زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 9 بهمن، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 9 بهمن، 2025 (ویرایش شده) به نام خدا نام رمان: چرخه دنیا نویسنده: banoo.z |(زینب چرم گر) کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: صدف دختری که با وجود تمام مخالفتهای پدرش، برای ادامه تحصیل به خارج میره. وقتی به اونجا میرسه، عاشق همدانشگاهی مغرورش میشه و رازی رو راجع به خواهر مرحومش میفهمه که... ویرایش شده 23 اردیبهشت توسط bano.z 12 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 10 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 بهمن، 2025 (ویرایش شده) **پارت اول** به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحثشون میاومد. چشمهام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً ناعادلانه. چرا باید من تاوان حماقت و خودخواهی ساحل رو بدم؟ اینکه اون از آزادیش سوءاستفاده کرده، دلیل نمیشه منم همون کار رو بکنم. ساحل از همون اول هم دنبال درس نبود؛ راهش یه چیز دیگه بود و درس فقط بهونهای شد برای رفتن. با خرج بابام رفت خارج از کشور. اما من چی؟ من بورسیه شدم. دو سال پیش برای کنکور از همه تفریحاتم زدم. تقریباً یک سال خونهنشین بودم تا تونستم رتبه ده کنکور بیارم و دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریف بشم. حالا هم بعد از دو سال تلاش، با کلی زحمت بورسیه گرفتم. ولی بابام شدیداً مخالفه. چند روزه که من و مامان داریم باهاش کلنجار میریم تا شاید راضی بشه. توی فکرام غرق بودم که یهو فهمیدم صداها قطع شده. با صدای تقتق در از جا پریدم. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و در رو باز کنم. بابام با یه چهره آشفته جلوی در ایستاده بود. گفت: «باید صحبت کنیم.» بدون اینکه چیزی بگم، از جلوی در کنار رفتم و روی تخت نشستم. بابا در رو بست، صندلی کامپیوترم رو کشید جلو و روبهروم نشست. چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت: «تصمیمت برای رفتن جدیه؟ خوب بهش فکر کردی؟» همونطور که به نقشهای فرش خیره شده بودم، یه نفس عمیق کشیدم، سرم رو بالا آوردم و به چشمهای سرخش نگاه کردم. گفتم: «آره، جدیام.» تا خواست حرف بزنه، دستم رو جلوی لبم گرفتم و گفتم: «ببخشید بابا که وسط حرفتون میپرم، ولی این چند روز شما حرف زدید و من گوش دادم. حالا نوبت شماست که گوش بدید.» چشمهاش رو به نشونه قبول چند بار باز و بسته کرد. دستم رو پایین آوردم و ادامه دادم: «میدونم نگرانید. میدونم فکر میکنید شاید منم مثل ساحل راهم رو گم کنم. ولی بابا، من و ساحل زمین تا آسمون فرق داریم. ساحل حتی وقتی ایران هم بود، با یه گروهک با طرز فکر اشتباه درگیر شده بود… آدمهای درستوحسابی هم توش نبودن.» بابا با تعجب نگاهم میکرد. ادامه دادم: «من اتفاقی فهمیدم، ولی جرئت نکردم بگم. هم سنم کمتر بود، هم درگیر کنکور بودم.» نفس عمیقی کشیدم و با تردید گفتم: «راستش… هم ساحل تهدیدم کرده بود، هم میترسیدم.» سرم رو پایین انداختم. «بابا، دلیل اصلی رفتن ساحل درس نبود. نتیجه همون تفکرات اشتباه گروهکشون بود؛ تعریفی که از آزادی داشتن غلط بود. ساحل فکر میکرد اگه از شما دور باشه، مستقل میشه و میتونه هر کاری دلش خواست انجام بده، بدون اینکه به عواقبش فکر کنه. اون قربانی خودخواهی و لجبازی خودش شد.» آهستهتر گفتم: «حتی یه لحظه هم به ما فکر نکرد.» با چشمهای پر از اشک به بابا نگاه کردم. چشمهای اون هم سرخ شده بود. میدونستم یاد جنازه گلولهخورده ساحل افتاده. برای اینکه از اون فکر بیرونش بیارم گفتم: «ولی من برای پیشرفت میخوام برم. چرا وقتی فرصت بورسیه بین اون همه آدم نصیبم شده، ازش استفاده نکنم؟» با التماس ادامه دادم: «بذار برم بابا. قول میدم دست از پا خطا نکنم. اصلاً قول میدم لحظه به لحظه خبر بدم کجا میرم و چی کار میکنم.» اشکم سرازیر شد و هقهق کردم. «بابا… نذار سرنوشت و پیشرفت من قربانی اشتباهات ساحل بشه. من چه گناهی کردم که باید پاسوز کارهای اون بشم؟» بابا محکم بغلم کرد و گفت: «به سه شرط میذارم بری. اول اینکه هر روز بهم بگی کجا میری و کجا میای. دوم، قول بدی هدفت از رفتن عوض نشه و واقعاً درست رو بخونی. سوم، توی شأن خودت رفتار کنی و ارزشهات رو زیر سؤال نبری.» مکث کرد و ادامه داد: «یه چیز دیگه هم هست. اگه ازت خطایی ببینم یا یکی از این شرطها اجرا نشه، همون لحظه برت میگردونم. مفهومه؟ حالا بگو ببینم میتونی انجامش بدی؟ هنوزم میخوای بری؟» کمی از آغوشش فاصله گرفتم و به چشمهاش خیره شدم. یعنی واقعاً رضایت داده بود؟ لبخند زدم و گفتم: «آخ جون! قبول! قول میدم مو به مو اجرا کنم. قول میدم سرافکندهتون نکنم. ممنونم بابا.» گونهش رو بوسیدم و محکمتر بغلش کردم. از خوشحالی اشک میریختم. بالاخره راضی شد! چند دقیقه بعد من رو از بغلش جدا کرد و گفت: «خب حالا بخواب. از فردا کلی کار داری.» غم و نگرانی رو توی چشمهاش میدیدم. حق هم داشت؛ با اتفاقی که برای ساحل افتاده بود، این رضایت دادن براش آسون نبود. لبخند زدم و گفتم: «چشم.» موهام رو نوازش کرد و از اتاق رفت. خودم رو روی تخت انداختم و دستهام رو باز کردم. خدایا شکرت! بالاخره رسیدم به آرزوم… هورا! با یه لبخند بزرگ چشمهام رو بستم. اونقدر فکر کرده بودم و نقشه کشیده بودم که کمکم خوابم برد. *** از خستگی خودم رو روی تخت پرت کردم. تو این چند هفته حسابی خسته شده بودم. از فردای همون روزی که بابام رضایت داد تا همین الان، مدام دنبال کارهای رفتنم بودم. بالاخره بلیطم برای دو روز دیگه آماده شده بود و مامان هم برای امشب یه گودبای پارتی گرفته بود. انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد. با صدای جیغ مامان از خواب پریدم. «صدف! خوابی هنوز؟ پاشو ببینم! لنگه ظهره، یه عالمه کار داریم. نگاه کن هنوز خوابیده!» همزمان با تموم شدن حرفش، پتو رو از روم کشید. غر زدم: «ای بابا… خب خوابم میاد!» پتو رو دوباره کشیدم روی سرم . ویرایش شده 17 مرداد توسط زینب چرمگر 6 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 10 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت دوم صبح زود بود که با صدای مامان از خواب پریدم. گفتم: «مامان… فقط پنج دقیقه دیگه! بذار بخوابم، فقط پنج دقیقه.» مامان که منو خوب میشناخت گفت: «من اگه تو رو نشناسم که دیگه مادر نیستم! پنج دقیقه تو یعنی پنج ساعت. پاشو دیگه!» و دستم رو کشید و بلندم کرد. با چشمهای نیمهباز روی تخت نشسته بودم که صدای بسته شدن در اتاق اومد. مامان رفته بود. ساعت چنده؟ گوشیمو از کنار تخت برداشتم و نگاه کردم. چی؟! هشت و نیم؟! پس چرا مامان میگفت لنگ ظهره؟ مگه قرار بود کلهپاچه بخوریم؟ تازه کارهای خونه رو هم سلیمه و فهیمه انجام میدادن، پس چرا من باید ساعت هشت صبح بیدار میشدم؟ در حالی که زیر لب غر میزدم، رفتم سمت دستشویی داخل اتاق و دست و صورتم رو شستم. صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم. جلوی آینه ایستادم، موهای بلندم رو شونه زدم و با یه کش بالای سرم جمعش کردم. نگاهم به لباسهام افتاد؛ یه تیشرت و شلوارک قرمز که بد هم نبود. از اتاق بیرون اومدم. راهروی نیمدایرهای طبقه بالا رو دور زدم؛ از همونجا میشد سالن پایین رو دید. بعد از پلههای مارپیچی که طبقه بالا رو به پایین وصل میکرد، پایین رفتم. به سمت راست پیچیدم و وارد آشپزخونه اپن شدم. بابا پشت به من روی صندلی کندهکاری شده میز ناهارخوری نشسته بود و با موبایلش کار میکرد. استکان چاییش که هنوز بخار میکرد جلویش روی میز بود. مامان هم جلوی گاز ایستاده بود و املت مخصوص بابا رو درست میکرد. بلند گفتم: «سلام، صبح بخیر!» هر دو برگشتن طرفم و با لبخند جواب دادن. بابا صندلی کناریش رو کشید و گفت: «بیا عزیزم، بشین.» لبخند زدم و نشستم. همون موقع سلیمه وارد شد. یه سلام عجولانه کرد و وقتی دید مامان داره برای من چای میریزه گفت: «وای خانوم! شما چرا چای میریزین؟ من میریزم. دیشب دیر خوابیدم خواب موندم. بیاین شما بشینین.» مامان لبخندی زد و گفت: «نه سلیمه جان، چه زحمتی! شما از دیروز دارید کار میکنید. یه چای ریختن که کاری نداره. بیا بشین، برات چای بریزم صبحانه بخوری.» سلیمه گفت: «نه خانوم، خودم میریزم.» از روی صندلی بلند شدم، دستم رو دور شونه سلیمه انداختم و نشوندمش روی صندلی. در حالی که میرفتم سمت چایساز گفتم: «اصلاً هر دوتون بشینین، خودم بهتون چای صدفریز میدم.» مامان خندید و نشست. سه تا چای ریختم و آوردم جلوشون. گفتم: «این چایی خوردن داره! بخورین مشتری میشین. چایهای من یه طعم و عطری داره که نگو!» مامان خندید و گفت: «صدف! یه چایی ریختی ها! چه قدر کلاس گذاشتی. تازه خودت هم دم نکردی. ریختن چای که اونقدرها هم تو طعمش تأثیر نداره.» با لب و لوچه آویزون نگاه کردم به بابا که با یه لبخند خاص به مامان نگاه میکرد و گفتم: «میبینی بابا؟ اصلاً دستم نمک نداره.» بابا گفت: «نه عزیزم، مامانت داره سر به سرت میذاره. دستت درد نکنه.» سلیمه هم گفت: «مرسی خانوم کوچیک.» لبخندی زدم و شروع کردم صبحانه خوردن. تازه فهمیدم وقتی برم چقدر دلم براشون تنگ میشه. بغض گلومو گرفته بود. با زور لقمهها رو پایین میدادم که ناراحت نشن. بعد از کلی کلنجار رفتن با بغضم، بالاخره سرم رو بلند کردم… و با چشمهای اشکآلود مامان روبهرو شدم. همین که اشکهای مامان رو دیدم، بغضم ترکید و اشکهام سرازیر شد. بلند شدم، دستم رو دور شونه مامان و بابا انداختم و گفتم: «خیلی دوستتون دارم… دلم براتون تنگ میشه. قول میدم زود به زود بیام. قول میدم درسمو زود تموم کنم. گریه نکن مامانم… گریه نکن فدات شم.» مامان گفت: «خدا نکنه عزیزکم.» بابا دستش رو روی شونهام گذاشت و کمی فشار داد. یه لبخند زورکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت. نگاهم افتاد به سلیمه که با گوشه روسریش اشکهاشو پاک میکرد. دلم برای اون و فهیمه هم تنگ میشد. از بچگی تو این خونه کار میکردن و تقریباً مثل خانوادهام بودن. خونهشون ته باغ همین خونه ما بود. مش رجب، شوهر سلیمه و پدر فهیمه هم باغبون و نگهبان خونه بود. لبخندی به صورت مهربون سلیمه زدم، از مامان فاصله گرفتم و گفتم: «حالا بگو ببینم بانو، چرا سر صبح منو بیدار کردی؟» مامان گفت: «اه! نمیذاری آدم حرف بزنه. راستش اون لباسی که دوختم هنوز یه کم کار داشت. مهراوه جان گفت امروز آماده میکنه. برو ازش بگیر. چند تا خرید هم مونده، حالا که داری میری سر راه اونها رو هم بگیر.» گفتم: «چشم.» رفتم اتاقم تا حاضر شم. از توی کمد، مانتو کتی قهوهایم رو با شلوار جین کرم و شال کرمقهوهای انتخاب کردم. ای وای… اتو لازم داشتن! با عجله اتوشون کردم و پوشیدمشون. جلوی آینه ایستادم و یه کم از موهام رو کج روی صورتم ریختم. حوصله آرایش نداشتم. همینطوری هم بد نبودم. زیر لب گفتم: «تبارک الله احسن الخالقین!» به خودم خندیدم، بعد با عجله از پلهها پایین رفتم. یه خداحافظ بلند گفتم، سوئیچ رو از جاکلیدی برداشتم و بعد از پوشیدن کفشهای پاشنه پنج سانتی کرمم، دویدم سمت ماشین. نشستم پشت فرمون، ماشین رو روشن کردم، در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز فشار دادم. ویرایش شده 17 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 11 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سوم پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد. از پلههای ساختمان بالا رفتم و وارد سالن بزرگ مزون شدم. نازی که تو آشپزخانه بود، گفت: «سلام صدف خانم بیمعرفت!» لبخند زدم و گفتم :«سلام عزیزم. به خدا بیمعرفت نیستم، سرم شلوغ بود یکم.» نازی گفت: «آره دیگه، خانوم دارن میرن اونور، کار زیاد دارن. یادی از ما نمیکنن.» جلو رفتم، گونهاش را بوسیدم و گفتم: «نگو تو رو خدا! خجالتم نده. به جان صدف، وقت نداشتم ولی تو فکرت بودم.» گونهام رو کشید و گفت: «میدونم خوشگل خانم. شوخی میکنم.» «مهراوه جون کجاست؟ کار دارم، باید برم. اومدم لباس مامان رو بگیرم.» نازی گفت: «بیا، بعد از چند وقت هم که اومدی عجله داری.» با حالت غر گفتم :«عزیزم، مامان رو که میشناسی. شب هم که مهمونیه، دیرتر از یک برسم خونه، دیگه وای از ما... راستی، شب دیر نکنیا! ساعت هشت اونجا باش.» نازی با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «چشم بانو. کیه که بدش بیاد زودتر برسه؟!» منظورش رو خوب گرفتم. آخه این نازی خانم چشمش دنبال عمو کوچیکه است، یه سر و سری هم دارنا ولی انکار میکنن! نازی دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق مهراوه کشید. بعد از زدن در، وارد اتاق شدیم. مهراوه جون با کت و دامن طوسی رنگ، پشت میز نشسته بود و داشت الگو میکشید. سرش رو بالا آورد. با دیدنم لبخند زد و سلام داد. جلو رفتم، سلام کردم و گونهاش رو بوسیدم. «خوبی مهراوه جون؟» مهراوه جون، در حالی که دستی به موهای طلاییاش میکشید، گفت: «مرسی عروسک. تو خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی.» اخمی ساختگی کردم و گفتم: «داشتیم مهراوه جون؟! من همیشه یادتونم.» خنده ریزی کرد و پرسید: «اومدی لباس سهیلا رو بگیری؟!» با لبخند سر تکون دادم. از جاش بلند شد، در کمد لباسهای دوخته شده رو باز کرد و از توش، کاور لباس مامان رو درآورد و به سمتم گرفت. جلو رفتم و گفتم: «مرسی مهراوه جون، خیلی زحمت کشیدین. خیلی خوب شده.» لبخندی زد و گفت: «کاری نکردم.» سپس به نازی نگاه کرد و گفت: «نازی جان، یه چایی برای صدف بیار.» سریع گفتم: «نه مهراوه جون، کار دارم باید برم. زحمت نکشین.» با گله گفت :«اِ، این جوری خشک و خالی که نمیشه اخه.» لبخندی زدم :«نه، خیلیم خوبه. ما همیشه مزاحم شما هستیم، ممنون. فقط شب دیر نکنیدا، زود بیاید.» مهراوه گفت: «چشم عزیزم. مزاحم میشیم. سلام مامان رو برسون.» با لحن تعارفی گفتم :«مراحمید. چشم. خداحافظ.» بعد از خداحافظی با مهراوه جون و نازی، به سمت فروشگاه حرکت کردم. طبق لیست مامان، لوازم رو خریدم. وقتی کارم تمام شد، عقربههای ساعت مچیام یازده رو نشون میداد. هنوز وقت داشتم. خریدهارو تو ماشین گذاشتم و حرکت کردم. جلوی مغازه تابلو فرش فروشی "نظری" توقف کردم. وارد مغازه بزرگ که با سرامیکهای سفید پوشیده شده بود و دور تا دورش تابلوهای دستبافت، ابریشمی و ماشینی بود، شدم. به سمت تابلوها رفتم و تابلویی که منظره قشنگی رو نشون میداد، نظرم رو جلب کرد. عکس یک کلبه در جنگل با رنگآمیزی بهاری بود. به سمت فروشنده رفتم و بعد از قیمت کردن تابلو، اون رو خریدم و بیرون اومدم. فروشنده تابلو رو پشت ماشین گذاشت و با گفتن «مبارک باشه» رفت. در ماشین رو قفل کردم و به فروشگاهی که همون نزدیکی بود رفتم. یک دست کت و شلوار مردانه خریدم تا به همراه تابلو به عنوان کادو به مامان و بابا بدم؛ به خاطر تمام زحماتشون و به یادگار برای این چند وقتی که نیستم. به سمت خونه حرکت کردم. اول خریدها رو بردم داخل تا سرکی بکشم ببینم مامان در حال نباشه که کادوی من رو ببینه. خداروشکر نبود. وسایل رو به آشپزخانه بردم. سلیمه در حال سر زدن به غذاش بود و فهیمه سالاد درست میکرد. سلام کردم که هر دو جواب دادند. پرسیدم: «مامانم کجاست؟» فهیمه گفت: «رفتن حمام.» «آها!» گفتم و به سمت ماشین دویدم. سریع تابلو و کت و شلوار رو به اتاقم بردم و زیر تخت گذاشتم. لباسم رو با یک تاپ شلوارک لیمویی عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. به سمت خریدها رفتم تا جابهجا کنم که فهیمه گفت: «من جابهجا میکنم.» لبخندی زدم و گفتم: «نه عزیزم، شما از دیشب تا الان در حال کار بودی، خسته شدی. دستت درد نکنه. جابهجا کردن چند قلم جنس که کاری نداره.» لبخندی زد و پشت میز نشست، مشغول درست کردن سالاد شد. بعد از خوردن ناهار به اتاق رفتم تا برای مهمانی آماده شوم. آخرین مهمانیای بود که احتمالاً در اون حضور داشتم و به خاطر من برپا شده بود، باید خوشگل میشدم. به حمام رفتم. بعد از گرفتن دوش، بیرون اومدم و موهایم رو که پایینش حالت داشت، مواد زدم تا فر بمونه. به سمت کمد لباسهام رفتم و پیراهن کوتاه عروسکی سرمهای رنگم رو بیرون کشیدم. یقه پیراهن ایستاده و استینش حلقه بود بالا تنه پیراهن ساتن سنگ دوزی شده بود دامن عروسکیش ساده و پف دار بود .پوشیدمش رنگ تیرش با پوست سفیدم تضاد جالبی درست کرده بود.جلوی اینه ایستادم و شروع کردم به ارایش کردن . چهره ام رو دوست داشتم ابرو های پر مشکی چشمای درشت خاکستری بینی متناسب و لبای کوچیک ولی گوشتی ،بعد زدن کرم و کانسیلرو....پشت چشم هام خط چشم نازکی کشیدم و به مژه های بلند و فِرم ریمل سرمه ای زدم و رژ لب قرمزم رو به لبام زدم به خودم نگاه کردم در کل خوب شده بودم کفشای پاشنه ده سانتیه سرمه ای رنگم که جلو باز بود رو پوشیدم و کار رو با زدن لاک سرمه ایم به پایان رسوندم . ویرایش شده 17 مرداد توسط زینب چرمگر 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 11 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهارم به ساعت نگاه کردم؛ هفت بود. از پلهها پایین آمدم و صدای مامان را از آشپزخانه شنیدم. سمت آشپزخانه رفتم. مامان موهای هایلایت شدهاش را به طرز قشنگی پشت سرش جمع کرده بود. اندام باریکش در پیراهن ماکسی یشمی رنگش خودنمایی میکرد. بعد از آن روز ساحل، این اولین بار بود که مامان را اینطوری میدیدم. با هیجان سمتش رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم. به سمتم برگشت و نگاهم کرد؛ نگاهش تحسینآمیز بود و این شادم میکرد. گفت: «چه خوشگل شدی عزیزم.» «به خوشگلی شما که نیستم.» صدای بابا را از پشت سرم شنیدم: «اون که معلومه! هیچکس خوشگلتر از خانومم نیست.» برگشتم و نگاهش کردم. با چشمهای درشت شده گفتم: «خیلی ممنون پدر گرام! یعنی من زشتم؟!» بابا گفت: «نه عزیزم، من گفتم خوشگلتر از مامانت نیست، نگفتم تو زشتی.» به چشمهای شیطونش نگاه کردم و معلوم بود بابا هم از دیدن حال مامان خوشحال است. گفتم: «قضیه نوشابه و زنذلیلی و این حرفهاست دیگه؟ باش پدر جان، شما تعریف نکنی کی تعریف کنه.» با صدای زنگ در، از آشپزخانه بیرون رفتم و آیفون را برداشتم. از توی دوربین، چهره عمو بهراد را دیدم. در را باز کردم. بهراد، عموی کوچیکم بود و شش سال اختلاف سنی داشتیم که باعث صمیمیتمان شده بود. پشت در ورودی ایستادم تا او هم برسد. در را که باز کرد، پریدم جلویش و گفتم: «پخ!» به طور تصنعی دستش را روی قلبش گذاشت و با لحنی که انگار ترسیده بود، گفت: «وای صدف! نمیگی از ترس زهره ترک میشم.» بعد با یک خنده، دستش را برداشت و گفت: «تو کی بزرگ میشی اخه بچه جون؟» لبخندی زدم و گفتم: «جنبه فان داشت! چیزی به ذهنم نرسید، گفتم اینو امتحان کنم.» بعد از اینکه حرفم تمام شد، مرا به بغل کشید و گفت: «صدف کوچولوی خودمی دیگه.» سپس مرا از آغوشش بیرون کشید و همانطور که دستش را روی بازویم بود، به سر و پایم نگاه کرد و سوتی کشید و گفت: «قصد جون کی رو کردی امشب؟! حوری جون.» با خنده مشتی به سینهاش زدم و گفتم: «بهررااادد!» صدای بابا از پشت سرم حرفم را قطع کرد: «چند بار بگم به اسم صداش نکن؟ چرا جلوی در نگهش داشتی؟» رو به بهراد گفت: «سلام، بیا بهراد جان. به این زلزله باشه تا آخر شب اینجایی!» با لحنی که انگار دلخور بودم، گفتم: «بابااا.» بابا گفت: «جانه بابا؟! شوخی میکنم عزیزم، ولی عمو صداش کن.» بهراد که تا آن موقع ساکت بود، گفت: «اول من سلام کنم، نمیذارین که پدر و دختر! خوبی خانداداش؟ بذار راحت باشه، من راضیام به بهراد گفتنش.» بابا در جواب لبخندی زد و گفت: «خوشحالم از اینکه انقدر صمیمی هستین.» بعد دستش را دور شانه بهراد و دور کمر من انداخت و به سالن هدایتمان کرد. مامان در سالن برای استقبال ایستاده بود. با دیدنمون لبخندی زد. بهراد گفت: «سلام زنداداش، خوبی؟ با زحمتهای ما.» مامان گفت: «سلام بهرادجان، مرسی. شما رحمتی؛ دیگه نزن این حرف رو ها.» مامان، بهراد را مثل پسر خودش دوست داشت. البته از شش سالگی بزرگش کرده بود. مادربزرگ پدریم، وقتی عمو شش سالش بود و مامان من را باردار بود، فوت کرد. از آن به بعد مامان هوای بهراد را داشت. پدر بزرگ پدریم هم که من عاشقش بودم، دو سال پیش فوت کرد. پدر بزرگ و مادربزرگ مادریام هم چند سال پیش فوت کردند. با یادآوریشان، اشک در چشمهایم حلقه زد. به زور پسشان زدم. همین که به خودم آمدم، دیدم با بهراد، بابا و مامان روی مبل نشستهایم. مامان و بابا با بهراد گرم صحبت بودند. من چیزی متوجه نمیشدم. به این فکر میکردم که چه قدر دلتنگشان میشوم. وقتی به بورسیه فکر میکردم، حواسم به دلتنگیها و سختی دوری نبود. ولی نباید این دو روز آخر را که به خاطر من مهمانی گرفتهاند، به کام خودم و دیگران تلخ کنم. فهیمه سینی حاوی شربت را جلوی مامان، بابا و بهراد گرفت. در آخر روبروی من ایستاد. لبخندی زدم و تشکر کردم. شربت پرتقال را از سینی برداشتم. مشغول هم زدن شدم که بهراد گفت: «چیه وروجک؟ ساکتی؟» لبخندی زدم و گفتم: «چی بگم؟ همیشه که نباید از در و دیوار برم بالا حرف بزنم. یه بار میخواستم خانوم باشم، ببین نمیذاری.» بهراد لبخندی زد و مامان گفت: «والا اگه همینجور میموندی که خوب بود. مامان من که میدونم الان مهمانها بیان، شر گریهات هم شروع میشه. خانوم بودن یادت میره!» با اتمام حرف هر سه، زدند زیر خنده. دلم برای خندههایشان هم تنگ میشود. این بار برخلاف همیشه که اعتراض میکردم، لبخند بغضداری زدم و با گفتن "ببخشید"، بلند شدم و به اتاقم رفتم. در ایوان اتاقم که رو به باغ بود را باز کردم تا بتوانم بغضم را فرو ببرم. نباید گریه میکردم و مامان و بابا را از اینی که هستند، نگرانتر و غمگینتر میکردم. من تصمیمم را گرفته بودم؛ میخواستم بروم. پس کنار خوبیهایش، باید سختیهایش را هم میپذیرفتم. یاد روز رفتن ساحل افتادم که چه قدر نگران بودم، چون من دلیل رفتنش را میدانستم. خیلی سعی کردم منصرفش کنم، ولی نشد. با یاد آوری ساحل و اون اتفاقی که براش افتاد و اتفاقات بعدش ،افسردگی مامان،سکوت و خودخوری بابا اشک تو چشمم جمع شد و همون موقع در اتاقم زده شد انگشتی به چشمام کشیدم و گفتم بفرمایید.هیکل مردونه بهراد تو قاب در ظاهر شد با لبخند وارد اتاق شدو در و بست و به سمتم اومد و کنارم جا گرفت. دستش رو دور کمرم انداخت و من رو به خودش نزدیک کرد.؛و گفت: _برای دوری گریه می کنی ؟پشیمون شدی؟! سَرم رو روی شونش گذاشتم و گفتم : _نه پشیمون نشدم ، ولی از همین الان دلتنگتونم . ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجم بهراد کمرم را نوازش کرد و گفت: «ما هم دلتنگت میشیم، ولی سعی کن خوددار باشی. مامان و بابا گناه دارن؛ همین الانشم نگرانن، نذار بیشتر غصه بخورن و نگرانتر بشن. هر وقتم مشکلی داشتی، من هستم. فقط کافیه زنگ بزنی تا کمکت کنم. لازم باشه، حتی برات بلیط میگیرم و میام پیشت. باشه مروارید خانوم؟» کلمهی آخرش را با خنده گفت. لبخند کمرنگی زدم و با مشت به بازوی عضلانیاش زدم، اما بیشتر دست خودم درد گرفت. با کش و قوس گفتم: «بهرررراااد.» صدای خندهاش بلند شد: «وقتی زورت نمیرسه، چرا الکی مشت میزنی؟ دستت درد گرفت، نه؟» گفتم: «میخواستم یه جوری بزنم که دردت بگیره، ولی دلم نیومد.» با خنده گفت: «باشه، تسلیم خانوم ورزشکار.» در انتهای حرفش چشمکی زد و من هم خندیدم. جلوی ایستادم. با کنجکاوی نگاهم کرد. ناگهان دستم را دور کمرش انداختم و او را به آغوش کشیدم. گفتم: «دلم خیلی برات تنگ میشه.» همین که این را گفتم، قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون آمدم، اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «حالا هوا برنداریا! هنوز مشتاق اذیت کردنت هستم.» خندهی بلندی کرد و گفت: «حالا شدی وروجک خودمون.» با لبخندی دنداننما گفتم: «راستی، نازنین امشب میاد.» با ظاهری که انگار بیتفاوت بود، گفت: «به من چه؟ خوش اومده.» گفتم: «پستونک دارم یا گوشام درازه؟» یقه کتش را مرتب کرد. یک دستش را به سینهاش زد و دست دیگرش را به حالت گارد گرفت. متفکرانه نگاهم کرد و گفت: «الان که با دقت نگاه میکنم، هر دو رو داری!» جیغی کشیدم و به سمتش دویدم. بهراد به سمت در دوید و بیرون رفت. من هم با کفشهای پاشنهدارم، افتادم دنبالش و در حالی که سعی میکردم نیفتم، میگفتم: «وایسا بهراد، وایسا! میگم... مگه دستم بهت نرسه!» تمام پلهها را دویدیم. چند بار نزدیک بود بیفتم. وقتی به سالن رسیدم، همه با چشمهای گرد به من نگاه میکردند. چند نفر آمده بودند، اما من آنقدر غرق دنبال کردن بهراد بودم که متوجه نشدم چه کسانی هستند. مثل موش و گربه دنبال هم بودیم که ناگهان دستی از پشت مرا گرفت. من هم گفتم: «ولم کن! میخوام بهش نشون بدم کی پستونک داره.» با شنیدن این حرف، ناگهان سکوت حاکم شد. بعد همه، از جمله بهراد، زدند زیر خنده. تازه متوجه جو شدم. از خجالت، سرم را چند ثانیهای پایین انداختم. بعد سرم را بلند کردم تا ببینم جلوی چه کسانی آبروریزی کردهام. خدا را شکر، خانواده عمو بهروز و خانواده خاله سیمین بودند. با دیدن آشنا بودن جمع، لبخندی دنداننما زدم و سلام کردم. متوجه شدم فردی که بهراد را نجات داد و مرا گرفت، هنوز ولم نکرده. تکانی خوردم که دستش را از دور کمرم باز کرد. برگشتم تا او را ببینم. با دیدنش کمی اخم کردم. سینا، پسر خاله سیمین، حدود دو سال از من بزرگتر بود. با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت: «سلام بانو! احوالات؟» خواستم بگویم «خبر مرگت خوبم»، ولی دیدم ضایع است. لبخند کجکی زدم و گفتم: «ممنون.» بعد پشتم را به او کردم و به سمت عمو بهروز، خاله سیمین و زنعمو رفتم. بعد از احوالپرسی و روبوسی، سمت عمو محسن، شوهر خاله سیمین، رفتم. دوستش داشتم؛ مرد مهربان و محترمی بود، به همین خاطر عمو صداش میکردم. مانده بودم خاله به این گلی، عمو محسن به این آقایی، این سینا چرا این مدلی است؟ پسر هیز، پرحرف و پررو. عمو محسن با دیدنم لبخندی زد. جلویش ایستادم و گفتم: «خوبی عمو؟ چه خبر؟ یادی از ما نمیکنی؟» دستش را روی سرم کشید و گفت: «ما همیشه یاد شماییم، صدف خانوم گل. شما خوب باشی، منم خوبم.» همینطور مشغول گپ زدن بودم که سارا، خواهر سینا که هفده ساله بود، جلو آمد و دستم را کشید و به پدرش گفت: «با اجازه من این خانوم رو قرض بگیرم، پدر جان.» مرا به سمت بارانا و گندم، دخترهای عمو بهروز، کشاند. بارانا هفده ساله بود و گندم یک سال از من بزرگتر، یعنی بیست و یک ساله. به جمعشان که رسیدیم، گندم مرا در آغوش گرفت و گفت: «دلم تنگ شده بود برات.» از بغلش بیرون آمدم و گفتم: «وا! خوبه دیروز هم را دیدیم. تازه من صاحب دارم! انقدر من رو بغل میکنی؟» گندم گفت: «اون که صد البته! یکی تو صاحب داری، یکی من.» جفتمان زدیم زیر خنده. راستش نه من اهل دوستی بودم و نه گندم؛ هر پیشنهاد دوستی که میشد، سریع رد میکردیم. بارانا و سارا گرم صحبت درباره کافهای بودند که قبلاً با هم رفته بودند. کمکم مهمانها میآمدند و مامان برای خوشامدگویی به سمتشان میرفت. دایی سامان و منیژه جون، زنداییام، آخرین نفراتی بودند که آمدند. بعد از احوالپرسی، چشمم به عمه معصومه افتاد که داشت با غصه چیزی را برای مامان تعریف میکرد. به سمتشان رفتم. هرچه نزدیکتر میشدم، صداشان واضحتر می شد. عمه: _میبینی سهیلا جان این همه بهشون برس و تر و خشکشون کن بزرگشون کن اخرش تو روی من وایستاده می گه یا این دختر و به عنوان همسرم میپزیری یا من میرم. مامان: _غصه نخور معصومه جون جوان هستن توام زیادی بهش سخت می گیری، برو ببین شاید دختر خوبی باشه، داری اشتباه می کنی ؛برو یه فرصت به خودت و اون دوتا بده اگه صلاح ندونستی برای ماهان دلیل بیار و جلوش و بگیر. با رسیدن من عمه اشکاش رو پاک کردو لبخند نیمه جونی زد و مکالمشون قطع شد؛ فکر کنم شدم همون خر مگس معرکه.دستمو دور شونه عمه انداختم و گفتم: _خب خب خب، ببین کی اومده عمه جون می گفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم،افتخار دادید! ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت ششم عمه دستش را از دور شانهام برداشت و در دست گرفت. دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت: «عمه فدات بشه! من که میآیم، ولی تو انگار خیلی کم پیدایی.» با لحنی که سعی میکردم دلسوزیام را پنهان کنم، گفتم: «خدا نکنه عمه جون! قربونت برم، من که همیشه مزاحم شما هستم.» «مراحمی، عمه جون.» لبخندی زدم و پرسیدم: «ماهان کجاست عمه؟ نمیبینمش!» عمه با کمی دلخوری گفت: «جایی کار داشت. الان دیگه میرسه.» مامان با چشم و ابرو بهم فهموند که برم. شانه ای بالا انداختم و به سمت گندم رفتم. با آن لباس طلایی بلند که یقهاش قایقی بود و دامن تنگش از زانو به بعد گشاد میشد، و موهای خرمایی و چشمهای عسلی که با آرایش، فوقالعاده شده بود، دل هر کسی را میبرد. امیرعلی، پسر دوست پدرم، از اول مجلس چشمش به گندم بود و معلوم بود اصلاً حواسش به حرفهای سینای پرحرف نیست. پارسا، پسر شریک بابا، هم کنارشان ایستاده بود و کاملاً مشخص بود حوصلهی حرفهای سینا را ندارد و با بیحوصلگی سر تکان میداد. راستش را بخواهید، هیچکس از این بشر خوشش نمیآمد؛ بس که چرندیات میگفت و نچسب بود. با چندش، رویم را از سینا گرفتم و به راهم ادامه دادم. وقتی به گندم رسیدم، با شیطنت گفتم: «میبینم که تو گلوی یکی حسابی گیر کردی!» با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «کی؟ چی میگی؟» با چشم و ابرو، نامحسوس به امیرعلی که صورت و یقهی باز لباس گندم را زیر نظر داشت، اشاره کردم. گندم سرخ شد و گفت: «نه بابا، فکر میکنی. حواسش به من نیست.» ابرو بالا انداختم و گفتم: «آهان، باشه! پس این خورزو خانِ با چشمهاش داره قورتت میده! امیر علی نیست که!» ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتم حرفم که تمام شد، صدای قدمهای مردانهای را شنیدم و بعد صدای امیرعلی: «گندمخانوم، میتونم چند دقیقهای وقتتون رو بگیرم؟» نفسم را با دستپاچگی بیرون دادم. امیدوار بودم نشنیده باشد چه گفتم. برگشتم، لبخندی زدم و با گفتن «ببخشید»، از آنها دور شدم. بارانا به سمت سیستم رفت و روشنش کرد. خودش و سارا اولین کسانی بودند که برای رقصیدن وسط رفتند. افراد مسنتر به سمت دیگر سالن، جایی که مبلها و صندلیها قرار داشت، رفتند؛ یا مشغول صحبت شدند یا جوانهایی را که انرژیشان را تخلیه میکردند، زیر نظر گرفتند. من هم در گوشهای ایستاده بودم و با خنده به حرکات بارانا و سارا نگاه میکردم که سعی داشتند توجه پسران مجلس را جلب کنند. همینطور که به آنها خیره بودم، صدای پارسا را از کنارم شنیدم: «افتخار میدید، بانو؟» ابتدا با تعجب و سپس با نگاهی دوستانه به او گفتم: «چرا که نه!» به وسط سالن رفتیم و رو به روی هم شروع به رقصیدن کردیم. آهنگ نسبتاً تندی بود و من هم با ریتمش میرقصیدم. پارسا با لبخند جذاب مردانهاش همراهم بود. مردانه میرقصید و انصافاً، از اینکه جلف نبود، خوشم آمد. قد بلندی داشت و صورتی جذاب و مردانه؛ چشمهای سبز، پوست گندمی و موهای مشکی که به طرز زیبایی فرم داده شده بود. با تمام شدن آهنگ، موسیقی ملایم و رمانتیکی پخش شد و همه زوجها وسط آمدند. خواستم بروم که پارسا یک دستش را به کمرم گذاشت و با دست دیگرش دستم را گرفت. چند ثانیهای هنگ بودم. ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتم از کارش خوشم نیومد، اما زشت بود که برم. پدر و مادرش داشتن تماشا میکردن، به ناچار دستم را روی شانهاش گذاشتم و همراهیاش کردم. با این کار لبخندی زد. تا پایان آهنگ، از درون در حال انفجار بودم. عادت نداشتم کاری برخلاف میلم انجام بدم و حرفی نزنم، اما این بار در عمل انجام شده بودم و به خاطر رودربایستیای که پدرم با خانواده آقای خالقی داشت، گیر افتاده بودم و مجبور به کوتاه آمدن شدم. همین باعث شده بود اخم ظریفی روی صورتم بنشیند. تنها چیزی که در آن لحظه کمی از آتش درونم را کم کرد، دیدن بهراد و نازی وسط پیست رقص بود. خیلی به هم میآمدند. نازی با آن لباس شب یاسیرنگ، محشر شده بود. برای چند ثانیه نگاه بهراد به من افتاد و من هم برایش ابرو بالا انداختم. اما بهراد با دیدن من و پارسا، اخمی غلیظ کرد و سر جایش ایستاد. نازی با دیدن حرکت بهراد برگشت. با دیدن ما اول شوکه شد و بعد اخم ظریفی کرد. از حرکتشان تعجب کرده بودم که با صدای پارسا که گفت: «حواست کجاست؟» به او نگاه کردم و چیزی نگفتم. به خاطر اینکه از نگاهش که امروز جور دیگه ای بود فرار کنم، چشم به یقهاش دوختم. در تمام طول آهنگ، پارسا زل زده بود به من و اعصابم را شدید به هم ریخته بود. با تمام شدن آهنگ، تقریباً هلش دادم. اخم غلیظی کردم و به سمت باغ رفتم تا نفسی تازه کنم. از عصبانیت صورتم داغ کرده بود. غرق افکار خودم بودم که حضور کسی را کنارم حس کردم. سر برگرداندم و با دیدن پارسا کمی جا خوردم، اما بعد اخم مهمان صورتم شد. پارسا گفت: «میدونم رفتارم کمی غیرعادی بود، ببخشید. تو رفتار خاصی داری؛ غرور و مهربانی را با هم داری. گاهی ساکت و گاهی شیطون میشی. اخلاقت برام جالب است. از کسی رو برنمیگردانی، ولی نمیشه فهمید از چه کسی خوشت میآید و از چه کسی نه! سیاست رفتاری و رمزآلود بودنت من رو جذب میکنه. از وقتی شناختمت، برایم خاص شدی. چون هر دختری با دیدن تیپ و قیافه و موقعیتم جذبم میشد، ولی تو خیلی عادی رفتار کردی. با اینکه رفتارت دوستانه بود، حریم خاصی داشتی که اجازه ورود نمیدادی. رفتار خاص و چهرهی جذابت من رو جذب کرد و کمکم فهمیدم ازت خوشم میاد.» ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت نهم «وقتی فهمیدم برای تحصیل میری، کمی آشفته شدم؛ چون حرف دلم رو به تو نزده بودم. اما نمیخوام فرصت را از دست بدم و حرفم رو نگفته بگذارم.» کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید. سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «من دوستت دارم. نمیخواستم انقدر سریع پیشنهاد بدهم، ولی مدت کمی اینجا هستی و نمیتونم فرصتم را از دست بدهم.» دستش را توی جیبش برد، جعبه مخمل سرمهای را بیرون آورد، به طرفم گرفت و در حالی که به چشمهام نگاه میکرد، پرسید: «با من ازدواج میکنی؟» جا خوردم. انتظارش رو نداشتم. پارسا همیشه برای من مثل یک برادر بود، مخصوصاً که حس کرده بودم ساحل هم احساسی بهش دارد. نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم، ولی باید میگفتم. کمی مکث کردم، نفسم را با صدا بیرون دادم، سرم را پایین انداختم، چشمهایم را روی هم فشار دادم و لب باز کردم: «من... خب، میدونی... من...» پارسا: «صدف، راحت حرفت رو بزن. نگران نباش. هر جوابی که بدی، سعی میکنم کنار بیام.» تن صدایش غمگین بود، ولی کاری از دستم برنمیآمد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «من همیشه تو رو به عنوان یک برادر یا یک دوست دیدم. تو پسر جذابی هستی و چیزی کم نداری، ولی من نمیتونم به چشم یک همسر به تو نگاه کنم. امیدوارم من رو ببخشی.» خواستم برم تو خانه که بازویم ررو گرفت: «کس دیگه ای رو دوست داری؟» کمی مکث کردم و گفتم: «نه.» بازویم رو آرام از زیر دستش کشیدم. دیگر ماندن رو جایز ندانستم. به محض ورودم به خانه، بهراد با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت اتاقم برد. وقتی به اتاق رسیدیم، در رو محکم بست و با عصبانیت گفت: «این پسره چی میگفت؟» با تعجب نگاهش کردم. پارسا و بهراد هیچوقت بد نبودند. صمیمی هم نبودند، ولی عصبانیت الان بهراد چیز دیگه ای رو میگفت. همانطور زل زده بودم به او و ساکت مانده بودم. ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت دهم بهراد دستش رو روی شانهام گذاشت و با عصبانیت و صدایی کمی بلند گفت: «جواب من رو بده!» از حالت شوک بیرون آمدم و گفتم: «چرا میپرسی؟» بهراد: «اول جواب بده.» دیدم خیلی عصبانی هست. اگر جواب ندم، احتمال کتک خوردنم زیاد بود. پس سریع گفتم: «ازم خواستگاری کرد.» با تمام شدن حرفم، صورت بهراد از خشم سرخ شد. آمد که بره سمت در و زیر لب میگفت: «خاستگاری؟! غلط کرده پسرهی مزخرف، بیشعور! نشونش میدم. این بار دیگر نمیذارم هر غلطی میخواد بکنه.» از ترس رنگم پرید. چقدر عصبانی بود! عجب غلطی کردم که گفتم! پریدم جلوی در و گفتم: «بهرادِ جونم، عمویِ قشنگم، باور کن من جواب منفی دادم، قبول نکردم. تو رو خدا آبروریزی نکن، خواهش میکنم.» بهراد: «نه! باید حالیش کنم یه من ماست چقدر کره داره.» همینطور با بهراد درگیر بودم که در اتاق زده شد. از در فاصله گرفتم و به فرشته نجاتم نگاه کردم. دست نازی رو گرفتم، کشیدم توی اتاق و زیر لب گفتم: «بیا به دادم برس!!» در را پشت سرش بست. نازی دستش رو روی شانهی بهراد گذاشت و نوازشش کرد، گفت: «خیله خب، آروم باش. اتفاقی نیفتاده که. هنوز عزیزم، خداروشکر فهمیدی جلویش رو میگیری.» بعد رو به من گفت: «میگیره دیگه، نه؟» گفتم: «من از اولش هم کاری به پارسا نداشتم. اون مثل یک دوست برام هست. جذابیت دیگه ای ندارد، به خودشم گفتم.» با کنجکاوی پرسیدم: «ولی شماها چرا انقدر روش حساسید؟» بهراد آمد حرفی بزند که نازی پیشدستی کرد و گفت: «حساس نیستیم. منتها پارسا به درد تو نمیخوره. رفتار بهراد به خاطر غیرتش هست ؛ و اینکه اون نباید شخصاً به خودت میگفته.» یک طرف ابرویم را انداختم بالا. در دلم گفتم: «شما که راست میگیید.» با اینکه زیاد حرفش رو قبول نکرده بودم، ولی حرفی نزدم. روزهای آخری بود که اینجا بودم و این مهمانی برای خداحافظی من بود و زیاد حوصلهی فضولی نداشتم. اینها هم که معلوم بود چیزی نمیگفتن! ویرایش شده 24 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 12 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت یازدهم بهراد و نازی بدون هیچ حرف دیگری بیرون رفتند. من هم به دنبالشان از اتاق بیرون آمدم. از پلهها که پایین میآمدم، چشمم به گندم افتاد که با امیرعلی مشغول صحبت بود؛ خنده از لبهایشان نمیرفت. دست امیرعلی پشت کمر گندم بود و داشت چیزی برای گندم تعریف میکرد و گندم هی میخندید. لبخندی زدم. معلوم بود خوشحال بودن، به هم میآمدن. خوشحال شدم که صمیمی شدن. بعد از صرف شام، مهمانها کمکم داشتن میرفتن. با رفتنشان، غمی که از اول مهمانی به قلبم چنگ میزد، عمیقتر میشد و من مجبور بودم ماسک خوشحالی بزنم و با تکتکشان خداحافظی کنم. پارسا با مادر و پدرش به سمتمون آمدن و با مامان و بابا خداحافظی کردن. پارسا، بدون نیمنگاهی به من، با اخمی غلیظ بیرون رفت. «به درک! پسره بیجنبه. خوبه حالا گفت کنار میآم.» بعد از آنها، امیرعلی اینها و خانوادهی خاله، عمو بهروز، عمه و دایی هم رفتن. آقا ماهان اصلاً نیامد و باعث عصبانیت عمه شده بود. بهراد اومد خداحافظی کنه که بره. به من که رسید بغلم کرد. فقط اون بود که از نگاهم غم دلم را می خوند. بهترین عمو و رفیق دنیا بود. با هم بزرگ شده بودیم، من رو میشناخت. چند دقیقه که توی بغلش بودم، دم گوشم گفت: «میخوای نرم امشب؟» لبخند نیمهجانی رو لبم نشست و گفتم: «جدی میگیی؟» ازم فاصله گرفت و سر تکان داد. با خوشحالی گفتم: «آره، معلومه.» بابا: «چی آره؟» من: «بهراد میمونه امشب.» بابا: «صدف، شاید کار داشته باشد عزیزم. ول کن این بنده خدا رو.» بهراد: «نه خانداداش، کاری ندارم. کاری هم داشتم، یک صدف که بیشتر نداریم. فردا هست. میمونم پیشش.» بابا به بازویش ضربهای زد و لبخندی زد و در گوشش چیزی گفت. بهراد سر تکان داد. مامان: «خب حالا که بهراد هست، بیایید بریم براتون چایی بریزم بخوریم.» همه سر تکان دادیم و به پذیرایی رفتیم. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت دوازدهم بعد از خوردن چای و کمی گپ زدن، بابا و بهراد سرگرم بحث درباره اقتصاد، سیاست و کار بودند. مامان که خستگی از سرو روش میبارید، گفت: «ببخشید، من خیلی خستهام. میرم بخوابم. شبتون بخیر.» به طرف من برگشت، گونهام رو بوسید و گفتم: «شب بخیر مامان، ممنون بابت امشب. خیلی زحمت کشیدی.» لبخندی زد، دستی به موهام کشید و بعد از شببخیر گفتن به بابا و بهراد، رفت. بعد از مامان، بابا هم شببخیر گفت و رفت. موندیم من و بهراد. به بهراد گفتم: «اتاق مهمان رو برات آماده کنم؟» گفت: «نه، تو اتاق تو میخوابم.» آن لحظه آنقدر خوشحال شدم که پریدم بغلش و ماچش کردم. بهراد به زور من رو از خودش جدا کرد و گفت: «الان برای چی انقدر خوشحال شدی؟ برای اینکه تو اتاقم میخوابم؟!» نیشم رو تا بناگوش باز کردم و سر تکان دادم. خنده ریزی کرد و گفت: «بزرگ نشو، همینجوری بمون!» بعد روش رو از من برگردوند. لحنش بغض داشت. من هم بغض کردم. بهراد بیشتر از اینکه عموم باشه، دوست و برادرم بود. چه قدر دلم براش تنگ میشه. کم خاطره نداشتیم با هم، کم شیطونی نکرده بودیم. دستم رو دور شانهاش حلقه کردم، سرم رو روی شانهاش گذاشتم و گریه کردم. او هم سرش رو روی سرم گذاشت، دستش رو روی کمرم گذاشت و نوازشم کرد. به یاد تمام شیطنتهای سهتاییمون با ساحل میافتادم و دلتنگ میشدم؛ دلتنگ ساحل بیمعرفتی که رفت و به ما فکر نکرد، دلتنگ دوری از بهراد، مامانم، بابام. تمام این دلتنگیها را با اشک، تو بغل بهراد خالی میکردم. نمیدونم چقدر گذشت که بهراد دستش را از پشتم برداشت. من هم سرم را از شانهاش برداشتم و به چهرهاش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت: «مهمان دعوت میکنی، اشکش رو در بیاری؟ این رسمشه آخه؟ اصلاً از الان تا موقعی که من اینجام، حق گریه کردن نداریم .قبوله؟>> ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سیزدهم لبخندی زدم و سر تکان دادم. دستش رو گرفتم و به طرف اتاقم رفتیم. بهراد همیشه چند دست لباس خانه ما نگه میداشت. به طرف اتاق مهمان رفت تا لباس عوض کند. من هم رفتم تو اتاقم. از توی کمد، یک لباس آستین بلند گشاد با طرح خرس و کلاه چهارخانهی قرمز و سفید انتخاب کردم، به همراه شلوار گشاد چهارخانهی قرمز و سفیدش. بعد از عوض کردن لباسهایم، آرایشم رو پاک کردم و به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم. وقتی برگشتم، بهراد لبهی تخت نشسته بود. با دیدنم گفت: «من آخر نفهمیدم چرا تخت تو دو نفره است!» لبخندی زدم و گفتم: «من جای تنگ خوابم نمیبره. باید جام وسیع باشه!» با شیطنت گفت: «تو که راست میگی!» و روی تخت ولو شد. یکی از متکاها رو برداشتم و کوبیدم توی شکمش، گفتم: «خیلی بیشعوری.» خندهای کرد و دستم رو کشید. من هم روی تخت، توی بغلش ولو شدم. انگشتش رو تهدیدوار به طرفم گرفت و گفت: «ببین، من خوابم میآد. خروپف، لگد انداختن، لوسبازی نداریم. مفهومه؟» پشت چشمی نازک کردم و گفتم: «اون که جفتک میاندازه، تویی نه من.» خندهای کرد و بعد، بدون هیچ حرفی، پشتش رو به من کرد و عین خرس به خواب زمستانی رفت. وای، چقدر زود خوابید! من رو بگو، فکر کردم الان تا صبح چرت و پرت میگیم و میخندیم! بیادب چلغوز! حالا اگر نازی بود تا صبح عین خود جغد پلک نمیزد. فکر کنم باید نازی رو هم نگه میداشتم! زبانی براش درآوردم، پشتم رو بهش کردم و از خستگی خوابم برد . ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهاردهم صبح با صدای فریادی بیدار شدم. چند ثانیه اول گیج بودم، اما بعد دیدم بهراد با لبخندی ملیح کنار تخت ایستاده. با دیدنش، بالشم رو به طرفش پرت کردم و گفتم: «مرض، چرا داد میزنی؟!» لبخند گشادی زد و گفت: «آخه جور دیگه ای بیدار نمیشدی!» خواستم بزنمش، یادم افتاد آخرین روزی هست که اینجام. ناگهان اشک در چشمم جمع شد و بغض کردم. دلم برای دیوانهبازیهای بهراد تنگ میشد. بعد از مرگ ساحل، به شدت به بهراد وابسته شده بودم؛ اون جای خالی ساحل رو هم برایم پر کرده بود. بهراد با دیدن بغضم، با نگرانی گفت: «غلط کردم! چی شدی؟ جاییات درد گرفته؟ چیزیت شد؟ به جان صدف، قول میدم آدم بشم و مثل آدم بیدارت کنم! به جان خودت.» برای اینکه بیشتر نگران نشه و چرت و پرت نگه، لبخندی زدم و گفتم: «چرت نگو. یه لحظه یادم اومد دارم میرم... بی خیال. حالا ساعت چنده ؟» بهراد لبخند عریضی زد و گفت: «شش.» با شنیدن این حرف، بلند فریاد زدم: «چیییی؟! شش؟ میخواهیم کلهپاچه بخوریم مگه؟ من رو به این زودی بیدار کردی؟!» با حرص روی تخت ولو شدم. بهراد گفت: «درست حدس زدی، قراره کلهپاچه بخوریم. پاشو تنبل!» و بعد دستم رو گرفت، کشید و بلندم کرد و پرتم کرد سمت دستشویی. چند ثانیه گیج و مبهوت بودم. بعد با صدای بلندی گفتم: «روانی!» و دست و صورتم رو شستم و بیرون آمدم. بهراد وسط اتاق ایستاده بود و با دیدنم گفت: «شلختهی من! تا ده دقیقه دیگر پایین باش. منتظرم.» چشم غرهای به او رفتم که لپم رو کشید و رفت. «آخرین روز رو نگذاشت بخوابیم.» با این فکر دلم گرفت. بالاخره روز رفتنم داشت میرسید. اشک تو چشمم حلقه زد، ولی سریع آنها رو پس زدم. باید محکمتر از این حرفها میبودم. سمت کمد رفتم. مانتوی بلند صورتی که آستینهایش کمی گشاد بود رو انتخاب کردم. شال و شلوار لیم رو هم از کمد درآوردم. بعد از پوشیدن، آرایش مختصری کردم. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پانزدهم کفشهای پاشنهدار صورتی سه سانتیام رو پوشیدم و بیرون رفتم تا خودم رو به ماشین بهراد برسونم. بهراد نگاهی به من انداخت و گفت: «گفتم میریم کلهپزی، نه مهمانی! این چه تیپیه؟» گفتم: «وا، مگه تیپم چه عیبی داره؟ خیلیم باحاله. مگه کلهپزی رفتن تیپ خاصی داره؟ دیگه گیر نده بهراد جان. حداقل صبح زود بیدارم کردی، برسیم به کلهپاچهمون. زود باش!» سری از روی تأسف تکان داد و راه افتاد. بعد از حدود ده دقیقه رانندگی، توقف کرد. نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم چرا ایستاده. با دیدن کوچه، لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست. یک ابروم رو بالا انداختم و به طرفش برگشتم. حواسش نبود و داشت شماره میگرفت. بعد از چند ثانیه، با کسی که پشت خط بود - که مطمئنم کسی نبود جز نازی - گفت: «دم درتونم. زود بیا پایین.» گوشی رو قطع کرد و به سمتم برگشت. با دیدن قیافهام گفت: «مرض! توقع نداشتی که بدون نازی با تو برم کلهپزی؟» خندیدم و اون رو "زن ذلیل" خطاب کردم. چند دقیقه بعد، نازی آمد. با دیدنش پیاده شدم. بعد از سلام و احوالپرسی، به سمت کلهپزی رفتیم. وقتی رسیدیم، بهراد سفارش داد و پشت میز نشستیم. رو به نازی گفتم: «خوبببب، قاپ عموی ما رو دزدیدی! تازه انکار هم میکردی! میبینم که بدون تو حتی آب هم نمیخورد! چه برسه به کلهپاچه!» نازی در حالی که چشمهاش رو گرد میکرد و ابرویش رو بالا میانداخت، با لحنی بامزه، انگشت اشارهاش رو به سمت خودش گرفت و گفت: «من قاپ بهراد رو دزدیدم؟ یا بهراد من رو تور کرده ؟>> ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت شانزدهم بهراد با لبخندی گفت: «صد البته، نازی خانمی ما شما رو تور کردیم! شما که نقشی نداشتی اصلاً!» با شنیدن این حرف، یاد اولین برخورد نازی و بهراد افتادم. قهقهه زدم و نازی با حرص نگاهمون میکرد. راستش رو بخواید، اولین بار بهراد رفته بود لباس جشن تولد من رو بگیرد. نازی آن لباس رو برایش آورده بود. بهراد، در حالی که سرش توی گوشیاش بود، فقط یک تشکر خشک و خالی کرده و رفته. اما نازی دلش پیش بهراد گیر کرده بود. همان شب، وقتی به تولدم آمد، حسابی خودش رو آراسته کرده بود. سعی داشت زیرزیرکی بفهمد آن کسی که لباس رو آورده بود، کی بود. در همان گیر و دار کلکل کردن با من بود که بهراد، در حالی که سرش هنوز توی گوشی بود و یک لیوان شربت هم در دستش داشت، به نازی خورد. تمام شربت روی لباس نازی ریخت. نازی با دیدن بهراد، یک لبخند دلبرانه زد. بهراد وقتی عذرخواهی کرد، اصلاً متوجه نشد چه اتفاقی افتاده و فقط با همان نیش باز به او نگاه کرد. خلاصه، چند دقیقه بعد که نازی موضوع رو فهمید، ناگهان شروع کرد به جیغ و داد کردن! قیافه بهراد دیدنی بود؛ معلوم بود از این تغییر رفتار صد و هشتاد درجهای نازی حسابی تعجب کرده است. بعد از آن ماجرا، نازی مدام به هر بهانهای در مهمانیهای ما حاضر میشد. نمیدونم بالاخره چطور توانست این عموی ما رو تور کند! بهراد با لبخندی به نازی که داشت حرص میخورد، گفت: «حرص نخور خانمی! ما که نوکرتیم. اصلاً من کجا میتونستم کسی با این کمالات و زیبایی پیدا کنم!» بعد دست نازی رو که روی میز بود، نوازش کرد و نازی با لبخند به او نگاه کرد. همینطور که داشتند بدون توجه به من و محیط اطراف به هم نگاه میکردند، قیافهام رو جمع کردم و با لحنی که انگار چندشم شده بود، گفتم: «جمع کنید بابا! حالمون رو به هم زدید. همین شماهایید که ما مجردها رو منحرف میکنید.» رو به بهراد ادامه دادم: «بابا مثلاً من رو به تو سپرده، ها! من هم که آفتاب مهتاب ندیده!» بعد با ناز، پشت چشمی نازک کردم. با دیدن اداهام، جفتشان زدند زیر خنده. بهراد وسط خندههاش گفت: «یکی... یکی تو... آفتاب مهتاب ندیدهای... یکی ناصرالدین شاه قاجار!» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت هفدهم جیغ خفهای کشیدم، گوشش رو گرفتم و گفتم: «بیشعور! تو که میدونی من تا به حال حتی یک دوستپسر هم نداشتم! ناصرالدین شاه رو با من مقایسه میکنی؟ اون هم با آن سبیلهای کلفتش اصلاً شبیه من با این پوست نرم و لطیف است؟» گوشش رو رها کردم و دستم رو به کمرم زدم و تند تند پلک زدم. نازی و بهراد از خنده داشتن میزو رو گاز میزدن . بعد از اینکه خوب خندیدند، بهراد گفت: «چقدر دلقکی! بنشین بچه، آبرو برامون نگذاشتی.» خنده کوتاهی کردم و سر جایم نشستم. همان موقع کلهپاچه رو آوردند و هر سه مشغول خوردن و حرف زدن شدیم. بهراد داشت از خاطرات دوران دانشجوییاش میگفت و ما هم با خنده به شیرینکاریهایش گوش میکردیم. داشتم سعی میکردم تکتک لحظات رو به خاطر بسپارم تا بعداً با یادآوریشون، از دلتنگیام کم شود. بعد از خوردن کلهپاچه که عجیب خوشمزه بود، قصد رفتن کردیم و سوار ماشین شدیم. بهراد نگاهی به ساعت انداخت؛ هشت و نیم رو نشان میداد. گفت: «خب خانومها، امروز کار رو تعطیل کردم. کجا بریم؟» نازی گفت: «من چند تا خرید دارم. بریم پاساژ؟» سپس نگاهی به من و بهراد انداخت. من بدم نمیآمد، چون چندتایی خرید داشتم. سری به نشانه موافقت تکان دادم. بهراد نگاهی به ما انداخت و قیافهای درمانده گرفت و گفت: «شما خانمها تا میپرسند، میگید پاساژ!» بعد با حالتی بامزه، دستش را نمایشی روی داشبورد ماشین کوبید و زیر لب گفت: «به خشکه شانس!» و سرش رو گذاشت روی فرمان. من و نازی که میدونستیم خودش از صد تا خانم بدتر هست، از این حرکات نمایشیش خندیدیم. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت هجدهم بعد از گشت و گذار در پاساژ و رساندن نازی به خانه، برگشتیم. ناهار رو خوردیم و با وجود خستگی و میل به خواب بعد از ظهر، چای دم کردم و به سمت پذیرایی رفتم. مامان، بابا و بهراد با دیدنم تعجب کردند. پدرم پرسید: «صدف جان، چرا نخوابیدی؟» گفتم: «خوابم نمیآمد بابا.» راستش رو بخواهید خسته بودم، اما دلم میخواست از تکتک لحظات استفاده کنم. انگار آنها هم متوجه شده بودند، چون چیزی نگفتند و مشغول صحبت شدند. ناگهان با یادآوری خریدها و یادگاریهایی که خریده بودم، از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. تابلو رو بیرون آوردم که فهیمه با دیدنم به کمکم آمد. تابلو رو به او دادم و گفتم: «صبر کن.» سپس کُت و شلواری که برای بابا خریده بودم و ساعتی که برای تولد بهراد گرفته بودم رو برداشتم و با فهیمه به سمت سالن رفتیم. با شنیدن صدای پاهایمان، به سمتمان برگشتند. کاور کت و شلوار و جعبه ساعت رو به دست فهیمه دادم، تابلو رو ازش گرفتم و به سمت مامان رفتم. تابلو رو جلوش گذاشتم و گفتم: «میدونم زحماتت در این سالها و زحمات این چند روز با این جبران نمیشه، ولی امیدوارم قسمتی از آن رو جبران کند. دوستت دارم.» اشک در چشمانم جمع شده بود، اما جلوی ریختنش رو گرفتم. مامان با چشمانی خیس بلند شد و بغلم کرد. شروع به هقهق کرد و من هم اشکهام سرازیر شد. بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم. مامان رو بوسیدم، کاور کت و شلوار رو از فهیمه گرفتم و به سمت بابا رفتم. گفتم: «بابا، ببخشید این چند وقت اذیتت کردم. قول میدهم به قولهام وفادار باشم و ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدی.» بابا بلند شد و مرا در آغوش کشید. در آغوش حمایتگرش جا گرفتم و محکم به خودم فشردم؛ انرژی آغوشش رو برای روزهای دلتنگیام ذخیره کردم. از آغوشش بیرون آمدم و به طرف بهراد رفتم. جعبه چوبی ساعت رو به سمتش گرفتم و گفتم: «این رو برای تولدت گرفته بودم، ولی دیگه نیستم که بهت بدم. امیدوارم با شادی استفاده کنی، عمو.» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت نوزدهم بهراد بلند شد، بغلم کرد و آرام در گوشم گفت: «خیلی وقت بود نگفته بودی عمو.» من رو محکمتر در آغوشش فشرد. *** ساعت شش صبح بود و پروازم ساعت هفت و نیم. همه در فرودگاه جمع شده بودیم؛ عمه معصومه، خاله سیمین، عمو بهروز، بهراد، نازی، گندم، بارانا، سارا، سینا، دایی سامان و منیژه، عمو محسن، همسرم ریحانه، حتی ماهان، مامان و بابا. با دلتنگی به تکتکشان نگاه میکردم؛ حتی دلم برای سینا که چندان هم با او صمیمی نبودم، تنگ میشد. کنار هم ایستاده بودند و صحبت میکردند. نمیدونم چقدر گذشت که شماره پرواز من رو اعلام کردند. تکتکشون رو در آغوش گرفتم و خداحافظی کردم. وقتی به پدرم رسیدم، بغضم ترکید و در آغوشش فرو رفتم. گفتم: «خیلی دلتنگت میشوم بابا. ببخش که اذیتت کردم، قول میدم پشیمونت نکنم.» از آغوشش بیرونم اومدم و پیشانیام رو بوسید. گفت: «هر اتفاقی بیفتد، پشتت هستم. خدا پشت و پناهت. به خدا سپردمت.» به سمت مامان رفتم و او رو در آغوش گرفتم. با لرزیدن شانههایش، بغضم شکست و اشک ریختم. گفتم: «گریه نکن مامان، زود برمیگردم. دلم برات تنگ میشود.» مامان از شدت گریه فقط سر تکان داد، صورتم رو بوسید و گفت: «امانتت دادم به خدا . خداحافظ.» به همه نگاهی انداختم. پشت کردم و از پلهبرقی بالا رفتم. دیگر به سمتشون برنگشتم. ترسیدم با دیدنشون پشیمون بشم و نرم. بعد از تحویل چمدانها و بلیط، سوار هواپیما شدم. پس از شنیدن توصیههای مهمانداران، هواپیما به پرواز درآمد و من رفتم تا سرنوشتی را که خدا برایم رقم زده بود، دنبال کنم... ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیستم از پلههای یونی پایین آمدم؛ اولین امتحان ترم دومم هم تمام شده بود. هفت ماه از آمدنم به آلمان میگذشت و من غرق در افکارم بودم که صدای بلند کامیلا، که اسمم رو صدا میزد، من رو به خود آورد. سرم رو بالا آوردم. با دیدن اندام ظریف و موهای بلند نارنجیاش لبخندی زدم. دست تکان داد و به سمتش رفتم. وقتی بهش رسیدم، پرسید: «چطور بود؟ خوب دادی؟» گفتم: «بد نبود. چند تا سوال رو شک داشتم.» کامیلا گفت: «آره جون خودت! تو همیشه همین رو میگیی، ولی همیشه هم نمره کامل میگیری، عوضی باهوش.» به دنبال حرفش، مشتی به بازوم زد. لبخند عریضی زدم و گفتم: «گرسنهام. بیا بریم یک چیزی بخوریم.» کامی: «وای خدای من! تو همیشه گشنهای! پس چرا چاق نمیشی؟ من آب بخورم چاق میشم.» من: «اون از شانسم هست. البته تو هم خیلی چاق نمیشی، ها! انقدر هم کم نمیخوری.» کامی: «آره، ولی به لطف باشگاهی که میرم. من: «خب منم باشگاه میآم که.» قیافهای حق به جانب گرفت و گفت: «آره، هفتهای یک بار! بعضی وقتها ماهی یک بار، دو ماه یک بار.» چشم غرهای توپ بهم رفت. از حرف و ادایش از خنده خم شدم. آخه کسی که اول پیشنهاد باشگاه رو داد، من بودم؛ ولی فقط ماه اول مرتب رفتم، بعدش دیگه حوصلهام نمیکشید برم. ولی کامی مرتب میرفت. بعد از چند دقیقه خنده، خودم رو جمع و جور کردم و با چشمهای متعجب بقیه و کامی، بازوی او رو گرفتم و به سمت در کافه کشیدم. بدون توجه به اطراف،یکی از میزهای کنار پنجره رو انتخاب کردم؛ دست کامی رو رها کردم، روی صندلی ولو شدم. کامی هم بدون حرف نشست. گارسون جلو آمد. من که داشتم از گرما هلاک میشدم، موهیتو و کامی هم آب پرتقال سفارش داد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و یکم مشغول حرف زدن از رنگ موی عجیب یکی از بچهها و کفش هفترنگ یکی دیگه از پسرهای دانشگاه بودیم که سفارشهامون رو آوردن. داشتیم میخوردیم و صحبت میکردیم که ناگهان کامی ساکت شد و میخکوب پشت سر من شد. با تعجب برگشتم. صورتم رو جمع کردم و دوباره به جلو برگشتم. آروین مهرزاد و آن دوست بور و نچسبش، دیوید، وارد کافه شدند و پشت میزی نشستند. با نگاهی عاصی به کامی خیره شدم. کامی هم از حال من خندهاش گرفت و بلند زد زیر خنده. کل کافه به سمت ما برگشت. با حرص لگد محکمی به پای کامی زدم که صورتش از درد جمع شد و خنده افسانهایاش تمام شد. با اخمی که از درد بود، نگاهم کرد و گفت: «چته وحشی؟ پام رو شکوندی!!» من: «کولیبازی در نیار دیگه! تا تو باشی که یه همچین جایی نیای.» لبخند حرص درآری زدم و بدون توجه به چشمهای برزخی کامی، موهیتویم رو خوردم. کامی که به این رفتارها عادت کرده بود، نفس عمیقی کشید، آب پرتقالش رو یک نفس سر کشید و در سکوت نگاهش رو به اطراف چرخاند. مشغول خوردن بودم که کامی ضربهای به پام زد. با غرغر گفتم: «باز چی شده؟» صورتم رو به سمتی که کامی اشاره کرد برگرداندم و چشم تو چشم شروین مولر، پسر یکی از کلهگندههای اینجا، شدم. او با دوستانش آمده بود. میتوانستم قسم بخورم که میزبان نصف بیشتر مهمانیهای شهر، شروین بود. سرم رو به سمت کامی چرخاندم و گفتم: «جالبه. شروین و آروین در یک مکان؟ چه شود!» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و دوم ابرویی بالا انداختم و لبخندی زدم. ته نوشیدنیام رو سر کشیدم. رو به کامی گفتم: «پاشو بریم.» کامی با حالت اعتراض گفت: «تازه اومدیم! من تازه گشنم شده، میخوام سفارش بدم.» بدون توجه به نگاه متعجب من، پاستا سفارش داد. گارسون سمت من برگشت و پرسید: «شما امری ندارید؟» من: «منم همون.» کامی نگاهی به چشمهای گرد شده من کرد و گفت: «چیه؟» یک تای ابرویش رو بالا داد. چشمهام رو ریز کردم و موشکافانه پرسیدم: «برای چی موندی؟» کامی: «گشنمه، گفتم که.» من: «باشه. منم خر عَرعَر، عمه منه! (کامی به اصطلاحات من عادت کرده بود) هر روز برای سر وقت رسیدن به باشگاه غر میزنه.» به صندلیام تکیه دادم. کامی خنده ریزی کرد و گفت: «گاهی تغییر و بینظمی لازمه زندگیه.» سری تکان دادم و دیگر پیگیر نشدم، چون میدونستم حرف نمیزنه. در سکوت به صورتش خیره شدم. نمیدونم چه قدر خیره بودم که پاستاها رو آوردند، ولی من همچنان کامی رو نگاه میکردم. چشمهای سبز، پوست سفید، موهای نارنجی، اندام ظریف... در یک کلمه زیبا بود. یک حدسهایی زده بودم که به شروین حسهایی دارد، ولی هنوز مطمئن نبودم. اگر حدسم درست بود، دلیل ماندنش همین بود. کامی بدون توجه به نگاه خیره من مشغول خوردن شد. بعد از چند دقیقه، چنگالشو عصبی در بشقاب انداخت و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «چته؟ میدونی که خوشم نمیآد موقع غذا خوردن کسی نگاهم کنه.» خونسرد شانههام رو بالا انداختم و گفتم: _هیچی. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و سوم چنگالم رو در پاستا فرو کردم و در دهانم گذاشتم. چشمهایم رو بستم و با لذت گفتم: «اُومم، فوقالعادهست!» چشمهام رو که باز کردم، صورت پر از تعجب کامی رو دیدم. با دیدن چشمهای باز من گفت: «هیچ وقت نمیتونم حرکت بعدیت رو حدس بزنم، یا حست رو بفهمم. خیلی گیجکنندهای.» لبخندی زدم و گفتم: «به جای حرف زدن، غذات رو بخور. سرد شد.» لبخندی زد و مشغول خوردن غذاش شد. گاهگاهی زیرچشمی شروین رو نگاه میکرد. شروین و آروین دیگه در دید نبودند، ولی صدای قهقهههای دیوید و صحبتهای دوستان شروین میآمد. بعد از خوردن پاستا، کولهام رو برداشتم و پایین پیراهن چهارخانه سفید و قرمزم رو مرتب کردم. به موهای باز و بلندم دستی کشیدم و خطاب به کامی گفتم: «من دارم میرم. اگه دوست نداری تا باشگاه پیاده بری، بلند شو.» بدون حرف دیگه ای به سمت ماشین حرکت کردم. صدای قدمهای کامی رو پشت سرم شنیدم و لبخند زدم. نگاه سنگین یک نفر رو حس میکردم، ولی نفهمیدم کیست. مهم هم نبود. این کافه پاتوق دانشجوها بود، درست روبهروی یونی. با اینکه تابستان بود، نسیم خنکی میآمد. به همین خاطر سقف ماشین رو باز کردم و منتظر کامی شدم که سلانه سلانه از خیابان رد میشد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و چهارم لبخندی زدم و عینک دودی گردم رو به چشم زدم. سمت شاگرد باز شد و کامی نشست. نگاهش کردم و گفتم: «عروس میآوردی؟» با گیجی نگاهم کرد. گفتم: «منظورم اینه که دو قدم راه رو چقدر طول دادی بیای؟!» «آهان» ی زیر لب گفت و پشت چشمی نازک کرد و جواب داد: «خب چیکار کنم؟ زشته وسط خیابون بدوم.» خنده ریزی کردم و در دلم گفتم: «اون کسی که تا جوزده میشه، کُله یونی رو میدوئه، خود منم.» راه افتادم. جلوی باشگاه پارک کردم. کامی گفت: «آها! چه عجب! بالاخره خانوم بعد از مدتها میخوان بیان باشگاه.» لپش رو کشیدم و گفتم: «از این به بعد مرتب میام.» کامی: «ببینیم و تعریف کنیم! تو از این حرفا زیاد میزنی.» خندهای کردم. از صندوق، ساک ورزشیام رو برداشتم. ماشین رو قفل کردم و با کامی به سمت باشگاه رفتیم. آنقدر دیر به دیر میآمدم که کسی رو نمیشناختم، ولی کامی با دو نفر مشغول صحبت شد. به سمت کمدها در اتاق تعویض لباس رفتم و لباسهام رو با تاپ و شلوارک ورزشی، گرمکن و کتانیهای ستش عوض کردم. لباسها رو جمع کردم و بدون توجه به اطراف، به سمت کمد رفتم. لباسها رو داخلش گذاشتم و برگشتم. نفهمیدم چی شد که ناگهان بینیم درد گرفت، تعادلم رو از دست دادم و داشتم میافتادم که دستی کمرم رو گرفت. به کمک اون شخص صاف ایستادم. همانطور که بینیم رو گرفته بودم، گفتم: «نمیتونید یه کم با فاصله بایستید که مردم رو داغون و غافلگیر نکنید؟» بلافاصله سرم رو بالا آوردم و با صورت خندان شروین مواجه شدم. همینطور با تعجب به شروین نگاه میکردم که پشت لبم رد خون رو حس کردم. «آخ» ی گفتم و سرم رو بالا گرفتم. شروین با دیدن این عکسالعمل، جلو آمد و گفت: «دستتو بردار ببینم چی شدی!؟» فرصت کاری بهم نداد و دستم رو کنار زد. با دیدن خون، دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: «اوه، عسلم! از بینیت داره خون میاد. بیا ببرمت دستشویی!» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده