رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    855
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

Shahrokh آخرین بار در روز فروردین 13 برنده شده

Shahrokh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

6 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,690 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Shahrokh

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر
  • Posting Machine نادر
  • Very Popular نادر

نشان‌های اخیر

37

اعتبار در سایت

  1. و با این همه، در ژرف‌ترین لایه‌ی این تاریکیِ بی‌نشان، نجوایی مبهم به گوش می‌رسد؛ نه وعده‌ی نجات، نه بشارتِ سپیده، تنها صرفِ آگاهی از اینکه این سیاهی نیز آیتی‌ست و هر آیت را تأویلی‌ست. شاید این فروشدن، نه پایانِ راه، که ابتدایِ تهی‌شدن باشد؛ خلعِ نام‌ها، ریختنِ صورت‌ها، و عریان‌شدنِ جان از هر آنچه به گمان، معنا می‌خواندیم. در این وادی، نه دعا کارگر است و نه فریاد؛ سالک را می‌باید به سکوت پناه برد، تا حقیقت خود، بی‌واسطه و بی‌اجبار، رخ بنماید. چه بسا آنچه من سیاهیِ بالاتر از سیاهی می‌پنداشتم، سایه‌ی نوری‌ست که طاقتِ دیدنش را هنوز ندارم؛ که چشم، پیش از رؤیت، باید به تاریکی خو کند. پس می‌ایستم، نه از سرِ امید، نه از بیمِ هلاکت؛ می‌ایستم چونان کسی که دانسته است راه، گاه از دلِ گم‌شدگی می‌گذرد و حقیقت، گاه در هیئتِ فقدان خود را آشکار می‌کند.
  2. باورِ اقامت در این روزگار بر من دشوار افتاده است؛ گویی روح من به این ایام تعلّقی ندارد و از ساحتِ آن بیرون افتاده است. چنین ملالِ ژرف و ویرانیِ خاموش، این حد از دلمردگی و بی‌زندگی را هرگز تجربه نکرده بودم؛ سقوطی آرام اما بی‌امان، تا آستانه‌ی تهی‌بودن، آنجا که معنا فرو می‌ریزد و هستی رنگِ انکار می‌گیرد. اندوه، از هر سوی وجودم را محاصره کرده است؛ چنگال‌های زهرآگینش را در تاروپود جانم فرو برده و خونِ امید را با ولعی شگفت می‌مکد. نمی‌پنداشتم غم، چنین خصمانه و تشنه‌کام، بر بقای من قیام کند. اکنون در برزخی ایستاده‌ام میان بودن و نبودن، میان ناله و سکوت. بگو، آیا هنوز راهی به نجات باقی‌ست؟ یا آنچه رهایی می‌نامیدیم سرابی بود در کویرِ وهم؟ به کدامین امید دل خوش دارم وقتی به این مکاشفه‌ی سهمگین رسیده‌ام که ورای سیاهی، تاریکیِ دیگری‌ست؛ عمیق‌تر، بی‌نام‌تر، و هولناک‌تر؟ زین پس بالاتر از سیاهی هم وجود دارد...
  3. اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی می‌شود و من از صلابتِ سنگ‌ها و قطعیتِ دیوارها خسته می‌گردم، به تو می‌اندیشم چونان امکانِ دیگرگونه‌ بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رساله‌ای که زندگی بی‌اعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از این‌که روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخه‌ای دیگر از تکوین یا در حاشیه‌ای فراموش‌شده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموخته‌ام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتن‌اند.
  4. گاه می‌اندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛ نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان، شکافی ظریف در پیوستار عادت. آمدنت یا حتی امکان آمدنت، چنان بود که انگار «معنا» برای لحظه‌ای کوتاه از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد. من به تو نرسیدم، چرا که رسیدن، مقوله‌ای است زمینی و ما در افقی نابرابر تنفس می‌کردیم. تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی و من هنوز در هزارتوی «شدن» دست‌وپا می‌زدم. عرفا می‌گویند هر آن‌چه از دست می‌رود یا زود آمده یا دیر معنا شده است. پس تو را نه گم کردم و نه فراموش؛ بلکه به لایه‌ای ژرف‌تر از آگاهی واگذار نمودم، آنجا که نام‌ها فرو می‌ریزند و اشیاء از بارِ تعریف تهی می‌شوند. در آن اقلیمِ بی‌زمان، تو به «اشاره» بدل شدی، به مکثی قدسی میان دو تپشِ هستی.
  5. #پارت سیزدهم چادر رو روی سرش مرتب کرد و دست مهشید رو کشید تا پشت سرش از کنار محمود رد بشن، که قدمی جلو اومد و مقابلشون ایستاد. - تو بمون باهات کار دارم. توی صورتش چشم درشت کرد. - من با شما کاری ندارم. محمود پوف کوتاهی کشید و پلک زد. آرومتر از قبل جوابش رو داد که مثلا مهشید نشنوه. - به نفعته گوش بدی، یلدا! از اینکه با پررویی اسمش رو بدون پسوند و پیشوند صدا میزد و راحت رفتار می‌کرد، کفری شد ولی لحن تهدیدگونه‌ش اون رو از رفتن باز داشت. - تنها باشیم بهتره! دست مهشید رو محکم‌تر فشرد. این رو دیگه تاب نمی‌آورد و قصد داشت از کنارش رد بشه ولی محمود با پررویی به صورت مهشید سر کج کرد. - تو برو خونه‌ی یلدا اونم زود میاد. هنوز داشت باتعجب و طلبکار نگاش می‌کرد که محمود کلید توی دستش رو کشید و از دستش درآورد. دسته کلید رو به طرف مهشید گرفت. مهشید زل‌زل به شاخ و شونه‌ای که این دو نفر با چشم به هم می‌کشیدن، خشک شده نگاه می‌کرد. تصمیم گرفت لجبازی رو تموم کنه؛ پس به سمت مهشید سر رو به تایید تکون داد. - برو خونمون، منم پشتت اومدم. نگاه مهشید بین اون و محمود چرخید. آخرش کوتاه اومد و زیر لب گفت: - زودی بیاها… و بعد دسته کلید رو از دست محمود قاپید و ادامه‌ی کوچه‌ی خلوت رو دوید. نفسش رو با حرص خالی کرد و از پایین نگاهی سربالا به محمود رفت. - تا کسی نیومده زودی بگو حرفت رو! محمود صاف ایستاد و موهای آب و جارو کشیده‌ش رو دست کشید که به مدد ژل و تافتی که زده بود، یه اینچ هم تکون نخورد. - نگو که حرف دل من رو نمی‌دونی یلدا خانووم! این یلدا خانومی که گفت از لحاظ ادای احترام و اینا نبود، انگار پشتش کوهی از حرص و عقده خوابیده بود. - حرف دل شما به من مربوط نمیشه آقا محمود! خوبش شد، موشک جواب موشک تا اون اینطوری صداش نزنه. - مربوطه، خودت هم می‌دونی مربوطه، از بچگی‌مون مربوط شده! لبش رو از داخل جوید، یه کم تپش قلب گرفته بود، چرا لحنش اینطوریه؟! تن و بدنش رو داره به لرز درمیاره. - من و شما هیچ وقتی به هم ربط نداشتیم و نخواهیم داشت! لرزش صداش رو خودش هم شنید و از خودش کلافه شد. محمود دو قدمی که دقایقی قبل عقب رفته بود رو پر کرد و مستقیم به صورتش نگاه کرد. چشماش پرمدعا بودنش رو فریاد میزد. - من از وقتی خودم رو شناختم، تو رو دوست داشتم، حالا ندیدی و نذاشتن که ببینی تقصیر من نیست. صورتش داغ کرد، انتظار این اعتراف رو اونم اینجا نداشت. کاش به حرف مهشید گوش داده بود و از کوچه اصلی برمی‌گشتن. برعکس مهشید که از این کوچه پشتی می‌ترسید، اون همیشه عاشق خلوتی اینجا بود، البته از این به بعد نه! - منظورت چیه؟! اصلا از من چی می‌خوای؟ محمود یه قدم دیگه جلو اومد که چشماش روی فاصله‌ای که داشت اینچی میشد رفت و برگشت. - می‌خوام باهام دوست بشی، اونم نه دوست ساده، دوست دخترم! از اینهمه وقاحتش در لحظه، هم ترسید و هم شرمش اومد. چشمای سیاهش رو به روش تنگ کرد. - خجالت بکش، دوست دختر چیه؟! نمی‌ترسی به یاسرمون بگم، قیمه قیمه‌ت کنه؟ انتظار داشت یادآوری اسم یاسر، محمود رو از تک و تا بندازه ولی اون توپ رو جای دیگه انداخت. - اگه الان جای من اون پسر نچسب، علی کوچولو هم بود، همین رو می‌گفتی؟! اینکه اسم علی رو با سخیف‌ترین لحن به زبون آورد به کنار ولی از اینکه مبادا چند باری که با علی از این کوچه رد شدن رو دیده باشه قلبش به درد اومد. - اینکه من ازت خوشم نمیاد به هیچ آدمی ربط نداره محمود خان، که اگه یه پسر فقط روی زمین باشه و اونم تو باشی، بازم باهات دوست نمیشم‌! حرفش کاری بود که محمود تکونی خورد و صدای حرصی دندونای چفت شده‌ش به گوش رسید. - حرف آخرت یعنی اینه؟! مصمم گفت، چون مطمئن بود هیچ‌وقت دلش نمی‌خواد با محمود کوچک‌ترین ارتباطی داشته باشه چه برسه به دوستی و در نهایت عشق و عاشقی! - حرف اول و آخرم اینه. صورت محمود در لحظه سرخ شد و با غضب سرش رو تکون‌تکون داد. - برو... امیدوارم رو حرفت بمونی! تهدیدش ته دلش رو لرزوند ولی سعی کرد خودش رو محکم نشون بده. از گوشه‌ی چادرش گرفت و با قدم‌هایی محکم از کنار محمود گذشت. باقی کوچه رو بدون برگشتن به عقب با قدم‌هایی تندتر ولی نه به حالت دو به انتها رسوند، با دلی که تا خود خونه، آروم نگرفت.
  6. #پارت دوازدهم به رضا که آخرین کارتن وسایل رو با کمک مصطفی توی ماشین باری گذاشتن، سینی چای رو تعارف کرد. زضا با لبخند لیوان چای رو با یه حبه قند برداشت و تشکر کرد ولی مصطفی از برداشتن خودداری کرد. - دستت درد نکنه یلدا خانم، من باید زودی برگردم، سالن استخر کسی نیست! فرزان خانم، مادر زهره پرسروصدا ازش تشکر کرد. یکی از خانم‌های سن و سال‌دار و با تجربه‌ی محله‌ی باصفامون بود. - ننه انشالله عروسیت بیام با آبکش آب بیارم! به اصطلاح بامزه‌ش لبخند زد، مگه با آبکش هم میشه آب آورد؟! - ننه فرزان تو که داری میری شیراز، دیگه کی بشه تا بیای؟! فرزان خانم به روی رضا پسر خوشرو و خوش زبون محله چشمک زد. - ننه قول میدم هر کدوم عروسیتون دعوتم کردید، جلدی بیام! کوچه از تعداد همسایه‌های مشایعت کننده‌ی یکی از قدیمی‌های محل رفته‌رفته پر میشد. دیگه کم‌کم وسایل خونه جابجا شده و برادر بزرگ‌تر زهره که خودش شش سال پیش به شیراز مهاجرت کرده بود، رو به مادرش گفت: - جستی خدافظی‌هاتون رو بکنید تا روشنه هوا راه بیفتیم. اسباب‌کشی با کمک همسایه‌ها و بچه‌های محل زودتر از چیزی که فکر می‌کردن، تموم شد و لحظه‌ی خداحافظی رسیده بود. بابا حیدر، پدر زهره توسط مردایی که این‌ساعت توی محل حضور داشتن، به ترتیب به آغوش کشیده شده و گرم وداع میشد. دخترا هم دور زهره که چند وقتی به کمک واکر به راه افتاده بود، محاصره شده و چشماش هنوز نرفته پر از اشک و دلتنگی بود. چادر رنگیش رو به دورش مرتب کرد و توی هیاهوی دخترا به صدا دراومد. - اینجور که شماها آب غوره راه انداختین، دل آبجی‌مون رو خون کردید هنو نرفته! مهشید که هر ثانیه یه بار آب دماغش رو بالا می‌کشید، نق زد. - اگه این زهرای ورپریده به همین عباس خودمون رفته بود و شوهر شیرازی دلش نمی‌خواست، الان ننه فرزان هم مجبور نمیشد برگرده شیراز. البته که ازدواج بچه‌های ننه فرزان به اقوام شیرازیشون توی این تصمیم مهاجرت تاثیر داشت ولی بهشون حق می‌داد که بخوان توی شهر آبا و اجدادیشون باقی زندگی رو پشت سر بگذرونن. به روی مهشید با چشم انداختن به زهره‌ی ماتم زده توبیخ‌گر گفت: - ببخشید که از شما اجازه نگرفت مهشید بانو، بعدشم دارن برمی‌گردن به شهر و دیار خودشون، خب! مژگان پس حرف اون رو گرفت و با اینکه نگاش اشکی بود رو به زهره گفت: - میان بهمون سر می‌زنین زهره، تازه ما هم توی تعطیلات مدرسه میایم شیراز دیدنتون. دونه‌دونه زهره رو به آغوش کشیدند و با وجودی‌که دوریش بعد این‌همه سال دوستی خیلی سخت و دردناک بود ولی با لبخند آنها رو مشایعت کردند. کوچه از تعداد آدم‌ها کاسته شد و دخترا هم بعد کلی دردودل به خونه‌هاشون برگشتن و اون موند و مهشید. - مامانت رفت خونه خاله منیر انگار! رو به مهشید سرش رو تکون داد. - آره رفته نقشه‌ی جدید قلاب‌بافیش رو یاد بگیره! مهشید دستش رو گرفت و کشید. - بیا تو هم بریم خونه‌ی ما! ابروهاش رو بالا انداخت و اون رو به سمت خودش کشید. - نه، خونه‌ی ما کسی نیست. مامانم گفت بعد راه انداختن زهره برگردم. مهشید حرصی شد. - مگه قرار نبود باهام ریاضی کار کنی؟! گوشه‌ی لبش از حرصی که الکی می‌خورد ، کش اومد. - برو به مامانت بگو، تو بیا بریم خونه‌ی ما. از کوچه‌ی پشتی به سمت خونه‌شون راه افتادند. مهشید با صدایی نازک کرده گفت: - هی از این پشت مشتا میای که علی ببینتت، خفتت کنه؟! بازوش رو ویشگون گرفت که خیلی لوس خودش رو جمع کرد. - پیشی کوچولو مودب باش، بعدشم این حرفا هنو واسه دهن تو زوده. هنوز به وسطای کوچه‌ی همیشه خلوتشون نرسیده بودن که صدای پای کسی از پیچ قبلی اومد که روی برگای خشک کشیده میشد و باعث شد که اون و مهشید از حرکت بایستند. چشماش به چشمای برق افتاده‌ی محمود نشست که بر عکس همیشه، تک و تنها بود. لبخند کجی که زد، تیر شد و به چشم اون زخم زد. - سلامت رو خوردی مهشید کوچولو؟! نوع سوالش رو به مهشید بود ولی چشماش خیره، اون رو می‌پایید. مهشید در لحظه اخماش توی هم رفت. - مگه بهت سلام بدهکارم؟ وا؟!
  7. هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظه‌ای کنار خاطرات خاک گرفته‌ام می‌ایستم؛ خاطره‌ای که به حاشیه رفته‌است اما نمرده. طلوع با نور بی‌رحمش خیال را پس می‌زند، بااین‌همه عطر کالبدش رهایم نمی‌کند و مرا به کوچه‌ها و «نشد»های دور بازمی‌گرداند. ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمام‌ماندنش می‌سوزیم؛ از حرف‌هایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد. شب دوباره پناه می‌شود؛ جایی برای سکوت، اشک‌های آرام و دوام‌آوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا می‌رسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطره‌ای متروک که در آستانه‌ی جانم نفس می‌کشد.
  8. و با هر سپیده‌ای که از پسِ تاریکی می‌دمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه می‌کشد: شاید دلتنگی، خود، گونه‌ای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطره‌ای دور، چون آینه‌ای جوانه‌زن حقیقتی فراموش‌شده را پیش چشمم می‌گشاید. شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمه‌ای ژرف‌تر باشد؛ سرچشمه‌ای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان می‌افروزد. پس این فراق، اگرچه می‌سوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شب‌های بی‌انتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش می‌نمایاند.
  9. به آنان که ما را رها نمودند،

    در خاک خالی،

    بی‌آب و گیاه،

    بی‌هیچ اشک و آه،

    بگویید:

    ما ریشه در خویش داشتیم 

    و سبز گشتیم

    و سبز خواهیم ماند.🌱

  10. شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟ خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد. همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو. آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…
  11. چون دل در هاله‌ای از مه پیش می‌لغزد، می‌فهمد که راهِ انسان بر خطی استوار نیست؛ عرصه‌ای‌ست سایه‌گون و بی‌نشانی، که در آن نه یقین دوام دارد و نه آرامش پناهی می‌یابد. در این خلأ، اندوه به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل می‌شود؛ لباسی که هر روحِ آگاه محکوم به پوشیدنش است. دل درمی‌یابد که هر امید خارِ پنهانی در مشت دارد و هر تمنّا، خون‌بهایی خاموش. و سرانجام، سکوتی سنگین فرود می‌آید نه تسلیم، که وقوف به ناتوانیِ خویش. رهایی نیز نه در گریختن، که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه می‌گیرد. پس دل، به آهستگی، از میانِ سایه‌ها عبور می‌کند؛ به امیدِ شراره‌ای خرد، که روزی ظلمت را پس بزند.
  12. # پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکی‌هایی که دور خودش چیده بود، پر می‌کرد. کنارش روی زانو نشست و به چهره‌ی گرفته‌اش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچه‌ننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچ‌وقت تنها نمی‌موندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو می‌کرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشه‌ی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دل‌نگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلک‌هاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیل‌ها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچه‌دار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچه‌های محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم این‌همه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافه‌ی غصه‌دار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط می‌انداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار می‌خوردن. مامان براش قرمه‌سبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو می‌رسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمه‌سبزی‌هات می‌ریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزه‌ی حنا می‌گیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمه‌سبزی آخه. با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و تاکیدوار گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزه‌ی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقابش نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم می‌گفت، قرمه‌سبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن لیوانی آب، لقمه‌های پشت‌هم از غذا رو که بی‌فاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دست‌پخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفته‌ی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمه‌سبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمه‌سبزی‌های خاله منیر خیلی خاص و خوشمزه‌ست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقه‌ایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یک‌هو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکس‌العمل هیجانی اون متعجب شده بود، تند‌تند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی می‌گفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونه‌ی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونه‌شون رو بزنه. مامان این‌بار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپ‌چپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خنده‌ی مامان پر رنگ‌تر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که می‌گفت خانم آشتیانی از خونواده‌ی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایه‌ن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دست‌دست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونواده‌ش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا می‌شناسن؟! مامانش لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و جرعه‌ای ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دل‌آشوبه از این به بعد دست از سرش برنمی‌داشت که هر بار با شنیدن این اخبار اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیق‌تر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمی‌خواد اخمات رو توی هم کنی، پری می‌گفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونه‌شون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شده‌اش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غش‌غش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو!
  13. در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخ‌کام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمی‌یابد که رنج، نه واقعه‌ای بیرون از او، بلکه سایه‌ای ذاتی‌ست؛ سایه‌ای که با هر آرزو فربه‌تر می‌شود و بر دیواره‌ی جان می‌خزد. آنگاه آشکار می‌گردد که زخم، هدیه‌ی دیگری نیست؛ دشنه‌ای‌ست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمی‌کشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکست‌های نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، هم‌قدمِ ناگزیرِ دل می‌شود؛ رفیقی شَب‌زی که نه می‌توانش راند و نه می‌توانش فهمید؛ تنها می‌توان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که می‌داند راهِ سپیده، از دلِ تاریک‌ترین ساعت می‌گذرد.
  14. گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشاره‌ای باریک‌تر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو می‌افتد، یا اناری سرخ که در دست کسی می‌درخشد، کافی‌ست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانه‌ی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بی‌رحمانه‌ای که تا عمقِ جان می‌رسد، تنها یک دلیل کافی‌ست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بی‌پایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، می‌آموزد که تمامی شورش را می‌توان با جرقه‌ای کوچک آغاز کرد، اما خاموشی‌اش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام می‌شود.
  15. درود درخواست ناظر برای رمانم رو دارم.ممنون
×
×
  • اضافه کردن...