sarahp
مدیر اجرایی-
تعداد ارسال ها
263 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط sarahp
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
sarahp پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
برگردی عقب که ببازی؟! اینجا ادامه بدی بردی. -
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
sarahp پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
برگردی عقب که ببازی؟! اینجا ادامه بدی بردی. -
97
- 105 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
97
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»-
سلام و وقت بخیر. من نویسنده رمان ایست قلبی هستم. میخوام دوباره نویسندگی را شروع کنم. لطفا راهنمایی کنید
-
@مقصوده بخشنده سلام و وقت بخیر خدمت شما، بسیار هم عالی، خوش اومدید، در پیام خصوصی راهنمایی لازم رو براتون ارسال میکنم 🍃🌸
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»-
سلام و وقت بخیر. من نویسنده رمان ایست قلبی هستم. میخوام دوباره نویسندگی را شروع کنم. لطفا راهنمایی کنید
-
@مقصوده بخشنده سلام و وقت بخیر خدمت شما، بسیار هم عالی، خوش اومدید، در پیام خصوصی راهنمایی لازم رو براتون ارسال میکنم 🍃🌸
-
-
پارت هفتاد و یک سری پایین میاندازد و از آغوش او جدا شده به طرف حسین خان با شک قدم برمیدارد، دستی دراز میکند که بیپاسخ میماند، پر از تکرار حسهای بد گذشته مغموم و پشیمان نگاه به فرش زیر پایش میاندازد که ناگهان در آغوش پدربزرگ بیمعرفتش قرار میگیرد، متعجب سر بالا میآورد که حسین خان مانعش شده و سر او را به سینهاش میفشارد، تلاش برای نگهداشتن اشکهایش بیفایده و به راحتی روی گونههایش رها میشوند، حسین خان بوسه کوتاهی بر سرش که حال اسکارف از سرش سُر خورده میزند و با صدای آرامی میگوید: - تابش ممنون. آنقدر بغض بر او احاطه کرده بود که مانع از گفتن هر حرفی میشود! صدای گریهی بیحد و اندازه صبا که صابر برای آرام کردنش در آغوش گرفته بودتش، ناگهان جو با ورد راما به کل عوض شد. - یعنی دیدن این صحنه از فیلم هندی هم هندیتره! با خندهی پر صدای آتنا کم- کم جو ناراحت جمع کنار گذاشته شد، از آغوش حسین خان جدا شده و با لبخندی به روی او سمت صبا برگشت، کیفش را روی مبل میگذارد و باهم روی مبل دو نفره مینشینند و صبا خیرهی او مانده، راما که سعی در تغییر جو داشت: - صبا جون میبینم که انگار دوپینگ کردی! رنگ و روت وا شده. صبا همانطور خیره به تابش سری به تایید تکان میدهد، آتنا با نگاه خیره به زیبایی تابش که طی این سالها دوچندان شده بود لبخند زنان: - تابشِ جون پاشو یه آب بزن به صورتت. با یادآوری ریملی که زده بود، لبخند خجلی میزند و با اجازهایی گفته و از جایش بلند میشود، در دل بهخاطر زدن ریمل نابهجایش بر خود لعنت میفرستد و وارد سرویس میشود. با دیدن سیاهی کمی که زیر پلکاش کمی پخش شده، با انگشت اشاره سعی بر پاک کردنش میکند که خیلی فایدهایی نداشته، کلافه اسکارف را از دور گردنش برمیدارد، کمی با آب تلاش میکند که باز هم نتیجه نمیدهد، بیخیال از سرویس خارج شده که با راما روبه رو میشود، نگاهی به ریمل پخش شده زیر چشمهایش که حالا درشتتر بهنظر میرسید، میاندازد: - میبینم تلاشت بیفایده بوده! اینو آتنا داد. دستمال مرطوب را مقابلش میگیرد و با تکان دادنش او را وادار به گرفتن میکند، حرصی لبهایش را جمع کرده و دستمال مرطوب را از دستش میگیرد. - ممنون. - خواهش. مجدد وارد سرویس میشود و با گوشهایی از دستمال قسمت پخش شدهی ریمل را پاک میکند و با رضایت از سرویس خارج میشود، با شنیدن صدای سها گامهای بلندتری برمیدارد و روبه روی سالن به تماشای صبرا و سها میایستد، صبرا بهدنبال او چشم میچرخاند و میپرسد: - پس تابش کجاست؟ آتنا با لبخند اشارهایی به طرف او میزند و پاسخ میدهد: - برگرد میبینیش! صبرا و سها بهطرفش برمیگردند و او با گامهای آرام به آنها نزدیک میشود، ابتدا سها او را در آغوش میگیرد که با پس گردنی صبرا به سها آنها را از هم جدا میکند و میگوید: - اول بزرگتر! از حرکت او خنده بر لب افراد جمع مینشیند و تابش آرام ببخشیدی میگوید، صبرا نگاهی به سرتا پای او میاندازد و با برداشتن نگاهش از کت کوتاه و سارافون قد نودش، با اشارهایی او را به آغوشش دعوت میکند، قدمی بر میدارد و خود را در آغوش خالهی کم محبتِ این سالها میاندازد، صبرا او را در آغوش کشیده و پشتش را نوازش میکند و دم گوشش نجوا کنان: - خوش برگشتی نورِ چشم صبا! با چشمهای اشکی لبخندی میزند: -ممنونم. در این حین راما با لحنی که باعث خندهی جمع شده: - بابا بسته دیگه! همین الان یه دستمال مرطوب خرج ریمل پخش شدهاش کردیم. آتنا که کنار او ایستاده بود با کف دستش ضربهی محکمی به بازویش میزند که با آخی همان قسمت را ماساژ میدهد. - آخ آتنا! دستت چه سنگینه. آتنا چشم غرهایی به او میتاباند: - حقته! لبش را از حرف آتنا به سمت بالا هلال میکند و روی مبل لم میدهد، تابش از آغوش صبرا جدا شده و همراه با او روی مبل سه نفره به همراه صبا مینشیند، لیلا به همراه دختر جوانی که چهرهاش برایش ناآشنا بود وارد شده و مشغول پذیرایی از آنها میشود، بعد از پذیرایی همه مشغول صحبت با یکدیگر شده و مدام از شرایط سالهای اخیر تابش سوال میشود و او با پاسخهای کوتاه و کامل طی یک ساعت مکالمه کنجکاوی آنها را برطرف کرده که با سوال خاص راما به سمتش مردمک میگرداند.
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت هفتاد سها با خندهایی که آرام شده پاسخ میدهد: - آره باور کن، اینجا اوضاع بدجور بهم ریخته. اخمی میان ابروانش مینشیند و میپرسد: - مگه برگشتی؟ - آره یه پنج روزی میشه میخواستم بگم ببینمت که حال خاله صبا بد شد چند روز درگیرش بودیم، دیروزم بیخبر بلند شد با دایی رفت بیرون برگشت خیلی حالش بهم ریخته بود، مجبور شدن ببرنش بیمارستان. تابش شوکه از وضعیت بد صبا مشتی به پیشانیاش میکوبد و در دل لعنتی بر خودش میفرستد. - الان حالش چطوره؟ - واقعیتش اصلا حرف نمیزنه، همش تو اتاقشه، بعد از اینکه دایی قفل در اتاقش رو شکوند نمیتونه خودشو حبس کنه. همانطور با مکث ضرباتی با مشت به سرش وارد میکند و چشمهایش را میبندد، دمی بیرون داده: - میام بهش سر میزنم. صدای خندهی خوشحال سها به او روحیهی تازهایی میدهد. - جدی میای؟ چشم باز کرده و همانطور که با نگاهش ماشینها را تعقیب میکرد پاسخ میدهد: - تو بودی اینکار رو نمیکردی؟ سها قاطعانه پاسخ میدهد: - صددرصد! - پس باید انجامش بدم. - دمت گرم خدایی فکر نمیکردم به این زودی راضی بشی! - اوهوم، خودمم! - اوکی پس میبینمت دیگه؟ - آره، میبینمت! - پس فعلا مراقب خودت باش. - فعلا. تماس قطع شده و خیره به خیابان مانده، دکمه استارت را میزند و با زدن راهنما، فرمان میدهد و عرض خیابان را دور میزند و همزمان جهت زندگیاش را هم تغییر میدهد به همان سمت گذشته. یک هفتهی گذشته را با جواب تماس وقت و بیوقت صبا گذراند، رابطهی مجدد با جواب به تماسهای او شروع شده بود! حتی از همان صحبتهای کوتاهش هم تغییر حالت او را فهمیده، سعی میکرد تا جای ممکن او را از خود نراند و با او کنار بیاید؛ ساعت از ظهر گذشته، ماشین را پارک دوبل زده و وارد شیرینیسرا میشود، نگاهی گذرا به قفسهها انداخته و باکس شکلات گلبهی رنگ که بسیار شیک کادو شده بود را انتخاب میکند و بعد از حساب کردنش سوار ماشین میشود، بعد از دقایقی کوتاهی کنار در عمارت پارک کرده و پیاده میشود، مینی اسکارفش را با نگاهی در شیشه دودی ماشین که حکم آینه دارد مرتب میکند و با گرفتن کیف و باکس شکلات به طرف در عمارت میرود و دکمهی آیفون را میزند، با صدای شخصی که برایش آشنا نبود خود را معرفی میکند و در برایش باز میشود، وارد حیاط عمارت شده و کنجکاو نگاه میچرخاند و روی صبا که منتظر او جلوی درب ورودی سالن با خوشحالی مشهود ایستاده ثابت میماند، لبخندی از حسهای متفاوت در آن لحظه بر لبهایش مینشیند و با طی کردن فاصله تا او در آغوش پر از اشتیاق صبا فرو میرود، با کمی مکث دستانش را بالا آورده و او را بغل میزند، با این حرکتش صبا با شوق میخندد و بوسههای زیادی بر گونهاش مینشاند، نگاهش روی صورت شکسته شدهی صبا میچرخد و دلتنگ خیره به او میماند، بعد از رفع دلتنگی به نسبت طولانی با دعوت صبا وارد سالن میشود بوت پاشنه کوتاهش را با صندل کنار ورودی در عوض میکند، تغییر خاصی به جز وسایل و دکور بهنظرش نیامد، لیلا نزدیک او شده و با همان محبت گذشته به او سلام و خوش آمدی گفته و باکس شکلات را از دست او میگیرد، با اشاره صبا به سمت چیدمان مبلها در طرف دیگر سالن که صابر و آتنا هم حضور داشتند، همگام او میشود، همزمان با نزدیک شدنشان به آنها حسین خان هم به جمعشان اضافه میشود، سلامی به جمع میدهد و آتنا با محبت خاص همیشگیاش او را به آغوش میکشد، بعد از ثانیهایی او را کمی از خود فاصله داده و با لمس دو طرف صورت او دلتنگ خیرهی صورت او شده و با شوق به حرف میآید: -چه خوب که برگشتی کمند گیسو. لبخندی از محبت او میزند: - ممنونم از محبتتون. لبخندش را پاسخ میدهد و با کشیده شدن دستش توسط صابر از آغوش او جدا شده و در آغوش دایی صابرش جای میگیرد. - کجا بودی تو پدرسوخته؟! بیچاره کردی مارو تا برگشتی! لبخند خِجلی تحویل صابر میدهد و آرام پاسخ داده: - ببخشید. صابر پیشانیاش را میبوسد: - فدای یه تار موت.
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت شصت و نه نفس در سینهاش حبس میشود، دو دستانش مشت شده و اخم کوتاهی بین ابروانش مینشیند، سعی دارد اشک از چشمهایش خارج نشود، خیره به میز، خود را آمادهی شنیدن هر نوع صحبتی کرده؛ حسین خان با مکثی ادامه میدهد: - نمیخوای یک فرصت بهش بدی؟ مطمئنی که میخوای باهاش غریبه باشی؟ میدونم حقی ندارم سرزنشت کنم و یا بهت بگم باید چیکار کنی! میدونم درموردت اشتباه فکر میکردم، بذار پای غرور بیجای من، اما تو اشتباه من و مادرت رو تکرار نکن، تو فرق داری با ما. شنیدن این حرفها از حسین خان را حتی در خواب نمیدید! با چشمهای به اشک نشسته، شوکه نگاه در چشمهای جدی و غمگین حسین خان میاندازد. - اگه وضعیتش رو بدونی دلت نمیاد این فاصله بینتون باشه، تابش شرایط صبا خوب نیست، حتی سعی کرده خودش رو بکشه. شوک بعدی به او وارد شده و ناخودآگاه بین حرف حسین خان میپرد: - یعنی چی؟ حسین خان دستی به پیشانیاش کشاند و از جایش بلند میشود و مقابل او مینشیند و ادامه میدهد: - مدتیه در اتاقش رو قفل میکنه و حاضر نیست غذا بخوره، در حدی که چند روز پیش حالش بد شد تماس گرفتیم آمبولانس. با شنیدن حرفهای حسین خان میان کلی از حسهای ضد و نقیض میماند و سعی دارد با نگاه کوتاه به سقف و پلک زدنهای کوتاه از ریزش اشک جلوگیری کرده و دم عمیقی میگیرد و بازدمش را آرام بیرون میدهد، در این لحظه تصمیمش را گرفته اما غرور مانع از بیانش میشود، با استفاده از فرصت مکث کلام حسین خان، حرفش را میزند: -فرصت میخوام تا درکش کنم، یه چند روز دیگه خودم میرم دیدنش، اگه صحبت دیگهایی ندارین من رفع زحمت کنم. حسین خان سر کوتاهی تکان میدهد، با تایید او از جایش بلند میشود و با خداحافظی کوتاهی که جوابش از جانب حسین خان سکوت بود از اتاق حسین خان خارج میشود، در را میبندد و نگاهش قفل راما که پشت میز اتاق جلسه در کنار ارسلان نشسته بود میشود، پلکهایش را روی هم میفشارد و بعد از باز کردنش با تشکر مختصری از منشی که به احترام او ایستاده بود به سمت آسانسور قدم برمیدارد و دکمه را میفشارد که با صدای راما سر جایش میایستد، میان خواستن و نخواستن همچنان پشت به او که حالا نزدیکش ایستاده بود با مکثی به طرفش برمیگردد و با نگاهی به چشمهایش منتظر صحبتش میماند. - داری میری؟ سری بالا و پایین میکند: - اهوم. - اوضاع چطور بود؟ کلافه از وضع موجود کوتاه پاسخ میدهد: - بد نبود. - تصمیمت رو گرفتی؟ برمیگردی پیشش؟ - آره، اما هنوز فرصت میخوام برای قبول کردنش. - حق داری، اما تصمیم درستی گرفتی. - امیدوارم! لبخند کوتاهی رو لبهای راما مینشیند و با محبت ذاتیاش او را دعوت به صبحانه میکند: - عجله نکن، بیا باهم صبحانه بخوریم. حرصی نگاه مشکی وحشیاش را به نگاه سرد او میتاباند: - جلسه دارم، دیروزشو که پروندی! راما لبخند روی لبهایش کش میآید: - باشه برو، جبران میکنم بعدا! دست در کیفش میبرد و با گرفتن سوئیچ و گوشی، با اشاره به آسانسور که باز شده، میگوید: - باید برم، ممنون نیاز نیست، خدانگهدار. راما سری کوتاه در جوابش تکان میدهد، رو از او برمیگرداند و وارد آسانسور میشود و دکمه همکف را میزند، تا بسته شدن در خیره در چشمهای خندان راما میماند، در بسته میشود و تپش قلب او نامنظم! خبر جدایی او را، از سها که در این سالها دورادور باهم در ارتباط بودند شنیده و کمی درد او را تسکین داده بود، اما دلیل آرام و قرارش نبود! با رسیدن آسانسور به همکف به ضرب از شرکت خارج شده و عرض خیابان را طی میکند، نرسیده به ماشین ریموت را زده و سوار میشود، صفحهی گوشی در حال لرزیدن را مقابل نگاهش میگیرد و متعجب پاسخ میدهد: - نگو که میدونی کجام؟ صدای خندهی طولانی و بعد تیکه- تیکه پاسخ شخص: - آره بابا تو کل خاندان ترکیده خبرش! کجای کاری تو؟ دهن کجی میکند و مردمک چشمهایش بین عرض خیابان میچرخد، با هه کوتاهی پاسخ میدهد: - واقعا اینقدر اهمیتش بالاست؟!
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت شصت و هشت س ... سلام! همین یک کلمه، همانطور بیحرف گوش به لحن با صلابتش میدهد. - فردا صبح بیا شرکت باید صحبت کنیم. شوکه از تماس حسین خان آب دهانی قورت داده و با مکث قابل توجهایی بدون فکر کردن جواب میدهد: - بله متوجه شدم. تماس را با خداحافظی به کوتاهی همان سلام به اتمام میرساند، گوشی را روی سرامیک میگذارد، کمی بهخود میآید و دستی به چشمهایش میکشد، کلافه به پایه مبل تکیه میزند. بدون هیچ تقلایی در برابر این مرد به راحتی کوتاه میآمد، بازدمی عمیقی بیرون داده و از جا بلند میشود و به طرف اتاق که با تیغهایی بدون در از حال جدا شده میرود، با تعویض لباس خودش را روی تخت میاندازد، آنقدر به سقف زل میزند تا خواب مهمان چشمهایش میشود. همانطور چشم بسته به دنبال گوشی روی تخت دست میکشد، کلافه از تکرار صدای هشدار گوشی که برای بیدار شدن تنظیم کرده، نیمخیز شده گوشه چشمی باز میکند و حرصی به گوشی که در اثر تکان خوردنش در خواب از تخت افتاده نگاه میاندازد و پوفی میکشد، آن را برمیدارد و هشدار را قطع میکند، دوباره سرش را به بالشت میکوبد و کلافه از قرارش با حسین خان پلکهایش را روی هم میفشارد، ناچار از جا بلند شده و وارد سرویس میشود. دست و صورتش را شسته و بدون خشک کردن سریع بدون معطلی کمد را باز کرده و کت چرم مشکی بسیار کوتاه به همراه شلوار پارچهایی راسته قد نود به رنگ مشکی تن میکند، شال زخیم پشمیاش را بر سر میگذارد، با چنگ زدن کیف و جوراب، گوشی به دست کنار در ورودی میایستد، بوت کوتاهش را از جاکفشی گرفته، اول جوراب و بعد بوتش را میپوشد، با گرفتن سوئیچ ماشین از سوئیت کوچک پنجاه متریاش خارج میشود و از پلهها یک طبقه را پایین میرود، نزدیک ماشین سوئیچ از دستش میافتد، عصبی دولا شده و آن را برمیدارد، نفس عمیقی میگیرد و بعد از زدن ریموت سوار شده، بلافاصله ماشین را روشن و حرکت میکند. بعد از ماندن در ترافیک بیست دقیقهایی به شرکت حسین خان میرسد، نگاه کوتاهی به ساختمان شیک مقابل دیدگانش میاندازد و با معطلی از ماشین پیاده و بعد از طی کردن عرض خیابان وارد لابی شرکت میشود، بعد از هماهنگی توسط فردی تا دفترش همراهی شده و لحظاتی منتظر اجازه ورود میماند، سر میچرخاند و کنجکاو نگاهی به اطراف میاندازد و با دیدن اتاق جلسهی عریض که به کل با شیشه جداسازی شده بهوجد میآید، نگاهش دور تا دور کادر شیشهایی اتاق میچرخد و ناگهان با نگاه راما تلاقی میکند، معذب از حضور او سر جایش صاف میایستد و از فاصلهی ده متری سری به جهت سلام تکان میدهد، راما نگاهی به سر تا پایش انداخته و پوشه در دستش را به فردی که در کنارش قرار دارد، میدهد و به طرفش گام برمیدارد، دمی برای حفظ آرامش درونش میگیرد و انگشتانش را در هم قلاب کرده، حال راما مقابلش قرار گرفته و بدون سلام جملهاش را آغاز میکند: - اینجا چیکار میکنی؟ با نگاهی لرزان بین دو مردمک یخی راما، قلاب انگشتانش را باز کرده و بند کیفش را که ضربدری روی شانه انداخته را کمی میکشد و پاسخ میدهد: - حسین خان خواستن بیام شرکت برای صحبتی. راما سری بیخیال تکان میدهد و نگاه از خط چشم دنبالهدار او برمیدارد که همین لحظه منشی او را دعوت به اتاق حسین خان میکند، نگاه از منشی گرفته و روبه راما: - من دیگه برم فعلا. - اوکی. لبخند مصنوعی زده و با گرفتن دمی وارد اتاق حسین خان میشود، از استرس بازدمش را طولانی بیرون میدهد، مقابل حسین خان میایستد و سلام آرامی میدهد: - سلام. حسین خان نگاه از استایل مرتب او میگیرد و بدون سلام او را دعوت به نشستن میکند، با شک دست از بند کیف میکشد و روی صندلی که حسین خان تعارف زده مینشیند، منشی دیگری وارد شده و قهوهها را روی میز میگذارد، منشی از اتاق خارج میشود و او معذب سر جایش مانده، نگاهش از روی میز بالا میآید و با چرخشی سمت حسین خان که به او زُل زده ثابت میماند، صامت و پر از حسهای متفاوت نگاه از حسین خان میگیرد، حسین خان لبی از قهوه تَر کرده و با شروع کلامش نام تابش را جز اولین دفعات صدا میکند: - تابشِ صبای من!
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
هپ
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
هپ
- 105 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۹۳
- 105 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۹۳
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۹۱
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :