رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

خوب سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم.۴ و سه ربع بعدازظهر از سر کاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. نزدیک پل رومی که رسیدم خود به خود گفتم که نگه داشت. دم غروب بود و هوا تاریک داشت می‌شد. از پل عبور کردم و یکمرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می‌آمدیم و می‌رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... وسط‌های راه کم‌کم تاریک شد و کسی هم نبود و یکمرتبه گریه‌ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی‌های آنجا که آن شب پایت پیچید و رگ‌به‌رگ شد گریه‌ام گرفت تا برسم به اول جاده اسفالته آن طرف. همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم ... هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آنقدر دلم گرفت که می‌دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی‌ها، همان درخت‌ها و جوی‌ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی...

 

-نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 704
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • Taraneh

    705

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

سلام عزیزانم  تو این تاپیک با هم از عشق های قدیمی میخونیم

چون چشم ترم دیدی، لب بر لب خشکم نِه...   -سیف فرغانی

« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ کم سویی که در دوردست ها می درخشد. »   -نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف | ۱۰ فوریه؛ مسکو

نپرسیم و با خود بمانیم و درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی، از⁩ نفس افتاد، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.

 

-نامه سهراب سپهری به مهری

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش فردا دنیا به آخر می‌رسید، آن‌گاه شتابان سوار آخرین قطار می‌شدم و در خانه‌ات را می‌کوبیدم و بهت می‌گفتم: 

با من بیا، دیگر می‌توانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر می‌رسد.

 

-نامه فرانتس کافکا به ملینا

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این نامه را در قطار بخوان

باز کردی اگر چمدانت را، دنبال خاطره هایی نگرد که هرگزنمی خواستی از تو جدا شوند.

آن ها را من برداشتم تا سنگین نشود بارِ تو و جا باشد برای خاطرات جدیدت... 

 

-نامه ها، آ.کلوناریس

ویرایش شده توسط Taraneh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پلک بر پلک می‌فشاری و می‌دانی آنچه تمام می‌شود، تویی و نه اَندوه...

 

-یادداشت ها علیرضا روشن

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطمئن باش که این روزها هر کسی از مشکلی غیر قابل درک رنج می‌برد، زندگی تشکیل شده از بلاهایی پی‌در‌پی که به قلب انسان مشت می‌کوبد اما وظیفه در همین‌جاست: باید ادامه دهیم.

 

-نامه ژرژ ساند به گوستاو فلوبر

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من، به جای تمام کلماتی که نتوانستم با تو حرف بزنم، گریه‌ کرده‌ام.

 

-نامه ها، دیدم ماداک

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی، در من آینه‌ای نبود، تو دیدی. ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتبرک؛ بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم...

 

-نامه ها، محمد ابراهیم جعفری

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاداشِ هر بار در آغوش کشیدنِ تو انگار عذرخواهی دنیاست از من؛ منی که تمام دردها را تحمل کرده‌ام...

 

-نامه ها، جمال ثریا

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راستی لذت تنها بودن را چشیده ای؟ 

چه لذت بزرگیست برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر. 

 

-نامه فرانتس کافکا به فلیسه

ویرایش شده توسط Taraneh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ  کم سویی که در دوردست ها می درخشد. »

 

-نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف، ۱۰ فوریه؛ مسکو

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ  کم سویی که در دوردست ها می درخشد. »

 

-نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف، ۱۰ فوریه؛ مسکو

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ کدام از ما دیگر در کار و زندگی و غیره تنها نیست. هر کدام از ما کسی را دارد که فقط با او معنای همراهی را درک می کند.

 

-نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس، ۲۳ فوریه ۱۹۵۰

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«همه را مدیون توام...زمانی که تو را ملاقات کردم ویران شده بودم...تو مرا ساختی، دستم را گرفتی و بلند کردی.. من هم تو را مثل یک تکه نان بوسیدم، روی پیشانی‌ام گذاشتم و عزیز و مقدس دانستمت... و عشق پدیدار شد، عشق...»

 

-نامه جمال‌ ثریا به زحل

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا در قلبت بپذیر، به دور از تمام هیاهوها، مرا پناه بده، حتی اندکی.

 

-نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«أتَعلمُ مَا هُوَ الحَنين؟

الحَنينُ هُوَ حينَ لَا يَستطيعُ الجَسدُ أن يَذهبَ

حَيثُ تَذهبُ الرُّوح ...»

 

می‌دانی "دلتنگی" چیست؟

دلتنگی آن است که جسمت نتواند به آنجایی

برود که جانت به آنجا می‌رود...

 

-محمود درویش

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم.

 

-بخشی از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح ‏پشت تلفن ‏یادم رفت بگویم؛ ‏صدایت را که می‌شنوم ‏دنیا فراموشم می‌شود...

 

-نامه ها، ناظم حکمت

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌دانم چرا این‌قدر نگران هستم. نگران چه چیزهایی هستم؟ دقیقا نمی‌دانم. فکر می‌کنم دائما دارم چیزهایی را از دست می‌دهم.

 

-نامه پرویز اسلام‌ پور به یدالله رویایی

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی‌دانم چرا این‌قدر نگران هستم. نگران چه چیزهایی هستم؟ دقیقا نمی‌دانم. فکر می‌کنم دائما دارم چیزهایی را از دست می‌دهم.

 

-نامه پرویز اسلام‌ پور به یدالله رویایی

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی تو یک دم زیستن شرط وفاداری نبود، وقتی از تو جدا شدم همانطور که پیش بینی می کردم، مثل جفت مرغان مهاجر چندان اندوهی فرا گرفتم که از گریه نتوانستم خودداری کنم.

 

-نامه سیمین دانشور به جلال آل احمد

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تو فقط یک چیز می‌خواهم: اینکه همان‌طور که من نگاهت می‌کنم نگاهم کنی و این هرگز تمام نشود...

 

-نامه ماریا کاسارس به آلبرکامو

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محبوبِ من!

مثل شادی نباش که می‌گذرد و پنهان می‌شود،

مثل غم باش و با من بمان...

 

-نامه ها، غاده السمان

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان‌هایی پیش می‌آید عزیز دلم که متقاعد می‌شوم برای هیچ‌گونه ارتباط انسانی مناسب نیستم.

 

-نامه فرانتس کافکا به فلیسه

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...