رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت صد و هفتاد و پنجم

بلافاصله بعد وصل شدن تماس صدای بهراد تو گوشم پیچید :

_الو سلام داداش خوبی ؟!

+الو سلام بهراد خان ، چاکرم ، شما خوبی ؟ خانواده خوبن ؟

_شکر ما هم خوبیم ، ما رو نمیبینی خوشی دادا ؟ سراغی نمیگیری؟!

+کم سعادتیه داداش ، شما به بزرگی خودت ببخش!

_نفرما اروین خان ، کم سعادتی ما هست .

یکم مکث کرد و ادامه داد:

_راستش قرض از مزاحمت ، اینه که می خوام بدونم خبری از صدف ما داری ؟ از دیروز هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه !

چشمام رو محکم رو هم فشار دادم ، مونده بودم بگم یا نه ولی در اخر تصمیم گرفتم در جریانش بزارم :

_راستش بهراد ، چه طوری بگم ؟!

نفسم رو فوت کردم و با صدایی که سعی می کردم جلوی لرزشش رو بگیرم گفتم :

_صدف نیست بهراد از پری شب گم شده ، منم امروز صبح فهمیدم ، راستش این اواخر میونمون یکم شکرابه ، چند وقتیه خبری ازش نداشتم ، یعنی صدف نمی خواست باهام حرف بزنه ، امروز هم دوستش کامیلا بهم خبر داد ، منم از صبح دارم دنبالش می گردم .

بهراد سکوت کرده بود ، صدای نفسای عمیقی رو میشنیدم ، بعد چند دقیقه صدای ضعیفش به گوشم رسید :

_بد بخت شدم اروین ، تو رو خدا پیداش کن ! من با این وضعیت الان به خان داداشم بگم صدف گم شده سکته می کنه !  

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 211
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • زینب چرمگر

    212

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا نام رمان: چرخه دنیا نویسنده: banoo.z |(زینب چرم گر) کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: صدف دختری که با وجود تمام مخالفت‌های پدرش، برای ادامه تحصیل به خار

**پارت اول**   به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحث‌شون می‌اومد. چشم‌هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً نا

پارت سوم پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد. از پله‌های ساختمان بالا

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتاد و شش

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_با کدوم وضعیت ؟ اتفاقی دیگه ای هم افتاده ؟!

صدای کلافه بهراد تو گوشی پیچید :

_مفصله جریانش ، بعدا برات تعریف می کنم همین قدر بدون که ساحل دو. سه سال پیش وقتی برای تحصیل به ایتالیا رفت کشته شد و ما هم دنبال قاتلش بودیم و فهمیدیم یک باند خلاف کارن و الانم تو المان هستن !

استرسم با این حرف بهراد بیش تر شد و پرسیدم :

_راستش قبلا یه چیزایی صدف بهم گفته بود ، نکنه ناپدید شدن الانشم به همون قضیه برمیگرده ؟!

بهراد با صدای گرفته گفت :

_والا احتمال اینکه اون باند بخوان خصومت شخصی باهامون داشته باشن یک اپسیلون هم نیست ! آخه باند مافیای ایتالیا چه صنمی میتونه با ما داشته باشه ! ولی اگه الان به داداشم اینا هم بگم همین فکر رو می کنن ، زن داداشم این دفعه دیگه طاقت نمیاره ، این چند وقت هر دو حسابی اذیت شدن ؛ تو رو خدا اروین یک کاری بکن ، من فعلا جریان رو بهشون نمیگم و برای غیبت صدف یه  چند روزی بهونه ای میارم ، ولی بیش تر از اون نه میتونم نه میشه که ازشون پنهان کرد ، لطفا پیداش کن !

دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم :

_تمام سعیم رو می کنم بهراد ، شاید الان زمان مناسبی نباشه ولی صدف مثل نفس میمونه برام ، دوسش دارم بهراد ، میدونم عموش هستی و الان موقع این حرف نیست ، فقط می خوام مطمئن باشی که تمام تلاشم و برای پیدا کردنش می کنم .

بهراد بین این همه تشنج یک تک خند زد و گفت :

_میدونم اروین ، منم یک مردم ، از نگاهات تو شمال اون چند وقت که تو ایران بودین ، فهمیدم دوسش داری ، بهت اطمینان دارم داداش ، امیدم اول به خدا و بعد تو هست ، هر خبری شد لطفا سریع من رو در جریان بزار ، مرسی ، خداحافظ .

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتاد و هفت

به پاکت سیگار خالی ای که دستم بود نگاه کردم ، یک روزی از آدمایی که سیگار می کشن متنفر بودم ؛ حالا خودم به درجه ای رسیدم که تو این یکماه که خبری از صدف ندارم یک پاکت رو تموم کردم ؛ فقط به خاطر اینکه آرامش بگیرم ! ولی دریغ از یک ثانیه آرامش فقط الکی دود تو ریه هام کردم ، با حرص پاکت رو پرت کردم تو سطل داخل تراس و به خودم قول دادم دیگه نکشم ، صدف به من سالم نیاز داره نه یک معتاد به سیگار !

روی صندلی نشستم و ارنجم و رو زانوهام گذاشتم و موهام و چنگ زدم ، یاد سه هفته پیش افتادم ، وقتی که به همه دری زدم و صدف رو پیدا نکردم ، حتی پلیس رو هم در جریان گذاشتم ، کامیلا هم به هر چی دوست و آشنا داشت رو زده بود ؛ ولی دریغ از یک نشونی!

وقتی ردی پیدا نکردم و به بهراد خبر دادم خیلی حالش بد شد و نمیدونست چه طوری این خبر رو بده !

یک هفته ای طول کشید تا تونستن کار هاشون رو راست و ریست کنن و به المان بیان ، وقتی رفتم فرودگاه ، اصلا بهرام خان رو نشناختم ، موهاش سفید تر از قبل  بود؛ لاغر شده بود ، سهیلا خانوم هم که هیچی اصلا حال درستی نداشت ، بهراد هم همراهشون اومده بود .

هر سه کلافه و پریشون بودن ، اون ها رو به خونه ام اوردم و از اون روز تو خونه من ساکنن ، البته یک بار با تمام اصرار های من برای ماندنشان رفتن آپارتمان صدف ، ولی حال سهیلا خانوم بد شده بود جایز ندونستم اونجا بمونن ، بعد اون هم هر چه قدر گفتن میریم جای دیگه ، نذاشتم .

تو افکارم غرق بودم که دستی روی شونه ام نشست .

 

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتاد و هشت

سرم و بالا اوردم و با بهرام خان رو به رو شدم ، اومدم از جام بلند بشم که نذاشت و روی صندلی رو به روییم نشست ، تا حالا انقدر بهم ریخته و اشفته ندیده بودمش !

چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا این که بهرام خان شروع کرد حرف زدن :

_من نمیدونم کِی و کجا چه بدی در حق کسی کردم که خدا این جوری داره ازم امتحان میگیره ، من خیلی ادم معتقدی نبودم ولی همیشه دو دوتام چهار تا بوده ، تا جایی که تونستم سعی کردم حق و نا حق نکنم و نون حلال سر سفره ام بیارم ، سعی کردم تا حد توان هر جا هر کمکی که از دستم برمیومده دریغ نکنم ، تو شرکت و کارخونه حتی نذاشتم حقوق کارگرهام یک ثانیه دیر و زود بشه ، جوون که بودم بابام همش تو گوشم میخوند ، عرق کارگر خشک نشده باید بهش حقش رو داد ، منم همیشه به این حرف پایبند بودم ، از وقتی هم خدا بهم ساحل و صدف رو داد ،بیشتر سعی کردم سالم زندگی کنم ، این دو تا دختر مثل جون بودن و هستن برام ، ولی نمیدونم حکمت خدا چیه که من و با نقطه ضعف هام امتحان می کنه ، ساحل و که از دست دادم .‌.

مکث کرد ، به چهره مغمومش نگاه کردم ، میدونستم داره جلوی اشک ریختنش رو میگیره ، مرد با صلابتی بود و این طور بی قرار شدنش ادم رو به لرزه مینداخت ، بلند شدم برم براش اب بیارم که دستش رو روی دستم گذاشت و نشوندم و ادامه داد :

_ بشین بابا جان ، من بیش تر از هر چیزی به دو گوش شنوا نیاز دارم که یکم این دل رو سبک کنم ، حالا از شانس بدت این قرعه به نام تو افتاده !.

لبخند کم جونی زدم و دستم و رو شونه اش گذاشتم و گفتم :

_اگه انقدر سعادت دارم که شما من رو پسر خودتون میدونید ، گوش دادن به حرف هاتون و سبک شدن دلتون کم ترین کاریه که میتونم انجام بدم و این از خوش شانسیمه پای حرف هاتون بشینم !

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتاد و نه

لبخند کم جونی بهم زد و گفت :

_ قدیما اگه ما یه کاری برای یک بزرگ تر انجام می‌دادیم بهمون میگفتن پیربشی جوون ، ولی من الان میگم انشالله تو زندگی پیروز و سرافراز باشی پسرم!

تشکر کردم و بهرام خان بعد چند ثانیه ادامه داد :

_داشتم میگفتم ، وقتی خدا ساحل رو ازم گرفت خیلی داغون شدم ؛ ولی گفتم حکمتی توش بوده ، خدا خودش برکت رو داده و حالا هم صلاح دونسته بگیره ازم ، ولی الان که صدف گمشده دارم فکر می کنم کجا دل کدوم بنده خدا رو شکستم ، حق کی رو پایمال کردم که بچه هام دارن تقاص پس میدن !

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_من کوچک تر از اونیم که بخوام شما رو اروم کنم ولی اینو از ته دل میگم ، به عنوان کسی که چند ساله وارد بیزنس شده و یک شناخت کمی از افراد پیدا کرده و پیشتون درس پس میده ، تو این همه سال آدمی به خوبی شما ندیدم ، تو همون مدت کمی که ایران بودیم ، مجذوب محبت و گرمی خانوادتون شدم ، بهرام خان مطمئنم که شما هیچ بدی در حق کسی نکردید ؛ این هم به قول خودتون یک امتحان الهیه ، کم نیارید ، من مطمئنم صدف سالم و سلامت هست ، حس می کنم و مطمئنم الان صدف به امید و انرژی شما نیاز داره تا پیداش کنید لطفا خودتون رو نبازید ، الان بهراد و سهیلا خانوم به شما تکیه کردن ؛ این تکیه گاه رو بهم نریزید !

چند ثانیه تو سکوت بهم خیره شدیم ، بهرام خان سکوت رو شکست و گفت :

_ بعضی وقتا ما بزرگتر ها هم احتیاج به نصیحت و امید داریم ، مرسی پسرم .

لبخندی بهش زدم همون موقع بهراد صدامون کرد که شام اماده اس و داخل رفتیم 

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتاد 

چند دقیقه ای از تماس دلوکا کارآگاهی که بهرام خان استخدام کرده بود میگذشت ولی کسی حرف نمیزد همه تو شُک بودیم ، خیلی سعی کردم چهره ارومی به خودم بگیرم ولی نتونستم ، تو حال خودم بودم که با داد بهراد که گفت زن داداش به خودم اومدم ، به طرف سهیلا خانوم که نگاه کردم دیدم بیهوش رو مبل افتاده ؛ بهرام خان و بهراد سریع سمتش رفتن منم به سمت اشپزخونه رفتم و تند تند شروع کردم اب قند نمک درست کردن ، در اخر یه کاسه اب هم پر کردم و بردم ، لیوان اب قند رو روی میز گذاشتم و کاسه رو سمت بهرام خان گرفتم و گفتم :

_یه کم به صورتش بپاشین !

وقتی دیدم کاسه رو نمیگیره به چهره اش نگاه کردم ،صورتش زرد شده بود و لباش به سفیدی میزد و دستش روی قلبش بود .

سریع کاسه رو روی میز گذاشتم و شونه هاش رو گرفتم و نشوندمش و رو به بهراد گفتم زنگ بزن اورژانس!

بهراد با این حرفم به خودش اومد تند تند شماره گرفت ، یک ربع بعد امبولانس رسید و بعد چکاب به سهیلا خانوم سرُم وصل کردن ؛ ولی بعد معاینه بهرام خان تشخیص دادن که ببرنش بیمارستان ، از اونجایی که من چند سالی المان بودم و یکم مسلط تر بودم تو زبان و کار ها من با بهرام خان راهی شدم و بهراد پیش سهیلا خانوم موند .

چند ساعتی از بستری شدن بهرام خان تو سی سی یو  میگذشت و من هم روی نیمکت های پشت سی سی یو نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد بهراد بود ، ازم آدرس خواست و پرسید چه جوری تاکسی بگیره ، هر چی گفتم بمون خونه به گوشش نرفت و گفت سهیلا خانوم ولش نکرده و می خواد بیاد بیمارستان ، لوکیشن و شماره آژانس رو بهش دادم و تماس رو قطع کردم .

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صدو هشتاد و یک

حدود بیست دقیقه بعد بهراد و سهیلا خانوم رسیدن و منم کوتاه شرح حال بهرام خان رو بهشون دادم و گفتم جای نگرانی نیست ؛ سهیلا خانوم می خواست بره بهرام خان رو ببینه بلاخره بعد کلی زبون ریختن و از این اتاق به اون اتاق رفتن بهش اجازه دادن پنج دقیقه بره تو سی سی یو و بهرام خان رو ببینه .

من و بهراد هم رو صندلی نشسته بودیم ، بهراد بی مقدمه پرسید :

_به نظرت یه گروه مافیا چه دشمنی میتونن با داداشم داشته باشن ؟ که هم ساحل رو کشتن و هم صدف و دزدیدن و اصلا معلوم نیست در چه حاله!

بی حرف بهش نگاه کردم ، چشماش سرخه سرخ بود ، کلافگی از سر روش میبارید ، با صدای لرزون ادامه داد:

_من از وقتی سنم کم بود پیش داداش بهرام و زن داداش بزرگ شدم ، صدف و ساحل قبل اینکه بچه برادرام باشن مثل خواهر بودن برام ، داداشم و زن داداشم حق پدر و مادری گردنم دارن ، نمیتونم غمشان رو ببینم اروین ! نمیتونم ببینم ، ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ! دلم می خواد همه اینا یک خواب باشه ، یکی بیاد بیدارم کنه بگه ، پاشو داداش کابوس بود تموم شد ، من قبلا یک بار عزای یک خواهرم و گرفتم ؛ دیگه تحمل ندارم داداش !

بعد هم صورتش رو با دست هاش پوشوند ، شونه هاش میلرزید ، حال خودم بهتر از بهراد نبود ولی من ته قلبم مطمئن بودم صدف سالم و سلامته اگه چیزیش میشد حس می کردم به خاطر همین با همون  لحن مطمئن گفتم :

_من مطمئنم صدف حالش خوبه بهراد .

دست رو قلبم گذاشتم و ادامه دادم :

_اگه خدایی نکرده طوریش بشه این قسمت از من حس می کنه و از تپش می ایسته ! ولی الان آرومه ، مطمئنم حالش خوبه ، مطمئنم به زودی پیداش می کنیم ، هر چی باشه بلاخره دِلوکا یک ردی ازش زده ؛ پیداش می کنیم .

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتاد و دو

بهراد سری تکون داد و گفت :

_امیدوارم داداش!

همون موقع سهیلا خانوم هم بیرون اومد ، بهراد و سهیلا خانوم می خواستن شب بیمارستان بمونن که مانع شدم ، حتی بهرام خان هم از پشت شیشه بهم اشاره کرد ببرمشون ، واقعا هم کاری از دستشون بر نمیومد حتی داخل سی سی یو هم نمیتونستن برن ، بلاخره بعد هزار تا دلیل اوردن و کلی کلنجار رفتن قانع شدن که به خونه بیان و صبح برگردن !

___________________

دو روزی از بستری شدن بهرام خان میگذشت و ماهم یک پامون تو بیمارستان بود یک پامون کلانتری و پلیس برای پیگیری پرونده صدف ، بین این همه شلوغی دایانا هم از صبح کلید کرده بود و از صبح هزار بار زنگ زده بود و منم همه تماس هاش رو ریجکت کردم ، سه هفته ای بود ندیده بودمش ، یک هفته بعد گم شدن صدف،  با تهدید باباش و نصیحت های بابام بلاخره اومد دادگاه و توافقی جدا شدیم و از اون به بعد ، نه تلفن زده بود ، نه دیده بودمش ، ولی امروز از صبح ول کن نبود !

بعد از ظهر بود و هوای بیرون حسابی سرد و برفی بود ، دو ساعتی بود بهرام خان به بخش منتقل شده بود و ما هم تو اتاقش بودیم ، من و بهراد بعد اتفاقات دو روز پیش تصمیم گرفتیم تا حدالامکان اخبار مربوط به صدف رو سانسور کنیم و تحویل سهیلا خانوم و بهرام خان بدیم ، سهیلا خانوم از فلاکس یک لیوان چای ریخت و دستم داد ، لبخندی زدم و تشکر کردم که دوباره گوشیم به لرزه دراومد ، راستش یکم نگران شده بودم و تصمیم گرفتم جواب بدم ؛ با یک عذر خواهی از اتاق بیرون اومدم و تماس رو وصل کردم :

_بله ؟!

صدای بغض دارش تو گوشم پیچید:

_نزدیک ده هزار بار از صبح بهت زنگ زدم و جواب ندادی ! حالا هم جواب دادی میگی بله ؟! فقط همین !

کلافه چشمام رو مالوندم و  گفتم :

_انتظار دیگه ای اگه داشتی ، اشتباه می کردی !

با حالت غم زده ای گفت :

_دلم برات تنگ شده اروین ! من اینجا غیر تو کسی رو ندارم که ! دق کردم از تنهایی!

روی نزدیک ترین صندلی نشستم و گفتم :

_خودت اصرار داشتی اینجا بمونی ، من فکر کردم پیه تنهایی و غربت رو به خودت مالیدی ! مگه پا تو تویه یک کفش نکردی که برنمی کردی ایران و می خوای همین جا ادامه تحصیل بدی و زندگی کنی ؟! پس تنهایی هاش رو هم تحمل کن ، اگر هم تحمل نداری کسی جلوت رو نگرفته میتونی برگردی ایران یا زود تر کارای ثبت نام دانشگاه رو بکنی وچند تا دوست پیدا کنی ! من علاف نیستم که دم به دقیقه بیام خاله بازی خونت !

با گریه و نفس نفس گفت :

_خیلی بی معرفتی اروین ، مهرت به گربه ها و پرنده ها بیش تر از منه ! تو رو خدا یک امروز رو بیا بهم سر بزن ، از فردا هر چی تو بگی !

پوف کلافه ای کشیدم و گفتم :

_من وقت ندارم دایا ، الکی منتظر من نباش که نمیام ، از این به بعد هم هر موقع کار ضروری داشتی زنگ بزن ، اونم فقط به خاطر قولی که به بابات دادم ، وقتی یکم جا بیوفتی اینجا دیگه حتی شماره ات رو هم نمی خوام رو صفحه گوشیم ببینم ، امیدوارم این دفعه فهمیده باشی چی میگم خداحافظ .

بدون اینکه بزارم چیزی بگه تماس رو قطع کردم و بعد چند دقیقه به اتاق برگشتم ، دو ساعتی گذشت و هوا تاریک بود ، سهیلا خانوم قصد موندن داشت و هر چی گفتیم قبول نکرد یکی از ما بمونیم ، به خاطر همین من و بهراد بالاجبار خداحافظی کردیم و راهیه خونه شدیم !

بهراد که از خستگی داشت بیهوش میشد رفت بخوابه ، ولی من هر کاری کردم خوابم نبرد ، حس عذاب وجدان نمیذاشت بخوابم ، پدر دایا اون رو به من سپرده بود تصمیم گرفتم برم و دم درش یک سر بهش بزنم و برگردم .

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتاد و سه 

سویچ و برداشتم و راهی شدم ، نمیدونم چه قدر طول کشید که به ساختمون رسیدم ، تصمیم گرفتم ماشینم رو تو خیابان پارک کنم ، ورود به پارکینگ مساوی بود با مرور خاطرات صدف ، کل این ساختمون خاطراتم با صدف رو تداعی می کرد ، می خواستم با سرعت از لابی رد بشم که دایا رو دیدم ، اومدم برم سمتش که متوجه شدم داره با شخصی که تو دیدم نیست حرف میزنه !

اخمام رفت تو هم ، این دختر که کسی رو اینجا نمیشناخت! این وقت شب با کی این طوری گرم بحث کردنه؟!

جوری که نبینتم ، یکم جلو تر رفتم و پشت دیواری پناه گرفتم و نگاهی به شخص مذکور انداختم و با دیدنش دهنم از تعجب باز موند ! پارسا بود ، همون دوستش خانوادگی صدف ، همون آشغالی که دایا رو گول زده بود و تا اینجا کشوند و بعد دایا فهمیده بود طرف خامش کرده و ازش جدا شده بود و چون به صورت غیر قانونی اومده بود و اقامت نداشت ، باباش ازم خواهش کرد کمکشون کنم و به خاطر همین سوری عقد کردیم  !

وایستا ببینم اصلا این چرا داره با دایانا حرف میزنه ؟ سر چی دارن بحث میکنن ؟ اصلا تو فرانکفورت چی کار می کنه ! نکنه داره دوباره دایا رو خاموش می کنه ؟!

از این جا صداشون رو به طور واضح نمیشنیدم ، پس اروم اروم جام رو عوض کردم پشت ستون نزدیک بهشون پنهان شدم.

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتاد و چهار

دایا :

_تو بهم گفتی اگه عقد نامه ام رو بدم و شب تولد اروین سرگرمش کنم ، یک کاری می کنی اروین مال من بشه و گذشته رو اینجوری جبران می کنی‌! ولی کو اون نتیجه ای که میگفتی ، دختره رو هم ازش جدا کردیم ولی در اخر بازم از من دوری می کنه ! تو گفتی اگه دختره ازش سرد بشه ، اروین خود به خود میاد سمت من ، ولی بازم بهم کلک زدی ، دوباره از یک سوراخ دوباره گزیده شدم !

پارسا پوزخندی زد و گفت :

_بی عرضه گی خودت رو پای من ننویس ، اگه تو تونسته بودی ، اروین رو بکشی سمت خودت ، جوری که صدف ببینه و دل بکنه ، من الان مجبور نبودم عشقم و یک جا زندانی کنم !

دهنم از شدت شک باز مونده بود ! ولی به سختی خودم و جمع و جور کردم ، مشتم رو گره کرده بودم و دوست داشتم تو صورت جفتشون فرود بیارم ، ولی الان مجبور بودم خودم و کنترل کنم تا به صدف برسم.

دایانا با عصبانیت توپید :

_خفه شو ، اگه کسی اینجا بی عرضه باشه اون تویی ، اگه زود تر دست به کار شده بودی ، اون دختره عوضی به تو دل می‌بست و اروین مال من میشد .

صدای سیلی تو فضا پیچید و به دنبالش صدای نحس پارسا :

_ هر وقت خواستی اسم صدف رو به زبون بیاری دهنت و اب بکش ، عوضی تویی و هفت جد و آبادت دختره هرجایی ؛ از این به بعد سمت خودم نبینمت که بد میبینی !

بعد هم صدای قدم هاش اومد ، ولی دایانا هم بی کار ننشست و دوباره فاصله بینشون رو پر کرد و گفت :

_ببین،  تقاص این سیلی رو بد پس میدی! اون قدر هام که فکر می کنی احمق نیستم ، یا من و به خواسته ام میرسونی و طبق قرارمون پیش میری ، یا همه چیز رو میزارم کف دست پلیس!

 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هشتاد و پنج 

پارسا با تمسخر گفت :

_وای تورو خدا من رو لو نده ! 

بعد جدی تر ادامه داد :

_فکر کردی بری پیشش پلیس بدون مدرک چیزی رو ازت قبول می کنن بچه جون ، هر غلطی دلت می خواد بکن ، دیگه نه صدات و بشنوم نه خودت رو ببینم !

دوباره اومد بره که اینبار صدای دایا متوقف کرد :

_مطمئنی مدرکی ازت ندارم ؟! پس این چیه ؟

چند ثانیه ای صدای مبهم  یک فیلم تو فضا پخش شد هر کاری کردم ببینم فیلم رو نشد ولی دیدم که چهره پارسا در هم رفت ، دویید سمت دایا تا گوشی رو ازش بگیره ولی دایا گوشی رو پشت سرش برد و گفت :

_چیه می خوای پاکش کنی ؟ فایده نداره قربونت ، این فیلم نسخه دیگه ای هم داره که دست یکی از دوست هامه ، در ضمن اگه بخوای به خاطر این فیلم بلایی هم سرم بیاری ، دوستم این فیلم رو میذاره دست پلیس !

صدای قدم های کلافه پارسا تو فضا پخش می شد ولی چند ثانیه بعد یک دفعه متوقف شد و صدای پوزخندی اومد :

_گفتی دوست ؟! تو که دوستی اینجا نداری ! داری بلوف میزنی!

دایا تو دیدم راسم قرار گرفت و چهره تخسی گرفت و گفت :

_ وقتی من رو تو این کشور غریب ول کردی و چند روزی رو تو کمپ  گذروندم ، دوستای زیادی برای خودم پیدا کردم ، من اون احمقی که تو و اروین فکر می کنید نیستم ! از تموم کثافت کاری هات خبر دارم ، از شراکتت با شروین مولر گرفته تا همکاریتون با ایتالیایی ها ! 

با لبخند پیروز مندانه نزدیک پارسا شد و گفت :

_حالا یا پای قرار دادمون میمونی و کمک می کنی اروین رو به دست بیارم یا پته ات رو میریزم روی اب ! تصمیم با تو هست ، تا فردا فرصت داری بهش فکر کنی !

بعد هم با قدم های بلند سمت اسانسور رفت و سوارش شد !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هشتاد و شش

پارسا چند دقیقه ای رو کلافه دور خودش چرخید ، خیلی دوست داشتم به باد مشت و لگد بگیرمش ، ولی صدف تو دست های این کثافت بود من برای رسیدن بهش باید تحمل می کردم ؛ بعد چند دقیقه با چهره درهم از لابی بیرون رفت و منم چند ثانیه صبر کردم و پشت سرش خارج شدم ؛ تو دلم هزار بار خدا رو شکر کردم که بر حسب اتفاق ماشین رو بیرون پارک کردم ، سریع سوار ماشینم شدم و از دور دیدم که پارسا سوار ماشین شد و به راه افتاد ، با فاصله تعقیبش کردم ؛ بارش برف سنگین بود و به من تو پنهان کردن خودم کمک می کرد ، خدا هم داشت همکاری می کرد که من به صدف برسم !

نیم ساعتی تو راه بودیم که از شهر خارج شدیم ، بعد یک ربع رانندگی توقف جاهای عجیب غریب و پیچ در پیچ بلاخره ماشین پارسا جلوی یک باغ ویلای درندشت ایستاد ، من هم ماشینم رو در دورترین فاصله و در گوشه ای ترین جای ممکن پارک کردم که به چشم نیاد ، بعد اینکه پارسا وارد ویلا شد ، از ماشین پیاده شدم تا سر و گوشی آب بدم .

با قدم های اروم به سمت باغ رفتم و دور اطرافم رو چند ثانیه یک بار چک می کردم ، به نزدیک دیوار های باغ که رسیدم با چشم دنبال دوربین گشتم و پیداشون کردم ، سعی کردم تو دید دوربین ها نباشم و دور و اطراف دیوار هارو چک کردم گوش هام رو تیز کرده بودم ببینم صدایی میشنوم یا نه !

تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیرک بود و صدای دیگه ای نمیشنیدم ، دیوار های ویلا بلند بود و نمیتونستم ازش بالا برم دور تا دور دیوار هارو گشتم بلکه بتونم یک جای پا پیدا کنم !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هشتاد و هفت

بلاخره بعد کلی گشتن جا پای مورد نظرم رو پیدا کردم و از دیوار بالا رفتم، لبه دیوار نشستم و اطراف رو از نظر گذروندم ؛ وقتی مطمئن شدم خطری نیست به سختی از دیوار پایین اومدم و وارد باغ شدم ، خوبیش این بود که درخت ها بهم این امکان رو میدادن که بتونم پنهانی حرکت کنم ، کمی که جلو رفتم دیدم چند تا نگهبان دور ساختمان پشتی باغ در حال پست دادن هستن .

شروع کردم به شمردنشون ، پنج نفر بودن ، تعدادشون زیاد نبود ولی مسلح بودن ! اروم و پاورچین پاورچین سعی کردم دورشون بزنم و به پشت ساختمون برسم ، از پنجره قدی پشت ساختمون که باز بود داخل شدم و پشت مبل ها پنهان شدم و به سختی خودم و به طبقه دوم رسوندم و صدای صحبت دو نفر به گوشم رسید؛ به سمت صدا حرکت کردم و به اتاقی رسیدم ، صدای گفت گو از داخل اتاق بود ، گوش هام رو تیز کردم که بشنوم ، یکم که دقت کردم صدای پارسا رو تشخیص دادم که می‌گفت:

_ من نمی خوام بهت آسیب بزنم صدف ، تو عشقمی ، اگه به خاطر اون پسره داری من رو رد می کنی در اشتباهی ! خودت دیدی که گولت زده بود ، اون زن داره صدف ، خیلی هم دوستش داره ، داشت بازیت میداد.

این داشت راجع به من حرف میزد؟! اخمام رفت تو هم مرتیکه چرند گوی مزخرف ، با دایا نقشه ریخته من و از چشم صدف بندازه ؟! خب گیریم که موفق شدی با گروگانگیری که به جایی نمیرسی ! آخه احمق کی رو دیدی که عاشق کسی بشه که دزدیدتش! خدایا یه فرصت جور کن من این کفتار رو تا حد مرگ بزنمش !

اومدم برم تو که صدای پایین شنیدم و پریدم تو اتاق رو به رویی ، طرف یکی از نگهبان ها بود ، داشت به پارسا میگفت تو دوربین ها یکی رو دیدن که وارد ساختمون شده ، با  دست تو پیشونیم زدم ؛ لعنتی ، پاک یادم رفته بود که تو ساختمون هم امکان داره دوربین باشه !

سریع گوشیم رو دراوردم و بعد سایلنت کردنش ، یک لوکیشن برای بهراد فرستادم و پیامی هم با این مضمون بهش دادم که صدف اینجاست و منم اومدم دنبالش و بره و پلیس بیاره ، بعد هم یک تک زنگ زدم که اگه خوابه بیدار بشه !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتاد و هشت 

وقتی صدای پاشون اومد و دور شدن ؛ لای در رو باز کردم و راهرو رو چک کردم وقتی از نبود دوربین و ادم مطمئن شدم اروم سمت دری که اتاق صدف بود رفتم ، دستگیره رو کشیدم ، ولی باز نشد ، لبام جمع کردم و به شانسم لعنت فرستادم ، تو جیب هام رو گشتم بلکه یک چیز تیز پیدا کنم ؛ ولی هیچی پیدا نکردم ، دسته کلیدم تو جیبم بود و سعی کردم به اخرین گزینه امیدم چنگ بندازم ، دونه دونه کلید هارو به در انداختم ولی باز نشد دوتا کلید اخر بود و ناامید شده بودم ، کلید رو به درانداختم و بعد پیچوندن تو قفل در کمال تعجب در با صدای تیکی باز شد ؛ اون لحظه انگار بهم دنیا رو داده بودن !

سریع در رو باز کردم و داخل شدم ، با چشم دنبال صدف گشتم و روی تخت یک نفره داخل اتاق پیداش کردم ، روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و تو خودش جمع شده بود ، پشتش به من بود و نمیدید من رو ، اروم اروم جلو رفتم ، همش میترسیدم یکی از خواب بیدارم کنه و اینا همش خواب و خیال باشه !

بلاخره به صدف رسیده بودم وقتی نزدیکش رسیدم گفت :

_الکی زور نزن ، حرف من همونیه که گفتم ، بمیرم هم به تو بله نمیگم ، حتی اگه من رو بکشی !

صداش میلرزید ، دلم براش پر پر میزد ! عین یک جوجه که تو چنگال گربه بود داشت میلرزید ، جلو رفتم و کنارش زانو زدم و صداش کردم :

_صدفم ، خانوم بلا ! 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هشتاد و نه 

سرش و بالا اورد و ناباور بهم نگاه کرد ، چند ثانیه تو سکوت بهم خیره شد و گفت :

_خواب میبینم ؟!

دستم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم :

_نه ، واقعیته ، منتها وقت نداریم ، باید از اینجا ببرمت بیرون .

به چهره رنگ و رو رفته اش نگاه کردم ، حس کردم هنوز دلخوره نمی خواد بهم گوش بده !

به خاطر اینکه نرمش کنم گفتم :

_باور کن ماجرا ها اون جور که فکر می کنی نیست ، بعدا مفصل بهت توضیح میدم ، باید زود تر برات میگفتم ولی نشد ، الان بزار نجاتت بدم ، بعد رفتیم بیرون اصلا من و اتیش بزن !

لبخند کم جونی رو لبش اومد که سریع خوردش و گفت :

_فکر نکن بخشیدمت ، فقط می خوام از دست این ادم کثافت راحت بشم که باهات میام !

باشه ای گفتم و کمکش کردم بلند بشه، بلند که شد اروم به سمت در رفتم و همه جا رو چک کردم و بیرون اومدیم ، اینکه از دوربین ها فرار کنیم خیلی سخت بود ، به سختی از ساختمون بیرون اومدیم و وارد باغ شدیم .

دو قدم برنداشت بودیم که صدای شلیک اومد و به دنبالش پهلو سمت چپم سوخت ، دستم و به پهلوم گذاشتم و جوشش خون رو حس کردم . 

صدف ترسیده به بازوم چسبیده بود ، هنوز نفهمیده بود چی شده ، با ته مونده توانم به جداش کردم و گفتم :

_بدو ، برو ، از اون دیوار میتونی بری بالا .

سویچم رو به سختی از جیبم بیرون اوردم ولی دیگه نتونستم سر پا بمونم و روی زانو به زمین افتادم ، صدف تازه خونی که روی برف ها میریخت و دید و جیغ خفیفی کشید و به گریه افتاد و بغلم چهار دست و پا زمین افتاد و اسمم رو صدا کرد 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نود 

سویچ و سمتش گرفتم و گفتم :

_صدف .....وقت نداری ..برو ..من چیزیم نمیشه ..برو ..خواهش می کنم.

سرش رو به نفی تکون میداد و هر چی میگفتم گوش نمیداد ، بعد چند دقیقه صدای چند تا پا رو شنیدم که نزدیک میشدن ، هر چی سعی کردم بلند بشم نتونستم ، صدف که تلاشم رو دید کمکم کرد ، چاره ای نبود ؛ باید معتلشون  می کردیم بلکه بهراد پیامم رو دیده باشه تو راه باشه، یکم که دور شدیم پشت یک درخت پنهان شدیم و اروم به صدف گفتم:

_رد خون من و جای پاهامون روی برف ها مونده ؛ لجبازی نکن سویچ بگیر برو ، اصلا برو کمک بیار .

صدف گوله گوله اشک میریخت ، بلاخره راضی شد و گفت :

_باشه ، قول میدم زود برگردم .

سویچ و گرفت و همین طور که چشم تو چشم بودیم عقب عقب رفت تا از نظر محو شد ، خون زیادی ازم رفته بود و بی حال شده بودم ، روی برف ها نشستم و تو دلم خدا خدا می کردم که صدف نجات پیدا کنه ، چشم هام رو بسته بودم و به خاطر ضعف و سرمایی که از زمین به بدنم نفوذ می کرد به لرزه افتاده بودم .

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نود و یک 

بعد چند دقیقه صدای پاهایی رو نزدیکم شنیدم ولی توان اینکه بلند بشم رو نداشتم رفته رفته توانم تحلیل میرفت ، صدای پا نزدیکم متوقف شد ، صدای پوزخند پارسا رو شنیدم ؛ کنارم روی دو پا نشست و با تمسخر گفت : 

_میبینم که داری ریغ رحمت و سر می کشی ؟ خوبه ، مرده ات به کارم میاد ! حداقل اینجوری صدف کامل مجبوره ازت دل بکنه ! نمیتونه از چنگم فرار کنه ، مثل یک بچه آهو همیشه تو چنگالم میوفته ، میدونی همین چموش بودنش و دوست دارم ، همین که به این سادگی پا نمیده ، بر عکس اون خواهر هرزه اش که خیلی راحت قلبش رو به نامم زد ، ارزون بود و دردسترس ، ازش استفاده کردم تا صدف و به دست بیارم ؛ ولی فهمیدو موی دماغم شد ، اگه بیش از حد فضولی نمی کرد و عین کنه بهم نمی‌چسبد شاید الان زنده بود !

با ته مونده توانم گفتم :

_خفه.. ه ..شو حروم...زاده...

با لگد به پهلوم زد که دادم بالا رفت ، دیگه چیزی نمیفهمیدم ، از درد مچاله شده بودم ، دیگه داشتم هوشیاری رو از دست میدادم و پلک هام داشت سنگین میشد که تو لحظات آخر صدای یک نفر شنیدم که دویید و به پارسا گفت :

_رئیس محاصره شدیم !

به دنبالشم صدای آژیر پلیس و بعد تو سکوت مطلق فرو رفتم......

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نود و دو

صدف 

با ترس و لرز داشتم رانندگی می کردم و نگران اروین بودم ، نمیدونستم چی کار کنم ، حتی یک تلفن هم نداشتم ! 

پرنده این اطراف پر نمیزد ، اشک هام پشت هم روی گونه هام میریختن و تو دلم داشتم به خدا میگفتم که از عمر من کم کنه ولی بلایی سر اروین نیاد ، تو همین حال و هوا بودم که چند تا ماشین رو از دور دیدم ، ماشین و بردم  وسط جاده ایستادم و مه شکن هاش رو روشن کردم و پیاده شدم و دستام رو روی هوا تکون دادم .

وقتی بهم رسیدن ، فهمیدم پلیس هستن و تا اومدم بهشون توضیح بدم صدای اشنایی رو شنیدم که ناباور گفت :

_صدف!!!! خودتی ؟!!

با بهت سمتش برگشتم ، به چشم هام اعتماد نداشتم ؛ یعنی واقعا این موجود لاغر شده با سر و موی اصلاح نشده بهراد بود ؟؟؟

اشک هام بیش تر شد و بهت زده دو قدم سمتش برداشتم ، حال و روز اونم بهتر از من نبود ؛ انگار اونم باور نکرده بود ، اینی که اینجا جلوش وایستاده منم !

بلاخره به زبون اومدم و گفتم :

_بهراد خودتی ؟!

با لبخندی که میرفت روی لبش شکل بگیره گفت :

_آره،  خودمم وروجک ، خواب نمی‌بینیم!

با گریه و ناباوری سمتش دوییدم که تو آغوشش گرمش فرو رفتم !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نود و سه 

بعد چند دقیقه یهو یاد اروین افتادم. سریع از اغوشش بیرون اومدم و گفتم :

_بهراد ، اروین! باید نجاتش بدیم ، زخمی شده ، نتونست فرار کنه ، منو نجات داد !

دوباره سیل اشک هام راه افتاد بهراد جلو اومد و پیشونیم و بوسید و گفت :

_نگران نباش نجاتش میدیم !

بعد هم سمت یکی از پلیس ها رفت و صداش کرد جلو رفتم و براشون خلاصه وار موقعیت و توضیح دادم ، بهراد پشت فرمون ماشین اروین نشست و منم بغلش و قرار شد ببرمشون دم ویلا باغی که این یک ماه توش اسیر بودم ،دروغ چرا هر چه قدر بهش نزدیک میشدم ، لرزش صدا و دستام بیش تر میشد !

به اون مکان کوفتی فوبیا پیدا کرده بودم ولی به خاطر اروین باید تحمل می کردم !

بعد ده دقیقه به ویلا رسیدیم و نیرو های پلیس مکان و محاصره کردن ، بعد چند دقیقه ،پلیس و افراد پارسا با هم درگیر شدن اصلا نمیدونم اون دقایق چطوری سپری شدن و چطور پارسا فرار کرد ، چه طور دو تا از افرادش به دام افتادن تو اون لحظه ها فقط به اروین فکر می کردم به محض اینکه پلیس بهمون اجازه ورود داد و شنیدم که با بیسیم امبولانس خبر کرد و گفت یک نفر اینجاست که وضعش وخیمه ، دیگه نفهمیدم چه جوری به داخل هجوم بردم و رفتم همون جایی که از اروین جدا شدم !

از پشت سر میشنیدم که بهراد صدامون می کنه و میگه اروم باشم ، ولی من چیزی نمیشنیدم ، بالای سرش که رسیدم ، زانوهام سست شد خون روی برف های اطرافش پر شده بود و چشم هاش بسته شده بود و بی جون دراز کشیده بود ، دیگه حال خودم و درک نمی کردم ، روی دو زانو نشستم و سرم و روی سینه اش گذاشتم با جیغ و داد اسمش رو صدا می کردم و ضجه میزدم ، بهراد نمیتونست کنترلم کنه ، وقتی امبولانس رسید بهراد به زور و کشون کشون من و عقب برد تا دکتر ها بتونن کارشون رو انجام بدن! 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نود و چهارم 

بهراد بازوهام رو گرفته بود و داشت دلداریم میداد، از دور میدیدم که بهش ماسک اکسیژن وصل کردن و روی برانکارد گذاشتنش و سوار امبولانس شدن ، از دست بهراد در رفتم و سوار امبولانس شدم و گفتم که منم می خوام همراهش بیام ، سر و ریختم و که دیدن چیزی نگفتن ، بهراد هم که دید اینجوری اروم ترم چیزی نگفت و رفت که سوار ماشین اروین بشه و پشت سرمون بیاد !

اصلا نمیفهمیدم که کجاهستیم و خودمم حالم خوب نیست و یک ماهه درست و حسابی غذا نخوردم ، اصلا مهم نبود که اروین زن داره و بهم دروغ گفته ! هیچی مهم نبود فقط می خواستم سالم و سلامت باشه ، حتی اگه مال من نباشه !

تو دلم ریز ریز براش دها می کردم و دستش رو تو دستم گرفته بودم که یهو دیدم صدای یک بوقی از دستگاه‌هایی که بهش وصل بود میاد و دکتر ها هم به تکاپو افتادن !

دستگاه شک رو که دیدم ، تازه فهمیدم چه خبره و ناباور به خط صاف روی دستگاه نگاه کردم ، بعد چند ثانیه دوباره دست آروین رو گرفتم ، با این که دوست داشتم از ته دلم ضجه بزنم ولی جلوی خودم و گرفتم که دکتر ها بتونن کارشون رو انجام بدن ، تو دلم هم دعا می کردم و با اروین حرف میزدم و بهش میگفتم ، تا برام همه چیز رو توضیح نداده نمیتونه من و تنها بزاره و بره 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نود و پنجم 

تو اون لحظه ها تازه معنی این حرف رو فهمیدم که میگن نصف عمرم رو تو لحظه از دست دادم یعنی چی !

یک چشمم به مانیتور بود و یک چشمم به اروین و اشک میریختم ، تا بلاخره ضربان قلبش برگشت و خط صاف دستگاه مواجه شد و من تو اون لحظات هزار بار مردم و زنده شدم ، وقتی اروین دوباره برگشت ، از ته دل زار زدم و خدا رو شکر کردم. 

بلاخره امبولانس پس از لحظات طولانی وایستاد و در امبولانس باز شد و اروین رو سریع به اورژانس بردن ، بعد معاینه هم سریع به اتاق عمل بردنش !

انقدر حالم بد بود که غیر سلامتی اروین به چیز دیگه ای فکر نمی کردم ، چند ساعتی پشت در اتاق عمل با بهراد بودیم و حرف خاصی بینمون رد و بدل نشده بود ، فقط یک بار پلیس اومد که ازم اظهاریه بگیره که بهراد با دیدن حالم ردشون کرد و به بعد موکول کرد ! 

بلاخره بعد گذشت چند ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و من بهراد به سمتش حجوم بردیم ، لبخندی به رومون پاچید و با لحن ارومی برامون توضیح داد که خداروشکر گلوله با ارگانهای حساس و اصلی برخورد نکرده ولی اروین خون زیادی رو از دست داده و چند روزی باید بیمارستان باشه و تا صبح هم به هوش نمیاد !

با شنیدن حرف های دکتر ، زیر لب هزار بار خدا رو شکر کردم و تازه انگار خستگی و ضعف بهم غلبه کرد و تلو خوردم و بهراد جلو اومد و بغلم ‌کرد ، تنها چیزی که تا اون ثانیه سر پا نگهم داشته بود آدرنالین بود و با ته کشیدنش من بیهوش تو دست های بهراد افتادم !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نود و ششم

چشم هام رو به سختی باز کردم و اولین چیزی که حس کردم بوی تند الکل بود ، به اطرافم نگاه کردم و با دیدن بهراد که سرش رو به صندلی تکیه داده بود و خواب هفت پادشاه و میدید ، تازه یاد اتفاقات دیروز افتادم !

اومدم جا به جا بشم که به خاطر اینکه به دستم انژیوکت بود و دستم خشک شده بود آخم در اومد و باعث شد بهراد تو جاش تکون بخوره بیدار بشه !

چند ثانیه ای هنگ بود تا موقعیتش رو پیدا کنه ، با دیدن من سریع تو جاش نیم خیز شد و گفت :

_ چرا بیدار شدی ؟ چیزی شده ؟! جاییت دردمی کنه؟؟

سرم و به نفی تکون دادم و گفتم :

_نه حالم خوبه ، می خوام به اروین سر بزنم .

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :

_اخ کی صبح شد !

بعد هم سرش و به طرفم گرفت و گفت :

_از جات جم نخور تا یک پرستار بیارم چکت کنه ، بعد هر جا خواستی میریم !

تا اومدم اعتراض کنم گفت :

_حرف نباشه!

و همونجور که با گوشیش شماره میگرفت  بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک پرستار برگشت ، بعد معاینه ، پرستار با تایید اینکه حالم خوبه و مشکلی ندارم آنژیوکت رو از دستم دراورد و مرخصم کرد ؛ بهراد هم بلاخره اجازه داد برم اروین رو ببینم ، به بخش منتقل شده بود ، ولی هنوز خواب بود و پرستارش بهمون گفت به خاطر درد بهش ارامبخش تزریق کرده و احتمالا تا چند ساعت دیگه بیدار بشه !

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نود و هفتم

وقتی پرستار رفت ، تازه سوالاتی که از دیشب توی سرم هجوم آورده بود رو یادم اومد پس رو به روی بهراد وایستادم و گفتم :

_راستی تو کی اومدی المان ؟ مامان و بابا کجان ؟! نگو که از دزدیده شدنم خبر دارن !

بهراد دست هاش رو بالا اورد و تکون و گفت :

_هوووو ، اروم باش بهت برسیم ! برات همه چیز رو توضیح میدم الان .

بعد هم شروع کرد به تعریف کردن ، از اینکه اروین کلی دنبالم گشته و پیدام نکرده ، از اون وقتی که بهراد مجبور شده برای مامان و بابام توضیح بده ، از اینکه تو یک هفته ای که بتونن کاراشون رو بکنن تا بتونن بیان المان چه حال بدی داشتن ، از بی قراری های هر چهار نفرشون ، از روزی که دلوکا بهشون گفته که همونایی که ساحل رو کشتن من رو هم دزدیدن از اینکه حال بابا بد شده و چند روزی بستری بوده ؛ ولی الان حالش خوبه و مرخص شده و دارن میان پیشم ، ولی نمیدونست اروین چه طور دیشب من رو پیدا کرده ؛ فقط گفت که دیشب یک پیام و لوکیشن فرستاده و گفته من رو پیدا کرده و به بهراد گفته  پلیس بیاره ؛ تو تمام این مدت اشک میریختم و به حرف های بهراد گوش میدادم ، حتی چند جا کنترلم رو هم از دست دادم و بهراد آرومم کرد ، دل تو دلم نبود که مامان و بابا رو ببینم و ازشون عذر خواهی کنم ؛ نا خواسته کلی اذیتشون کرده بودم .

تو اتاق اروین قدم میزدم که بهراد گفت :

_دو دقیقه بشین صدف ، سر گیجه گرفتم به خدا ، هنوز نمی خوای بگی ، چرا دزدیدنت و کیا بودن ؟! 

سر تکون دادم و گفتم :

_ بزار اروین بیدار بشه ، مامان و بابا هم بیان ، با هم توضیح میدیم !

قبل از اینکه مامان اینا برسن پلیس یک بار دیگه برای اظهارات اومد و اینبار مصمم باهاشون رفتم و چیزایی که میدونستم و براشون تعریف کردم .

بعد هم قرار شد شکایت نامه تنظیم کنم ، بعد تموم شدن کارشون ازم تشکر کردن و منتظر موندن تا اروین هم به هوش بیاد و حرف هاش رو بشنون .

چند ثانیه بیش تر از برگشتم به اتاق اروین نگذشته بود که صدای صدف گفتن مامان تو گوشم پیچید ، با اشک و ذوق سمت صدا برگشتم و با مامان و بابام رو به رو شدم ؛ دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم به سمتشون دوییدم و تو بغلشون جا گرفتم ، چه قدر بهم ریخته بودن ، خستگی روحی و جسمی از سر روشون میبارید ، پشت هم ازشون عذرخواهی می کردم و سر و صورتشون رو میبوسیدم 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صدو نود و هشتم 

بعد نیم ساعت رفع دلتنگی بلاخره اروین هم بهوش اومد و بعد اینکه توسط دکتر و پرستار ها چکاب شد ، اول پلیس رو به اتاقش فرستادن ، نیم ساعتی بیرون منتظر بودیم و من از کنار مامان و بابا جم نمی‌کردم؛ پلیس ها که بیرون اومدن ، بلاخره ما تونستیم پیش اروین بریم ، هنوز ازش دلخور بودم ؛ ولی می خواستم حرف هاش رو بشنوم ، یک حسی میگفت زود قضاوتش کردم ، چون به گفته بهراد تو این یک ماه کلی خودش و به اب و آتش زده تا من و پیدا کنه و این فقط از یک ادم عاشق برمیاد ، نه یک دروغ گوی دقل باز !

وقتی داخل شدیم اروین تو سکوت به رو به روش خیره شده بود ، وقتی مامان و بابا رو دید اومد تو جاش جا به جا بشه و بلند بشه که از درد آخش درومد !

بهراد سریع دویید سمتش و کمکش کرد ، بابا هم گفت :

_نمی خواد بلند بشی پسرم ، باید مواظب باشی !

اروین هم که درد می کشید سعی کرد لبخندی روی لبش بشونه .

مامان دست آروین رو تو دست گرفت و گفت :

_هزار بار ازت ممنونم پسرم ، تو صدفم و برگردوندم،  نمیدونم این لطفت رو چه جوری جبران کنم !

اروین لبخندی زد و گفت :

_نگین سهیلا خانوم ، من کاری نکردم ، تازه خودم رو مقصر هم میدونم ، با این حرف ها شرمنده ام نکنید !

مامان با لبخند گفت :

_نزن این حرف رو پسرم ، ما تو این چند وقت دیدیم که چه قدر زحمت کشیدی ، بعدشم که جونت رو برای صدفم به خطر انداختی ، عاقبت به خیر بشی انشالله.

اروین خجول سر به زیر انداخت و گفت :

_شرمنده ام نکنید ، در واقع مقصر اصلی این اتفاق منم و یه عذر خواهی بهتون بدهکارم !

با تعجب به اروین خیره شدم ، چرا خودش رو مقصر میدونست؟!

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نود و نهم 

بابا زود تر از همه پرسید :

_چرا خودت و مقصر میدونی پسرم ؟

اروین خجالت زده از هممون رو گرفت و با لحن خجولی گفت :

_راستش برام سخته که بخوام براتون توضیح بدم ، ولی این توضیح رو اول به صدف و بعد هم به شما که جز خوبی ازتون ندیدم بدهکارم !

بعد هم چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

_من چند سالی هست به خاطر تحصیل و کار اینجام ، البته قصد برگشت دارم و به محض گرفتن فوق برمیگردم ایران ، من دوره لیسانسم و تو برلین گذروندم ، قرار بود فوق ام رو هم همون جا بگیرم که یک روز بابام زنگ زد و گفت دختر یکی از دوست هاش قاچاقی به المان فرار کرده و دنبالشن و ردش رو تو فرانکفورت زدن و ازم خواست ، که برم دنبالش ، چند روزی طول کشید تا پیداش کنم تو کمپ بود و وضع خوبی نداشت ، وقتی باهاش حرف میزدم کلی گریه می کرد و پشیمون بود ، گول یک پسری به اسم پارسا خالقی رو خورده بود و قاچاقی اومده بود .

یکم بهمون زمان داد تا این شک رو رد کنیم ، البته من زیاد شکه نشوده بودم ولی مامان و بابا و کمی هم بهراد متعجب بودن !

مامان به سختی پرسید :

_این فقط یک تشابه اسمی هست دیگه ؟! نه ؟!

پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

_نه ! تشابه نیست خود کثافتشه !

این بار هر سه با تعجب به من نگاه کردن و گفتم:

_بعد اروین من توضیح میدم الان می خوام حرف های اروین رو بشنوم ، برام مهمه !

اروین چشماش رو بست و  بعد چند تا نفسی عمیق ادامه داد :

_ چند روزی کلنجار رفتیم برای اینکه از قانون نجاتش بدیم ولی نشد و به خاطر مسائل قانونی مجبور بود با یک نفر که اقامت المان داره ازدواج کنه !

به این جای حرفش که رسید با خجالت و سختی ادامه داد :

_چند روزی با بابام دعوا داشتیم ، دوستش ازش  خواسته بود که من این کار رو انجام بدم ، چون به عجیبی و ادم غریبه اعتمادی نداره ، از بابا خواسته بود ما دو تا به صورت صوری ازدواج کنیم و بعد اینکه کار ها راست و ریست شد به صورت توافق جدا بشیم ، بلاخره بعد یک هفته کلنجار رفتن با بابا راضی شدم به صورت صوری با دایا ازدواج کنم و بعد اینکه از دست قانون خلاص شد ، برش گردونم ایران و جدا بشیم ، تو این مدت هم مجبور شدم به فرانکفورت  انتقالی بگیرم ؛ولی کار ها اون طور که فکر می کردیم پیش نرفت ! بعد اینکه دایا از چنگ قانون فرار کرد و تونست به وسیله اون عقد نامه اقامت بگیره پاشو کرد توی یه کفش که برنمیگرده ایران و می خواد اینجا درس بخونه ؛ باباش هم که به همه دروغ گفته بود که دخترش برای تحصیل رفته المان از خدا خواسته قبول کرد ، منتها یه چیز این وسط می لنگید دایانا حاظر نبود ازم طلاق بگیره و هر روز یک بهونه می‌آورد ؛ من هم چون نمی خواستم بابام و اقای کیان مهر پدر دایا ناراحت بشن ، سعی داشتم خودم مشکل رو حل کنم ، تا اینکه اتفاقی با صدف اشنا شدم !

خجالت زده روش رو برگردوند و گفت :

_دوست داشتم به طور رسمی و تو یه موقعیت بهتر اینو بگم ، اما همیشه بخت با ادم یار نیست !

نفس عمیقی کشید و رو به مامان و بابا گفت :

_من کم کم با شناخت صدف بهش علاقه مند شدم و دایانا هم این رو فهمید ، خونه دایانا تو برج صدف هست و خیلی زود تر از خودم فهمید دارم به صدف علاقه مند میشم و به خاطر همین بد قلقی هاش بیش تر شد

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...