نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 31 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سی و یکم تو همون حالت از صمیم قلبم از خدا خواستم تا فقط یه فرصت دیگه پیش بیاد و پوریا رو ببینم، بلکه بتونم بهش حقیقت و بگم!! بهش بگم که این کاش زودتر شناخته بودمش و اگه میدونستم اون روز، روز آخریه که کنارشم، قطعا بهش میگفتم چقدر دوسش دارم و بهترین و قشنگترین لحظات و کنارش میساختم. دلم براش تنگ شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمیومد! آرون هم که صورت واقعی خودشو نشون داد و به هیچوجه نمیتونم از دستش فرار کنم، حتی نمیدونم کجام؟! به نور خورشید نگاه کردم و سعی کردم تمام اون لحظات قشنگی که با پوریا داشتم و با خودم مرور کنم... کاش دوباره میومد سر راهم، مثل اون روزی که دم در آرایشگاه منو گرفت... اما فرقش این بود که این بار من با اراده و خواست خودم باهاش میرفتم و اصلا از دستش فرار نمیکردم... ( پوریا ) منو شاهین شروع کردیم به مشت زدن توی شکم و صورتشون، طوریکه تمام چهرشون پر از خون شده بود... محسن میگفت: ـ آقا...بخدا...به جون کی قسم بخوریم که نمیدونیم باوان خانوم و کجا برده!! با عصبانیت دوباره یه مشت محکم زدم به صورتش و گفتم: ـ مگه میشه اون همه آدم چیزی ندیده باشن و هیچی نشنون؟؟ امکان نداره! شاهین پاشو گذاشت رو قفسه سینه محسن و اسلحه رو کشید روش و گفت: ـ هرچی دیدی رو بگو! وگرنه بهت رحم نمیکنم و همینجا یه گلوله تو مخت خالی میکنم. محسن که حسابی چشماش ترسیده بود با گریه گفت: ـ فقط یه چیز دیدم... بعد شروع کرد به سرفه کردن... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 31 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سی و دوم به شاهین اشاره کردم که پاشو برداره و محسن بعد اینکه کمی خون از دهنش بالا آورد گفت: ـ آقا... زمانی که داشت میرفت، باوان خانوم بیهوش روی دوشش بود...از کنار استخر که داشت رد میشد یه کلید از جیبش افتاد و بعد خم شد و گرفت... دیگه چیزی ندیدم! دارم راستشو میگم به قرآن... شاهین بهم نگاه کرد و گفت: ـ نکنه برده باشه همون خونهایی که اجاره کردن؟! همونجوری که در حال فکر کردن بودم، گفتم: ـ بعید میدونم در این حد احمق باشه که اونجا بره... شاهین پرسید: ـ پس اون کلید مال کجاست؟! گفتم: ـ هر جایی که هست، مطمئنا عمو و ملیکا میدونن کجاست! اون کلید هم اونا بهش دادن. شاهین چیزی نگفت که ادامه دادم و گفتم: ـ آرون بهجز اون خونه و نمایشگاه هیچچیزی به نام خودش تو این شهر نداشت... زمانی هم که رفت، هیچ نشونهایی ازش اینجا نبود... الآنم همونجوری که پیداش کردن، همونجوری هم مخفیش کردن! اما کجا؟؟ شاهین گفت: ـ بهنظرت سورتینگ نبردنش؟! گفتم: ـ بعید میدونم ولی یه سر بریم ببینیم! نباید وقت و هدر بدیم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و سوم اون روز منو شاهین هرجایی که به ذهنمون میرسید و گشتیم، توی سورتینگ، پاتوق...انبار و پارکینگ شرکت اما انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین... شاهین وقتی تو ماشین نشسته بودیم رو بهم گفت: ـ داداش نمیخوام ناامیدت کنم ولی نکنه اونو از کشور خارج کرده باشه! با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ زبونت و گاز بگیر شاهین... باید هرچه سریعتر پیداش کنم، من واقعا دلم شور میزنه... شاهین گفت: ـ اصلا فکر نمیکردم ملیکا بخواد پشت سرت کار انجام بده!! حالا آقا مازیار و درک میکردم اما ملیکا چطور تونستی باهات اینکار و انجام بده؟؟! یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ حالا من به کنار! با عفت خانوم چطور تونست اینکارو انجام بده؟؟ اون زن حکم مادرشو داشت و عین دختر خودش اونو دوست داشت! شاهین پرسید: ـ بعد اینکه باوان و پیدا کردی، میخوای چیکار کنی داداش؟؟ دوباره میبریش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه تنها اونو نمیبرم بلکه خودمم کلید و تمام چیزایی که تا الان ازشون داشتم و بهشون تحویل میدم و میرم سراغ زندگی با کسی که دوسش دارم... حالا که فهمیدم، باوان هم همون حسی رو بهم داره که من بهش دارم، بههیچ عنوان کوتاه نمیام و ازش دست نمیکشم. شاهین گفت: ـ بهنظرت ملیکا و آقا مازیار بهت اجازه... نگاش کردم و گفتم: ـ کسی از اونا اجازه نمیخواد! دیگه اجازه نمیدم توی زندگیم، دخالت کنن، من تنها چیزی که نمیتونم توی زندگیم ببخشم، خیانت و پشت سرم کار انجام دادنه. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و چهارم شاهین گفت: ـ مشخصه که باوان برات خیلی ارزش داره که بهخاطرش داری قید اینا رو میزنی! شیشه ماشین و کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره و گفتم: ـ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، ارزش داره برام... زندگی با عشقی که دوسش داری خیلی قشنگه شاهین... منم میخوام امتحانش کنم و این دیوار دور قلبم و برای باوان بردارم. شاهین لبخندی بهم زد و گفت: ـ انشالا که هرچی خیره اتفاق میفته! بعد دوباره گفت: ـ داداش الان کجا بریم؟؟! گفتم: ـ بریم شرکت، من از طریق پروندههای تو دفتر ببینم، کجا رو نگشتیم! من تا باوان و پیدا نکنم، نمیتونم آروم بگیرم! گفت: ـ باشه داداش، فکر خوبیه! بعد تقریبا یه ربع رسیدیم شرکت و بدون اینکه به روی خودم بیارم، داشتم وارد اتاقم میشدم که حرفای خانوم منشی توجهم و جلب کرد، پشت تلفن داشت میگفت: ـ بله آقا کریم متوجه شدم! یسری مواد غذایی مونده که برای انباری کرج میفرستم... بله... بله ملیکا خانوم در جریانن. شاهین که دید همینطور ماتم برده، آروم پرسید: ـ داداش چرا در اتاق و باز نمیکنی؟! سریع گفتم: ـ شنیدی چی گفت؟! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیو؟! بعدش سریع دست شاهین و گرفتم و گفتم: ـ عجله کن شاهین! فکر کنم که دیگه نیاز به گشتن نباشه! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و پنجم همینجور که دست شاهین و میگرفتم و از پلههای اضطراری پایین میرفتم، شهودم بیشتر از قبل شد که باوان اونجاست، شاهین گفت: ـ داداش چیزی یادت اومد؟! سریع گفتم: ـ سوییچ و بده شاهین، تا دیر نشده باید برم سمت انباری کرج، مطمئنم که اونجان. شاهین همینجور که کمربندش و میبست، گفت: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! گفتم: ـ شاهین الان چند ساله که اونجا بهعنوان یه خرابه افتاده و تا جایی هم که یادمه، عمو قرار بود اونجا رو بفروشه! از حرفای منشی شنیدم که گفت مواد غذایی میبرن اونجا! پس مطمئنا کسی اونجاست. شاهین گفت: ـ اگه فقط کارگرا باشن چی؟! ـ تا ببینیم! بعید میدونم... یه حس قوی به من میگه که اون اونجاست! تا رسیدیم سر خیابون، ترمز زدم و رو به شاهین گفتم: ـ پیاده شو! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چرا؟! گفتم: ـ به عفت خانوم قول دادم که تنهاش نمیذارم، میری خونه و اونو برمیداری و با همدیگه میرین به سمت آدرس هتلی که برات میفرستم. یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ اگه ملیکا یا عمو از این ماجرا بویی ببرن، آرامش برای اون زن باقی نمیذارن. شاهین مصمم گفت: ـ نمیشه داداش! منم باهات میام، تو رو تنها نمیفرستم. با کلافگی در ماشین و باز کردم و گفتم: ـ شاهین بجنب! نمیخوام دیر بشه. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و ششم شاهین بازم با مخالفت گفت: ـ اما داداش، خطرناکه... من تو رو... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من از پسش برمیام! نگران نباش. با اینکه از قیافش میشد حدس زد که راضی نیست اما با وجود اصرار من، پیاده شد. منم با سرعت خیلی زیاد به سمت کرج راه افتادم، تو مسیر فقط به این فکر میکردم که دیر نرسیده باشم و اونا همون جا باشن، اینبار بعد رسیدن به باوان، دیگه دستاشو ول نمیکنم و با همدیگه میریم سمت همون زندگی عادی که جفتمون، آرزوشو داشتیم. حدود دو ساعتی توی راه بودم که بالاخره رسیدم. اسلحمو از داشبورد برداشتم و گذاشتم دور کمرم. همین لحظه شاهین به گوشیم پیامک داد که عفت خانوم و برداشته و با همدیگه رفتن سمت همون هتلی که بهشون گفته بودم و گفته بود اوضاع خونه قاراشمیشه و ملیکا و عمو مازیار همه جا دارن دنبال من میگردن، پوزخندی زدم و با خودم گفتم: ـ حالا حالاها باید بگردن! بذار باوان و از اینجا نجات بدم، میدونم باهاشون چیکار کنم! از سمت انباری صدای خاصی نمیومد! آروم آروم از گوشه دیوار رفتم و به در ورودی نزدیک شدم، خواستم از بیرون یه سر و گوشی آب بدم اما اینقدر داخل تاریک بود که هیچی دیده نمیشد. آروم در و باز کردم و از پشت ستون ها میرفتم جلوتر، برام عجیب بود که صدایی نمیومد! نکنه رفته باشن؟؟ یا نکنه اصلا آرون و باوان اینجا نبوده باشند!! این همه سکوت نوشتهی خوبی نبود!! همینجور به مسیرم ادامه میدادم که یه صدای محو گریه شنیدم...خودش بود... صدای باوان بود... آروم سرمو از پشت جعبهها بردم جلو و دیدم که دست و پاهاش بسته و دهنش هم چسب زده و داره گریه میکنه. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و هفتم نتونستم طاقت بیارم و صداش زدم و دوییدم سمتش...با دیدن من خیلی خوشحال شد و همونجوری که چسب و از دهنش باز میکردم گفتم: ـ مگه دستم به اون پسره آشغال نرسه! با گریه گفت: ـ پوریا باور کن که منو بهزور از اونجا برد! خیلی تلاش کردم و صدات زدم اما کسی به دادم... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم: ـ میدونم همهچیو عزیزم! لازم به توضیح دادن نیست... با لبخند بهم گفت: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود و همش ته دلم امید داشتم که پیدام کنی! طناب دور دست و پاهاش و باز کردم و گفتم: ـ هیچکس حق نداره بدون اجازه من، زنی که دوسش دارم و از پیشم ببره! همینجور که گریه میکرد، مشخص بود که چقدر از گفتم این حرفم خوشحال شده... سریع پرسیدم: ـ کجا رفته اون عوضی؟! با ترس گفت: ـ ولش کن پوریا! بیا از اینجا بریم... با عصبانیت گفتم: ـ اون تقاص کارشو پس میده باوان! بگو کجاست؟ باوان گفت: ـ از حرفاش با نگهبان اینجا فهمیدم که پاسپورت تقلبیه من آماده شده و رفت تا اون بگیره... میگفت که امشب از طریق دریایی میریم سمت قبرس ولی... یهو باوان به پشت سرم نگاه کرد و با جیغ فریاد زد: ـ پوریا! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و هشتم سریع برگشتم و خودمو جلوی باوان سپر کردم، آرون با خنده گفت: ـ به به آقا پوریا! مشتاق دیدارت بودم. با پوزخند رو بهش گفتم: ـ تو اینقدر ترسویی که فقط میتونی از پشت سر بهم حمله کنی اما دیگه اجازه نمیدم. همونطور که اسلحه رو روبه روم گرفته بود گفت: ـ باوان و بفرست بیاد تا خودتم بتونی صحیح و سالم از اینجا بری، شما رو به خیر و ما رو به سلامت. باوان عین یه گنجشک کوچیک پشت سرم کز کرده بود و محکم لباسمو داشت... با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ دیگه چی!! اینجا یا من میمیرم یا تو، اجازه نمیدم به زنی که دوسش دارم، نزدیک بشی! ماشه رو آماده کرد و با حرص گفتم: ـ پوریا خیلی جدیم! بهخدا میزنم... من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم: ـ جرعت اینکار رو نداری! تا دستمو بردم سمت کمرم... متوجه شد که میخوام اسلحمو دربیارم و در عرض یک لحظه، باوان با جیغ از پشت سرم پرید جلوم و گلوله شلیک شد! نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر برام دردناک بود!! باوانم عین یه گل پژمرده تو بغلم افتاد و به شکمش گلوله خورده بود... با فریاد صداش زدم: ـ باوان! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و سی و نهم آرون که دیدش بجای من باوان خودشو پرت کرد جلوم و اون تیر خورده، دستپاچه شد و خواست فرار کنه که با فریاد اسلحه رو گرفتم سمتش و بهش شلیک کردم و نزدیکای در افتاد رو زمین...باوان و که به زور نفس میکشید، در آغوش گرفتم و با گریه گفتم: ـ چرا؟؟ چرا اینکار و کردی؟؟ من بدون تو چیکار کنم؟! بریده بریده میگفت: ـ همش...همش تو قراره منو ...نجات بدی، سالیوان؟!...یبارم...یبارم من نجاتت دادم.. شالشو از رو سرش درآوردم و همینطور که اشک میریختم؛ دور شکمش بستم و سعی کردم آروم باشم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ طاقت بیار...میبرمت بیمارستان! دستامو گرفت و بازم بریده بریده گفت: ـ خوش...خوشحالم...که تونستم...ببینمت...ب..برای آخرین بار! خیلی...دوستت دارم. مثل یه بچه کوچیک هق هق میکردم و میگفتم: ـ نه...چیزیت نمیشه!! باوان...باوان صدامو میشنوی؟! اما بی جون افتاد روی دستم و چشماش بسته شد! مصمم گفتم: ـ چیزیت نمیشه عزیزم! نمیذارم اتفاقی برات بیفته! با یه بسم الله، بغلش کردم و با سرعت بردمش، داخل ماشین. دستم و روی زخمش نگه داشتم و میگفتم: ـ الان میرسیم عزیزم! طاقت بیار. اولین بیمارستانی که چشمم خورد وایستادم و سریعا پیاده شدم و با صدای بلند و سراسیمه گفتم: ـ تیر خورده!! لطفا یکی کمک کنه! ویرایش شده 2 اردیبهشت توسط QAZAL 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهلم دو سه تا پرستار با یدونه برانکارد اومدن سمتم و منم سریع باوان و گذاشتم روش با استرس همونجور که پشت سرشون میدوییدم گفتم: ـ لطفا... لطفا بگین بهم که خوب میشه!! اما بدون توجه به حرف من، یکی از اونا به یه پرستار دیگه گفت: ـ نبض داره ولی خیلی ضعیفه! سریع ببرینش اتاق عمل، منم به دکتر بگم بیاد. چی داشتن میگفتن؟! خدایا ازت خواهش میکنم دختری که دوسش دارم و ازم نگیر! اون تمام زندگیه منه، با وجود اون من تونستم عشق و عاشقی رو باور کنم. قول میدم دیگه تنهاش نذارم و ازش مراقبت کنم... عین دیوونه ها تو راهروی بیمارستان راه میرفتم و از صمیم قلبم دعا میکردم. این بلاتکلیفی و انتظار از لحظه به لحظهی عمرم کم میکرد، وقتی شاهین بهم زنگ زد همینجور که گریه میکردم، همه چیزو براش توضیح دادم و یک ساعت بعد اونام اومدن بیمارستان؛ شاهین سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش داداش، باوان دختر قویه، من مطمئنم که اینم از سر میگذرونه! اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ انشاللا! عفت خانوم همینجور که داشت تسبیح میزد گفت: ـ کسی خبری نداد؟! گفتم: ـ نه، الان تقریبا سه ساعته که داخله و هیچکس چیزی بهم نمیگه! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و یکم جملم تموم نشده بود که بالاخره دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون، با استرس رفتم پیشش و بهش گفتم: ـ توروخدا به من بگین زندست! خواهش میکنم... دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ خیلی خون از دست داد اما خوش شانس بود چون به موقع رسوندینش بیمارستان و تونستیم قبل از اینکه گلوله به ارگانهای اصلیش آسیب بزنه، درش بیارم. عفت خانوم با صدای بلند گفت: ـ خدایا صدهزار مرتبه شکرت! دعاهام مستجاب شد! همینجور که اشک شادی میریختم گفتم: ـ کی میتونم ببینمش؟؟! دکتر گفت: ـ چند دقیقه دیگه میارنش تو بخش! شاهین و بغل کردم و گفتم: ـ اگه چیزیش میشد، من میمردم! بهخاطر من پرید جلوی اون گلوله!! شاهین دستی زد به پشتم و گفت: ـ خداروشکر که خطر از بیخ گوشمون رد شد داداش! گفتم: ـ بهم گفت چقدر دوسم داره شاهین، همینکه چشماشو باز کنه، منم عشقم و بهش اعتراف میکنم. شاهین لبخندش محو شد و با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چیشده؟ ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و دوم شاهین گفت: ـ داداش چیزایی که میگی خیلی قشنگه اما یه چیز و فراموش کردی! بعد یکم مکث گفت: ـ آقا مازیار! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ میدونم باهاشون چیکار کنم! نگران نباش، دیگه نمیذارم به من کسایی که دوستشون دارم، نزدیک بشن. شاهین پرسید: ـ راستی اون... اون پسره آرون... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ شلیک کردم بهش! شاهین گفت: ـ زودتر از اینا حقش بود که بمیره! پسرهی احمق. رو به شاهین گفتم: ـ من شارژ گوشیم تموم شده، بیزحمت یه پاور بانک برام بیار. ـ باشه داداش! ـ و اینکه اون آشغال و یهجای دور دفنش کن و قبل دفن کردن، با گوشیت چندتا عکس ازش بگیر. شاهین سرشو تکون داد و رفت تو ماشین تا پاور و بیاره و منم رفتم تو بخش و منتظر شدم تا باوانم و بیارن. خبر نداشت ولی تو همون مزرعه دوست داشتنی که یبار با همدیگه رفته بودیم، یه خونه خریدم به این امید اینکه شاید یه روز با همدیگه بریم اونجا زندگیمونو از نو شروع کنیم و قسمت واسه این روزا بوده. بعد اینکه دفتر زندگیم و با مازیار و دخترش بستم، واسه همیشه میرم سراغ قلب و زندگی خودم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و دوم دو ساعت منو عفت خانوم بالای سرش منتظر موندیم تا بالاخره چشماشو باز کرد، عفت خانوم پیشونیشو بوسید و گفت: ـ خدا رو صد هزار مرتبه شکر دخترم! خدا دوباره تو رو به ما بخشید. باوان که مشخص بود کاملا تو حالت نیمه بیهوشیه گفت: ـ پور... پوریا... من... سریعا بلند شدم و دستش و محکم گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اینجام عزیزدلم! لبخندی زد و گفت: ـ اینبارم جونمو نجات دادی! گفتم: ـ نه، اینبار تو جون منو نجات دادی! چقدر خوشحالم که دوباره چشماتو باز کردی. همین لحظه عفت خانوم از جاش بلند شد و گفت: ـ من بیرون میشینم بچهها...باز بهت سر میزنم عزیزم. باوان کمی توی جاش، جابهجا شد و گفت: ـ ممنونم، عفت خانوم! بعد اینکه عفت خانوم رفتم بیرون... باوان شروع به خندیدن کرد و گفتم: ـ چرا میخندی؟! گفت: ـ آخه گفتن این جملات از تو یکم بعیده! تعجب کردم راستش... دستش و بوسیدم و گفتم: ـ تا خواستم بهت بگم دوستت دارم، چشماتو بستی و جون به لبم کردی دختر! نیمخیز شد و گفت: ـ چی! چی گفتی؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و سوم از حالتش خندم گرفت و گفت: ـ آروم باش دختر! الان بخیههات باز میشه... گفت: ـ آخه نمیدونم گوشام درست شنیدن یا نه؟! پوریا... پوکرفیسترین پوریا به من میخواست بگه دوستم داره؟! چشمام و ریز کردم و نگاش کردم و گفتم: ـ دستت درد نکنه! الان پوکرفیس هم شدم؟! خندید و با عشق نگاش کردم و گفتم: ـ من میمیرم برای این خندهها... از این به بعد حتی یه لحظه هم تنهات نمیذارم جیگر گوشهی من. با ذوق نگام کرد و گفت: ـ چقدر جملاتی که میگی قشنگه! خندیدم و گفتم: ـ از کنار تو بودن اینارو یاد گرفتم... کسی که باعث شد من حصار دور قلبم و بشکنم و عشق و باور کنم تو بودی باوان! گفت: ـ یعنی الان برای همیشه کنار همیم پوریا؟؟! گفتم: ـ برای همیشه! من، تو، عفت خانوم... یه خونه نقلی خوشگل سمت همون مزرعهایی که یبار رفتیم گرفتم. بعد از مرخص شدنت، هممون میریم اونجا. گفت: ـ سمت خونه حاج بابا؟؟ تاب و... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره همه چی داره! عین بچهها ذوق میکرد و من برای ذوقش جون میدادم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و چهارم همین لحظه تقهایی به در خورد و پرستار وارد شد و گفت: ـ ببخشید وقت پانسمانه! بلند شدم و گفتم: ـ خودم براش عوض میکنم. از دست پرستار گرفتم و رفت از اونجا بیرون. رفتم کنار تخت نشستم و پیراهنش و دادم بالا تا باندش و باز کنم که پرسید: ـ پوریا، آرون... سریع گفتم: ـ نگران نباش عزیزم! دیگه نمیتونه بهمون آسیبی برسونه! به سزای عملش رسید. با ترس نگام کرد و گفت: ـ پوریا ملیکا آرون و... نگاش کردم و گفتم: ـ همهچیزو میدونم عزیز دلم...اونا هم نمیتونن کاری از پیش ببرند. یه مدرک بزرگ تو دستمه... عمو برای اینکه گیر نیفته، کاری نمیکنه. گفت: ـ خب تو بگو، چجوری اونجا پیدام کردی؟؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ از صدقه سریه دفترچه روزمرت! نیم خیز شد و گفت: ـ همشو خوندی! گفتم: ـ دختر یجا بشین! زخمت درد میگیره! نه همش وقت نکردم ولی میخونمش حتما. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و پنجم زد رو دستم و گفت: ـ نخیرم، اونا جزو حریم خصوصیه منه! نباید بخونیش... با لبخند شیطونی نگاش کردم و گفتم: ـ اتفاقا خیلی خوشم میاد تو نوشتههات اینجور قربون صدقم میری! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ خیلی بدی! خندیدم و گفتم: ـ به شرطی بقیشو نمیخونم که از این به بعد عین همونا رو همیشه بهم بگی! اونم با خنده من خندید و گفت: ـ باشه! اون شب باوان توی بخش کلا تحت نظر بود و منو عفت خانوم چشم ازش برنمیداشتیم... دکترش گفته بود که اگه تا فردا براش مشکلی پیش نیاد، میتونه مرخص بشه...و فردا روزی بود که قرار بود دست عشقم و بگیرم و برای همیشه با اون آدمای خائن و اون ویلا خداحافظی کنم. *** دست باوان و گرفتم و گفتم: ـ باز که دستات یخ کرده! باوان نگام کرد و گفت: ـ ازشون میترسم پوریا! یکم استرس دارم. مصمم نگاش کردم و گفتم: ـ به من اعتماد کن عزیزم! هیچ اتفاقی نمیفته! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و ششم با اینکه از چهرش میشد خوند که استرس داره ولی با این حرف من دلگرم شد، شاهین گفت: ـ داداش منو عفت خانوم و سر این خیابون پیاده من که با هم بریم خونه جدید و یکم سر و سامون بدیم تا شما بیاین. همه با هم خندیدیم و گفتم: ـ عفت خانوم واسه امشب میخوای چی درست کنی؟ عفت خانوم با خوشحالی گفت: ـ هر چی عروس و داماد بخوان، براشون درست میکنم. به باوان نگاه کردم و گفتم: ـ هرچی که زنم بگه، من همون و میگم. باوان بهم نگاهی شیطنت آمیزی کرد که خندیدم و گفتم: ـ خب مثل اینکه چیزی که عروس خانوم میخواد و فقط آقای داماد میتونه درست کنه! عفت خانوم با تعجب نگام کرد که گفتم: ـ البته که شما استادی عفت خانوم ولی عروس خانوم عاشق کباب و جیگر دنبهاس! عفت خانوم خندید و گفت: ـ جدی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم که باوان گفت: ـ یبارم خانوما راحت بشینن، آقایون غذا درست کنن. مگه نه عفت خانوم؟! عفت خانوم گفت: ـ حق با توئه مادر! ببینم آقا پوریا امشب برامون چیکار میکنه! شاهین گفت: ـ پوریا تو کار منقل و کباب حرفهایه! گفتم: ـ خب پس لفتش ندین! برین و منتظر ما باشید تا بیایم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و هفتم شاهین و عفت خانوم پیاده شدن و منم یه راست رفتم تا ویلا. وقتی دم در پارک کردم، از توی داشبورد ماشین، اسلحه رو برداشتم که باوان پرسید: ـ پوریا احتیاجی به این هست؟! گفتم: ـ کار از محکم کاری عیب نمیکنه! همینجور که داشت از ماشین پیاده میشد رو بهش گفتم: ـ به خودت فشار نیار! بذار کمکت کنم. رفتم سمتش و زیر بازوش و گرفتم و گفتم: ـ بهنظرت تا الان فهمیدن؟ گفتم: ـ با توجه به اینکه ملیکا ششصد بار به گوشیم زنگ زد، به احتمال نود درصد آره. باوان دستشو محکم گذاشت تو دستم و اینبار منم بدون ترس و شجاعت، دستشو گرفتم و وارد حیاط ویلا شدیم، با صدای بلند فریاد زدم: ـ مازیار خان...ملیکا...بیاین بیرون! نگهبانا مردد بودن که بیان و جلوم وایستن! بهرحال هنوزم ازم حساب میبردن! ملیکا سریع در و باز کرد و با دیدن دست منو باوان، رنگ از رخسارش پرید...به حالت پشیمونی و بغض کرده داشت میومد سمتم و همزمان میگفت: ـ پوریا...باور کن من... طاقت نیوردم و یدونه خوابوندم تو گوشش! پخش زمین شد. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و هشتم باوان دستام رو گرفت تا آروم باشم اما من وقتی به کاری که باهام کرد فکر میکردم، اصلا نمیتونستم آروم باشم! با عصبانیت گفتم: ـ تو چه جوری؟ با چه جرئتی پست سر من کار انجام دادی ملیکا؟ اونم با دختری که میدونستی برام مهم و با ارزشه! ملیکا همین جور که دستش روی یه طرف صورتش بود، از روی زمین بلند شد و با گریه رو بهم گفت: ـ پوریا من دوستت داشتم، هنوزم دارم! نمیخوام تو رو از دست بدم! نگاش کردم و گفتم: ـ تو همبازی بچگیای من بودی، تنها همراز و رفیق من که همیشه باهاش درد و دل میکردم و کنارم بود. منم دوستت داشتم، عین یه دوست و یه خواهر! اما تو چیکار کردی؟ تو میدونستی که من هیچوقت خیانت رو نمیبخشم ملیکا! با گریه و عصبانیت فریاد زد: ـ من تو رو هیچوقت به عنوان برادر دوست نداشتم پوریا! نتونستم طاقت بیارم که از اینجا رفتم. میفهمی؟ اما وقتی پدر گفت که این دختره قراره تو رو از ما بگیره، وقتی به نبودنت فکر کردم، نتونستم طاقت بیارم و برگشتم. ـ مگه دوست داشتن زوریه ملیکا؟ من هیچوقت بهت امید ندادم. چه باوان تو زندگی من بود و چه نبود، تو برای من جایگاه یه رفیقو داشتی. اما با این کارت، همه چیزو خراب کردی! دیگه حتی نمیخوام... یهو عمو از پشت سرم با صدای بلندتری گفت: ـ فکر کردی اینجا صاحاب نداره، صداتو انداختی تو گلوت پوریا؟ ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و چهل و نهم برگشتم و نگاش کردم، رفتم مقابلش وایستادم و بدون هیچ حرفی، اسلحه رو گرفتم مقابلش، باوان و ملیکا جفتشون با جیغ داشتن میاومدن سمتم و قبل از اینکه محافظا بهم برسن، تفنگ رو انداختم پیش پاش. همه از این حرکت جا خوردن! بدون هیچ احساسی، توی چشماش زل زدم و گفتم: ـ برای من تا همین جا بود آقا مازیار! دیگه نیستم. داشتم میرفتم سمت باوان که بازوم رو گرفت و گفت: ـ به همین راحتیه؟! پوزخندی زدم و گفتم: ـ دقیقا! فکر نکنم مخالفتی داشته باشی! عمو با عصبانیت گفت: ـ پوریا میدونی اگه بخوام، میتونم جلوی چشمت داغ این دخترو به دلت بذارم. مصمم برگشتم نگاش کردم و گفتم: ـ تو این کارو نمیکنی! عمو یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب بهم نگاه کرد، باوان آروم از پشت سر بهم نزدیک میشد، متوجه بودم که چقدر از این حرف عمو ترسیده، ولی میدونستم بعد این حرفم، عمو از ناچاریش هم شده باشه، کاری نمیکنه. از توی جیبم، گوشیم رو درآوردم و عکس پاشیده شده جسد آرون رو بهش نشون دادم، پشت بندش گفتم: ـ بهنظرت اگه شرکای خارجیت، بفهمن که تو اون دزد رو پیدا کردی و بدون اینکه سکه و شمشها رو ازش بگیری، بخشیدیش و اضافهتر بهش پول دادی تا بخواد یه دختر بیگناه و رو بدزده، با تو یا حتی با دخترت چی کار میکنن؟ عمو که حرفم رو شنید، زرد شد. آب دهنش رو قورت داد. چون میدونستم رگ خواب شرکاش دست منه، بهخاطر حرف من، اونا بهش مهلت داده بودن و کله گنده مافیا هم بودن و عمو ازشون خیلی حساب میبرد. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و پنجاهم پوزخندی زدم و گفتم: ـ چیشد؟ زبونت بند اومد؟! عمو بعدش به باوان اشاره کرد و گفت: ـ یعنی تو به خاطر یه دختر... حرفش و قطع کردم و دست باوان محکم گرفتم و رو بهش گفتم: ـ من بهخاطر این دختر، همه کار میکنم، برام از هر چیزی تو این دنیا با ارزشتره. عمو که خون خونش رو میخورد گفت: ـ چی میخوای که دهنتو بسته نگهداری؟! گفتم: ـ پاتونو از زندگیه من میکشید بیرون! دیگه نه میخوام اسمتونو بشنوم و نه قیافتونو ببینم، کار من با اسلحه و زورگویی دیگه تموم شده. بعدش روبه باوان گفتم: ـ بریم عزیزم. رفتیم سمت ماشین و نشستیم و برای همیشه اون ویلا و آدمای خائن داخلش رو ترک کردم و به سمت زندگی پر از عشق راه افتادم. باوان داخل ماشین با چشمای پُر شده از ذوق بهم نگاه میکرد و با خنده پرسیدم: ـ چرا اینجوری نگام میکنی دختر؟ ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دویست و پنجاه و یکم بازوی سمت راستم و محکم بغل کرد و گفت: ـ هیچوقت فکرشو نمیکردم دیوونهوار عاشق و دلباختهی گروگانگیرم بشم! خندیدم و گفتم: ـ آره، زندگی واقعا عجیبه! منم هیچوقت فکر نمیکردم که عشق بهم جسارت اینو بده، زندگی که باهاش بزرگ شدم و در عرض چند ثانیه بذارمش کنار. باوان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خداروشکر که تهش ما برای همدیگه شدیم و خوشحالم که توی اون ویلا محکوم به عشق تو شدم. سرشو بوسیدم و گفتم: ـ منم همینطور زیباترین دختر دنیا. باوان گفت: ـ فردا بریم پیش آرزو جون، میخوام رو در رو این خبر خوب و بهش بدم! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ تو جلسات درمانی راجب من حرف میزدین؟ خندهای شیطونی کرد که دلم براش ضعف رفت و گفت: ـ این یک ماه آخر که عاشقت شدم، آره. ته دلم کلی خوشحال شدم، پس زندگی با عشق اینقدر قشنگ بود و واقعا معنای زندگی میداد. چیزی که همیشه توی زندگیم کم بود و آرزوش رو داشتم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت آخر رسیدیم مزرعه و همونطور که ماشین و پارک میکردم گفتم: ـ خب باوان خانوم، دوست داری ماه عسل کجا بریم؟ باوان چشماشو ریز کرد و یکم فکر کرد و گفت: ـ میشه بریم رامسر؟ دلم برای آب و هوای اونجا خیلی تنگ شده! و اینکه دوست دارم شمالو کنار تو تجربه کنم. بهش کمک کردم تا کمربندش رو باز کنه و گفتم: ـ حتما عزیزدلم! همینطور که پیاده میشدیم، عفت خانوم اسپند دودکنان و شاهین هم آهنگ (بادا بادا مبارک باد) و با گوشیش پلی کرد و به حالت رقص، سمتمون اومدن و من و باوان اینبار برای همیشه دست در دست هم به سمت زندگی پر از عشق، قدم برداشتیم. « قبل از اینکه همه چیز درست بشه، حسابی به هم میریزه و طوفانی میشه تا پازلها سرجای درست خود قرار بگیرند. مقاومت نکن و به چینش خدا اعتماد کن!» پایان 1404/11/17 ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده