رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

سلام دوستان همونطور که از اسم تاپیک معلومه من یه داستان میگم و شما ادامه داستان رو مینویسید. 

تا اخر همینطور ادامه میدیم و شما ادامه داستان قبلیتون‌رو مینویسید.

نهایت شیش خط بنویسید بیشتر نشه کاملا خلاصه

داستان من👇🏼👇🏼

بر روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و عروسکم باربارا را در اغوش کشیدم. پدرم بالای سرم بود و مداوم یک حرف را تکرار میکرد بگیر بخواب!

آشفته حال با لج کردن بچه گانه گفتم نمیخوام من ازت متنفرم باربارا هم همینطور!

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
۱ ساعت قبل، morganit گفته است:

سلام دوستان همونطور که از اسم تاپیک معلومه من یه داستان میگم و شما ادامه داستان رو مینویسید. 

تا اخر همینطور ادامه میدیم و شما ادامه داستان قبلیتون‌رو مینویسید.

نهایت شیش خط بنویسید بیشتر نشه کاملا خلاصه

داستان من👇🏼👇🏼

بر روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و عروسکم باربارا را در اغوش کشیدم. پدرم بالای سرم بود و مداوم یک حرف را تکرار میکرد بگیر بخواب!

آشفته حال با لج کردن بچه گانه گفتم نمیخوام من ازت متنفرم باربارا هم همینطور!

با عصبانیت به سمتم امد دستش را بالا برد، ولی به جای این‌که به من بخورد به عروسکم برخورد و صدای کودکی یک ساله به گوشم خورد که دستت به دوست من نخورد. سرم را به بالا گرفتم که با دیدن باربارا درحال حرف زدن متعجب شدم. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، Nasim.M گفته است:

با عصبانیت به سمتم امد دستش را بالا برد، ولی به جای این‌که به من بخورد به عروسکم برخورد و صدای کودکی یک ساله به گوشم خورد که دستت به دوست من نخورد. سرم را به بالا گرفتم که با دیدن باربارا درحال حرف زدن متعجب شدم. 

پدر درحالی که از تعجب دو شاخ بر سرش روییده بود عقب رفت و به دیوار برخورد کرد که ناگهان بقیه عروسک هایم شروع به حرکت کردن و با دفاع از باربارا به سمتش رفتن

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۳/۹/۹ در 22:24، morganit گفته است:

پدر درحالی که از تعجب دو شاخ بر سرش روییده بود عقب رفت و به دیوار برخورد کرد که ناگهان بقیه عروسک هایم شروع به حرکت کردن و با دفاع از باربارا به سمتش رفتن

و پاهای پدر را در آغوش گرفتند، همه‌ی آنها از اینکه پس از مدت ها پدر را می‌دیدند بسیار خوشحال بودند چرا که دلشان بسیار برای او تنگ شده بود

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
4 ساعت قبل، saba گفته است:

و پاهای پدر را در آغوش گرفتند، همه‌ی آنها از اینکه پس از مدت ها پدر را می‌دیدند بسیار خوشحال بودند چرا که دلشان بسیار برای او تنگ شده بود

پدر بیشتر از قبل متعجب شد و با ترس سعی بر این کرد تا خودش را عقب بکشد، با پاهایش آن‌ها را دور میزد و اما آن‌ها اسم پدر را به زبان می‌آوردند.

نازی من فک کردم جنایی شده ولی الان انگار ژانرش نامعلوم شد😂🤍

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۳/۹/۱۱ در 21:25، Nasim.M گفته است:

پدر بیشتر از قبل متعجب شد و با ترس سعی بر این کرد تا خودش را عقب بکشد، با پاهایش آن‌ها را دور میزد و اما آن‌ها اسم پدر را به زبان می‌آوردند.

نازی من فک کردم جنایی شده ولی الان انگار ژانرش نامعلوم شد😂🤍

پدر بی‌اعتنا به آنها گویی که در حال دیدن یک رویاست، چشم‌هایش را یک‌بار بر روی هم فشرده و سپس دوباره اطراف را از نظر گذراند؛ اما هنگامی که تغییری در محیط اطراف روی نداد، مسیر درب خروجی را گرفته و با فریاد از اتاق فرار کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
3 ساعت قبل، FAR_AX گفته است:

پدر بی‌اعتنا به آنها گویی که در حال دیدن یک رویاست، چشم‌هایش را یک‌بار بر روی هم فشرده و سپس دوباره اطراف را از نظر گذراند؛ اما هنگامی که تغییری در محیط اطراف روی نداد، مسیر درب خروجی را گرفته و با فریاد از اتاق فرار کرد.

در نیمه‌ راه به نفس- نفس زدن افتاد و از حرکت ایستاد، کمی دولا شد و دست بر زانوهایش گذاشت و نگاه آغشته به ترسش را به عقب راند، نگاهش از ندیدنشان کمی آرام گرفت و پلک‌هایش را روی هم گذاشت تا به خود مسلط شود، دم عمیقی گرفت اما لحظات ترسناک قبل از ذهنش خارج نمیشد.

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، sarahp گفته است:

در نیمه‌ راه به نفس- نفس زدن افتاد و از حرکت ایستاد، کمی دولا شد و دست بر زانوهایش گذاشت و نگاه آغشته به ترسش را به عقب راند، نگاهش از ندیدنشان کمی آرام گرفت و پلک‌هایش را روی هم گذاشت تا به خود مسلط شود، دم عمیقی گرفت اما لحظات ترسناک قبل از ذهنش خارج نمیشد.

هنگامی که به خود آمد، در پیاده‌روی خیابان تاریک و خلوت مسیرش را گم کرده بود، نگاه ترسیده‌اش را در اطراف گذراند، سرش تیر می‌کشید و دل‌پیچه‌ی عجیبی در دلش حس می‌کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
49 دقیقه قبل، FAR_AX گفته است:

هنگامی که به خود آمد، در پیاده‌روی خیابان تاریک و خلوت مسیرش را گم کرده بود، نگاه ترسیده‌اش را در اطراف گذراند، سرش تیر می‌کشید و دل‌پیچه‌ی عجیبی در دلش حس می‌کرد.

تلاش می‌کرد کمی به خود مسلط باشد اما بی‌فایده بود، به کل خود را باخته و هراسان به‌دنبال پیدا کردن مسیری آشنا به این سو آن سو نگاه می‌چرخاند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15 دقیقه قبل، sarahp گفته است:

تلاش می‌کرد کمی به خود مسلط باشد اما بی‌فایده بود، به کل خود را باخته و هراسان به‌دنبال پیدا کردن مسیری آشنا به این سو آن سو نگاه می‌چرخاند.

تا آنکه چشمش به انتهای خیابان و کوهی بلند بالا که خیابان را به غاری تاریک و بی‌انتها متصل می‌کرد، خورد. آب دهانش را قورت داده و با فکر به اینکه آن غار به کجا ختم می‌شود، قدمی به سمت جلو برداشت.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
2 دقیقه قبل، FAR_AX گفته است:

تا آنکه چشمش به انتهای خیابان و کوهی بلند بالا که خیابان را به غاری تاریک و بی‌انتها متصل می‌کرد، خورد. آب دهانش را قورت داده و با فکر به اینکه آن غار به کجا ختم می‌شود، قدمی به سمت جلو برداشت.

ترسیده و لرزان گام‌های کوتاه برمی‌داشت نزدیک ورودی غار مکثی کرد، هر چه نگاه می‌چرخاند چیزی جز تاریکی نمی‌دید، قدم دیگری با شک و تردید برداشت و وارد غار شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۳/۱۱/۳۰ در 20:20، sarahp گفته است:

ترسیده و لرزان گام‌های کوتاه برمی‌داشت نزدیک ورودی غار مکثی کرد، هر چه نگاه می‌چرخاند چیزی جز تاریکی نمی‌دید، قدم دیگری با شک و تردید برداشت و وارد غار شد.

انگار سیاهی‌ غار او را درون خود بلعید، هنگامی به خود آمد که کور- کورانه در تاریکی‌ها قدم میزد و هیچ‌چیز عایدش نمیشد، تا چشم می‌چرخاند تنها سیاهی بود و سیاهی.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
در ۱۴۰۳/۱۲/۳ در 14:45، FAR_AX گفته است:

انگار سیاهی‌ غار او را درون خود بلعید، هنگامی به خود آمد که کور- کورانه در تاریکی‌ها قدم میزد و هیچ‌چیز عایدش نمیشد، تا چشم می‌چرخاند تنها سیاهی بود و سیاهی.

پر از ترس لرزان گام‌های کوتاه برمی‌داشت، دستانش را در آن تاریکی وحشتناک مقابلش گرفته تا با جسمی برخورد نکند، نمی‌دانست انتهای این وحشت چه خواهد شد!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۴/۱/۲۰ در 13:16، sarahp گفته است:

پر از ترس لرزان گام‌های کوتاه برمی‌داشت، دستانش را در آن تاریکی وحشتناک مقابلش گرفته تا با جسمی برخورد نکند، نمی‌دانست انتهای این وحشت چه خواهد شد!

در همین لحظه بود که احساسی عجیبی به او دست داده بود ، احساسی که او را به این باور میرساند که در آن غار تنها نیست . در همین لحظه بود که چشمان پدر در دو چشم براق گره خورد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
در ۱۴۰۴/۳/۱۰ در 08:02، AIDA گفته است:

در همین لحظه بود که احساسی عجیبی به او دست داده بود ، احساسی که او را به این باور میرساند که در آن غار تنها نیست . در همین لحظه بود که چشمان پدر در دو چشم براق گره خورد.

ترسیده سر جایش متوقف شد، از شدت هیجان و ترس رعشه‎ایی به اندامش افتاد و سعی کرده از شدت هیجانش کم کند، کنجکاو چشمی چرخاند و مشتش را از ترس آن چشم‎های براق جمع کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیشتر که دقت کرد صدایی از آن موجود به گوشش شنیده نشد، انگار تنها همان دو چشم براق در دل سیاهی غار است و بس! تعجب بود که بعد ترس تمام ذهنش را درگیر خود کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۴/۵/۳۱ در 08:39، Shahrokh گفته است:

بیشتر که دقت کرد صدایی از آن موجود به گوشش شنیده نشد، انگار تنها همان دو چشم براق در دل سیاهی غار است و بس! تعجب بود که بعد ترس تمام ذهنش را درگیر خود کرد.

آن دو چشم متعلق به باربارا بود که با لبخندی پر از شرارت به پدر نگاه میکرد، انگار قصد داشت پدر را به کام مرگ بکشاند ولی چرا؟ به چه جرمی؟. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...