نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و دوم رفتم سمتش و پارچه روی چشماش و کشیدم پایین و با عصبانیت گفتم: ـ فکر نکردی که پیدات میکنم نه؟! با تعجب به من و بعدش به پشت سر من یعنی پدر نگاه کرد. پدر براش دست تکون داد... انگار لال شده بود و لباشو بهم منگنه کرده بودن! اصلا منتظر نبود که منو پدر و اینجا ببینه، با تته پته گفت: ـ آقا مازیار... من... اممم... من... پدر با عصبانیت بلند شد و اومد سمتش و محکم کوبید به صورتش و گفت: ـ ای عوضی! اینه جواب اون همه اعتماد من؟! اینجوری جبران کردی؟! با دزدیدن از امانتیهای من؟؟! بازم طاقت نیاورد و چند دور دیگه کتکش زد، طوری که صندلی افتاد رو زمین... پدر با کفش رفت رو یه طرف صورتش، خواستم برم جلوی پدر رو بگیرم که پدر دستشو برد بالا که مجبور شدم سرجام وایستم، آرون فریاد میزد و از پدر میخواست تا بس کنه: ـ آقا لطفاً... خواهش میکنم رحم کنین! من نمیخوام بمیرم! معذرت میخوام.... طمع کردم! لطفاً اینکارو نکنید... با این وجود بازم پدر اسلحه از پشت کمرش و درآورد! هر آن میترسیدم که عصبانیت به پدر غلبه کنه و نقشهامون یادش بره، اسلحه رو گذاشت رو شقیقه آرون که گفتم: ـ پدر یه راه دیگه هم وجود داره! شاید آرون بخواد بهمون کمک کنه! آرون تا این جمله رو از زبون من شنیدم با بیچارگی گفت: ـ قول میدم، هرکاری بخواین براتون انجام میدم! فقط بهم رحم کنین. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و سوم پدر اسلحه رو از روی شقیقهاش برداشت و با کشیدن موهاش، صندلی رو از روی زمین بلند کرد، از دماغش کلی خون میومد و با ترس و لرز به من و پدر نگاه میکرد. رفتم جلوش وایستادم و گفتم: ـ پس برای اینکه جونتو در مقابل این خیانتت ببخشیم، باید کاری که بهت میگم انجام بدی! با تته پته گفت: ـ چیکار باید بکنم؟! گفتم: ـ باوان. با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ باوان؟! باید... باید... باهاش چیکار کنم؟! گفتم: ـ میای دست اون دختره احمق و میگیری و میبری جایی که دست هیچکس بهتون نرسه! یکم فکر کرد و گفت: ـ اما... اما اون دیگه همراه من نمیاد! مگه متوجه کار من نشده؟! از اینکه خودشو به احمق بودن میزد، واقعا حرص میخوردم و با عصبانیت گفتم: ـ معلومه که میدونه احمق! منم منظورم این نبود که با زبون خوش بیای دنبالش! حتی اگه شده بیهوشش کن و اون و از ویلای ما ببر! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و چهارم با ناراحتی سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ من... من نمیخواستم باهاش اینکارو بکنم. اون اصلا لایق این رفتار نبود! نگاهش کردم و گفتم: ـ پس چرا وسط راه ولش کردی؟؟ هان؟؟ تو میدونستی در نبود تو پوریا میاد سراغ باوان. اشک تو چشماش جمع شد و اینبار اون با عصبانیت گفت: ـ وقت نبود! نمیتونستم بیام دنبالش... اون از هیچ چیزی خبر نداشت! اگه براش توضیح میدادم عمرا همراهم میومد چون که من... به اینجا حرفش که رسید سرشو انداخت پایین و سکوت کرد. پرسیدم: ـ چون که تو چی؟ با گریه گفت: ـ چون که من کل زندگیم و بهش دروغ گفتم، حالا با چه رویی برگردم پیشش و بگم که همراه من بیا! به اندازه کافی ازم متنفر هست. پوزخندی بهش زدم و گفتم: ـ پس باید منتظر بمونیم که خبر عروسی باوان و پوریا رو یه مدت دیگه بهت برسونم! با تعجب هرچی تمام بهم نگاه کرد و گفت: ـ منظورت چیه؟! صورتم و بردم نزدیکش و زل زدم تو چشماش و گفتم: ـ همین که شنیدی! سعی کرد خودشو از روی صندلی باز کنه و با عصبانیت و فریاد بهم گفت: ـ داری دروغ میگی! بهخاطر اینکه عذابم بدی داری این حرفا رو میزنی! باوان فقط منو دوست داره. با صدای بلند از این حرفش خندیدم و بعد گفتم: ـ خودتون خیلی مهم فرض کردی آقا آرون! نگران نباش اصلا برامون مهم نیستی که ما بخواهیم به عذاب دادنت فکر کنیم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و پنجم پدر بعد این حرفم رو بهش گفت: ـ تو که دست و بالت بستهاست، هفت تیرم که دست منه پس چرا باید عذابت بدیم؟؟ اگه دوست داری میتونیم با شلیک همینجا خلاصت کنیم. دوباره من گفتم: ـ پوریا عین تو ترسو و بزدل نیست! اگه یه نفر و دوست داشته باشه پاش وایمیسته! مطمئناً بهخاطرهچ همینه که دل باوان خانوم و برده. آرون از حرفای ما دیوونه شده بود. فریاد میزد و میگفت: ـ نمیذارم، اون دختر هنوز نامزد منه، هنوز عاشق منه! به.خاطر لجش با من داره اینکارا رو میکنه. چه خوش خیال بود! برای اینکه حرصش و بیشتر دربیارم گفتم: ـ بهرحال که اگه نیای و از اینجا نبریش، از دستش میدی! از من گفتن... داشتم میرفتم سمت پدر که آرون گفت: ـ چرا اینارو به من میگی؟ بردن باوان از خونه شما چه فرقی به حال تو میکنه؟! گفتم: ـ چون که نمیخوام پوریا دست اون دختره عوضی بیفته! پوریا بهخاطر اون بدون اینکه خودش متوجه باشه داره از ما دور و دورتر میشه! آرون پوزخندی زد و گفت: ـ پوریا اصلا میدونه دوست داشتن چه شکلی نوشته میشه؟! بهجز خشم و عصبانیت تو وجود اون پسر چیزه دیگهایی نیست. بهجای من اینبار پدر گفت: ـ پس باید بودی و میدیدی هر بار که خواستم اون دختر و بکشم، چجوری تو روی من وایستاد و مانع این قضیه شد و اون دختر و نجات داد! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و ششم بعدش من گفتم: ـ اینکه خوبه پدر! کل روزشون با هم میگذره، پوریا از ترس اینکه مبادا پدر به اون دختر آسیب برسونه، از جلوی چشمش اونو دور نمیکنه، هرجا بره، اونم همراه خودش میبره. اینبار عصبانیتی و حس حسادتی که مدنظرم بود تو چشم آرون، جا باز کرد. مشخص بود که ترسیده و حرفای ما روش اثر گذاشته، سریعا گفت: ـ من نمیذارم اینجوری بشه! باوان فقط مال منه. ازش پرسیدم: ـ امشب بعد از ساعت دو، بیا ببرش، آدرسو برات مینویسم. هرچه سریعتر برگرد همون قبرستونی که بودی! چون اینبار اگه پوریا پیدات کنه، حتی منم نمیتونم تو رو از دستش نجات بدم. بعد رو کردم سمت محمد و پسری که مقابلش وایستاده بودن و گفتم: ـ بازش کنین. اونا در حال باز کردن طناب دور آرون بودن که آرون گفت: ـ باید براش پاسپورت تقلبی جور کنم تا بعدش از طریق دریا بتونیم برگردیم قبرس! اینکارم حدود یه هفته زمان میبره. اینجا هم فعلا جایی ندارم. به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ اگه ببرتش، یکی از مکانهای ما کسی شک نمیکنه نه؟! پدر یکم فکر کرد و گفت: ـ کلید انباری کرج و بهش بده! اونجا کسی پیداشون نمیکنه! آرون از روی صندلی بلند شد. از قیافش مشخص بود که ذهنش خیلی درگیر شده، لباسش و درست کرد و خون کنار بینیش و پاک کرد و روبه من گفت: ـ پس تا ساعت دو باید منتظر بمونم؟! گفتم: ـ آره. بعدش یه سیم کارت از تو کیفم درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ اینو نگه دار! زمانش که رسید! بهت اطلاع میدم. بدون خبر من هیچ کاری نکن! ـ باشه. بهش گفتم تا زمانی که ساعتش برسه، توی دفتر محمد بمونه و آروم به محمد هم سپردم تا حواسش به رفتارهای آرون باشه. اون برای من هنوزم قابل اعتماد نبود اما برای فرستادن اون دختر از خونمون مجبور بودم، سمتش دست دوستی دراز کنم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و هفتم بعد از اینکه آرون و قانع کردیم و منو پدر برگشتیم تو ماشین که بریم سمت ویلا، تو راه از پدر پرسیدم: ـ پدر امشب به هیچ عنوان شاهین و پوریا نباید خونه باشن! پدر با تعجب پرسید: ـ شاهین چرا؟! گفتم: ـ چون که اونم نوچهی پوریاست، این اواخر متوجه شدم که هر اتفاقی توی خونه میفته رو به پوریا گزارش میده. پدر گفت: ـ امشب انتقال بار داریم به شرکت بالستیک اصفهان. میفرستمشون که سرکار باشن و حواسشون به اوضاع باشه! ـ پوریا شک نکنه پدر!! پدر گفت: ـ بعد از قضیه آرون، میدونه که من اعتمادم نسبت به همهی آدمای دور و برم کم شده، چیزی نمیگه، نگران نباش! ذهنم خیلی درگیر بود و همش دلم میخواست هرچی سریعتر بگذره و وقتی چشمامو باز کردم، اون دختر برای همیشه از خونمون رفته باشه و وضعیت خونمون مثل قبل بشه و بهجز خودم دیگه هیچکس و کنار پوریا نبینم. امیدوار بودم که امشب آرون گند نزنه و بدون اینکه کسی از این ماجرا بویی ببره، همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و هشتم ( باوان ) دیشب یه کابوس خیلی بدی دیدم، اونقدر بد بود و تپش قلب گرفتم که تا صبح خوابم نبرد. خواب دیدم تو یه جنگل خیلی بزرگ با استرس دارم میدویدم و یکسره