به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
202 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط bano.z
-
چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم
- 29 پاسخ
-
- 4
-
-
-
پارت صدو سی و دو سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : _میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم ! بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت : _منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش ! سری تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه! بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود رو به رو شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود ! بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .
-
ای خدا مرسی از دیدگاه قشنگتون چه جالبه به همتون حس مامان میدم ❤️😍
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت صد و سی و یک بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره ! غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت : _اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم . لبخند زدم و گفتم : _نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم . بهراد گفت : _پس برو اماده شو . از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم . نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت : _صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم . سری تکون دادم و باهاش موافقت کردم . بعد حدود یک ساعت و نیم به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم . تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت : _ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست میدیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاهاش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد ! تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
bano.z پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سیزدهم لیست رو که نوشت ، برگه دیگه ای جلوش گذاشتم و خواستم ، لیست تمام خوراکی ها و شام اون شب و نحوه تهیه شون رو هم برام بنویسه . اب دهنش رو قورت داد و گفت : _جناب سرگرد واقعا لازمه ؟!من به تمام افراد اون جمع مطمئنم و اینکه اون خوراکی ها و غذا ها رو از جای معتبر سفارش دادم و اصلا اون کترینگ بهار رو نمیشناختن که بخوان قصد جونش رو کنن! اروم و با جذبه گفتم : _درسته ، این ها جزو روال پرونده اس ، در هر صورت خانوم نوروزی تو مهمونی شما احساس ناراحتی کردن و خارج شدن ، کار من اینه تمام جوانب رو بسنجم ، پس با تمام جزئیات برام بنویسید ! نفس عمیقی کشید ، دستاش عرق کرده بود و رو برگه رد مینداخت ، استرسش مشهود بود و زیادی جلبه توجه می کرد . موقع حرف زدن به چشم هام خیره نمیشد و اطراف رو نگاه می کرد ، یا با منگوله پایین مانتوش بازی می کرد، درست نمیتونست بنویسه ، از اونجایی فهمیدم ، که خودکار رو سفت گرفته بود ، به حدی که سر انگشتاش به سفیدی میزد ، لرزش دستش زیاد بود ، و سعی داشت همه اینا رو بپوشونه و عادی جلوه بده . البته من به خاطر تجربه این چیز ها رو میدیدم ، شاید اگه یک فرد دیگه حاضر بود این رفتار ها خیلی به چشمش نمیومد ! -
پارت چهارم فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود ! ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم ! خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم . با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد . هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!
-
پارت صد و سی اخمی کرد و گفت: _اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم! لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم : _داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام ! نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت : _اره کاملا مشخصه! لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم : _خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم! از حالت تدافعی خارج شد و گفت : _بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی ! عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت : سامان و سیمین اومدن . به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم . یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ... خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .
-
پارت صد و بیست و نهم بعد چند ساعت رانندگی ،بلاخره به خونه رسیدیم ، خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه اوردم و چمدونم رو رها کردم و پشت در سر خوردم ، نمیدونم چه قدر گذشت که بی هدف، مثل فرمانده ای که کل سربازاش رو از دست داده همون طور نشسته بودم ، که به خودم اومدم و از جام بلند شدم ، لباس هام رو همون جا دراوردم و داخل حمام شدم ، منتظر پر شدن وان نموندم و دوش رو باز کردم ، سردی اب باعث شد ، چشمام رو باز کنم و شروع کنم نفس عمیق کشیدن ، باید حقیقت رو میپزیرفتم ، و هر جور شده حتی شده فقط برای چند روز اروین و رفتاراش و هر چیز که بهش مربوط میشد ، کنار میذاشتم ، نمی خواستم با فکرای بی هوده ، خودم و اطرافیان رو ناراحت کنم ، پس عزمم رو جزم کردم و از حمام بیرون اومدم ، برای اینکه سر حال بشم ، تصمیم گرفتم کمی در دنیای بی خبری خواب فرو برم . فردا بلیط برگشت داشتم و مامان ، خاله سیمین ، عمو بهروز و عمه معصومه و دایی سامان رو برای ناهار دعوت کرده بود ، شومیز شلواری از بین لباس هام انتخاب کردم و بعد پوشیدنش ، جلوی آینه کمی خودم رو مرتب کردم و پایین رفتم ، تو این دو روز تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو ناراحت نکنم ، ولی خب نتونسته بودم بهراد و گول بزنم و به خاطر همین باهام سر سنگین برخورد می کرد ، دم دمای رفتنم بود و دوست نداشتم ازم ناراحت و دلخور باشه ، به خاطر همین سمتش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : _سلام بر عموی خل و چل و دیوانه خودم !
-
ای خدا من ذوق 😍 مهربونی از خودته عزیزم ❤️
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
@سایه مولوی سایه برام مثل بِل تو دیو و دلبر هست
- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
@هانیه پروین هانیه رو مثل الینا تو خاطرات خونآشام میبینم احتمالا به خاطر رمان ساندویچ با سس خون هست
- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
غزال با این پروفایل الهه جنگله از نظرم دارم در حالی تصورش می کنم که پیراهن سبز پوشیده و یک عصا داره و داره از دل خاک گل و گیاه پرورش میده ، اونم به صورت سریع مثل پارت گزاری هاش ❤️
- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
ای جون چشم هام قلبی شد 😍 مهربونی از خودته😘 به غیر قد بقیه اش درسته ، قدم ۱۶۶ هست ❤️
- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
منظورت اینه توصیف کنیم یا مثلا به یک شخصیت کارتونی یا فیلمی ربط بدیم ؟ مثلا من تو رو یه چیز ما بین آلیس در سرزمین عجایب و سفید برفی تصور می کنم منظورت یه همچین چیزیه؟؟
- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت سوم مامان اخمی کرد و گفت : _من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه! مادرجون با دلخوری گفت : _ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه ! مامان در جواب گفت : _ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم! بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم ! به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود . متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم ! همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه ! مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم : _بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟ بابا خندید و گفت : به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ ! بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !
-
عاشقانه ، اجتماعی
- 29 پاسخ
-
- 6
-
-
پارت صد و بیست و هشتم انقدر قشنگ با خودش خلوت کرده بود ، که به خودم اجازه ندادم ، خلوتش رو بهم بزنم ، به همین خاطر اروم اروم بدون هیچ سر و صدایی ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم . با کلافگی چمدونم رو بستم ، این چند روز مسافرت هم گذشت ، اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی باید تظاهر به خوب بودن می کردم ، تو این چند روز هر چی می خواستم به اروین نزدیک بشم ، اون دور تر میشد ، تو عمق نگاهش میتونستم ببینم که بهم تمایل داره ، ولی نمیدونم چرا فاصله میگرفت. درست از اون شب که در حال گیتار زدن و خوندن دیده بودمش ، رفتارش زمین تا آسمون فرق کرد ، به طوری که، مهلا جون هم چند بار تو لفافه بهش اشاره کرد ، ولی هر بار اروین به نحوی از زیرش شونه خالی کرد و گفت که کاملا حالش خوبه و مشکلی نیست! رسما ازش نا امید شده بودم ، شاید اشتباه فکر می کردم و اروین فقط من رو مثل یک دوست میبینه ! در کل هر چی رویا بافته بودم خراب شده بود ، به همین خاطر با تمام توانم ، احساسات نوشکفته ام رو خفه کردم . بعد تشکر و خداحافظی از خانواده مهرزاد ، راهی تهران شدیم و قرار شد من پشت فرمون بشینم ، کل راه فکر و ذکرم پیش اتفاقات تو سفر بود و به خودم به خاطر خوش خیالیم لعنت میفرستادم ، البته این جوری نبود که اروین به طور کل در برابرم سرد برخورد کنه ، ولی فاصله اش رو کاملا حفظ می کرد و حتی به صمیمیت اولش هم دیگه نبود ، و این بیش تر آزارم میداد ، حس می کردم به خاطر رفتار خودم بوده که اروین کمی ازم فاصله گرفته و این رو مخم بود !
-
پارت دوم شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت : _اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی ! نگاهی بهش کردم و گفتم : _تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم ! بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت میبلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره . مامان با غصه گفت : _امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن . با چشم های گرد گفتم : _روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه ! مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت : _ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه ! بوژان متعجب گفت : _ آذرمیرا کیه دیگه ؟! مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : _مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟! من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت : _ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!
-
پارت صدو بیست و هفتم چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن . مامان وقتی نشست رو بهم گفت : _اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟! شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و .... بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن ! تا نشستن گفتم : _تریلی خبر کنم ؟! بهراد خندید و گفت : _نه همون وانت جوابه ! خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت ! و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده ! در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه ! وقتی برگشتیم ، بعد کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و تصمیم گرفتم برم تو باغ و از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد ! نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین ! چه با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم : لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم
-
پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
bano.z پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دوازدهم دستی به روسریش کشید ؛ لرزش دستش از چشمم دور نموند ، به ظاهر می خواست اروم باشه ولی استرس تو صداش موج میزد ، در جواب گفت : _حتما جناب سرگرد ، بهار خواهر من بود ، برای برملا شدن حقیقت تمام تلاشم رو می کنم . لبخندی زدم و برگه ای جلوش گذاشتم و گفتم : _لطف کنید یک لیست از مهمون های روز تولدتون هماره با شماره و نسبت هاشون با شما خانوم نوروزی بنویسید . مکثی کردم و ادامه دادم : _اگه خدمه ای هم استخدام کرده بودید ، مشخصات و شماره تلفن و اینکه از کجا استخدامشون کرده بودید رو هم بنویسید . برگه رو جوری محکم تو دستش گرفت که لرزش دستش به چشم نیاد ، اب دهنش رو قورت داد و تازه موی فرضیش رو داخل روسری داد و گفت : _چشم ، فقط من دو نفر اون شب استخدام کرده بودم که فقط شماره شرکتی که از اونجا استخدام ساعتی کردم رو دارم ، کافیه؟ با ارامش ولی محکم گفتم : _مشکلی نداره ، فقط فامیلی و روز و ساعت استخدامشون رو هم بنویسید . سری تکون داد و مشغول نوشتن شد ، به خاطر لرزش دستش چند بار موقع نوشتن خودکار از دستش سُر خورد و زمین افتاد ، مقداری از این استرس طبیعی بود ، باید صبر می کردم ببینم در ادامه چی پیش میاد ! -
به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده... مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند...
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
bano.z پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی دستت درد نکنه عزیزم❤️- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
bano.z پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید ممنونم- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
bano.z پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور