Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حال فاطیما یکم بهتر از موقعهای که توی اتاق اومده بود شد. - تو دختر خیلی شجاعی هستی، الکس خیلی شانس آورد که تو خواهرش هستی. لبخندی اومد روی لبم؛ فاطیما مکثی کرد و گفت: - از الکس که بگذریم، با شماره میخواهی چیکار کنی، باهاش تماس میگیری؟ قلبم دیوانهوار خودش رو به قفسهی سینهم میزد، کف پاهام از شدت استرس گزگز کردن، اماّ من مجبور بودم باید هرطور که شده این جنگ رو خاتمه میدادم نباید اجازه میدادم بعد از پشتسر گذاشتن این همه سختی یکی پیدا بشه و خانوادهم رو نابود کنه، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - همین الان باهاش تماس میگیرم، باید قبل از اینکه الکس پیداش بشه باهاش صحبت کنم. فاطیما گوشیشو از توی جیب شلوارش بیرون آورد و شمارهی امیر براتی رو که از حفظ بود گرفت و گوشی رو گذاشت روی بلندگو، بعد از چهارمین بوق صدای مردونهی امیر براتی پشت گوشی پیچید. - منتظر تماست بودم فاطیما چلپی. انگشت اشارهم رو بالا آوردم و روی دماغم گذاشتم، به جای فاطیما من با لحنی خونسرد که برای خودم هم جای تعجب داشت گفتم: - چرا باید منتظر تماس من باشی، یا خیلی زرنگی یا خیلی ابلح. صدای پوزخند امیر براتی خیلی واضح اومد، با لحنی تلخ و گزنده گفت: - دلم واسه شنیدن صدات تنگ شده بود قاتل کوچولو. ای عوضی زرنگ پس صدای من رو شناخت، من هم مثل خودش کم نیاوردم و با کنایه گفتم: -ولی من برعکس تو اصلاً هیچ علاقهی به شنیدن صدای تو نداشتم. - برای همین اون پلیس غلابیِ کوچولو رو وادار کردی که با هک کردن لپتاپ الکس شمارهی من رو برات گیر بیاره؟ از تعجب چشمهام گشاد شد، فاطیما که حال و روزش بدتر از من بود، خیلی زود خودم رو جمعجور کردم و با لحنی گزنده گفتم: - خیلی داری ریکس میکنی امیر، من بهجای تو بودم با الکس و شهاب دشمنی نمیکردم. امیر قهقهای زد، با لحنی که مثلاً میخواست من رو مسخره کنه گفت: - آها، پس میخواهی بگی که زنگ زدی من رو تهدید کنی درست میگم؟ با خونسردی گفتم: - تو یکبار فرصت داشتی من رو به قتل برسونی ولی اینکارو نکردی و بهجای اون پول خیلی زیادی از کمال سعادت گرفتی، الان چرا باید زیر توافقنامهت بزنی؟ از لحن خندون چندلحظه پیشش دیگه خبری نبود، با عصبانیت غرید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از روی تخت بلند شدم و به سمت حموم رفتم هنوز لباسهام رو در نیاورده بودم که احساس کردم در اتاقم باز شده و کسی به داخل اومده، از لای در نگاه انداختم که قامت فاطیما رو وسط اتاق دیدم در رو باز کردم و از حموم بیرون اومدم، فاطیما با دیدنم لبخند هراسونی زد، رنگ به صورتش نداشت و مثل گچ سفید شده بود، با چند قدم سریع خودم رو بهش رسوندم، دستم رو بلند کردم و شونهاش رو گرفتم با نگرانی گفتم: - حالت خوبه، اتفاقی افتاده؟ لبش رو با زبونش تر کرد و با صدایای که از ترس دورگه شده بود گفت: - من خوبم، اما به یک مشکل خوردیم. مکث کرد و با اون چشمهای قهوهای که از ترس تیرهتر شده بود بهم خیره شد، سعی کردم که آرامش خودم رو حفظ کنم، دستم رو که روش شانهی فاطیما بود برداشتم و گذاشتم پشت کمرش، با اون یکی دستم به تختم اشاره کردم و گفتم: - بهتره که اول بشینی تا نفست بالا بیاد. سرش رو به علامت باشه تکون داد و به سمت تخت رفت و نشست، از روی میزعسلی کنار تختم که پارچ آب و لیوان بود، یک لیوان آب ریختم و رفتم کنار فاطیما روی تخت نشستم، لیوان رو گرفتم سمتش و گفتم: - یکم آب بخور عزیزم. فاطیما لیوان رو از دستم گرفت و با ناراحتی گفت: - الکس هردوی مارو هیچوقت نمیبخشه. از اینکه داشت اینقدر مبهم حرف میزد یکم عصبی شدم و با لحنی کلافه گفتم: - میشه لطفاً درست توضیح بدی ببینم چی شده. - میدونستم اگر بخوام یک شماره تماس یا آدرس ایمیل از امیر براتی گیر بیارم فقط لازمه که لپتاپ الکس یا شهاب رو هک کنم، من هم چون با سیگنالهای الکس بیشتر آشنای داشتم پس با خودم گفتم کارم آسونتر هستش، دقیقاً وقتی که شماره تماسی ازش پیدا کردم تا اومدم رد پای خودم رو توی سیستم پاک کنم مچم رو گرفت، الان دقیق نمیدونم این شخصی که فهمید من توی سیستم الکس بودم آنجلا بود یا خود الکس. ترس تمام وجودم رو درون خودش فرو برد، اماّ هنوز امیدی وجود داشت. - ولی اگر خود الکس بوده که رد تو گرفته، تا الان باید اومده باشه سراغت. فاطیما جرئهای آب از لیوانی که دستش داده بودم رو نوشید، میدونستم چهقدر از خشم الکس میترسه خود من هم دست کمی از فاطیما نداشتم، با حرفی که زد قلبم بیشتر فرو ریخت. - از این میترسم که الکس دیگه من اعتماد نکنه، اماّ اگر هنوز کوچیکترین شانس برامون مونده باشه اینکه آنجلا به جای الکس فهمیده باشه. لبخند شرمندهای زدم و با قاطعیت گفتم: - من اجازهی اینکه الکس بخواد تورو توبیخ کنه نمیدم، بهش حقیقت رو میگم این من بودم که ازت خواهش کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهای الکس برق خطرناکی زد و با بدجنسی گفت: - واسش ایمیل بفرست و بگو توی این هفته محمولهرو بهش تحویل میدی و اینهم ذکر کن که توی آدارهی آگاهی به یک چیزهای شک کردن و بهتره یک آدم مطمئن برای تحویل بفرستند. آنجلا در ادامهی حرف الکس گفت: - من با فاطیما هماهنگ کردم، قراره توی اداره آگاهی یکجور شایعات پخش بشه، چون صددرصد امیربراتی آدمهاش رو برای تحقیق به اداره میفرسته، من مطمئن هستم که اون نفهمیده که ما متوجه شدیم ایمیل از طرف اون بوده. حرفهاشون قابلقبول بود ولی نکتهای هم داشت. - ولی باز دلیل نمیشه که ریکس کنه و خودش بیاد. الکس بین حرفم پرید و گفت: - آره حق داری ولی حداکثر یکی از آدم حسابیهاش رو میفرسته و ما میتونیم از طریق اون نفوذ کنیم. سرم رو برای تائید حرف الکس تکون دادم و گفتم: - بهتره فقط ما سهنفر و فاطیما از این جریان خبر داشته باشیم، مادرم و محسن زیاد از این ماجرا استقبال نمیکنند. از روی مبل بلند شدم و ادامه دادم. - من همین امشب ایمیل رو ارسال میکنم و تاریخ تحویلرو پسفردا شب تعین میکنم. تردید و ترس توی چشمهای آنجلا نشست. - یعنی یک شب قبل از عقدتون؟ الکس زودتر از من جواب داد. - هرچی زودتر این قضیه بسته بشه بهتره، قرار نیست هیچ اتفاق بدی بیافته. از خستهگی زیاد سرم داشت گیج میرفت و قدرت تصمیمگیری نداشتم، برای همین رو به هردوی اونها گفتم: - امشب رو بهتره استراحت کنیم فردا کلی کار داریم. *** ملیکا با تابیدن نور خورشید توی چشمهام با بیمیلی چشمهام رو باز کردم، خمیازهای کشیدم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت هفتنیم صبح بود و از اینکه اینقدر زود بیدار شدم پوفی کردم، توی تختم از این پهلو به اون پهلو شدم و دوباره سعی کردم که خوابم ببره ولی مغزم هوشیار تر از اونی شده بود که دوباره بتونم بخوابم، کلافه نشستم و با بدنی بیحال به دیوار روبهروم خیره شدم بهتره برم یک دوش آب سرد بگیرم شاید این خستهگی که کل بدنم رو درون خودش به اسارت برده بود کمتر بشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** شهاب ساعت از نیمه شب هم گذشته بود، نگاهی به چهرهی غرق در خواب ملیکا انداختم که مثل فرشتهها خوابیده بود، دستم رو خیلی آروم بلند کردم و موهاش رو نوازش کردم، از نگاه کردن به صورت زیبای ملیکا نمیتونستم دست بردارم تکتک اعضای بدنم الان فقط یک خواستهای رو داشتن، اونم در کنار یار بودن؛ نفس عمیقی کشیدم و با نارضایتی از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، طبق گفتهی الکس بابد به اتاق مخصوص میرفتم؛ چند تقه به در اتاق کار زدم و در رو باز کردم الکس به همراه آنجلا توی اتاق روی کاناپه نشسته بودن، رفتم توی اتاق و در رو بستم، یک تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: - فکر کردم فقط خودمون دوتا هستیم. آنجلا به یکی از کاناپهها اشاره کرد و با ملایمت گفت: - بشین پسرم، من از الکس خواستم توی جمع اینطور بگه. به سمت کاناپهای که آنجلا اشاره کرده بود رفتم و نشستم، لحنم رو ملایمتر کردم و رو به آنجلا گفتم: - شما زن باهوشی هستین، اتفاقا من از دیدنتون اینجا خوشحال شدم. - ممنونم. الکس تکسرفهای کرد و گفت: - خوب بهتره تعارف کردن رو کنار بزاریم. رو به من کرد و ادامه داد. - مادرم تونسته تمام آدرس املاکی که امیربراتی و علی براتی دارن رو پیدا کنه، اما این وسط یک مشکلی هست. حدس مشکل زیاد هم دشوار نبود، با خونسردی گفتم: - توی هیچکدوم از آدرسهای که پیدا کردین کسی زندگی نمیکنه. الکس پوزخندی زد و گفت: - دقیقا. آنجلا بلافاصله گفت: - اینها یک برادر دیگه هم دارن، محمد ببر که چندسالی هست فامیلیشو تعغیر داده. با خونسردی گفتم: - محمد ببر برادر ناتنی امیر براتی بود و از اونجایی که من چندسالی هست باهاش کار میکردم، تقریبا نفوذ توی گروهشون غیر ممکنه. الکس نیشخندی زد و گفت: - این فرضیه واسه زمانی بود که ببر زنده بود، الان شرایط خیلی فرق میکنه. مکثی کوتاه کرد و گفت: - تو قرار بر این بود برای گروه دال اسلحه قاچاق کنی و رئیس فعلی این گروه کسی نیست جزء امیربراتی؛ خوب حالا که خودش دوست داره با دم شیر بازی کنه هیچ اشکالی نداره. خواندن فکری که الکس توی سرش داشت زیاد سخت و دشوار نبود. - اما بعد این ایمیل فکر نکنم اونقدرها هم احمق باشه و خودش شخصا برای تحویل گرفتن جنسها بیاد. آنجلا در جواب حرف من با خونسردی گفت: - قراره کی بهشون جنس رو تحویل بدی؟ - ماه آینده. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دستش رو توی دستهام گرفتم و گفتم: - هرچهقدر که دوست داشته باشم نگاهت میکنم، توهم میتونی به اینجور نگاههای من عادت کنی جوجه. صورتش قرمز شد و نگاهش رو ازم دزدید، با خجالت گفت: - اما وقتی اینجوری با این نگاه تبدارت بهم نگاه میکنی قلبم توی سینهم ایست میکنه. مکثی کرد و با لحنی آهستهتر گفت: - من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما؛ دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است. تمام سلولهای بدنم غرق در لذتی جاودان شد، قلبم هر لحظه میخواست از توی سینهم بیرون بزنه؛ با صدای الکس که من رو داشت خطاب میکرد نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به الکس نگاه کردم. -اگه دو دقیقه با چشمهات خواهر من رو درسته قورت ندی آقا شهاب، بعد از شام تو اتاق مخصوص منتظرتم. ملیکا زودتر از من جواب داد. - که در مورد قتلآم باند عربها نقشه بکشید؟ الکس اخم ریزی کرد و با جدیت گفت: -این مسئله شوخی بردار نیست، برای حفظ امنیت تو نه تنها باند عربها، بلکه کل کرهزمین رو هم نابود میکنیم. ملیکا خواست حرفی بزنه که مادرم با مهربونی گفت: - دخترم هیچ کشت و کشتاری قرار نیست اتفاق بیافته، تو انقدر خودت رو ناراحت موضوعی که قرار نیست انجام داده بشه نکن. ملیکا پوفی کرد و زیرلب باشهای گفت، اسماء سرخدمتکار اومد توی نشیمن و با احترام رو به الکس گفت: -شام آمادهست آقا. -ممنون. اسماء لبخندی زد و از نشیمن بیرون رفت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پوزخندی زد و با تلخی گفت: - آره حق با تو هست، اما اگر الکس و شهاب بفهمن به خدا برای هردوی ما بد تموم میشه. - حاضرم تا آخر عمرم تو صورتم نگاه نکنند، تا اینکه از دستشون بدم. فاطیما مکثی کرد و گفت: - باشه، سعیم رو میکنم که یک شماره تماس ازش گیر بیارم. *** تمام بدنم سست شده بود، خدایا امروز چه روز خسته کنندهای بود، از همه بدتر چرا هرچه زودتر تموم نمیشد که شاید یکم از استرسی که توی بدنم بود کمتر بشه، به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم، تازه ساعت دهدقیقه به نه شب بود، از روی تخت بلند شدم و رفتم جلوی میزآینه و به خودم توی آینه نگاه انداختم، نسبت به پارسال خیلی لاغرتر شده بودم و رنگ به صورتم نبود، بیخیال آیندهی نامعلومم شدم، بهتره که سرنوشتم رو به دست خود نویسندهی اصلی بسپارم. رژگونهم رو برداشتم و یکم به گونههام زدم، شهاب همیشه عاشق این بود که من توش چشمهام سورمه بکشم، برای همین سورمهرو برداشتم و داخل چشمم رو کشیدم، ریملرو هم برداشتم و به مژههام زدم، در آخر تینت لب قهوهرو برداشتم و به لبهام زدم، با دیدن چهرهم لبخندی زدم، گوشیم رو که روی تخت بود برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم، صدای صحبت کردنهاشون از سالن نشیمن میاومد وارد نشیمن شدم و با صدای پر انرژی گفتم: - سلام مجدد به همهگی. *** شهاب با صدای ملیکا نگاهم رو از الکس گرفتم و به ملیکا نگاه کردم، با دیدنش قلبم فرو ریخت انگار که روح داشت از بدنم جدا میشد، درون قفسهی سینهم قلبم بدجوری داشت بیقراری میکرد؛ الکس به ملیکا لبخند مهربونی زد و گفت: - علیکسلام خوشگلم. ملیکا پشت چشمی برای الکس نازک کرد، اومد کنار من روی مبل دونفره نشست و زیرلب گفت: -اینجوری بهم نگاه نکن. دستش رو توی دستهام گرفتم و گفتم: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- با هردوی شما هستم، بهتره گوشهاتون رو خوب باز کنید، تا قبل از مجلس عقد هیچ کاری انجام نمیدین. الکس دندون قروچهای کرد ولی چیزی نگفت، پوزخندی زدم و گفتم: - اگه توی این فاصله اقدام کرد چی؟ مادر لبخند مهربونی زد و گفت: - خیالت راحت پسرم، هم من و هم آنجلا تمام حواسمون رو جمع میکنیم تا تمام سیگنالهاشون رو هک کنیم و سر از کارهاشون در بیاریم. محسن بلافاصله گفت: - رز این ریکس خیلی بزرگیه. حلقهی اشکی دور چشمهای مادرم جمع شد و نگاهش رو از من دزدید، رو به محسن گفت: - تمام این سالها فقط یک آرزو داشتم، اونهم اینکه تنها پسرم رو توی لباس دامادی ببینم، هیچ دلم نمیخواد که به جای کتشلوار دامادی؛ کفن تن پسرم و همهی شماها بکنم. سرم رو پایین انداختم و با انگشتهای دستم بازی کردم، شقیقهم نبض میزد و درد سرم شدیدتر شده بود، سکوت سنگینی فضای اتاق کار الکس رو فرا گرفته بود، هیچکس حرفی نزد حتی نفسهاشون هم سنگین شده بود، مادرم بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت الکس بلافاصله با خونسردی گفت: - زنها زیادی احساساتی هستند، ما نباید دست رو دست بزاریم، به هیچوجه امیر براتی رو احمق فرض نکنیم، اونقدری نفوذی داره که تمام این سالها بدون هیچ ردی خودش رو از دنیا پنهان کرده و تازه بعد از به قتل رسیدن برادرش به میدان اومد، باید تمام اکیپ رو جمع کنیم. سرم رو به نشانهی تائید تکون دادم و گفتم: - اولین قدممون پیدا کردن محل سکونتش هست. *** «ملیکا» کف دستهام از استرس عرق کرده بودن، میدونستم که خون ریخته شدهی علی یک روزی بر میگرده و انتقامشو میگیره، بعد از اینکه کلی به آنجلا خواهش کردم یک چیزهای جزئی برام توضیح داد و از اینجایی که معلومه بدجوری شهاب و الکس عصبانی شدن، یک حسی از ته دلم میگفت زنگ بزنم و از کمال کمک بخوام ولی در برابرش باید با خشم اون دوتا عجوزه روبهرو میشدم؛ بیخیال کمال شدم باید ذهنم رو به کار مینداختم، لعنت به من اگه علی رو اونقدر زود به قتل نمیرسوندم شاید میتونستم چیزی در مورد امیر بفهمم؛ دوتا تقه به در اتاق خورد و به آرومی باز شد و فاطیما اومد داخل، با دیدنش لبخندی بیجون اومد روی لبهام، دستم رو بلند کردم و به کنارم اشاره کردم. - بیا عزیزم. فاطیما نفس عمیقی کشید و لبخند دندوننمایی زد، کنارم روی تخت نشست و با شیطنت گفت: - اشتباه نکنم، باز کار گروهی اونم از نوع قتل دستجمعی داریم. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با طعنه گفتم: - هیچ کشت و کشتاری قرار نیست اتفاق بیافته. فاطیما شونهشو بالا انداخت و بیتفاوت گفت: - این چیزی نیست که ما خواسته باشیم، در اصل انتخابی هست که خود امیر براتی کرده. فکری اومد توی ذهنم، بلافاصله گفتم: - تو باید به من کمک کنی فاطیما. فاطیما انگار که مشکوک شده بود من ازش چه درخواستی دارم با دودلی گفت: - خواهشمیکنم هرچیزی که هست خودت رو توی دردسر ننداز. - باید با امیر براتی صحبت کنم، آخرینبار اون از خیر انتقام گرفتن گذشت و بهجای اون پول زیادی از کمال گرفت، شاید اینبار هم بشه بدون خونریزی توافق کنیم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** «شهاب» مشت محکمی روی میز زدم و با عصبانیت رو به الکس فریاد زدم. - آخه لامصب، تو چی پیش خودت فکر کردی که ملیکا رو وارد تیم عربها کردی، تو که بهتر از هرکسی میدونستی اونها چهقدر نفوذی دارن. الکس کلافه دستی به موهاش کشید، محسن تکسرفهای کرد و با ناراحتی رو به من گفت: - اتفاقی هست که افتاده، توی این شرایط بهتره دنبال راه چارهای باشیم تا اینکه بیافتیم به جون هم دیگه. الکس با صدایی لرزون خطاب به محسن گفت: - حق با شهابه پدر، من نباید ملیکا رو وادار به قتل علی براتی میکردم. مادرم که روی صندلی پشت میز کار الکس نشسته بود، نگاهش رو از لپتاپ گرفت و به الکس نگاه کرد، با لحنی قاطع گفت: - هرکسی توی دنیا نقطه ضعفی داره و همین باعث شکستشون میشه، پس ماهم بهتره بگردیم ببینیم چی باعث میشه امیر براتی ضعیف بشه. الکس با ناامیدی گفت: - من بارها و بارها در مورد علی براتی تحقیق کرده بودم و اصلا متوجهی اینکه یک برادر دوقلو داره نشده بودم، متاسفانه باند عربها رو من دست کم گرفته بودم، اما الان نباید اونها رو ضعیف بشماریم. خواستم حرفی بزنم ولی درد سرم اجازهی این کار رو بهم نداد، چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم این درد لعنتی بدجوری داشت من رو ضعیف و ناتوان میکرد؛ حالم که یکم بهتر شد رو به مادرم کردم و گفتم: - تو و آنجلا بهتره تمام سعیتون رو بکنید که اجازه اینکه اون گوشی و دمدستگاه ما رو هک کنه نداشته باشه، بهترین کار توی این شرایط این هستش که قبل از این که بهمون حمله بشه، ما زودتر حمله کنیم. به الکس نگاهی کردم، خشم و نفرت توی چشمهای الکس داشت فریاد میکشید، با همون لحن همیشهگی گفت: - حق با شهابه قبل از اینکه اون مارو قافلگیر کنه ما اون رو سوپرایز میکنیم. مادرم از روی صندلی بلند شد و خیلی مسمم رو به من و الکس گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با هر کلمهای که شهاب بر لب میآورد، روحم بیشتر از قبل پارهپاره میشد، قلبم از غم این نامردی روزگار بدجوری رنجیده شده بود، دستم رو به نرمی از دست تنومند شهاب در آوردم و گونهش رو آروم نوازش کردم، با آخرین تلاشی که برای نلرزیدن تن صدام داشتم گفتم: - من قربون اون چشمهات برم که تمام دین و دنیای منه، لازم نیست که نگران باشی، حاضرم قسم بخورم هر کسی که بوده تنها خواستهش این هست که شما رو دستپاچه کنه. مکثی کردم و دوباره گفتم: - بیشتر از هر چیزی توی دنیا به تو و الکس اعتماد دارم و مطمئن هستم که هرکسی که پشت این قضیه باشه رو پیدا میکنید و حسابش رو کف دستهاش میزارید. شهاب دستم رو که روی گونههاش بود توی دستش گرفت و بوسهای به پشت دستم زد، تمام بدنم گر گرفت، لبخندی روی لبم اومد با لحن ملایمتری گفتم: - تو اصیلترین حسی هستی که من میتونستم توی این جهان پیدا کنم، تو واقعی ترین چشمهی عشق جوشان منی. شهاب چشمهاش رو بست و لبخند مهربونی روی لبهاش اومد، زیرلب آروم گفت: - نیمهی روحم، دوستت دارم. - امنترین پناه قلب خستهم، من هم دوستت دارم. چشمهاش رو باز کرد و با حالتی خاص و خمار بهم نگاه کرد، قلبم از این طرز نگاهش فرو ریخت، گیج و مهبوت نگاه زیباش شده بودم، اسیر این دو گوی چشم طوفانزدهش بودم؛ در اتاق با شدت باز شد و آنجلا با عجله وارد اتاق شد، من و شهاب با حیرت به آنجلا نگاه کردیم، نگاه حیرتزدهمون رو که دید کمی دستپاچه شد و با شرمندگی گفت: - امم، معذرت میخوام بیهوا وارد اتاق شدم. شهاب زودتر از من جواب داد. - اشکالی نداره، ببینم چیزی متوجه شدین؟ آنجلا با یادآوری موضوعی که بابتش با عجله به اتاق اومده بود خیلی سریع گفت: - مادرت همین چند دقیقه پیش تونست ردی از سیگنالها پیدا کنه. شهاب با عجله از روی تخت بلند شد و بدون اینکه منتظر حرف دیگهای از جانب آنجلا باشه از اتاق بیرون رفت، نگاه معناداری به آنجلا انداختم که لبخند مهربونی زد و گفت: - تو بهتره که یکم استراحت کنی دخترم، معلومه که یکم خسته هستی. سعی کردم که لحنم کنایهآمیز نباشه ولی زیاد در این مورد موفق نبودم. - تو اتاق بمونم که هر اتفاقی افتاد از من مخفی کنید؟ نفس عمیقی کشید و با نگاهی مهربون به سمتم اومد، کنارم روی تخت نشست و دستم رو توی دستش گرفت، با لحنی مادرانه گفت: - دخترم باور کن همهی ما فقط به فکر سلامتی تو هستیم. پوفی کردم و لبخند شرمساری زدم، نگاهم رو ازش دزدیدم و با لحتی آرومتر گفتم: - معذرت میخوام، راستش من فقط یکم گیج شدم. - اشکالی نداره عزیزم، هرکسی هم جای تو بود از پا در میاومد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- نمیشه اسمش رو خوب گذاشت. الکس و شهاب به هم دیگه نگاهی معنیدار انداختن، دیگه داشتم از این کنجکاوی خیلی کلافه میشدم، نیمه نشسته شدم و تکیه دادم به پشتیه تخت، با لحنی تهدیدآمیز به هردوشون گفتم: - چی رو از من مخفی میکنید؟ شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس کمی مکث کرد و گفت: - خوب راستش من راظی به گفتن نیستم، پدرت اصرار کرد که توهم حق داری که بدونی و اینم تذکر داد که تو تا سر از این موضوع در نیاری ول کن ماجرا نیستی، پس بهتره ما خودمون قبلش همهچیز رو بگیم. - خوب میشنوم. هر کلمهای که الکس از دهنش بیرون میاومد قلبم کندتر از قبل میزد، در تمام مدتی که الکس داشت صحبت میکرد شهاب با عصبانیت فقط به ملافهی تخت زل زده بود و چیزی نمیگفت؛ سعیم رو کردم که صدام نلرزه، با آرامش مصنوعی گفتم: - هرکسی که هست فقط خواسته که هردوی شمارو عصبی کنه همین وگرنه هیچ غلطی هم نمیتونه که انجام بده. شهاب پوزخندی زد و با عصبانیت بهم نگاه انداخت. - این یارو ایقدر قویه که نه آنجلا و نه مادرم هنوز نتونستن از صبح هیچ ردی ازش پیدا کنند، پس نباید که دست کم بگیرمش. نفس عمیقی کشیدم و با آرامشی که نمیدونم از کجا اومده بود گفتم: - ببینید با هردوی شما هستم، من همین الان هم پام لب گوره، پس هیچ ترسی از مرگ و مردن توی وجودم نیست. شهاب نزاشت که ادامهی حرفم رو بزنم، با بغض فریاد زد. - خواهش میکنم هیچی نگو، وگرنه قول نمیدم که همه رو باهم به آتیش نکشم. الکس آهی کشید و با چشمهای پر از غم بهم نگاه کرد، با لحنی مملو از قصه گفت: - ببین کوچولو خوب گوشهاتو باز کن، تو قرار نیست که زبونم لال بمیری، شیرفهم شد؟ قطرهی اشکی از چشمم پایین چکید، حرفی برای گفتن نداشتم، یا چرا شاید داشتم اماّ اونقدری حرفهای توی دلم آغشته به غم بود که نمیشد به زبون بیارم، شهاب رو به الکس گفت: - میشه مارو تنها بزاری. الکس بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، شهاب بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت و گذاشت روی قلبش، چشمهاش اون چشمهای لعنتیش که تمام زندگیم بود پر از اشک شده بودن، با صدایی دورگه گفت: - تو پناه روح رنج دیدهی منی، تو امنترین کنج بهشت خدای منی. دستم رو محکم فشار داد به قفسهی سینهش و ادامه داد. - این قلب لعنتی رو میبینی، میتونی ظربانشو حس کنی، تکتک این ظربان ها فقط به عشق توهه که میزنه، هرنفسم که توی ریههام میره و میاد فقط به خاطر نفس کشیدنهای توهه، از نظرت تویی وجود نداشته باشه، شهابی هست؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب از حرفی که زدم قانعه نشده بود، از روی مبل بلند شد و گفت: - منم زیاد حوصلهی دیدن فوتبال رو ندارم، بهتره باهات بیام گنجینهم. از پنهانکاریشون با الکس بدجوری حرصم گرفته بود، باید بهشون ثابت بشه که من احمق نیستم، برای همین با سردترین حالت ممکن گفتم: - میخوام تنها باشم، بهتره توهم همینجا بمونی و فوتبال رو تماشا کنی. روم رو ازش گرفتم و خیلی سریع از نشیمن بیرون رفتم و به سمت اتاقم با قدمهای لرزون پیش رفتم، داخل اتاقم شدم و قرصهام رو با دستهای لرزون برداشتم و یکم برای خودم آب ریختم، قرصهارو خوردم و چند جرعه آب خوردم، با هر نفسی که میکشیدم تیر وحشتناکی بین قفسهی سینهم و کتف چپم میکشید، از درد چشمهام رو بستم و قطرهی اشکی روی گونههام اومد، برای رفتاری که با شهاب چنددقیقه پیش داشتم عذابوجدان وحشتناکی تمام سلولهای بدنم رو در بر گرفته بود، الان که فکر میکنم کارم خیلی بچهگانه بود ولی خوب این هم میدونم که هرچی که هست همهشون در جریان هستن غیر از من این رو مطمئنم؛ به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم تا شاید یکم از درد طاقتفرسام کمتر بشه، چشمهام رو بستم ولی دردم آرومتر که نشد هیچ بدتر از قبل شد، خدای بزرگ قسمت میدم همین چندروز رو من زنده باشم، شهابم رو با الکس توی لباس دامادی ببینم، بعدش خواستی من رو ببری هیچ شکایتی ندارم فقط قبل از مرگم یک رویا دارم اون هم اینکه با شهابم اینبار به طور واقعی ازدواج بکنم، روحم، تکتک سلولهای بدنم باهاش هم پیمان بشند. در اتاق به آرومی باز شد، لای پلکم رو کمی باز کردم که قامت الکس رو به همراه شهاب دیدم، الکس با شیطنت گفت: - میدونم بیداری وروجک. نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم، چشمهام رو کامل باز کردم و گفتم: - چیزی شده، نباید الان درحال تماشای فوتبال باشید؟ شهاب لبخند غمگینی زد و اومد پایین تختم نشست، الکس هم روی صندلی که یکم اونور تر تخت بود نشست و چشمهاش رو تنگ کرد و با سوءظن به شهاب نگاه کرد و گفت: - به خدا ملیکا قبلاً اصلاً اینقدر لوس نبود، همهی اینها زیر سر توهه که همش ناز به دوردونهش میزاری. شهاب به الکس اعتنایی نکرد و با همون حالتی داشت نگاهم میکرد که خودش بهتر از من میدونست چه طوفانی توی قلبم به پا میکنه، آروم با ملایمت گفت: - رنگ توی صورتت نیست قربونت برم. مکث کرد ولی انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببینم نکنه باز قرصهاتو نخوردی؟ اولش خواستم یکم اذیتش کنم ولی دلم نیومد با مهربونی گفتم: - خوب راستش یادم رفته بود، اماّ وقتی اومدم به اتاق اولین کاری که کردم قرصهامو خوردم. الکس تکسرفهای کرد و گفت: - حالت چهطوره؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس لبخند مهربونی رو به فاطیما زد و گفت: - این نکته رو یادم نبود، آره جوجهکوچولو بهتره که بری استراحت کنی. فاطیما لبخندی زد و بدون حرفی از پشت میز بلند شد و از سالن غذاخوری بیرون رفت. *** روی مبل دونفرهای نشستم، بلافاصله شهاب اومد کنارم نشست و خم شد دم گوشم خیلی آروم گفت: - برای یک شرط بندی آمادهای ماهمن؟ لبخندی دندوننمایی زدم و گفتم: - معلومه که آمادهم، اماّ گفته باشم زیر قول و قرارت بزنی من میدونم با تو. شهاب قهقهای زد که الکس با جدیت رو به من گفت: - لازم نیست گول این شیطون رو بخوری، هیچ هم شرطبندیای در کار نیست گفته باشم. دافنه با تعجب به الکس نگاه کرد و گفت: - وا عزیزم، چیکار بهشون داری. الکس چشمغرهای به شهاب رفت و خیلی جدیتر از قبل گفت: - همین که گفتم. برعکس چیزی که فکر میکردم، شهاب سرش رو به علامت باشه تکون داد و لبخندی مختصر به من زد، خدایا من الان چی دیده بودم، شهاب به حرف الکس که سر موضوع خیلی بیخودی بود موافقت کرد، حتماً دارم خواب میبینم وگرنه عمراً همچین چیزی واقعیت داشته باشه، شهاب نگاهش رو از من دزدید و به صفحهی تلویزیون خیره شده بود، بزار ببینم حاضرم قسم بخورم الکس فقط به یک دلیل این کار رو منع کرد و شهاب هم همین موضوع رو متوجه شد و موافقت کرد، الکس فهمید که من اونقدرها هم سادهلوح نبودم که به همین سادگی از کنار قضیهی ایمیل بگذرم و صددرصد بازهم پیگیر این موضوع میشم و به سادگی میشد حدص زد که شرط من برای برد و باخت چیه, از قبل هم بیشتر مطمعن شدم که این ایمیل هرچی که هست خیلی مهمتر از اونی هست که فکرشو میکردم؛ تمام بدنم گر گرفت و پشتسرم نبض میزد، درد آشنایی توی قفسهی سینهم پیچید که یادآور این بود که باز یادم رفته بود قرصهام رو بخورم، نفس عمیقی کشیدم. خدایا اونقدر عمیق توی فکر بودم که اصلاً متوجه نشده بودم بازی خیلی وقته شروع شده، از علاقهای که به دیدن فوتبال داشتم گذشتم و از روی مبل بلند شدم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت: - حالت خوبه؟ سعی کردم که لبخندی بزنم تا شهاب خیالش راحت بشه اماّ درد طاقتم رو بریده بود، به صدایی که بزور در میاومد گفتم: - آره فقط یکم خستهم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** صندلی میز ناهارخوری رو عقب کشیدم و نشستم، شهاب داشت با کنجکاوی بهم نگاه میکرد، سوالی بهش نگاه انداختم که لبخند دندوننمایی زد و خیلی آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت: - میشه مدل لباس که انتخاب کردی بهم نشون بدی، البته توی تنت. با بدجنسی لبخندی زدم و گفتم: - متاسفم عزیزم، آنجلاجون همهمون رو تهدید کرده و گفته که حق نداریم تا روز مجلس عقد تنمون کنیم چون شگون نداره. شهاب خندهی ریزی کرد و نگاهش رو از من گرفت و به بشقاب غذاش نگاه کرد، زیرلب گفت: - تا اون روز من هزاربار میمیرم. روم رو ازش گرفتم، خودم بهتر میدونستم که نمیتونم جلوی این نگاههای مظلومانش طاقت بیارم؛ برای خودم کمی برنج ریختم و چندتکه کباب تابهای گذاشتم، ناهار توی سکوت خورده شد، پدرم با شوق گفت: - تا نیمساعت دیگه بازی استقلال و پرسپولیس شروع میشه، بهتره بعد از ناهار مسابقه رو همگی تماشا کنیم. الکس رو به دافنه چشکمی زد و گفت: - آره پیشنهاد خوبیه، مگه نه دافنه؟ دافنه پشت چشمی نازک کرد و گفت: - از الان بگم، استقلال برنده میشه مطمئنم. شهاب قهقهای زد و گفت: - اگه تو خوابت بیاد که استقلال برنده میشه. فاطیما پوزخندی زد و رو به شهاب و دافنه گفت: - واقعاً هیچ وقت درک نکردم، چرا طرفدارهای این دو تیم آنقدر تعصب دارن و حرص میخورن، در اصل این که خود بازیکنها باهم رابطهی صمیمانه دارن و هیچ مشکلی باهم برای برد و باخت ندارن. لبخندی زدم و رو به فاطیما گفتم: - ببین عزیزم بزار من بهت بگم، این وسط نه واسه برنده شدن، بلکه بحث مرگ و زندگی طرفدارها وسطه، در این حد تعصب دارن روی تیم مورد علاقهشون. فاطیما لبخند خستهای زد و گفت: - من یکی که حوصلهم با دیدن فوتبال حسابی سر میره، من قبل از شروع بازی میرم استراحت کنم، امروز یکم خسته شدم. الکس با تعجب گفت: - یعنی باور کنم تو وروجک خسته هم میشی؟ آنجلا رو به الکس با خنده گفت: - طفلکی باردارهها پسرم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب نفس راحتی کشید و لبخند پیروزمندانهای رو به فاطیما زد، از دیدن چهرهی فاطیما که داشت از حرص میترکید لبخند محوی اومد روی لبم، اماّ بلافاصله با سوالی که ملیکا پرسید لبخند از روی لبم خشک شد. - حالا متنهای این ایمیل چی بوده؟ نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به چشمهاش شهاب نگاه کردم، به صورت خیلی نامحسوس ابروش رو بالا انداخت و اشاره کرد که حقیقت رو نگو، پدرم که خیلی زود متوجهی این موضوع شد رو به ملیکا گفت: - دخترم بهتره که الان نزدیک جشن عقد هست شما خانومها خودتون رو وارد این قضیه نکنید و وقتتون بزارید برای مدل لباس، هرچی باشه قراره همهتون عروس بشید و بهتره برای خریدن لباس باهم رقابت کنید. با حرفی که پدر زد خداروشکر ملیکا کلاً بیخیال سوال شد و خندهی ریزی کرد، میل به هیچچیز نداشتم اماّ چند قاشق حلیم برای خودم کشیدم و شروع کردم به خوردن. *** ملیکا آنجلا با چندتا مزون تماس گرفت و ازشون خواست که بهترین لباس مجلسیهایی که توی مزونشون دارن به عمارت بیان؛ بعد از خوردن صبحانه پدرم به همراه شهاب و الکس به اتاق مخفی رفتن و گفتن که چندتایی کار دارن که باید انجام بدن، اماّ برعکس اونها که گمان میکردن من برای فهمیدن اینکه متن ایمیل چی بوده بیخیال شدم سخت در اشتباه بودن فعلاً زمان مناسبی نبود که بتونم از زیر زبونشون بیرون بکشم. اولین مزونی که اومد زیاد باب سلیقهی من نبود چون تمام مدلهایی که آورده بود زیادی از حد شلوغ و سنگدوزی شده بودن، اماّ برخلاف من دافنه از یکی از لباسها خوشش اومد و پرو کرد، توی تنش واقعاً فوقالعاده بود، یک لباس ماکسی نقرهای تمام سنگدوزی شده که آتستینهای کلوش داشت و کاملاً پوشیده بود ولی یقهی لباس مدل خشتی بود و جذابیت لباسش رو چندین برابر میکرد؛ دافنه دوست داشت نظر الکس رو برای لباس بدونه اماّ آنجلا مخالفت کرد و گفت شگون نیست که داماد قبل از مجلس ببینه؛ دومین مزون اومد که رز لباس حریر آبی دقیقاً همرنگ چشمهاش انتخاب کرد، لباس خیلی سادهای بود و چندتا پلیسه روی کمر لباس خورده بود، آنجلا هم مثل مدل لباس رز انتخاب کرد اماّ به رنگ یاسی، فقط من و فاطیما مونده بودیم؛ سومین مزون اومد، فاطیما لباسی انتخاب کرد که شبیه به لباس دافنه بود با این تفاوت که رنگ لباس طلایی مشکی بود، هنوز چیزی چشمم رو نگرفته بود و داشتم با دودلی به لباسها نگاه میکردم، که چشمم به یکی از مدلهای عبای ثوب خورد، با خوشحالی لباس رو برداشتم و دقیق نگاهی بهش انداختم، بالا تنهی لباس به صورت خیلی منظم و ساده سنگدوزیهای ظریفی شده بود و سر آستینهاشم به همون صورت بود، نظر بقیه رو خواستم که همهشون با خوشحالی احضار نظر کردن و گفتن که خیلی خوشگله. واقعاً بابت اینکه کلی راه نرفتیم و پاساژهارو زیرورو نکردیم مدیون آنجلا بودم و خداروشکر هرکسی که بود با این ایمیل مارو از یک راه رفتن طاقتفرسا نجات داده بود، آنجلا لبخندی زد و رو به جمع گفت: - مبارک همهگیتون باشه عزیزانم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** «الکس» برای بار هزارمین بار ایمیلی که واسم به صورت ناشناس اومده بود خوندم و هربار از دفعهی قبل بیشتر عصبانی شدم. « بهجای تو بودم بیشتر به اون خواهر گندزادهم نگاه میکردم» نفس عمیقی کشیدم تا یکم بتونم روی اعصابم مسلط باشم، یک ساعتی میشد که به مادرم خبر داده بودم و بهش سپردم تا ردی از این ایمیل بگیره و هنوز خبری ازش نشده بود، باید با دخترا صحبت بکنم و بگم امروز به هیچوجه از عمارت برای خرید بیرون نرن، کلافه به ساعت توی دستم نگاه انداختم، هنوز ساعت هشتنیم بود و از این بدتر میترسم پای امیربراتی وسط باشه و هنوز تشنهی انتقام خون برادرش چشمهاشو کور کرده باشه، هرلحظه هم خودم رو برای کارهای که ملیکا رو مجبور کردم که انجام بده لعنت کنم کمه، خدایا کم آوردم واقعاً به معنای کامل دیگه نمیکشم، از ترس اینکه با کارهایی که خودم انجام دادم پای ملیکا رو وسط کشیدم قلبم از ترس به کندی میزنه؛ به در اتاق چندتا تقه خورد و دافنه با لبخند و ظاهری آراسته اومد داخل اتاق، لبخندی مختصر زدم و گفتم: - صبح بخیر عزیزم. دافنه اومد کنارم و دستش رو فرو کرد توی موهام، با مهربونی گفت: - صبحتوهم بخیر عزیزم، دیدم توی اتاقت نیستی حدس زدم شاید اومدی اتاق کارت. - یک چندتایی کار داشتم باید حل میکردم عزیزجان. - صبحانه آمادهست، همه تقریباً اومدن، بهتره توهم بیای اول صبحانه بخوری و بعدش به بقیهی کارهات رسیدگی کنی. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو گذاشتم روی گودیه کمر دافنه، با عشق نگاهی به چهرهی جذابش انداختم و مهربون گفتم: - هرچی خانوم کوچیک بگه. دافنه خندهی کوتاهی کرد، باهم از اتاق کار بیرون اومدیم و به سمت سالن غذاخوری رفتیم؛ نگاهی گذرا به میز انداختم، همه اومده بودن و بهترین موقعه بود تا به خانومها بگم بهتره برای خرید بیرون نرن، شهاب با دیدنم لبخند خستهای زد و رو به من گفت: - هیچ وقت اندازهی الان از دیدنت خوشحال نشده بودم، لطفاً بیا و خانوم ها رو قانع کن که بهتره برای خرید بیرون نرن. یکتای ابروم بالا رفت، اشتباه نکنم برای شهاب هم ایمیلی مشابه به ایمیل من ارسال شده، یک صندلی برای خودم بیرون کشیدم و نشستم، با قاطعیت گفتم: - حق با شهابه، هیچکدومتون اجازهی اینکه فعلاً از عمارت بیرون برید رو ندارید. فاطیما با لجبازی گفت: - آخه چرا، لطفاً یک دلیل قانعه کننده بیارید. مادرم لبخند آرومی زد و گفت: - برای شهاب و الکس یک ایمیل با متنهای مختلف ارسال شده، به صورت خیلی واضح تهدید کردند و مشکل الان اینجاست که ما هنوز هیچ ردی از سیگنال اون شخصی که این ایمیل رو فرستاده پیدا نکردیم؛ من چندتایی آشنا دارم توی مزونهای مختلف باهاشون صحبت میکنم و میگم که به عمارت بیان و بهترین مدلهاشون هم بیارند. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با بدنی کوفته نشستم و به چهرهی سرحال و زیبای مادرم نگاه کردم، سرم رو تکونی دادم و زیرلب گفتم: - خوبه، زمانش مناسبه. مادرم برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود، با کنجکاوی بهش نگاه کردم و گفتم: - چیزی میخوای بگی مادر؟ ترس رو به خوبی میشد توی چشمهاش دید، نگاهش رو از توی چشمهام دزدید، کمی مکث کرد و گفت: - یک ایمیل ناشناس واست اومده، اما خواهش میکنم دیونه بازی از خودت در نیار. خندهی عصبیای کردم و کلافه دستی به موهام کشیدم، با صدای نسبتاً بلندی گفتم: - ببینم شما همهتون دست جمعی دست به یکی کردین کلاً با عصاب و روان من بازی کنید. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم. - ببینم، شماها چهتون شده ها؛ چرا جوری رفتار میکنید انگار من یک دیونهی زنجیری هستم؟ مادر با نگرانی بهم نگاه میکرد، با عجله و لحنی مهربون گفت: - مادر به فدای چشمهای قشنگت، ما فقط نگران حالت هستیم همین، از یکطرف دیگه باید حال ملیکا رو هم مدنظر داشته باشیم. پوزخندی زدم و گفتم: - باشه، من قانع شدم حق با شماست؛ بگو ببینم حالا این ایمیل چی هست؟ - در چشمهای یارت نگاهی دلپذیر بیانداز، که شاید این آخرین نگاههای هردو قاتل باشد. قهقهای زدم که از هزاران فریاد بدتر و تلختر بود، با عصبانیت غریدم. - ببین مادر، خودت شاهدی که من کاری به کار کسی ندارم، خودشون تنشون مردن میخواد؛ بگو ببینم ردی از این ایمیل پیدا کردی از کجا و کی فرستاده؟ - هرکی که بوده به خوبی میدونسته که من هکر هستم و به خوبی هواسش رو جمع کرده، متاسفانه هیچ ردی از خودش به جا نزاشته؛ اماّ باز با آنجلا صحبت میکنم شاید بتونیم باهم یک چیزهایی پیدا کنیم. - ببین مادر شده تمام روز که هیچ، تمام هفته رو وقت پیدا کردن اون شخص بکن، هیچ خوشم نمیاد یک نفر بیاد واسه خودش یک پیامک بفرسته و فکر کنه قسر در رفته. مادر سرش رو به نشانهی باشه تکون داد؛ از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حمام، قبل از اینکه برم توی حمام برگشتم و رو به مادرم گفتم: - من بهتره برم یک دوش بگریم تا شاید یکم از سردردم و بدن دردم کمتر بشه. مادر از روی تخت بلند شد و همونجور که داشت میرفت سمت در گفت: - باشه عزیزم، سر میز صبحانه میبینمت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب با وحشت بهم خیره شد، با لحنی ترسیده و شمرده شمرده گفت: - تو میخوای من رو بکشی، قسم میخورم از این که من رو عذاب میدی لذت کاملی رو میبری. لبخندی دندوننما زدم و با لجبازی گفتم: - ممنون که آوردیشون بیزحمت بزارشون روی میزعسلی، دیروقته خوابم داره میخوام که بخوابم. شهاب دندون قروچهای کرد و قرصهارو گذاشت روی میزعسلی، دونه دونه هر قرصی رو که قرار بود شبها بخورم ار توی جلد در آورد و با لیوان آبی که روی همون میز عسلی بود اومد کنار تختم و نشست، با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: - من قربون چشمهای خوشگلت برم عزیزجان، پاشو قرصهاتو بخور. پوفی کردم و نشستم، قرصهارو از شهاب گرفتم و با چندجرعه آب خوردم، زیرلب تشکری کردم که شهاب گفت: - نمیخواستم که ناراحتت کنم، اماّ این رو توهم درک کن که من نمیتونم وجود دائمی کمال رو توی زندگی مون تحمل کنم. لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم: - میتونم حسی رو که داری درک کنم ولی این رو بدون من یک تار موی تورو با دنیا که هیچ با بهشت هم عوض نمیکنم شیرمردم. خم شد و بوسهای به پیشانیم زد، با عشق بهم نگاه کرد و گفت: - دوستت دارم تک ستارهی آسمونم، بهتره من دیگه برم و توهم استراحت کنی، از قراره معلوم قراره فردا همراه خانومها برای رزرو آرایشگاه و اینجور چیزها بیرون بری و نیاز به استراحت داری. - وای آره شهاب خوب شد گفتی، فردا فاطیما فکر نکنم به این راحتیها دست از سر همهمون برداره. *** شهاب با صدای مادرم که اسمم رو صدا میزد از خواب بیدار شدم، از شدت سر درد اخمهام توی هم دیگه رفت، با صدایی که به زور در میاومد گفتم: - کلهی سحر چی شده مامان؟ مادرم دستهاش رو بالا آورد و موهام رو نوازش کرد، با مهربونی گفت: - اولاً که صبحت بخیر، دومن از کی تو تا این وقت روز میخوابی؟ - مگه ساعت چنده؟ - هفتنیم. لبخند حرصیای زدم و زیرلب غریدم. - مامان شوخیت گرفته، مگه میخوام برم کلهپزی، فکر کنم هنوز تنظیم بدنت با ویستیر هماهنگی داره و به اینجا عادت نکردی. - پاشو ببینم، به جای اینکه انقدر قرقر کنی بهتره بلند بشی که کلی کار ریخته روی سرمون، با رئیس جدید گروه دال صحبت کردم و گفتم محمولهرو واسشون جور میکنیم، اماّ باید صبر کنن تا ماه آینده. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از اینکه داشت بیانصافی میکرد و به نادرست قضاوت میکرد قلبم به درد اومد، با حرص گفتم: - تو حق نداری راجع به کمال قضاوت کنی وقتی کل ندگیش رو ندیدی، روزهای سختش رو حس نکردی، از نزدیک شاهد رنجهایی که میکشه نبودی، ازت خواهشمیکنم که کاری نکن که تا عمر دارم نتونم ببخشمت. شهاب با تعجب و حیرت بهم نگاه میکرد، چندباری اومد که چیزی بگه اماّ پشیمون میشد، بعد از مکث نسبتاً طولانی گفت: - باورم نمیشه اینطور داری طرفداری کسی رو میکنی که تورو از چشم همهی خانوادت دور کرد و اونهارو عذاب داد. - من هیچ کاری که کمال در گذشته در حق همهی شما کرده ندارم، فقط دارم بهت هشدارهای لازم رو میدم و ازت خواهش کردم که کاری بر ضد کمال انجام نده همین. پوزخند تلخی نشست کنج لبش، با لحنی گزنده و تلخ گفت: - بله حق با شماست ملیکا خانوم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و ادامه داد. - دیر وقته بهتره که بری استراحت کنی. از لحن سردش تمام بدنم گر گرفت، بغض راه گلوم رو بست اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، با حالت قهرآمیزی از روی تخت بلند شدم و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم، در اتاق خودم رو باز کردم و رفتم داخل، باورم نمیشه شهاب انتقام و نفرتی که از کمال داره چشمش رو کور کرده و هیچجوره نمیخواد کوتاه بیاد و مثل بچهها داره لجبازی میکنه، پوفی کردم و روی تخت دراز کشیدم، خواب به کلی از سرم پریده بود، به جای اون سردرد بدی توی سمت راست سرم گرفت، اه لعنتی اصلاً یادم رفته بود که قرصهام رو بخورم، با بدنی سست از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت میزعسلی، در کشو رو باز کردم که دیدم قرصهام توی کشو نیست، ضربهی آرومی به سرم زدم و زیرلب گفتم: - خدای من، اشتباه نکنم توی آشپزخونه جا گذاشتمشون. شونهم رو بیخیال بالا انداختم و خودم رو پرت کردم روی تخت، بیخیالش یک امشب رو نخورم فکر نکنم اتفاق بدی واسم بیافته، خمیازهای کشیدم و چشمهام رو بستم، هرچی که تلاش کردم تا فکرهای مختلف رو رو از سرم بیرون کنم به هیچ نتیجهای نرسیدم و نچنچی زیرلب کردم؛ شهاب داشت بیخود نسبت به کمال واکنش منفی نشون میداد و ناراحتیای که توی چشمهای لعنتیش بود بدجور داشت روی اعصابم میرفت، زیرلب با خودم زمزمه کردم. - من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اماّ؛ دانم این چشم همان قاتل دلخواه منست.. . در اتاق به آرومی باز شد، شهاب به آرومی اومد توی اتاق، قرصهام توی دستش بود؛ لبخندی غمگینی زدم، شهاب که متوجه شد من خواب نیستم با لحنی آروم گفت: - قرصهاتو توی آشپزخونه گذاشته بودی، رفته بودک که آب بخورم متوجهشون شدم گفتم بهتره واست بیارم. با بیحالی گفتم: - آره میدونم، حتی الان میخواستم بخورم ولی وقتی فهمیدم توی اتاق نیست بیخیالشون شدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب هیچ کنترلی روی رفتارش نداشت و شک ندارم هیچ هم دلش نمیخواد که به من قول الکی برای عصبانی نشدن بده، با لحنی که از عصبانیت میلرزید گفت: - همش چندساعت هم نیست که بهم قول دادی با این مردک صحبت نکنی. نزاشتم زود قضاوت کنه و هرچیزی که دوست داره بگه، با عجله و کمی ناراحت گفتم: - چرا نمیزاری واست توضیح بدم. شهاب چندباری پلک زد و نفس عمیقی کشید، زیرلب با صدایی دورگه گفت: - فقط خدا کنه توضیحت قانع کننده باشه وگرنه مجبورم میکنی توی اتاقت زندانیت کنم و گوشیتو هم ازت بگیرم. از حرفی که شهاب زد لبخند دندوننمایی زدم، خوب میدونستم دلش نمیاد که اینکار رو انجام بده، مگر اینکه الکس رو بر ضد من پر کنه. - من خواب بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناس بود برای همین نمیدونستم که کماله. مجبور بودم کمی اوایلش رو دروغ بگم و انکار کنم که ندونسته جواب تلفن کمال رو دادم، با تمام قدرتی که داشتم مو به مو حرفهایی که بین من و کمال زده شده بود رو صادقانه تعریف کردم؛ شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت: - من بارها میگم این پسره خودش تنش میخاره اماّ همهتون دست به یکی کردین که پشت این شیطان در بیاین. لبخندی بیجون اومد روی لبم، با مهربونی گفتم: - لازم نیست خودت رو عصبانی کنی شیرمردم، ما نزدیک به جشن عقدمون هست و لزومی نداره بیخود وارد یک جنگ بیحوده بشیم. شهاب نگاهش رو ازم دزدید و پوخندی زد، با بدجنسی گفت: - پس حق با من بود، کمال توی گذشتهش خیلی گند بالا آورده بود و از اینکه من و الکس متوجه بشیم حسابی ترسیده، اماّ چیزی رو که نباید میفهمیدیم رو متاسفانه من فهمیدم. با کنجکاوی گفتم: - و اون چیز چیه؟ شهاب نگاهش رو به چشمهام دوخت و با لبخند بدجنسی گفت: - آقا کمال پدر خودش رو به بدترین نحو توی سن بیستسالگی به قتل رسونده. از شنیدن حرف شهاب، گوشهام داغ شدن، هضم حرفی که داشت میزد سختتر از هرچیزی بود، با ناباوری گفتم: - داری باهام شوخی میکنی دیگه؟ انگار که موتجهی حیرت و حال خرابم شد چون از لبخند بدجنس روی لبش دیگه خبری نبود، بهجاش با نگرانی بهم نگاه میکرد، با لحنی ملایمتر گفت: - نه عزیزم شوخی کجا بود، اونطور که من متوجه شدم از کودکیش رابطهی خوبی با پدرش نداشته و شاهد دعواهای پدرش با مادرش بوده، اماّ تمام اینها دلیل نمیشه که اون کثافت پدر خودش رو به قتل برسونه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
گوشیرو قطع کردم و دوباره گذاشتمش روی همون میزی که قبلاً بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم دراز کشیدم و پتوم رو تا زیر گلوم بالا کشیدم؛ هم الکس و هم شهاب به تنهایی قدرتهای زیادی داشتن و الان خطرناکتر هم شدن چون باهم کار میکنن، از یک طرف دیگه هرچی که هست معلومه خیلی مسئلهی مهمیه و اگر اشتباه نکنم این دونفر خیلی به این موضوع نزدیک شده بودن، در رابطه با تماسم با کمال استرس کل وجودم رو درون خودش گرفت، آنجلا و رز هکرهای خیلی قوی و باهوشی هستند و اگر الان متوجهی تماس من و کمال شده باشند هیچ شکی نیست که به اون دوتا عجوزه خبر ندن، با عجله از روی تخت بلند شدم و از توی اتاق بیرون رفتم، قبل از این که دوباره زودتر از این که من خودم بهشون بگم متوجه بشند، بهتره که از زبون خودم بفهمند، چندتقه به در اتاق شهاب زدم و در رو آروم باز کردم، چراغ اتاق روشن بود ولی شهاب توی اتاق نبود، یکتای ابروم بالا رفت، به احتمال زیاد رفته پیش الکس و دارن درمورد چیزی صحبت میکنند، رفتم توی اتاق و در اتاق رو بستم؛ روی تخت نشستم دیر یا زود برمیگیرده و راجبه تماسم با کمال باهاش صحبت میکنم، سرم یکم سنگین شد، چشمهام میسوختن و دوست داشتن که کمی بسته باشند تا استراحت کنند، دراز کشیدم و چشمهام رو بستم، ملافهی روی تخت و پتو بوی عطر تن شهاب رو به خودش گرفته بود، ناخوآگاه لبخندی اومد روی لبم و نفس عمیقی کشیدم؛ بدنم بیحس شد و نفهمیدم کی به خواب ر فتم. با تکون خوردن آروم تخت از خواب بیدار شدم، شهاب روی تخت نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد، چشمهای بازم رو که دید لبخند زیبایی زد و گونهم رو نوازش کرد. - حالت خوبه عروسکم؛ اتفاقی افتاده که اومدی؟ پشت چشمی نازک کردم و با ناز گفتم: - مگه باید اتفاقی افتاده باشه تا بیام، شاید دلم هوات رو کرده باشه. شهاب خندهای کرد و گونهم رو کشید، با شیطنت گفت: - ای بلا، تو با خودت نمیگی با اینکارهات من رو دیونه میکنی کوچولو؟ چشمهای شهاب از حالت عادی یکم خمار شده بودن، زنگ خطر مغزم به صدا در اومد، با دستپاچگی بلند شدم و نشستم، لبخند هواس پرتی زدم و گفتم: - امم، میگم چیزه.. . خواستم درمورد یک موضوعی باهات صحبت کنم. شهاب که دستپاچگیمو دید قهقهای زد و گفت: - من قربون اون خجالت کشیدنت برم؛ خوب بگو ببینم در مورد چه موضوعی میخوای که صحبت کنی عزیزم. نفس عمیقی کشیدم تا از اضراب درونم که هر لحظه داشت بیشتر میشد کم بشه، دلم رو به دریا زدم و با مهربونی گفتم: - قسم بخور که عصبی نمیشی. لبخند روی لب شهاب از بین رفت، بهجاش اخم ریزی بین ابروهاش نشست و گفت: - با کمال صحبت کردی؟ دست شهاب رو توی دستهام گرفتم و مهربون گفتم: - گفتم قسم بخور. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- ببین عسلنباتم، التماست میکنم بزار من برات همهچی رو مو به مو تعریف کنم، بعدش تو هرچی که دوست داری به من بگو. - فقط عجله کن، هیچ دوست ندارم باز شهاب از دستم دلخور بشه. کمال کمی خوشحالتر شد و گفت: - وقتی متوجه شدم که شهاب و الکس دارن تمام گذشتهم رو مو به مو قرار هست بیرون بریزند خیلی عصبی شدم، بزار باهات صادق باشم من در گذشته مرتکب خیلی اشتباهات شدم و اگر تمام این کارهای من رو این دونفر میفهمیدن برام خیلی بد تموم میشد، اماّ باز قرار نبود که کاری به کارشون داشته باشم چون هیچجوره دلم نمیخواست که تورو ناراحت کنم، اماّ دقیقاً همون روزی که داشتم با تو صحبت میکردم متوجه شدم که تمام سیستمهای گوشیم و لپتابهام با قوی ترین سیگنالها هک شده، به راحتی میشد حدس زد این هکر فوقالعاده کسی نیست جزء مادر الکس آنجلا چلپی، طی یک تصمیم احمقانه با خودم گفتم که بزار یکم اینهارو دست به سر کنم و روی اعصابشون راه برم، برای همین خودم از قصد کاری کردم که آنجلا فکر کنه من قراره که تورو بدزدم و یک حملهی عصبی وارد به الکس و شهاب بکنم.. . یکم مکث کرد، سکوت من رو که دید نفس عمیقی کشید و ادامه داد. - قسم میخورم به تار موهات عسلنبات، من فقط داشتم وانمود میکردم که قراره تورو بدزدم؛ خواهشمیکنم من رو ببخش. از حالت خواهشی که توی صداش بود، دلم به رحم اومد اماّ این هم دلیل نمیشد که این دوتا عجوزه رو بندازه به جون من. - باشه اشکال نداره، گذشتهها توی همون گذشته بمونه ولی تو باید به یک سوال من جواب بدی. تک خندهای کرد و با ذوق گفت: - هرچی که باشه به روی چشم. - اون موضوعی که میترسی الکس و شهاب ازش سر در بیارن چیه؟ کمال بلافاصله با مهربونی گفت: - تو از من بخوام قلبم رو برات میزارم کف دستهام، اماّ این یکی رو ازم نخواه. یکتای ابروم بالا رفت، معلوم بود هرچیزی که هست اونقدری بزرگ و محرمانه هستش که کمال حتی از جونش براش مهمتره، با اینکه خیلی دلم میخواست از اینکار سر دربیارم، برخلاف میلم گفتم: - هرجور که خودت راحتی. با آسودهخاطر گفت: - ممنونم که درکم میکنی. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یکنیم شب بود و بیدلیل قلبم توی سینهم به تندی زد، با عجله و کمی ترس که سعی داشتم توی لحنم مخفیش کنم گفتم: - من باید دیگه خداحفظی کنم، از این که زنگ زدی و ثابت کردی بیگناهی ممنونم ازت چون باعث شد دیگه ازت کینهای نداشته باشم؛ اماّ ازت خواهشمیکنم همینجوری به من زنگ نزن شهاب متوجه بشه، اینبار من دیگه نمیتونم سامعهش کنم، هرموقعه وقت بشه خودم هر از گاهیی باهات تماس میگیرم. کمال آهی کشید و مختصر گفت: - از شنیدن صدات خوشحال شدم، منتظر تماست هستم عسلنبات. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا قشنگتر بتونم تصمیم بگیرم، با کمی مکث گفتم: - الان مشکل تو در این مورد چیه، جنسشو واسش بفرست قضیه رو تموم کن. - من به ملیکا قول دادم که.. . نزاشتم بقیهی حرفش رو بزنه، با لحنی که مملو از کمی خشم بود گفتم: - الان قضیه فرق میکنه شهاب، نزدیک به جشن عقدتون هست، نمیشه جنگ راه بیافته؛ از اون طرف ملیکا قرار نیست که بفهمه سریع حلش میکنیم. - حق باتوهه؛ اماّ من خودم این قضیه رو خاتمه میدم لازم نیست تو خودت رو وارد این قضیه کنی. با خونسردی گفتم: - هرجور که خودت بهتر صلاح میدونی ولی اگر نیاز به کمک داشتی بدون میتونی رو من حساب کنی. - ممنون. - راستی الان یک چیزی رو یادم اومد، قرار بود با دکتر مادر کمال صحبت کنی، چی شد، چیکار کردی؟ شهاب پوفی کرد و با حرص گفت: - وقتی هم تو و هم ملیکا موافق بودین که کاری به کارش نداشته باشم، من هم کلاً بیخیال این موضوع شدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: - لعنت بهش، اصلاً هر گندی که توی گذشته به زندگیش زده بره به جهنم، به هیچوجه دلم نمیخواد ملیکا رو ناراحت ببینم. *** ملیکا با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم، فضای اتاق هنوز تاریک بود و معلوم بود که هنوز روز نشده، کورمال کورمال گوشیم رو از میز بغل تخت برداشتم، با دیدن شمارهی ناشناس اونهم از خارج کشور زیاد تعجب نکردم، کسی غیر از کمال نمیتونه باشه، خواستم تماس رو ردی بزنم اماّ دودل بودم و از یک طرف خیلی دلم میخواست هرچی که به دهنم برسه رو بارش کنم، اماّ به شهاب قول داده بودم، برخلاف قولی که دادم گوشی رو جواب دادم و منتظر شدم تا اول اون صحبت کنه، صدای کمال که معلوم بود برای حرف زدن کمی دو به شک هست بلهخره پشت گوشی پیچید. - الو، ملیکا. با لحنی سرد و ناراحت گفتم: - با چه رویی با من تماس گرفتی؟ کمال با لحنی شرمنده خیلی سریع گفت: - خواهشمیکنم بزار برات توضیح میدم، اونطور که تو فکر میکنی نیست. - هر چیزی رو که باید میدونستم خیلی واضح آشکار هستش، لازم نیست برای کارت دنبال بهونه باشی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** حدوداً نیم ساعتی از رفتن پدرام میگذشت، از رفتار و کردارش معلوم بود که مرد متشخص و با ادبیه، از نگاههای زیرچشمیش به فاطیما و رنگ عوض کردنهاش قشنگ معلوم بود دیوانهوار عاشقشه، اماّ کار از محکم کاری عیب نمیکنه و بهتره که تحقیقات لازم رو هم انجام بدم؛ با صدای تقهای که به در اتاق خوابم خورد از فکر بیرون اومدم و خیلی سریع توی تختم نشستم و گفتم: - بیا داخل. در باز شد و شهاب با رنگ و روی پریده اومد داخل و در رو آروم بست، با جدیت نگاهی بهش انداختم و خیلی سریع گفتم: - این وقت شب، اتفاقی که نیافتاده؟ شهاب با لحنی آروم، لبخند کمجونی زد و گفت: - نگران نباش، چیزی نشده، فقط خواستم در مورد چندتا مسئله باهات صحبت کنم. دستم رو آوردم بالا و به صندلیه کنار تختم اشارهای کردم و گفتم: - باشه، بیا بشین. شهاب روی صندلی نشست، از چهرهش معلوم بود که کمی کلافهست. - از چندتا گروهی که باهاشون کار میکردم، فقط با گروه دال به مشکل خوردم، هیچجوره زیر بار نمیرن و فقط میگن که جنسشون رو میخوان. نیشخندی زدم و گفتم: - دقیقاً من هم به همین مشکل برخوردم، با گروه آلیدور، اماّ از شناختی که روی رئیس گروهشون دارم با پیشنهاد مبلغ دوبرابر قبول میکنه؛ اماّ من گروه دال رو هم به خوبی میشناسم اگر گفته که جنسم رو میخوام هیچجوره قرار نیست از حرفش برگرده. شهاب نفس عمیقی کشید و با تلخی گفت: - رئیس شون خیلی وقته که جایگزین شده، فکر نکنم دلت بخواد بدونی کیه. یکتای ابروم بالا رفت و کنجکاو گفتم: - شاید بتونم که یک حدسهای بزنم، چندتایی بودن که باهاش در رقابت شدید بودن. شهاب اینبار تکخندهای کرد و گفت: - اینجوری ها که تو فکر میکنی نیست، رئیس شون قبلاً محمد ببر بود که از این قرار معلوم که ببر فامیلیه مستعارش بوده و این اواخر مبتلا به سرطان خون میشه و یکماه پیش فوت میشه و جانشینش کسی نیست جزع برادر ناتنیش که از پدر باهم یکی هستن. - این برادرش کیه اون وقت؟ - امیر براتی، برادر دوقلوی علی براتی که دستور دادی ملیکا به قتلش برسونه. چشمهام از تعجب و خشم بزرگ شدن، از این بهتر نمیشد. - جنسی که قرار بوده واسش تهیه کنی چی بوده؟ - اسلحه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مادرم لبخندی زد و گفت: - نظرلطفت هست شیرمردم؛ راستی درمورد این پسره پدرام تحقیقهای لازم رو انجام دادی؟ - آره هم به شهاب سپردم و هم خودم به چندتایی گفتم که همه چیز رو در موردش تحقیق کنن. - کار خوبی کردی. *** اسماء با عجله اومد توی نشیمن و رو به من گفت: - قربان مهمونتون رسیدن. - راهنمایش کن به اینجا. اسماء زیرلب چشمی گفت و خیلی زود از نشین بیرون رفت، نگاهی زیرچشمی به فاطیما انداختم که داشت از استرس با انگشتهای دستش بازی میکرد؛ با صدای پدرام نگاهم رو از فاطیما گرفتم و به ورودی نشیمن انداختم، مرد قدبلند و درشت هیکلی بود، چهرهی مردونه و معمولیای داشت. - سلام به همهگی. همه زیرلب جواب سلام پدرام رو دادن، از روی مبل بلند شدم و با احترام گفتم: - سلام خوشاومدی. پدرام رو به روم ایستاد و باهم دیگه دست دادیم، به مبلها اشاره کردم و گفتم: - لطفاً راحت باش. پدرام لبخندی زد و زیرلب تشکری کرد، به سمت پدرم و شهاب رفت که ایستاده بودند و منتظر بودن ازش استقبال کنند، پدرام اول به سمت پدر رفت و با همون لبخندش دستی به پدرم داد و گفت: - پدرام فاتحی هستم. پدرمم لبخندی زد و گفت: - خوشبختم، محسن پدر الکس هستم. پدرام خندهای کرد و گفت: - از شباهت زیادتون معلوم بود آقا محسن. پدرم لبخندی زد و چیزی نگفت، پدرام به سمت شهاب رفت و با شهاب دست داد، شهاب با لحنی آروم و خونسرد گفت: - شهاب سلطانی هستم، نامزد خواهر الکس. پدرام سرش رو تکون داد و لبخندی زد، فاطیما با قدمهای لرزون به سمت پدرام رفت، پدرام همین که فاطیما رو دید با عجله به سمتش رفت و اون رو توی آغوش کشید، زیر لب با مهربونی گفت: - دلم برات تنگ شده بود عمر من. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** الکس دافنه با ذوق رو بهم گفت: - الکس ببین چه ساعت قشنگی برات گرفتم. لبخندی اومد روی لبم، با مهربونی جعبهی ساعت رو از دست دافنه گرفتم و در جعبه رو باز کردم، ساعت رادو مدل سهموتوره بود، به دافنه نگاه کردم و گفتم: - دستت درد نکنه عزیزم. دافنه خواست حرفی بزنه که مادرم زودتر گفت: - الکس پسرم تا اومدن مهمونمون بهتره باهم صحبت کنیم. - باشه. از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق کار رفتم، مادرم هم بدون هیچ حرفی پشت سرم اومد، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، روی نزدیکترین مبل نشستم و به مادرم نگاه کردم، اومد رو به روم نشست و مقدمه گفت: - گروه آلیدور برات ایمیل فرستادن، قبول نکردن که مبلغشون بهشون برگرده، با تاکید ذکر کردن که فقط جنسشون رو میخوان. خودم از قبل برای همچین عکسالعملی آماده کرده بودم، با خونسردیه همیشگیم گفتم: - بهشون پیشنهاد دوبرابر شو بده و اینم تذکر بده که به هیچوجه از این بیشتر روی عصاب من راه نرن. مادرم سری تکون داد و از روی مبل بلند شد و رفت پشت میز روی صندلی نشست، لپتاپم رو باز کرد و شروع به تایپ کردن کرد، آروم گفتم: - میخوام ازت یک سوال پسرم و خواهش میکنم بدون این که خجالت بکشی حقیقتش رو بهم بگی. بدون اینکه نگاهش رو از روی صفحهی لبتاپ برداره گفت: - بپرس پسرم. - تو دیگه هیچ احساسی به پدر نداری؟ مادر با تعجب نگاهش رو به من انداخت و گفت: - چی شد که این حرف رو زدی؟ شونهم رو بالا انداختم و با خونسردی گفتم: - آخه اصلاً هیچ واکنشی به نگاه های رزو پدرم نشون نمیدی و برعکس با دیدن رز درکنار پدرم واقعاً خوشحال میشی. مادرم آهی کشید و با ناراحتی گفت: - ببین پسرم من چندسالی هست که متوجه شدم اون حسی که به پدرت داشتم عشق نبوده بلکه فقط یک حس زودگذر نوجوانه بود، این هم بگم که رز واقعاً عاشق پدرت هست و من با دیدن همچین عشق بزرگ واقعاً حس خیلی خوبی میگیرم. از لحن مادرم معلوم بود که تکتک حرفهاش از صداقت کامل بود، از این بابت که مادرم ناراحت نیست خوشحال شدم و گفتم: - تو خیلی زن بزرگی هستی مادر.