رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

خورشید

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

294 بازدید کننده نمایه

دستاورد های خورشید

Rookie

Rookie (2/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Conversation Starter
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

7

اعتبار در سایت

بروزرسانی وضعیت تکی

نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط خورشید

  1.  

    پارت یک:

    سپیده هنوز کاملاً از پشت کوه‌ها بالا نیامده بود. آسمان، رنگی میان آبی تیره و خاکستری داشت و نخستین پرتوهای کم‌جان خورشید، آرام‌آرام لبه‌ی کوه‌های دوردست را روشن می‌کردند.

    روستا در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود.

    چند دودکش از پشت‌بام خانه‌های گِلی بالا می‌رفتند و رشته‌های باریک دود در هوای خنک صبح گم می‌شدند. صدای خروس‌ها از حیاط خانه‌ها به گوش می‌رسید و گاهی زنگوله‌ی گوسفندی که در دوردست حرکت می‌کرد، سکوت را می‌شکست.

    در انتهای روستا، جایی دورتر از خانه‌های دیگر، کلبه‌ای کوچک و قدیمی قرار داشت.

    کلبه از چوب و گل ساخته شده بود. سال‌های زیادی از عمرش می‌گذشت. دیوارهایش در چند قسمت ترک برداشته بودند و سقف چوبی‌اش آن‌قدر فرسوده بود که هنگام باران، گاهی قطره‌های آب از میان شکاف‌های آن به داخل خانه می‌چکید.

    پنجره‌ی کوچک خانه قاب چوبی داشت و پرده‌ای ساده و رنگ‌ورورفته جلوی آن آویزان بود. کنار پنجره، گلدانی سفالی قرار داشت که چند شاخه‌ی خشک‌شده‌ی اسطوخودوس در آن دیده می‌شد.

    هر وقت نسیم صبحگاهی از پنجره عبور می‌کرد، عطر آرام و آشنای اسطوخودوس در فضای کلبه می‌پیچید.

    درون کلبه، وسایل زیادی وجود نداشت.

    یک اجاق سنگی در گوشه‌ی اتاق، یک میز کوچک چوبی، دو صندلی قدیمی، چند ظرف سفالی و دو تخت ساده، تمام زندگی آن‌ها را تشکیل می‌داد.

    روی یکی از تخت‌ها، پسری شانزده‌ساله خوابیده بود.

    نامش آرین بود.

    موهای مشکی و پرپشتش کمی بلند شده و چند تار مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. صورتش گندمگون و کمی لاغر بود و گونه‌هایش به دلیل سال‌ها زندگی سخت، برجستگی بیشتری پیدا کرده بودند. ابروهای پررنگ و نسبتاً صافش بالای چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش قرار داشتند؛ چشم‌هایی که برای پسری هم‌سن او، بیش از اندازه جدی و خسته به نظر می‌رسیدند.

    آرین قدی نسبتاً بلند داشت و شانه‌هایش برای سنش کمی پهن بود، اما فقر و کمبود غذا اجازه نداده بود بدنش آن‌طور که باید رشد کند.

    دست‌هایش زبر و پینه‌بسته بودند و چند جای انگشتانش زخم‌های کوچکی دیده می‌شد؛ یادگار کارهایی که از کودکی برای کمک به مادربزرگش انجام داده بود.

    لباس قهوه‌ای‌رنگ و ساده‌ای به تن داشت که در چند قسمت وصله خورده بود. شلوارش نیز قدیمی و کمی کوتاه شده بود و کنار تخت، یک جفت کفش چرمی فرسوده قرار داشت که بارها تعمیر شده بودند.

    آرین آرام خوابیده بود.

    تا اینکه صدای سرفه‌ای خشک و سنگین، سکوت کلبه را شکست.

    چشم‌هایش بلافاصله باز شد.

    چند لحظه به سقف خیره ماند.

    سرفه دوباره تکرار شد.

    این بار بدون لحظه‌ای درنگ از جا بلند شد.

    نگاهش به تخت روبه‌رو افتاد.

    مادربزرگش، ماه‌نسا، روی آن تخت خوابیده بود.

    ماه‌نسا زنی حدود هفتاد ساله بود؛ زنی که سال‌های زیادی از عمرش را در سختی و رنج گذرانده بود.

    موهایش کاملاً سفید شده بود و تارهای نقره‌ای آن تا روی شانه‌هایش می‌رسید. بخشی از موهایش را شب‌ها با نوار پارچه‌ای ساده می‌بست، اما چند رشته‌ی نازک همیشه آزاد می‌شد و کنار صورتش قرار می‌گرفت.

    صورتش لاغر و استخوانی بود و چین‌وچروک‌های عمیقی پیشانی، اطراف چشم‌ها و کنار لب‌هایش را پوشانده بودند. هرکدام از آن چین‌ها انگار بخشی از زندگی طولانی و دشوارش را روایت می‌کردند.

    پوست صورتش رنگی پریده و کمی کدر داشت و زیر چشم‌هایش گودی ملایمی دیده می‌شد. با این حال، چشم‌هایش هنوز زیبا و مهربان بودند؛ چشم‌هایی به رنگ خاکستری روشن که وقتی به آرین نگاه می‌کردند، گرمای عجیبی در آن‌ها پیدا می‌شد.

    لب‌هایش باریک و کم‌رنگ بود و در گوشه‌ی دهانش خطوط ظریفی دیده می‌شد. بینی‌اش کمی استخوانی و گونه‌هایش فرو رفته بودند.

    بدنش بسیار لاغر شده بود.

    دست‌هایش باریک و نحیف بودند و رگ‌های آبی‌رنگ زیر پوست نازک آن‌ها به‌وضوح دیده می‌شد. انگشتانش از کارهای سالیان طولانی، کمی خمیده و زبر شده بودند.

    اما با وجود تمام این نشانه‌های پیری، هنوز وقاری خاص در چهره‌اش دیده می‌شد.

    او از آن زنانی بود که زندگی سخت، زیبایی‌شان را از بین نبرده بود؛ فقط آن را پشت لایه‌ای از خستگی و سال‌های دشوار پنهان کرده بود.

    آرین خودش را به کنار تخت رساند.

    ـ «مادرجون...»

    پیرزن چشم‌هایش را باز کرد.

    چهره‌ی خسته‌اش با دیدن آرین کمی آرام شد.

    ـ «بیدار شدی، پسرم؟»

    آرین نشست و دست سرد او را میان دستان خودش گرفت.

    ـ «صدای سرفه‌هات بیدارم کرد. حالت خوبه؟»

    ماه‌نسا لبخند زد.

    ـ «چیزی نیست.»

     

    1. سان آز
    2. سان آز

      سان آز

      پارت یک رو دوباره، بعد از پیام تایید ارسال کنین و به همون ترتیب پارت های بعدی رو🔥

    3. سان آز

      سان آز

      سه نقطه‌ی بالای پارت رو بزنین، ویرایش کنین و پارت اول رو از بخش مشخصات رمان حذف کنین🔥

×
×
  • اضافه کردن...