پوریا رو صدا میزنم اما هیچکس نیست که به دادم برسه. وقتی به اعماق جنگل رسیدم، یکی از پشت محکم دستشو میذاره جلوی دهنم و بعدش هم من با ترس از خواب پریدم. کلی توی دلم خداروشکر کردم که این فقط یه خواب بود، این خواب و توی دفتر روزمرگیهام نوشتم که یادم باشه هفته بعد رفتم پیش آرزو بابتش باهاش صحبت کنم تا بهم بگه این چه ترومایی که باعث شده چنین کابوسی ببینم. سالیوانی که پوریا برام خریده بود و گرفتم توی دستم و بهش نگاه کردم. خنده ام گرفت، واقعا منو یاد پوریا مینداخت! هیولایی بزرگ اما با قلبی مهربون و جسور که پای کسایی که براش باارزشن، وایمیسته. این روزا بیشتر از هر چیزی دلم میخواست از احساساتم با پوریا صحبت کنم. نمیخواستم تو این بلاتکلیفی احساسی بمونم و روز و شب رفتار پوریا رو برای خودم تحلیل کنم و با علامت سوالهای بیشتر جواب احساساتم و بدم! همش حرف آرزو توی ذهنم میپیچید که بهم میگفت که باید با احساساتم خیلی شجاعانه رودر رو بشم و ازشون نترسم! شاید پوریا هم منتظر این باشه که من حرفی بزنم و پیش خودش فکر کنه که من هنوز اون احساسی که باید و بهش ندارم. بهخاطر همینم بابت این موضوع پیش قدم نشده و باهام بابت این موضوع حرفی نمیزنه. شاید فکر کنه که احساسش یکطرفه است و اگه با من بابت این موضوع صحبت کنه، جواب رد میشنوه و غرورش له میشه و دچار سرخوردگیه عاطفی میشه. بهرحال اون یه مافیا بود و به قول خودش تو زندگی مافیا جایی برای عشق و عاشقی نبود و به آدم عادی که سرش تو زندگی خودشه، قبول نمیکنن که با همچین آدمی تو یه رابطه باشه و هر لحظه تو زندگیش ترس و تجربه کنه منم باهاش تا یه زمانی موافق بودم اما از یجایی به بعد نتونستم اختیار قلبم و تو دستم بگیرم و رفتارش و حرکاتش باعث شد که از صمیم قلبم عاشقش بشم! درسته که تو کار خلاف بود اما در عین حال هم آدم روراستی بود و کسی بود که سر قولش میایستاد. بهخاطر اینکه بتونه کسایی که دوست داره رو خوشحال کنه تلاش میکرد. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و نهم پای کسایی که دوست داشت وایمیستاد حتی اگه به نفعش نباشه. به بچههای پرورشگاه کمک میکرد و سعی میکرد دلشون و شاد کنه، برای منم خیلی از اینکارا کرد. بهخاطر این.که کسی بهم آسیب نزنه و ناراحتم نکنه منو همه جا با خودش میبرد و باهام وقت میگذروند تا خوشحالم کنه! برای اینکه بتونم غمی که آرون به دلم وارد کرده بود و فراموش کنم، منو برد تراپی تا غمهام و توی دلم نریزم. در عین ناامیدی زیادی که داشتم دستم و گرفت و از روی زمین بلندم کرد و باهام حرف زد تا قوی باشم و تسلیم نشم؛ اینا چیزایی بود که هر دختر دیگه ایی جای من بود هم عاشق این آدم میشد. باید هر چی سریعتر از احساساتم با پوریا حرف بزنم و از احساسات اون هم بفهمم و دیگه توی این بلاتکلیفی نباشم. دلم میخواست یه زندگی عادی دور از اینجا باهاش داشته باشم...دوست داشتن و بهش یاد بدم. تو همین فکرا بودم که انگار اون جرعتی که همیشه دلم میخواست، تو وجودم نفوذ کرد و راه افتادم سمت اتاقش تا باهاش حرف بزنم. چون میدونستم اگه اینبارم روی حرف دلم سرپوش بذارم، شاید دیگه اون جسارت لازم رو برای حرف زدن پیدا نکنم. با سرعت از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق پوریا و چند دور در زدم! وقتی دیدم جواب نمیده، در اتاقش و آروم باز کردم و وارد اتاقش شدم! اتاق بوی عطرش و میداد. توی اتاقش یکم قدم زدم، روی میزش، ته موندههای سیگار و یه ورقه کوچیک مچاله شده بود، آروم بازش کردم، اول جنبش این بود: ـ احتیاج دارم که... تا رفتم ادامه جمله رو بخونم، یهو یکی از پشت سر ورقه رو محکم از دستم گرفت. برگشتم سمتش و دیدم که این دختره ملیکاست، با غضب بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو، توی این اتاق چیکار داری؟! خیلی عادی گفتم: ـ اومدم ببینم پوریا... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود حرفم و با عصبانیت قطع کرد و گفت: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و میگردی؟! دنبال چی هستی تو؟؟ حالا باید چی میگفتم؟! سریع با تته پته گفتم: ـ من... من فقط... اومد سمتم و با حرص بازوم و گرفت و از اتاق پوریا پرتم کرد بیرون و گفت: ـ گمشو! بعدش هم با انگشت تهدید رو به من گفت: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمیپلکی! که البته بعید میدونم دیگه بتونی پیشش باشی! اینو گفت و در اتاق و محکم روی صورتم بست! منظورش چی بود؟!! این دختر این روزا زیادی ساکت بود و من مطمئن بودم که داره یه کارایی میکنه! نکنه اونم میخواد منو بکشه تا دیگه پیش پوریا نباشم! پوریا کجا رفته بود؟! باید هرچه سریعتر بهش زنگ میزدم. تلفن هم نداشتم، خدایا خودت بهم کمک کن! تو اتاقم مشغول قدم زدن بودم، که فکری به ذهنم رسید! شاید از عفت خانوم بتونم کمک بخوام. به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسی نیست! سریع رفتم سمت آشپزخونه، عفت خانوم مشغول تمیز کردن آشپزخونه بود. دستی براش تکون دادم که منو دید و از آشپزخونه اومد بیرون، دستش و که خیس بود با پیشبندش پاک کرد و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام دخترم! چیزی لازم داری؟ با استرس گفتم: ـ عفت خانوم میشه از گوشی شما به پوریا زنگ بزنم؟ عفت خانوم که دستپاچگی منو دید با تعجب پرسید: ـ چیزی شده؟! گفتم: ـ باید به خودش بگم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و یکم سریع گوشی و از جیبش درآورد و داد بهم، بغلش کردم و با ذوق رو بهش گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم! لبخندی بهم زد و سریع شماره پوریا رو از مخاطبینش پیدا کردم و بهش زنگ زدم! اما متأسفانه که در دسترس نبود! دوباره تلاش کردم اما بازم جواب نداد. چارهایی نبود! تا زمان اومدنش باید تو اتاقم منتظرش میموندم. وقتی رفتم گوشی و بدم به عفت خانوم، ازم پرسید: ـ اتفاقی افتاده دخترم؟! با استرس به اتاق پوریا نگاه کردم و گفتم: ـ یکم میترسم! الان چند وقته که کابوسهای عجیب و غریب میبینم! عفت خانوم سریع گفت: ـ خواب بد و به زبون نیار! انشالا که خیره دخترم. گفتم: ـ اگه پوریا زنگ زد، بهش بگین که باهاش کار دارم. ـ چشم دخترم. بعدش راه افتادم سمت اتاقم و در اتاق و قفل کردم. بهنظر من که این دختر هم یه جونوری بود بدتر از پدرش! اصلا ازش خوشم نمیومد و بهش اعتماد نداشتم. کاش واقعا پوریا هم چشمشو نسبت بهش بازتر کنه! رفتم و زیر پتو کز کردم و منتظر پوریا شدم. خیلی عجیب بود، اصولا این ساعت همیشه پوریا خونه بود ولی امروز از بعدازظهر کلا ندیده بودمش. کم کم چشمام گرم شد و خوابم گرفته بود که یهو صدایی شنیدم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و دوم صدای باز شدن در بالکن میومد! اولش فکر کردم بازم دارم خواب میبینم و خیالاتی شدم تا اینکه صدا بیشتر شد، با استرس پتو رو از سر کشیدم کنار و چیزی دیدم که دهنم باز موند! اون... اون آرون بود! درو باز کرد و اومد داخل! اینقدر تو شُوک بودم نتونستم حرکتی کنم... تا اینکه با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ سلام رز سفید من! دیگه حالم از این لفظاش بهم میخورد و حتی دلم نمیخواست که تو این اتاق باشه! ازش میترسیدم... کسی که اون همه کار کرده بود و آدم دو رویی هم بود، واقعا ترسناک بود. تا رفتم جیغ بکشم و پوریا رو صدا بزنم، دستمو خوند و اومد کنارم و تخت و محکم دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: ـ باوان داری چیکار میکنی؟! میخوای همه بفهمن که من اومدم دنبالت؟! واقعا که چقدر این آدم وقیح بود!! چطور تا الان این روشو ندیده بودم؟! به قول پوریا کور شده بودم و اونم تا میتونست با حرفاش خامم کرده بود. تقلا میکردم که از زیر دستاش بیام بیرون و اون میگفت: ـ باوان چرا ازم میترسی؟؟! منم... آرون... اومدم دنبالت که باهم بریم. بعد که دید اشکم درومده، دلش سوخت و گفت: ـ باشه، دستم برمیدارم اما باید قول بدی که آروم باشی! بهش نگاه کردم و سرمو به حالت تایید تکون دادم...تا دستشو از جلوی دهنم برداشت، طاقت نیاوردم و محکم خوابوندم زیر گوشش...با عصبانیتی که تمام این مدت تو دلم ریشه کرده بود، گفتم: ـ من تو عمرم، آدمی به اندازه تو عوضی و بزدل ندیدم! الان اومدی دنبال من که چی بشه؟؟ فکر کردی مثل اون قدیم احمقم که بازم حرفاتو باور کنم و همرات بیام؟؟! منو تو آرایشگاه ول کردی و قاطی کارای خلاف شدی! تازه نه تنها هیچی هم بهم نگفتی بلکه تمام این چیزایی که بهم گفتی هم دروغ بود! واقعا تو چه آدم شارلاتانی بودی و من نمیدونستم!! دیگه ازت چندشم میشه، گمشو برو همون قبرستونی که بودی. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و سوم یهو انگار چشماش پر از خشم شد و گفت: ـ تو فقط مال منی باوان! خودم به یادت میارم. منم با عصبانیت گفتم: ـ من پوریا رو دوست دارم، میشنوی؟؟! فقط پوریا رو دوست دارم. بعدش با دستش محکم چونهام و گرفت توی دستاش و گفت: ـ خفه شو! هیچکس حق نداره به کسی که مال منه چشم داشته باشه! فهمیدی؟ بعدش یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ الان از دستم عصبانی هستی من درکت میکنم ولی همهچیزو برات توضیح میدم، تو منو میبخشی! چه خوش خیال بود!! فکر میکرد که من هنوز باوان سادهی گذشتهام اما دیگه چشمام باز شده! هیچ دلیلی نمیتونست کارشو توجیه کنه. بدون هیچ حرفی دوییدم سمت در تا بازش کنم اما مچ پاهام و محکم توی دستاش گرفت که باعث شد زمین بخورم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ کمکم کنین!! پوریا... کمک... آرون اینجاست... کلی با دستم به در ضربه زدم اما هیچ صدایی نیومد و هیچکس به کمکم نیومد! برام خیلی عجیب بود... چون صدام بلند بود و قاعدتاً باید صدامو میشنیدن. حتی از نگهبانا هم کسی به کمکم نیومد. آرون که اوضاع رو خیط دید، دستمالی از تو جیب کاپشنش درآورد و گفت: ـ متاسفم ولی منو به این کار مجبور کردی! بعدش خیلی سریع دستمال و گذاشت جلوی بینی و دهنم و هر چی تقلا کردم نتونستم از بین دستاش خارج بشم و کم کم چشمام سیاهی رفت. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و چهارم ( ملیکا ) رسیدیم سر کوچه و روبه پدر گفتم: ـ پدر تا شب وقت زیادی نمونده! بهنظرت به خانوم ظفری بگم که زنگ بزنه به پوریا؟! پدر همونجوری که خیره به روبه روش بود یه ناچی کرد و گفت: ـ خودم باید بهش بگم! اینجوری متوجه جدیت ماجرا میشه وگرنه امکانش هست که فقط شاهین و بفرسته و خودش نره! حق با پدر بود. دیگه چیزی نگفتم و ماشین و بردم تو حیاط گذاشتم تا نگهبانا جابهجاش کنن. وقتی از ماشین پیاده شدیم، پدر روبه یکی از این نگهبانا گفت: ـ پوریا خونهاست؟ نگهبان: ـ بله قربان! پدر با جدیت گفت: ـ سریعتر بهش بگین بیاد اتاق کارم! نگهبان: ـ چشم! بعدش با همدیگه رفتیم داخل ویلا، عفت بهمون خوشآمد گفت و روبه من گفت: ـ خانوم شام و توی حیاط میل میکنین یا داخل خونه؟! اصلا بهش توجهی نکردم چون تمام فکر و ذکرش پیش پوریا و عکس العملش به این موضوع بود. از کنار عفت، بدون هیچ حرفی رد شدم و همراه پدر رفتم و توی اتاق کارش نشستم و منتظر شدم تا پوریا بیاد، مدام توی اتاق راه میرفتم و از پنجره بیرون و نگاه میکردم تا اینکه پدر از این حرکتم عصبانی شد و با صدای بلند رو بهم گفت: ـ بسته دیگه ملیکا! سرم گیج رفت... یجا بشین! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و پنجم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ دست خودم نیست پدر! راستش یکم استرس دارم...از عکسالعملی پوریا میترسم. پدر با راحتی تمام به صندلیش تکیه داد و گفت: ـ هیچی نمیشه، البته اگه تو به این کارای احمقانت ادامه ندی و ضایع رفتار نکنی! به خودت بیا! راست میگفت! پوریا زرنگ تر از این حرفا بود، اگه یه درصد از صورتم میفهمید که دارم دروغ میگم، تمام نقشههام خراب میشد. همین لحظه تقهایی به در مورد! سریع روی مبل نشستم و پدر گفت: ـ بیا تو! پوریا وارد اتاق شد و روبه پدر گفت: ـ عمو با من کاری داشتین؟! پدر به مبل روبه روی من اشاره کرد و گفت: ـ بیا بشین! پوریا کتش و یکم مرتب کرد و اومد روبه روی من نشست. از صورتش مشخص بود که خیلی کنجکاوه تا ببینه قضیه چیه! قبل اینکه پدر حرفی بزنه، به من نگاه کرد و پرسید: ـ بابت جلسهایی که توی شرکت بود، میخواین باهام حرف بزنین؟! من گفتم: ـ نه اون حل شد! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و ششم پرسید: ـ چرا به من خبر ندادین؟ پدر سریع گفت: ـ مگه قراره بابت کار بهت حساب پس بدیم پوریا؟! پوریا یکم تو جاش جابهجا شد و گفت: ـ نه عمو این چه حرفیه! فقط چون اصولاً اینکارا رو اول از همه به من اطلاع میدادین... پدر حرفش و قطع کرد و گفت: ـ چیز خیلی مهمی نبود و با کمک ملیکا سریع حلش کردیم! بعدشم قبل اینکه پوریا چیزی بگه، یه پوشه از تو کشوش درآورد و گفت: ـ امشب حمل و نقل داریم سمت شرکت بالستیک اصفهان، خودت شخصا میری بالاسر کار، تا مطمئن بشی اتفاق خاصی پیش نمیاد! پوریا با تعجب به پدر نگاه کرد و با تردید گفت: ـ چشم عمو! ولی... ولی اصولا بالا سر این پروژه ها، شاهین و میفرستادی. پدر با تحکمی که داخل صداش موج میزد بهش نگاه کرد و گفت: ـ اینبار تو هم همراش میری! تا زمانی که اون مردک آرون پیدا نشده، باید مراقب تک تک کارایی که انجام میدیم باشیم! اگه یهو اومد و این پروژه و بارمون و خراب کرد چی؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و هفتم پوریا گفت: ـ دیگه جرعت اینو نداره... پدر اینبار هم با عصبانیتفت: ـ مثل اون باری که اونجوری بهش اعتماد کردی و تمام سکهها و شمشهامو دزدید؟! جرعت اون کار و داشت، جرعت اینکار و نداره؟! پوریا مشخص بود کلافه شده اما از اونجایی که میدونست حق با پدر بود، چیزی نمیتونست بگه، پدر از جاش بلند شد و گفت: ـ این پسر و تو وارد کارای ما کردی پوریا! تا زمانی هم که پیداش نکردی، خودت بالا سر تک تک حمل و نقلا و کارا وایمیستی! همین که گفتم! اینقدر پدر خوب نقش خودشو بازی میکرد که حتی منم باورم شده بود که انگار آرون هنوز پیدا نشده! پدر اون جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب پوریا باشه از اتاق رفت بیرون. منم برای تسلی دادن به پوریا رفتم و کنارش نشستم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ نگران نباش! عصبانیتش گذراست. پوریا یه هوفی کرد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ چون حق باهاشه و اشتباه خودم بوده، نمیتونم هیچ حرفی بزنم! کاش هیچوقت اون سگ صفت و نمیدیدم! اینو گفت و رفت سمت در، برگشتم و پرسیدم: ـ میخوای الان بری؟! به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ آره، الان اون سمت ترافیکه، بهتره زودتر حرکت کنیم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و هشتم ساعت تقریبا یازده شده بود و وقتی که مطمئن شدم پوریا و شاهین به مقصد رسیدن، به آرون زنگ میزدم! این لابهلا به یکسری از پروندههام نگاه کردم و کارای عقب افتادهی شرکت و بررسی کردم، اینقدر غرق در کار شده بودم که یادم رفت ساعت نزدیک به یک و نیمه! سریع رفتم سمت اتاق خواب پدر و چند تقه به در زدم! پدر با صدای تقریبا بلندی گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که پدر رو تخت مشغول باز کردن قرصهاشه... گفتم: ـ پدر احتمالا پوریا و شاهین تا الان رسیده باشن، میشه یه زنگ بزنی آمارشونو بگیری! یه قلپ آب خورد و گفت: ـ گوشیمو از روی میز برام بیار! رفتم و گوشیشو دادم دستش... بدون هیچ حرفی چندتا شماره برداشت و گوشی رو گذاشت رو اسپیکر، بعد دو تا بوق یه پسره گوشی رو برداشت و گفت: ـ سلام قربان! شبتون بخیر. پدر بدون سلام ازش پرسید: ـ رسیدن؟ ـ بله قربان، جفتشون اینجان، آقا پوریا هم داره ورقههای مربوطه رو امضا میکنه! ـ خوبه! اگه چیز مشکوکی دیدی بهم خبر بده! ـ حتما قربان! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نود و نهم قبل اینکه قطع کنه، پدر گفت: ـ محسن، یه کار دیگه هم دارم! کنجکاو بودم که پدر چی میخواست بگه! محسن از پشت خط گفت: ـ سراپا گوشم، بفرمایید. ـ گوشی پوریا رو یجوری گیر بیار و بذارش رو حالت ایرپلین، نمیخوام برای چند ساعت گوشیش در دسترس باشه! تعجب کردم که پدر چرا یه همچین درخواستی کرده، محسنم مشخص بود که تعجب کرده اما چیزی نپرسید و با همون لحن گفت: ـ چشم! پدر گفت: ـ مطمئن باش پاداش اینکارتو میگیری! محسن با ذوق گفت: ـ خیلی ممنونم ازتون! بعدش گوشی و قطع کرد و رو بهم گفت: ـ از اینجا به بعدش با توئه ملیکا! حواست به اون دختر و کارکنا باشه و مطمئن باش که اون بیعرضه کارشو به درستی انجام میده! با خیال راحت گفت: ـ اونو بسپارش به من پدر! فقط یه چیزی... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست پدر با کلافگی پرسید؛ ـ باز چیشده؟! گفتم: ـ چرا خواستین که گوشی پوریا رو از دسترس خارج کنه؟! پدر یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ بعضاً یه سوالاتی میپرسی که واقعا به هوشت شک میکنم ملیکا! چیزی نگفتم که خودش ادامه داد و گفت: ـ بهخاطر اینکه اون دختر وقتی پوریا رو پیش خودش نبینه، بهش زنگ میزنه... برای اینکه بهش دسترسی نداشته باشه... حرف پدر و قطع کردم و با شادی گفتم: ـ آفرین پدر، چطور به ذهن خودم نرسید؟! کار خیلی خوبی کردین. پدر تو تختش جابهجا شد و بهش کمک کردم تا پتو رو بکشه روی تنش و گفتم: ـ خوب بخوابی! پدر گفت: ـ امیدوارم که از فردا به همون روال سابق زندگیمون برگردیم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و یکم کلید برق و خاموش کردم و همونطور که میرفتم سمت در گفتم: ـ برمیگردیم پدر، پوریا تهش میفهمه که باید کنار ما وایسته! بعدش از اتاق رفتم بیرون و آروم از پله ها رفتم بالا تا یه سر و گوشی آب بدم و ببینم که این دختره داره چیکار میکنه! در کمال تعجب دیدم که در اتاق پوریا بازه و برق روشنه، متوجه شدم که باوان تو اتاقشه! با توپ پُر رفتم سمت اتاق و دیدم که روبه روی میز کارش وایستاده و یه ورقه تو دستشه، سریع از پشت سرش، ورقه رو از دستش برداشتم و با عصبانیت که توی صدام موج میزد گفتم: ـ تو، توی این اتاق چیکار داری؟ خیلی عادی گفت: ـ اومدم ببینم پوریا... تا اسم پوریا رو شنیدم گُر گرفتم و گفتم: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و میگردی؟ دنبال چی هستی تو؟ از این حرفم جا خورد، فکر میکرد نمیدونم که داره از هر فرصتی استفاده میکنه تا پوریا رو بکشه سمت خودش، با تته پته گفت: ـ من... من.. فقط نذاشتم جملش رو تموم کنه؛ حالا که پوریا نبود، جرعت گرفته بودم و با حرص رفتم سمتش و بازوشو محکم گرفتم توی دستام و با قدرت از اتاق پرتش کردم بیرون و گفتم: ـ گمشو! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و دوم از قیافش مشخص بود که از رفتارم تعجب کرده و خیلیم ترسیده...زبونش بند اومده بود. دلم خنک شد، تمام اداها و اطوارش بخاطر دلگرمیش به پوریا بود و حالا که پوریا نبود و داشت گورشو از خونمون گم میکرد، باید حذف دلمو بهش میزدم، انگشت تهدید رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمیپلکی! که البته بعید میدونم بتونی پیشش باشی. و بعدش با عصبانیت در و روش بستم، اصلا برام مهم نبود که راجبم چه فکری میکنه، فقط منتظر بودم که گورشو گم کنه! ورقهی مچاله شدهایی که ازش گرفته بودم و باز کردم، توش نوشته بود: احتیاج دارم که دختر کوچولوی سالیوان بغلم کنه و بگه که منم دوستت دارم. این دیگه چیه؟! دختر کوچولوی سالیوان دیگه کی بود؟ نکنه منظورش همین دختره بوده باشه! خوب شد قبل اینکه این دختره کامل ورقه رو باز کنه، از دستش گرفتم. اوضاع واقعا وخیم تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم. ورقه مچاله شده رو گذاشتم روی میز و سریعا به اون شمارهایی که به آرون داده بودم، تماس گرفتم، آرون برداشت و گفتم: ـ آرون، بیا سمت ویلا، پوریا رفته! آرون: ـ دارم میام. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سوم بعدش قطع کردم، پدر قضیه گوشیه پوریا رو حل کرده بود و الان نوبت نگهبانا بود. باید بهشون میگفتم که حواسشون به پوریا باشه و پیشش به هیچ عنوان سوتی ندن! پایین نگهبانا رو جمع کردم و رو بهشون گفتم: ـ امشب آرون میاد اینجا! به هیچ عنوان، هیچ کدومتون کاری انجام نمیده! چشم و گوشتونو میبندین. همشون یک صدا گفتن: ـ چشم خانوم! ادامه دادم: ـ اگر هم پوریا یا شاهین بابت این موضوع ازتون پرسیدن، به روی خودتون نمیارین! متوجه شدین؟! دوباره همشون به نشونه تایید سرشون و تکون دادن. با حالت تهدید به همشون نگاه کردم و گفتم: ـ اگه بشنوم یا ببینم کسی حرفی بابت این موضوع بهشون گفته، بدون کوچیکترین مکثی میکشمتون، فهمیدین؟! همشون با ترس بهم نگاه کردن و گفتن: ـ بله خانوم! ـ خوبه! حالا برید سر کارتون. همشون پراکنده شدن و رفتن سرجای خودشون مستقر شدن. باید این قضیه رو جوری نشون میدادم که انگار باوان با خواسته خودش همراه آرون رفته تا پوریا کامل ازش ناامید بشه و اصلا به فکر این نیفته که دنبالش بگرده. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و چهارم بنابراین رفتم تو اتاقم و ورقهایی درآوردم و از جانب باوان شروع کردم به نامه نوشتن: سلام پوریا، میدونم خیلی جاها بهم کمک کردی و کنارم بودی و نذاشتی از جانب عموت بهم آسیبی برسه. حرفام و باور کردی و پشتم وایستادی اما حقیقت ماجرا اینه که من نتونستم آرون و فراموش کنم. میدونم خیلی احمقانست که این آدم و بعد اون همه کاری که کرد دوست داشته باشم اما متأسفانه اختیار قلب آدما دست خودشون نیست و نتونستم اونو از ذهن و قلبم بیرون کنم. با وجود اون همه بدی واقعا دوسش داشتم، امشبم که بعد این همه وقت اومد دنبالم، یجورایی کاراش و از ذهنم پاک کردم، بهم گفت که پشیمون شده و من براش خیلی مهم بودم و تمام سکهها و شمشهایی که گرفته بود و پس داد. امیدوارم درکم کنی و یه روزی منو ببخشی پوریا، من با آرون برمیگردم چون اصلا اینجا احساس امنیت نمیکنم. مرسی که کنارم بودی ( باوان ) همین لحظه صداهایی از سمت در اتاق باوان شنیدم و حدس زدم که آرون اومده باشه، به گوشیم نگاه کردم و دیدم پیام داده که: من رسیدم! سریع دوییدم سمت در اتاقش و گوشم و چسبوندم به در آرون داشت متقاعدش میکرد که باهاش برگرده اما باوان واقعا از دستش عصبانی بود و با صدای بلند بهش میگفت که بره همون جایی که بود. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و پنجم آرون تا یجایی آروم بود اما اونجایی عصبانی شد که باوان عشقش و پوریا پیشش اعتراف کرد...باوان دویید سمت در اتاقش و با صدای بلند اسم پوریا رو صدا میزد و کمک میخواست، دم در وایستاده بودم اما کاری نمیکردم چون این دختر باید از اینجا میرفت. تو همین حین دیدم که صدای پای یه نفر از پلهها میاد و سریع برگشتم سمتش و دیدم که عفته و با دلهره پرسید: ـ خانوم چه خبر شده؟ صدای باوانه؟ اجازه بدین برم ببینم چه خبر شده! این زن زیاد از حد با باوان صمیمی شده بود و دور و برش میپلکید! با همه نگهبانا حرف زده بودم اما اینو یادم رفت، از اینکه لحظهی آخری بخواد همه چیزو خراب کنه واقعا اعصابم خورد شد و با لحن تند ولی صدایی که شنیده نشه رفتم سمتش و گفتم: ـ تو هیچکاری نمیکنی! حالا هم برو تو اتاقت! با ترس به در اتاق اشاره کرد و گفت: ـ اما خانوم... با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ همین حالا برو تو اتاقت! دیگه چیزی نپرسید اما از چشماش که موقع رفتن هم به در نگاه میکرد مشخص بود که هنوزم نگرانه! میدونم چجوری دهنشو ببندم تا حرفی به پوریا نزنه! فقط باید بعد رفتن باوان از اینجا باهاش حرف میزدم، تو همین فکرا بودم که صدا داخل اتاق قطع شد، آروم دستم و بردم سمت دستگیره در که بازش کنم اما دیدم که قفله! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و ششم آرون که هنوزم داخل اتاق بود، متوجه صدای در شد و درو باز کرد، وقتی رفتم تو اتاقش دیدم که پتو رو تختش افتاده پایین و اتاق کاملا بهم ریختست! خوده باوان هم با چشمای بسته روی زمین افتاده و آرون هم با چهره ناراحت بالای سرش نشسته! از کنار باوان رد شدم و کلید انبارمون و دادم دستش و گفتم: ـ سریعتر پاشو برو سمت همون آدرسی که برات فرستادم! بعد اینکه رسیدی هم اون خط و از بین ببر! همونجوری که دستش جلوی صورتش بود گفت: ـ من... من... من چیکار کردم؟! نمیخواستم اینکارو کنم، مجبورم کرد. با کلافگی بازوشو گرفتم و گفتم: ـ آرون الان وقت این حرفا نیست، بجنب. دیدم بهم نگاه کرد و گفت: ـ اون واقعا دختر خیلی خوبیه و من اصلا دلم نمیخواست بهجز من کس دیگهایی رو دوست داشته باشه! کنارش نشستم و گفتم: ـ آرون الان وقت عذاب وجدان گرفتم نیست! تا بیدار نشده، پاشو برو! ببین اگه تو اینکارو نمیکردی باهات نمیومد! مگه اعتراف عشقشو به پوریا رو از زبون خودش نشنیدی؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ چرا شنیدم! بعدش بدون معطلی بلند شد و باوان و گذاشت رو دوشش و آروم از پلهها رفت پایین، همونجوری که داشت میرفت رو بهم گفت: ـ بالاخره عشقش و به من که فراموش کرده رو یادش میاد! من مطمئنم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده