رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    520
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

الهه پورعلی آخرین بار در روز مرداد 14 2025 برنده شده

الهه پورعلی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

7 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,158 بازدید کننده نمایه

دستاورد های الهه پورعلی

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Conversation Starter
  • Very Popular نادر
  • Week One Done
  • One Month Later
  • One Year In

نشان‌های اخیر

3

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان‌هاب «منیم گوزل سئوگیلیم و نوای قلبم»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان‌عای شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهند شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان‌هاب «منیم گوزل سئوگیلیم و نوای قلبم»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان‌عای شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهند شد.

  3. سلام گل برای رمانت درخواست رصد بده 

  4. سلام گل برای رمانت درخواست رصد بده 

  5. قشنگم رمانت خیلی خوبه

    اسمت آشناست اهل کجایی

    1. zahraa

      zahraa

      ممنون عزیزم خوشحالم که دوست داشتی

       استان همدان شهرستان ملایر

    2. الهه پورعلی

      الهه پورعلی

      خوشبختم

      موفق باشی

    3. zahraa

      zahraa

      ممنون عزیزم همچنین

  6. قشنگم رمانت خیلی خوبه

    اسمت آشناست اهل کجایی

    1. zahraa

      zahraa

      ممنون عزیزم خوشحالم که دوست داشتی

       استان همدان شهرستان ملایر

    2. الهه پورعلی

      الهه پورعلی

      خوشبختم

      موفق باشی

    3. zahraa

      zahraa

      ممنون عزیزم همچنین

  7. پارت ۱۸ ملیسا گفت: - آره عزیزم تو که این همه علاقه داری باید پی درستو بگیری. پوزخندی زدم و گفتم: - علاقه؟ دیگه ندارم. نیما تشر زد و گفت: - نوا نبینم باز این حرفو بزنیا! جون داداش یکم به خودت بیا، دنیا که به آخر نرسیده. نگاهی کردم بهش، چه داداش مهربونی بود، دلم می‌خواست بغلش کنم و کلی ازش تشکر کنم بابت بودنش در کنارم. لبخندی از جنس خواهرونه بهش زدم و گفتم: - تو یدونه‌ای نیما. از آینه چشمکی برام زد و گفت: - تو هم دردونه منی، فقط اگه قول بدی دختر خوبی باشی. *** نیما دانشگاهمو اکی کرد و مجبورم کرد برم. البته خودم دلم می‌خواست فرحانو فراموش کنم. می‌خواستم تو دلم بکشمش، اما اگه می‌تونستم. دانشگاه رو شروع کردم و سفت چسبیدم به درسام در کنار درس هر روز با ویلیام ملاقات می‌کردم و اونم هر روز منو دعوت به آرامش می‌کرد. حرفاش بعضی وقتا مؤثر بود و بعضی اوقات دیوونگی میزد به سرم. هی فرحانو لعنت می‌فرستادم که زندگیمو از هم پاشوند. اما به قول نیما یه روز می‌اومد که به تنظیمات کارخونه برمی‌گشتم. پامو گذاشتم روی سنگ ریزه‌ها. چه حس خوبی میده. حیاط بزرگ خونه سنگ‌فرش بود و جون می‌داد از ساختمون تا در ورودی و قدم بزنی. با صدای سنگ ریزه‌ها حالم خوب میشد. نگامو چرخوندم سمت حیاطی که همون اوایل ورودمون به این کشور، بابا خریده بود. خیلی بزرگ بود و دوتا ساختمون توش داشت. یکیش برای ما یکیشم برای نیما و ملیسا. گوشه حیاط یه استخر خیلی بزرگ خودنمایی می‌کرد دورتادورشم درختای قدی و گلو گیاه کاشته بودن، چندتا بوته بزرگم بود که به طرح‌های مختلفی کاشته شده بود. نگامو از بوته‌ها گرفتم و دوختم به در ورودی که داشت باز می‌شد. نیما بود، با ورودش به حیاط مثل همیشه با شیطنت ماشینو پارک کرد و اومد سمتم و گفت: - احوال خانوم طلا؟
  8. پارت۱۷ مشتی حواله بازوش کردم، ملیسا که روی صندلی منتظر ما نشسته بود گفت: - آهای منو یادتون رفت. نیما با خنده برگشت سمتش و گفت: - نه قربونت برم، مگه میشه؟ و رفت سمت ملیسا. با حسودی داشتم نگاشون می‌کردم. چرا باید فرحان منو با اون همه تحقیر ول می‌کرد اونوقت همه به عشقشون می‌رسیدن. باز تو دلم فرحانو لعنت فرستادم و بی‌میل با خودم گفتم: - آقا فرحان منم فراموشت می‌کنم حالا می‌بینی، طوری فراموشت می‌کنم که اگه بعداً دیدمت قیافه‌تم یادم نباشه. اخمامو باز کردم و با حفظ ظاهر همراه نیما و ملیسا رفتیم سمت ماشین. نیما گفت: - خب خانوما می‌خوام ببرمتون یکم بگردیم ببینیم دنیا دست کیه. ملیسا با ناز گفت: - آی گفتی عشقم! یه ماه بیشتر شده اومدیم اینجا ولی هنوز خوب نگشتیم. نیما گفت: - پس تا شب درخدمتتونم، خوبه؟ ملیسا جواب داد: - عالیه! نیما برگشت سمت منو گفت: - خوبه آجی؟ لبخند مصنوعی زدم و سرمو تکون دادم. آخه چه فایده داشت الان بگردیم. من که حال و حوصله‌شو نداشتم. بگردیم که چی بشه. اگه الان فرحان بود... اه، باز یاد اون، باز خاطرات اون، خدایا کمکم کن! کمکم کن فراموشش کنم. نشستم توی ماشین و سریع شیشه رو باز کردم. نفسم داشت بند می‌اومد، حالم خیلی بد بود، دلم می‌خواست از بلایی که سر دلم اُوُرد جیغ بزنم و کل دنیا رو خبردار کنم. نیما حین رانندگی برگشت سمتم و گفت: - نوا عزیزم، دیگه وقتشه برگه‌هایی که از دانشگاهت گرفتمو استفاده کنیم. دانشگاه‌های اینجا با رتبه‌ای که تو داری راحت قبولت می‌کنن. با بی‌حوصلگی گفتم: - وای نیما بس کن تو رو خدا! من حالشو ندارم برم. دستشو روی فرمون تنظیم کرد و باز برگشت سمتم و گفت: - نه بابا! استراحت بسه دیگه، همین فردا اقدام می‌کنم.
  9. پارت۱۶ حرفشو قطع کرد، می‌دونست متنفرم از اینکه اسم بدی رو مادرم بذاره، چون اون پاک بود؛ از همه لحاظ، ولی بابای نامردم فکر می‌کرد اون شب با میل خودش کنار یه مرد دیگه بود. با این فکرا صدام رفت بالا و بی‌فکر گفتم: - اسم مادر منو به زبون کثیفت نیار، تو اونو کشتی! یادته که با کارات کشتیش. اون‌موقع منم مُردم، ادلانم کارای تو ازمون گرفت. تو دیگه پسری به اسم من نداری، این هزار بار! با داد گفتم: - بفهم! یه دفعه با سیلی که به صورتم خورد گوشم سوت کشید. نایستادم و با قدمای تند از پله‌ها رفتم بالا و رفتم داخل اتاق. درو قفل کردم و با وحشیگری هرچی دم دستم بودو لگدمال کردم. خسته که شدم نشستم رو زمین و به سقف خیره شدم، اصلاً من برا چی زنده بودم؟ *** نوا - اصلاً دست خودم نیست، آقای دکتر. پسره با اون هیکل ورزیده و اخم روی پیشونیش که منو یاد فرحان می‌نداخت، گفت: - خانوم میشه بگین شما از کی اینطور شدین؟ یه نگاه بهش انداختم، درسته دکتر بود اما دلیل نداشت همه چیزو بدونه، گفتم: - همینطوری از چند وقت پیش. نیما مصرانه گفت: - نه آقای دکتر، قضیه‌ش مفصله، یه... یه شکست عشقی بود، بعد از اون کلاً یکی دیگه شده. با عصبانیت به نیما نگاه کردم. اصلاً چه لزومی داشت منو بیاره، روانپزشک تو ایران برده بودن دیگه بسم بود. من که خوب بودم، اصلاً نمی‌دونم این دکتر دورگه رو از کجا پیدا کرده بود. من که هر کاری هم بکنم هیچوقت فرحان از مخم نمیره، حتی واسه یه لحظه نمی‌تونم فراموشش کنم. اینا چرا دارن انقدر تلاش می‌کنن. دکتر ویلیام منسون از قرار معلوم یکی از بهترینای کانادا بود و تو کار خودش خیلی خبره بود. بهش می‌اومد هم سن نیما باشه. خیلی هم اتو کشیده و مرتب بود. بعد از کمی سؤال جواب، یه نسخه برام نوشت و گفت هر روز باید برم پیشش مشاوره. دلم می‌خواست نیما رو بزنم، دوست نداشتم برم دکتر. از مطب شیکو تر و تمیزش خارج شدیم و نیما گفت: - برت می‌گردونم به تنظیمات کارخونه، حالا ببین کی بهت گفتم!
  10. پارت۱۵ سمیرا به جمعمون پیوست و پیش گیسو نشست. مشغول پچ‌پچ شدن، نمی‌دونم چرا هر از گاهی اسم نوا می‌شنیدم. سمیرا آروم داشت می‌گفت: - جدی میگی؟ وقتی دیدن دارم نگاشون می‌کنم صداشونو کم کردن و دیگه چیزی نشنیدم. شاید امیر با گیسو درمورد رابطه منو نوا حرف زده بود و الان گیسو داشت برا سمیرا تعریف می‌کرد، شایدم... . چه می‌دونم اصلاً بذار همه بدونن. بذار بدونن من چه اشتباه بزرگی کردم. شاید یه روز به گوش نوا رسید و برگشت پیشم، اما زهی خیال باطل! ارشیا با سردی نگام می‌کرد. همون موقع‌هام می‌فهمیدم چشمش دنبال نواست، الانم همینطور بود. حتی روزای اولی که با نوا کات کرده بودم، یه روز خفتم کرد و کلی بدو بیراه بارم کرد و گفت: - توی لاشی اگه نمی‌خواستیش چرا عاشقش کردی؟ لیاقتشو نداشتی تو، نه خودت نگهش داشتی نه گذاشتی مال من باشه. بعدم محکم پسم زد و رفت. عجیب بود که بدون حرف وایسادم و به بدوبیراهاش گوش دادم، حتی وقتی یقمو گرفت، نخواستم ولم کنه. حق داشت اگه نوا مال اون می‌شد با اون همه عشق خوشبختش می‌کرد، اما من نمی‌تونستم نوا رو با یکی دیگه ببینم، اون روز، روز مرگ من بود. کلاسای امروز یکی یکی تموم شدن و گیسو پیشنهاد داد با سمیرا و محسن پنج‌تایی بریم گردش. حوصله‌شو نداشتم اما انقدر اصرار کردن که مجبور شدم باهاشون برم. رفتیم قهوه‌خونه و غذاخوری و پارک. اصلاً بهم خوش نگذشت. بعد از چند ساعت منو رسوندن خونه و رفتن. کفشامو درآوردم. قبل از اینکه وارد خونه بشم دیدم صدای آشنایی داره میاد. از خشم دستامو مشت کردم. می‌خواستم برگردم که ترلان گفت: - آهان فک کنم فرحان هم اومد. به اجبار وارد ساختمون شدم. بابا با اون زنیکه عفریته روی مبل نشسته بودن و با دیدن من سلام کردن. همیشه می‌دونستن که ازشون بدم میاد ولی زن بابا شکیلا از جاش بلند شد و با عشوه خرکی گفت: - به به آقا فرحان گلمون! نیستی گل پسر؟ اگه دست خودم بود می‌رفتم اون موهای زرد چندششو می‌کردم تو حلقش، بابا گفت: - خانوم این پسر از اول بی‌معرفت بود، خودت که یادته. بلند شد و اومد سمتمو گفت: - مگه نه پسرم؟ آروم از زیر لبام غریدم: - من پسر تو نیستم! اخماش رفت تو هم و تا رسید به من دستشو محکم گذاشت رو شونه‌م و اونم با خشم غرید: - آره پسر من نیستی، پسر یه زن... .
  11. پارت۱۴ پوزخندی زدم و گفتم: - بشین بریم بی‌خیال. بی‌حرف نشست و ماشینو روشن کرد. رسیدیم دانشگاه و از ماشین پیاده شدیم. هنوز وقت داشتیم، رفتیم سمت بوفه و امیر چندتا کیک و آبمیوه گرفت و گفت: - یادم رفت تو خونه بهت صبحونه بدم، تو که چیزی نمی‌خوری عین بچه‌ها باید بهت برسم. با قدردانی نگاش کردم که گفت: - ببین به خاطر تو به گیسو گفتم خودش بیاد، قرار بود برم دنبالش. ناراحت جواب دادم: - ای بابا می‌رفتی خب، من‌ که مهم نبودم. اخم کرد و گفت: - تو عین داداشمی دیوونه! گیسو نامزدمه دیگه دوستم نیست که از دستم عصبی بشه! ادامه داد: - راستی فرحان محسن می‌گفت عروسی رو با تولد سمیرا تو یه روز انداخته، یادت باشه موقع رفتن کادو تولد بگیریم. یاد پارسال افتادم که رفتیم تولد سمیرا، محسن براش جشن گرفته بود. اون موقع نوا هنوز باهام صمیمی نشده بود و هنوز انقدر بهش وابسته نشده بودم. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: - من نمیام امیر، بهتره اون روز خودت بری. با حرص گفت: - تو غلط می‌کنی نمیای! با هم می‌ریم ناسلامتی عروسی بهترین دوستته. با شنیدن صدای گیسو بحثو نصفه کاره گذاشتیم و امیر گفت: - پاشو بریم سر کلاس تا دیر نشده. گیسو همراه امیر، منم پشت سرشون راه افتادم و رفتیم سمت کلاس. توی درس‌ها کاملاً اُفت کرده بودم. تو این یه ماه یه نمره خوب نداشتم، همه استادا می‌گفتن این ترمو میفتی ولی اصلاً برام مهم نبود. رسیدیم کلاس و باز عین همیشه با چشم غره‌های بچه‌ها روبه‌رو شدم همه ازم متنفر شده بودن فکر می‌کردن واقعاً نوا رو دست انداختم‌ و بازیش دادم. درصورتی که اینطور نبود، من خواسته و نخواسته وابستش شده بودم و بزرگ‌ترین اشتباه زندگیمو مرتکب شده بودم. پشیمون بودم اما چه فایده که دیگه دیر شده بود. محسن اومد سمتمون و سلام کرد و با خنده رو به من گفت: - چطوری ریشو؟ نیشخندی زدمو گفتم: - چیه بهم نمیاد؟ خندید و دستشو کشید رو ریشام و گفت: - چرا اتفاقاً پریشونی بهت میاد اما برا جشن عروسی من میری قشنگ میشی میای. دوست داشتم بگم نمیام اما واقعاً زشت بود. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: - حالا ببینیم.
  12. پارت۱۳ انگار که چشمش افتاد به پام چون سریع گفت: - با پات چیکار کردی؟ صبر کن برم دستمال بیارم. رفت سمت میزو دستمال اُوُرد و با لبخند گفت: - منو باش اومده بودم یه چیز دیگه بهت بگم با دیدنت اصلاً یادم رفت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چی؟ بگو. همونطور که داشت خون پامو پاک می‌کرد گفت: - عروسی دعوتیم پسر، عروسی بهترین رفیقمون. هنوز متوجه نشده بودم که خودش گفت: - محسن داره عروسی می‌کنه. پوزخند نشست روی لبم. براش خوشحال بودم اما به همه حسودیم می‌شد؛ چرا اونا باید به عشقاشون می‌رسیدن و من نه؟ با یادآوری اینکه چند روز دیگه هم عقدو عروسی ترلانه لبخند محوی نشست روی لبم. امیر آروم گفت: - ببینم قرصاتو نمی‌خوری؟ با اخم زل زدم تو چشاش: - چرا می‌خورم. دوباره گفت: - پس چرا حالت اینجوری بود؟ باید یه بار دیگه بریم دکتر. با عجز گفتم: - خب حالا بذار عروسی تموم شه بعد. «باشه‌»ای گفتو رفت سمت اتاقم بعد از چند دقیقه با یه شلوار جین و پیرهن هاوایی رنگ اومد بیرونو گفت: - خب پاشو ساعت نُه کلاس داریم باید بهش برسیم. از حرص دندونامو به هم ساییدم و دستمو مشت کردم و گفتم: - بابا امیر من نمیام بی‌خیال شو! خودت برو دیگه. امیر هم عین من با حرص گفت: - برو بابا! مگه دست توئه؟ من میگم کجا بریم کجا نریم. لباسارو پرت کرد سمتم و گفت: - تا من ماشینو روشن می‌کنم اینا رو بپوش بیا. بدون توجه به حرفم رفت از خونه بیرون. شیشه خورده‌ها رو با دستم جمع کردم و با بی‌حالی شلوارو تنم کردم رفتم تو اتاقو پیرهن سرمه‌ایمو برداشتم و پوشیدم. وقتی منو دید از ماشین پیاده شد و گفت: - ای بر ذاتت لعنت! من این پیرهنو دادم مرتیکه؟
  13. پارت۱۲ لعنت به من که هر کاری کردم، خودم کردم. جعبه قرصامو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون، باید بعد صبحونه قرص می‌خوردم. صبحونه که چه عرض کنم، ترلان خونه نبود تا به زور یه چیزی بهم بخورونه، خودم هم حالشو نداشتم، یخچالو باز کردم و یه تیکه کیک کوچیک گذاشتم دهنم. قرصامو که خوردم روی مبل دراز کشیدم و رفتم تو فکر، تولد نوا نزدیک بود چقدر دلم می‌خواست باز براش تولد بگیرم. سورپرایزش کنم و بگم که برای همیشه عاشقت می‌مونم. اما من با نامردی تمام اونو از خودم رونده بودمش. یاد گریه‌ش افتادم اخم روی پیشونیم نشست. گریه می‌کرد و می‌گفت؛ «مگه من چیکارت کردم چرا می‌خوای ولم کنی.» دستامو گذاشتم روی سرمو فشار دادم. می‌گفت؛ «تو که دوستم نداشتی چرا عاشقم کردی؟ لعنتی! من همه دنیا رو به پات می‌ریختم کاش نمی‌رفتی!» اشک نوا اومد جلوی چشمم. جری شدمو گلدونو از روی میز برداشتم، با صدای خورد شدن گلدون کفری‌تر شدم و خواستم گوشیمو پرت کنم سمت آینه که یادم افتاد عکسای نوا توشه. شیشه خورده‌ها رو با پام لگد کردم. داشت حالم نامیزون می‌شد باز هیچی دست خودم نبود. سوزش شدیدی تو پام حس کردم، نگام که به پام افتاد زمینو غرق خون دیدم. لامصب! از عصبانیت زیاد و حرص و پشیمونی داد بلندی زدم. داد زدم و همونجا نشستم روی زمین، اشکم جاری شد و هق‌هقم بلند شد. خدایا این چه غلطی بود من کردم سختی‌های زندگیم بس نبود؟ پاهامو کشیدم تو شکممو سرمو گذاشتم رو زانوهام و با صدای بلند گریه کردم. نگام افتاد سمت شیشه خورده‌ها، به سرم زده بود بردارم و شاهرگمو بزنم تا خلاص شم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای آیفون اومد. قصد نداشتم درو باز کنم حالا هر کی که بود، اما طرفم دست بردار نبود. حدس زدم که امیر باشه. بلند شدم و با اون پای زخمی رفتم سمت آیفونو بازش کردم. خودش بود. اومد داخلو درو پشت سرش بست. با صدای بلندی گفت: - باز اینجا چه خبره؟ یکی اینجا معرکه گرفته؟ تا نگاهش به من افتاد، حرفشو خورد و دوید اومد سمتم. با دیدنم نشست کنارم و عین یه برادر منو کشید تو بغلش. اشکامو با آستینم پاک کردم که نبینه. با مهربونی گفت: - فرحان تو رو خدا بس کن. باز چرا همه جا رو بهم زدی؟ سرمو بلند کردم و نگام افتاد تو چشاش انگار داشت با تحقیر نگام می‌کرد. گفتم: - به خدا نمی‌دونم! امیر دست خودم نیست. دستشو گذاشت رو شونه‌م و گفت: - چرا دست خودت نباشه؟ من که نمی‌گم یه شبه فراموشش کن چون نشدنیه، ولی کم‌کم میشه، من مطمئنم. سرمو برگردوندم سمت دیگه و با چونه‌ای لرزون گفتم: - کاشکی می‌شد!
  14. پارت۱۱ خوابشو دیدم چه خواب قشنگی من شبا اینجا مستم دیگه از دست آسام خسته‌م منو زخم عمیقو منو شاهرگو تیغو منو خط کشیای رو دستم منو هق‌هقو یادت منو دلی که می‌خوادت منو تنها گذاشتی می‌ترسم الو عشقم کجایی الو عشقم کجایی الو عشقم کجایی با کی نشستی حالت چطوره تو آروم یا مستی الو عشقم کجایی من خوابت رو دیدم یه تار موتو به دنیا نمیدم خوابتو دیدم خواسم ببوسمت از خواب پریدم بازم نبودی و اشکام چکیدن خوابتو دیدم" با زدن گیتار انگار روح به بدنم برمی‌گشت درسته که از دلتنگیم چیزی کم نمی‌شد اما تنم جون تازه‌ای می‌گرفت. گیتارو گذاشتم رو میزو بلند شدم. رفتم جلوی آینه، نگاهی به صورتم انداختم ریشای بلندم روی صورتم زار میزد. قیافه‌م به کل عوض شده بود، کجا بود فرحانی که دم از انتقام میزد؟ اگه می‌دونستم کار به اینجا می‌کشه هیچوقت حرفشم نمی‌زدم، اصلاً گور بابای زندگیم! نوا یه جوری عاشقم کرده بود که از زندگیم هم دست کشیده بودم. نگاهی به هیکلم انداختم، قشنگ معلوم بود لاغرتر شدم. هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت، موهامو با دستم به سمت بالا حرکت دادم، موهای بلندم دوباره رو پیشونیم ریختن. نوا عاشق این‌ کار بود، موهامو هی مشت می‌کرد و قاطی می‌کرد منم می‌خندیدم و از حرکاتش لذت می‌بردم.
  15. پارت۱۰ دیگه از دست آسام خسته‌م منو زخم عمیقو منو شاهرگو تیغو منو خط کشیای رو دستم منو هق هقو یادت منو دلی که می‌خوادت منو تنها گذاشتی می‌ترسم الو عشقم کجایی الو عشقم کجایی الو عشقم کجایی با کی نشستی حالت چطوره تو آروم یا مستی الو عشقم کجایی من خوابت رو دیدم یه تار موتو به دنیا نمیدم خوابتو دیدم خواسم ببوسمت از خواب پریدم بازم نبودی و اشکام چکیدن خوابتو دیدم تو خواب عزیزم یارت رو دیدم دیدم تو هم دوسش داری شدیدن خوابتو دیدم اونم چه خوابی پوشیده بودی یه پیرهن آبی ست کرده بودی طبق سلیقه‌م زده بودی رولتریک خریدم چه ست قشنگی پیرهن آبی و چشای رنگی بی‌معرفت رفت نزد یه زنگی
×
×
  • اضافه کردن...