رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و ششم

با چشم غره بهش گفتم:

ـ معلومه که نه! 

مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت:

ـ ولی بنظر من که داری اشتباه می‌کنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی!

نگاش کردم و گفتم:

ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟!

ـ بعید می‌دونم باوان! من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه!

یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. 

( ملیکا )

پدر و محکم بغل کردم و گفتم:

ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا!

بابا سرمو بوسید و گفت:

ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟!

کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم:

ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! 

بابا:

ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! 

گفتم:

ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هفتم

بابا یه آهی کشید و گفت:

ـ اون آرون حروم*زاده رو یادته؟!

یکم فکر کردم و گفتم:

ـ همین‌که مدام دنبال پوریا بود؟! 

ـ آره خودشه! 

ـ خب!

ـ این دختره باوان، نامزدشه... بعد از اینکه اومد همه کیسه‌های شمش و طلاهای منو بالا کشید و منو جلو شریکام شرمنده کرد، پوریا دختره رو گروگان گرفت تا بلکه جای آرون و لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم اما این دختره خودش از همه جا بی‌خبر بوده و از کسی خبر نداشته! حتی نمی‌دونسته که آرون هم داشته اونو رو انگشتاش میچرخونده و بازیش می‌داده! 

با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم:

ـ وا بابا!! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟؟ خب چرا هنوز زندست؟! تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن و بابت کاراتون گروگان گرفتین و بعدش کشتیشون! این دختره...

بابا با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟! هزارتا کار کردم اما بالاخره از یجایی پوریا سر و کله‌اش پیداش شد و نجاتش داد...

امکان نداشت...از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟! مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم:

ـ یعنی...یعنی پوریا...پوریا خوشش اومده؟!

بابا بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم:

ـ آخه پوریا، هیچوقت بابت یه دختر خودش و پیش تو خراب نمی‌کنه و جلوی تو واینمیسته! پوریا از بچگی کلا خیلی غد و یه دنده بوده بابا!

 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هشتم

بابا گفت:

ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریع‌تر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره...

حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم:

ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمی‌کنم اون کار شماست...یه کاری می‌کنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا.‌..تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟!

بابا نگاهی بهم انداخت و گفت:

ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس.

بابا نگاهی کرد و گفت:

ـ دختر، این‌همه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟

گفتم:

ـ بهرحال ما هم یه‌ چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش...

بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم:

ـ دیگه برگشتم! کسی نمی‌تونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمی‌دم. 

بابا هم از پشت سرم گفتم:

ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! 

گفتم:

ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمی‌تونه پیداشون کنه.

بابا گفت:

ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! 

ـ نگران نباش بابا! درستش می‌کنم.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و نهم

( باوان )

یکسره تو اتاقم راه می‌رفتم و به حرکات این دختره فکر می‌کردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی می‌مردم! دلم نمی‌خواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگه‌ایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا می‌گفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمی‌کرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمی‌خواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت:

ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه...

به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم:

ـ مرسی، همینجا راحتم...

اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت:

ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟!

خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینه‌ایی سپر شده گفتم:

ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش!

یه دوری اطرافم زد و پرسید:

ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟!

منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم:

ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصتم

واسه اینکه حرصمو دربیاره، یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت و گفت:

ـ باشه بابا، نمی‌خواد اینقدر عصبانی بشی!

چیزی نگفتم...داشت می‌رفت بیرون که رو بهم گفت:

ـ برای شام حتما بیا پایین! می‌خوام از این به بعد تو جمعمون بیشتر ببینمت...

دختره آشغال! دلم می‌خواست خفش کنم!! بازم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم بیرون رفت...بعد بیرون رفتنش، بالشتم و سمت در پرتاب کردم و گفتم:

ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده! 

سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم...موقع شام رفتم به پوریا سر بزنم که ببینم اومده یا نه! داشتم می‌رفتم تو اتاقش...که صدای پا شنیدم...رفتم و تو یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم ملیکا با یه سینی شربت و کیک داره میره سمت اتاق پوریا...بعد اینکه رفت، منم سلانه سلانه رفتم پشت در وایستادم تا ببینم چیا میگن! خیلی کنجکاو بودم که این دختره هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! پوریا بهش گفت:

ـ چرا زحمت کشیدی؟ من خودم میومدم پایین...

با ناز و عشوه گفت:

ـ چه زحمتی عزیزم! از صبح بودم تو آشپزخونه، یه شربت درست کردن جای دوری نمی‌رفت!

پوریا چیزی نگفت و یکم بینشون سکوت حکمفرما شد و ملیکا پرسید:

ـ خب چه خبر از شرکت؟! 

پوریا:

ـ مثل همیشه! 

ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم!

پوریا سریع پرسید:

ـ چیشده؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و یکم

گفت:

ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟! 

پوریا گفت:

ـ لطفا ملیکا! عمو ول کرده، دیگه توروخدا تو شروع نکن!

ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟! دختری که تا الان مثل هر کس دیگه‌ایی می‌رفت پی زندگیه خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟!

پوریا با جدیت گفت:

ـ چون من قصد ندارم، جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا! 

ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش! بفرستیمش یه‌جای دیگه! از اونورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون و میده یا نه!

پوریا آروم زیر لب گفت:

ـ اون همچین دختری نیست!

ملیکا خندید و گفت:

ـ یجوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی! این دختر زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا! الآنم بخاطر ترسش مدام پیش توئه نه چیزه دیگه! 

پوریا گفت:

ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این ستم بجز تو با دخترای دیگه اصلا همکلام هم نشدم! اما چشمای آدما دروغ نمیگن! باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست تا الان بهمون میگفت! 

ملیکا گفت:

ـ اگه نشناسمت، حس میکنم ازش خوشت اومده پوریا!

اینجا گوشامو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه! حرفی که میزد برام خیلی مهم بود...

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و دوم

پوریا یکم مکث کرد و گفت:

ـ دیگه داری چرت و پرتی میگی ملیکا! چه ربطی داره؟؟!

دیگه واینستادم! راستش هیچ کدوم از حرفای بعدشم نشنیدم! یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟! خیلی ناراحت شدم. انگار یه چیزی تو وجودم شکست...حداقلش انتظار داشتم که اونم اونقدری که پشتم بوده و دستامو ول نکرده، مثل من چیزی حس کرده باشه اما اینا فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم و تا می‌تونستم گریه کردم...دیگه کم کم داشت خوابم می‌برد که یهو در اتاقم باز شد و دیدم یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد...چشمامو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست...بدون کوچیکترین ریعکشنی، پتو رو کشیدم رو سرم که پوریا اومد سمت تختم و گفت:

ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین، چرا نیومدی؟! 

جوابشو ندادم. اومد گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید و سالیوان و گذاشت بغل گوشم و منم دوباره بدون اعتنا پتو رو کشیدم رو سرم...پوریا با تعجب گفت:

ـ وا دختر!!! تو چت شده؟؟! گریه کردی؟! 

با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد! چی میگفتم؟! میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه می‌کنم؟! با از اینکه نمی‌تونی تو چشمای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه می‌کنم؟! با این فکرا شدت گریه‌ام بیشتر شد...پوریا به زور منو از زیر پتو کشید بیرون و اشکام و پاک کرد و با ترس پرسید:

ـ باوان بهم بگو چی‌شده؟! 

نگاش کردم...برای چند ثانیه فقط نگاش کردم! اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟! آروم دستشو پس زدم و گفتم:

ـ چیزی نیست! یکم دلم گرفته!

ـ می‌خوای حرف بزنیم؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و سوم

گفتم:

ـ نه لازم نیست!

موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت:

ـ آخه چرا؟؟! تو که خوب بودی! کسی حرفی بهت زده؟!

نگاش کردم و گفتم:

ـ نه پوریا گیر نده لطفاً! 

بعدش اون عروسک سالیوان و دادم دستش و گفتم:

ـ این دیگه چیه؟!

لبخندی زد و گفت:

ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی! امروز تا دیدمش یاد تو افتادم! 

لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم:

ـ مرسی! 

پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. و هر طور شده میخواست بفهمه که من چم شده و چرا اینجوری رفتار می‌کنم! دستم و گرفت و گفتم:

ـ پوریا داری چیکار می‌کنی؟!

همینجور که منو دنبال خودش میکشید گفت:

ـ باید بهم بگی چه خبر شده!

وای حالا باید چیکار می‌کردم! وقتی اون حسی بهم نداشت، منم نمی‌تونستم از احساساتم بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و چهارم

دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

ـ پوریا؛ دستم درد گرفت...چیکار می‌کنی!

رفتیم بالا پشت بوم خونه؛ گفت:

ـ پس باید بهم بگی چه خبر شده!

