نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین پارت دویست و هفتم منم به خاطر اینکه سریع از سرم رفعش کنم با سر حرفم و تایید کردم. بعد اینکه مطمئن شدم که رفتن، منم رفتم تو اتاقی که باوان بود و تمام اتاق و مرتب کردم. بعدش رفتم و نامه رو گذاشتم رو میزش و پشت پاکت نوشتم: برای پوریا! حالا که همهچیز تمام شده بود، نوبت به عفت رسیده بود. اجازه نمیدم که این آدم بیاد و همهچیزو به پوریا گزارش بده و تمام نقشههامو خراب کنه. رفتم تو اتاقش... میدونستم با چیزایی که شنیده، هنوز نخوابیده...بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم خیلی سراسیمه کنار پنجره وایستاده. با دیدن من کمی ترسید اما سعی کرد خیلی به روی خودش نیاره و اومد نزدیکم و بازم با استرس پرسید: ـ چی شده دخترم؟ اتفاق بدی که نیفتاده؟! با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و به تختش اشاره کردم و گفتم: ـ برو اونجا بشین! دستم و گذاشتم زیر چونه ام و ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم تابهحال تو خونهی ما کسی اذیتت کرده یا چمیدونم تابحال کسی اینجا بهت بیاحترامی کرده؟! یکم مکث کرد و روسریشو درست کرد و گفت: ـ استغفرالله دخترم! این چه حرفیه؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و هشتم صندلی رو بردم نزدیکترش و به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خوبه، پس بدون اگه یه کلمه راجب چیزایی که امشب شنیدی، حرفی به پوریا بزنی... پا میذارم رو تک تک خاطراتی که توی بچگی باهم داشتیم و زندگیت و برات جهنم میکنم عفت خانوم. عفت خانوم با ترس آب دهنش رو قورت داد و سکوت کرد... از روی صندلی بلند شدم و گفتم: ـ سکوتت و اینجوری میفهمم که کاملا متوجه حرفم شدی، مگه نه؟ با ترس سرش و چندین بار تکون داد... داشتم میرفتم بیرون که ازم پرسید: ـ ولی... ولی باوان... با چشم غره برگشتم سمتش و حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اون دختر دیر یا زود یا باید از این خونه میرفت یا میمرد. الآنم که پدرم جونش و بهش بخشید... بعدشم لازم نیست دیگه نگران حالش باشی. مطمئن باش الان خیلی هم خوشحالتره و جاش هم امنه. عفت خانوم با اینکه قانع نشده بود اما مجبورا حرفم و قبول کرد. چشاش ترسیده بود و میدونستم که حرفی نمیزنه و مطمئنا پوریا هم با خواندن اون نامه، برای همیشه این دختر از چشمش میفته و ازش متنفر میشه. اون وقته که خودمو بهش نزدیکتر میکنم و تمام تلاشم و میکنم که توی دلش جا باز کنم و مطمئنا میفهمه که من مثل باوان نیستم و از صمیم قلبم دوسش دارم. بیصبرانه منتظر این بودم تا پوریا برگرده و عکسالعملش و نسبت به این اتفاق بدونم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و نهم صبح روز بعد با سر و صدایی از داخل خونه از خواب بیدار شدم. صدای پوریا بود، سریع از اتاقم رفتم بیرون، از پنجره سالن پذیرایی دیدم که پوریا داره با یکسری از نگهبانا جر و بحث میکنه، شالم و گذاشتم دور گردنم و مثل اینکه بیخبرم رفتم بیرون و ازش پرسیدم: ـ پوریا؟ چه خبر شده؟! پوریا با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: ـ ملیکا هیچ معلومه که تو این خونه چهخبره؟! خودمو زدم به اون راه و گفتم: ـ ساعت هشت صبحه پوریا، چه خبر شده؟ نکنه حمل و نقل بد پیش رفته؟ پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ ملیکا، باوان کجاست؟! شونهامو انداختم بالا و منم قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: ـ من چمیدونم پوریا! مگه من نگهبانشم؟! تو اتاقش و دیدی؟! گفت: ـ نبود! داشتم میرفتم داخل خونه که گفتم: ـ شاید رفته باشه داخل باغ! پوریا پشت سرم میومد و با اصرار میگفت: ـ مگه میشه تو این خونه به این بزرگی با این همه نگهبان، کسی ندونه و ندیده باشه که این دختر کجاست؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و دهم یهو به این فکر افتادم که یعنی نامه رو پیدا نکرده؟! رو بهش گفتم: ـ بذار ببینم چیزی تو اتاقش هست یا نه! شاید به یادداشتی چیزی گذاشته باشه! بعدش پوریا گفت: ـ دیروز عفت خانوم با گوشیش بهم زنگ زد، وقتی رسیدم سمت مرکز شهر دو تا میس کال از دست رفته ازش برام اومد. سریع گفتم: ـ شاید... شاید همینجوری زنگ زده باشه. از کنارم رد شد و با عجله رفت تو خونه و گفت: ـ باشه بازم بپرسم خیالم راحت میشه، ارتباطش با عفت خانوم خیلی خوب بود، شاید اون دیدش! امیدوار بودم که این زن حرفی نزنه! باورم نمیشد که بهخاطر یه دختر عوضی چجوری خودشو داشت به آب و آتیش میزد! ببینم زمانی که اون نامه رو میخونی چه احساسی پیدا میکنی آقا پوریا، همراه پوریا راه افتادم سمت اتاق عفت خانوم، درشو با عجله باز کرد، عفت خانوم مشغول تسبیح زدن سر سجاده نماز بود و با دیدن پوریا، سجادشو جمع کرد و گفت: ـ سلام پسرم! پوریا سریع پرسید: ـ عفت خانوم باوان کجاست؟! عفت خانوم آب دهنش و قورت داد و یه نگاه به من کرد و گفت: ـ من... من نمیدونم پسرم! صبح یکم کمرم درد میکرد، بهش سر نزدم، مگه تو اتاقش نیست؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و یازدهم پوریا مثل دیوونهها تو اتاق قدم میزد و میگفت: ـ خدای من! مگه میشه؟! انگاری این دختر آب شده و رفته زیر زمین، ببینم عفت خانوم، چرا دیشب دوبار بهم زنگ زده بودین؟؟ وای!! پس مارمولک کار خودشو کرده بود! عفت سرشو انداخت پایین و گفت: ـ هیچی پسرم، میخواستم ببینم برای شام میای یا نه؟ پوریا با دلخوری گفت: ـ من باوان و به شما سپرده بودم، عفت خانوم! عفت خانوم اونقدر شرمنده و ناراحت بود که حد نداشت و من مطمئنم که اگه تهدیدش نمیکردم، همین الان همه چیزایی که اتفاق افتاده بود و به پوریا میگفت! برای اینکه عفت خانوم عذاب وجدان نگیره، گفتم: ـ ببینم پوریا، تو اصلا تو اتاقشو خوب گشتی؟؟! شاید رو بالکن باشه و تو رو ندیده باشه! پوریا با کلافگی اومد سمتم و گفت: ـ منظورت چیه ملیکا؟! رفتم در و باز کردم و دیدم تختش خالیه دیگه! پس اون نامه روی میز و ندیده بود! سریع گفتم: ـ میخوای باهم بریم اتاقشو بگردیم؟! شاید یجایی رفته باشه و بخواد برگرده! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و دوازدهم پوریا با عصبانیت از کنارم رد شد و گفت: ـ چی میگی ملیکا؟! بعدش همونجوری که میرفت سمت اتاقش، در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: ـ ببین! تو توی این اتاق کسی رو میبینی؟؟ من فقط یهو چشمش روی میز ثابت شد و سکوت کرد، مطمئن شدم که نامه رو دیده... منم برای اینکه به روی خودم نیارم، سریع گفتم: ـ تو فقط چی پوریا؟! اما جوابی نداد، آروم رفت سمت میز و نامه رو برداشت، بازم حرفی نزد... رفتم و درست پشت سرش وایستادم و گفتم: ـ چی شده پوریا؟! چیزی دیدی؟! دو ور نامه رو توی دستش نگاه کرد و بدون روشو برگردونه گفت: ـ تنهام بذار! ـ اما پوریا... بهم نگاه کرد و گفت: ـ لطفاً! وقتی بهم نگاه کرد، من بغض توی چشماش و دیدم و واقعا برای بغضش جیگرم کباب شد. اینقدر که همیشه پوریا رو شخصیت محکم و قوی میدونستم، هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه دختر بتونه اونو به این حال و روز دربیاره. دلم براش سوخت اما از یه طرف حس حسادت مثل آتیش به جونم افتاده بود و سعی میکردم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم. وقتی پوریا اینجور بهخاطر نامه ازش بغض میکنه، اگه نمیرفت... قطعا اوضاع بر وفق مرادم پیش نمیرفت. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سیزدهم وقتی این حالشو دیدم، منم دیگه چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون. ولی از لابهلای در داشتم حالاتش و نگاه میکردم. آروم رفت روی تخت نشست و شروع به باز کردن نامه کرد و به حالت مردد شروع به خوندنش کرد. از چهرش میتونستم بفهمم که چقدر خوندن هر یک از اون جملهها براش سخته، دیدن ناراحتیش، واقعا منو هم ناراحت میکرد اما چارهایی نبود! نمیتونستم به باوان اجازه بدم که پوریا رو ازمون بگیره. واقعا نباید اون دختر و دست کم گرفت! تو همین فکرا بودم که دیدم بعد خوندن نامه، پوریا دیوونه شد و نامه رو توی دستش مچاله کرد و با فریاد، چراغ خواب و انداخت سمت بالکن و اونو شکوندش! با ترس دوباره وارد اتاق شدم و آروم رفتم کنارش و خودمو زدم به اون راه و با چهره نگران پرسیدم: ـ چی شده پوریا؟! گفته کجا رفته؟ کمکی از دست ما برمیاد! پوریا نفسهای عمیق میکشید و به پهنای صورت اشک میریخت... همینجور که کل اتاق و قدم میزد و اون نامه رو با تمام قدرت تو دستش فشار میداد، گفت: ـ باورم نمیشه! من نمیتونم اینو باور کنم!! با تعجب نگاش کردم!! چی داشت میگفت؟! یعنی تمام زحماتم به باد رفت؟؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! نامه مچاله شده رو گرفت سمتم و با بغض گفتم: ـ باور نمیکنم که باوان با اون حرومزاده رفته باشه! چجوری اینقدر به اون دختر اعتماد داشت؟! این همه تلاش کرده بودم و وقتی میدیدم پوریا با اطمینان کامل راجبش حرف میزنه، اینبار من از درون عصبانی شدم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سیزدهم با عصبانیتی که توی لحنم موج میزد، گفتم: ـ چرا باور نمیکنی پوریا؟؟! اون پسر نامزدش بود و همو دوست داشتن، چرا فکر میکنی نمیتونه باهاش بره؟! با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ چون که بارها بهم گفته بود که فهمیده اون آدم چه حر**زادیه! من... من تو چشماش واقعیت و دیدم! با اطمینان گفتم: ـ شاید اونم مثل نامزد آشغالش داشته برات نقش بازی میکرده! مگه خودت نگفتی گول چهره مظلوم آرون و خوردی؟ شاید باوان هم مثل آرون بود و برای اینکه پدر بهش آسیبی نرسونه، از طریق این نقش بازی کردنا فقط خواست، خودشو کنار تو توی این خونه بیمه کنه تا آسیبی بهش نرسه! پوریا رفت کنار پرده اتاق وایستاد و زیرلب زمزمه میکرد: ـ امکان نداره! اما من ول نمیکردم و ادامه میدادم: ـ چرا امکان نداره؟ اون تو این خونه مثل یه محکوم داشت زندگی میکرد پوریا! مثل یه اسیر... بعدشم بهنظر خودت چجوری این همه نگهبان هیچی ندیدن و کسی صدایی هم ازش نشنید؟؟! پس مشخصه با رضایت شخصیه خودش رفته دیگه و بعد این همه مدت که اینجا زندگی کرده، یه راه به آرون نشون داده که کسی متوجه اومدنش نشه! پوریا دیگه چیزی نگفت و اصلا بهم نگاه هم نمیکرد تا من اشکایی که داره میریزه رو نبینم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و چهاردهم الان وقتش بود که مرهم زخمش بشم تا دردی که از نبود باوان داره تحمل میکنه، با بودنم کنارش حل کنم... آروم آروم بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اونم یه بازیگره مظلومنما عین آرون بود پوریا، قبول کن! به من نگاه کن. با اون دستش که آزاد بود، اشکاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد و ادامه دادم: ـ من همیشه کنارتم! میدونی که چقدر برای من عزیزی و من چقدر... یهو حرفم و قطع کرد و خیلی آروم دستش و از دستم کشید بیرون و با لبخند تصنعی گفت: ـ ممنونم ملیکا! اما راستش میخوام تنها باشم. گفتم: ـ ولی... بهم نگاه ملتمسانهایی کرد و گفت: ـ خواهش میکنم!! نذاشت کنارش باشم و خودش رفت و روی تخت اون دختر نشست و سرش و گرفت مابین دستاش، حتی وقتی داشتم باهاش حرف میزدم هم مشخص بود که دل و ذهنش پیش باوانه! اما این تازه اولشه و تو شوکه! من مطمئنم که بالاخره این موضوع رو قبول میکنه و اون دختر و فراموش میکنه. منم از هر راهی استفاده میکنم تا توی دلش جا باز کنم... بعد یهو دلم بهم نهیب زد که اگه پوریا آرون و پیدا کنه چی؟! اون وقت باید چیکار کنم؟؟! خیانت، تنها چیزی بود که پوریا اصلا نمیبخشید. اما بازم سعی کردم این افکار و از ذهنم بیرون کنم و به خودم دلگرمی بدم که فقط تا یک هفته اینا تهران میمونن و بعدش گم میشن همون قبرستونی که آرون تا الان توش مخفی شده بود! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و پانزدهم (پوریا) یعنی تمام این لحظاتی که گذروندم، همش دروغ بود؟! همش توهم و خیالات من بود؟؟! یعنی باوان هم مثل آرون داشت برام نقش بازی میکرد که از جونش در مقابل عمو محافظت کنم و تمام این مدت که پیشم بود، دلش پیش آرون بود؟؟! من اصلا نمیتونم این موضوع رو باور کنم! چطور ممکنه اون چشمای دروغ گفته باشن؟! چطور ممکنه اون حرفا و چشمایی که برام قصه میگفت و باهام حرف میزد، نقش بازی کرده باشن؟! فکر نمیکردم که بتونم یه دختر و اینقدر دوست داشته باشم و اون حصاری که دور قلبم درست کرده بودم و بشکنم اما شد و من واقعا باوان به دلم نشسته بود و در کنارش بعد از مدتها خوشحال بودم و حال دلم خوب بود اما حقیقت ماجرا این بود که واقعا عشق برای من ساخته نشده بود و اونم نتونست یه آدمی که نمیتونه از احساساتش حرف بزنه رو دوست داشته باشه! و به قول عمو اینکه برای کسایی که تو کار مافیا دارن فعالیت میکنن، عشق ساخته نشده اما من فقط یکبار خواستم حرف دلمو گوش بدم و باورش کنم اما تهش چیشد؟! با یه نامه مسخره منو گذاشت و با اون پسره عوضی رفت، انگار که ما هیچوقت اون لحظات خوب و کنار هم تجربه نکردیم! چطور باور کنم که رفته و دیگه نیست و از این به بعد باید به اتاق خالیش زل بزنم؟؟! هم از دستش عصبانیم و هم دلم براش از همین الان خیلی تنگ شده... از اینکه بازم تو این موضوع حق با عمو و ملیکا شد، واقعا هم شرمنده بودم و هم ناراحت... ذاتا بهخاطر اینکه باوان تو خونه بود، عمو به اندازه کافی باهام سرسنگینی بود... اینروزا مدام با خودم کلنجار میرفتم که نباید تنهاش میذاشتم! اما از یه طرف با خودم میگفتم اون از همون اولشم دلش پیشه اون عوضی مونده بود و نتونست در مقابل زبون اون طاقت بیاره! مطمئناً با چهارتا عذرخواهی دلشو بدست آورد و اونو با خودش برد! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و شانزدهم تمام احساساتم قروقاطی شده بود و این روزا فقط تو ذهنم یک علامت سوال بزرگ بود! چرا باهام اینکارو کرد؟! با وجود کاری که کرد و عصبانیتی که نسبت بهش داشتم، پس چرا هنوزم شبا توی فکرمه و نمیتونم ازش متنفر باشم؟ چرا مدام بعد از شرکت میرم و روی تختش میشینم و بالشتشو بود میکنم و سعی میکنم لحنشو بهخاطر بیارم؟؟! دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و اصلا غذا از گلوم پایین نمیرفت ولی تو این روزا ملیکا مثل پروانه و عین یه رفیق واقعی کنارم بود و سعی داشت از بار غم روی دلم کم کنه و بهم بقبولونه که اینم مثل تمام سختیهایی که از سر گذروندم، میگذره و باید به زمان بسپرم. شاید هم حق باهاش بود... باید رو صدای قلبم یه چسب گنده میزدم و برای همیشه به به صدای عقلم گوش میدادم و با وجود اینکه برام سخت بود، باوان و فراموش کنم و یادم بره که اصلا یه چنین دختری تو این مدت کوتاه توی زندگیم بود... رکبی که باوان بهم زد از آرون هم برام سخت تر بود چون واقعا به حسش و چشماش اعتماد کرده بودم و حتی اونقدری به خودم جرئت داده بودم که این روزا برم مقابلش و حسم و بهش اعتراف کنم... خوب شد که پا روی غرورم نذاشتم، به اندازه کافی دلمو شکسته بود! دخترهی بی معرفت! امروزم طبق معمول بعد از شرکت مستقیم رفتم سمت اتاقش و روی تختش دراز کشیدم. یکم که گذشت، در باز شد و ملیکا با چهره خندون و سینی غذا رو بهم گفت: ـ پوریا؟! اینجایی؟ و بعدش که منو تو این اتاق دید، لبخند از صورتش محو شد. بهجاش من لبخندی بهش زدم و روی تخت نشستم و گفتم: ـ بیا تو! بدون هیچ حرفی، سینی غذا رو روی میز گذاشت و اومد کنارم نشست و با یه نفس عمیقی گفت: ـ پوریا؟! نمیخوای بس کنی؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و هفدهم حق باهاش بود! سرمو گرفتم مابین دستام و گفتم: ـ باور کن دارم تمام تلاشم و میکنم اما دست خودم نیست! یه چیزی قلبمو فشار میده و منو میکشونه اینجا... با لحن عصبانی گفت: ـ خب تو نباید بیای جاهایی که اونو بهت یادآوری میکنه! از وقتی که رفته، مدام میای تو اتاقش! از یه طرف میگی ازش متنفری و میخوای فراموشش کنی! بنهظرت با اینکارات میتونی؟ واقعاا بهنظرت اون دختر، ارزش این همه ناراحتیتو داره که خودتو از همه چیز انداختی؟! جوابی نداشتم که بدم! ملیکا ادامه داد و گفت: ـ درست و حسابی که نمیخوابی! غذا که نمیخوری! سیگار کشیدنتم که نسبت به قبل خیلی بیشتر شده، کیو داری مجازات میکنی پوریا؟؟ بهخدا باور کن که اونا دارن کیف میکنن و اون دختر حتی دیگه اسمت هم یادش نیست!! با خستگی نگاش کردم و گفتم: ـ فکر میکنی اینارو نمیدونم؟! منم هر روز دارم به خودم و دلم لعنت میفرستم اما چیکار کنم؟ دست خودم نیست... ملیکا دوباره بهم لبخند زد و گفت: ـ من دارم تمام تلاشمو میکنم که از این حال و هوا بیارمت بیرون! اما اصلا بهم اجازه نمیدی و منو میپیچونی! بهت گفتم بیا یه مدت باهم بریم شمال، به یاد بچگی... بلکه آب و هوای اونجا، حالتو یکم عوض کنه! اما کو گوش شنوا!! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و هجدهم از اینکه اینجور با حرص حرف میزد و گونهاش قرمز میشد، خندم گرفت! وقتی این حالتم و دید بهش برخورد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ منو باش دارم به کی راه حل میدم! داشت میرفت که مچ دستش و گرفتم که بهم نگاه کرد... به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم ملیکا! تو واقعا دوست خیلی خوبی هستی و توی تمام لحظات سختم کنارم بودی! مطمئن باش هیچوقت اینا از یادم نمیره. با ذوق نگام کرد... انگار انتظار همچین جملاتی رو ازم نداشت... ادامه دادم و گفتم: ـ حق با توئه! من زیادی دارم خودمو غرق میکنم! اصلا از امروز به بعد هرچی تو بگی... عین بچگیامون! دیگه یه کلمه هم حرف نمیزنم... خندید و انگشت کوچیکشو آورد جلو و گفت: ـ قول مردونه؟! انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم: ـ قول مردونه! محکم بغلم کرد که دستام توی هوا معلق موند! با شادی گفت: ـ خوشحالم که بالاخره تصمیم درست و گرفتی! پس من بگم ماشین و ببرن کارواش و آماده باشیم برای سفر شمال؟ نظرت چیه؟! از خوشحالیش، منم خوشحال شدم و گفتم: ـ خوبه! بعد دستم و کشید و گفت: ـ خب پس بیا... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و نوزدهم یهو دستم و از دستش کشیدم بیرون که جملش نصفه موند و گفتم: ـ فقط ملیکا!...میخوام برای بار آخر تو اتاقش بمونم و این خاطرات و توی ذهن خودم تموم کنم تا قلبم دیگه پیگیریش نکنه. ملیکا با اینکه از چهرش هم مشخص بود که از این موضوع راضی نیست، گفت: ـ هر جوری که خودت راحتی! بهش چشمکی زدم و گفتم: ـ بیدار که شدم، میام پیشت با همدیگه برنامه برای شمال بچینیم! دستشو گذاشت کنار سرش و گفت: ـ حله سلطان! حرکتش باعث شد خندم بگیره! به غذام اشاره کرد و گفت: ـ قبلش حتما غذاتو بخور پوریا! اصلا میل به غذا نداشتم! دروناً هم میدونستم دارم خودمو گول میزنم و به همین راحتیا باوان از ذهنم بیرون نمیره اما میخواستم اینبار به خودم تلقین کنم و به حرف منطقم گوش بدم تا دوباره احساساتم شکست نخوره و در مقابل قلبم شرمنده نشم. برای بار آخر روی تختش دراز کشیدم و همینجور که به سقف خیره بودم، تمام خاطراتمونو مرور کردم. روزی که با لباس عروس گروگان گرفتمش، روزی که برای اولین تو بغلم گریه کرد و ازم کمک خواست، روزایی که با هم رفتیم مزرعه و کبابی و من کنارش اون کودک درونیم رو که همیشه نادیدش میگرفتم و پیدا کردم، روزی که اونجور با ذوق داشت برام قصه سالیوان و تعریف میکرد... ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیستم با یادآوری اون روزا که مثل برق و باد گذشت، اشک از چشمان جاری شد و کم کم سعی کردم بخوابم تا بتونم تمام این خاطرات و فراموش کنم. اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد، تو خواب دیدم که باوان با دست و پای بسته داره سعی میکنه ازم کمک بگیره، دستاشو که محکم با طناب بسته شده بود و سمتم دراز کرد و با گریه میگفت: ـ پوریا... خواهش میکنم کمکم کن! خواهش میکنم تنهام نذار! یهو با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم! قلبم خیلی تند تو سینهام میکوبید طوری که اصلا نمیتونستم به درستی نفس بکشم! با خودم گفتم: چقدر این خواب واقعی بود! انگار باوان دقیقا پیش گوشم داشت باهام حرف میزد اما بازم سعی کردم جدی نگیرم! اینقدر که این روزا بهش فکر کردم، خوابش و دیدم وگرنه مطمئنا الان در کنار اون عوضی خوش و خرم داره لحظاتش و میگذرونه و به ریش منم میخنده! گوشیمو که مدام زنگ میخورد و با پرش من از خواب، روی زمین افتاده بود و رفتم بردارم که زیر تخت یه چیزی نظرم و جلب کرد! یه دفتر... این دیگه چی بود؟؟! همونجوری که که دکمه پاسخ و زدم، دفتر و از زیر تخت کشیدم بیرون و با تعجب به جلدش نگاه کردم و گفتم: ـ بله؟ ـ سلام آقا پوریا، خوب هستین؟ ـ ممنونم بفرمایید... ـ از دفتر خانوم دکتر تماس میگیرم! امروز باوان خانوم تشریف نمیارن؟ نیمساعت از ساعتی که وقت گرفتن، گذشته... میخواستم بگم باوان خانوم رفته و دیگه هیچوقت برنمیگرده. اما سعی کردم خیلی عادی باشم و گفتم: ـ نه فعلا هر زمانی که باوان خانوم با خانوم دکتر نوبت داشته رو کنسل کنین لطفاً! ـ چشم، روزتون بخیر. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و یکم بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم. مغزم درگیره دفتری بود که از زیر تخت پیداش کردم. این یعنی برای باوان بود؟؟! کنار دفتر هم قفل داشت... از کنجکاوی داشتم دیوونه میشدم! سریع با کاتری که توی کشو بود، قفل دفتر و باز کردم و دیدم تو صفحه اولش نوشته: روزمرگی های باوان... زیر این خطش هم نوشته بود: دختری که محکوم به عشق پوریا توی این ویلای جهنمی شد! قلبم دوباره شروع به تند تند تپیدن کرد، میترسیدم که صفحات بعدی رو بخونم و بفهمم که راجبش اشتباه قضاوت کردم، با استرس و کلی تردید، صفحات و ورق زدم و با تک تک جملاتی که میخوندم، اشک میریختم! باورم نمیشد... اون دختر کل صفحاتش و از عشقش به من نوشته بود؛ از تک تک احساساتش و اینکه چطور بهش کمک کردم تا چشمش باز بشه و بتونه آرون و فراموش کنه! نوشته بود که عشق به من بهش این جرعت و داد تا برای همیشه با آرون درون ذهنش خداحافظی کنه... کلی قربون صدقم رفته بود... از تک تک خاطراتش با من نوشت! از اینکه چجوری همیشه حواسم بهش بود... آخرین صفحه از نوشتهاش راجب این نوشته بود که جرعتشو جمع کرده تا راجب احساسش باهام صحبت کنه، نوشته بود یچیزایی تو این خونه اذیتش میکنه و کاش من چشمم نسبت به اطرافم بازار بشه و روی واقعیه ملیکا رو ببینم! نوشته بود که ملیکا از پدرش هم بدتره و تو نبود من کلی با حرفا و حرکاتش آزارش میده. دفتر و بستم و رفتم تو فکر! پس... پس یعنی باوان با آرون نرفته بود؟؟ یهو اون روز اومد جلوی چشمم... چطور امکان داشت این همه آدم تو این خونه، آرون و ندیده باشن؟! بعدش اصرار عمو برای دور کردن من از خونه به بهونه حمل و نقل بالستیک اصفهان یادم اومد... کاری که اگه قبلا پیش میومد، به زیردستاش میداد تا حل کنند.. اون روز اصرار داشت که منو از ویلا دور کنه!! بعدش حرکات ملیکا اومد تو ذهنم که هفته قبل چقدر مخفیانه با عمو میرفتن شرکت و به من اطلاع نمیدادن... یعنی نزدیکترین آدمام داشتن بهم خیانت میکردن؟!!! کسایی که مثل خانوادم میدیدمشون؟؟! چطور یه چنین چیزی ممکنه؟چ؟! عمو که به خون آرون تشنه بود و فقط پی این بود که بکشتش! منم که همه جا رو زیر و رو کردم و نتونستم پیداش کنم، چجوری پاش به اینجا باز شد؟؟! خوابی که دیدم یادم اومد...باوان تو خطر بود! میتونستم اینو حسش کنم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و دوم قلبم درد گرفت...شاید واقعا... واقعا حق با باوان بوده باشه! نکنه ملیکا یا عمو تو این بازی دست داشته باشند! همش میخواستم این موضوع دروغ باشه چون اونا خانوادم بودن و دلم نمیخواست از دست بدمشون و دیدگاهم بهشون تغییر کنه اما بازم اصرار ملیکا از اینکه بیام اتاق باوان و بگردم و از نبود اون اصلا تعجب نکرده بود. این بار دیگه نمیترسم!! میرم سمت دختری که دوسش دارم و دیگه به زور روی حرف قلبم سرپوش نمیذارم... منم دستاشو میگیرم و بهش اعتراف میکنم و از همون روزی که چشماشو دیدم، دلمو بهش باختم!! دیگه نتونستم اونو از توی دلم بیرون کنم، دست باوان و میگیرم و میرم سراغ همون زندگی سادهایی که همیشه مدنظرم بود، خوشحالی و خوشبختی بیشتر از هر کس دیگهایی حقمون بود. حالا که احساس واقعیه باوان و فهمیدم، بیشتر مصمم شدم....دیگه هیچکس نمیتونست جلومو بگیره اما نباید بذارم که بفهمن حقیقت و فهمیدم و دارم دنبالش میگردم، باید قبل از اینکه دیر بشه، پیداش کنم... چشمم خورد به نامه مچاله شده توی سطل آشغال و درش آوردم و بازش کردم...دست خطشو با دست خط باوان توی اون دفتر تطبیق دادم و واقعا شبیه نبود و مطمئن شدم که اینجا یه خبرایی بود و یه کاسهایی زیر نیم کاسه است، سریع از اتاق رفتم بیرون و دیدم ملیکا داره میاد بالا... نباید اصلا به روی خودم میوردم! لبخند مصنوعی زدم و گفت: ـ پوریا من چمدونم و جمع کردم، بهنظرت تو هتل بمونیم یا اقامتگاه؟ باید یه دروغی میگفتم که از پس این قضیه سفر در برم...گفتم: ـ ملیکا باز شب برگشتم راجب این موضوع حرف بزنیم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 29 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و سوم ملیکا با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیزی شده پوریا؟؟! تند تند از کنارش رد شدم و گفتم: ـ بعداً بهت میگم. سریعا رفتم دم در و شاهین صدا زدم، رو بهش گفتم: ـ شاهین اینجا یه خبراییه! خیلی سریع ویدیوهای اون شب و از نگهبان بگیر و برام بیار! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ داداش حالت خوبه؟! کدوم شب؟! ـ همون شبی که باوان دزدیده شد! اون ویدیوها رو همین الان میخوام!! شاهین بدون اینکه حرفی بزنه، داشت میرفت که گفتم: ـ یه پولیم بذار کف دستش که بابت این کار پیش عمو یا ملیکا حرفی نزنه! ـ چشم داداش!! داشتم از استرس میمردم! از اینکه نمیدونستم باوان و کجا برده و الان تو چه حالیه، واقعا قلبم تحت فشار بود و بیشتر از این ناراحت میشدم که بدون هیچ مدرک و گشتنی، حرف ملیکا رو بدون چون و چرا قبول کردم و راجب باوان کلی قضاوت کردم! رفتم داخل خونه تا لپتاپم و بیارم که یه صدایی توجهمو جلب کرد!! رفتم داخل راهرو و دیدم که این صدا از داخل اتاق کارگرا میاد و در اتاق عفت خانوم بازه... نزدیکتر که شدم، دیدم که صدای از داخل اتاقش میاد! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 29 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و چهارم عفت خانوم جای مادر نداشتهام بود و خیلی دوسش داشتم و اصلا دلم نداشتم ناراحتیشو ببینم! در اتاق و آروم باز کردم که دیدم کنار پنجره اتاقش وایستاده و آروم داره گریه میکنه! اینقدر غرق تو فکرش بود که اصلا متوجه نشد در اتاق و باز کردم، سرفهایی کردم و پرسیدم: ـ عفت خانوم؟ چیزی شده؟! سریع برگشتم سمتم و اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ پسرم تویی؟! ببخشید من اصلا متوجه نشدم... چیزی میخوای؟! با لبخند رفتم مقابلش نشستم و گفتم: ـ این روزا که حالم گرفته بود، از اون سوپای خوشمزت درست نکردی که سرپام کنه! از اون گذشته، حتی بهم سر نزدی!! نکنه قهری باهام؟؟ یهو دیدم شروع کرد به هق هق کردن و با استرس پرسیدم: ـ عفت خانوم؟؟ بگو چیشده؟؟ داری میترسونیم! همونجوری که گریه میکرد گفت: ـ منو ببخش پسرم!! نمیتونم بگم اما فقط ازت میخوام منو ببخشی!! چی داشت میگفت؟! چه بخششی؟! رفتم و در اتاق و کامل بستم و رو بهش گفتم: ـ لطفا آروم باش! از چی داری صحبت میکنی؟! نگام کرد! نگاهاش پر از ترس بود... انگاری یه سری جملات زیر زبونش بود اما وادارش میکرد تا ساکت باشه...اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ عفت خانوم، میدونی که میتونی همه چیزو بهم بگی! و تا زمانی که من زندهام به هیچکس اجازه نمیدم تا بهت آسیبی برسونه، بهم بگو چی اینقدر ناراحتت کرده؟ ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 29 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و پنجم عفت خانوم بعد اینکه یکم نفسش سرجاش اومد گفت: ـ خیلی میترسم پوریا، از چشمای اون دختر آتیش میباره! اما وجدانمم این چند روزه داره منو از پا درمیاره، واقعا نمیدونم باید چیکار کنم!! گفتم: ـ به من بگو! چه اتفاقی افتاده؟! دوباره با گریه گفت: ـ بمیرم واسه زجه زدناش! پوریا... باوان خودش از اینجا نرفت! به زور بردنش. به عفت خانوم نگاه کردم که سرشو انداخت پایین و گفت: ـ به احتمال زیاد هم کار اون پسره هفت خط بود! پرسیدم: ـ تو ندیدی از کجا وارد خونه شد؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ نه بخدا!! من هیچی ندیدم...فقط غروب اون روز باوان با گوشی من بهت زنگ زد اما در دسترس نبودی! شب هم من با داد و بیدادش از خواب بیدار شدم و خواستم برم سمت اتاقش... به اینجا که رسید، مکث کرد..گفتم: ـ خب!! بعدش چی شد که نرفتی داخل؟! گفت: ـ ملیکا نذاشت! دم در وایستاده بود و به زجه زدنای باوان گوش میداد...منم تهدید کرد که چیزی بهت نگم و بهم گفت که برگردم اتاقم... برام جالب این بود که تمام نگهبانا هم بدون هیچ عکسالعملی سرجای خودشون وایستاده بودن و هیچ کاری نمیکردن. من... من نتونستم بهش کمک کنم و هرشب صدای گریه هاش تو گوشمه!! گفتم: ـ چرا اون روزی که ازت پرسیدم اینارو بهم نگفتی؟! گفت: ـ خیلی ترسیدم پسرم! اون دختر دیگه اون ملیکایی که ما میشناختیم، نیست!! خیلی عوض شده... من واقعا ازش میترسم. در آغوش گرفتمش و گفتم: ـ هیچکس نمیتونه بهت آسیب برسونه. نگران نباش، اصلا هم به روی خودت نیار که این حرفا رو بهم گفتی، باشه؟ ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 29 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و ششم سرشو با استرس تکون داد و پرسیدم: ـ ببینم عمو هم از اتاقش اومدم بیرون؟؟ ـ من ندیدمش پسرم! بهش گفتم: ـ اینجا منتظر باش، من میفرستم تا بیان دنبالت. داشتم از اتاقش میرفتم بیرون که دستم و گرفت و گفت: ـ پوریا، اون دختر و پیدا کن! خیلی اسمتو صدا زد... بمیرم براش که چقدر ترسیده بود! مصمم گفتم: ـ نگران نباش! به قیمت جونم هم که باشه پیداش میکنم، نمیذارم دست اون عوضی بمونه! اینو گفتم از اتاقش اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاق خودم تا لپتاپ و بیارم که شاهین و دیدم و سریع گفت: ـ داداش، احتیاجی به لپتاپ نیست! سر پله اول وایستادم و برگشتم سمتش و گفتم: ـ چرا؟ شاهین گفت: ـ تمام ویدیوها از اون شب پاک شده! زیرلب گفتم: ـ باید حدس میزدم! اون ملیکا زرنگ.تر از اینحرفاست و فکر همهجاشو کرده! شاهین گفت: ـ پس باید چیکار کنیم؟ چجوری باوان و پیدا کنیم؟ گفتم: ـ لازم باشه تک تک جاها رو میگردیم تا پیداش کنیم. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و هفتم شاهین پرسید: ـ تو جای خاصی به ذهنت نمیرسه؟!! یهو نگاهم به نگهبانای دور تا دور ویلا افتاد. با خودم گفتم صد در صد اینا یه چیزایی دیدن یا شنیدن. خصوصا اون دوتا نگهبانی که سمت بالکن باوان وایستاده بودن. رو به شاهین گفتم: ـ اون دوتا رو بیار سمت پاتوق...باید از زبونشون حرف بکشیم...همینجوری زمان داره میگذره و من مطمئنم که باوان بهم احتیاج داره!! شاهین به اونا نگاه کرد و گفت: ـ احمد و محسن و میگی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم و شاهین گفت: ـ اگه خبر نداشتن چی؟! به شاهین نگاه کردم و گفتم: ـ من مطمئنم که اونا یسری چیزا دیدن و شنیدن شاهین، مگه میشه تو این خونه به این بزرگی به آدم میاد و اون همه سر و صدا میشه و هیچکس روحش خبردار نشه؟؟! شاهین گفت: ـ باشه، پس به بهونه کار میکشونمشون سمت پاتوق. گفتم: ـ تا قبل اینکه من برسم، خوب چشاشونو بترسون شاهین. ـ خیالت راحت! از درون وجودم استرس داشتم... خوابی که دیده بودم تمام روانم و بهم ریخته بود. از اینکه بهم احتیاج داره و من الان کنارش نیستم، عصبیم کرده بود. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و هشتم ( باوان) انگار از یه خواب عمیق بیدار شده بودم!! چشمام تار میدید و به زور بازشون کردم اما تا خواستم دست و پاهام و حرکت بدم، یه سفتی مانع حرکت دادن شد! ترسیدم و شروع کردم به تکون خوردن، دیگه کامل به هوش اومده بودم! دیدم که دست و پاهام با طناب به یه صندلی بسته شده و تو یجایی مثل یه انباری بزرگ هستم و بهجز نور آفتابی که از پنجره سمت دیوار، به داخل میتابید، هیچ چیزه دیگه معلوم نبود... اصلا نمیفهمیدم کجام یا دارم خواب میبینم؟! تا اینکه کم کم همه چیز به یادم اومد... آرون!... آرون دیشب اومده بود تو اتاق و سعی داشت به زور منو با خودش ببره...یه دستمال گذاشت جلوی دهنم و از اونجا به بعدش و اصلا یادم نمیاد!! چقدر الان به پوریا احتیاج داشتم! خیلی صداش زدم...با صدای بلند کمک خواستم اما هیچکس تو اون خونه صدام و نشنید و به کمکم نیومد! خدایا چرا من دارم اینارو تجربه میکنم؟! تو کابوس بودن و این همه ترسیدن، اصلا حقم نبود!! با گریه و صدای بلند فریاد زدم: کمک... کسی اینجا نیست؟؟؟...هیچکس صدامو نمیشنوه؟؟ صدام تو کل اون محیط اکو میشد تا اینکه صدای آرون به گوشم خورد که میگفت: ـ چرا رز سفید من! من صداتو میشنوم عزیزم! از لحنش و صداش حالم بهم میخورد! همش با خودم فکر میکردم که من چجوری تونستم این همه چیزای واضح و بد رو تو این آدم نبینم و دوسش داشته باشم؟؟! باوان ساده... حق با پوریا بود، همش حرفای اون روزش که حقیقت و کوبید تو صورتم تو گوشم مرور میشد: ـ دخترهی احمق، اون مهربون نبود... تو رو گول زد! وقتی اومد توی نور، تازه تونستم صورتش و ببینم! موها و ریشش بلند شده بود اما هنوزم مثل قبل بهم نگاه میکرد و یا نمیدونم شاید اینم جزو نقشه جدیدش بود و بازم داشت بازیگریشو به نحو احسن انجام میداد. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و بیست و نهم یه طرف دستش یه صندلیه چوبی بود و یه طرف دیگه دستش یه سینی غذا... رو بهم گفت: ـ از دیشب تا حالا بیهوش بودی! حتما خیلی گرسنته! گرچه اینجا غذا سخت پیدا میشه اما رفتم برات همون غذایی که عاشقشی و آوردم! با نفرت به چهرش نگاه میکردم و حرفی نمیزدم... شروع کرد به لقمه کردن برام و گفت: ـ اینکارا رو پوریا هم برات انجام میداد؟ اون پسره خودخواهه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ تو ناخن کوچیکه پوریا هم نمیتونی باشی! مشخص بود که داره حرص میخوره اما تمام سعیش و میکنه که آروم باشه... چشماش و بست و یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ منو عصبانی نکن باوان! تو از این به بعد هر جا که من برم، باهام میای، بهتره که با زبون خوش حرفمو گوش بدی، وگرنه مجبورم کارایی انجام بدم که دلم نمیخواد و در حد شخصیتم نیست. با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ شخصیت؟! تو اصلا شخصیت داری؟ آرون تو هیچی نیستی! یه آدم عوضیه دروغگو و پولپرست با کلی عقدههای بزرگی! برای خودم واقعا متاسفم که نتونستم اون چهرتو ببینم، اگه بتونم خودمو میکشم اما با تو هیچ جا نمیام... یهو از کوره در رفت و سینی غذا رو پرت کرد اون سمت و با عصبانیت اومد سمتم من و یقه لباسم و محکم گرفت و گفت: ـ از کی تا حالا اینقدر زبونت بلند شده؟ نکنه این حرفا رو هم اون پوریا تو مغزت کرده؟! گوش کن باوان، من هر کاری کردم برای اینکه زندگیم بهتر بشه کردم... قرار بود.. قرار بود وقتی زندگیم رو به راه شد برگردم و بیام دنبالت و... تمام نیرومو جمع کردم و یقه لباسم و از بین دستاش کشیدم بیرون و گفتم: ـ لابد فکر کردی منم مثل قبل حرفات و باور میکنم و باهات میام؟؟! ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت دویست و سی صورتش و به صورتم نزدیک کرد و گفت: ـ اگه نیای هم به زور میبرمت، دقیقا عین الان!! با خشم بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ دیگه هم پوریایی نیست که بخواد نجاتت بده! مطمئن باش بعد چیزی که دید، حتی بهت فکر هم نمیکنه! راجب چی داشت حرف میزد! سعی میکردم که طناب دور دستم و باز کنم اما نمیشد، با حرص گفتم: ـ چیکار کردی آرون؟ با توام... میگم به پوریا چی گفتی؟!! لبخند نفرت انگیزی زد و گفت: ـ من چیزی نگفتم اما تو اون خونه خیلیا بودن که از وجودت ناراضی بودن و مطمئنا بعد رفتنت، یه نقشه خیلی خوب میچینن که اون پسر دنبالت نکرده! احتمالا منظورش مازیار و اون دختر عوضی تر از خودش بود. حق با اون بود، اگه اونا خبر نداشتن، امکان نداشت، آرون اینقدر راحت پاش به اون خونه باز بشه! همین که اون شب من کلی سر و صدا کردم و هیچکس حتی به خودش زحمت نداد تا اتاقم بیاد و ببینه چه خبر شده! مسلما هم اون روز تا شبش پوریا رو فرستادن دنبال نخود سیاه تا پی من نباشه و راحت بتونن منو از اون ویلا بفرستن... من مطمئنم اون دختره هر کاری از دستش برمیآمد انجام داده تا منو تو چشم پوریا یه آدم مثل آرون نشون بده و ذهنیتش و نسبت بهم بد کنه. با این فکرا بیشتر از حد ناراحت شدم... دلم نمیخواست پوریا راجب فکر بدی بکنه و فکر کنه منم باهاش بازی کردم! و واقعیت ماجرا این بود که اینبار من پیشش نبودم تا بخوام حقیقت و بهش بگم و بگم که عموش و اون ملیکا دارن پشت سرش کار انجام میدن و در اصل اونا آرون پیدا کردن تا بیاد و منو بدزده. ویرایش شده 4 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده