رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mahsa_zbp4

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    226
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط Mahsa_zbp4

  1. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در تاریخ ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمی‌شود شست. - حاجی آقا
  2. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    ما چقدر بسادگی به نیاکان خودمان خندیدیم، روزی می‌آید که آیندگان بخرافات ما خواهند خندید. - فواید گیاهخواری
  3. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    به هیچ کاری نمی‌توانم علاقمند بشوم و اصلا مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم می‌آید... فقط می‌دانم که خسته هستم و هیچ چاره‌ای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچک‌ترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم! - نامه به شهید نورایی
  4. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    اﻧﺴﺎن ﺑﻪ واﺳﻄﻪ ﺧﻮدﭘﺴﻨﺪي ﺟﺒﻠﻲ ﮔﻤﺎن ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺗﻤﺎم ﻣﻮﺟﻮدات ﺑﺮاي وﺟﻮد او ﭘﺎ ﺑﻪ ﻋﺮﺻﻪ وﺟﻮد ﮔﺬاﺷـﺘﻪ. - انسان و حیوان
  5. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در آنجا نه کتاب بود نه روزنامه و نه ساز و نه آزادی! پرنده‌ها از این سرزمین گریخته بودند و یکمشت مردم کر و لال در هم می‌لولیدند و زیر شلاق و چکمه جلادان خودشان جان می‌کندند. احمدک دلش گرفت، نی‌لبکش را درآورد و یک آواز غم‌انگیز زد. دید همه با تعجب به او نگاه می‌کنند. فقط یک شتر لاغر و مردنی آمد به سازش گوش داد. - آب زندگی
  6. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در تمام این مدت هر چه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌کردم، هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت… ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم، کاغذ و قلم برایم آوردند. چیزی که آن‌قدر آرزو می‌کردم، چیزی که آن‌قدر انتظارش را داشتم… اما چه فایده از دیروز تا حالا هر چه فکر می‌کنم چیزی ندارم که بنویسم، مثل اینکه کسی دست مرا می‌گیرد و بازویم بی‌حس می‌شود. - سه قطره خون
  7. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک - که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند - پیدا کرد؛ مثل دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن. - بوف‌کور
  8. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل این که خواب به خواب می‌روند و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد، چه احساساتی خواهد داشت؟ - بوف‌کور
  9. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می‌کنند، در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود، خاموش می‌شوند. - بوف‌کور
  10. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    از کجا باید شروع کرد؟ چون همه‌ی فکرهایی که عجالتا در کله‌ام می‌جوشد، مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد؛ یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد. - بوف‌کور
  11. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد! - بوف‌کور
  12. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    گویا بوی مرده همیشه به جسم من فرو رفته بود و همه‌ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده‌ام و یک نفر پیرمرد قوزی که صورتش را نمی‌دیدم، مرا میان مه و سایه‌های گذرنده می‌گردانید. - بوف‌کور
  13. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در این جور مواقع، هر کس به یک عادت قوی زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می‌شود: عرق خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ تراشی می‌کند و هر کدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد. - بوف‌کور
  14. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی حیایی خطوط اشیا می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران، افکار تاریک مرا می‌شست. - بوف‌کور
  15. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامرئی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد، کافی بود. - بوف‌کور
  16. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین، در عالم مثال، با روان او همجوار بوده؛ از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. - بوف‌کور
  17. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    سه ماه، نه، دوماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. - بوف‌کور
  18. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    افکار پوچ! باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند‌. - بوف‌کور
  19. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند؛ فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم؛ زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم. - بوف‌کور
  20. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. - بوف‌کور
  21. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سی و هفت - حداقل حرف‌های‌اش منطقی بوده است. نمی‌دانست چرا این‌گونه دارد از لیدیا دفاع می‌کند. حتی از سخنان خودش هم مطمئن نبود. شاید هم می‌خواست به او ثابت کند ساده لوح نیست. - ساده لوح شده‌ای. جکسون ناباور گفته بود. - باور‌ کردن خیانتت ساده لوح بودن است؟ نفهمیده بود کی فریاد زده و کی کلمات پشت یکدیگر به بیرون پرتاب شده بودند. هنگامی متوجه شده بود این حرف‌ها را زده که نگاه‌اش به چهره ناباور و متعجب جکسون افتاد. عصبی سرش را پایین انداخت. از دست خودش عصبی بود؛ دوباره دسته گل به آب داد. لب‌اش را گاز گرفت و چشمان‌اش را روی یکدیگر فشرد حتی هنگامی که جکسون سخن گفته بود هم آنها را باز نکرد. - خیانت؟ ناباور تکرار کرد. - لیدیا به تو گفته من خیانت کرده‌ام و تو هم باوز کرده‌ای؟ بدون اینکه با من سخنی بگویی؟ چشمان‌اش را باز کرده و به او نگاه کرد. - اکنون بگو! آب دهانش را قورت داد اما از خشکی گلوی‌اش کم نشد. - اکنون بگو که این کار را نکرده‌ای. پوزخندی روی لب‌های جکسون جا خوش کرد. نگاه‌اش را روی اجزای صورت او چرخاند و سپس به اطراف اتاق نگاه کرد. دستان‌اش را به کمر گرفته بود و تمامی اتاق را از نظر می‌گذراند. دوباره به او نگاه کرد. نگاه‌اش سخنان زیادی داشت و او نیز تک‌تک آن سخنان را می‌توانست بخواند. آری! او خودخواه شده بود. سخنان لیدیا را بدون چون و چرا پذیرفته بود و او را به بدترین شکل ممکن متهم کرده بود و اکنون از او توضیح می‌خواست. بعد از اینکه مستقیم به او گفته بود که یک خیانت‌کار است. نگاه‌اش را پایین انداخت. نمی‌خواست به او نگاه کند. احساس شرمندگی می‌کرد، باید می‌کرد! - شاید اگر توضیح بدهی بتوانم باور کنم. چگونه هنوز می‌توانست سخن بگوید و به دنبال توضیح بگردد؟ آیا بیش از حد بی شرم نشده بود؟ شاید باید کمی خجالت‌زده میشد و سکوت می‌کرد. - اگر به دنبال توضیح می‌گردی، برو و از لیدیا بپرس. صدای رنجیده جکسون بود که او را تکان داد. - حرف‌های او را شنیده‌ام، می‌خواهم سخنان تو را بشنوم. - هر چه او گفته درست است! جکسون گفته و قدمی به سوی در برداشت. جیزل می‌خواست مانع او بشود. نمی‌توانست بگذارد این‌گونه برود، اگر واقعا اشتباه کرده باشد چه؟ دستش را دراز کرد که مانع او بشود اما جکسون سریع‌تر حرکت کرده بود. آنقدر سریع که حتی در آن تاریکی متوجه عبور خود نشده و محکم به میز گوشه اتاق برخورد کرده بود. صدای شکستن چیزی در اتاق پیچید. جیزل نگاه‌اش به تکه‌های خورد شده‌ی روی زمین خیره ماند. جکسون نیز گویی دیگر بیرون رفتن را فراموش کرده بود، چون در سکوت رو به روی او ایستاده بود. سکوت اتاق روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد؛ فقط صدای نفس‌های‌شان در اتاق طنین انداخته بود. نگاه‌شان بالا کشیده شده و به یکدیگر افتاد. اشک در چشمان جیزل حلقه بسته بود. جکسون لب‌اش را به دندان کشید؛ چشمان‌اش را روی یکدیگر گذاشته و سپس بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. او ماند و شیشه‌ی شکسته شده‌ی دوستی‌شان! اولین قطره اشکی که از چشمان‌اش پایین چکید، او را به خود آورد. سریع گردنش را به عقب خم کرد و صورت‌اش را بالا گرفت. نباید آرایش خود را خراب می‌کرد. هنوز ساعاتی از آن جشن حوصله سر بر مانده بود و نمی‌خواست آنها متوجه بشوند که گریه کرده است. به سوی در دویده و در را گشود، خود را از آن اتاق تاریک خفه بیرون انداخت. با اینکه طبقه بالا بود و مهمانی در طبقه پایین برگزار شده بود اما بوی عطرها تا آن بالا می‌آمد. محتویات شکم‌اش به هم پیچید. باید به حیاط می‌رفت تا کمی هوا بخورد. به سوی پله‌ها دوید و به سوی پایین رفت. دامن بلند لباس‌اش را به دست گرفته بود مبادا از پله‌ها پایین بیافتد. از این لباس متنفر بود. روی تنش سنگینی می‌کرد. در این لباس خودش نبود.
  22. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سی و شش - جیزل! دوباره صدای جسکون بود اما این بار صدای‌اش در اتاق طنین‌انداز شد. نگاه‌اش را به او دوخت که اکنون به سوی‌اش برگشته بود. - نمی‌خواهی علت این رفتارهایت را شرح بدهی؟ خیال داری من فقط بنشینم و حتی نپرسم که چرا این‌گونه رفتار می‌کنی؟ بعد از این همه مدت یکدیگر را دیدیم و تو حتی تلاش نکردی به من خوش‌آمد بگویی. عصبانیت در صدای‌اش رفته رفته بیشتر میشد. او را عصبی کرده بود؟ چگونه می‌توانست عصبی بشود وقتی که در این چند روز او تمام مدت را به فکر و خیال گذرانده بود. حق نداشت نخواهد به یک انسان خیانت‌کار خوش‌آمد بگوید؟ نفس در گلوی‌اش حبس شد. این چه تفکراتی بود که در سرش می‌گذشت؟ چرا آنقدر زود همه چیز را پذیرفته بود. - جیزل! جکسون دوباره او را صدا زد. جیزل که تا کنون نگاه‌اش را به کف چوبی اتاق دوخته بود، به او نگاه کرد. - بعدا حرف می‌زنیم، اکنون... جکسون میان حرف‌اش پرید. - اکنون! نفس عمیقی کشید. سعی کرد به خودش مسلط بشود. بدن‌اش کمی می‌لرزید. فضای اتاق سرد نبود اما او سرما احساس می‌کرد. دوباره نگاه‌اش را به کف اتاق دوخت. هیچ چیز نداشت که بگوید. می‌ترسید لب بگشاید و چیزی بگوید که بعدها از آن پشیمان بشود. جکسون نیز چیزی نگفت. گردن‌اش را کج کرده بود و منتظر به او نگاه می‌کرد. از این نگاه‌اش خسته شد. از اینکه زیر نظر باشد و به زور بخواهد از دهان‌اش حرف بیرون بکشد. - دارم میرم! جیزل گفته و به سوی درب اتاق برگشت. دستگیره‌ی در را فشرد و صدای چیک آرام درب در اتاق پیچید، اما صدای جکسون مانع از باز شدن آن، شد. - لیدیا؟ آرام زمزمه کرده بود. جیزل به سوی او برنگشت. ترجیح داد چهره‌ی او را نبیند. - او چیزی گفته؟ نگاه‌اش را از دستگیره‌ی در بالا کشید و به چوب قهوه‌ای آن خیره شد. پس چیزی بوده که اکنون نگران برملا شدن‌اش باشد. - از گذشته سخنی به میان آمده؟ دوباره صدای جکسون! نفس عمیقی کشید و به سوی او برگشت. یه چهره‌ی در هم و منتظر جکسون نگاه کرد. - چیزی هست که نخواهی برملا بشود؟ بالاخره لب گشود. دیگر بدنش نمی‌لرزید؛ اکنون کاملا یخ بسته بود. جکسون، چهره در هم کشید. - منظورت... جیزل به میان حرف‌اش پرید. - چیزی وجود دارد که نباید بدانم؟ جکسون کمی به او خیره شده و سپس چهره‌اش به حالت عادی برگشت. کمرش را صاف کرده و با دقت به او خیره شد؛ گویی سعی می‌کرد ذهنش را بخواند. - نیست! آرام گفت. - یا نمی‌خواهی بدانم؟ جکسون به او خیره نگاه کرد. - چیزی نیست که بخواهم پنهان کنم. - اگر نیست پس چرا نگران حرف‌های لیدیا هستی؟ - چون او ممکن است دروغ بگوید؛ قبلا هم گفته است. - او هیچوقت درباره تو دروغ نمی‌گوید. - ساده لوح! جکسون با عصبانیت فریاد زده بود. صدای هر دو در اتاق پیچیده بود و لحظه به لحظه بالاتر می‌رفت. جیزل متعجب به او خیره شد. نمی‌توانست باور کند او چنین حرفی زده باشد و یا حتی آنطور بر سرش فریاد زده باشد. با عصبانیت قدمی جلو رفت. - اگر چیزی وجود نداشت آنقدر عصبی نمی‌شدی. دندان‌های‌اش از عصبانیت روی یکدیگر سابیده می‌شدند. - انقدر می‌خواهی باور کنی چیزی وجود دارد؟ - مرا مجبور می‌کنی باور کنم جکسون ناباور قدمی به عقب برداشت. دستی در موهای‌اش کشید. - چه چیزی را؟ دروغ‌های او را؟ - مگر می‌دانی چه گفته که مطمئنی دروغ است. - حداقل می‌دانم که حقیقت ندارد. جکسون آرام گفت.
  23. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سی و پنج چند ساعتی از جشن گذشته بود. در تمام مدت در کنار ژاکلین مانده بود. ژاکلین مانند همیشه یا با موهای خود بازی می‌کرد و یا به یک گوشه خیره میشد و یا هر دو کار را همزمان انجام می‌داد. در آن لباس سبز خوش رنگ، بسیار زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید. جیزل نمی‌دانست امروز نیز قرار است پیانو نواختن او را بشنود یا خیر. با افکاری که در سرش می‌گذشت، نگاهش را از ژاکلین گرفته و به دیوار پر از گل روبه‌روی‌اش خیره شد. چرا منتظر بود او پیانو بنوازد تا بتواند در کنار آنتوان و لامارک بنشیند و به صدای آن گوش بدهد؟ صدایی در گوشه‌ی مغزش به او می‌گفت که می‌داند، لامارک را فقط در کنار آنتوان می‌گذارد که کذاشته باشد و واقعا از اعماق وجودش نمی‌خواهد که او نیز در این داستان، حضور داشته باشد. آب دهانش را قورت داده و با ترس سرش را تکان داد. نه! نمی‌توانست چنین فکرهایی به سرش راه بدهد. مگر دیوانه شده بود؟ چگونه می‌توانست این‌چنین فکر کند.‌ اکنون او فقط منتقد شخصی آنتوان بود و نباید فکر گوش دادن به موسیقی را با او در سرش بپروراند دوباره آن صدا در گوشه‌ی ذهنش بلند شد. با صدای بلندی فریاد میزد. - فقط گوش دادن به موسیقی؟ دختره‌ی ابله! موضوع گوش دادن به موسیقی نیست. دوباره مجبور شده بود سرش را به دو طرف تکان بدهد تا از شر آن صدا خلاص شود. ژاکلین که متوجه رفتارهای عجیب او شده بود، نگاه متعجبی به او انداخت. تلاش کرد به او لبخند بزند اما نتوانست. مغزش اجازه نمی‌داد و فقط به فکر کردن ادامه می‌داد؛ گویی نیم‌کره چپ و راست‌اش با یکدیگر سر جنگ برداشته بودند. حتما بخاطر آن کتاب کذایی است که این افکار در مغزش پخش شده است. آری! چند وقتی بود که کاملا درگیر کتاب شده و برای همین بیشتر اوقات روز آنتوان در مغزش بود. آری! همه‌اش تقصیر آن کتاب است. و دوباره آن صدای بلند! - حتی آن کتاب را به خوبی هم نقد نمی‌کنی زیرا هنگام خواندن کتاب به آنتوان فکر می‌کنی، در حالی که هیچ ربطی به متن کتاب ندارد. و دوباره صدای مخالف. - بخاطر آن است که کتاب نوشته آنتوان است. و دوباره آن صدای بلند و کذایی. - حتی کتاب را هم بخاطر فهمیدن بیشتر او می‌خوانی. دیگر نتوانست بنشیند. به سرعت از روی صندلی بلند شد. لباس‌اش آنقدر بلند بود که زیر پای‌اش گیر کرده و تلو تلو خورد اما با قرار گرفتن دستی پشت کمرش، توانست صاف بایستد. بوی عطر آشنایی در مشام‌اش پیچید و سپس صدای او بلند شد. - باید حرف بزنیم. بالاخره زمان‌اش رسیده بود. می‌دانست دیر یا زود این اتفاق می‌افتد. آرام سر تکان داد و به دنبال او به راه افتاد. هر دو از پله‌ها بالا رفتند. انتظار داشت، وارد اتاق خودش بشود اما او مسیر اتاق جیزل را در پیش گرفته و وارد شد. به دنبال جکسون وارد اتاق شده و در را بست. اتاق در تاریکی فرو رفته بود. آنقدر همه مشغول رسیدگی به جشن بودند که وقت نشده بود، شمعی در اتاق‌اش بگذارند. جکسون به سوی بالکن اتاق رفته و پرده‌های آن را کنار زد. درب آن را باز گذاشت که باعث شد کمی فضای اتاق روشن‌تر شود. کمی در همان حالت ایستاده و به بیرون نگاه کرد. جیزل، به پشت او خیره شده بود و هیچ نمی‌گفت. چیزی نداشت که بگوید؛ امیدوار بود که او نیز کمی بیشتر سکوت کند اما امیدش به زودی کور شد زیرا جکسون بدون اینکه تکان بخورد، صدای آرام‌اش در اتاق پیچید. - چه‌شده؟ آنقدر آرام سخن گفته بود که اگر شخص دیگری به جای جیزل ایستاده بود، نمی‌توانست صدای او را بشنود. اما جیزل شنیده بود. کاملا صدای پر از درد او را شنیده بود. پاسخی نداد. می‌خواست چیزی بگوید اما نمی‌توانست؛ واقعا نمی‌توانست. صدا از اعماق گلوی‌اش بالا نمی‌آمد تا بتواند دهانش را باز کند و آن را به بیرون پرت کند. سخنان در گلوی‌ خشک‌اش جا خشک کرده بودند.
  24. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سی و چهار مادر ایزابلا چند لحظه‌ای بود که دیگر به دور سالن نمی‌چرخید و خوشآمد گویی نمی‌کرد زیرا پاهای‌اش درد گرفته بود و برای تجدید قوا روی کاناپه‌های سلطنتی کنار سالن نشسته بود؛ اما جکسون هنوز به دور سالن می‌چرخید و با تمامی افراد درون سالن صمیمانه سخن می‌گفت و آنها نیز با لبخندهای گشادشان به او خوشآمدگویی می‌کردند. نفس عمیقی کشید. این جشن حتی از جشن‌هایی که در دهکده برگزار میشد و مجبور بود سخنان گزنده آنها را تحمل کند هم غیر قابل تحمل‌تر بود. گروه کُر کم‌کم شروع به نواختن موسیقی‌های دلپذیرس کرده بودند. امروز مادر ایزابلا بهترین موسیقی‌دانان در سراسر کشور را به جشن فراخوانده بود تا مطمئن شود که هیچ کم و کاستی در جشن وجود نداشته باشد. همانطور که بهترین گل‌آرا، بهترین آشپز و بهترین خیاط‌های فرانسه را از چند روز گذشته در خانه جمع کرده بود. صدای پچ‌پچ آرام لامارک و آنتوان در میان موسیقی نظر او را جلب کرد. نمی‌خواست به سخنان‌شان گوش بدهد اما ناخودآگاه گوش‌هایش تیز شده بودند. - فرانسه را نابود می‌کنند. لامارک آرام پچ‌پچ کرده بود. این حرف‌ را در ادمه‌ی سخنی گفته بود که جیزل آن را نشنیده بود. - فرانسه نابود شده است. آنتوان در حالی که سیگاراش را روی پارچه خاموش می‌کرد، گفته بود. لامارک نفس عمیقی کشید. هنوز به آنها نگاه نمی‌کرد و نگاهش را به گروه کُر دوخته بود اما صدای آنها را واضح می‌شنید. - حتی بدتر از اینها هم خواهد شد؛ اینها کمر همت بسته‌اند تا ما را از زندگانی خود هم پشیمان کنند. جیزل برای لحظه‌ای نگاه خیره‌ای را روی خود احساس کرد. ناخوداگاه کمی جابه‌جا شده و صاف‌تر روی صندلی نشست. از گوشه چشم نگاهی به سوی آنها انداخت. لامارک نیز مانند او به گروه کُر خیره شده بود و ژاکلین نیز روبه‌روی‌اش نشسته بود. یعنی متوجه شده بودند که به سخنان‌شان گوش می‌دهد؟ هنگامی که صدای آنتوان بلند شد، نگاه خیره نیز از روی او برداشته شد. - نمی‌گذارند بدتر از این بشود. با این سخن، اتمام بحث‌شان را اعلام کرده بود. دوباره بوی سیگار و دود‌اش بینی‌اش را آزار داد. آرام نگاهش را به آنها دوخت. ژاکلین گویی اصلا در کنار آنها نبود. طبق معمول با موهایش بازس می‌کرد و نگاهش را به نقطه نامشخصی در سالن دوخته بود. نگاهش را از لامارک به آنتوان داد. چهره‌ی او با گل‌های رنگارنگی که پشت سرش بودند عجیب به نظر می‌رسید. همه در سالن لباس‌های رنگارنگ‌شان را به رخ می‌کشیدند در حالی که او کاملا خودش را در مشکی غرق کرده بود. نگاهش را به خاکسترهای سیگار روی پارچه دوخته بود و با انگشتان‌اش آرام روی میز ضرب گرفته بود و گویی اصلا در آن سالن پر از جمعیت، قرار نداشت. جیزل، نگاه‌اش را به انگشتان او دوخت و ضرب آنها روی میز را دنبال کرد. ناخوداگاه انگشتان‌اش روی میز ضرب آنها را دنبال کردند. با موسیقی هماهنگ بودند. پس گوش‌اش در مهمانی است و مغز‌اش دد سیر و سفر! نگاه‌اش را از او گرفته بود و به گروه موسیقی خیره شد. او متوجه نگاه آنتوان روی خودش نشد بود وقتی که نگاه‌اش را از او برگرداند. هیچوقت هم متوجه آن نگاه نمیشد. آن نگاه آرام که از انگشتان‌اش به نیم رخ‌اش خیره شده بودند. آنتوان سر خود را کج کرده تا کمی صورت او را بیشتر ببیند اما موفق نشد. جیزل کاملا غرق در موسیقی شده بود. آنتوان لبخند کم‌رنگی زد. صاف روی صندلی‌اش نشست و به ضرب انگشتان جیزل روی میز خیره شد.
  25. Mahsa_zbp4

    متن‌های صادق هدایت!

    چه میشود کرد؟ غذایمان را هم نمی‌توانیم تغییر بدهیم چه برسد به قضا! - نامه به شهید نورایی
×
×
  • اضافه کردن...