به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
202 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط bano.z
-
پارت صد و سی و نهم خندیدم و چیزی نگفتم ، غذام که تموم شد ، اروین گفت : _از اینجا تا رود فاصله ای نیست ، میای یکم با هم قدم بزنیم ! سری تکون دادم و گفتم : _چرا که نه ! فردا که تعطیله ، ساعتم که هشته شبه ، وقت زیاده ! لبخند زد و بازوش رو جلوم گرفت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم ، زوج های جوان هر کدوم گوشه کناری به تماشای رود نشسته بودن و گپ میزدن ، کمی که راه رفتیم ، یکجا روی نیمکت نشستیم ، رو به رومون یک پسر جلوی یک دختره زانو زد و حلقه ای از جیبش دراورد و از دختر خواستگاری کرد ، دختر ذوق زده شدو بغل پسر پرید و حلقه رو دستش انداخت . با ذوق به اون دو تا نگاه می کردم که سنگینی نگاه اروین رو حس کردم ، سمتش برگشتم ، با دیدن حس توی نگاهش مور مور شدم ، صورتش خیلی بهم نزدیک بود ، به حدی که نفس هاش به پوستم می خورد ، یک دفعه فاصله بینمون پر شد ، قلبم هری ریخت ، نمیدونستم باید چه کار کنم ، انگار بهم برق وصل کرده بودن . بعد چند ثانیه که برام مثل یک قرن بود ، اروین ازم جدا شد؛ با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، انگار می خواست عکس العملم رو ببینه !
-
پارت صد و سی و هشتم به این رفتارهاش عادت کرده بودم ، تو این دو ماه خیلی با هم صمیمی تر شده بودیم ، اخلاق هاش دستم اومده بود ، هر چی بیش تر میشناختمش قلبم بیشتر بی قرارش می شد ، ولی چون هنوز در حد دوست صمیمیم باقی مونده بود و پاش رو فراتر نمیذاشت ، منم صداهای قلبم رو خفه می کردم ! لبخند زدم و به عقب هُلش دادم و گفتم : _این وضع مهمون داری نیستا !! اول که تو خونت راهم ندادی ، حالا هم که اوردیم بیرون ، غذام رو خوردی ! خندید و گفت : _نگران نباش شکمو الان برات دوباره سفارش میدم ! بعد هم رفت تا سفارش بده ، نزدیک به پاییز بودیم و هوا رو به سرما میرفت ، خودم رو بغل کردم و به رود ماین که از اینجا دیده میشد نگاه کردم ، شب های اینجا فوق العاده بود ، چراغ های شهر روشن میشدن و بازتابشون تو رود ماین منظره رو رویایی می کرد ! داشتم از منظره لذت میبردم که اروین با ظرف غذا کنارم قرار گرفت ، تکه ای از اشنیتزل رو تو دهنم گذاشتم ، اروین هم مثل من به منظره خیره شد و گفت : _اینجا رو خیلی دوست دارم ، نمای قشنگی داره ، هر موقع حوصله ام سر میره یا به تنهایی نیاز دارم میام اینجا . لبخند زدم و گفتم : _پس یعنی الان من و به غار تنهایی هات راه دادی؟! خندید و گفت : _ یه چی تو همین مایه ها!!
-
پارت بیست و یک انجماد رو تو قسمت گردنم حس می کردم ، نگاه نگران خانواده ام رویه گردنم بود ، لحظات آخر تکون خوردن چیزی رو در درونم حس کردم و اخرین چیزی که دیدم ، نگاه بهت زده بقیه بود ! پلک های خشک شدم رو به زحمت باز کردم ، سرما و نور باعث شد ، دوباره ببندمشون و بهم فشارشون بدم ، با صدای خش دار و بم گفتم : _مامان صدای اشنایی رو شنیدم که گفت : _بوژان ، آدو بهوش اومد !! صدای پا و حضور چند نفر رو دورم حس کردم ، پلک هام رو اروم باز کردم و اولین چیزی که دیدم چهره نگران و خسته و ژولیده بوژان بود ! با دیدنش گفتم : _بوژان ، چرا اینشکلی شدی ؟! مامان کجاست ؟! اشک تو چشم های بوژان جمع شد و گفت : _من خوبم آمی ، دو روزه خوابی ! دیگه نگرانت شده بودیم . به سختی خودم رو بالا کشیدم ، روی یک گاری بودم ، نگاهی به اطراف انداختم ، توی یک جاده ناشناس بودیم ، آبدوس و آدورینا هم بغل گاری نگران به من نگاه می کردن ، با تعجب گفتم : _دو روزه خوابم !! چرا هیچی یادم نمیاد ! مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! همگی نگران بهم خیره شده بودن و لام تا کام حرف نمیزدن ، پا های خشک شدم و روی زمین گذاشتم ، تعادلم رو از دست دادم که آبدوس سریع قبل اینکه روی زمین بیوفتم ، زیر بغلم رو گرفت ، بلند تر گفتم : _با شما هام ؟! چرا حرف نمیزنید ؟! بقیه کجان ! به گریه افتاده بودم ، ابدوس گفت : _نگران نباش ، برات تعریف می کنیم ، اول بیا بریم دم آتش گرم بشی ، بعد صحبت می کنیم!
-
پارت بیستم آپامه خواهر اماتا متفکر رو به شوهرش گفت : _میتونیم ، کمی اون طرف تر که نزدیک تره به اشباح ، آتش درست کنیم اونجا هم تو دیدم نیستیم ، هم فاصله ای نداریم با اشباح ، اگه ابدوس درست بگه اینجوری هرج و مرج میشه و اشباح هم مجبور میشن ، محاصره رو باز کنن ، فقط باید سریع عمل کنیم و از بینشون رد بشیم ! همه با سر تایید کردیم و ریز ریز به همون سمت رفتیم ، از لایه زیری دامنم تکه پارچه ای رو پاره کردم و سمت اماتا که داشت پارچه ها رو روی هم میذاشت گرفتم ، ایرج خان و ابدوس و بوژان حواسشون به دور و بر بود که اشباح متوجه ما نشن ، بلاخره به هر سختی بود ،آتش رو درست کردیم! وقتی پارچه ها آتش گرفتن ، شروع کردیم سر و صدا کردن ، اشباح متوجه آتش شدن و طبق پیش بینی محاصره شکسته شد و همه به هول و ولا افتادن، تو این بین ما هم اروم اروم بدون جلب توجه از بین جمعیت رد میشدیم، بلاخره از جمعیت بیرون اومدیم و به سمت راه خروجی روستا و دور از چشم اشباح دوییدیم ؛ایرج خان برای دفاع از خودمون چند تکه چوب رو اتش زد که در صورت نیاز ازش استفاده کنیم ، تازه داشتیم دور میشدیم که صدای جیغ آدورینا باعث شد بایستیم ، وقتی سمتش برگشتم دیدم ، دستش تو دست یکی از اشباح اسیره ،ابدوس و بوژان دو چوب آتش گرفته رو سمتش گرفتن که ، شبح با لحن و صدای عجیب ، ولی به زبان ما گفت : _برگردید ، وگرنه این دختر قربانی میشه . اپامه با گریه به زمین افتاد اسم دخترش رو صدا میزد ، ایرج خان هم شکه و عصبی به شبح خیره شده بود ، همه شکه بودیم و نمیدونستیم باید چه کار کنیم، تو فکر بودم که یهو بازوم به شدت کشیده شد ، یکی از اشباح بازوم رو گرفته بود و من رو به عقب کشید ، نگاهی به دستش که از زیر شنل بیرون زده بود انداختم ، یک دود سیاه بود که به شکل دست دراومده بود ، با بر خورد دستش بازوم یخ کرده بود و سرما به استخوان هام نفوز کرده بود ، ترسیده بودم ، اون شبح که ادورینا رو گرفته بود گفت : _تسلیم شید ، وگرنه این دو دختر رو جلوی چشم هاتون میکشم . سردی چیزی رو دور گردنم حس کردم ، شبح دو دستم رو از پشت گرفت بود و دست دیگش رو روی گردنم گذاشت ، فشاری حس نمیکردم ولی حس یخزدگی داشتم پوستم گز گز می کرد .
-
پارت صد و سی و هفتم دو ماه بعد... _آروین اذیت نکن ! تو که میدونی من رو غذام حساسم ! با خنده ظرف رو بالای سرش برد و گفت : _نمیدونستم،اشنیتزل انقدر خوشمزه اس ، تقصیر خودته ، انقدر غذای خوشمزه برای خودت سفارش میدی ! با حرص گفتم : _خب از کجا بدونم تو ، توی این همه سال که آلمانی، اشنیتزل نخوردی! خندید و گفت : _تا حالا با یه کوچولوی شکمو دوست نبودم ! خندیدم و گفتم : _اونش دیگه به من ربطی نداره ، بده به من میگم ! دستم رو بالا بردم ، قدش بلند بود ، دستم به ظرف غذا نمیرسید ، تو یه حرکت قافل گیر کننده ، برگشت و تند تند تکه های گوشتی رو تو دهنش گذاشت ؛ برگشت و ظرف خالی رو جلوم گرفت ، با حرص به چشم های شیطونش نگاه کردم و بازوش رو کشیدم چون انتظار نداشت به سمتم خم شد و با حرص به بازوش مشت میزدم ! چند ثانیه که گذشت ، با اون دستش کمرم رو گرفت و دست دیگش رو هم ، بدون کم ترین زور زدنی از دستم در اورد و موهام رو کنار زد و گفت : _نگران نباش کوچولو ، الان برات سفارش میدم ، نمیزارم که ، خانوم کوچولو گشنه بمونه !
-
پارت صد و سی و ششم سری تکون داد ، چند نوع غذای ترکی سفارش داده بود ، با ولع تیکه ای از آدانا کباب رو جدا کردم و تو دهنم گذاشتم و با لذت چشم هام رو بستم ! چشم هام رو که باز کردم ، دیدم آروین با لبخند داره نگاهم می کنه ، سرم رو به معنی چیه تکون دادم که گفت : _نمیدونستم انقدر کباب دوست داری؟! خندیدم و گفتم : _کلا از غذا لذت میبرم ، ولی غذاهای گوشتی رو بیش تر دوست دارم ، غذا های ترکیه هم که فوق العاده اس مخصوصا کباب هاش! چشمکی زد و گفت : _پس نوش جونت . لبخندی زدم و مشغول شدم ، بعد خوردن کباب به پیشنهاد آروین چند تا عکس گرفتیم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمیفهمم! تو عمق نگاهش چیزی نهفته بود که نمیتونستم بفهمم! نمیدونم چه قدر گذشت که بلاخره شماره پروازمون اعلان شد و به سمت فرانکفورت حرکت کردیم!
-
پارت نوزدهم مامان متفکر گفت : _تا سرشون گرمه چک کردن بقیه روستا هست باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم ! اماتا کلافه گفت : _نمیبینیشون ! معلوم نیست چه موجودی هستن ، اخه چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! ابدوس گفت : _با آتش، اون سری دیدم که از آتش بدشون میاد ! اماتا باز غر زد : _یه چیزی میگید برا خودتون ، الان این وسط ، بین این همه جمعیت ، چوب و چخماق از کجا گیر بیاریم ! اصلا گیرم که گیر اوردیم ؛ چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! مادر جون گفت : _انقدر ایه یاس نخون دخترم ، بلاخره باید کاری کنیم ! اماتا عاصی نگاهی به جمع انداخت و چیزی نگفت، بین جمعیت نگاه می کردم ، همه غصه دار و ترسیده بودن ، از پیر و جوان گرفته تا بچه و زن و مرد همه ترسیده بودن ، یهو بین جمعیت نگاهم به دو سنگ چخماق افتاد ، انگار خدا باهامون یار بود ! خم شدم و به سختی از لای جمعیت سنگ ها رو برداشتم و سمت مامان گرفتم و گفتم : _اینا ها ! پیدا کردم ؛ سنگ چخماق ! چشم های ایرج پدر ابدوس برق زد و گفت : _آفرین دخترم ، به جای چوب هم از پارچه لباس استفاده می کنیم ، فقط باید نقشه بکشیم که چه جوری حواسشون رو پرت کنیم!
-
پارت هجدهم اشباحی که ما رو گرفته بودن ، به سمت جمعیت که وسط میدون زانو زده بودن و یک عده اشباح دیگه محاصره اشون کرده بودن هُل دادن ، تو بین جمعیت خانواده اماتا و ابدوس رو پیدا کردیم ، مامان و اماتا تا هم رو دیدن ، هم دیگه رو بغل کردن و به گریه افتادن ، کنار اماتا زنی نشسته بود که شباهت زیادی به اماتا داشت ؛بغل مردی با قد بلند گریه می کرد ،حدس زدم مامان ابدوس و ادورینا باشه و اون مرد هم پدرشون هست . ابدوس در حالی که ادورینا رو به اغوش کشیده بود با غم بهم نگاه کرد ، اشکام بی مهابا میریختن ، بوژان بهت زده بغلم زانو زده بود ، به مادر جون که نگاه کردم قلبم هری ریخت! لباش سفید شده بود و مردمک چشمش دو دو میزد ، حالش خوب نبود ، خودم رو سمتش کشیدم و گفتم : _مادر جون ! مادرجون ! حالتون خوبه صدام رو میشنوین؟! مامان با صدای من به سمتمون برگشت و سراسیمه طرف دیگه مادر جون جا گرفت ، اماتا که بطری دستش بود سمتمون گرفت و گفت : _یکم بهش اب بدین شاید بهتر بشه ! سری تکون دادم و بطری رو جلوی دهنش گذاشتم ، یکم که از اب خورد کمی حالش جا اومد ، شخصی که فکر می کردم بابای ابدوس هست ، اروم گفت : _این طوری نمیشه ، باید سعی کنیم از بینشون فرار کنیم ! اماتا رو به مرد گفت : _یه چیزی میگی ها ایرج ، نگاهی به دور و اطراف بنداز ! محاصرمون کردن ! زنی که فکر کنم خواهر اماتا بود رو به اماتا گفت : _خواهر ، نمیتونیم دست رو دست بزاریم که ، حداقل باید بچه هامون رو فراری بدیم ! اماتا ناراحت به زن نگاه کرد و گفت : _ میدونم آپا ، منم نگرانم ولی کاری نمیتونیم بکنیم !
-
پارت هفدهم کتاب رو برداشتم تا داخل کیفی که مامان برام دوخته بود بزارم لحظه اخر ، تصمیم گرفتم گردنبند روی کتاب رو به گردن بندازم ، بعد برداشتن گردنبند کتاب رو داخل کیف گذاشتم ، داخل صندقم رو نگاه کردم چشمم به خنجر پدر افتاد ،خنجری کوچک با سنگ های آبی و سفید به روی دسته و قلاف اش ، خنجر رو هم داخل کیف گذاشتم و به سمت مامان و مادر جون برگشتم ، با کمک بوژان وسایل رو داخل گاری گذاشتیم ، هیچ کس حرف نمیزد ، فکرشون درگیر بود شام رو تو سکوت خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . نیمه های شب با احساس سرمای شدید و سر و صدای مامان و مادر جون بیدار شدم ، با دیدن صحنه رو به روم شوکه شده بودم ، اشباح تاریکی با همون شمایلی که ابدوس برام گفته بود تو خونه در حال پرواز بودن ، با دیدنشون ترس به دلم افتاد ، صداهای عجیبی از خودشون درمیاوردن ، صداشون به گونه ای بود که انگار چندین جادوگر داشتن ورد میخوندن ؛ به خودم که اومدم توسط یکیشون رو زمین کشیده شدم ، لحظه اخر قبل اینکه از کیفم دور بشم کیف رو به چنگ گرفتم ، نگاهی به مامان و مادر جون کردم که با تمام قدرت داشتن مقاومت می کردن ، بوژان هم هر چی فحش و ناسزا بلد بود به زبون میآورد ، کشون کشون ما رو از خونه بیرون آوردن و به سمت مرکز روستا می کشوندن ، زمین ها زیر پاشون یخ میبست و هوا به شدت سرد شده بود ، کم کم اطراف رو داشت مه میگرفت، از ترس و سرما به خودم میلرزیدم ، به مرکز روستا که رسیدیم ، دیدیم بقیه مردم هم تو همین وضعیت هستن ، اوضاع بهم ریخته ای بود ، هوا سرد بود ، گاری ها شکسته شده بودن ، دبه ها ی چوبی روی زمین پخش و پلا بودن ، بچه ها و زن ها گریه می کردن ، مردهایی که هنوز به دام نیوفتاده بودن داشتن مقاومت می کردن
-
پارت صد و سی و پنجم لبخند محوی زدم و گفتم : _واقعا بهراد هم دم خوبیه ، وقتی ساحل رو از دست دادیم ، این بهراد بود که کمکم کرد حالم بهتر بشه و بتونم به زندگی برگردم ! چهره متاثری به خودش گرفت و گفت : _متاسفم ! اگه اذیت نمیشی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟! قطره اشکی که از گوشه چشمم می خواست بیوفته رو با انگشت گرفتم و گفتم : _درست نمیدونیم ،ساحل تو دانشگاه ساپینزا رم پزشکی میخوند ،یک روز از اینترپل با پدرم تماس گرفتن و گفتن ساحل کشته شده ، بعد از اون هم پدر کارآگاه استخدام کرد هنوز دلیل قتلش مشخص نشده ! اروین نگران بهم نگاه می کرد دستی به صورتم کشیدم ، متوجه نشدم کی این اشک ها سرازیر شدن ، با عذر خواهی بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دو مشت اب به صورتم زدم و وقتی کمی به خودم اومدم ، پیش اروین برگشتم ، غذا ها رو اورده بودن ، اروین نگران گفت : _ببخشید نمی خواستم اذیت بشی ، حالت خوبه؟! لبخند بی جونی زدم و گفتم : _مشکلی نیست ، اگه موافقی شروع به خوردن کنیم که خیلی گشنمه!
-
پارت صد و سی و چهار تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت : _گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم ! به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت : _چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟! دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم : _نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی! خندید و گفت : _به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم . لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم : _صحیح ! خندید و گفت : _تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد ! خندیدم و گفتم : _اره ، بهراد به دفعات بهم گفته ! +چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطهای که دارید رو بدون!
-
پارت شانزدهم سوالی که پرسید هم زمان شد با برگشت، مامان و مادر جون زیر کرسی ، رو به مادر جون سوال بوژان رو تکرار کردم و مادر جون در جواب گفت : _والا ، منم خبر ندارم ، ولی قدیم که کوچیک بودم چند بار از مامان و بابام شنیده بودم که چند نسل قبل انگار کمی از جادو جنبل سر درمیاوردن ! سری تکون دادم ، که مامان گفت : _نگفتی چرا دیر کردی ؟! چرا انقدر گلی بودی ؟! با دست به پیشونیم زدم به کل حرف های ابدوس از ذهنم رفته بود بیرون ، شروع کردم براشون تعریف کردن ، هر چی بیش تر میگفتم ، نگرانی مامان و مادرجون بیش تر می شد با تموم شدن حرفم ، بوژان به حیاط رفت که گاری کوچکمون رو بیاره ، من و مامان و مادرجون هم شروع کردیم به جمع کردن چیز های ضروری ، در حال جمع کردن بودیم که مامان کیسه ای گرد که بند بلندی داشت سمتم گرفت و گفت : _این رو برای تولدت دوختم ، ولی فکر کنم الان بیش تر به کارت بیاد میتونی وسیله هات رو توش بزاری ، این بند رو که بکشی درش بسته میشه ، این یکی بند هم برای اینه که بتونی رو دوشت بندازیش! به چهره نگرانش نگاه کردم ، تقصیری نداشت درک می کردم چرا بهمون نگفته ، تشکر کردم و بغلش کردم .
-
پارت پانزدهم مادر جون نم چشمش رو گرفت و گفت : _من پیر تر از اونیم که به خوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم ، این کتاب هم قراره بعد از من به پدرتون واز پدرتون به تو برسه امیتیس ، پس از الان به بعد این کتاب دسته تو امانت هست ، با برادرت بخونیدش ، امیدوارم با خوندنش پدرتون رو درک کنید ! بعد هم با سختی از زیر کرسی بلند شد و لنگان به طرف اشپزخونه رفت ، صدای دلداری هایی که به مامان میداد رو میشنیدم ! کتاب رو برداشتم بین خودمون و بوژان گرفتمش ، بازش کردم ، صفحه اول نوشته شده بود : _زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند. تو مقدمه کتاب نوشته بود این کتاب نزد نوادگان الهه باد (بانو مه پَر ، استاد اخرین نگهبان) به امانت سپرده میشود. ایشان این داستان را از زبان خود بانوی فروغ ابدی (آذرمیرا) نقل کرده اند. با خوندن کلمه نوادگان الهه باد نگاهی بین من و بوژان رد و بدل شد و بوژان حرف من رو به زبون اورد: _الهه باد ، آمی مگه این کتاب میراث ما نیست؟! یعنی ما نوادگان الهه باد هستیم؟!
-
پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم که ساکت و نگران به اون کتاب نگاه می کرد ، لبم و با زبون تر کردم و گفتم : _خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟؟ صدای ضعیف مامان به گوشم رسید : _همون طور که میدونید من و پدرتون عمو زاده هم هستیم ، این کتاب میراث خانوادگی ما هست و نسل به نسل صد ها ساله که بینمون میچرخه و به فرزند بزرگ خانواده به ارث میرسه ، از اونجایی که مادر جون فرزند بزرگ خانواده بوده دست مادرجون هست ، قرار بر اینه که داستان این کتاب رو تمام اعضای خانواده برای نسل بعد تعریف کنن حتی فرزندان کوچک تر ، طبق گفته های اجدادمون این داستان واقعیه ولی خب خیلی ها دنبالش رفتن و دست خالی برگشتن و از اون به بعد گفتن این داستان افسانه هست و فقط می خواد امید بخش ما باشه! کمی مکث کرد و محزون ادامه داد : _پدرتون هم جزو اون دسته بود که فکر می کرد ، این داستان واقعیه ، بعد به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی تقریبا نیمی از سرزمین ها رو گرفت و قحطی زیاد شد ، پدرتون دیگه نتونست تحمل کنه و گفت باید فکر چاره ای باشه ، البته نه برای خودش بلکه برای همه ، پس با وجود تمام مخالفت های من یک روز وسایلش رو جمع کرد و به دنبال چیزی که فکر می کرد درسته رفت، چند ماه که گذشت خبری ازش نشد و طبق شنیده های ما هر روز تاریکی جاهای بیش تری رو می گرفت ، و ما هم نا امید تر میشدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده ، از اون روز با خودم عهد کردم اصلا حرفی راجع به این داستان بهتون نزنم ، ترسیدم شما رو هم از دست بدم ! اشک هاش مانع از این شد که بتونه ادامه بده ، از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت . اشک تو چشم هام حلقه زد ، مگه این داستان چیه که پدر بخاطرش ما رو ترک کرده ! رو به مادرجون گفتم : _من می خوام این داستان رو بشنوم ، می خوام بدونم چی توش هست که ، به خاطرش پدر ما رو ترک کرده !
-
پارت سیزدهم مادر جون دستی به گردنش برد و کلیدی که به زنجیر اویز بود رو در اورد ؛ قفل صندوقچه کوچکش که روش رو مخمل قرمز رنگ پوشونده بود ، باز کرد و کتاب قدیمی نیمه قطوری از توش دراورد ، روی کرسی گذاشت ، برگ های کاهی کتاب ، به خاطر قدمت زرد تر شده بودن و به صافی اولیه نبودن ، ولی چیزی که جلب توجه می کرد جلد کتاب بود ، جلدی که از دور آهنی به نظر میرسید ولی وقتی بهش دست میزدی به سنگینی اهن نبود! روی جلد کتاب گردنبندی بود که پلاکش گرد بود و وسطش یک سنگ سفید چند ضلعی دیده میشد ، دور سنگ فلزی بود و هر چهار طرف یکی از نماد های ، اب ، خاک ، آتش، باد حک شده بود ، دستی به گردنبند زدم ، و پلاکش رو تو دست گرفتم ، یه حس عجیب بهم دست داد ، تصویری از یک قلعه تو ذهنم اومد ، گردنبند رو سر جاش گذاشتم و به نقوش حک شده روی جلد نگاه کردم ، بوژان هم مثل من حیرت زده بود ، کتاب خاصی بود و هر کسی با دیدنش حیرت می کرد! بوژان با تحیر گفت : _عجب کتاب عجیبیه!!
-
پارت دوازدهم با اعصابی داغون از چیز هایی که شنیده بودم گفتم : _داستانش مفصله ، تعریف می کنم ، ولی قبلش شما باید حرف بزنی مامان ، جریان این داستان آبا و اجدادی چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده! مامان اومد انکار کنه که جلوش رو گرفتم ، همون موقع بوژان هم رسید و گفت : _اا تو اینجایی دوساعته همه جا دارم دنبالت میگردم ! بی حوصله سری براش تکون دادم و رو به مامان گفتم : _انکار نکن ! حرفای تو مادر جون رو شنیدم ، این حق من و بوژان هس بدونیم پدر برای چی ترکمون کرده! مامان دلخور به مادر جون نگاهی کرد و مادر جون هم سر به زیر انداخت ، مامان رو کرد به من و گفت : _خیله خب ، اول لباست رو عوض کن الان سرما می خوری ، بعد با هم حرف میزنیم! سری تکون دادم و بعد تعویض لباس ، پیش مامان اینا که زیر کرسی نشسته بودن و عمیق تو فکر بودن نشستم ، با دیدن من از فکر بیرون اومدن نگاه حق به جانبی به مامان و مادرجون انداختم و گفتم : _خب من سراپا گوشم ، بفرمایید! بوژان گیج پرسید : _میشه یکی به منم بگه چه خبره ؟! رو بهش گفتم : _منم دارم همین رو میپرسم برادر جان ! می خوام بدونم این همه سال چرا دلیل اینکه پدر ما رو ترک کرده ، نمیدونیم!
-
پارت یازدهم نزدیک در خونه که شدم صدای بحث مادر جون و مامان به گوشم رسید : مادر جون : _تو باید ،داستان رو براشون میگفتی ، اونا حق دارن بدونن پدرشون با چه هدفی تنهاشون گذاشته ! مامان عصبی گفت : _بس کنید مادر جون ، من نمی خوام بچه هام هم به خاطر یک افسانه مثل بیژن ناپدید بشن ، به بیژن هم گفتم اون داستان فقط یک افسانه اس ! مادر جون : _همیشه اسطوره ها از دل یک افسانه ظهور میکنن آندیا ، این رو هیچ وقت فراموش نکن ، آدمی با امید زنده اس ، با یاس به چیزی نمیرسی جز پوچی ! مامان کلافه گفت : _تو رو خدا ول کن خان جون ، امیتیس سابقه نداشته دیر کنه ، بوژانم که رفت دنبالش هنوز برنگشته ، نکنه اتفاقی براشون افتاده؟! خان جون با لحن آرام بخش گفت : _بد به دلت راه نده ، الان پیداشون میشه ، ولی تو بازم به حرفای من مو سفید گوش کن ، نزار این بچه ها از پدرشون دل چرکین باشن ، داستان رو نه فقط به خاطر میراث خانوادگی بلکه به خاطر بیژن ، براشون بگو ! مامان کلافه گفت : _من چی میگم خان جون ، شما چی میگی؟! دیگه طاقت ندارم خودم میرم دنبالشون ! نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ، مامان در حال پوشیدن شنلش بود که با دیدن من گفت : _اخ اومدی مادر دلم هزار راه رفت ، کجایی تا این وقت شب ! جلو رفتم ، مامان انگار تازه وضع لباس هام رو دید که گفت : _این چه سر و وضعیه! کجا بودی ؟ چی شده؟!
-
پارت صد و سی و سه ساعت هفت صبح بود و شماره پروازم اعلان شده بود ، با مامان و بابا و بهراد خداحافظی کردم و با اشک ازشون جدا شدم و به سمت گیت راه افتادم ، بعد چک کردن پاسپورت و بلیط از گیت رد شدم. سوار هواپیما شده بودم دنبال صندلیم گشتم و پیداش کردم ، کنار پنجره بود ، نشستم و بعد جا به جا کردن وسایلم ، چشم هام رو بستم و منتظر take off هواپیما شدم ، تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست ، انشالله که پر حرف و فضول نباشه ، از اینا که کل پرواز رو سوال پیچت می کنن تا ته و توی همه چیزو رو دربیارن ، اصلا حوصله نداشتم و دنبال آرامش بودم ، چشم هام رو نیمه باز کردم و نگاهی طرفش انداختم که با دیدن شخص مورد نظر چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد . آروین بود با حیرت پرسیدم : _تو اینجا چی کار می کنی؟! با خنده گفت : _یه جوری این سوال رو میپرسی ، انگار که من تو المان زندگی نمی کنم و توام خبر نداری! ابرو های بالا پریدم رو به حالت اول برگردوندم و اروم گفتم : _نه منظورم این بود ، تو چه جوری متوجه شدی من کی بر میگردم ! خندید و گفت : _حالا کی گفته من دنبال تو بودم ؟! اتفاقیه بابا ، صندلیم رو که پیدا کردم دیدم ، هم سفرم تویی! چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم ، خورده بود تو پَرم ، سوتی داده بودم ، با این حرفم انگار این منظور رو داشتم که دوست دارم بیوفتی دنبالم ! _باشه بابا حالا قهر نکن ، از بهراد شنیدم ! لبام اومد به لخند باز بشه که جلوش رو گرفتم ، بی تفاوت برگشتم و گفتم : _میتونستی از خودم بپرسی ! دستی به موهاش کشید و گفت : _از اونجایی که لجبازی گفتم بپرسم ، برای اینکه ضایع ام کنی زود تر از موعد بلیط میگیری و میری ! خندیدم و گفتم : _دیگه اغراق نکن ! من در این حدم لجبازی نیستم ! تازه از این گذشته فکر کنم ما با هم دوستیم احتیاجی به لجبازی نیست! با شنیدن کلمه دوست یک جوری شد ، از چشماش فهمیدم ، ولی لبخندی زدو چیزی نگفت.
-
پارت دهم همین جور یواشکی نگاهشون می کردم ، که دیدم یک پسر بچه رو کشون کشون داشتن میبردن سمت یکی از همون اشباح ، انگار فرمانده اشون بود ، پسر بچه خیلی مقاومت می کرد، گریه می کرد ، پاش رو زمین می کشید ، خیلی دوست داشتم کمکش کنم ، ولی کاری از دستم برنمیومد ، پسر که جلوی اون شبح ایستاد ،با دو طرف شنلش صورت پسر رو محاصره کرد ، دود سیاهی بین صورت بچه و شنل در رفت و امد بود بعد چند دقیقه ، پسر بچه با صورتی خالی از حس ، از حصار شنل شبح بیرون اومد ، این تغییر رفتار باعث حیرت و ترسم شد ، چند دقیقه که گذشت به خودم اومدم و از پشت خونه ها دور زدم جایی دور تر از گاری یک آتش بزرگ درست کردم ، که حواس اون اشباح رو پرت کنه و بتونم فرار کنم ، نقشه ام گرفت و وقتی به خانوادم رسیدم به این سمت راه افتادیم . به چشم های ناراحتش نگاه کردم و گفتم : _متاسفم که یه همچین چیزی رو تجربه کردی ، ولی به نظرت اون اشباح با مردم چه کار می کردن ، که به اون شکل بدون احساس شده بودن ! متفکر به جلوی پاش خیره شد و گفت : _منم خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم ! بعد هم نگران به چشم هام نگاه کرد و گفت : _روستای ما فاصله چندانی از اینجا نداره ، ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم ، که یا فرار کنن یا یه چاره ای پیدا کنیم ، لطفا مواظب خودت و خانوادت باش و برای روز مبادا یکسری وسایل ضروری جمع کن ! سری تکون دادم ، استرس تمام وجودم رو گرفته بود ، اگه ابدوس راست میگفت و با هر فتح قدرت گارد تاریکی بیش تر میشد خیلی زود به اینجا میرسیدن !
-
پارت نهم نفس عمیقی کشید ، انگار چیز دردناکی رو می خواست به زبون بیاره ، با صدای گرفته گفت : _اون شب ، خانواده ماهم با این خیال که دو روز وقت داره ، تا روستا رو ترک کنه ، نصف وسایل رو جمع کردیم و به خواب رفتیم ، نمیدونم چند ساعت گذشت که با احساس سرمای شدید ، بیدار شدم ، سر و صدا از بیرون به گوشم میرسید ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که متوجه شدم ، اشباحی با ردای بلند مشکی ، در حال حرکت یا بهتر بگم پرواز تو تاریکی هستن ، کلاه های رداشون بلند بود و چهره هاشون پیدا نبود ، ترسیده بودم ، اروم اعضای خانوادم رو بیدار کردم و بهشون فهموندم بیرون چه خبره ، آدورینا بیش از همه وحشت کرده بود ، از در پشتی خونه خارج شدیم و با تمام سرعت وارد جنگل شدیم ، ولی وسایلمون تو خونه جا مونده بود به یک جای امن که رسیدیم پدرم تصمیم گرفت برگرده و وسایل رو بیاره چون اون ها تنها دارایی هامون بودن ، نمیتونستم بزارم پدرم بره ، با هزار ترفند راضیش کردم همون جا منتظر بمونه و من برم ، به روستا که نزدیک شدم ، متوجه شدم تعداد اشباح بیش تر شدن ، مردم رو به اسارت گرفته بودن و همشون رو تو یک خط نشونده بودن ، چیزی که عجیب بود ،این بود که تو چهره مردم روستا هیچ حسی دیده نمیشد ، انگار مسخ شده بودن ! به خودم اومدم و به سمت خونه حرکت کردم و تند تند بقیه وسایل رو هم بار گاری کردم ، ولی بردن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سختی بود ، از پشت دیوار خونه نگاهی به اطراف کردم ، یکیشون درست رو به روی من ولی کمی دور تر بود ، شاید باورت نشه ولی چهره نداشت ، مثل یک دود سیاه بود که زیر شنل پنهان شده بود !
-
پارت هشتم هر کاری کردم نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با احتیاط پرسیدم : _میتونم یک سوال ازتون بپرسم ؟! با بی خیالی گفت : _می خوای راجع به ، گارد تاریکی و اینکه چه جوری فرار کردیم بپرسی ؟ با حیرت گفتم : _اره ولی از کجا فهمیدید ؟ شونه ای بالا انداخت و گفت : _از وقتی اومدیم همه همین سوال رو میپرسن ! ابروهام رو بالا دادم و اهانی گفتم ، ابدوس بدون اینکه من چیزی بگم خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت : _چند هفته پیش بهمون خبر رسید ، روستای آرَسکون( پناهگاه جنگجویان پیر در دل کوه) مغلوب تاریکی و گارد تاریکی شده ! نگاهی غمگین بهم انداخت و گفت : _اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت ، همه به هول و ولا افتادن ، مردم اونجا جزو جنگجویان نامی بودن و شکست خوردن اونا ترس به دل مردم انداخته بود ، آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت ؛همه به تکاپو افتادن که قبل رسیدن گارد تاریکی ، روستا رو ترک کنن ، ولی هیچ کس نمیدونست که گارد تاریکی با فتح کردن روستاهای بیش تر قوی تر میشه و سرعت فتوحاتش بیش تر!
-
پارت هفتم صورت ابدوس مغموم و ناراحت شدو با پاش تکه سنگی رو به بازی گرفت و با لحن ناراحتی گفت : _بله ، بیش تر مردم به دست سربازان اسیر شدن ، ما از معدود خانواده هایی بودیم که تونستیم از دستشون فرار کنیم . ناراحت نگاهی بهش کردم و گفتم : _متاسفم ! لبخندی بهم زد ، همون موقع اماتا پیشمون اومد و رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، تازه از راه رسیدین بیا بریم یکم استراحت کن ! بعد هم رو کرد به من و با حیرت گفت : _اوه امیتیس چرا این شکلی شدی ؟! ابدوس پیش دستی کردو گفت: _دست گل آدوریناس! باز گاری رو برداشته ! اماتا گفت : _اوه ، ببخشید آمی ، بیا بریم خونه تا گرم بشی ، وگرنه سرما می خوری! لبخندی زدم و گفتم : _ممنونم ، مشکلی نیست ! دیگه باید برگردم ، مامان رو که میشناسید ، احتمالا الان نگران شده! از اونجایی که هوا تاریک شده بود ، لبخندی زد و گفت : _اره میدونم ، روز های سختیه ، سلام من رو بهش برسون و بهش بگو خواهرم رو پیدا کردم . سری تکون دادم ، اومدم برم که رو به ابدوس گفت : _عزیزم ، هوا تاریک هست لطفا تا خونه همراهیش کن ! تا اومدم مخالفت کنم ، دستش رو جلوم تکون داد و گفت : _حرف نباشه به خاطر وروجک ما دیرت شده ، هوا هم تاریکه تنها رفتن یک دختر تو این تاریکی صلاح نیست ، ابدوس باهات میاد ! بعد هم چوب و فانوسی به ابدوس داد و رفت . به ناچار با ابدوس همراه شدیم و چند دقیقه ای به سکوت گذشت .
-
پارت ششم صدای ضریفی رو شنیدم : _اخ ببخشید ، صدمه دیدی ، بزار کمکت کنم . با حرص دستای گلیم رو به زمین گذاشتم و بلند شدم ، با چهره ای در هم برگشتم ، چیزی بگم که با دختری هم سن و سال بوژان ، با موهای طلایی و چشمای تیله ای رو به رو شدم ! دختر با ناراحتی گفت : _عذر خواهی می کنم ، لباساتون گِلی شده! بعد هم خم شد و سبدم رو که روی زمین افتاده بود برداشت و به سمتم گرفت ، دختر مودبی بود ، نتونستم چیزی بگم سبد رو گرفتم و لبخند نیم بندی زدم و به گاری اشاره کردم و گفتم : _خواهش می کنم ، ولی این گاری برای شما زیادی بزرگ و سنگینه ، بهتره یک گاری مناسب تر انتخاب کنی که دوباره این اتفاق نیوفته! دختر تا اومد چیزی بگه صدای مردانه ای از پشت سرم گفت : _آدورینا ! چند بار بگم اون گاری رو از جاش تکون نده ؟! سنگینه و خطرناک اخر سر به یکی صدمه میزنی ! دختر اول نگاه پشیمونی به من و بعد به فردی که کنارم قرار گرفت کرد و گفت : _بله برادر ، عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه ! پسرک با قد بلند و چهره ای مشابه خواهرش به من نیم نگاهی کرد و با دیدن وضعیت من با اون لباس های گِلی دوباره نگاهش من رو نشونه گرفت و با عصبانیت رو به خواهرش گفت : _کار تو هست آدو ؟!! ادورینا نگاه معصومی به برادرش انداخت و گفت : _نمی خواستم اینجوری بشه ! فقط می خواستم به تو کمک کنم ! پسر که حلقه اشک رو تو چشم های خواهرش دید ، کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : _من ازت ممنونم ، ولی با این کار به خودت و دیگران صدمه میزنی ، لطفا دیگه این کار رو نکن ! ادورینا سری تکون داد و بدو بدو ازمون دور شد ، پسر سمت من برگشت و گفت : _ببخشید ، صدمه که ندیدید؟! نگاهی به دامن گلیم انداختم و گفتم : _نه ، مشکلی نیست ! پسر لبخندی زد و گفت : _ اسم من آبدوس هست ، ما از روستای آسیاب اومدیم ، خاله ام اهل اینجاست احتمالا بشناسید! با تعجب گفتم : _روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفتن ، و از مردمی که اونجا زندگی می کردن خبری نیست !
-
پارت پنج به اشپز خونه رفتم و چای گذاشتم ، نگاهی به سبدی که دیروز بوژان با خودش اورده بود انداختم، محصولات زمین هر دفعه کم تر میشد ، چیز زیادی از فروشش به دستمون نمیرسید ، ولی همون هم غنیمت به حساب میومد ، کم کم همه بیدار شدن ، مامان و مادر جون هنوز تو قهر به سر میبردن ، صبحانه که تموم شد از جا بلند شدم و شنلم رو تنم کردم ، سبد رو برداشتم و رو به همه گفتم : _من دارم میرم ، چیزی احتیاج ندارید ؟ مادرجون گفت : _به سلامت ، مادر ، خدا پشت و پناهت. مامان هم گفت : _نه چیزی لازم نیست ، انشالله دست پر برگردی! نگاهی بهشون انداختم و از در خونه بیرون اومدم ،ابر ها در حال باریدن بودن و زمین گل آلود بود ، به سمت بازار کوچک روستا حرکت کردم ، توی راه از بین زمین های زراعی رد شدم ، که بیش تر محصولاتشون سرمازده شده بودن ، هوا سرد بود و شنلم و دامنم رو به پرواز در اورده بود ، شنل به خاطر باد جلوی صورتم میومد و جلوی دیدم رو میگرفت و راه رفتن رو برام سخت می کرد ! بلاخره به هر مشقتی بود خودم رو به بازار رسوندم ، البته بازاری که تقریبا چیزی برای فروش نداشت ، کسایی که دام نگه داری می کردن وضعشون یکم بهتر بود ، ولی اون ها هم برای تغذیه دام هاشون به مشکل برخورده بودن ، ارتش تاریکی با گرفتن روستای آسیاب چندان فاصله ای از ما نداشت و باعث شده بود وضع بدتر بشه . بعد ساعت ها ایستادن تو بارون بلاخره تونستم نیمی از چیز های داخل سبد رو بفروشم ! به خاطر نبود محصولات و کم شدن دادو ستد ، مردم سکه ای برای دادن بهای کالا نداشتن و مجبور به مبادله کالا با کالا بودیم، امروز هم با فروش اون چند تکه محصول مقداری کاموا و نخ عایدم شده بود ، با ناراحتی به محصول باقی مانده و هوایی که داشت تاریک میشد ، نگاه می کردم که با برخورد چیزی به پشتم روی زمین گل آلود افتادم