به دختره نگاهی انداختم که سرش رو به شیشهی ماشین تکیه داده بود و خوابش برده بود، هم از اینکه سرش داد زدم پشیمون بودم و هم نمیتونستم تحمل کنم کسی دربارهی چیزی که متعلق به رویاست نظر بده. از تو پاکت سیگاری بیرون آوردم و همونطور که بین لبهام قرار میدادم فندکم رو روشن کردم و سیگار رو به آتیش کشیدم، نفس عمیقی کشیدم و کام عمیقی از سیگار گرفتم که یه لحظه قلبم تیر کشید؛ اما بعد عادی شد و به سیگار کشیدنم ادامه دادم، دختره تکون ریزی خورد که باعث شد بهش نگاه کنم و ثانیهی بعد باهاش چشم تو چشم بشم. سریع به خودم اومدم و حواسم رو به رانندگیم دادم و خونسرد دستم رو به درب که شیشهش رو کاملاً پایین کشیده بودم تا هوام عوض بشه و ازش هوای سردی به داخل میاومد تکیه دادم، دنبال ماشین فربد که از ما عقبتر بود گشتم؛ اما انگار جا مونده بودن؛ پس ماشینو کنار زدم تا فربد هم بهمون رسید و گذاشتم که جلو بیوفته و بعد حرکت کردم. تا رسیدن به مقصد حتی نگاهش هم نکردم و دقایقی بعد ماشین رو توی حیاط پارک کردم، هوای اینجا فرق داشت و حتی یه جورایی فقط کمی خنک بود. نه گرم و نه سرد، اتاقی رو انتخاب کرده بودم که به ساحل دید داشت و جدا از بزرگ بودن اتاق، تنها اتاقی بود که هم تراس داشت و هم یه جورایی قشنگترین اتاق محصوب میشد.
دخترک توی تراس وایساده بود و چونهش رو روی نرده گذاشته و به منظره خیره شده بود.