" مادمازل جیزل " ~ پارت دوم
از جا برخواست و از آنها دور شد اما هنوز صدای مادام سوفی را میشنید که با صدای بلند پشت سرش داد و هوار میکرد.
- دخترهی خیره سر، دخترت از همان بچگی همینگونه بیادب بود، باید کمی او را ادب میکردی که اکنون با بزرگترش اینگونه رفتار نکند. من از همان اول به دخترم آموختم که چگونه به بزرگترش احترام بگذ...
او این حرفها را خطاب به مادرش میزد، این کاملا مشخص بود. البته که مثل همیشه هیچ گونه صدایی از طرف مادرش بلند نشد. در این هجده سال زندگیاش تا جایی که به یاد دارد مادرش یکبار هم از او در برابر سایر افراد طرفداری نکرده بود و همیشه بر خلاف او بود.
بالاخره توانست جایی برای خودش پیدا کند و آرام در آنجا نشست و به روبهرویش خیره شد. امروز روز آخر سال بود و تمام مردم دهکده برای جشن گرفتن سال جدید به خانهی آقای بِنِت آمده بودند.
هر چند که او اصلا دلش نمیخواست اکنون اینجا باشد، اما به اجبار مادرش به آنجا آمده بود. در مقابلش مردان و زنانی را میدید که دایرهی بزرگی تشکیل داده بودند و با گرفتن دستان یکدیگر دایره را قفل کرده بودند، همانگونه که به دور حیاط بزرگ خانهی آقای بِنِت تاب میخوردند، به نوبت پای راست و بعد از آن پای چپشان را بالا میآوردند و میرقصیدند.
حواسش کاملا به رقص بود اما گوشهایش ناخودآگاه مشغول شنیدن صحبتهای دو زن که در کنارش نشسته بودند، شده بودند.
- امروز بالاخره سال جدید شروع میشود و وارد سال هزار و هشت و بیست میشویم، امیدوارم که سال خوبی باشد.
زن کناریاش با هیجانی که کاملا در صدایش مشخص بود، گفت:
- امیدوارم! عیسئ مسیح کمک کند که همسری نیز برای دخترم پیدا شود، آن وقت امسال بهترین سال میشود.
زن کناری خندهای کرد.
- مطمئن باش که این چنین میشود. دخترت، دختر زیبایی است و در کارهای خانه هم بسیار عالی عمل میکند، حتما یک مرد عالی برایش پیدا میشود.
آنقدر در افکار خودش قوطهور شده بود که دیگر صدای زنها به گوشش نمیرسید.
هیچوقت در زندگیاش متوجه نشده و مطمئن بود که نخواهد شد که چرا آنقدر موضوع شوهر دادن دخترها در این دهکده مهم است؟ آنقدر مهم بود که بخواهند عزت نفس دخترانشان را اینگونه خورد کنند و عین خیالشان هم نباشد؟
با یادآوری این موضوع دوباره افکارش مغشوش شده و تفکراتش به سراغش آمده بودند.
نگاهش هنوز به روبهرو خیره مامده بود اما هیچ چیز از آن رقص را که اکنون خیلی پر جنب و جوشتر شده بود، نمیدید.
در افکارش غرق شده بود که با خوردن دستی محکم روی شانهاش به یکباره از آنها بیرون کشیده شد. دستش را روی شانهاش که به زقزق افتاده بود گذاشت و با عصبانیت سرش را بلند کرد تا ببنید چه کسی اینگونه بر سر شانهاش کوبیده است که با دیدن مادرش و چهرهی حق به جانب و عصبیای که داشت، پوف کلافهای کشید.
میدانست که دوباره قرار است چه چیزهایی را بشنود.
- دخترهی خیرهسر، چرا اینگونه با هِلِن صحبت کردی؟ بعد از آن که تو رفتی همه به اینکه دختری به بیادبی تو ندیدهاند اعتراف کردند!
نگاهش را از او گرفت و به سوی مخالفش دوخت. نمیخواست با او چشم در چشم شود.
- برایم اهمیتی ندارد که آنها چه در موردم فکر میکنند.
مادرش روی صندلی خالیای که در کنارش قرار داشت، نشست.
- برایت اهمیتی ندارد که درموردت چه فکری میکنند؟ آبروی پدرت چه؟ آن هم برایت اهمیتی ندارد؟
با عصبانیت به سویش برگشت.
- آبروی پدرم؟ این دو چه ربطی به یکدیگر دارند؟ آن دختر هر چه از دهانش در آمده بود به من گفته بود و من حق دفاع از خود را نداشتم؟
- آن دختر چندین سال از تو بزرگتر است و شوهر کرده است، چندین بچه دارد، چگونه میتوانی اینگونه سخن بگویی؟
چشمانش را در حدقه گرداند. حتی لحظهای هم نمیتوانست این زن را تحمل کند.
- مادر! محض رضای خدا، رهایم کن!
مادرش با شنیدن صدای بلند او به سرعت از جایش برخواست.
- جیزل!
با شنیدن نامش از زبان مادرش آن هم با این صدای بلند که باعث شده بود چندین نفر به سویشان برگردند، از جایش بلند شد.
- مادر، به خانهی خودمان میروم، اینگونه هر دو راحتتر هستیم.
دیگر تاب آنجا ماندن را نداشت. به سرعت از او فاصله گرفت و به سوی درب ورودی حیاط رفت که کاملا باز مانده بود تا کسانی که میخواهند به جشن بیایند بتوانند به راحتی وارد شوند.
با دستش دامن سبز رنگش را به دست گرفت تا جلوی دست و پایش را نگیرد و بدون توجه به چیزی از درب خانه خارج شد.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. امروز برعکس تمامی روزهای دیگر که تمامی مردم دهکده در این ساعت از روز چراغهای نفتی کوچک درب خانههایشان را روشن میکردند، تمامی آنها خاموش بودند، چون هیچکس در دهکده باقی نمانده بود کا بخواهد چراغ خانهاش را روشن کند، اکنون همه در خانهی بِنِتها مشغول پایکوبی و رقص بودند.
با گذاشتن اولین قدم بر بر روی زمین گلی خارج از خانه و مطمئن شدن از اینکه دیگر کسی در اطرافش نیست که بخواهد با پایش لباسش را لگد کند، آن را رها کرد و به راهش ادامه داد.
نگاهش را به آسمان بالای سرش دوخته بود و به ستارههایی نگاه میکرد که کمکم یکی پس از دیگری در آسمان نمایان میشدند.
چیزی که همیشه بیشتر از همه در دهکده دوست داشت، همین آسمان پر ستارهی شبهایش بود. آسمان آنقدر در این دهکده زیبا بود که به هیچ عنوان نمیتوانست دست از نگاه کردن آن بکشد و هر روز باید به تماشای آن مینشست که همیشه هم بخاطر این کار ازطرف مادرش سرزنش میشد. او همیشه میگفت:
- دختر نباید اینقدر سر به هوا باشد، لااقل کمی هم که شده کاری بکن که باعث سر بلندیام شوی.
البته که او زیاد به مادرش گوش نمیداد. چون اگر میخواست به او گوش بدهد و هر روز با او جر و بحث داشته باشد تا کنون دیوانه میشد.