نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنجم بعدشم با عصبانیت، خودم مشغول بستن کمربندش شدم. صدای نفسهاشو میشنیدم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم، دوباره راه افتادم و ازم پرسید: ـ ببینم تو تا حالا با یه دختر برخورد داشتی؟! ـ این دیگه چه سوالیه! ـ آخه اصلا آداب معاشرت و حرف زدن با یه دختر و بلد نیستی! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه نداشتم! احتیاجیم ندارم بهش. بازم زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم اما پرسیدم: ـ چی زیرلب میگی؟! ـ مهم نیست! اما فقط اینو بهت بگم با این برخوردت دخترا فقط ازت فرار میکنن تا که بخوان بهت نزدیک بشن. با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ گفتم که احتیاجی ندارم. تو زندگیه من فقط کارمه که مهمه برام و اولویتمه! با خنده گفت: ـ منظورت خلافهاییه که میکنی دیگه؟! با چشم غره بهش نگاه کردم که خندشو قطع کرد، رسیدیم سمت طلافروشی و باوان با تعجب گفت: ـ تو... تو مگه اینجارو میشناسی؟! اینبار من با علامت سوال نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟! ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و ششم به مغازه نگاه کرد و همینطور با نگاه متعجب گفت: ـ ما... یعنی آرون و من حلقه نامزدیمونو از همینجا گرفتیم، از خانوم کمالی... با گفتن این حرف گوشام سوت کشید، سریع پرسیدم: ـ مطمئنی فقط حلقه بوده؟!! چیز دیگهایی نگرفت؟؟ ـ مثل چی؟؟ یه هوفی کردم و گفتم: ـ پیاده شو! دستشو گرفتم و قبل از اینکه وارد مغازه بشیم، رو بهش گفتم: ـ یه کلمه چیزی نمیگی! اینقدر تو فکر بود که اصلا متوجه حرف من نشد. دستشو که تو دستام بود، یکم فشار دادم و گفتم: ـ باوان؟ شنیدی چی گفتم! بعد به خودش اومد و سریع گفت: ـ آره- آره! انگار اونم منتظر بود تا ببینه موضوع چیه! هنوزم درست نفهمیده بود که اون آرون عوضی چیکار کرده. رفتیم داخل و خانوم کمالی با دیدن من و باوان کنار هم یهو لبخند رو صورتش خشک شد. ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفتم با لکنت گفت: ـ خو..خوش اومدین! مجبور بودم حرفی نزنم، عینکم گذاشتم بالای سرم و گفتم: ـ خانوم کمالی، سفارشهای عمو آماده شده؟ اومدم اونا رو ببرم. خانوم کمالی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به من و گفت: ـ سفارشات که هفته پیش رسیده بود ولی... با استرس گفتم: ـ ولی چی؟! به باوان نگاه کرد و گفت: ـ هفته پیش به باوان خانوم هم گفتم، آقا آرون گفته بود برای عروسیشون، قراره سوپرایزشون کنه و اونو ازمون گرفت... بهمون هم گفت که با شما هماهنگ کرده. با عصبانیت تمام کف دستام و زدم رو میز و گفتم: ـ بعدشم شما بدون اینکه از من بپرسین، اونا رو دادین بهش درسته؟! خانوم کمالی که ترسیده بود، با نگرانی گفت: ـ آخه همیشه همراهتون بود آقا پوریا! من واقعا فکرشو نکرده بودم... نگاش کردم و با همون عصبانیت گفتم: ـ واقعا خاک تو سر ما که بهتون اعتماد کردیم! ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشتم بعدشم دست باوان و گرفتم و به سرعت از مغازه خارج شدم، مونده بودم که به عمو چی باید بگم؟! داشتم سوییچ ماشین و روشن میکردم که باوان با ناباوری گفت: ـ من... من فکر میکردم که اونارو ... اونارو برای من گرفته! نگاش کردم و گفتم: ـ مگه بهت داده؟! گفت: ـ نه، اون روزی که اومده بودم حلقمونو تحویل بگیرم، خانوم کمالی عکسشو بهم نشون داده بود! زیر لب زمزمه کردم: -حرومزاده! با سرعت از جلو در مغازه ویراژ دادم و رفتیم، تو مسیر از باوان پرسیدم: ـ ببینم، تو مطمئنی که اون گردنبند و تو خونتون ندیدی؟! همینجور که اشک میریخت، سرشو تکون داد، با عصبانیت گفتم: ـ جواب منو بده اونم با همون صدای بغض آلود بلند داد زد و گفت: ـ ندیدم. باید با چشم خودم اون خونه رو میگشتم! اینجوری نمیشد، ازش پرسیدم: ـ کلیدای خونتون دست توئه؟ ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و نهم اشکشو پاک کرد و گفت: ـ نه! وقتی دیدم داره اینجور گریه میکنه، ترجیح دادم چیزی نگم. راه افتادم سمت خونشون و وقتی جلوی در خونه ترمز زدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ من که گفتم کلید پیشم نیست، پس چرا اومدیم اینجا؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ یدور من بگردم، شاید یه جایی تو خونتون پنهون کرده! پیاده شو. از ماشین پیاده شد و گفت: ـ خب درو چجوری میخوای باز کنی؟! کنار موهاش یه سنجاق مشکی بود. موهاش و گذاشتم پشت گوشش که حس کردم یکم معذب شد و گفت: ـ چیکار میکنی؟! آروم سنجاق و درآوردم و گفتم: ـ با این باز میکنم. بعد رفتم سمت در و بعد از یه مدت سر و کله زدن، بالاخره در باز شد و با همدیگه رفتیم بالا، در اتاق هم باز کردم، دیدم همینجوری مات وایستاده، بهش گفتم: ـ برو تو دیگه! بعدش از فکر خارج شد و رفت داخل، انگار خیلی سختش بود که وارد اون خونه شده، تمام حرکاتش و زیر نظر داشتم، همون اول رفت سراغ میز عسلی سالن که عکس خودش و آرون اونجا بود، منم از فرصت استفاده کردم و رفتم هر جایی که امکان داشت اون طلاها رو گذاشته باشه رو گشتم... زیر تخت، تو سیفون دستشویی، توی کمد، آشپزخونه...اما نبود که نبود. ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد فهمیدم که اونم با خودش برده، بیشرف! اومدم تو سالن و دیدم که همینجور قاب عکس و گرفته دستش و همینجور داره گریه میکنه، از اینکه واسه یه آدم بیارزش اینجور داشت اشک میریخت، واقعا اعصابم خورد میکرد. اما بازم سعی کردم بهروی خودم نیارم و گفتم: ـ جایی از خونتون گاوصندوق دارین؟ یهو انگار تازه متوجه حضور من شده باشه، اشکاشو پاک کرد و با ( ناچ ) گفتن، جوابمو داد، دیگه نتونستم طاقت بیارم و یکم تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ میشه دیگه اینقدر بهخاطر اون آشغال گریه نکنی؟! بهخدا که اگه تو یذره براش اهمیت داشته باشی... یهو با عصبانیت از جاش بلند شد و با گریه و داد گفت: ـ آرون منو دوست داشت... خیلیم... این بار رفتم مقابلش وایستادم و تصمیم گرفتم که اونو از دنیای خیالیه خودش خارج کنم و بذارم تا حقیقت و بفهمه! تو چشماش زل زدم و قاب عکس و از دستش برداشتم و پرت کردم رو زمین، با صدای بلندتر از خودش فریاد زدم: ـ چشماتو باز کن باوان! اون هیچوقت تو رو دوست نداشت، براش یه سرگرمی بودی و سعی میکرد با گفتن جملات قشنگ تو رو هندل کنه! اگه دوستت داشت، چرا روز عروسی غیبش زد؟! چرا بهت یه توضیح نداد؟! حتی بهت زنگ هم نزد! یک هفته است که پیش مایی، نگرانت هم نشد. این اسمش دوست داشتنه؟! اون میدونست که اگه خودش بره گم و گور شه، بعدش ما قطعا میایم سراغ تو، اما براش مهم نبود، میفهمی؟! باز دوباره چشماش پُر اشک شد، واقعا ناراحت میشدم که این مدلی میدیدمش اما باید حقیقت رو میفهمید. ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و یکم با یه لحن مظلومی گفت: ـ اما... اما اون مهربون بود! با حرص گفتم: ـ دختره احمق، اون مهربون نبود، تو رو گول زد! اون یه بیشرفه و بیشرفا چیزی از عشق نمیدونن باوان میفهمی؟! نمیدونن. اومد یک میلیمیتریم وایستاد و گفت: ـ تو چی؟! نکنه تو از عشق میدونی؟! یه آدم با نگاه مغرور و یه تیکه سنگ توی سینهاش از عشق میفهمه؟! تو آخرین نفری هستی تو این دنیا که بخواد راجب عشق نظر بده! حرفاش ناراحتم میکرد اما بازم سعی کردم که غمش و به جون بخرم، از تو کتم عکسایی که شاهین موقع تعقیب کردن آرون ازش گرفته بود و با دخترای دیگه میپلکید و دادم دستش و گفتم: ـ نگاه کن! حقیقت و با چشمای خودت ببین، همزمان که با تو بود، با هزار نفر دیگه هم میپلکید! با دقت شروع کرد به نگاه کردن عکسا و منم همینجور تند- تند حرف میزدم. از اول همهچیز و براش توضیح دادم... اینکه چطور اون روز اومد و اصرار داشت وارد بازی قمار بشه و بخاطر پول بیشتر با ما کار کنه و اینکه اون زنی که به باوان بعنوان مادرش معرفی کرده بود، در اصل عمش بود که از تمام کثافت کاریاش خبر داشت. از اینکه بعد یه تایمی بهش شک کردم اما بازم با زرنگیش ما رو پیچوند و از اعتمادم سواستفاده کرد و باعث شد اینجوری منو رکب بزنه و من پیش عمو مازیار سرم پایین باشه. تا بحال هیچوقت تو زندگیم اینقدر از عمو سرکوفت نشنیده بودم چون همیشه کارمو به درستی انجام داده بودم. اما اون آرون با اون چهره مظلومش حتی منم گول زد و نشد که من چهره واقعیش و ببینم و تهش ازمون دزدی کرد. ویرایش شده 3 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و دوم اون نمایشگاهی که میگفت فقط به ظاهر ماشین خرید و فروش میشد اما در اصل اونجا داشت هروئین بستهبندی میکرد و خورد ملت میداد، حتی جلوی خود ما وقتی بهش زنگ میزدی، تو رو میپیچوند و میگفت که نمایشگاهه و کار داره، همش دروغ بود باوان، لطفاً چشماتو باز کن! صورتش بدون هیچ عکسالعملی و حتی گریه مونده بود، این حالتش بیشتر از اشک ریختنش منو میترسوند، دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم، همینجور که بهش نگاه میکردم با تردید پرسیدم: ـ حالت خوبه؟! بدون اینکه جوابمو بده، رفت سمت مبل و کیفش رو گرفت و داشت از کنارم رد میشد که یهو غش کرد و اگه تو لحظه از پشت نمیگرفتمش، سرش میخورد به میز عسلی، مجبور شدم رو کاناپه درازش کنم و به صورتش آب بپاشم تا به خودش بیاد، خیلی کار احمقانهایی کردم، شاید واقعا نمیتونست هضم کنه اما منم نمیخواستم ببینم که واسه یه عوضی اینقدر داره اشک میریزه و ناراحتی میکنه! برای خودمم خیلی عجیب بود که چقدر مشتاق بودم تا بهش ثابت کنم که آرون آدم عوضی هست! چرا اینقدر حرکتاش برام مهم بود و نمیتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم. واقعا برای خودمم عجیب بود اما برای اینکه به سوال مغزم جواب ندم، همش ازش فرار میکردم. بعد از اینکه بهوش اومد، انتظار داشتم که گریه کنه و خونه رو روی سرش بذاره اما خیلی آروم دوباره از جاش بلند شد، رو بهش گفتم: ـ اگه حالت خوب نیست، میخوای یکم استراحت کنی؟! ـ نه، بریم! دستش رو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون، از اینکه چیزی نمیگفت، واقعا نگران بودم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم تو ماشین عین یه جنازه متحرک تکیه داده بود به صندلی و به بیرون خیره شده بود، توی دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا این چیزا رو یهویی تو صورتش کوبیدم!! باید خشمم رو کنترل میکردم اما واقعا دلم راضی نمیشد که اجازه بدم تو توهمات خودش باقی بمونه و بیخودی منتظر اون عوضی بمونه و دوسش داشته باشه، نزدیک خونه ازش پرسیدم: ـ چیزی میخوری؟! فقط سرشو به نشونه نه تکون داد اما من قانع نشدم، صبح تا حالا یه لقمه هم نخورده بود. نزدیک سوپری وایستادم و رفتم براش یه آبمیوه و کیک خریدم. اومدم تو ماشین نشستم و براش بازی کردم و گفتم: ـ بیا یه لقمه بخور! حتی بهم نگاه هم نمیکرد. چونهاشو گرفتم تو دستم و آروم صورتشو برگردوندم سمت خودم و گفتم: ـ میشه اینجوری نکنی باوان؟ برخلاف تصورم، خیلی آروم گفت: ـ باشه. دلم داشت برای این حالتش کباب میشد اما نمیتونستم کاری کنم دلم میخواست اون لحظه محکم بغلش کنم و بگم که میگذره تا غصه نخوره اما نمیشد! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم وسایل و از دستم گرفت اما تا مسیر رسیدن به خونه، لب به هیچ کدومشون نزد. از ماشین که داشت پیاده میشد، صداش زدم: ـ باوان؟ برگشت سمتم و با لبخندی که پر از درد بود نگام کرد، خیلی شرمندش بودم. سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ من... من معذرت میخوام! شاید... شاید نباید اون حرفا رو بهت میزدم. بازم آروم گفت: ـ ایرادی نداره! بعدش رفت داخل خونه، از دست خودم خیلی عصبانی بودم! از اینکه نتونستم مثل همیشه خودمو کنترل کنم و باعث شدم که یه دختر به این حال و روز بیفته! امروز فهمیدم کسی که فکر میکرد قهرمان زندگیشه به طرز خیلی بدی بهش دروغ گفت و ازش استفاده کرده بود. تحملش برای هر کسی سخت بود، کسی هم کنارش نبود تا دلداریش بده و یجورایی تو دست ما اجیر شده بود. تصمیم گرفتم از امروز به بعد بیشتر حواسم بهش باشه، اون حقش اینهمه سختی نبود. رفتم سمت باغ تا یکم راه برم بلکه حواسم رو از امروز و اتفاقات پرت کنم و خودمو آماده کنم تا جواب عمو رو بدم. نمیدونم چند دقیقه از راه رفتنم توی باغ و فکر کردنم به این چند روز اخیر گذشته بود که یهو با صدای شاهین به خودم اومدم: ـ داداش پوریا... داداش پوریا! سراسیمه برگشتم سمتش و گفتم: ـ چی شده شاهین؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم شاهین همینجور که نفس- نفس میزد، گفت: ـ داداش این دختره... این دختره! یهو مغزم قفل شد! سریع گفتم: ـ چی شده شاهین؟ حرف بزن! ـ داداش... داداش داره خودشو از بالکن پرت میکنه پایین؟ خون تو رگام خشک شد! با استرس پرسیدم: ـ چی! بعدش دیگه منتظر حرفش نشدم، با سرعت دویدم سمت ویلا و با ترس خودمو رسوندم به دم در اتاقش... عفت خانوم و یکی دوتا از خدمتکارا دم اتاقش با نگرانی وایستاده بودن، عفت خانوم با دیدن من گفت: ـ پوریا، پسرم... هرچی در میزنیم، درو باز نمیکنه! هیچ صداییم ازش در نمیاد! رو بهشون گفتم: ـ برین عقب! بعدش با یه لگد محکم درو شکوندم، رفته بود بالای بالکن دستاشو باز کرده بود و وایستاده بود، با دیدن این صحنه، قلبم اومد تو دهنم، دست و پامو گم کرده بودم اما تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که نمیخواستم از دستش بدم و اتفاقی براش بیفته! آروم آروم رفتم سمت بالکن و صداش زدم: ـ باوان... با دیدن من برگشت سمتم و سریع گفت: ـ جلوتر نیا! با ترس گفتم: ـ مواظب باش... خیلی خب آروم باش! به من گوش بده! شروع کرد به گریه کردن و با صدای بلند گفت: ـ مگه... مگه من باهاش چیکار کردم؟! چیکار کردم جز دوست داشتنش؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم همینجور یه قدم عقبتر میرفت... داشتم سکته میکردم... بازم گفت: ـ کل زندگیه من با اون گذشته، الان باید چیکار کنم؟! چجوری باید بگذرونم؟! آروم- آروم میرفتم سمتش و گفتم: ـ باوان، لطفاً آروم باش، با همدیگه این روزا رو پشت سر میذاریم، من بهت گوش میدم! نگاه کن یه لحظه بهم. ولی اصلا گوش نمیداد و یسره گریه میکرد، گفت: ـ تو که میخواستی منو بکشی! حالا دارم کارتو راحتتر میکنم، اصلا زنده بودنم دیگه چه معنایی داره؟! اگه قرار باشه که تا آخر عمرم پیش آدمای مافیا، محکوم به زندگی باشم، ترجیحم اینه که بمیرم. به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ هیچکسم ندارم که نگرانم بشه! حداقل درد درونیم آروم میشه! به سرعت بهش نزدیک شدن و تا این حالت منو دید، دستاشو آورد جلو و گفت: ـ جلو نیا! اما پاچه شلوارش رفت زیر پاهاش و داشت از پشت سر میفتاد که به موقع رسیدم و محکم تو آغوش کشیدمش، مثل یه پرنده زخمی تو آغوشم میلرزید و گریه میکرد، همش تقصیر من بود! نباید اینجوری واقعیت و توی صورتش میکوبیدم! دیگه با دیدن این حالتش بغض مجالم نداد. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنجم آروم موهاشو بوسیدم و گفتم: ـ همش تقصیر من بود، ببخشید! اونم محکم منو بغل کرده بود و گریه میکرد، بارون نم- نم شروع به باریدن کرد، گذاشتمش رو زمین و گفتم: ـ بریم داخل، الانه که بارون شدید بشه. کنارش رو تخت نشستم و اشکاشو پاک کردم، با خستگی بهم نگاه کرد و گفت: ـ دومین باره... ـ چی؟ ـ دومین باره که نجاتم دادی! چرا اینکار رو کردی؟! خب میذاشتی بمیرم که هم من راحت بشم و هم تو. ـ نمیتونم بذارم بهخاطر یه عوضی از جون خودت بگذری دختر خوب! تو لیاقتت خیلی بیشتر از این آدمای دوزاریه! خیلی عمیق تو چشمام خیره شد، یهو گفت: ـ تو، تو اونقدری هم که فکر میکردم بیاحساس نیستی! یه کم لبخند زدم و پتو رو از تخت دادم کنار و کمکش کردم تا دراز بکشه و گفتم: ـ سعی کن بخوابی! یهو دستم و گرفت و گفت: ـ میشه نری؟! خوشحال شدم که حداقل یه مقدار دیدش نسبت بهم عوض شده اما به روی خودم نیاوردم! کنارش نشستم و گفتم: ـ آره، میمونم تا بخوابی. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و ششم دستم رو محکم گرفته بود و آروم اشک میریخت. روانش واقعا بهم ریخته بود، از یه طرف اینکه پیش کسایی مونده بود که هر لحظه امکان داشت بکشنش و از طرف دیگه مردی که دوستش داشت، ولش کرده بود و فهمید که زندگیش بر مبنای دروغ بوده. هر کس دیگهایی بود کم میورد، همینجور محو چهرش بودم که کم- کم خوابش برد. آروم از اتاقش اومدم بیرون که همین لحظه یکی از بچهها اومد بالا و گفت: ـ آقا پوریا، آقا مازیار کارتون داره! خب باید آماده جواب پس دادن میشدم، رفتم تو اتاق کار عمو و در زدم. عمو گفت: ـ بیا داخل! رفتم داخل و عمو ازم پرسید: ـ چیشد پوریا؟! سفارشها رو گرفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو آرون... عمو یهو بلند شد و با ترس گفت: ـ نکنه اونا رو هم اون عوضی برداشته؟! با ناراحتی سرمو تکون دادم که محکم دستاشو کوبید رو میز و با عصبانیت گفت: ـ پس تو این همه مدت، تو چه غلطی میکردی پوریا؟! کاملا حق داشت، با حالت ناراحتی گفتم: ـ خیلی متاسفم عمو، ولی مطمئن باش هر سوراخ موشی که رفته باشه بالاخره پیداش میکنم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفتم عمو با حرص دندوناش و رو هم سایید و گفت: ـ کار خوبی میکنی، وگرنه اصلا بهت رحم نمیکنم پوریا! یه اشتباهت گند زده به کل کارمون! ـ حق با شماست عمو! معذرت میخوام! عمو از پشت میزش رفت سمت میز کنار پنجره و به لیوان نوشیدنی برای خودش ریخت و گفت: ـ چرا نجاتش دادی پوریا؟ با تعجب گفتم: ـ متوجه نشدم! یه قلپ از لیوانش نوشید و برگشت سمت من و گفت: ـ اون دختره رو چرا دوباره نجات دادی؟! حالا که خودش میخواست خودشو بکشه، چرا جلوش رو گرفتی؟! اینبار من تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ عمو، من جون هیچ بیگناهی رو نمیگیرم و به اون آدمم اجازه نمیدم که زندگیش و حروم کنه! عمو پوزخندی زد و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار تابحال آدم نکشتی! گفتم: ـ اون آدمایی که کشتم حقشون بوده عمو! یه قدم رفتم نزدیکش و تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ اما راجب باوان. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشتم عمو چشماشو ریز کرد و من رفتم جلو و واسه اولین بار با جسارت مقابلش وایستادم و گفتم: ـ لطفا دیگه بدون هماهنگی کردن، با من به اون دختر کاری نداشته باشین! اگه یکم دیرتر میرسیدم به سورتینگ شاید مرده بود، شما هم متوجه شدین که بیگناهه، از این به بعدش و به من بسپارین لطفا! عمو با تعجب رو بهم گفت: ـ ببینم پوریا، تو داری منو تهدید میکنی؟! گفتم: ـ تهدید نمیکنم! هشدار میدم فقط، بعدشم الان که من بالا سرشم، نگران نباشین، پیش پلیس نمیره و لو نمیده! عمو اینبار اومد نزدیکم تر و رو بهم گفت: ـ نکنه عاشقش شدی!؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟! ـ اولین باره که میبینم بابت یه دختر جلوی من وایمیستی! گفتم: ـ چون میدونم اون بیگناهه و شما اصرار دارین که یه بیگناه و بکشیم! من فقط... فقط حوصله عذاب وجدان بعد از اینکار رو ندارم، همین! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و نهم عمو رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ فقط حواست باشه که این دختر هم زندگیتو به باد نده! پوریا تو زندگی ما، جایی برای عشق و عاشقی نیست. با اینکه درون قلبم چیزایی شده بود که اصلا نمیدونستم اسم این احساسم و چی بذارم ولی سینهامو دادم جلو و با اعتماد بنفس گفتم: ـ من عاشق نمیشم عمو! خیالت راحت... عمو پرونده ها رو از تو کشوش درآورد و رو بهم گفت: ـ خیالم که راحت نیست ولی جوری باشه که خودت میگی! ـ پس من میرم شرکت! ـ جلسههای این هفته رو کنسل کن تا ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم! ـ نگران نباش عمو، لازم باشه خودم با تک- تک شرکا حرف میزنم و ازشون میخوام بهمون وقت بیشتری بدن! اینقدر اعتبار که پیششون داریم. ـ اگه قانع نشدن، همین کارو میکنم. بلند شدم و گفتم: ـ با اجازه! از اتاقش اومدم بیرون و به ساعتم نگاه کردم، وقت داروهاش رسیده بود و موقع حرف زدن با عمو، همش ذهنم پیشش بود. راستش حرفای عمو ذهنمو درگیر کرد و خودمم از این موضوع میترسیدم که نکنه یه وقت بیفتم تو مسیر عاشقی! اما نه... حسم فقط بهش یه حس شرمندگی و عذاب وجدان بود بابت غلطی که کردم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نودم تو فکرم بود که یه روانشناس بیارم تا باهاش حرف بزنه و بتونه آروم بشه، نمیتونستم نسبت به حسش بیتفاوت باشم. عفت خانوم و صدا زدم و سریع اومد پیشم. ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم غذای باوان و بردین براش؟! عفت خانوم با ناراحتی گفت: ـ بردم پسرم ولی بعید میدونم چیزی خورده باشه! خودمم بهش اصرار کردم تا بهش غذا بدم اما متأسفانه اصلا قبول نکرد. یه اوفی کردم و گفتم: ـ اشکالی نداره، بدین من خودم براش میبرم! عفت خانوم زیر پوستی خوشحال شد و گفت: ـ حتما پسرم، الان میرم میارم. یکی دو دقیقه بعد سینی غذا رو برام آورد و منم بردم تو اتاق باوان. درو که باز کردم با صحنه عجیبی مواجه شدم... کلی مو روی زمین ریخته بود و جلوی آینه اتاق نشسته بود و داشت موهاشو قیچی میکرد و تقریبا نصف موهاشو زده بود، سینی رو گذاشتم رو تختش و با تعجب به زمین نگاه کردم و گفتم: ـ باوان داری چیکار میکنی؟ بازم همونجوری که اشک میریخت، گفت: ـ بهم میگفت که عاشق موهای بلندمه! موهامو میبینم یاد حرفاش میفتم! میخوام از ذهنم بره بیرون! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و یکم قیچی رو از دستش گرفتم و گفتم: ـ خیلی خب، دیگه بهش فکر نکن! با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ فکر میکنی آسونه؟ موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ میدونم آسون نیست ولی تو خیلی قوی تر از این حرفایی! بهم لبخند زد... انگار که حرفم خیلی به دلش نشسته بود... سریع بهش گفتم: ـ تازه، موهای کوتاه هم خیلی بهتر میاد! پرسید: ـ یعنی زشت نشدم؟! گفتم: ـ اصلا... بعد بهش سینی غذا رو نشون دادم و گفتم: ـ غذاتو نمیخوری اصلا، خیلی ضعیف شدی! بیا یکم غذا بخور، بعدش باید قرصهاتو بخوری! با اصرار گفت: ـ نمیخوام، اصلا اشتها ندارم! با جدیت گفتم: ـ نمیشه، اینجوری پیش بری مریض میشی دختر! بیا اینجا. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و دوم بعدش با بیحوصلگی اومد کنارم نشست و سوپی که عفت خانوم براش درست کرده بود رو با دستای خودم بهش دادم. یه چند قاشق خورد و بعدشم قرصهاشو بهش دادم که یهو گفت: ـ زخمت چطوره؟! از سوالش تعجب کردم! اصولا هیچوقت نگران من نمیشد، گفتم: ـ داره بهتر میشه. ـ اصلا پانسمانش میکنی؟! ـ اگه وقت کنم آره! با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ یعنی چی وقت کنم؟ اگه پانسمانش و عوض نکنی، عفونتی میشه! نگاهش کردم و با پوزخند گفتم: ـ چیشد؟! عذاب وجدان گرفتی از اینکه بهم شلیک کردی؟! گفت: ـ تو اگه اذیتم نمیکردی، اون اتفاق نمیافتاد! خندیدم و گفتم: ـ باشه، تو که راست میگی! بعدش از رو تخت بلند شد و رفت سمت حمام و با یه جعبه برگشت و روبه من گفت: ـ لباستو در بیار! خودم براش انجام میدم! یهتای ابرومو دادم بالا و گفتم: ـ مگه بلدی؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و سوم چشم غرهایی بهم داد که با خنده گفتم: ـ خیلی خب بابا، عصبانی نشو! بعدش آروم لباسمو درآوردم، متوجه بودم که سختشه که بهم نگاه کنه، ولی بازم سعی میکرد عادی باشه، آروم پانسمان روی زخمم و باز کرد و گفت: ـ اوه، اوه!! با این وضعیتی که تو در پیش گرفتی، این زخم حالا- حالاها خوب نمیشه! گفتم: ـ اگه تو یکم سر جات بشینی و دست به کارای احمقانه نزنی، باور کن منم حواسم به خودم بیشتر هست! بازم بهم چشم غره داد که ساکت شدم، پنبه رو به بتادین آغشته کرد و همزمان پرسید: ـ یه سوال بپرسم؟! ـ اوهوم! ـ تو... تو خانوادت کجان؟! یعنی منظورم پدر و مادرتن. بغضم و آروم قورت دادم و همینجور که به کاری که داشت برام انجام میداد، خیره شده بودم گفتم: ـ من خانواده ندارم. تنها خانواده من، عمو مازیاره، از بچگی منو از کنار سطل آشغال پیدا کرد و بزرگم کرد. حس کردم که اشک تو چشماش جمع شد و گفت: ـ ببخشید، من نمیدونستم! وگرنه نمیپرسیدم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و چهارم گفتم: ـ مهم نیست! حرف زدن راجب آدمای بیرحم اصلا ناراحتم نمیکنه. خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. چیزی نگفت. مشغول بستن دستم شد، دوباره پرسید: ـ هیچوقت کنجکاو این نشدی که پیداشون کنی؟! با حالت مصمم گفتم: ـ اصلا! اونا یه بچه رو گذاشتن تو سطل آشغال، چرا باید کنجکاوشون بشم؟! امیدوارم اینجور آدما تاوانشون رو یه روزی پس بدن! گفت: ـ ولی من همیشه دوست داشتم ببینمشون! بپرسم ازشون چرا منو نخواستن؟ شاید برای زمان خودشون یه دلیل منطقی داشتن. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ هیچ دلیلی نمیتونه به کسی این حق و بده که یه بچه بیگناه و ول کنه باوان! سعی نکن برای اشتباهات عمدی بقیه، توجیه پیدا کنی! گفت: ـ ولی آخه... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و پنجم نمیخواستم توجیه بشنوم، برای همین پریدم وسط حرفش و از جام بلند شدم و گفتم: ـ خب، بریم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا؟! گفتم: ـ سریعتر حاضر شو! وقتی رفتیم، متوجه میشی. بعدش از اتاق اومدم بیرون و رفتم ماشین و از پارکینگ درآوردم و منتظرش شدم. نمیدونم واقعا چرا اینقدر وقت گذروندن باهاش، حال دلم و خوب میکرد! یا شایدم میدونستم و دلم نمیخواست تا به روی خودم بیارم! بعد از چند دقیقه با یه مانتو سفید و شال آبی اومد و داخل ماشین نشست، محو تماشاش شدم! نمیدونم چقدر بهش زل زدم که گفت: ـ خیلی بدجور شدم؟! اگه زشته، برم عوضش کنم. دستشو گرفتم و گفتم: ـ خیلی بهت میاد! لبخندی بهم زد و بعدش به روبه روش خیره شد و گفت: ـ خب لباسایی که اینجا دارم، سلیقه توئه دیگه! ماشین و روشن کردم و گفتم: ـ پس آفرین به خودم بابت سلیقهام. تو ماشین مدام ازم سوال میکرد که کجا میریم و بهش نگفتم تا که جلوی در مرکز مشاورهایی که تو بچگی عمو منو میورد اینجا، پیاده شدیم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و ششم رو بهم با تعجب پرسید: ـ چرا اومدیم اینجا؟! ماشین و قفل کردم و گفتم: ـ برای اینکه حرفایی که تو دلت هست و نمیتونی با کسی درمیون بذاری و به مشاورت بگی! گفت: ـ ولی...ولی من... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ احتیاجیم نیست که بترسی! اون حرفاتو توی دلش نگه میداره و بهت گوش میده، من خودمم قبلا میومدم اینجا! حرفات اینجا جاش امنه. لبخندی بهم زد و چیزی نگفت، با همدیگه رفتیم پیش خانوم معیری که بسیار هم خانوم خوب و باسوادی بود و بینهایت خوش اخلاق بود و به حرفا گوش میداد، قرار شد من بیرون منتظرش بشینم تا بعدش با همدیگه برگردیم ویلا. ( باوان) این یه هفتهایی که اونجا بودم همش حس میکردم تو یه خواب وحشتناکیم که بالاخره قراره ازش بیدار شم! اما متأسفانه که همش واقعی بود و هیچ فیلمی هم در کار نبود، تمام تلاشم و کردم تا بتونم از اون خونه وحشت که سرتاسرش آدمای مسلح بودن، فرار کنم اما نشد. تنها کسی که ازش اصلا خوشم نمیومد و ته دلم بهش میتونستم اعتماد کنم، پوریا بود. درسته خیلی سنگدل بود اما ته قلبم میدونستم که اون حرفمو باور میکنه و میدونه که من چیزی از آرون نمیدونم. همش خدا- خدا میکردم که آرون بیاد و نجاتم بده اما بعدها چیزهایی فهمیدم که ای کاش هیچوقت نمیفهمیدم! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و هفتم پوریا همهچیز و برام تعریف کرد، تمام چیزایی که تو ذهنم علامت سوال بود و اصلا نمیخواستم قبول کنم! چطور میشد که اون آدمی که من میدیدم همچین شارلاتانی از آب درومده باشه؟! حتی ناهید خانوم مادرش نبوده و بهم دروغ گفته! آخه چرا؟؟! مگه من باهاش چیکار کرده بودم؟! نمیتونستم اون همه غم و هضم کنم و تو این همه مدت، تنها کسی که توی اون ویلا حال من براش مهم بود و مدام مراقبم بود، پوریا بود. پسری که نمیدونستم واقعا بی رحم و سنگدله یا اینکه این ماسکیه که به صورتش زده و پشت اون چهره خشمگین و حرف زدن از روی غرور، قلبی در از مهربونی داره! بهش شلیک کردم تا فرار کنم اما باهام کاری نکرد! عموش وقتی این موضوع رو فهمید، منو برد سمت به سورتینگ بالای کوه و اونجا تو اون تاریکی زندونیم کرد، اون شب تا صبح اشهد خودمو خونده بودم و دیگه مطمئن بودم زنده نمیمونم. خودش هم منو تهدید کرده بود و بهخاطر اینکه به پوریا شلیک کردم و خواستم از دستشون فرار کنم، به شدت ازم عصبانی بود. گفت اگه پوریا هم بهوش بیاد، اولین کاری که میکنه اینه که تاوان اینکارو ازم پس میگیره اما پوریا منو از اونجا نجات داد. نذاشت بمیرم! برام دکتر خبر کرد و اصرار داشت که حالم خوب بشه! منی که بهش شلیک کرده بودم و ازش متنفر بودم، ولی از اون روز دیدم کاملا بهش عوض شد و توی ذهنم شروع کردم به مقایسه کردن آرون و پوریا. چون آرون هنوز توی ذهنم تموم نشده بود و من حقیقت ماجرا رو هنوز نفهمیده بودم، به این فکر کردم که چطور یه پسر غریبه با بدنی زخمی که هنوز خوب هم نشده، تا بهوش اومده، حرف عموش و زمین زده و اومده دنبالم که نذاره بمیرم، تو چشماش هیچ حسی نبود اما من از اون روز خیلی بهش اطمینان کردم و یجورایی مقابلش حس شرمندگی داشتم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده