به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
1,053 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
9
تمامی مطالب نوشته شده توسط Taraneh
-
«فصل اول: اینجا، خونه باباست » پارت ۱ لقمه نان و پنیر را به همراه ظرف میوه در کیفش میگذارم، قمقمه آب را در جیب کناری فرو میکنم و چک میکنم که برنامهاش را درست گذاشته باشد «علوم گذاشته، ریاضی و هدیههای آسمانی » نفسم را کلافه بیرون میدهم «باز هم... .»از اشتباه همیشگیاش خندهام میگیرد.کمی سر به هوا و بازیگوش است. غذا که میبینید نفس کشیدن از یادش نرود خیلی است.دیشب هم نزدیک شام گفتم برنامه فردایش را مرتب کند، انگار هُلِ غذا بوده که باز کتابهایش را جابهجا گذاشته است.به ساعت روی مچ دست راستم نگاه میکنم «هنوز پنج دقیقه وقت هست» نامش را بلند صدا میزنم : -پرهام، پرهام، پرهام! -داد نزن، تو حیاطه. لیلی را در درگاه آشپزخانه میبینم.کلافه 《ببخشید》ی زمزمه میکنم و به سرعت از کنارش رد میشوم.کوله پشتی به دست راه پلههای چوبی رنگ را دوتا یکی بالا میروم و به اتاقش میرسم. هدیههای آسمانی را در قفسه میگذارم، فارسی نوشتاری را در کیفش. با صدای بوق سرویس مدرسه پرهام، به قدمهایم سرعت میبخشم. از راه پله سرازیر میشوم و به سرعت خودم را به حیاط میرسانم. به محض اینکه مرا میبیند غُر میزند: - دیرَم شد؛ پس کجایی دو... . اخمهایم را که میبیند مظلومانه سر به زیر میاندازد . خوب میداند وقتی اخم میکنم یعنی یکی از خرابکاریهایش را فهمیدم.کوله را به دستش میدهم.مظلومانه میگیرد و 《ببخشید》 زمزمه میکند.خندهام میگیرد، حتی نمیپرسد چرا اخم کردهام. از صدای بوق دوباره سرویس از جا میپرد .نمیخواهم مدرسهاش دیر شود.نگاهم میکند تا اجازه رفتنش را بدهم.حالت صورتم را حفظ میکنم و فقط میگویم: - اومدی راجع بهش صحبت میکنیم، فعلا برو ! جملهام تمام نشده، مثل تیر در میرود و بلند میگوید: - خداحافظ! - خداحافظ! زمزمه میکنم و پسرک ۸ ساله نمیشنود.تا جلوی در میروم مطمئن میشوم که سوار سرویس شود. امروز هوا سرد و ابری است ، خدا را شکر با سرویس میرود و میآید ، صبر میکنم و با نگاهم ون سبز رنگ را تا زمانی که از شعاع دیدم خارج شود بدرقه میکنم. *** خودم را روی مبلهای کِرِم و راحتی پذیرایی رها میکنم و سرم را به لبهی مبل تکیه میدهم و چشم میبندم« من کجا، پرستاری بچه کجا؟ » - خاطره؟ صدای گرم حامد در گوشم میپیچد.چشم باز میکنم و قامت بلند برادرم اولین چیزی است که میبینم. - جانم! پوست سفیدش با آن لبخندی که میزند چهرهاش را درخشان تر میکند میپرسد: - حالت خوبه ؟ حالم خوب است؟ اگر سردردهای گاه و بیگاهم را فاکتور بگیریم، این روزها، بهترین روزهای عمرم است! ،نگاهم وصل به دریای مهربانی چشمهایش میشود. - خوبم حامد! لبخندش عمق میگیرد - خوبه که خوبی! با مکث ادامه میدهد: - ولی واسه اینکه عالی بشی بلند شو برو یه دوری بزن، حواسم بهت هست خیلی وقته بیرون نرفتی. میرود و نمی داند که غوغا به پا میکند در دلم.حواسش به من هست؟ خودش گفت هست.قند در دلم آب میکنند انگار، بیخودی ذوق میکنم.گفت خیلی وقت است بیرون نرفتم؟ اما خودم یادم نمیآید .آخرین بار کِی بیرون رفتم؟ شاید دو هفته پیش یا دورتر! بلند میشوم، میتوانم قبل از برگشتن پرهام بروم و برگردم.
-
فصل ها: فصل اول « اینجا، خونه باباست» فصل دو « عشق، مثل ققنوسه ... از خاکسترش دوباره متولد میشه » فصل سه « واقعیت مثله سونامی میمونه، میاد، خراب میکنه، میره » فصل چهار « فکر کنم قلبم لرزید » فصل پنج « تو نباید بری، نباید تنهامون بزاری»
-
به نامش؛ به یادش؛ درپناهش! نام رمان: فراموشی میخواهم نویسنده: ترانه مهربان ژانر: اجتماعی، درام. خلاصه و مقدمه: از کودکی روی پای خودمان بودیم. زمین که خوردیم مادری که خاک را مقصر بداند و پدری که دستمان را بگیرد، نبود. خودمان بودیم و خدای خودمان. بزرگتر که شدیم به رغم عادت باز هم دست گذاشتیم روی زانوی خودمان و کارهای شدیم. گشتیم و گشتیم که پیدا کنیم رنگ چشمان و موج موهایمان از کیست...! همه چیز خوب بود... همه چیز خوب بود، اما فقط بود.