سریع گفتم:

ـ از وجود این دختر ناراضیم.

نگام کرد و گفت:

ـ یعنی چی؟!

دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم:

ـ یعنی اینکه اذیتم می‌کنه، مدام بهم طعنه میزنه...قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد!

اومد نزدیکم و گفت:

ـ ولی باوان اون تنها رفیق منه! من هنوزم حس می‌کنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! 

یه هوفی کردم و چیزی نگفتم...زیاد از حد به اون دختر اعتماد داشت. گفت:

ـ امشب برام از اون قصه‌های قشنگت رو نمی‌گی؟؟

وقتی مظلوم می‌شد، خیلی دوست داشتنی می‌شد و دلم می‌خواست بپرسم و محکم از گونه‌هاش ببوسمش اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم و قورت بدم و گفتم:

ـ نه امشب، حوصله قصه تعریف کردن ندارم!

نگاهی به روبروش کرد و گفت:

ـ چه حیف! اون قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش.

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و پنجم

چیزی نگفتم که گفت:

ـ تا عروسکش و دیدم یاد تو افتادم! 

گفتم:

ـ خوشحالم که توی ذهنت موندگار شده! 

همین لحظه گوشیش زنگ خورد...بعد از اینکه صحبت کرد با کلافگی رو به من گفت:

ـ وای یادم رفت! 

پرسیدم:

ـ چیشده؟! 

گفت:

ـ امروز تولد یکی از بچها بود، بهش قول داده بودم که برم ولی یادم رفت!

با تعجب گفتم:

ـ کی!!

با ساعتش نگاه کرد و پرسید:

ـ خسته که نیستی؟!

گفتم:

ـ نه، کجا قراره بریم؟

بازم دستم و گرفت و گفت:

ـ رسیدیم متوجه میشی! 

همون‌جوری که داشتیم می‌رفتیم پایین گفتم:

ـ پوریا از دست اینکارای پر رمز و رازت خسته شدم! خب بگو قراره کجا بریم دیگه! مثل معما میمونی!

نگام کرد و گفت:

ـ خیلی حرف میزنی دختر!

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و ششم

همیشه وقتی می‌خواست یه کاری انجام بده، تا همون لحظه نمی‌رسید به من نمی‌گفت که چه خبره! بعد یک ساعت رانندگی کردن، دیدم که دم در یه عروسک فروشی وایستاد و رو به من گفت:

ـ پیاده شو!

با خنده گفتم:

ـ جدیدا زیادی به عروسک فروشی علاقمند شدیا!

اونم خندید و گفت:

ـ برای خودم نمی‌خوام! 

با تعجب نگاش کردم و که بهم گفت:

ـ بنظرت یه دختر هشت ساله از کدوم اینا بیشتر خوشش میاد؟!

داشت راجب کی حرف میزد؟؟! واقعا خیلی کنجکاو بودم...به عروسکای پشت ویترین نگاه کردم. همشون بی‌نهایت خوشگل بودن و به دل هر بچه‌ایی می‌نشست. سریع گفتم:

ـ اینا همشون خوشگلن، ولی شاید از این عروسک پرنسسیا خیلی بهتر باشه و خوشش میاد! داری راجب کی صحبت می‌کنی پوریا؟!

بازم بدون توجه به حرف من، عروسکی که گفتم و نشون داد و گفت:

ـ میگی از این خوشش میاد؟! پس بخرمش.

رفتیم داخل عروسک فروشی و خانوم فروشنده با گشاده رویی اون عروسک و چندتا از عروسک های ریز دیگه که خوده پوریا انتخاب کرده بود و بسته بندی کرد و داد دستش...واقعا نمی‌تونستم درک کنم که این همه عروسک و برای چی خریده و چی پشت تلفن شنیده که این موقع شب اومده عروسک فروشی! راستش هیچ حدسیم راجع بهش نداشتم. 

نیم ساعت بعد دم در یه پرورشگاه معروف نگه داشت و گفت:

ـ خب بالاخره رسیدیم! 

با خودم گفتم لابد یکی از آشناهاش اینجاست و با خرید عروسک اومده که بهشون سر بزنه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و هفتم

بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و پوریا زنگ در و فشار داد...از کانکس کناری نگهبان سرشو آورد بیرون و با شادی گفت:

ـ پوریا خودتی پسرم؟!

پوریا اون دستش که آزاد بود، رو تکون داد و گفت:

ـ خودمم عمو! در و باز می‌کنی!

مرده با هیجان گفت:

ـ ای به چشم! چقدر بچها خوشحال میشن ببیننت...

جالب بود! با اینکه آدم تخس و عصبی بود ولی عموما همه خیلی دوسش داشتن؛ جایی نبود بریم و اونجا با پوریا بد رفتار کنن! از همه مهم تر، پوریا اومده بود اینجا که به بچه‌ای پرورشگاه سر بزنه؟! از حرفاش با اون نگهبانم متوجه شدم مثل اینکه اصولا اینجا میاد! هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که پوریا به بچه‌ای پرورشگاه بخواد اهمیت بده و این موقع شب از خونش پاشه بیاد اینجا تا ببینتشون!

همینجور که از پله‌ها می‌رفتیم بالا، یه خانومی که انگار مسئول اونجا بود، اومد سمتمون و با ذوق گفت:

ـ آقا پوریا زحمتتون زیاد شد نصفه شب! بخدا خیلی عذاب وجدان گرفتم که بهتون زنگ زدم!

پوریا گفت:

ـ اتفاقا کار خوبی کردین که زنگ زدین! من بخاطر مشغله زیاد کاریم، فراموش کرده بودم! خوب شد که بهم یادآوری کردین!

تا زنه رفت حرفی بزنه، یه پسر بچه از پشت سرش ما رو دید و چند بار چشماشو مالوند و با صدای بلند گفت:

ـ بچها بلند شین! عمو پوریا اومده!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و هشتم

وای ذوق بچه دیدنی بود! چند دقیقه بود راهرو پر شده بود از بچه‌های قد و نیم قد که سمت پوریا میدوییدن. همشون محکم پوریا رو در آغوش کشیدن و بهش می‌گفتن که چقدر دلشون برای اون تنگ شده...پوریا تک به تک اسباب بازیای توی دستش و بین بچها پخش کرد...و باهمشون مشغول حرف زدن شد. رو به اون خانوم مسئول گفتم:

ـ چقدر بچها دوسش دارن! اصلا فکر نمی‌کردم پوریا ارتباطش با بچها اینقدر خوب باشه!

زنه لبخندی بهم زد و گفت:

ـ آدما رو اصلا نباید از رو قیافشون قضاوت کنیم! آقا پوریا جزو یکی از خیریای بزرگ مجموعمون هستن! همه‌ی بچها رو هم از نزدیک می‌شناسه و ارتباطش باهاشون خوبه...

تو دلم گفتم: مافیای خَیِر!! چه جالب!!

همون‌طور که بچها مشغول بازی با اسباب بازیاشون شدند، پوریا اومد سمت ما و از اون خانوم مسئول پرسید:

ـ خانوم یحیی زاده، المیرا رو بین جمعیت ندیدم! براش تولد گرفتین؟!

خانوم یحیی زاده گفت:

ـ والا میدونین چقدر رو قول آدما حساسه! صبح براش یه کیک گرفتیم اما گفت تا زمانی که عمو پوریا نیاد، جشن تولد نمی‌خوام. منم راستش بخاطر همین بهتون زنگ زدم!

پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت:

ـ الان کجاست؟!خوابیده؟

خانوم یحیی زاده ما رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد و گفت:

ـ داشت نقاشی می‌کشید! بعید می‌دونم خوابیده باشه...

 

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و نهم

رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت:

ـ چیکار می‌کنی المیرای من؟!

دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت:

ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! 

موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت:

ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟

ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت:

ـ این منم ، اینم تویی عمو!

پوریا گفت:

ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم...

یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم:

ـ چی پچ پو می‌کنی کوچولوی خوشگل؟!

گفت:

ـ نمی‌دونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! 

منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت

Yo, champ, I just stumbled upon something shockingly creative, I had to pause my life and share immediately.

This thing is totally bonkers. It’s packed with wild visuals, next-level thinking, and just the right amount of designer madness.

Still don’t believe me? Alright, [url=https://harakter-znaka-zodiaka-skorpion.skorpion-znak.ru/how-scorpios-restore-their-energy-unveiling-the-mysteries-2534004/]take a peek right this moment[/url]!

Need more hype? Fine. Imagine a cat in a hoodie dreamed of a site after arguing with ChatGPT. That’s the vibe this thing of wonder gives.

So go ahead, and share the love. Because real talk, this is pure genius.

Now go.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...