-
تعداد ارسال ها
675 -
تاریخ عضویت
-
روز های برد
29
تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت چهارده... با هر توانی که داشت برخاست و آرام به سوی جسد ترگل قدم برداشت. کنار او زانو زد و چهرهی رنگپریدهاش را نگاه کرد. اشکها بیاختیار بر گونههایش جاری شدند. - ببخشید، توروخدا! زمان کم بود و هر آن ممکن بود اتفاقی وحشتناک بیفتد. فانوسی که افتاده بود را برداشت و در میان برگها سوییچها را پیدا کرد. دوباره سوار ماشین شد، اما هر بار تلاشش بیفایده بود؛ موتور روشن نمیشد. بیخیال ماشین شد و فانوس را محکم در دست گرفت و به سمت راهی که از آن آمده بودند دوید. با هر قدم، خستگی و تاریکی او را میفشرد؛ چشمهایش به سختی راه را میدیدند، اما جادهای نامرئی او را به سمت جادهی اصلی هدایت میکرد. ناگهان چشمهایش به جسد پرنیان افتاد. وحشت و ترس، قلبش را له کرد: - وای… نـ…ه خــ…دا! با تمام قدرتش از کنار جسد پرنیان گذشت و باز از کلبه خارج شد. تاریکی اطرافش را در بر گرفته بود و تنها نور فانوس، مسیر لرزان او را روشن میکرد. به درختی رسید، از شدت خستگی دستش را روی تنه گذاشت و به نفس نفس افتاد؛ اما ناگهان دستی از پشت موهایش را گرفت و محکم دور خودش پیچاند. صدای فریادش در تمام جنگل پیچید. با هر توان سرش محکم به تنهی درخت کوبیده شد و دستها رها شدند. درد شدیدی در پیشانی و سرش پیچید، چشمهایش تار شد و و بر زمین افتاد و راه اومده را ناخواسته برگشت. چشمهایش کمی باز بودند، خود را دید که به رودخانه رسیده است، تلاش کرد کمی آب به صورتش بزند. سردرد و خستگی مانع شد، اما با تمام توانش موفق شد روی زانوهایش بنشیند، دستهایش را پر از آب کرد و به صورت خود زد. آب و خون روی هم ریخته بودند، و وحشت در قلبش فرو رفته بود. خواسته بود برخیزد، اما درد شدید در پشت سرش او را زمینگیر کرد. نمیدانست چه کسی پشت سرش است؛ دستهایش را بر روی موهایش گذاشت و تلاش کرد رهایی یابد، اما بیفایده بود. ناگهان به سوی آب کشیده شد، آتریسا با تمام توان دست و پا میزد تا خود را بیرون بکشد، اما دستی بیرحم او را به اعماق رودخانه کشاند. آب به داخل دهان و بینیاش نفوذ کرد، نفسش را بست و توان مبارزه از او گرفته شد و چشمهایش در آن تاریکی وحشتناک جنگل برای همیشه بسته شدند. "پایان" 1404/8/2- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت سیزده... - فکر نمیکنم. آتریسا نگاهش را به نور لرزان فانوس چرخاند و با صدایی که از ترس و خشم لرزان بود گفت: - مطمئنم! ناگهان صدای باز شدن در کلبه، سکوت سنگین شب را پاره کرد. هر دو دختر از ترس و اضطراب، با قلبهایی تند به سمت در برگشتند. صدای در، وحشتشان را دو برابر کرده بود. ترگل فانوس را محکم در دست گرفت و با تعجب و دلهره، به در باز شدهی کلبه نگاه کرد. آتریسا، با نفسهای کوتاه و چشمانی وحشتزده در کنار او ایستاده بود، هر لحظه ممکن بود از ترس از حال برود. - میترسم ما هم آخرین شبمون باشه ترگل! ترگل با دستهای لرزان اشکهایش را پاک کرد و با صدایی که میان ترس و تصمیم قاطع میلرزید گفت: - باید فرار کنیم! باید سوار ماشین بشیم و بریم! با تمام توانش به سوی تشکش رفت، سوییچهای ماشین را برداشت و آمادهی فرار شد. آتریسا جلوتر از او با دویدن به سمت ماشین، تلاش میکرد فاصلهای امن ایجاد کند. ترگل آخرین قدم را از در کلبه برداشت؛ اما ناگهان احساس کرد چیزی محکم به پاهایش گیر کرده است، گویی زنجیری نامرئی دور پاهایش پیچیده باشد. پاهایش سنگین شد و قدمی نتوانست بردارد. - آتریسا، کمکم کن! آتریسا با چشمانی گشاد از ترس برگشت و فریاد زد: - چی میگی ترگل؟ بیا دیگه! ترگل خواست جواب بدهد، اما ناگهان چیزی سرد و محکم بر گلویش نشست و نفسش را گرفت. او تلاش کرد با دستهایش چنگ بزند و آن شیء را از خود دور کند، اما بیفایده بود؛ گویی یک موجود نامرئی او را بین زمین و آسمان معلق کرده بود. آتریسا با وحشت به سویش دوید، سعی کرد او را از پاها بگیرد و به عقب بکشد؛ اما انگار دست نامرئی دیگری، ترگل را به سوی جایی دیگر پرتاب کرد. او با صدای خفهای بر روی زمین افتاد، برگها و خاک زیرش له شد. ترگل با آخرین نفسهایش تلاش کرد بلند شود، اما بدنش دیگر فرمان نمیبرد. چشمانش تار شد و آخرین تصویری که ثبت کرد، نگاه پر از ترس دوستش بود که شاهد لحظههای جان دادن او بود. آتریسا زانو زد، اشکهایش بیاختیار سرازیر شد. نه میتوانست کاری کند و نه میدانست در آن لحظهی تنها، چگونه میتواند جان دوستش را نجات دهد. سکوت شب، تنها با صدای نالههای ترسآلود و لرزان او پر شد، و سایههای کلبه، وحشت را صدچندان کردند.- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت دوازده... با شنیدن آن حرف، ترگل دیگر نتوانست قدمی بردارد. گویی دنیا زیر پایش خالی شده بود و حرف آتریسا مانند کابوسی تلخ بر ذهنش سنگینی میکرد. پاهایش با هر توانی که داشت لرزش میکردند و نگاه کردن به آتریسا در آن حالت وحشت و گریه، باعث میشد باور کند که دیگر پرنیان شاد و سرزنده وجود ندارد. به سوی پرنیان رفت، کنارش زانو زد و اشکهایش ناخواسته از گونههایش سرازیر شد. به صورت پرنیان نگاه انداخت؛ تمام صورتش خونین بود. دو طرف صورتش را در دست گرفت و با صدایی لرزان فریاد زد: - چشات رو باز کن پرنیان! آتریسا دست لرزانش را بلند کرد و روی شانهی ترگل گذاشت و با هقهق گفت: - ترگل به خودت بیا! گریهی آتریسا تمامی نداشت و هر هقهقش وحشت و درد را بیشتر میکرد. - پرنیان دیگه رفت! ترگل با عصبانیت دستش را پس زد و صدایش را بلند کرد: - دهنت رو ببند دیگه آتریسا! اینقدر دروغ نگو! فقط خوابه میفهمی؟ یکم دیگه بیدار میشه! نگاهش را چرخاند و چشمش به شکم پرنیان افتاد. لبخند غمگینش محو شد. دستش را بر شکمش گذاشت و وقتی میلهای فرو رفته در شکم پرنیان را دید، با عصبانیت و حرص زیاد بر سر و صورت خود کوبید. آتریسا تلاش کرد او را آرام کند، دستهایش را گرفت؛ اما ترگل باز هم بر سر خود میکوبید: - لعنت به من آتریسا، لعنت به من! من ولش کردم! بگو یه خوابه! بگو یه کابوسه، ولی نگو پرنیان واقعا همچین اتفاقی براش افتاده! آتریسا او را در آغوش گرفت، اما ترگل آن را پس زد و سرش را روی سینهی پرنیان گذاشت و در آغوش گرفت: - نفس بکش لعنتی! کی بهت گفت همینجوری بذاری بری؟ مگه ما دوستت نیستیم؟! آتریسا در سکوت به حال دوستانش اشک میریخت. طولی نکشید که هیزمهای روشن یکدفعهای خاموش شدند، صدای گریهی ترگل قطع شد و هر دو ساکت ماندند. آتریسا آرام لب زد: - چی شد؟! ترگل به سوی فانوس روشن رفت و آن را برداشت. به سوی هیزمها رفت و آتریسا هم کنارش رفت تا کمکش کند؛ اما هرچه تلاش کردند، نمیتوانستند هیزمها را روشن کنند. - لعنتی! هر دو همانجا سر خوردند و روبه روی جسد عزیزترینشان نشستند. آتریسا با صدای گرفته گفت: - فکرشم نمیکردم این اتفاق بیفته، کاش حرفم رو باور میکردید، من حس خوبی به این کلبه نداشتم. ترگل با عصبانیت و بغض به او نگاه کرد: - چی رو باور میکردیم؟ فکر میکنی یه چیزی پرنیان رو کشته؟!- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست طراحی پوستر رمان منیم گوزل سئوگیلیم/نویسنده الهه پورعلی/کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم، پوستر رمانت رو خودم میزنم. عکسایی که ارسال کردی از بین رفتن، حتما از سایت imgurl اپلود کن و موقع اپلود روی دائمی بزن تا دیگه حذف نشن. بعد از ارسال عکسها تگم کن تا شروع کنم، حتما عکسهای مناسبی انتخاب کن، مثلا عکس نباید برش خورده باشه یا اینکه بی کیفیت باشه. @الهه پورعلی -
طراحی جلد رمان منیم گوزل سئوگیلیم| الهه پورعلی کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای الهه پورعلی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این جلد رو خودم میزنم. سلام عزیزم، اگه امکانش هست چندتا عکس با کیفیت و اندازه سه در چهار ارسال کن یکیشون رو هم انتخاب کن تا جلد رو بزنم، شرمنده بنده سرم شلوغه نمیتونم دنبال عکس بگردم♡ @الهه پورعلی- 40 پاسخ
-
- 2
-
-
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت یازده... ترگل و آتریسا پشت سر هم صدایش میزدند تا پرنیان دنبالشان بیاید؛ اما با قدمی که برداشت، گویی نیرویی نامرئی او را به سمت دیوار پرتاب کرد. صدای برخورد سر و افتادنش بر روی وسایل قدیمی زیرزمین و آخ گفتنش، ناگهان صدای دخترها را قطع کرد. پرنیان روی شکمش افتاده بود، سرش ضربه خورده بود، دستهای لرزانش را بر زمین گذاشت و تلاش کرد بلند شود؛ اما دردی سوزناک در شکمش مانعش شد. صدای نالههایش در زیرزمین پیچید و ترس و وحشت را چند برابر کرد. صدای نگران ترگل و آتریسا به گوشش رسید که مدام اسمش را فریاد میزدند. نمیتوانست زبانش را بچرخاند تا جواب دهد. سرفههایش آغاز شد و از دهانش خون خارج شد. سرش را به بالا گرفت به سوی دخترها که شاید به دادش برسند؛ اما دیدش تار شد و چشمهایش کاملاً بسته شدند. آتریسا و ترگل همچنان نگران، اسمش را صدا میزدند. ترگل دیگر طاقت نیاورد و به سوی بالا رفت. آتریسا تنها ماند و تنها اسم پرنیان را زمزمه میکرد، ترس در دلش نفوذ کرده بود و مدام اطرافش را نگاه میانداخت. دقایقی بعد، ترگل با فانوس نورانی وارد زیرزمین شد. هر دو دستهای یکدیگر را گرفتند و آرام قدم برداشتند. - کسی نیست، پس اون صدای قدم زدن چی بود؟! آتریسا به یاد سایهی مشکی افتاد اما چیزی نگفت؛ نمیخواست دوستش بیشتر بترسد و سکوت را ترجیح داد. وقتی مطمئن شدند کسی نیست، قدمهایشان را سریعتر کردند و پرنیان را دیدند، روی زمین و روبه شکم افتاده. با عجله به سویش رفتند و تلاش کردند او را بکشند، اما حرکت دادن بدن بیجانش سخت بود. ترگل پرنیان را از شکمش گرفت و آتریسا از سرش. وقتی سرش را برگرداندند و خون روی سر و دهانش را دیدند، فریاد زدند: - وای خدا! حتماً به خاطر زخم روی سرش از حال رفته! ترگل حرفش را تأیید کرد و گفت: - بیا برشگردونیم ببریم بالا. آن را برگرداندند و با تلاش حملش کردند. بالا که رسیدند روی تشک قرارش دادند. ترگل به سوی در زیرزمین رفت تا آن را ببندد؛ اما با شنیدن فریاد وحشتناک آتریسا سر جایش میخکوب شد. - وای خدا! ترگل به سویش برگشت و با صدای آرام و لرزان گفت: - چیشده؟! صدایش میلرزید و توان ایستادن روی پاهایش را نداشت. آتریسا با چشمهای گرد و وحشتزده گفت: - لعنتی، پرنیان مرده!- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام جانم
متوجه شدی کجا باید رمانت رو بذاری؟!
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
-
این لینک رمانته فعلا داشته باش که کم کم با انجمن اشنا شی. اگه تلگرام داری پیام بده بم. @Nasim98ia
-
سلام جانم
متوجه شدی کجا باید رمانت رو بذاری؟!
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
-
این لینک رمانته فعلا داشته باش که کم کم با انجمن اشنا شی. اگه تلگرام داری پیام بده بم. @Nasim98ia
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت ده... - وای، ایناهاشون! پیداشون کردم. پرنیان به سوی فانوسها رفت. سه فانوس قرار داشت و هر کدام یکی برداشتند. هنوز قدمی برنداشته بودند که صدایی از پشت سرشان به گوششان رسید. برنگشته سکوت کردند. میخواستند مطمئن شوند این صدا واقعی است یا خیالی! صدای لرزان آتریسا در زیرزمین پیچید: - دارید میـ…شـ…نـ…وید؟! صدای قدم زدن پشت سرشان مانند کوبیدن بر سرشان بود. سکوت وحشتناک زیرزمین، صدای هر نفس و هر حرکت را چند برابر کرده بود. سه دختر، تنها در زیرزمین یک کلبه، وسط جنگلی خالی از آدمها، تصورش هم ترسناک بود. پرنیان از شدت ترس، نور گوشی را خاموش کرد و با خاموش کردنش، صدا هم موقتا متوقف شد. اما صدای نفسهای پیدرپی و تپش قلبهایشان، فشار را دوچندان میکرد. نفس کشیدن سخت شده بود و ترس به عمق وجودشان نفوذ کرده بود. ترگل در تاریکی آرام به پرنیان گفت: - نور رو روشن ک… گلویش خشک شده بود و با مکث، ادامه داد: - اگه باز صدا شنیدی، خاموشش کن. آتریسا با صدای آرام اما پرتنش جواب داد: - اگه یکی باشه بخواد ما رو بدزده چی؟! باید فرار کنیم! چجوری جلومون رو ببینیم؟! لحظهای مکث کردند و سپس آتریسا ادامه داد: - ببین، تا صدا رو شنیدیم تو فرار میکنی، ما هم پشت سرت میایم، نمیخواد خاموشش کنی. پرنیان باشهای گفت و نور را روشن کرد. چند ثانیه گذشت اما صدایی نیامد. خیالشان راحت شد و با عجله تصمیم گرفتند به بالا برگردند. فانوسها را محکم گرفتند و یک قدم برداشتند که ناگهان صدای قدمها دوباره تکرار شد. پرنیان با شنیدن صدا، سرش را برگرداند و پایش به لبه میز کناری برخورد کرد و روی زمین افتاد. با افتادن، گوشیاش محکم به زمین خورد و خاموش شد. - وای نه! آن دو، با شنیدن صدا و دیدن افتادن پرنیان، به راهشان ادامه دادند تا به پلهها رسیدند؛ اما آتریسا دیگر جرئت قدم گذاشتن نداشت. - آتریسا چیکار میکنی؟! آتریسا با نگرانی به ترگل نگاه کرد و گفت: - پرنیان افتاد! پرنیان تلاش کرد گوشیاش را روشن کند، اما بیفایده بود. - دخترا، حرف بزنید، من بیام دنبال صدای شما. صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد و ترسش را دو برابر میکرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و بدنش از شدت وحشت میلرزید.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت نه... بعد از خوردن غذا، ظرفها را با هم جمع کردند و به سوی رودخانه رفتند تا بشورند. بعدازظهر شده بود و با اینکه آمده بودند خوش بگذرانند، اما تمام وقتشان درگیر کویر و ماجراهای عجیب آن گذشته بود. آتریسا بیرون از کلبه، بر روی صخرهای روبه روی رودخانه نشسته بود و پتو را محکم دور خود پیچیده بود. با برخورد مایع سرد آب به صورتش، عقل از سرش پرواز کرد. - وای یاخدا! صدای خندیدن ترگل و پرنیان گوشش را پر کرد، هر دو با آب بازی میکردند و پاشیدن آب، موجی از خنده در جنگل میانداخت. آتریسا اخمی کرد و گفت: - حالا شما خیسید، میخواید من رو هم خیس کنید؟! پتو را کنار زد و به حال عادیاش برگشت، سپس با هراس و هیجان در همآمیخته، به جمع آن دو پیوست. با هر توانی که داشتند، آب را بر روی هم میپاشیدند و صدای خندهشان در تمام جنگل میپیچید. کسی آن اطراف نبود، جز آن سه نفر و سایهای مبهم از ترس و ناامنی در هوا موج میزد، گویی سرنوشت، آنها را برای ماجرایی تاریک آماده میکرد. صدای پرنیان که از سرما میلرزید، در گوششان پیچید: - دخترا نگام کنید! به سویش برگشتند، او با دوربین ایستاده بود و همان لحظه یک تصویر ثبت کرد؛ تصویری از سه دوست، خندان و شاد، اما لرزان از سرما. آسمان روبه تاریکی میرفت و تصمیم گرفتند وارد کلبه شوند. هیزم بیشتری جمع کردند تا اگر لازم شد، آتش داشته باشند. - دخترا، من میرم توی زیرزمین، چندتا فانوس هست بیارم قبل از اینکه کلا تاریک بشه و گوشیهامون خاموش شه. آن دو به سویش برگشتند. هر سه لباسهایشان را عوض کرده بودند و در حال خشک کردن موهایشان بودند. حولهها را نزدیک هیزم روشن پهن کردند و تصمیم گرفتند هر سه به زیرزمین بروند. گوشی آتریسا کاملاً خاموش شده بود، پرنیان نور گوشیاش را روشن کرد و جلوتر از آنها قدم برداشت. درِ چوبی زیرزمین را به سمت بالا کشیدند و یکی پس از دیگری وارد زیرزمین شدند. آتریسا آخرین نفر بود که وارد شد. بوی خاک و رطوبت زیرزمین همه جا را پر کرده بود و حالشان را بد میکرد. سرفههای پرنیان تمامی نداشت و ترگل و آتریسا دستهایشان را روی دهان و بینی خود گذاشته بودند تا کمتر نفس بکشند. با نور گوشی پرنیان، به دنبال فانوسهای قدیمی زیرزمین گشتند. تاریکی، وحشتناک و سنگین بود؛ اما برای اینکه با هم باشند، تلاش کردند ترس را کنار بگذارند و قدمهای محتاطانه خود را ادامه دهند.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام عزیزان ساخت تیزر و کلیپ از رمانها یکی از بخشهایی هست که گرافیستهای انجمن بر عهده دارن و یک دسته از تیم به این بخش اختصاص داده شده. تیزر زنی یا همون ساخت کلیپ کوتاه برای رمان شما، قابل انجام در چند مرحله است: ۱_تیزر اصلی رمان (مدت زمان 5 تا 10 دقیقه) ۲_تیزر معرفی رمان(3 دقیقه) ۳_تیزر شخصیت های رمان(1 دقیقه) _ به طور کل اگر بخواییم فعالیت این تالار رو توضیح بدیم، درخواست و دریافت تیزرهای رمان در این بخش انجام میشه که البته شامل یکسری شرایط میشه: برای درخواست تیزرها باید رمان شما حداقل 50 پارت داشته باشد. استفاده بدون رضایت از تصویر و عکسهای شخصی برای تیزر قابل قبول نیست. استفاده از فیلمهایی که با دوربین شخصی گرفته شدن مجاز نیست (مثال از خونه خودتون) برای درخواست هر تیزر باید از قبل کلیپ خام رو آماده یا حداقل اسم بازیگر، مدل یا فیلم و سریال مورد نظرتون رو بلد باشید. مهمترین فعالیت بخش تیزر زنی نودهشتیا تیزر اصلی یا بلند مدت اسمت که شامل چند بخشه: معرفی برخی صحنههای رمان(مثال بخشهای مشابهی در سریالها و فیلمها) معرفی مکانهای رمان معرفی برخی اتفاقات خاص در رمانها معرفی شخصیتها خلاصهای از رمان در قالب یک فیلم کوتاه _ تیزر معرفی رمان که با همکاری تیم گوینده انجام میشه، دومین فعالیت مهم این بخش به حساب میاد، در این بخش در حین تیزر و معرفی برخی از صحنههای رمان، گویندگان با گفتن خلاصه مبهمی از رمان در حین نمایش فیلم، این تیزر رو کامل میکنند. تیزر شخصیتهای رمان معرفی شخصیت رمان شما در قالب یک کلیپ کوتاه است که خواننده رو با شکل ضاهری کاراکتر اشنا میکنه. شیوه درخواست تیزر: برای درخواست تیزر اصلی بعد از رسیدن حد نصاب پارت، با زدن تاپیک در این بخش و تگ مدیر گرافیست، کلیپهای کوتاه خود رو بفرستید که تیم، تیزر رو آماده کنه. _ برای درخواست تیزر معرفی هم باید تاپیکی جدا زده بشه تا مدیران بخش رسیدگی کنند. شیوه درخواست تاپیک تیزر به شیوه زیر است: درخواست تیزر اصلی برای رمان ----- | ----- کاربر انجمن نودهشتیا و درخواست تیزر معرفی برای رمان ------ | ------ کاربر انجمن نودهشتیا سایر تیزرها رو در تاپیکهای جامع درخواست، واقع در همین تالار درخواست بدید. مدیر بخش: @n.t یاعلی
-
سلام عزیزان _ این تاپیک جهت درخواست های تیزر شخصیت رمان تنظیم شده است. پیش از هر چیز تیزر شخصیت ها رمان رو معرفی کنیم: ✦ هر نویسنده برای رمان خود یک سری شخصیت(کاراکتر) فرضی انتخاب میکنه و چهره اون شخصیت رو توی سیر رمان برای خواننده توصیف و معرفی میکنه؛ تعداد کثیری از نویسنده ها با الگو قرار دادن یک شخصیت زنده یا انتخاب یک شخصیت مشابه به چهره ی کاراکتر رمانشون، چهره اون شخصیت رو به طور واضح در اختیار خواننده قرار میدن. ✦ معمولا شخصیت های انتخابی از دسته بازیگران، خواننده ها و افراد فعال در عرصه مدلینگ انتخاب میشه و شخصیت انتخابی شما برای ساخت این تیزر، باید حداقل دو تا چند کلیپ از خودش داشته باشه( بر فرض مثال کلیپ های تبلیغاتی مثلا عطر از مدل، صحنه های بازیگری در صحنه یا حتی کلیپ صحبت با هوادار ها(مشخص بودن چهره مهمه) ✦ در انتها وقتی شما شخصیت مورد نظرتون رو برای رمان انتخاب کردید، با ارسال فیلم های اون شخصیت یا حداقل اسم کامل اون شخص(که گرافیست ها کلیپ پیدا کنن) در این تاپیک درخواست ساخت تیزر میدید. _ رمان شما برای درخواست تیزر باید حداقل 50 پارت داشته باشد _ پس از نوشتن 50 پارت از رمان شما تا 5 مرحله مجاز به درخواست تیزر هستید و بعد از اون، با گذر هر 20 پارت یک بار دیگه هم میتونید درخواست بدین. مثلا رمان به 70 پارت برسه مجدد مجاز به درخواست هستید و همینطور وقتی به 90 پارت رسید الی اخر. ✦ قبل از استفاده از مدل هایی که عکس و فیلمشون توی اینترنت پخش نشده، حتما از اون شخص باید اجازه داشته باشید.✦ لینک تاپیک رمان و کلیپ شخصیت ها رو در این بخش ارسال و در آخر مدیر گرافیست رو تگ کنید. مدیر بخش: @n.t یا حق!
-
- 1
-
-
- تیزر شخصیت
- شخصیت رمان
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :