رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

bano.z

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    202
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط bano.z

  1. در خواست کاور برای داستان راز یک قتل رو دارم https://forum.98ia.net/topic/3967-داستان-راز-یک-قتل-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  2. پارت یازدهم آقای نوروزی : _راستش ، نه انگار مهسا از توی این گوشی موشی ها پیداش کرده بود . دستی رو شونه آقای نوروزی گذاشتم و گفتم : _مجددا تسلیت میگم ، بهتون قول میدم تمام تلاشم رو برای حل این پرونده بکنم ، خیلی ممنون از کمکتون . بعد هم رو به خانوم نوروزی کردم و گفتم : _ببخشید ، من لازمه که با دختر خواهرتون ، که در واقع خواهر مرحوم به حساب میومده صحبت کنم ، لطف کنید بهشون اطلاع بدید فردا صبح راس ساعت هشت کلانتری باشن. خانوم نوروزی سری تکون داد و آقای نوروزی هم باهام دست داد و از اتاق بیرون رفتن . دفترم رو برداشتم و مثل همیشه شروع کردم به نوشتن تمامی اسامی ، نظریه های مختلفم رو هم با دلایل فعلی نوشتم و دفتر رو بستم . الان باید منتظر اظهارات خانوم مهسا راد میموندم بلکه چیز جدیدی پیدا کنم ، حرف های خانوم راد احتمالا من رو به یک نقطه ای میرسوند ! روز بعد راس ساعت هشت خانوم راد ، تو اتاق من نشسته بود ، یک دختر با چهره کاملا امروزی ، از تیپش میشد فهمید که وضعیت مالی خوبی داره ، همون دختری بود که سر خاکسپاری هم دیده بودمش. گلوم رو صاف کردم و گفتم : _خیلی خوش آمدید، اول از همه تسلیت میگم غم اخرتون باشه . دخترک اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و گفت : _خیلی ممنون ، سلامت باشید . دستام رو روی میز گذاشتم و پرسیدم : _لطف کنید به سوال هایی که میپرسم کاملا با جزئیات جواب بدید ، میدونم بازگو کردن خاطرات اون مرحومه سخته ، ولی جواب هاتون کمک زیادی بهمون می کنه !
  3. پارت دهم خانوم نوروزی گفت : بهار و مهسا مثل دو تا خواهر بزرگ شدن ، طبیعیه بینشون بحثی اتفاق بیوفته ، ولی همیشه زود آشتی می کردن ، تحمل دوری از هم رو نداشتن ، وقتی مهسا تصمیم گرفت برای تحصیل بره کانادا ، بچم بهار آب شده بود ، با مهسا چند روزی قهر بودن ، تا که نمیدونم چه طوری مهسا دلش رو به دست آورد، ولی وقتی مهسا رفت بچه ام گوشه گیر تر شده بود ، تا این که ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش . خانوم نوروزی با دستمال اشک هاش رو پاک کرد ، با مکث پرسیدم : _شب مهمونی ، همه مهمان ها رو میشناختید؟؟ غریبه ای تو جمع نبود؟ آقای نوروزی گفت : _نه همه خودی بودن ، خواهر خانومم و چند تا از دوست و آشنا های مشترک مهسا و بهار بودن ، تنها فرد غریبه جمع ، خدمه ای بود که مهسا برای پذیرایی از مهمان ها اورده بود . چند ثانیه متفکر بهم میز خیره شدم و پرسیدم : _پس این طور که میگید ، یک مهمونی کوچک و صمیمی بوده ، از بین دوستانشون کسی نبوده که خانوم نوروزی باهاشون مشکلی داشته باشن ؟! خانوم نوروزی گفت : _نه جناب سرگرد ، بهار من آنقدر با محبت بود که دوستاش مثل پروانه دورش میچرخیدن ، چون دختر ساکت و ارومی بود ، همش سعی می کردن دور و برش رو پر کنن ، از ثانیه ای که فهمیدن چه اتفاقی افتاده ، همشون مثل خواهر های واقعیش هم کمک حال من بودن ، هم فوق العاده غصه دار. سری تکون دادم گفتم : _صحیح ، شما میدونید اون خدمه ای که گفتید از کجا استخدام شدن ؟!
  4. پارت صدو بیست و شش با چشمای درشت شده گفت : _چی؟! همون موقع اسانسور رسید همین جور که سوار میشدم گفتم : _هیچی بابا ، سوار شو ، بریم. سوار شد ، چند بار لباش تکون خورد حرفی بزنه ولی انگار دو دل بود ، شاید هم نمیدونست چه جوری بیانش کنه ! اسانسور متوقف شد ، پیاده شدیم ، رستوران هم فضای سرپوشیده داشت و هم چون طبقه بالا مجموعه بود ، فضای باز یا به اصطلاح روف گاردن داشت . هر دو به اطراف نگاه کردیم تا ببینیم کسی اومده یا نه! همین جور که سرم رو میگردوندم ، اراد و عمو آرمان و مهلا جون رو دیدم ، اراد با دیدنم دست تکون داد ، لبخندی زدم و به اروین گفتم : _بیا بریم ، بیرون نشستن. نگاهم رو دنبال کرد که به مامانش اینا رسید و دنبالم راه افتاد ، وقتی رسیدیم ، سلامی کردم و نشستم . اراد با ابرو به پاکت های تو دستم اشاره کرد و گفت : _مثل اینکه خرید بالا بوده !! خندیدم و گفتم: _آره، مغازه طرف رو بار زدم اومدم! مهلا جون گفت : _به خوشی استفاده کنی عزیزم . لبخندی زدم و تشکر کردم ،اراد نگاهی به پاکت بغل دست آروین کرد و شیطون گفت : _جدیدا لباس زنونه میپوشی داداش؟! اروین یکی زد به بازوش و با خنده گفت : _نه ، خوشم اومد ، گفتم برای تو بخرم! اراد با لحن بامزه دخترونه ای گفت : _ای وای اروین جون راضی به زحمتت نبودم ، مرسی عشقم ! بعد هم یورش برد پاکت رو بگیره ، که اروین نمیذاشت حتی یک سانت بهش نزدیک بشه ! عمو آرمان و مهلا جون هم که انگار این رفتار ها براشون عادی بود می خندیدن و به اون دوتا نگاه می کردن .
  5. پارت صدو بیست و پنجم مصرانه پرسیدم: _نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟! _عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم . یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!! بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود ! جلو رفتم و گفتم : _مثل اینکه توام خرید داشتی؟! سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت : _اره ، برای مامان یک چیزی خریدم . اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم : _کی برمیگردی؟! حواس پرت گفت : _کجا ؟!! خندیدم و گفتم : _خونه آق شجاع!!
  6. پارت صد و بیست و چهارم متفکر گفت : _صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی! سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد . جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید : _قشنگه ، نه؟! سری تکون دادم و گفتم : _اره ، خوش سلیقه ای انگار! خندید و پرسید : _می خوای امتحانش کنی؟ دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم : _اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه. لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود ! به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ، پرسیدم: _چطوره؟؟ بدون لحظه ای درنگ گفت : _محشر شدی ! عالیه ! لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم . لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود ! با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم : _سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟ سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم : _اروین جان ، با شمام ؟!! نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش به نمایش گذاشته بشه .
  7. پارت صد و بیست و سوم بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن . مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت : _خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟! بهراد هم به دنباله حرفش گفت : _فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه! عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت : _پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم . بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد . بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم . ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم ! یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود ! درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم : _به چی میخندی ، خانوم بلا؟! اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم : _هیچی یک خاطره یادم اومد ! لبخندی زد و سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت : _فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره ! شونه ای بالا انداختم و گفتم : _قصد خریدش رو ندارم . _چرااا؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : _اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش !
  8. پارت صد و بیست و دوم بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات ! با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم . چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم . از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت : _بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟! سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم : _الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب ! خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت : _والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود! خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم : _بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره! اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم .
  9. پارت صد و بیست و یک موزی گفتم : _والا تو داری فرشته میبینی !نه من ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم . دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم : _تخم مرغ و زردچوبه ! با تعجب گفت : _چی؟! املت می خوای ؟! خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم : _نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی! اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت : _میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده . تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم : _فکر نمی کنم توضیحی خواسته باشم ، به من چه!! بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که می‌گفت: _ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن! حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه! چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم : _پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم ! مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت : _دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته باشه ؟! الان نشونت میدم!
  10. پارت صد و بیست از اونجا که ویلا ساحلی بود ، از در که بیرون اومدم وارد ساحل شدم و به سمت دریا حرکت کردم ، کفش هام رو با دمپایی های ساحلی عوض کرده بودم ، ولی دلم می خواست پاهام شن ها رو لمس کنه ، چند تا به پایین شلوارم زدم و دمپایی هام رو دستم گرفتم ، و به سمت دریا رفتم ، اولین موج اب که به پام خورد چشم هام رو بستم ، عاشق طبیعت بودم ، حس زندگی و آرامش بهم میداد ، حس اینکه خالق این زیبایی ها ، انقدر قدرتمند و مهربان هست که طبیعت رو در اختیارمون گذاشته ؛ پس همیشه حواسش بهم هست و هیچ وقت ولم نمیکنه ! نفس عمیقی کشیدم ، شالم رو شونه ام افتاده بود و باد موهام رو به بازی گرفته بود . با شنیدن صدای اروین درست پشت سرم اون هم انقدر نزدیک ، طوری که هُرم نفس هاش به پوستم می خورد ، باعث شد مور مور بشم و عضلات منقبض بشه ! _ نمیدونستم تو ساحلمون فرشته داریم ، وگرنه زود تر میومدم ! چشمام رو باز کردم و سمتش برگشتم ، دلخور بودم ، بدون اینکه فکر کنم گفتم : _والا مثل اینکه غیر اینجا ، خیلی جاها فرشته داری! گنگ نگاهم کرد ، کمی فاصله گرفتم در امتداد دریا شروع کردم قدم زدن ، اروین هم با فاصله پشتم راه افتاد و گفت : _والا ، من دفعه اولمه فرشته میبینم، اونم بسیار بَلاست و مثل ماهی از دست ادم سُر میخوره ! تو جام ایستادم و سمتش برگشتم و گفتم : _شاید قلقش دستت نیومده ! لبخند زد و ابروهاش رو بالا انداخت و به خودش جرعت داد تا دوباره نزدیک بشه ، و گفت : _خب پس ، حالا قلق این خانوم بلا رو به ما هم یاد بده که انقدر با ما بد قلقی نکنه !
  11. پارت صد و نوزده نیم ساعت گذشته بود و همچنان اروین داشت با طرف فک میزد! کلافه شده بودم و بهراد که بغلم نشسته بود کاملا متوجه بود ، چند ثانیه یک بار سعی می کرد به حرفم بگیره که خیلی ساکت بودنم به چشم نیاد و رسوا نشم ، واقعا ممنونش بودم ولی دیگه به حدی کلافه بودم که حتی حوصله چند کلمه حرف زدن هم نداشتم و داشتم عصبانی میشدم ! بلاخره بعد چهل دقیقه اقا اروین به مکالمه طولانیش پایان داد و خوش و خرم به سمت آلاچیق اومد ! نا خواسته اخم کرده بودم ، اومد و سمت دیگه من نشست و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، بعد چند دقیقه قلیون کشیدن و خوش و بش با بهراد و اراد تازه من رو دید ! با تعجب گفت: _خوبی صدف ؟ چیزی شده؟! نمیتونستم چیزی بگم ، اصلا چی میگفتم ، بین ما چیزی وجود نداشت که بهش تیکه بندازم بگم به فکت تخم مرغ و زردچوبه ببند برای پرچونگی خوبه! پس خیلی اروم با لبخند نیم بند گفتم : _خوبم ، چیزیم نیست! نگاه عمیقی بهم انداخت و چیزی نگفت ، ولی انگار اونم از حس و حال افتاد و دیگه با اون شور قبلی نبود ! یک ساعتی که گذشت همه به خاطر استراحت کردن پراکنده شدن . من چون خوابم نمیومد ، تصمیم گرفتم برم ساحل ، به مامان خبر دادم و به سمت ساحل راه افتادم .
  12. پارت صد و هجده بعد ناهار بهراد و اراد شروع کردن قلیون چاق کردن ، ما هم تو آلاچیق نشسته بودیم ، عمو آرمان داشت برامون خاطره تعریف می کرد ، مرد خوش اخلاق و شوخ طبعی بود و از اون دسته از ادم هایی بود که از حرف زدنشون سیر نمیشی ! خیلی سعی می کردم حواسمو به حرف های عمو آرمان بدم ، ولی بدجور حواسم پیش اروین بود ؛ که به خاطر زنگ خوردن گوشیش چند دقیقه پیش از ما دور شدو حالا داشت با جدیت و کمی ناراحتی ، و کمی دور تر از ما با تلفن حرف میزد ، در ظاهر داشتم به عمو آرمان و حرفاش گوش میدادم ولی در واقع اصلا توی اون جمع نبودم . یعنی اروین با کی حرف میزد ؟ لحظه اخری قبل اینکه بره ، رو صفحه گوشیش اسم ‌میترا بدجور بهم تو دهنی زد ، نکنه من داشتم الکی برای خودم خیال بافی می کردم ؟ شایدم همکارش باشه نه؟ ولی اخه خیلی صمیمی باهاش سلام کرد قبل اینکه دور بشه ، شنیدم نه که بلند حرف بزنه ها ، من شاخکام فعال شده بود ! انقدر تو ذهنم درگیری داشتم و حواسم پیش اروین بودم که نفهمیدم کی اراد و بهراد کارشون تموم شده و پیشمون برگشتن ! وقتی صدای بهراد و نزدیک گوشم شنیدم به خودم اومدم که گفت : _اگه خیلی کنجکاوی برو از نزدیک بشنو چی میگه ! اوه اوه گاف دادم ، خودم و جمع و جور کردم و گفتم : _کی عمو آرمان رو میگی ؟! چرا برم نزدیک مگه کرم دارم می‌شنوم چی میگه ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : _جدیدا خیلی من و احمق فرض می کنی صدف ، چی شده انقدر ازم دور شدی ؟! سرم و زیر انداختم و گفتم : _دور نشدم ! توضیح یکسری چیزا سخته ، هر موقع تونستم یسری چیزا رو به خودم به قبولونم ، خودم میام پیشت . سری تکون داد و لبخند زد و پکی به قلیون زد .
  13. پارت صد و هفده نازی و بهراد رو میزی که وسط باغ بود نشسته بودن و سیخ زدن گوجه و فلفل رو گردن گرفته بودن ، من و اروین هم با فاصله لبه آلاچیق نشسته بودیم و جوجه ها رو سیخ میزدیم ، چند دقیقه که گذشت آروین گفت : _احوالات خانوم بلا ، میبینم که از گریختن خسته شدی و سعادت به من خوش اقبال رو کرده و پیشم نشستی ! لبخندی به زبون بازیش زدم و گفتم : _غیر پر رو بودن ، زبون بازم هستی ، تا حالا رو نکرده بودی ! صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت : _برای هر کسی اینجوری نیستم ، فقط یک صدف با دلی از دریا میتونه این ساید من رو ببینه ! قلبم به تپش افتاد چه بی جنبه شده بودم من ، که با هر حرف اروین تو دلم کیلو کیلو قند آب می کردن و سریع ریتم ضربان قلبم بهم می ریخت! لبخنده اغواگری زدم و گفتم : _پس خوش به حالت که یه صدف با دل دریا داری ، کجا هست حالا؟! صورتش رو بهم نزدیک کردو طره ای از موهام که روی صورتم افتاده بود پشت گوشم گذاشت و شیطون گفت: _ همین دور و بر . بعد هم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و سینی جوجه ها رو برداشت و سمت منقل رفت . بعد رفتنش چند ثانیه تو هوا سیر می کردم ، من می خواستم اونو اغوا کنم ، حالا قضیه بر عکس بود ، اون داشت این کار رو می کرد ! خوبیش این بود که فهمیده بودم اروین هم یک حس هایی به من داره ، ولی کور خونده بود اگه فکر می کرد من اول احساساتم رو لو میدم ، یه کاری می کنم تا اخر این سفر به اعتراف بیوفته ! بعد اماده شدن جوجه ها به کمک مامان و مهلا جون و نازی میز رو چیدیم مشغول غذا خوردن شدیم ، نمیدونم به خاطر آب و هوای شمال بود ، یا حس و حال جدید من که انقدر اون جوجه خوشمزه شده بود ، شایدم واقعا کار بابا و عمو آرمان خوب بود ، هر چی بود عجیب اون جوجه بهم مزه کرده بود و حسابی چسبید !
  14. پارت صدو شانزدهم اراد با لبخند شیطونی نگاهم کرد و چشمک زد توپ شماره هفت رو پاکت کرد ، فقط مونده بود توپ سیاه که هر کی پاکتش می کرد بازی رو برده بود ، اراد و اروین نگاهی رد و بدل کردن و اراد توپ سیاه رو نشونه رفت که ، توپ تو بدترین زاویه ممکن قرار گرفت و نوبت بهراد شد ؛ بهراد با تمرکز ضربه ای به توپ وارد کرد و توپ وسط میز قرار گرفت ، در اخر اروین بدون ثانیه ای مکث توپ رو پاکت کرد و بازی رو بردن . من و بهراد و نازی براشون دست زدیم و رو به اروین و اراد گفتم : _افرین بازی خوبی بود ، خوشم اومد حرفه ای هستید ! اروین چشماش رو تنگ کرد و گفت : _درس پس میدیم بانو ، البته همیشه فرصت آوانس گیر هرکس نمیاد! تیکه انداخت الان ؟! اره دیگه یعنی فهمید از قصد خطا زدم ، خودم و زدم به اون راه و فقط لبخند زدم ، در همین حین در اتاق زده شد و به دنبالش مهلا جون وارد شد و گفت : _خوش میگذره ؟ لبخند زدیم و سر تکون دادیم و بهراد گفت : _بله ، امید وارم خیلی سر صدا نکرده باشیم ، که اذیت شده باشید. مهلا جون با مهربونی گفت : _نه بابا چه سر صدایی ، البته ما خوش حال میشیم صدای شادی شما رو بشنویم به ما ها انرژی میده . بهراد به یک لطف دارید بسنده کرد که مهلا جون ادامه داد: _خب اگه بازیتون تموم شده و کار ندارید ، آرمان و بهرام خان تصمیم گرفتن ، تو باغ جوجه کباب کنن ، بیاید بریم که اماده شد یخ نکنه . همه تایید کردیم و پشت سرش راه افتادیم ، از اونجایی که این دو پدر هر چی گفتیم بزارید ما درست کنیم سر سخت گفتن نه کار خودمونه ، ما هم رضایت دادیم و جوجه و گوجه و فلفل ها رو سیخ زدیم . البته بماند که اراد به بهونه اینکه تلفنش زنگ خورد کار رو پیچوند !
  15. پارت صدو پانزده بابا با لبخند گفت : _زنده باشی پسرم . بعد یک ساعت حرف زدن ، به پیشنهاد اراد قرار شد بریم بیلیارد بازی کنیم ، بابا و اقای مهرزاد که ازم خواهش کرد انقدر رسمی صداش نکنم و تبدیل شد به عمو آرمان و مامان و مهلاجون سر باز زدن و باهامون نیومدن ، به طبقه بالا رفتیم ، گوشه سمت چپ سالن اتاق دیگه ای هم وجود داشت که من ندیده بودمش ، داخل اتاق شدیم که نسبتا بزرگ بود ، توش میز بیلیارد ، فوتبال دستی و نقاب های مافیا و ... بود . دور میز جمع شدیم و اراد شروع کرد کری خوندن : _از الان بگم خودتون رو برای باخت اماده کنید ! اروین دستی پشت کمرش زدو گفت ؛ _هنوز باخت دیشبت رو یادم نرفته ! آراد دستی پشت سرش کشید و گفت : _اون یک استثنا بود داداش ، نمی خواستم دلت بشکنه گذاشتم ببری. اروین شیطون گفت : _اره جون خودت ! بهراد خندید و گفت : _ما رو هم دست کم نگیرید ، این وروجک ما (با دست به من اشاره کرد ) تو بیلیارد حرفه ایه ، دست کم نیمی از فامیل بهش باختن . اراد و اروین با تعجب بهم نگاه کردن و اروین گفت : _جداً ، رو نکرده بودی ! سری تکون دادم و گفتم : _موقعیتش پیش نیومده بود . بلاخره بعد یه خورده کل کل بازی رو شروع کردیم ، چون نازی اعلام کرد فقط دوست داره تماشا کنه ، من و بهراد تو یک تیم و اراد و اروین هم باهم تیم شدن ؛ قرار شد ایت بال (ball8)بازی کنیم ، هنوز نوبت من نشده بود اراد شروع کننده بازی بود وبعد بریک ، دو توپ رو پاکت کرده بود (داخل سوراخ ها انداخته بود) و ضربه اخرش بی ثمر بود و بازی رو به بهراد سپرد ، بهراد هم یک توپ رو پاکت کرد و ضربه بعدیش خطا رفت ، نوبت اروین بود ، نگاهی بهم انداخت و خیلی حرفه ای چوبش رو نشونه رفت و سه توپ تک رنگ که مختص گروهشون بود پاکت کرد و ضربه بعدیش رو به توپ بعدی وارد کرد ولی همراه توپ شماره شش ، کیوبال هم وارد پاکت شد و نوبت به من رسید ، اروین لبخند موزی زد و با دست به میز اشاره کرد و گفت : _بفرمایید بانو . خیلی سخت نبود بفهمم از قصد اون کارو کرده که من رو محک بزنه ، لبخند مرموزی زدم و شروع کردم به ترتیب توپ های دو رنگ رو به ترتیب شماره پاکت کردن ، توپ های گروه ما همه پاکت شده بودن و حالا نوبت توپ شماره هشت یا توپ سیاه رنگ بود تا پاکت کنم و بازی رو ببرم ، نگاهی به اروین انداختم و از قصد کیوبال به توپ نخورد و خطا رفت !
  16. پارت صد و چهارده سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت : _چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین ! نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم . منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم می‌میپرونه! مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم . لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم . لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم . لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه عزیزم. بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این بزرگ‌منشی شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته . اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید، باعث افتخارم بوده .
  17. پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود .
  18. پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد...
  19. پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟!
  20. پارت صد و ده فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم ! واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم . برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم. بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم . بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد ! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم: _ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید می‌بودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی. اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم . اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید : _چمدونت رو بستی عزیزم ؟ سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم : _قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم . مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!
  21. پارت صد و نه صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت : _سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و گفتم : _سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه . پشت میز جای گرفتم و گفتم : _بقیه هنوز خوابن ؟ تند و پشت سر هم گفت : _نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن . سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم : _مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم . با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت: _ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟ لبخند زدم و گفتم : _من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد ! بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم : _بشینید که امروز املت مهمون من هستین. بهراد شیطون گفت : _ریخت و پاش کردی راضی نبودیم ! _خیلی دلتم بخواد ! نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره . نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم . دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت : _ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد . رو به نازی کرد و پرسید: _درسته ؟ نازی هم سری به تایید تکون داد . مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : _من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟ بابا رو به مامان کرد و گفت : _من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید . مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت : _ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم : _هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام . مامان لبخند زد و گفت : _پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .
  22. پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد . یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم ! به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
  23. پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!
  24. پارت صدو شش بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن . تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم، مثل تام و جری شده بودیم! دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم . بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن! موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم . مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم . مهلا جون لبخندی زد و گفت : تا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟ مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم . بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره . لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه . مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد! خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست . چشمکی زدم و گفتم : _داداش خودمی بی برو برگرد . دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت . آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ! منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا . سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .
  25. پارت صد و پنج تسخیر چشم های عسلیش و صدای بمش شده بودم ، من چم شده بود ، یهو ذهنم بهم تلنگر زد و یکم فاصله گرفتم و گفتم : منظورم این نبود ، ببخشید من برم به نازی سر بزنم . بعد هم بدون نگاه به پشت سرم ، سمت تک اتاق پایین رفتم و خودم و توش پرت کردم و درو بستم و بهش تکیه دادم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد چند ثانیه تازه به اطراف نگاه کردم ، بهراد و نازی با دهن باز و با تعجب به من نگاه می کردن ، سرفه مصلحتی کردم و گفتم : ببخشید در نزده اومدم ، فکر کردم نازی تنهاست اومدم کمکش کنم. بهراد تای ابروش رو داد بالا گفت : والا ، اون لپ های گل انداختت و اون سرعتی که وارد شدی ، بیش تر می خوره داری از چیزی فرار می کنی ، نازی بهونست . نفس عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا ، فرار از چی ، اومدم ببینم اگه اماده اس کیک رو اماده کنم . بهراد شیطون گفت : باشه باشه باور کردیم ! نازی خندید و گفت : اذیتش نکن بهراد ، اماده ایم عزیزم ، بیا بریم . بعد سمت من اومدن و بهراد دستی به شونه من و نازی گذاشت و به بیرون هدایتمون کرد‌‌. وقتی به پذیرایی رسیدیم دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن و من رفتم که کیک رو بیارم . به تعداد سن نازی رو کیک شمع گذاشتم و روشنشون کردم و به سالن بردم ، همه دور میز جمع شدن و منتظر شدن نازی شمع ها رو فوت کنه . بهراد دستی دور کمر نازی گذاشت و گفت : اول ارزو کن . نازی چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد شمع هارو فوت کرد ، همه دست زدیم . اراد با لحن شیطونی گفت : حالا اگه گفتید وقت چیه ؟ همه با تعجب بهش نگاه کردن ، بعد چند دقیقه گفت : ای بابا مشخصه دیگه ، وقت رقص چاقوئه! همه خندیدن و گندم به سمت سیستم رفت و روشنش کرد ، بهراد رو به اراد گفت : حالا که خودت پیشنهاد دادی دست خودت و میبوسه . اراد با تعجب گفت : من ، نه بابا من بلد نیستم . بهراد و اروین سمتش رفتن و با زور انداختنش وسط ، اراد هم چاقو رو گرفت دستش و شروع کرد رقصیدن ، مردونه می رقصید ، بعد یکی دو دقیقه با ادا اطوار اومد سمت من ، که باعث خنده همه شده بود ،با تعجب نگاهش کردم که چاقو رو انداخت تو بغلم و هلم داد وسط ، وگفت : نوبت توئه خواهر . خندیدم و با ریتم اهنگ شروع کردم رقصیدن و در اخر چاقو رو به نازی دادم .
×
×
  • اضافه کردن...