رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_MAHSA_

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    203
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط _MAHSA_

  1. می‌لرزیدم و بغض به گلوم چنگ انداخته بود. پشت درب اتاق که ایستاده بودم، آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم. با خواهش و التماس نگاهش کردم. - توروخدا بزارین برم. قدم به جلو بر می‌داشت و ترس رو بیش‌تر به دلم می‌انداخت. اون‌قدری جلو اومده بود که من از ترس به درب چسبیده بودم و اون فقط دو قدم تا رسیدن بهم فاصله داشت. دست‌هاش رو دو طرف سرم روی دیوار گذاشت و با دندون‌های کلید شده‌اش غرید: یا بهم می‌گی اون برادر عوضی‌ات کجاست و یا از این‌جا بیرون نمیری. تمام التماسم رو توی چشم‌هام ریختم و با گریه نگاهش کردم، لب‌های خشک شده‌ام رو با زبون تر کردم. - به‌خدا نمی‌دونم کجاست، بزار برم. ازت خواهش می‌کنم! بی‌توجه به من سمت میزش رفت و پاکت سیگار ماربرو رو برداشت. سیگاری بیرون آورد و بین لب‌هاش گذاشت، فندک طرح عقابش رو زیر سیگار گرفت و اون رو روشن کرد. کلافه دستی تو موهای مشکی‌اش کشید و با صدایی که سعی می‌کرد خون‌سرد باشه، گفت: ببین دختر جون، اگه بگی شروین کجاست بهت قول میدم بزارم بری. حالا هم دختر خوبی باش و جای برادرت رو بگو! - به جون بابا... بین حرفم پرید و عصبی نزدیکم شد و فکم رو توی دستش گرفت، حس می‌کردم هر آن ممکنه فکم از زور فشار بشکنه. با چشم‌های مشکی‌اش که حالا در سفیده‌‌اش رگه‌های سرخی پدیدار شده بود و اخم‌هاش رو در هم کشید و با درندو‌های کلید شده‌اش غرید: - خیلی خب، خودت خواستی. بلافاصله بعد از اتمام حرفش دود سیگارش رو توی صورتم فوت کرد که به سرفه افتادم. شالم رو از سرم کشید و همراه با کلیپسم رو گوشه‌ای انداخت. موهام رو توی دست‌هاش گرفت و کشید، با درد و سوزشی که توی سرم پیچید جیغی زدم و به دست‌هاش چنگ زدم. با جیغ و گریه و فریاد ناله کردم: - به‌خدا نمی‌دونم، ولم کن! همون‌جور که موهام رو گرفته بود، دستش رو کشید و به سمت مبل‌ها رفت. با التماس و خواهش گریه می‌کردم و موهام رو که می‌کشید، بدنم هم روی زمین کشیده می‌شد. روبه‌روی مبلی ایستاد و روی مبل پرتم کرد. افتاده بودم روی مبل مشکی رنگ و تموم موهام روی صورتم ریخته بود. صدای چرخوندن کلید توی قفل اومد و پشت بندش برادر این مرد ظالم وارد اتاق شد. اون مرد با چشم‌های مشکی‌اش بهم نگاهی انداخت، نگاهش جوری بود که آدم رو توی خودش غرق می‌کرد، سیگارش رو که حالا کوتاه شده بود رو توی جا سیگاری که روی عسلی قهوه‌ای چوبی بود خاموش کرد و با صدای برادرش سمت اون برگشت. برادرش اعتراض مانند نگاهش کرد و گفت: داری چی‌کار می‌کنی فرزاد؟ قرار نبود که این‌جوری اذیتش کنی. گفتی که فقط ازش یه سئوال می‌پرسی نه این‌که بترسونیش. فرزاد با اخم‌های در هم رفته عصبی غرید: - دخالت نکن. - اما... وسط حرفش پرید و گفت: - حرف دیگه‌ای نمی‌خوام بشنوم فربد! پس اسمش فرزاد بود. تا اون‌ها سرشون گرم بحث کردن بود فرصت رو غنیمت شمردم و از روی مبل بلند شدم، سمت درب اتاق که باز بود رفتم و آروم از اون‌جا خارج شدم. اما از شانس بدی که داشتم لحظه آخر فرزاد نگاهش به من افتاد. دویدم و اون و فربد هم پشت سرم دویدن، از چند تا پله پایین رفتم؛ ولی پله آخر رو که پایین اومدم، فرزاد رو روبه‌روم دیدم. برگشتم که دوباره از پله‌ها بالا برم؛ که پشت سرم فربد رو دیدم. دیگه آخر خط بود، گیر افتادم. به بخت بدم لعنتی فرستادم و چشم‌هام رو بستم. فربد از پشت دستم رو کشید و کشون‌کشون دوباره به اون اتاق برگردوند. فرزاد که آروم وایساده بود، وارد عمل شد و سیلی محکمی بهم زد که روی زمین افتادم و جاری شدن خون از لبم رو احساس کردم. از روی زمین بلند شدم که دستمالی روی بینیم قرار گرفت، به دستی که دستمال رو روی بینی و دهنم گرفته بود چنگی زدم و سعی کردم از دستش فرار کنم؛ اما اون زورش بیش‌تر از من بود و نتونستم کاری کنم. بوی الکل توی بینی‌ام پیچید و دیگه نتونستم تقلا کنم، جلوی دیدم تار شد و در سیاهی مطلق فرو رفتم... . *** با نوری که مستقیم به چشم‌هام می‌تابید چشم‌هام رو بیش‌تر به هم فشردم. بعد از چند دقیقه که به نور عادت کرد، آروم چشم‌هام رو باز کردم. یه اتاق که کلاً مشکی بود و تنها وسایلی که اون‌جا بود یه میز عسلی چوبی کهنه و یه کمد آهنی و تخت چوبی بود. میز پوسته‌پوسته شده بود و تخت هم قدیمی بود؛ که وقتی روش می‌نشستی یا بلند می‌شدی، انگار تو یه کلبه قدیمی هستی و صدای درب کلبه روی اعصابت رژه میره. نور کمی هم اون‌جا رو در بر گرفته بود که وقتی روی تخت دراز می‌کشیدی، اون نور مستقیم به چشم‌هات می‌تابید. اون دفتر وکالت نبود، شاید همه این‌ها یه خواب بود. آره! همش یه خوابه!
  2. هر از گاهی صدای گنجشک‌ها که درحال پرواز در آسمان بودند و ماشین نون خشکی به گوش می‌رسید. برگ درختان هم که روی زمین ریخته بود و با وزیدن باد آروم‌آروم روی زمین حرکت می‌کردن. چند دقیقه‌ای رو نشستم و بعد از روی نیمکت بلند شدم. به سمت خونه راه افتادم و همون دو ساعت راه رفته؛ رو برگشتم. حسابی خسته شده بودم و کَف پاهام درد گرفته بود، روی پله‌ای که جلوی ساختمون بود نشستم و بعد از چند دقیقه داخل ساختمون رفتم. سوار آسان‌سور شدم و به طبقه سوم رفتم. کلید رو توی درب چرخوندم و بعد وارد خونه شدم، کفش‌هام رو همونجا جلوی درب درآوردم و مستقیم به اتاقم رفتم. خودم رو روی تخت انداختم و چشم‌هام رو بستم. باید فردا می‌رفتم دنبال کار، با فکر به این‌که وکیل موفقی بشم چشم‌هام گرم شد و به خواب فرو رفتم. *** صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. همون‌جوری که چشم‌هام بسته بود، گوشی‌ام رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. چشم‌هام رو باز کردم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم که ساعت هفت رو نشون می‌داد. از روی تخت بلند شدم و به حموم رفتم. بعد از یه دوش حدود نیم ساعته، از حموم بیرون اومدم و بعد از پوشیدن ست سفید و مشکی‌ام حوله رو دور موهام پیچیدم و از اتاق خارج شدم. وارد آشپزخونه شدم، بابا هنوز خواب بود و رعنا خانوم هم نیومده بود. درب یخچال رو باز کردم و بعد از برداشتن خامه و مربا و نون، پشت میز نشستم و مشغول گرفتن لقمه صبحانه‌ام شدم. یه لقمه برای خودم گرفتم و وسایل صبحانه رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. لقمه صبحانه‌ام رو توی دهنم گذاشتم و به اتاقم رفتم، درب کمد دیواری رو باز کردم و یه مانتو آبی کاربنی که بابا برای روز تولدم برام خریده بود رو همراه با شلوار جین جذب و ذغالی و شال مشکی رنگ بیرون آوردم و درب کمد رو بستم. جلوی آیینه میز آرایشی‌ام ایستادم و یه آرایش ملایم که شامل رژ کالباسی، سایه قهوه‌ای کم رنگ، خط چشم و ریمل، و رژگونه آجری کم‌رنگ کردم و بعد لباسی که گذاشته بودم رو پوشیدم. کیف دستی مشکی رنگم رو برداشتم و گوشی، سوییچ ماشینم و کلید خونه رو توش گذاشتم و از اتاق خارج شدم. جلوی درب خونه که جا کفشی چوبی قهوه‌ای تیره قرار داشت، کفش‌های اسپرت مشکی رنگم رو پوشیدم و از خونه خارج شدم. سوار آسان‌سور شدم و به طبقه هم‌کف رفتم. سوییچ رو از توی کیفم بیرون آوردم و سوار دویست و شش سفیدم شدم و به سمت دفتر وکالت «رز» که از قبل برای استخدام هماهنگ کرده بودم راه افتادم؛ که حدود یک ساعتی با خونه فاصله داشت. *** خیابان‌ها جوری نبود که ترافیک سنگینی ایجاد بشه و چندین ساعت توی خیابان موندگار بشی؛ اما باز هم کمی شلوغی داشت. بوق ماشین‌ها روی اعصابم خط می‌انداخت و باعث شده بود که اخمی روی پیشونی‌ام پدیدار بشه. بعد از حدود یک ساعت جلوی یه ساختمون که یه تابلوی بزرگ با عنوان «دفتر وکالت رز» قرار داشت، نگه داشتم و از ماشین پیاد شدم. وارد ساختمون شدم و از پله‌ها بالا رفتم و جلوی درب قهوه‌ای تیره وایسادم و تقه‌ای به درب زدم که بعد از چند دقیقه یه مرد حدود سی- سی و پنج سال درب رو باز کرد و با هم وارد دفتر شدیم. - خیلی خوش اومدین خانم مجد! - خیلی ممنونم، شما آقای؟ با خوش رویی لبخندی زد و گفت: فرزین هستم! لبخندی زدم و گفتم: خوش‌بختم، پس آقای وکیل شما هستین؟ لحظه‌ای غم توی چشم‌هاش نشست و پس از مکث کوتاهی گفت: خیر صاحب این دفتر برادرم هستن، بفرمایین برادرم منتظرتون هستن. - ممنون. خواستم به سمت اتاقی که با دست بهش اشاره کرده بود برم‌که زیر لب زمزمه گویان گفت: خدا لعنتت کنه فرزاد، آینده شغلی‌ام رو نابود کردی. با تعجب نگاهی بین آقای فرزین و اتاق انداختم و مردد به سمت اتاق حرکت کردم. جلوی درب اتاق ایستادم و چند تقه به درب زدم و بعد از کسب اجازه از جانب مردی که داخل اتاق بود، وارد شدم و درب اتاق رو پشت سرم بستم. یه مرد چهار شونه و قد یک متر و صد و نود و هشت- دو متر که پشت به من ایستاده بود و داشت سیگار می‌کشید، سلامی کردم و به سمت میز کارش قدم برداشتم. جلوی میزش وایسادم و اون همون‌طور که پشت بهم ایستاده بود، گفت: - پس آروشا مجد تویی! با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم: - بله! این مرد من رو از کجا می‌شناخت؟ شاید بابا رو می‌شناختن، شاید هم شروین رو. بی‌خیال فکر کردن به این‌ها شدم و سئوالی که توی ذهنم بود رو پرسیدم: - ببخشید شما من رو از کجا می‌شناسین؟ جواب سئوالم رو با سکوت داد، با اخم روی صندلی جلوی میزش نشستم. - شروین کجاست؟ - جان؟! حتماً اشتباهی پیش اومده بود، داداش شروین نبود و این مرد از من سراغش رو می‌گرفت. - شروین کجاست؟ - نمی‌دونم کجاست. داد زد؛ که با ترس از روی صندلی بلند شدم و دست‌پاچه به سمت درب اتاق عقب‌گرد کردم. با هر قدم که جلو می‌اومد من عقب می‌رفتم؛ تا جایی که به درب بسته اتاق برخورد کردم. دسته‌اش رو چند بار بالا و پایین کردم؛ اما درب قفل شده بود. مجدد داد زد: گفتم شروین کجاست؟ با ترسی که توی دلم رخنه کرده بود و لکنت، لب باز کردم: ب...به خدا ن...نمی‌....دونم.
  3. داخل آسانسور شدم و دکمه طبقه سوم رو فشردم؛ که بعد از دقایقی ایستاد. از اون‌جا خارج شدم و به سمت چهار پله‌ای که با فاصله کم از آسانسور قرار گرفته بود، رفتم و از اون‌ها بالا رفتم. به سمت درب خونه قدم برداشتم و کلید رو توی قفل چرخوندم. درب باز شد و من داخل شدم. درب رو بستم و بعد از درآوردن کفش‌های مشکی رنگم که تقریباً حالت پوتین داشت، از دو پله جلوی درب بالا رفتم. بوی قرمه سبزی رعنا خانوم توی کل خونه پیچیده بود و باعث می‌شد که مستقیم بالای سر غذا برم. درب قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم عطر قرمه سبزی خوشمزه رعنا خانوم رو، همون لحظه یک دست روی دستم زد که باعث شد فوراً درب قابلمه رو بذارم. رعنا خانوم با اخم و دست به سینه، وایساده بود و من رو نگاه می‌کرد. کمی حول شدم و با تته‌پته لب باز کردم: - عه وا سلام مامانی، تو اینجا بودی و من ندیدمت؟ - دختر مگه صد بار بهت نگفتم به غذا ناخونک نزن؟ - ببخشید! چشم‌هام رو مظلوم کردم و ادامه دادم: - دیگه تکرار نمیشه. - خیلی‌خب، زود برو لباس‌هات رو عوض کن. بابات هم تو اتاق، صدا بزن! بیاین می‌خوام نهار بکشم. - چشم! از آشپزخونه خارج شدم و مستقیم رفتم تو اتاق. یه اتاق پانزده متری که دیوارهاش سفید بود و یه مبل کرم رنگ هم همراه با کوسن‌های کرم و مخمل که سمت راست اتاق قرار داشت و اگه روی مبل هم می‌خوابیدی، باز هم نرمی و لطافتش رو احساس می‌کردی. یه پرده سفید با گل‌های ریز نقره‌ای هم سمت چپ که پنجره قرار داشت وصل شده بود همراه با رویه‌های قهوه‌ای رنگ که رو طرف پنجره فقط آوزیز بود. لوستر کرم رنگی هم به سقف آویز بود و درست روبه‌روی مبل، یه میز تلوزیون سفید رنگ قرار داشت و روی میز هم تلوزیون ال ای دی قرار گرفته بود که از بابا خواهش کرده بودم که یه تلوزیون بذاره توی اتاقم؛ تا وقتی حوصله‌ام سر می‌رفت فیلم ببینم. یه قفسه کتاب هم با فاصله کمی از پرده به دیوار وصل شده بود و کتاب‌های رمان زیادی توی قفسه قرار گرفته بود، وقت‌هایی که خونه تنها بودم و رعنا خانوم بابا رو می‌برد فیزیوتراپی، کتاب می‌خوندم. با فاصله از میز تلوزیون یه تخت قرار داشت؛ همراه با بالشت‌های صورتی و پتو و خوش‌خواب سفید. کل تخت سفید بود، جز بالشت‌هاش که صورتی بودن، تخت نرم و راحتی که وقتی روش می‌خوابیدی، حس خوبی بهت می‌داد. انگار که روحت رو نوازش میکنه، یه کمد دیواری با درب‌های قهوه‌ای رنگ هم گوشه‌ای از اتاق قرار داشت؛ که نه بزرگ بود و نه کوچیک. بی‌خیال برانداز اتاق شدم و به سمت کمد رفتم. درب کمد رو باز کردم و یه تیشرت و شلوار خاکستری رنگ بیرون آوردم و پوشیدم. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق بابا راه افتادم. چند تقه به درب زدم و بعد از کسب اجازه وارد اتاق شدم، بابا پشت میز کارش نشسته بود و داشت با لپ‌تاپش کار می‌کرد. از پشتش رفتم و بغلش کردم. گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم: - بابای گلم چه‌طورِ؟! خندید و گفت: - خوبم خوشگل بابا! - به‌به خیلی هم عالی! اهم خب مامانی می‌خواد غذا بکشه. زود بریم تو آشپزخونه که خیلی گشنمه! خندید و شکمویی نثارم کرد. کمکش کردم و روی ویلچر نشوندمش. پشت ویلچر قرار گرفتم و از اتاق خارج شدیم. ویلچر رو به سمت آشپزخونه هول دادم و با هم وارد اون‌جا شدیم. رعنا خانوم میز ناهارخوری رو با سلیقه چیده بود و ما که داخل شدیم او هم کاسه‌ی ترشی رو روی میز گذاشت. ویلچر بابا رو بردم جلوی میز و خودم هم صندلی درست کنارش عقب کشیدم و نشستم. این‌قدر گشنه بودم که فکر هیچی رو نمی‌کردم. بشقابم رو پر از برنج کردم و قرمه سبزی هم زیاد ریختم. به هیچ وجه از خورشت کم خوشم نمی‌اومد، بی‌توجه به بقیه شروع به خوردن کردم؛ ‌که باباگفت: آرومتر، ازت نمی‌گیرنش که! این همه غذا هم کشیدی که مطمئنن آخر شب دل درد می‌گیری. - خب گشنمه! - بخور. بی‌خیال حرف بابا دوباره شروع به خوردن کردم. نصف بیشتر غذا مونده بود که از پشت میز بلد شدم و بعد از تشکر از رعنا خانوم، به سمت پزیرایی رفتم. روی مبل دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم. هوای خونه خیلی گرم بود و باید به پیاده روی می‌رفتم؛ تا هم کمی باد بهم بخوره و هم اون همه غذا که خوردم هضم بشه. از روی مبل بلند شدم و به اتاقم رفتم. یه مانتو سبز تیره روی لباسم انداختم و شال خاکستری رنگم رو سر کردم، از اتاق خارج شدم و گوشی و کلید خونه رو از روی عسلی توی پزیرایی برداشتم. جلوی درب خونه کفش‌های خاکستری اسپرتم رو به پا کرد و همون‌جور که درب رو باز می‌کردم با صدای بلند گفتم: مامانی من به پیاده روی میرم. از خونه خارج شدم و درب رو بستم و رفتم جلوی آسانسور ایستادم، دکمه رو فشردم و بعد از این‌که اومد، داخل شدم و دکمه طبقه هم‌کف رو فشردم. بعد از این‌که آسانسور به طبقه‌ی هم‌کف رسید از اون‌جا خارج شدم و به سمت درب ساختمون قدم برداشتم. *** حدود دو ساعتی رو توی پارک پیاده روی کرده بودم، هوا حسابی گرم بود. روی نیمکت نشستم تا کمی خستگی از تنم بیرون بره و بعد به سمت خونه راه بیوفتم. پارک بزرگی بود و داخل محوطه پارک زمین چمن بود، چند نیمکت هم گذاشته بودن؛ که اگه کسی خواست روی زمین بشینه‌.
  4. فرزاد: نشد که بشه خودتم میدونی من عاشقتم چی ازم میدونی؟ وقتی دلت نیست نمیشه کنارم بمونی! ‌نشد که بشه خودمم میدونم زیادی حسـاب کردم میتونم که عاشقت باشم و تا همیشه بمونم... . تمـومش کن دیگه خسته شدیم ما باختیـم و تازه برنده شدیم ما واسه‌ی هم مثِ سم کشنده شدیم ‌تمـومش کن تو ادامه نده ببیـن که چه کردی با حـال بدِ اونی که دوستت داشت قیـدتو دیگه زده *** آخر تو میمونی و خاطـره‌هات همیشه هیشکی واسه مـن مثِ تـو نبود و نمیشه ‌با این همه غم بذار زل بزنم به اون چشات چجـوری تو هنوز اینجایی و خالیه جات؟! تمـومش کن دیگه خسته شدیم ما باختیـم و تازه برنده شدیم ما واسه‌ی هم مثِ سم کشنده شدیم تمـومش کن تو ادامه نده ببیـن که چه کردی با حـال بدِ اونی که دوستت داشت قیدتو دیگه زده...... این آهنگ رو خیلی دوست داشتم، هم ریتم آهنگ و هم متنش خیلی خاص و دوست داشتنی بود. خسته و کمی هم گرسنه بودم، به سمت بچه‌های گروه رفتم. موزیک تمومش کن تازه منتشر شده بود و به‌نظرم هرکی این آهنک رو می‌شنید عاشقش می‌شد. من به شخصه خیلی دوسش داشتم! چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و شروع به چرخ خوردن با صندلی توی استدیو کردم، رویای من این کار رو دوست داشت. نفس عمیقی کشیدم و به رفتن به این سمت و اون سمت استدیو ادامه دادم. چشم‌هام رو باز کردم و همون‌جور که روی صندلی نشسته بودم، چرخوندم صندلی رو به سمت لپ‌تاپم که فقط مخصوص کارهای تنظیم و... بود رفتم. آهنگ‌های زیادی مونده بود که هنوز پخش نشده بودن و مطمئنن طرفدار‌ها بی‌صبرانه منظر شنیدن آهنگ‌ها بودن. امروز روز پر کاری بود و حسابی خسته شده بودم، عادت داشتم بعد از اتمام کار به خونه برم و یه دوش آب گرم بگیرم. کش و قوصی به بدنم دادم و شروع به تنظیم آهنگ بعدی‌ام که تقریباً آماده شده بود و از دو وِرس، یکی آماده شده بود و هنوز کار داشت... . لپ‌تاپم رو بستم و از میز کارم فاصه گرفتم، امروز خیلی دل‌گیر و خسته کنده بود. امروز اولین سالی بود که رویا زیر خروار‌خروار خاک خوابیده بود و دیگه زنده نبود، عشق من رفتن رو به بودن ترجیه داد. چه سخت بود نبودنش! رویا شیرینی‌های خامه‌ای خیلی دوست داشت. *** آروشا: امروز مدرک وکالتم رو گرفته بودم و این یعنی از این به بعد می‌تونستم با خیال راحت کار کنم. مثل قبل نباشه که هم‌زمان هم درس می‌خوندم و هم کار می‌کردم. نفس عمیقی کشیدم و تاکسی دربست گرفتم تا مستقیم به خونه برم، حوصله نداشتم که بین راه سوار اتوبوس بشم و این دنگ و فنگ‌ها رو به دوش بکشم. این‌قدر خسته بودم که اگه چشم‌هام رو می‌بستم، فوراً به خواب می‌رفتم. با دست‌هام چشم‌هام رو مالیدم و به جلوم خیره شدم، که دقایقی بعد پراید زرد رنگ تاکسی جلوی خونه متوقف شد. از ماشین پیاده شدم و از توی کیف پولم مقدار پول مورد نظر رو بیرون آوردم و به راننده که یه مرد لاغر همراه با موهای جوگندمی و چشم‌های قهوه‌ای بود دادم. بعد از رفتن تاکسی، کیف پول رو داخل کیف مشکی رنگ دستی‌ام انداختم و وارد ساختمون شدم. یه ساختمون کرم رنگ پنج طبقه که هر پنج طبقه مثل هم ساخته شده بود. یه آسانسور طبقه هم‌کف بود و توی هر طبقه هم یه آسانسور قرار داشت. خونه ما هم طبقه سوم بود؛ البته یه سالی هست که من و بابا زندگی می‌کنیم و از شروین اثری نیست. هر چه‌قدر هم که به گوشی‌اش زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد. به سمت آسانسور قدم برداشتم و دکمه اون رو فشردم، انگار کسی توی آسا‌نسور بود که اومدنش کمی طولانی شده بود. منتظر شدم که بعد از گذشت حدود دو دقیقه دربش باز شد و آقای مهرابی که مسئول تمیز نگه داشتن کل ساختمون، بیرون گذاشتن آشغال‌های هر خونه و... بود، بیرون اومد.
  5. نام: رجا در یأس نویسنده: Mahsa83(M.M) ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی خلاصه: گاهی گذشته‌ی آدم‌ها میتونه اون‌ها رو به مسیر دیگه‌ای بکشونه. عشق هرگز مطالبه نمی‌کنه، همیشه می‌بخشه، عشق همیشه رنج می‌کشه؛ اما هرگز آزرده خاطر نمیشه، عشق هرگز انتقام نمی‌گیره. مقدمه: کوه‌ها با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شوند و انسان با نخستین درد، و من با نگاه تو آغاز شده‌ام. آوای صدای تو نشان از زیبایی کار خداوند می‌دهد و من رقصان بر زیر چتر پر محبت تو می‌روم. به یاد داشته باش که اگر خورشید نباشد دنیا نیز از هم خواهد پاشید، بدان که تو همان خورشید من هستی. ناظر: @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...