عسل
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
541 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
9
تمامی مطالب نوشته شده توسط عسل
-
رز سیاه
-
الینا
-
خرید و فروش عمر رمان ساعت شنیِ قلبهای قرضی | زهرا پودینه کاربر انجمن نودهشتیا
عسل پاسخی برای عسل ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
دستش را به سمتِ دکمهای که روی میز قرار داشت برد و آن را فشرد. سیاهیای که سرتاسرِ پنجره را پوشانده بود، کنار رفت و نورِ مزاحم با شتاب به داخل هجوم آورد؛ البته ثانیهای کوتاه برای ماندنش فرصت داشت. اخمی از پرنور بودنِ اتاق بر چهرهاش نشست. چندی طول نکشید که محافظهای همیشگی دوباره خورشید را بیرون راندند و سرما را به ارمغان آوردند. نگاهش بر ساعتش بود و هنوز آن اخم پابرجا مانده بود. تقهای به در خورد. دکمهای دیگر را فشرد و در، بر روی زیردستش گشوده شد. ـ رئیس، همونطور که دستور داده بودید، عمرها رو خریدیم. صدایش زمخت بود؛ به قدِ ریزهمیزهاش نمیخورد. او سری تکان داد. ـ خوبه. کجاست؟ صدایش سرد بود. اریاز لرزی به تنش افتاد. قدری به عقب رفت تا به گرما نزدیکتر شود، اما مگر در این اتاق گرما جایی داشت؟ اگر هم بیرون میرفت، بیاحترامی محسوب میشد و باید سرش را زده میدانست. شرش را پایین انداخت. - فرستادم بیارنش. پس از اتمامِ حرفش، صدایِ دادی از بیرون به گوش رسید، و اریاز در دل شکر کرد که سرورش نسبت به صدا حساس نیست؛ اتفاقاً شنیدنِ داد و فریاد را دوست داشت... آن هم بسیار. ـ- ولم کن، مرتیکه! دیگه رئیست چی میخواد؟ موعدِ دادنِ عمرم نرسیده! همان دخترکِ اعصابخُردکن بود. -
خرید و فروش عمر رمان ساعت شنیِ قلبهای قرضی | زهرا پودینه کاربر انجمن نودهشتیا
عسل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نویسنده: زهرا پودینه ژانر: فانتزی تاریک، درام احساسی، تراژدی روانشناختی خلاصه: در جهانی که عمر انسانها کالایی معاملهپذیر است، اِریس خود را اسیر بازی سرد و مرموز مردی به نام لوسیان مییابد. میان معاملهی عمر و حسِ عشقِ ربودهشده، فاصلهای از جنس زمان و گناه شکل میگیرد؛ جاییکه مرزِ میان احساس و قدرت، دیگر معنا ندارد -
از یاد رفته
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
یاغی
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
موش خبرنگار
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان ملکه چهار عنصر - فرمانروای ملکوت | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
عسل پاسخی برای عسل ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دوم: پس از آن شب، دیگر نمیخوابیدم — نه چون نمیتوانم، بلکه چون خواب دیگر برایم مفهومی نداشت. چشمهایم باز میمانند، نه برای دیدن، که برای حسکردن. صداهایی از دل خاک، از وزش باد در شکافهای دیوار، از قطرات شبنم روی سقف کلبه به گوشم میرسند که پیش از آن، جز سکوت نمیشنیدمشان. انگار جهان به حرف آمده بود. یا شاید... من بودم که بالاخره زبانی برای فهمیدن پیدا کرده بودم. آتش درونم، دیگر خاموش نمیشود. نه آنکه بسوزاند، نه آنکه برهم بزند، بلکه مثل نفس کشیدنی آرام، همیشه حضور داشت. دستهایم گاهی بیدلیل گرم میشوند. وقتی عصبانی میشدم، هوا دورم لرزش پیدا میکرد. و عجیب تر از همه، مردم، دیگر نمیگذشتند، نمیدیدند و بیاعتنایی نمیکردند. با ترس نگاه میکردند؛ با شک، و یکی دو نفر... با احترام. همانها که مرا پیش از آن حتی به چشم نمیدیدند. اسمم هنوز گفته نشده بود، اما حضوری در من شکل گرفته بود که دیگر نیاز به نام نداشت. من، در سکوت، خود را «شُعله» میخواندم. چون حس میکردم چیزی در من روشن شده باشد، و اگر درست از آن نگهداری شود، میتوان کوهها را گرم یا خاکستر کرد. دزدی که آن شب سعی کرد کیسهی یادگاری مادر را بدزدد، اولین کسی بود که حقیقت را چشید. دستش را گرفتم — و تنها نگاهش کردم. چیزی نگفتم، چیزی نخواستم، فقط در درونم، بیآنکه بدانم چطور، فرمان دادم. و، شرارههای کوچک در نوک انگشتانم پدیدار شد. او جیغ زد، دوید، و من... تنها نگاهش کردم که در تاریکی گم شد. بعد از آن، کسی دیگر نزدیک نشد. بزرگان محله، زنانی که زمانی من را «آن بچه بیپدر» صدا میزدند، اکنون از نگاه من پرهیز میکردند. انگار چیزی در چشمهایم پیدا شده بودند که با آن روبهرو میشوند. چیزی از جنس حقیقت... یا شاید هشدار. درون کلبه، تنها شده بودم. تنهایی های متفاوت با قبل. پیش از آن، تنهایی ام خالی بود؛ اما حالا، از نجوا، برای حسهای غریب، برای پیشبینیهایی که نمیدانستم از کجا میآیند. گاه در خواب، زن را میدیدم با لباسی از مه، که در دستانش کوزهای از نور داشت. گاه مردی بیچهره که دست به خاک میزد و از آن، زخم یا زندگی بیرون میکشید. و گاه... من بودم، روی صخرهای بلند، با لباسی از شعله و تاجی از شب. من تمرین میکردم، هر روز، با آتشی که فرمان میدادم بیدار شود، اما گاه سرپیچی میکرد. آموختم که عنصر، بازیچه نیست. آموختم که آتش، دوست نیست؛ دشمن هم نیست. او فقط تابع ارادهایست که از درون بجوشد، نه از هوس یا ترس. آتش به من میآموخت، و من پاسخ میدادم. روزی که با شعلههای کوچک را در میان دو کف دستم نگه دارم، بیآنکه بسوزد یا خاموش شود، راهی را فهمیدم در پیش دارم — اما اولین گام را برداشتهام. آن روز، درست در لحظههایی که آتش به شکل کامل در میان دستانم نشست، زمین زیر پایم میلرزد. نه زلزله، نه کابوس. حسی ارتباط از ارتباط. گویی چیزی مرا صدا کرد — نه با صدا، بلکه با حضور. و درست همان شب، برای اولین بار باد، با من حرف زد. نه در قالب کلمه، نه در قالب نغمه. بلکه با جهتی که گرفت، با زمزمه های در گوشم، با احساسی که در دستم دوید. او آمد، و آتش، بیهیچ مقاومتی، کنارش آرام گرفت. من، ملکه نبودم. هنوز نه. اما دو عنصر، در یک لحظه، کنارم ایستاده بودند. و این آغاز چیزی بود که حتی رویایم هم جرأت دیدنش را نداشتند. من به ستارهام نگاه کردم، و زیر لب، برای اولین بار نامم را گفتم. نه از جنس خاک، نه از جنس درد، بلکه از جنس سرنوشت. و باد، آن را با خود برد — تا روزی، جهان آن را تکرار کند.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
یزدان
-
با آریل رمان لالایی پاندورا...اثر مشترک خانم مرجان فریدی و ساناز لرکی
- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
انیتا
-
اکسیر عشق
- 21 پاسخ
-
- 1
-