رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و سوم

حالا سالیوان یه مشکل خیلی بزرگ داره. اگه کسی بفهمه که بو توی دنیای هیولاهاست، جفتشون به خاطر می‌افتن؛ پس تصمیم میگیره بود رو پنهان کنه و در اولین فرصت، اونو به خونه برگردونه اما این کار سخت‌تر از اون چیزیه که تصور می‌کرده... بو یه بچه خیلی خاصه. اون از هیولاها نمی‌ترسه، برعکس! با سالی می‌شینه و حتی با اون بازی می‌کنه.

بو یه عالمه انرژی مثبت داره و باعث می‌شه سالی، چیزای جدیدی رو یاد بگیره. سالی که همیشه فکر می‌کرد کارش اینه که آدم‌ها رو بترسونه، حالا می‌فهمه که بو اصلا ترسناک نیست و اتفاقا خیلی هم مهربونه.

سالیوان یه هیولای ترسوننده‌ست، اما شجاعت واقعی اون، توی نجات دادن بو و محافظت از اونه. این داستان به ما یاد می‌ده که شجاعت واقعی، این نیست که از چیزی نترسیم یا فقط دیگران رو بترسونیم؛ بلکه شجاعت اینه که وقتی کسی نیاز به کمک داره، از اون محافظت کنیم و کارهای درست رو انجام بدیم، حتی اگه سخت باشه. سالی برای نجات بو، خودش رو به خطر می‌ندازه و از همه توانش استفاده می‌کنه...

به اینجا که رسیدم، مکث کردم. پوریا چشم‌هاش رو با لبخند باز کرد و گفت:

ـ چقدر داستانش برام آشناست.

لبخندی بهش زدم، حرفش رو تایید کردم و خیلی رک گفتم:

ـ  توی دنیای هیولاها، تو مثل سالیوانی برام پوریا! 

از میمیک صورتش، متوجه شدم که چقدر از شنیدن این جمله از طرف من، خوشحال شده! توی جاش نیم‌خیز شد و گفت:

ـ واقعا؟!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

ـ می‌دونی، من خیلی انیمیشن نگاه می‌کنم. این جزو انیمیشنای مورد علاقمه. این داستانو وقتی این اواخر توی ذهنم مرور می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که نباید آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت کرد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 247
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: محکوم به عشق نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های

پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟ ـ مرسی عزیزم، تو خوبی؟ صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت:

پارت دوم با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت بهش کوبیدم. شیشه رو که پایین کشید، با یه پسر با عینک دودی که از چهره‌اش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم، مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود، با همون

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و چهارم

هیولاها از بچه‌های آدمیزاد می‌ترسیدن، چون فکر می‌کردن اون‌ها خطرناکن؛ اما وقتی سالی با بو آشنا می‌شه، می‌فهمه که تصوراتش کاملاً اشتباه بوده. بو یه دختر کوچولوی بامزه و مهربونه. این بهم یاد داد که نباید کسی رو از روی ظاهر عصبیش قضاوت کنم یا از چیزی بترسم که نمی‌شناسم. گاهی اوقات چیزهایی که به نظرم ترسناک میاد...

سرم رو انداختم پایین، شروع کردم به بازی کردن با ناخن‌هام و گفتم:

ـ در واقع خیلی مهربون و خوب هستن.

صورتم رو با دست‌هاش آروم نوازش کرد و گفت:

ـ پس یعنی دیگه از من نمی‌ترسی؟

بهش نگاه کردم. قلبم داشت از جاش درمی‌اومد! گفتم:

ـ نه سالیوان.

یهو با صدای بلند، زد زیر خنده و گفت:

ـ  فقط سالیوان نشده بودم که اونم به لطف تو شدم!

منم همزمان باهاش خندیدم، اما دیگه داشت خوابم می‌گرفت. خمیازه کشیدم و گفتم:

ـ پوریا من دیگه داره خوابم می‌بره.

پوریا به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:

ـ خب خداروشکر! ساعت چهار شد.

بعدش از روی تخت پایین اومد و من رفتم سرجاش دراز کشیدم. پتو رو تا گردنم، بالا کشید و با چشمک بهم گفت:

ـ  داستان خیلی قشنگی بود، هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم جیگرگوشه.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و پنجم

با تعجب نگاهش کردم که با خنده شیطونی گفت:

ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ مگه معنی اسمت همین نیست؟

با ذوق گفتم:

ـ چرا ولی... ولی هیچ کس تا به حال منو اینجوری صدا نزده بود. فکر نمی‌کردم معنی اسممو بدونی.

ـ می‌دونم دختر خوب! حالا دیگه بخواب، شبت بخیر.

ـ شب بخیر سالیوان.

با خنده رفت سمت کاناپه و روی خودش پتو کشید. بارون بند اومده بود. اون شب ارتباط من و پوریا یک مرحله جلوتر رفته بود و با من خیلی بهتر از قبل شده بود. من خوش‌حال ترین بودم که همه‌جوره پشت منه و حواسش به من هست!

چقدر رفتارش به دلم نشسته بود... جالب اینجاست که مدام توی دلم دعا می‌کردم پیشش بمونم و اون آرون عوضی، دیگه هیچ وقت سر و کله‌اش پیدا نشه. با فکر کردن به پوریا چشم‌هام گرم شد و خوابم برد.

***

صبح با صدای پوریا از خواب بیدار شدم:

ـ باوان؟

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:

ـ سلام.

 لبخندی زد و گفت:

ـ صبح بخیر.

بعدش ادامه داد و گفت:

ـ بیا صبحونه بخوریم و بعدش تا کسی ندیده، برو تو اتاقت. نمی‌خوام بابت این مسئله، به کسی جواب پس بدم.

راست می‌گفت. اگه عموش می‌فهمید که من دیشب توی اتاق پوریا خوابیدم، با من که نمی‌تونست کاری داشته باشه، اما احتمالا پوستِ پوریا رو می‌کند!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و ششم

از روی تخت اومدم پایین و چشم‌هام رو بهم مالیدم و گفتم:

ـ باشه. 

رفتم توی روشویی اتاق و چند دور صورتم رو شستم. بعدش اومدم بیرون و رو بهش گفتم:

ـ تو کجا میری پوریا؟

پوریا با خنده و لحن متعجبی گفت:

ـ بسم الله! مگه من هرجا میرم باید به تو جواب پس بدم دختر؟ 

خندیدم و گفتم:

ـ نه خب... ولی وقتی بدونم کجایی، خیالم یکم راحت‌تره.

لبخندی زد و گفت:

ـ دارم میرم برای بازی تو کافه.

ـ قمار؟

خیلی عادی گفت:

ـ آره دیگه.

ـ آها. بعد کی برمی‌گردی؟

دستم رو گرفت و من رو نشوند روی تخت. شروع کرد به لقمه درست کردن برام و در همون حال، گفت:

ـ بخور دختر، اینقدر سوال نپرس!

از لحنش خندم گرفت. کاملا مشخص بود که از دستم کلافه شده اما می‌ریزه توی خودش تا به من چیزی نگه. همین‌طور که لقمه‌ها رو به دستم می‌داد، گفتم:

ـ پوریا؟

ـ بله؟

ـ یه چیزی بگم، نه نمیگی؟

نگاهم کرد و گفت:

ـ بستگی داره چی باشه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و هفتم

با حالت مظلومی دست‌هام رو توی هم گره زدم و گفتم:

ـ میشه منم باهات بیام؟

پوریا با خنده، ضربه‌ای به پیشونیش زد و گفت:

ـ دختر تو دیوونه شدی؟! جاهایی که من میرم، اصلا مناسب تو نیست.

ـ لطفا! قول میدم که اصلا از ماشین پیاده نشم، خواهش می‌کنم.

به ساعتش نگاه کرد و گفت:

ـ نه باوان. گفتم اونجا، جای تو نیست.

تا خواستم مخالفت کنم، از جاش بلند شد و گفت:

ـ بدو برو تو اتاقت، الانه که شاهین بیاد.

ناراحت شدم. نه به خاطر اینکه قبول نمی‌کرد باهاش برم، بلکه به خاطر اینکه وقتی تو این خونه نبود، واقعا از اینجا می‌ترسیدم. از اون مرده، مازیار می‌ترسیدم. با ناراحتی بلند شدم و داشتم می‌رفتم به سمت اتاقم که گفت:

ـ به عفت خانوم میگم مدام بهت سر بزنه، نگران نباش! تنهات نمی‌ذاره.

با بغض گفتم:

ـ وقتی تو نیستی، من اینجا می‌ترسم پوریا! من از اون مرده، از چشماش واقعا می‌ترسم.

صورتم رو گرفت بین دست‌هاش و با اطمینان خاطر گفت:

ـ نگران نباش! عمو اصلا این ساعت‌ها خونه نیست، می‌ره شرکت. تا قبل از اینکه اون بیاد، من برمی‌گردم.

گفتم:

ـ قول میدی؟

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و هشتم

لبخندی زد و گفت:

ـ قول میدم. بعدشم تا من اینجام، هیچ کس حق اینو نداره که اذیتت کنه باوان. اینو قبلاً هم بهت گفتم. اگه کسی حرفی بهت زد یا اذیتت کرد، همشو بهم میگی، باشه؟

ـ باشه.

بعدش سریع رفتم سمت در و بازش کردم. این طرف و اون طرف رو گشتم، هنوز کسی نبود. آروم بهش گفتم:

ـ فعلا سالیوان!

خندید و برام دست تکون داد و منم با تپش قلب بالا رفتم سمت اتاقم. خودم رو پرت کردم روی تخت و با شادی، به دیشب فکر کردم. بعد از مدت‌ها این اولین باری بود که حس خوب و قشنگی داشتم. دیشب دیگه مطمئن شدم که احساساتم قاطی نشده و واقعا دفتر آرون برای همیشه توی ذهنم بسته شده و به جاش، پوریا خیلی محکم جاش رو توی قلبم باز کرده.

دیگه حتی از دست آرون عصبانی هم نبودم و واقعا اگه یه روز قسمت می‌شد و می‌دیدمش، ازش تشکر می‌کردم که با رفتنش، باعث شد با همچین آدمی توی زندگیم آشنا بشم. آدمی که یه جورایی قهرمانم بود، جا نمی‌زد و به خاطر من تو روی همه وایمیستاد و ازم محافظت می‌کرد! با اینکه این چیزها رو خیلی بلد نیست، اما به خاطر خوشحال کردن من، هرکاری می‌کنه. شاید حسش به من، مثل حسی که من بهش دارم نباشه؛ اما همین که با من، مثل قبل، سرد برخورد نمی‌کنه، برام یه دنیا ارزش داره.

دفتر روزمرگیم رو باز کردم و توش از تک تک احساساتم به پوریا نوشتم. حرف‌هایی که نمی‌تونستم توی روش بهش بگم رو توی دفتر براش نوشتم... از اینکه چقدر کنارش حس امنیت دارم و کاش اون هم همون حسی که من بهش دارم رو بهم داشته باشه. اینکه همش نگاهش رو ازم می‌دزده! شاید حس می‌کنه من از احساساتم مطمئن نیستم اما پوریا رو واقعا می‌خواستم... خوب می‌دونستم که آدم اشتباهی بود. اگه باوان قبلی بودم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم با همچین آدمی حتی بتونم هم‌کلام بشم، چه برسه به اینکه بهش اعتماد کنم و بخوام برم و توی اتاقش بخوابم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و نهم

حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمی‌کردم، چون به نظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوت بود که به هیچ کس شباهت نداشت. تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردن‌هاش... همش جلوی چشمم رژه می‌رفت. خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم، اما باید این کار رو می‌کردم، چون نمی‌دونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟ ارزش قائل شدنه؟ نمی‌دونستم واقعا... اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد؛ از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی می‌کرده.

سعی کردم به این چیزها فکر نکنم. اینقدر این حسم برام قشنگ بود و بعد از تحمل کردن اون همه درد و رنج، به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمی‌خواستم به این موضوع فکر کنم. چون به نظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه می‌خواست باهام بازی کنه، من از چشم‌هاش می‌فهمیدم، اما اینجوری نبود.

اون روزی که داشتم خودم رو از روی بالکن پرت می‌کردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشم‌هاش دیدم. کسی که همش سعی می‌کنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز به خاطر من، واقعا ترسیده و دستپاچه شده بود.

هوا آفتابی و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم می‌اومد. از بچگی وقتی توی پرورشگاه هم بودم، بعد از بارون، همیشه دلم می‌خواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. خیلی بهم حس خوبی می‌داد!

آروم آروم از روی پله‌ها پایین رفتم که عفت خانوم از آشپزخونه، متوجه من شد و با لبخند به سمتم اومد. گفت:

ـ سلام دختر قشنگم.

با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ سلام.

ـ چیزی می‌خوای؟ گشنته؟

ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته. اگه اشکالی نداره، می‌خوام برم توی باغ و قدم بزنم. 

به ساعت نگاه کرد و گفت:

- باشه برو ولی حتما قبل از اومدن رییس برگرد، باشه؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سی‌ام

سریع گفتم:

ـ حتما! نگران نباشین.

بعدش از در خونه خارج شدم. محافظ‌ها همینجور چپ چپ نگاهم می‌کردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودم رو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد:

ـ باوان خانم!

وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید:

ـ کجا تشریف می‌برین؟

بدون اینکه نگاهش کنم، با جدیت گفتم:

ـ می‌خوام برم توی باغ قدم بزنم.

گفت:

ـ منم دورادور همراهیتون می‌کنم. 

ـ می‌خوام تنها باشم.

ـ معذرت می‌خوام، ولی تنها نمیشه. مامورم و معذور.

یهو حرف پوریا یادم اومد که می‌گفت هیچ کس حق نداره اینجا اذیتم کنه. انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت می‌داد! برگشتم، توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:

ـ خودتون می‌دونین... به هرحال پوریا در جریانه. قرار نیست که فرار کنم؛ حالا اگه می‌خواین، می‌تونین دنبالم بیاین.

 تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودش رو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت. واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب می‌بردن. خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و به سمت باغ راه افتادم. دمپاییم رو درآوردم و پام رو آروم روی خاک نم‌دار گذاشتم. واقعا راه رفتن روی این خاک، بهم آرامش می‌داد و انگار که تمام استرس و اضطرابم رو از بین می‌برد. 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهلم

کمی توی باغ قدم زدم و بعدش به سمت ویلا برگشتم. داشتم می‌رفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس! عجب تایم بدی رسیده بود. خواستم بهش بی‌توجه باشم و برم داخل که با صدای بلند گفت:

ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟

بهم نزدیک شد. ازش وحشت داشتم! از اون چشم‌های ورقلمبیده و ترسناکش خوفم می‌شد! آب دهنم رو قورت دادم که با فریاد گفت:

ـ با توام!

گفتم:

ـ پوریا... از پوریا...

نذاشت حرفم رو تموم کنم، با حرص مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:

ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره عوضی! امثال تو رو خیلی خوب می‌شناسم.

دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم دراومد. اینقدرم ازش می‌ترسیدم که نمی‌تونستم فریاد بزنم. ادامه داد:

ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیای بیرون و بخوای توی حیاط من قدم بزنی؟ هان؟! تو اینجا یه اسیری دختر! اینم بدون که بالاخره یه روز من حساب تو رو می‌رسم و اون روز...

همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت، محکم دستش رو گرفت و اون هم بی‌اختیار برگشت به سمتش. باورم نمی‌شد، پوریا بود! خداروشکر که برگشت. دستم کاملا کبود شده بود و از درد، صدام درنمی‌اومد. پوریا با غضب زیاد و حرص، به مازیار نگاه می‌کرد.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و یکم

همونجور که محکم دست عموش رو گرفته بود، گفت:

ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین!

مازیار هم با حرص نگاش کرد، بازوش رو از دست پوریا بیرون کشید و گفت:

ـ خیلی زود تو هم به خاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی می‌کنی و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! 

پوریا خیلی خودش رو کنترل کرد که جوابشو نده. مازیار با چشم‌غره از کنارش رد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم رو محکم گرفتم و یه جورایی دارم از درد به خودم می‌پیچم، بهم نزدیک شد و گفت:

ـ معذرت می‌خوام...

طاقت نیاوردم و خودم رو پرت کردم توی بغلش و با گریه گفتم:

ـ بهت گفتم... گفتم من از تنها موندن توی این خونه بدون تو می‌ترسم! گفتم منو با خودت ببر! 

دستم رو نگاه کرد و به آرومی گفت:

ـ منم بهت گفتم تا زمانی که من نیومدم، از اتاقت بیرون نیا، مگه نه؟

با حالت دلخوری گفتم:

ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه.

پوریا نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ خیلی خب، دیگه گریه نکن. از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم می‌برم، یا شاهینو می‌ذارم تا کنارت باشه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و دوم 

دستم رو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی می‌کرد. این رو می‌تونستم از قیافش هم بفهمم. با لحن آرومی گفت:

ـ بیا بریم.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

ـ کجا؟!

گفت:

ـ سوپرایزه! بریم.

با اینکه ناراحت بودم، اما از اینکه سعی می‌کرد من رو از این حال و هوا دربیاره، واقعا خوشحال شدم. رفتم و وقتی توی ماشینش نشستم، راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستم رو توی دستش گرفت و آروم بوسید‌‌‌. همون‌جوری که به روبرو خیره بود، گفت:

ـ بازم ازت معذرت می‌خوام.

منم آروم گفتم:

ـ ایرادی نداره.

بعدش یهو گفت:

ـ ببینم موافق کبابی هستی؟

خندیدم و گفتم:

ـ باشه.

گفت:

ـ خب پس حله، فقط قبلش باید ببرمت یه جایی... بعدش میریم همون کبابی.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و سوم

خیلی کنجکاو بودم که می‌خواد من رو کجا ببره! یه جورایی رفتیم به سمت حاشیه شهر و در نهایت، به مزرعه‌ای رسیدیم که درخت‌های کاج و گل‌های شمعدونی زیادی داشت. کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگ هم از دور دیده می‌شد.

با هیجان به اطراف نگاه کردم و گفتم:

ـ وای پوریا، چقدر اینجا قشنگه!

اون هم تایید کرد و گفت:

ـ همینطوره. من هر موقع که دلم می‌گیره، میام اینجا.

گفتم:

ـ مرسی که منو آوردی. میشه منو تاب بدی؟ اصلا وایستا... همین جا نگه دار!

خندید و گفت:

ـ آروم باش دختر، یکم نفس بکش!

دست‌هاام رو به‌هم زدم و گفتم:

ـ آخه خیلی هیجان دارم!

پوریا از خوشحالی من، خوشحال شد. ماشین رو گوشه‌ای پارک کرد و من هم پیاده شدم. پوریا گفت:

ـ حالا با خیال راحت، کفشاتو دربیار!

همین کار رو کردم و رو بهش گفتم:

ـ تو هم دربیار!

پوزخندی زد و گفت:

ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم.

ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار... دستتو بده به من، رو چمن راه بریم. ببین که چقدر خوش می‌گذره و استرسمون کم میشه.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و چهارم 

پوریا انگار دلش می‌خواست باهام همراهی کنه، ولی مردد بود و مدام به اطراف نگاه می‌کرد. بنابراین به سمتش رفتم، محکم دست‌هاش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش. خندید و گفت:

ـ یکی می‌بینه دختر! اینجا همه ازم حساب می‌برن.

خندیدم و گفتم:

ـ تو هم از من حساب می‌بری، حالا کفشاتو دربیار! این یه دستوره.

نفس عمیقی از دست لجبازی من کشید و گفت:

ـ چی بگم بهت!

دو لا شد، بند کفشش رو باز کرد و آروم پاهاش رو گذاشت روی چمن خیس. پرسیدم:

ـ چه حسی داری؟

چشم‌هاش رو بست و گفت:

ـ حس رهایی، انگار که دنیا برای به لحظه هم که شده، وایستاده و من دارم استراحت می‌کنم. 

لبخندی زدم و گفتم:

ـ عالیه! 

بعد چشم‌هاش‌ رو باز کرد و گفت:

ـ باوان من... من واقعا دلم نمی‌خواست امروز...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ فراموشش کن! بیا حس این لحظه رو با اون حرفا خراب نکنیم.

گفت:

ـ وقتی کبودی روی دستتو می‌بینم، نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم؛ ولی بهت قول میدم که از این به بعد، بیشتر از اینا مراقبت باشم.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و پنجم

خواستم حالا که فرصتش مهیاست، سوالم رو رک بپرسم. صورتم رو نزدیکش بردم و گفتم:

ـ به چه عنوان مراقبمی؟

انگار از این سوالم جا خورد. چشم‌هاش رو دزدید، آب دهنش رو قورت داد و گفت:

ـ خب... به عنوان... به عنوان..

منتظر ادامه جوابش بودم که یهو با صدای یه مرده، جفتمون برگشتیم:

ـ سلام پوریا جان.

پوریا با دیدن مرد مسن، به سمتش رفت. بغلش کرد و گفت:

ـ سلام حاج بابا، چطوری؟

حاج بابا چند بار از روی محبت به سر شونه‌اش ضربه زد و گفت:

ـ کم بهم سر می‌زنی ها پوریا! دلخورم ازت. 

ـ حاج بابا به خدا خودت که می‌دونی چقدر سرم شلوغه. امروز فقط خواستم حال و هوای یکی از دوستامو عوض کنم و بیارمش مزرعه.

حاج بابا نگاهی به من کرد و با مهربونی، برام دست تکون داد. من هم باهاش سلام و علیک کردم. حاج بابا نگاهی به سر تا پای من انداخت و بعد به پوریا گفت:

ـ ماشالا! چقدرم به همدیگه میاین!

من و پوریا به هم نگاه کردیم و بعد، پوریا سریع بحث رو عوض کرد و پرسید:

ـ ببینم هنوزم اون نون محلی‌ها رو درست می‌کنی؟

حاج بابا گفت:

ـ معلومه که درست می‌کنم.

بعدش پوریا رو بهم گفت:

ـ باوان حتما باید این نون محلی رو با چایی تست کنی، قسم می‌خورم عاشقش میشی!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و ششم

با لبخند گفتم:

ـ با کمال میل!

بعدش حاج بابا به سمت مسیر خونه رفت. من هم کنار پوریا رفتم و رو بهش گفتم:

ـ یه چیز ازت بخوام، مسخرم نمی‌کنی؟

خندید و گفت:

ـ نه، بگو!

ـ میشه منو تاب بدی؟ ویوی روبروش خیلی قشنگه!

گفت:

ـ آره میشه، برو سوار شو!

مثل بچه‌ای که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم؛ اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم! گفتم:

ـ اگه بیوفتم چی؟!

پوریا از پشت، زیر گوشم گفت:

ـ من می‌گیرمت، نترس! 

پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم:

ـ هل بده پس! بالاتر... بالاتر پوریا! وای، چقدر خوبه!

اون روز یکی از بهترین روزهایی بود که پوریا برام رقم زد. واقعا از اونجا بودن، لذت می‌بردم.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و هفتم

جای خیلی قشنگی بود. با همدیگه رفتیم به خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم. برامون نون محلی آورد که واقعا خیلی خوشمزه بود و بعد، برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم رو تعریف کرد.

از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادرشون، فرار کردن و پای عشقشون وایستادن، اما دنیا نتونست این عشق قشنگ رو ببینه و بعد چندین سال، هاجر خانم دچار سرطان معده میشه و از دنیا می‌ره. عشقش هنوز که هنوزه، توی دل حاج بابا زنده بود.

من و پوریا روی پله نشسته و به غروب آفتاب خیره شده بودیم. ازش پرسیدم:

ـ چرا بچه ندارن؟

پوریا گفت:

ـ وقتی هاجر خانم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند.

با ناراحتی گفتم:

ـ چقدر بد!

پوریا:

ـ می‌دونی بدتر از اون چیه؟

نگاش کردم و گفتم:

ـ چی؟

ـ قبلاً من زیاد می‌اومدم پیشش. شاید باورت نشه ولی توی همه حالت، با هاجر خانوم حرف می‌زنه. اوایل فکر می‌کردم خیالاتی شده، اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش، این کارو انجام میده.

با تعجب گفتم:

ـ یعنی چی؟! 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و هشتم

با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت به گل‌های باغ آب می‌داد، بعد گفت:

ـ می‌بینی زیرلب داره زمزمه می‌کنه؟

یکم دقت کردم و گفتم:

ـ آره.

ـ همین جوری داره با زنش حرف می‌زنه.

گفتم:

ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟ پس خوش به حال هاجر خانوم!

پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. رو بهش گفتم:

ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟

ـ بپرس!

ـ اگه... اگه یه روزی آرونو پیدا کنی، منو بهش میدی؟

با جدیت نگاهم کرد و گفت:

ـ معلومه که نه، مگه اینکه خودت بخوای...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ عمرا... من، من دیگه حتی نمی‌خوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا.

پوریا به چشم‌هام نگاه کرد تا مصمم بودن من رو بسنجنه و وقتی باورش شد، با لبخند رو بهم گفت:

ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر می‌کنه.

توی دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده، ولی تو من رو نمی‌بینی، شایدم خودتو می‌زنی به اون راه. کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم.

اون روز به جفتمون خیلی خوش گذشت. شبش با هم رفتیم به همون کبابی که دفعه قبل رفته بودیم و یه شب به یاد موندنی رو در کنار هم، رقم زدیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و نهم

( مازیار )

این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمی‌رفت! این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب می‌شد. پوریا داشت از زیر کنترلم در می‌رفت. یه جورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اون رو توی مشتش گرفته بود.

نمی‌ذاره بکشمش تا از شرش راحت بشم؛ پس تنها یه راه مونده... باید یه کاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه. نمی‌تونم با لجبازی این کار رو انجام بدم، وگرنه پوریا بیشتر لج می‌کنه و اوضاع، از اینی که هست هم بدتر میشه.

امروز از صبح تا الان که ساعت ده شبه، این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده؛ هر چی زنگ هم می‌زنم، جواب نمیده. پوریا تنها شانس من توی زندگی مافیا و شرکته و بدون اون، واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص می‌موند. مهره‌ای بود که اصلا نمی‌تونستم از دستش بدم.

تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم، مهربونی و دلرحمیش بود؛ اما نسبت به این دختر دیگه زیادی داشت واکنش نشون می‌داد. شاید چیزی نمی‌دونست اما لازم نبود کسی که به دردمون نمی‌خوره رو توی زندگیمون نگهداریم، بهتر بود که حذفش کنیم اما چه جوری؟ با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور می‌کنه. اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمی‌خوره. تنها راه...ملیکاست. آره، خودشه. باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و من رو از این مخمصه‌ای که توش گیر کردم، نجات بده.

چند سال قبل، متوجه علاقش به پوریا شده بودم، اما می‌دونستم پوریا حس برادری نسبت بهش داشت و من هم دلم نمی‌خواست که دخترم عذاب بکشه؛ پس ازش خواستم هر جوری که هست، دست از این عشق احمقانه برداره.

من هم توی این مسیر حمایتش نمی‌کردم، چون برای یه مافیا، هیچ وقت یه زندگی عاشقانه نمی‌تونه وجود داشته باشه اما حالا اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه توی قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، باز هم اختیار پوریا رو به دست می‌گیرم و اون دختر احمقم که ارتباطشون رو ببینه، خودش دمش رو می‌ذاره روی کولش و می‌ره. اون وقت من می‌دونم باهاش چی کار کنم که دیگه هیچ وقت دست پوریا بهش نرسه.

گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم:

ـ سلام دخترم.

ـ سلام بابایی، خوبی؟ چه عجب، بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی!

گفتم:

ـ ای بی معرفت! من که هروقت سرم خلوته، یاد تو می‌کنم. تو حتی یک‌بارم بهم زنگ نمی‌زنی.

ـ والا بابا اینجا سرم خیلی شلوغه، شرمنده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاهم

گفتم:

ـ سریع‌تر درس و مشقت رو تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم.

یکم مکث کرد و گفت:

ـ نمی‌تونم بابا!

می‌دونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم:

ـ دخترم همین اول کاری نگو نمی‌تونم. مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت می‌خواد برگردی.

ـ بابا خودت می‌دونی که وقتی پوریا رو می‌بینم، تمام تمرکزم به‌هم می‌ریزه. تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجع بهش یه کلمه هم حرف...

می‌دونستم ادامه جملش چیه؛ بنابراین، حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم، پشیمونم چی؟

سکوت کرد و تا چند ثانیه، هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم:

ـ چی شد پس؟!

با تعجب گفت:

ـ امکان نداره. شما هیچ وقت از حرفی که می‌زنین، پشیمون نمی‌شین.

ـ اما الان پشیمونم ملیکا. قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات صحبت کنم. فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم، بلکه می‌تونم... یعنی می‌تونی تو این زمینه روی کمک من هم حساب باز کنی.

خندید و گفت:

ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر می‌کردم، هیچ وقت به ذهنم نمی‌رسید که تو بخوای تو این زمینه‌ها بهم کمک کنی. واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ، دست به دامن دخترش شده.

ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه، زودتر برگرد ملیکا!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و یکم 

چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد. خب، خداروشکر که این موضوعم به خوبی بسته میشه. من به هوش دخترم ایمان دارم و می‌دونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمی‌گردونه.

دیگه نباید با اون دختره یکی به دو کنم، چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه. به هیچ عنوان نمی‌تونم پوریا رو از دست بدم!

 

( یک ماه و نیم بعد )

( باوان )

امروز چهارمین جلسه‌ام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که می‌اومدم پیشش، خیلی سبک‌تر شده بودم. با احساساتم، بدون ترس مواجه می‌شدم و به جای پاک کردن صورت مسئله، ترجیح می‌دادم که حلشون کنم.

توی این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که می‌رفت، من رو هم با خودش می‌برد، اصلا نمی‌ذاشت توی خونه تنها باشم. من هم از این وضعیت واقعا راضی بودم.

آرزو ازم پرسید:

ـ خب باوان جون، می‌بینم که این‌روزا خیلی خوشحال‌تری.

با لبخند، دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و این‌بار بدون فرار کردن، صادقانه اعتراف کردم:

ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون... پوریا!

آرزو خندید و گفت:

ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه، آره؟

گفتم:

ـ خیلی! می‌دونی، من این روزا مدام دارم به این فکر می‌کنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر می‌کردم دوسش دارم و می‌خواستم به خودم بقبولونم که اونم دوستم داره، هیچ وقت نخواستم کم و کاستیشو ببینم؛ اما وقتی پوریا رو دیدم...

لبخندم عمیق‌تر شد و ادامه دادم:

- وقتی توجه و نگاهش رو دیدم، نفهمیدم چه جوری، ولی واقعا عاشقش شدم! می‌دونم این آدم، مافیاست و هزارتا خلاف ازش سر زده، اما نمی‌تونم دوسش نداشته باشم. توی تمام لحظات سخت، اون کنارم بوده ولی... ولی...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و دوم

آرزو دست از نوشتن توی دفترش کشید و از پشت عینکش، نگاهی بهم انداخت و گفت:

ـ ولی چی؟

با ناراحتی گفتم:

ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم. وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو می‌دزده، یا سعی می‌کنه از بحث‌ فرار کنه. 

آرزو گفت:

ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟ 

یکم فکر کردم و چیزی نگفتم. آرزو گفت: 

ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی می‌شناسمش... به ندرت درِ قلبشو برای کسی باز می‌کنه. اگه برای تو این کار و کرده و حتی یکمم که شده، از رفتار حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن! برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه. هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف می‌کنه.

با ذوق گفتم:

ـ به نظر شما هم اون... اون عاشقمه؟!

آرزو گفت:

ـ من نمی‌تونم راجع به احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان، اما اینو می‌تونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمی‌بینم؛ چون تا به حال ندیدم پوریا نسبت به دختری، اینقدر احساس مسئولیت کنه.

حرف‌های آرزوف دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین چند کلمه احتیاج داشتم تا امیدواری درونم رو بیشتر کنم. گفتم:

ـ به نظرت من باید چی کار کنم تا متوجه حسش بشم؟

آرزو گفت:

ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم، صبور باش!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و سوم

بعدش رو به من گفت:

ـ هنوزم از احساساتت می‌نویسی دیگه؟

گفتم:

ـ آره، اوایل فکر می‌کردم خیلی مسخرست، اما واقعا باعث میشه آدم با احساساتی که بعضا توی دل خودش خفه کرده، راحت تر مواجه بشه.

با لبخند گفت:

ـ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی، پس به نوشتن ادامه بده باوان، تا جلسه بعدی، بیشتر بابتش صحبت می‌کنیم.

بلند شدم و باهاش دست دادم. از اتاقش بیرون رفتم. پوریا طبق معمول، بیرون منتظرم نشسته بود. با دیدن من، مثل همیشه پرسید:

ـ چطور گذشت؟

گفتم:

ـ امروزم یکم دیگه حرف زدم و سبک‌تر شدم.

لبخندی بهم زد و گفت:

ـ خداروشکر.

داشتیم می‌رفتیم پایین که تلفنش زنگ خورد و از اون روز، دوباره زندگیم دچار تلاطم و شک شد. از حرف‌هاش چیز زیادی نفهمیدم، اما چندبار اسم ملیکا رو شنیدم.

با اینکه ندیده بودمش، اما حتی از اسمش هم انرژی خوبی دریافت نمی‌کردم و حس خوبی بهش نداشتم. وقتی پوریا قطع کرد، رو بهش گفتم:

ـ چی شده پوریا؟ کی بود؟

پوریا گفت:

ـ دخترِ عمو مازیار برگشته و الان فرودگاهه، باید بریم دنبالش! 

به یک‌باره تمام انرژیم ریخت و همین هم باعث شد که برخلاف همیشه، توی کل مسیر ساکت باشم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و چهارم

پوریا پوزخندی زد و گفت:

ـ اولین باره که می‌بینم اینجور ساکتی، چیزی شده؟

با بی‌میلی گفتم:

ـ نه، خب این خانوم پرنسس کی قراره برسه؟ چند ساعت دیگه باید منتظرش باشیم؟

پوریا نگاهم کرد و گفت:

ـ چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری باوان؟ تو که نمی‌شناسیش. باور کن اون مثل پدرش نیست، خیلی دختر منطقیه. رفتار اجتماعیشم خیلی خوبه و من مطمئنم که می‌تونه دوست خوبی برات باشه. 

پوریا نسبت بهش حس خوبی داشت و این رو از چشم‌هاش می‌شد فهمید، اما انرژی آدم‌ها بهم دروغ نمی‌گفت و من مطمئن بودم که ازش خوشم نمیاد.

جدای از اون، منم دلم نمی‌خواست پوریا به جز من، با هیچ دختر دیگه‌ای اینقدر صمیمی و مهربون برخورد کنه. مدام توی دلم به خودم می‌گفتم که شاید واقعا دختر خوبی باشه و مثل پدرش نباشه، شاید این‌بارم حق با پوریا باشه؛ اما بازم نمی‌تونستم دل خودم رو قانع کنم.

بعد از یک ساعت و نیم منتظر بودن جلوی در فرودگاه، بالاخره یه دختر مو فرفری قهوه‌ای رنگ، با چشم‌های سبز دیدم که از دور با شادی داشت به سمت پوریا می‌اومد.

چمدونش رو وسط راه ول کرد و با سرعت به سمت پوریا پرید و محکم بغلش کرد. پوریا هم متقابلاً همین کار رو انجام داد. دختر بانمکی بود اما طبق همون چیزی که گفتم، با اینکه دیدمش هم، بازم ازش خوشم نیومد. اینقدر به پوریا نگاه می‌کرد و چشم‌هاش برق می‌زد که دلم می‌خواست چشم‌هاش رو از کاسه دربیارم!

پوریا رو بهش گفت:

ـ دکترای وکالتت رو گرفتی بالاخره؟

خندید و گفت:

ـ بالاخره موفق شدم پوریا.

پوریا خندید و گفت:

ـ آفرین، خیلی خوب شد که برگشتی. توی یک‌سری از کارای شرکت واقعا به حضور وکیل شرکتمون احتیاج داشتیم.

تا کمر خم شد و با لحن شوخی گفت:

ـ اختیار دارین سرورم! 

پوریا از لحنش خندید. به یک‌باره نگاهش به من افتاد که داشتم با یه لبخند مصنوعی بهشون نگاه می‌کنم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و پنجم

پوریا من رو بهش نشون داد و گفت:

ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی می‌کنه.

ملیکا یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب به پوریا نگاه کرد. پرسید:

ـ آشناته؟!

پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت:

ـ آره.

ملیکا برای اینکه جو رو عوض کنه، با سردی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

ـ خوشبختم، منم ملیکام.

منم دقیقا عین خودش، باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت:

ـ وای پوریا، سریع‌تر بریم ویلا. دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده!

بعدش هم از کنارم رد شد و روی صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بی‌نهایت رو مغزم بود؛ ولی مجبور بودم حرفی نزنم.

توی ماشین یک‌سره از خاطرات دانشگاه و غربت، بدون اینکه لحظه‌ای ساکت بشه، برای پوریا تعریف می‌کرد و پوریا هم با دقت به حرف‌هاش گوش می‌داد. اصلا دلم نمی‌خواست اینقدر بهش بچسبه، ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود. انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه. پوریا هم که اصلا نمی‌ذاشت حرفی به این خانوم بزنم، خیلی بهش اعتماد داشت و می‌گفت که با پدرش خیلی متفاوته.

وقتی به ویلا رسیدیم، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد، اون رو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت:

ـ خب، نظرت عوض نشد؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و ششم

با چشم‌غره بهش گفتم:

ـ معلومه که نه.

اومد کنارم، مثل من تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت:

ـ ولی به نظر من که داری اشتباه می‌کنی. وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی.

نگاش کردم و گفتم:

ـ اگه تو اشتباه کرده باشی، چی؟

ـ بعید می‌دونم باوان، من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه، مطمئن باش نظرت عوض میشه.

یه هوفی کشیدم، دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا. اصلا حوصله مراسم تشریفاتی این خانوم رو نداشتم. 

( ملیکا )

پدر رو محکم بغل کردم و گفتم:

ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا!

بابا سرم رو بوسید و گفت:

ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟

کیفم رو روی کاناپه پرت کردم، روش لم دادم و گفتم:

ـ مثل همیشه، خسته و کسل کننده.

بابا:

ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟

گفتم:

ـ اوهوم، منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟ چه جوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...