رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم

عفت خانوم یهو حالت چهرش تغییر کرد و آب دهنش و قورت داد... رد نگاهش و که دنبال کردم، رسیدم به عمو مازیار. عمو گفت:

ـ فعلا به این چیزا فکر نکن پوریا! اون دختر جاش امنه!

اما خیالم راحت نبود! یه چیزی درونم، آزارم می‌داد. با این‌که می‌دونم از قصد بهم شلیک نکرد اما همین‌که قصدشو داشت، ناراحتم می‌کرد ولی بازم دوست نداشتم، هیچ اتفاقی برایش بیفته و کسی اینجا اذیتش کنه! با این‌که برام سخت بود، یکم نیم‌خیز شدم و رو به عمو گفتم:

ـ می‌خوام...‌می‌خوام باهاتون تنها صحبت کنم!

عمو یه اشاره به بقیه کرد تا از اتاق برن بیرون. وقتی که رفتن بیرون، رو بهش گفتم:

ـ عمو... اون... اون اینکارو با من نکرد! اسلحه... اتفاقی شلیک شد.

عمو پوزخندی زد و رو بهم گفت:

ـ ببینم نکنه هنوزم تحت تاثیر داروهای بیهوشی هستی پوریا؟! داری هزیون میگی!

با جدیت گفتم:

ـ نه عمو! دارم راستشو میگم. اسلحه رو از دور کمرم برداشت تا خواستم از دستش بردارم، انگشتم خورد به ماشه و شلیک شد!

عمو گفت:

ـ شلیک تصادفی؟! اونم از یه تیرانداز ماهر مثل تو واقعا بعیده!

آروم خندیدم و گفتم:

ـ عمو بالاخره آدمای ماهر هم اشتباه می‌کنند!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 247
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: محکوم به عشق نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های

پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟ ـ مرسی عزیزم، تو خوبی؟ صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت:

پارت دوم با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت بهش کوبیدم. شیشه رو که پایین کشید، با یه پسر با عینک دودی که از چهره‌اش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم، مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود، با همون

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و یکم

عمو مازیار یهو جدی شد و دستاش و تو هم قفل کرد و گفت:

ـ چرا داری دروغ میگی پوریا؟! هدفت چیه؟!

خیلی عادی نگاش کردم و گفتم:

ـ چه هدفی عمو؟!

تو چشمای عمو، عصبانیت نشست و گفت:

ـ تو داری بی‌خود و بی‌جهت از اون دختر دفاع می‌کنی و بازم مغلوب قلبت میشی! چرا؟!

حرفایی عمو برام خیلی سنگین بود چون من داشتم واقعیت و می‌گفتم اما ته دلمم اصلا نمی‌خواست اتفاقی براش بیفته. عمو بیش از حد داشت سر این قضیه اسلحه اغراق می‌کرد... گفتم:

ـ عمو من مغلوب قلبم نشدم! واقعیت و بهتون گفتم، اون اسلحه اتفاقی شلیک شد. خودشم انتظارش و نداشت و داشت فرار می‌کرد که تو باغ پشتی پیداش کردم. 

عمو گفت:

ـ فیلمای دوربین مدار بسته باغ و دیدم! بازم خواست فرار کنه...

به اینجا که رسید، ساکت شد و پرسیدم:

ـ بچها گرفتنش، درسته؟!

عمو گفت:

ـ نه اتفاقا؛ خودش بعد از این‌که تو افتادی رو زمین، خواست فرار کنه اما نمی‌دونم چی شد که دوباره برگشت سمتت و با صدای بلند کمک خواست.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و دوم

نمی‌دونم چرا از این‌که منو ول نکرد و نرفت، خوشحال شده بودم! اما سعی کردم جلوی عمو، خیلی به‌روی خودم نیارم. روبه عمو گفتم:

ـ دیدی عمو؟! اگه می‌خواست فرار کنه که دوباره نمیومد سمتم! بعد اینکه من بیهوش شدم، می‌تونست بره. 

عمو زل زد به چشمای من و می‌تونستم حدس بزنم که با حرفام، قانع نشده...ولی بلند شد و گفت:

ـ فعلا یکم حالت بهتر بشه! بعدش راجبش حرف می‌زنیم!

اما من استرس اینو داشتم که یه موقع عمو بترسونتش یا بلایی سرش بیاره! الآنم معلوم نبود که کجاست و وقتی یاد چهره ماتم زده عفت خانوم افتادم، مشخص بود... جای خوبی نیست. این کار و باید خودم حل می‌کردم، الان اصلا وقت استراحت کردن نبود. بعد این‌که عمو رفت بیرون، از تلفن رو میزی عسلی استفاده کردم و شماره آشپزخونه رو گرفتم... عفت خانوم خیلی سریع جواب داد:

ـ جانم پوریا جان؟! چیزی می‌خوای؟

گفتم:

ـ عفت خانوم، میشه بی‌زحمت یه لحظه بیاین اتاقم؟!

ـ حتما، الان میام!

بعد دو سه دقیقه عفت خانوم با یه سینی آب پرتقال اومد داخل اتاق، ازش خواستم تا بهم کمک کنه، بتونم رو تخت بشینم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سوم

لیوان آب پرتقال و گرفت سمتم و گفت:

ـ بخور پسرم تا یکم جون بگیری!

با لبخند آب پرتقال و از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز و گفتم:

ـ می‌خورم عفت خانوم، فقط قبلش می‌خوام یه‌چیزی ازتون بپرسم!

عفت خانوم با کنجکاوی نگام کرد و منم گفتم:

ـ می‌خوام بدونم، عمو با باوان چیکار کرده؟

عفت خانوم گفت:

ـ راستش... پوریا، اگه آقا مازیار بفهمه که من...

برای این‌که خیالش و راحت منم، دستم و گذاشتم رو دستاش و حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ اصلا نگران نباش، نمی‌فهمه که تو به من چیزی گفتی!

عفت خانوم که انگار از حرف و قول من خیالش راحت شده بود، با استرس گفت:

ـ پسرم، اصلا جاش خوب نیست! 

منم نگران شدم و دوباره پرسیدم:

ـ چرا؟!

عفت خانوم گفت:

ـ بعد اینکه نگهبانا رو صدا زد، تا بیان و تو رو ببرن... یکی از بچها اینو گرفت و برد پیش آقا مازیار. 

یکم مکث کرد و ادامه داد:

ـ بعدش نمی‌دونم تو اتاق بهش چی گفت که دختره به التماس افتاده بود، شاهین چند نفر دیگه رو مجبور کرد، دستاشو ببندن و دهنشو چسب بزنن، بعدشم اونو برد سورتینگ کارخونه.

 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و چهارم

برق از کله‌ام پرید...با استرس پرسیدم:

ـ چی؟؟! سورتینگ کارخونه؟؟! اونم تو این سرما؟؟!

عفت خانوم زد به پشت دستش و سعی کرد بغضشو قورت بده و گفت:

ـ آره پسرم، تو این یکی دو روزی که بیهوش بودی، اون دختر همون‌جاست.

آروم زیر لب گفتم:

ـ عمو دیگه عقلشو از دست داده! آدم زنده رو دو روز می‌ذارن تو اون یخبندون؟! بعدشم چطور بدون این‌که واقعیت ماجرا رو از من بپرسه، این‌کارو کرد؟!

وقتی به این چیزا فکر کردم، بیشتر از قبل عصبانی می‌شدم. خیلی براش نگران بودم... از اینکه اتفاقی براش نیفته! چشمای پر از ترسش، از جلوی صورتم کنار نمی‌رفت. سریع پتو رو از تنم زدم کنار و به سختی از جام بلند شدم. عفت خانوم سراسیمه جلوم وایستاد و گفت:

ـ پوریا داری چیکار می‌کنی؟!

گفتم:

ـ نمی‌تونم بیشتر از این وقت تلف کنم! 

سریع از اتاق زدم بیرون و پالتوم و برداشتم و انداختم رو دوشم... از ته قلبم  در حال دعا کردن براش بودم که سالم باشه! دو روز براش بدون غذا و آب و توی سرما گذشت... آخ عمو، من بهت چی بگم!!! 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و پنجم

تو راه پایین اومدن از پله‌ها، شاهین با تعجب نگام کرد و اومد کنارم و گفت:

ـ داداش داری چیکار می‌کنی؟! تازه بهوش اومدی، هنوز زخمت خوب نشده!

با اون دستم که سالم بود، با عصبانیت یقه لباسشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و با حرص گفتم:

ـ مگه قرار نبود از هر اتفاقی که تو این خونه میفته، من باخبر بشم؟!

شاهین سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ اما داداش، آقا گفته بودن که...

یقه لباسشو محکم‌تر کشیدم و دندونام و با حرص روی هم ساییدم و گفتم:

ـ ببینم تو رفیق منی یا آدم عمو؟!

شاهین گفت:

ـ شرمنده داداش، ببخشید... دیگه تکرار نمیشه!

مچ دستم و که ازش بس فشار داده بودم، خون مرده شده بود و باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

ـ زود باش ماشینو بیار، باید بریم سمت سورتینگ!

شاهین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ داداش با این دستت میخوای رانندگی کنی؟!

گفتم:

ـ نه تو رانندگی می‌کنی!

بعدش راه افتادیم و رفتیم سمت حیاط و منتظر شدم تا شاهین ماشین و بیاره و بعد سوار شدم. راستش حالم خیلی خوب نبود و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود، باید بیشتر استراحت می‌کردم اما الان حال باوان برام مهم‌تر از حال خودم بود. با این‌که اون می‌خواست بهم شلیک کنه اما من اصلا دلم نمی‌خواست حتی یه مو از سرش کم بشه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و ششم

بعد از بیرون رفتن از در ویلا، شاهین بهم گفت:

ـ داداش نمی‌دونم گفتن این موضوع چقدر درست باشه...

نگاش کردم و گفتم:

ـ باز چیشده؟! نکنه آرون پیدا شده؟!

گفت:

ـ نه داداش، خیلی دنبالش گشتیم اما فکر می‌کنم با پاسپورت جعلی به احتمال خیلی زیاد از کشور خارج شده!

با عصبانیت زدم به داشبورد ماشین و گفتم:

ـ گندش بزنن! اما شما بازم بگردین شاید یک درصد تو یه سوراخ موش قایم شده باشه!

ـ چشم داداش، اما چیزی که من می‌خوام بگم راجب اون دخترست!

گوشام تیز شد و رو بهش گفتم:

ـ چیشده؟!

گفت:

ـ راستش زمانی که تو بیهوش بودی؛ من یه سر رفتم خونه‌ایی که با آرون توش زندگی می‌کردن، نامزد نقش یه شوهر خوب و براش بازی می‌کرد و هیچ‌چیز مشکوکی پیدا نکردم، جز یه دفترچه خاطرات که مال دخترست! و اینکه...

گفتم:

ـ چی؟!

گفت:

ـ داشتم میومدم بیرون، پست یه بسته بیرون واحدشون گذاشته بود، باز کردم... دیدم عکسای دونفرشونه!

ـ عکسا رو‌ گرفتی؟

ـ تو داشبورده، هم دفترچه و هم عکسا!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هفتم

داشبورد و باز کردم و عکسا رو دیدم! چقدر تو عکسا چشماش خندون بود و از ته دل شاد بود اما کاش می‌فهمید درگیر دوست داشتن چه حرومزاده‌ای شده و وقتی باهاش بود، هم‌زمان با دخترای دیگه هم لاس می‌زد.

نمی‌دونم چرا از دیدن عکساشون، ناراحت می‌شدم! از این‌که تو عکسا آرون بغلش کرده، اعصابم خورد می‌شد! عکسا رو پرت کردم جلوی ماشین و دفترچه خاطرات و برداشتم.

نمی‌دونم چقدر کارم درست بود! خوندن نوشته‌های حریم‌ شخصی دیگران اصلا در شأن من نبود اما به‌خاطر این‌که یه سرنخی پیدا کنم تا بی‌گناهیش رو پیش عمو ثابت کنم، چاره دیگه‌ای نداشتم.

صفحه اولش رو باز کردم، نوشته بود:

ـ خدایا ممنونم که مرد به این خوبی رو تو مسیر زندگیم قرار دادی! یه زندگی با دلخوشی‌های کوچیک داریم که بی‌نهایت بهمون احساس خوشبختی میده. اون‌قدر مهربونه که جای محبت پدر و مادری که هیچ‌وقت نداشتم و برام پُر می‌کنه!

فقط... فقط ای کاش مادرش هم منو به‌عنوان عروسشون قبول کنه تا بالاخره خوشبختیمون تکمیل بشه. امروز آرون مدیر فروش نمایشگاه خودرو شده بود و قراره با همدیگه بریم و این مراسم رو جشن بگیریم و بعدش بریم خونه مورد علاقمونو بخریم. امیدوارم آقای فراموشکار اینم مثل خیلی چیزای دیگه فراموش نکنه! 

گفتم:

ـ این دختر... داره راست میگه! 

شاهین گفت:

ـ چی داداش؟!

گفتم:

ـ باوان واقعا از چیزی خبر نداره! اونم گول زده، به تاریخ این نوشته نگاه کن! مال یک‌ سال پیشه! 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هشتم

شاهین گفت:

ـ پس یعنی ولش می‌کنیم؟!

گفتم:

ـ نه، نمی‌تونیم ولش کنیم؛ چون هنوز امکانش هست بره پیش پلیس و برامون دردسر درست کنه! اما این یه مدرکه تا به عمو ثابت کنم این دختر از هیچی خبر نداره.

یکم خیالم راحت شده بود. این حس عذاب وجدانی که نسبت بهش داشتم، داشت خفه‌ام می‌کرد! البته نمی‌دونم اسم این حس عذاب وجدان بود یا چیزه دیگه! اما هر چی که بود، خودمو در قبالش خیلی مسئول احساس می‌کردم.

حدود نیم ساعتی توی راه بودیم تا برسیم به سورتینگ. وسایل غیر نیاز شرکت و چیزایی که سفارش می‌دادیم رو اونجا نگهداری می‌کردیم و حتی توی اوج تابستون و گرما هم اونجا سرد بود، چه برسه به الان! 

وقتی پیاده شدیم، از شاهین خواستم تا سریع‌تر دزدگیرو بزنه و اونم گفت:

ـ داداش دزدگیر من دست مش قربونه! آقا ازش خواست تا مراقبش باشه!

با صدای بلند صداش زدم:

ـ مش قربون... مش قربون، کجایی؟!

با شلنگ توی دستش از پشت باغ اومد بیرون و با لهجه محلی گیلانی گفت:

ـ اِ! آقا شما اومدین؟! رییس نگفت که شما قراره...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ سریع‌تر در سورتینگو باز کن!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نهم

مش قربون که گیج شده بود، یه نگاهی به من کرد و یه نگاه به شاهین و بعدش رفت درو باز کرد. فضا خیلی بزرگ بود و باید دنبالش می‌گشتم! از همون اول با صدای بلند صداش زدم:

ـ باوان، باوان! صدای منو می‌شنوی؟

صدام اکو می‌شد و به جز صدای خودم، هیچی نمی‌شنیدم. یهو با صدای شاهین به خودم اومدم:

ـ داداش پوریا، اینجاست!

رفتم تو اون نقطه کوری که پوریا وایستاده بود، دقیقا پشت جعبه‌ها. از استرس، قلبم تند می‌زد و نفسم بالا نمیاد، درد زخم خودم رو فراموش کرده بودم و فقط به فکر باوان بودم.

تا رسیدم بهش، دیدم روی صندلی که افتاده پایین، دست و پاهاش بسته شده و روی دهنش هم چسب زده. معلوم نیست چقدر جیغ و داد کرده بود و کسی هم به دادش نرسیده! از اینکه توی اون وضعیت دیدمش، واقعا دلم درد گرفت. نوک بینیش و گونه‌هاش از سرما قرمز شده بود.

رفتم کنارش نشستم و چسب رو از روی دهنش باز کردم، اما هیچ عکس‌العملی نشون نداد. روبه شاهین گفتم:

ـ چرا وایستادی؟! دستاشو وا کن!

شاهین هم هم‌زمان با من، مشغول باز کردن طناب دور دست و پاهاش شد. چند دور زدم به صورتش و با استرس صداش زدم:

ـ باوان، باوان... چشماتو وا کن!

فایده‌ای نداشت، اصلا تو حال خودش نبود، سریع نبضش رو گرفتم، شاهین پرسید:

ـ زندست؟

گفتم:

ـ آره، ولی نبضش ضعیف می‌زنه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم

دیگه نتونستم منتظر بمونم، بغلش کردم تا ببرمش بیمارستان. شاهین بهم گفت:

ـ داداش...از زخمت داره خون میاد!

درد داشتم اما واقعا برام مهم نبود، روبه شاهین گفتم:

ـ سریع‌تر ماشینو آماده‌کن!

شاهین گفت:

ـ داداش اگه آقا مازیار بفهمه...

با عصبانیت رو بهش گفتم:

ـ شاهین، کاری که بهت گفتم و بکن!

شاهین دیگه چیزی نپرسید و با حالت فرار رفت سمت در سورتینگ. مش قربون با تعجب نزدیک در به من و باوان که تو بغلم بود نگاه می کرد. بعد اومد جلومو گرفت و گفت:

ـ ببخشید آقا ولی نمی‌تونم بذارم برید! رییس بهم گفت تا زمانی که خودشون بیان، این دختر باید اینجا باشه.

فریاد زدم و گفتم:

ـ برو کنار مش قربون! کاری نکن اینجا رو روی سرت خراب کنم.

مش قربون که از فریاد من خیلی ترسید، چیزی نگفت و رفت کنار، شاهین با سرعت با ماشین اومد و جلوی پاهام ترمز زد، باوان و آروم روی صندلی عقب گذاشتم و خودمم نشستم کنارش و سرشو گذاشتم رو پاهام.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و یکم

بعد این‌که تو ماشین نشستیم، دیدم که تمام آستین لباسم خونی شده و بخیه‌ام باز شده اما واقعا برام مهم نبود. به صورتش دست می‌زدم، خیلی سرد بود! ترسیده بودم. واقعا دلیلش چی بود؟! چرا برای کسی که  ازم متنفر بود، اینقدر استرس داشتم؟! نباید طوریش می‌شد! اون گناهی نداشت. فقط بدشانسیش این بود عاشق آدم اشتباهی شده بود و نمی‌تونست هضم کنه، طرف بهش دروغ گفته... شاهین بهم گفت:

ـ داداش، بیمارستان میریم؟!

گفتم:

ـ نه بیمارستان نمیشه! داستان میشه برامون. بریم خونه، برای دکتر کیارش زنگ بزن و بگو فورا بیاد ویلا.

شاهین سری تکون داد و گوشیش و درآورد تا به دکتر زنگ بزنه... الان مشکل اصلی عمو بود. اگه می‌فهمید بدون اجازه اش، باوان و از سورتینگ درآوردم حتما خیلی عصبانی میشد، اما قانعش می‌کردم. باید می‌فهمید که این دختر دروغ نمیگه و واقعا از چیزی خبر نداره... بعد یه زمان طولانی رسیدیم ویلا و دوباره بغلش کردم و داشتم می‌رفتم داخل که عمو منو از تو حیاط دید... با عصبانیت اومد سمتم و گفت:

ـ پوریا، هیچ معلومه داری چیکار می‌کنی؟ کی بهت گفته بدون این‌که از من بپرسی این دختر و از اونجا خارجی کنی!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ عمو بذار ببرمش تو اتاق، میام و بهتون توضیح میدم.

بعدش منتظر حرفش نموندم و بردمش تو اتاق خودم و گذاشتمش رو تخت... دکتر هم‌زمان با ما رسیده بود و بهش گفتم بره بالا و باوان و معاینه کنه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و دوم 

دکتر اومد داخل اتاق و با دیدن دست من گفت:

ـ آفرین پوریا، خیلی خوب حرفم و گوش میدی و استراحت می‌کنی!

گفتم:

ـ دکتر منو بی‌خیال! بیا معاینه‌اش کن، بگو چی لازمه من برم بگیرم.

دکتر خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت:

ـ خیرباشه، آشناست؟! 

پیشونیم رو خاروندم و واسه اینکه سوال بیشتر نپرسه، گفتم:

ـ یه جورایی.

دکتر رفت کنار تختش و دستشو گذاشت جلوی بینیش و گفت:

ـ خیلی سخت نفس می‌کشه.

بعد فشارش و گرفت و گفت:

ـ اوه، اوه، فشارشم خیلی پایینه!

با استرس گفتم:

ـ خب دکتر یه کاری بکن!

دکتر گفت:

ـ یه سری دارو برات می‌نویسم، همین الان برو بگیر...زودترم برگرد. کجا بوده که اینقدر دست و صورتش یخ زده؟

بدون اینکه جوابشو بدم، نسخه رو ازش گرفتم و با سرعت زدم از خونه بیرون و اولین داروخانه نگه داشتم و سریع داروها رو گرفتم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و سوم

وقتی برگشتم، عمو دوباره جلوم سبز شد و همین‌جوری نگام می‌کرد، هم به خودم و هم به نایلون داروها تو دستم. نمی‌تونستم بیشتر از این وقتمو تلف کنم... عفت خانوم و صدا زدم و نایلون داروها رو دادم بهش و ازش خواستم تا ببره بده به دکتر و رفتم نزدیک عمو وایسادم و گفتم:

ـ جانم عمو؟! می‌شنوم.

عمو گفت:

ـ از کی تا حالا حرف من دیگه برات حتی پشیزی ارزش نداره؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:

ـ استغفرالله عمو! این چه حرفیه!

یهو با صدای بلند فریاد زد و گفت:

ـ پس برای چی رفتی اون دختر و از اونجا نجات دادی پوریا؟!

دیگه طاقت نیاوردم و تو چشماش نگاه کردم و منم با عصبانیت گفتم:

ـ چون که اون دختر بی‌گناهه عمو! اون از هیچ‌چیزی خبر نداره!

با همون تن صدای بلند گفت:

ـ پسره‌ی احمق! اون بهت شلیک کرد، مطمئن باش، بهوش بیاد بازم اینکارو می‌کنه!

گفتم:

ـ عمو اون یه اتفاق بود! 

عمو که دید من در هر صورت رو حرف خودم وایسادم، با مشتش آروم زد به قفسه سینه‌ام و گفت:

ـ پوریا اون دختر توی این چند روزی که اینجاست خیلی چیزا از ما دیده، حتی اگه واقعا هم چیزی ندونه، من نمی‌تونم اجازه بدم از اینجا بره، یا باید اینجا زندونی بشه یا بمیره! این حرف آخرمه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و چهارم

بعدشم با عصبانیت از کنارم رد شد و رفت داخل ویلا، حتی اگه پای جون من وسط بود هم نمی‌ذارم واسه باوان اتفاقی بیفته! تو قانون من کشتن یه زن وجود نداشت، خصوصاً اینکه بی‌گناه هم بوده باشه. اما منم با این حرفش موافقم و به‌نظرم نباید از اینجا و از جلوی چشم ما، دورتر بشه. همین لحظه بارون شروع به باریدن کرد؛ دلم پیشش بود... رفتم بالا تا ببینم دکتر کارشو انجام داد و باوان بهوش اومد یا نه! از دو جهت خیلی بهم شبیه بودیم. جفتمون خیلی لجباز بودیم و جفتمون هم یتیم بودیم. 

چند تقه به در اتاق زدم و دکتر گفت:

ـ بیا تو!

رفتم داخل و دیدم که دکتر روی صورتش اکسیژن گذاشته و سرمش و وصل کرده، سریع پرسیدم:

ـ حالش چطوره؟!

دکتر همون‌جوری که داشت کیفش رو جمع می‌کرد گفت:

ـ داروها و ساعتش رو روش نوشتم و گذاشتم روی میز، سرمش و می‌تونی بعد اینکه تموم شد، دربیاری؟!

ـ آره.

ـ خب پس حله دیگه، فقط اینکه بدنش خیلی ضعیف شده! باید استراحت کنه و داروهاش رو به‌موقع بخوره!

همین‌جور که نگاهم بهش بود، پرسیدم:

ـ کی بهوش میاد دکتر؟!

دکتر خندید و گفت:

ـ نگران نباش، کم- کم بهوش میاد.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و پنجم

نمی‌خواستم کسی از احساس درونیم بویی ببره! بنابراین سریع خودمو جمع کردم و گفتم:

ـ برای این پرسیدم که خودم تختم و برای استراحت کردن لازم دارم!

دکتر این‌بار با صدای بلندتری خندید و گفت:

ـ تو که راست میگی! 

دیگه چیزی نگفتم و دکتر یهو گفت:

ـ راستی بیا اینجا بشین ببینم با بخیه‌ات چیکار کردی!

رفتم نشستم و آروم لباسمو باز کردم و دکتر گفت:

ـ اوه- اوه! پسر خوب این‌جوری مراقبت می‌کنی؟! زخمت عفونتی میشه، یکم آروم بگیر پوریا!

گفتم:

ـ باشه، سعیم و می‌کنم.

وقتی دکتر داشت پانسمان و عوض می‌کرد، سوزش زخمم باعث شد که یه جیغ بلندی بکشم. خیلی دردم گرفته بود، همین لحظه باوان یه تکون ریزی خورد... پلکش رو آروم بهم زد و باز کرد، گفتم:

ـ داره بهوش میاد!

دکتر گفت:

ـ با این دادی که تو زدی، یه مرده هم اینجا بود، زنده می‌شد!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و ششم

بعد از اینکه دکتر بانداژ منو بست، سریع رفتم کنارش نشستم... تردید داشتم که دستشو لمس کنم یا نه! بنابراین صداش زدم:

ـ باوان، صدای منو میشنوی؟

قبل اینکه چشماشو باز کنه، لرزید و آروم گفت:

ـ س... سردمه!

این حالتش ناراحتم می‌کرد، سریع پتو رو تا گلوش بالا کشیدم. پیشونیشو دست زدم، روبه دکتر گفتم:

ـ تب داره!

دکتر گفت:

ـ می‌تونی بهش کمک کنی؟! یا خودم دست بکار بشم؟!

از حرفش یه کوچولو خندم گرفت و گفتم:

ـ نه خودم انجامش میدم.

دکتر هم با لبخند گفت:

ـ خیلی به دستت فشار نیار پوریا!

سرمو به حالت مثبت تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم. رفتم داخل حمام و یه کاسه آب سرد و با یه حوله آوردم و گذاشتم پیش تخت، سرمش تموم شده بود و آروم از دستش درآوردم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هفتم

یقه لباسم و محکم گرفت تو دستش و به حالت لرز گفت:

ـ دارم... یخ... یخ میزنم!

برای اولین‌بار تو زندگیم، اون حصار سنگی دور قلبم و شکوندم! نمی‌تونستم نسبت به این حالتش بی‌تفاوت باشم، محکم گرفتمش تو بغلم و آروم گفتم:

ـ می‌گذره! طاقت بیار!

بعد از چند دقیقه بهش گفتم:

ـ نباید این‌قدر پتو رو دورت بپیچی! تبت می‌ره بالا. پاهات و بذار تو این آب سرد.

با گریه و همین‌جور که چشماش بسته بود، گفت:

ـ به‌خدا...دارم یخ میزنم! نمی‌تونم آرون!

با گفتن این اسم، دود از کله‌ام بلند شد! اما بازم به‌روی خودم نیوردم چون که تب داشت و هزیون می‌گفت. به‌سختی پتو رو از تنش کنار کشیدم و کمکش کردم تا پاهاشو بذاره تو آب... خیلی مقاومت می‌کرد اما مجبورش کردم که این کار و انجام بده... باید تبش پایین میومد! یکم که گذشت، دستمو روی پیشونیم گذاشتم... از یه ربع قبلش یکم گرمای سرش بهتر شده بود! حالا اگه یه دور دیگه صورت و تنش هم آب سرد می‌خورد به کل تبش قطع می‌شد. سرش روی شونه هام بود و دستامو هم محکم توی دستاش گرفته بود. آروم صداش زدم:

ـ باوان؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هشتم

آروم گفت:

ـ هوم؟!

ـ پاشو بریم یه آب سرد به تنت بخوره، این قدر تبی هم که داری از تنت بره بیرون.

یهو سرشو بلند کرد و رو بهم نگاه کرد و بعد شروع کرد به خندیدن، از خندش، منم خندم گرفت و گفتم:

ـ چرا می‌خندی؟!

گفت:

ـ آخه حتی تو رویامم نمی‌دیدم که مرد یخچالی بیاد ازم و مراقبت کنه! چجوری منو پیدا کردی؟!

خندیدم و گفتم:

ـ مرد یخچالی ؟!!

گفت:

ـ مگه نیستی؟!

در جوابش سکوت کردم و بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم بردمش سمت حمام و شیر آب و باز کردم و سرشو بردن پایین و آب و با فشار دستم ریختم توی صورتش، مشخص بود که حالش از یک ساعت پیش خیلی بهتر شده بود... شیر آب و بستم و گفتم:

ـ برو روی تخت دراز بکش، بیام داروهاتو بهت بدم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و نهم

یهو دستم و گرفت و نگاش کردم، پرسیدم:

ـ چیزی شده؟!

تو چهره‌اش انگار شرمندگی می‌دیدم، نمی‌دونم یه حسی عجیب و غریب ته چشماش دیده می‌شد، گفت:

ـ من... من...

خیلی کنجکاو بودم که می‌خواد چی بگه اما انگار گفتنش براش سخت بود، چشماش رو بست و سریع گفت:

ـ من متاسفم!

پرسیدم:

ـ چرا؟!

بدون اینکه بهم نگاه کنه، شروع کرد با ناخناش بازی کردن و گفت:

ـ  نباید اسلحتو می‌گرفتم!

بعد چشمشو چرخوند به سمت همون قسمتی که تیر خورده بود و گفت:

ـ دردش بهتر شده؟! 

از کنارش رد شدم و از حمام بیرون اومدم و گفتم:

ـ بهتر میشه! اگه یاد بگیری دیگه از این کارای احمقانه نکنی!

اونم اومد بیرون و با لحن مظلومانه‌ایی گفت:

ـ من... من... من فقط خواستم...

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتادم 

حرفشو قطع کردم و یه مقدار تن صدامو بردم بالا . گفتم:

ـ به‌خاطر اینکارت، نزدیک بود بمیری! ارزشش رو داشت؟!

یهو زد زیر گریه و گفت:

ـ خب می‌داشتی میمردم! از وضعیتی که الان توش هستم خیلی بهتر بود! هیچ‌کس هم اینجا حرف منو قبول نمی‌کنه و همه فکر می‌کنن که دارم دروغ میگم.

رفتم روبه‌ روش وایستادم. قدش تا قفسه سینه‌ام بو،. برای اولین بار اینجور واضح به تک- تک جزییات صورتش نگاه کردم و گفتم:

ـ من باور می‌کنم.

یهو انگار یه چیزی ته نگاهش برق زد و گفت:

ـ جدی میگی؟؟!!

گفتم:

ـ آره، اگه باور نمی‌کردم مطمئن باش نجاتت نمی‌دادم (اینو داشتم الکی می‌گفتم که پیش خودش فکر نکنه خبریه!)

اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ چجوری فهمیدی که راست میگم!

رفتم کنار تختش و شروع کردم به درآوردن قرص‌ها و گفتم:

ـ اونش بماند! بیا اینجا.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و یکم

با ناراحتی اومد کنارم وایستاد و همین‌جوری که به جعبه قرص‌ها نگاه می‌کردم، گفتم:

ـ اینو باید ساعت پنج بخوری، اون یکی قرصه هم ناشتا...

یهو پرید وسط حرفم و گفت:

ـ نمی‌ذاری از اینجا برم؟!

نگاش کردم و گفتم:

ـ نه فعلا باید بمونی اینجا! 

چیزی نگفت، رفتم نزدیکش و با جدیت گفتم:

ـ لطفا هم کارای احمقانه نکن، چون این‌بار دیگه حتی منم نمی‌تونم نجاتت بدم!

دست به سینه وایستاد و با اخم گفت:

ـ کاش می‌ذاشتی بمیرم، سنگدل...

پوزخندی زدم اما چیزی نگفتم، یه لیوان آب ریختم و براش گذاشتم کنار تختش و گفتم:

ـ اومدم قرص‌ها و غذاهات رو باید خورده باشی!

داشتم می‌رفتم سمت در که با همون لحن دلخوریش گفت:

ـ داری کجا میری؟؟

متعجب نگاش کردم و گفتم:

ـ قرار نیست که بهت جواب پس بدم! حد خودتو بدون خانوم کوچولو.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و دوم

دیگه منتظر نموندم تا حرفی بزنه، در اتاقشو بستم و رفتم پایین، باید هرچی سریع‌تر می‌رفتم طلافروشی و اون قطعه‌هایی که عمو سفارش داده بود و می‌گرفتم. وقتی رسیدم به سالن، بلند عفت خانوم و صدا زدم و اونم مثل همیشه سریع اومد پیشم:

ـ جانم پوریا؟

ـ عفت خانوم لطفاً چهار چشمی مواظب باوان باشین، دقیقه به دقیقه بهش سر بزنین... داروهاشو به‌موقع بخوره، غذاش هم یادتون نره!

عفت خانوم لبخند ریزی زد و گفت:

ـ چشم پسرم.

داشتم می‌رفتم که دوباره برگشتم سمتش و گفتم:

ـ اگه اتفاقی افتاد، اول از همه من خبردار بشم لطفا!

ـ چشم.

اومدم بیرون و شاهین با دیدن من، سریع از جاش بلند شد و گفت:

ـ داداش جایی میریم؟!

گفتم:

ـ خودم میرم شاهین، تو اینجا بمون... حواستو خوب جمع کن!

ـ چشم!

سوار ماشین شدم و از در ویلا که خارج شدم، یهو قبض روح شدم... باوان از صندلی پشت یهو بلند شد.... سریع ترمز زدم و گفتم:

ـ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟! چجوری اومدی تو ماشین؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و سوم

مثل طلبکارا گفت:

ـ من نمی‌خوام اونجا بمونم؟!

با اخم گفتم:

ـ یعنی چی؟!

گفت:

ـ میترسم... از اون خونه میترسم!

یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:

ـ منظورت اینه که کنار من نمی‌ترسی؟!

سریع گفت:

ـ نخیرم! ولی... ولی حداقلش می‌دونم که تو بهم آسیبی نمی سونی!

ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟!

زُل زد تو چشمام! چشمای واقعا خوشگلی داشت... گفت:

ـ چون‌که فرصتشو داشتی، اگه میخواستی، زودتر از اینا این‌کارو می‌کردی!

چیزی نگفتم و سرمو برگردوندم سمت فرمون که گفت:

ـ اون مرده واقعا ترسناکه! شبا کابوسشو میبینم. خصوصا وقتی که توی اون سرما و تاریکی منو اونجا حبس کردن.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و چهارم

چیزی نگفتم اما توی دلم بهش حق می‌دادم، شانس آوردم که زود بهش رسیدم و مانع از این شدم تا به‌خاطر اون آرون حرومزاده اتفاقی براش بیفته... دستشو برد سمت ضبط ماشین و من گفتم:

ـ من آهنگ گوش نمی‌دم!

با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ وا!! مگه میشه؟؟! حوصلت سر نمیره؟

گفتم:

ـ نه، اصلا!

یه چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم! بعدش روش و کرد سمت پنجره ماشین و شیشه رو کشید پایین، سریع شیشه رو دادم بالا، بهم نگاه کرد و گفت:

ـ از قصد اذیتم می‌کنی؟؟! می‌خوام یکم نفس بکشم، اینم برام قدغنه؟!

بازم خیلی عادی گفتم:

ـ فعلا سرما داری! تو این وضعیت، برات قدغنه.

دیگه چیزی نگفت و بازم با اخم و دست به سینه نشست. گفتم:

ـ کمربندتم بلند لطفاً!

ـ نمی‌خوام!

ـ گفتم کمربندتو ببند!

ـ منم گفتم نمی‌خوام!

لجبازیاش واقعا رو مخم بود. سریع زدم بغل و با اخم بهش نگاه کردم، با حالت عصبانی گفت:

ـ چیه؟! چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟!

منم با لحن خودش گفتم:

ـ چون‌که زیادی حرکاتت بچگانست و رو مخم راه میری.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...