رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

آرام

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام

  1. 🥀 ── صفحه سیزدهم ── 🥀 سیامک با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگام کرد و گفت: - راستی نیلو خانم... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم. با ذوق بهش خیره شدم. از همون بچگی عاشق سوپرایز بودم. مخصوصاً سوپرایزهای تولد. با هیجان گفتم: - چیه؟ زود بگو دیگه...‌ سیامک خندید و گفت: - چند روز پیش یکی از دوستام قرار بود همراه خانوادش برای یه سال بره آمریکا. سرمو کج کردم و با دقت به حرفاش گوش دادم. - خواهر دوستم تقریباً هم‌سن خودته. یه موتور دخترونه داشت که می‌خواست قبل از رفتن بفروشتش. چون عجله داشت، تقریباً نصف قیمت واقعی گذاشته بود. چشمام کم‌کم برق زد. سیامک ادامه داد: - از اونجایی که باهاش رفیق بودم و چند بار هم کارشو راه انداخته بودم، قرار شد موتور تا یه سال پیش من بمونه. هر وقت هم برگشت، اگه خواست پسش می‌دم. چند لحظه سکوت کرد و لبخند زد. - وقتی دیدم موتور دخترونه‌ست، گفتم تا وقتی صاحبش برگرده، تو ازش استفاده کن. تا حرفش تموم شد، اشک توی چشمام جمع شد. باورم نمی‌شد... بدون اینکه چیزی بگم، خودمو انداختم توی بغلش. - مرسی... سیامک خندید و دستشو روی سرم کشید. - الهی قربونت برم، این‌قدر ذوق نکن. از بغلش اومدم بیرون و گونه‌شو کشیدم. - بهترین داداش دنیایی. سیامک با خنده گفت: - حالا هنوز موتورو ندیدی. با هیجان دور خودم چرخیدم. - کجاست؟ زود بگو کجاست؟ - توی حیاطه. با اخم گفتم: - پس چرا تا الان نگفتی؟ سیامک خندید. - فکر کردم خودت دیدیش. دستم رو جلو بردم. - سوئیچش کو؟ بدون اینکه چیزی بگه، دست کرد توی جیب شلوارش و سوئیچ رو به سمتم پرت کرد. تو یه لحظه توی هوا گرفتمش و با ذوق دویدم سمت حیاط. از بچگی عاشق موتور بودم. یادمه وقتی بابا می‌خواست برای خودش ماشین بخره، یه هفته تمام غر می‌زدم که: «نه... من موتور می‌خوام!» همیشه دلم می‌خواست یه روز با موتور خودم برم دانشگاه. حتی با اینکه هیچ‌وقت درست‌وحسابی موتورسواری بلد نبودم، باز هم عاشقش بودم. بیچاره سیامک... می‌دونستم قراره حسابی زحمت بکشه تا موتورسواری یادم بده. همیشه یکی از سوژه‌های خنده‌ی خونه این بود که: «نیلو با این حواس‌پرتیش چجوری دانشگاه فردوسی قبول شده؟» با خنده یاد اون حرفا افتادم. درِ حیاط رو باز کردم... همین که چشمم به موتور افتاد، همون‌جا خشکم زد. نفسم بند اومد. باورم نمی‌شد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  2. 🥀 ── صفحه دوازدهم ── 🥀 با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم، برای چند لحظه خشکم زد. انگار یهو پرت شدم وسط خاطرات بچگیم... از همون بچگی عاشق تولد بودم. عاشق کیک، شمع، بادکنک و ذوقی که از چند روز قبلش داشتم. همیشه دلم می‌خواست روز تولدم یه روز خاص باشه. هنوز غرق خاطراتم بودم که با صدای ترکیدن چند تا بادکنک از جام پریدم. همزمان کلی کاغذ رنگی روی سر و صورتم ریخت. همه با صدای بلند شروع کردن به خوندن: - تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... دستم ناخودآگاه جلوی دهنم رفت. - وای... باورم نمی‌شه... تا چشمم به الهه افتاد، با ذوق دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. انقدر گونه‌هاشو بوسیدم که با خنده گفت: - وای دختر، خفه‌م کردی! خندیدم و از بغلش بیرون اومدم. مطمئن بودم همه‌ی این کارا زیر سر الهه و مخصوصاً سیامکه. نگاهم توی خونه چرخید. مامان و بابا اون طرف سالن ایستاده بودن و با لبخند برام دست می‌زدن. عاطفه و مژگان هم اومده بودن. با دیدنشون ذوقم چند برابر شد. از بچگی باهاشون بزرگ شده بودم. هم همسایه بودیم، هم دوست. تقریباً هر سفری که می‌رفتیم، اونا هم همراهمون بودن. صدای بلند سیامک دوباره توی خونه پیچید. - تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک... بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی بعد کیک رو آورد جلوم. - خانم تولدیه... شمعا رو فوت کن ببینیم. لبخند زدم. چشمامو بستم. از ته دلم فقط یه آرزو کردم... اینکه یه روز به عشقی برسم که سال‌ها بود توی قلبم زندگی می‌کرد. عشقی که با فکرش شب رو صبح می‌کردم و صبح رو شب... نفسمو بیرون دادم و شمع‌ها رو فوت کردم. صدای دست زدن و سوت کشیدن همه خونه رو پر کرد. هنوز لبخند روی لبم بود که سیامک گفت: - خب نیلو خانم ... حالا وقت باز کردن کادوهاست. چشمام برق زد. روی میز پر از کادوهای رنگارنگ بود. مثل بچه‌ها ذوق کردم و دستامو به هم کوبیدم. - آخجون... همه زدن زیر خنده. اولین کادو مال سیامک بود. با عجله بازش کردم. داخلش دو تا گارد گوشی خیلی خوشگل بود. از خوشحالی دستمو روی لبم گذاشتم و از دور براش بوس فرستادم. - مرسی داداش... سیامک فقط خندید و گفت: - قابلتو نداشت. نوبت الهه رسید. الهه فقط خواهرم نبود... بیشتر وقتا برام حکم یه مادر رو داشت. با اینکه دوازده سال ازم بزرگ‌تر بود، اما همیشه مثل یه رفیق کنارم بود. کادوشو باز کردم. یه عطر خوشبو. درشو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. - وای... عاشق بوش شدم. الهه لبخند زد. -می‌دونستم خوشت میاد. بعد کادوی عاطفه و مژگان رو باز کردم. دو تا شال خوش‌رنگ و یه کتاب. همین که اسم کتاب رو خوندم، چشمام گرد شد. - ملت عشق... خیلی وقت بود دلم می‌خواست این کتاب رو بخونم، اما هر بار یا یادم می‌رفت بخرمش یا فرصت نمی‌شد. آخرین کادو مال مامان و بابا بود. همین که جعبه رو باز کردم، برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. یه کیف چرمی سورمه‌ای... دقیقاً همون مدلی که نزدیک دو سال دنبالش بودم. کنارش هم یه مانتوی فوق‌العاده خوشگل بود. قسمت بالاش آبی بود و پایینش مشکی، با رگه‌های طلایی ظریفی که قشنگ‌ترش کرده بود. بی‌اختیار خودمو انداختم توی بغل مامان و بابا. - دوستتون دارم... بابا موهامو به هم ریخت. - مبارکت باشه دخترم. هنوز از ذوق روی ابرها بودم که سیامک با یه لبخند مرموز گفت: - راستی نیلو... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  3. 🥀 ── صفحه یازدهم ── 🥀 گوشیم روی میز لرزید. نگاهش کردم. شماره ناشناس بود. نمی‌دونم چرا، ولی هر وقت شماره ناشناس می‌دیدم، یه استرس عجیب می‌اومد سراغم. تماس رو وصل کردم. ـ الو... بفرمایید. ـ الو، نیلو؟ با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم. ـ سلام داداش. ـ کجایی؟ چرا هنوز نیومدی خونه خاله سارا؟ همه منتظرن. اخم کردم. ـ مگه مهمونی امروز بود؟ ـ نه، قرار شد امروز زودتر بریم کمکشون. تا یک ساعت دیگه خودتو برسون. ـ باشه، الان میام. تماس که قطع شد، بی‌اختیار آهی کشیدم. انگار هر بار که می‌خواستم یه قرار درست‌وحسابی برم، یه اتفاقی می‌افتاد. صدای آرمان باعث شد سرم رو بلند کنم. ـ اتفاقی افتاده؟ لبخند کم‌رنگی زدم. ـ نه... فقط باید برم خونه خاله‌ ام. آرمان با احترام گفت: ـ اگه دوست داشته باشین، می‌تونم برسونمتون. تو دلم گفتم: فقط همین مونده سیامک ببینه با یه پسر از ماشین پیاده شدم... لبخند زدم. ـ ممنون، ولی اسنپ می‌گیرم. آرمان سری تکون داد. ـ هر طور راحت‌تر هستین. از جام بلند شدم. ـ از آشناییتون خوشحال شدم. ـ منم همین‌طور... به سلامت، نیلوفر خانم. لبخندی زدم و از کافه بیرون اومدم. 🌙 ── ✦ ── 🌙 توی پاساژ قدم می‌زدم و ویترین مغازه‌ها رو نگاه می‌کردم. دلم یه مانتوی قشنگ می‌خواست. چند روز پیش، دخترخاله‌م حنانه یه مانتوی خیلی شیک پوشیده بود و از همون موقع تصمیم گرفته بودم یه مدل شبیه اون بخرم. هنوز چند تا مغازه رو نگاه نکرده بودم که چشمم به یه ساعت مچی مردونه افتاد. بی‌اختیار وارد مغازه شدم. ـ ببخشید آقا... اون ساعت داخل ویترین چنده؟ فروشنده ساعت رو برداشت. - نهصد و هشتاد هزار تومان. توی دلم گفتم: قیمتش خیلی مناسبه... می‌تونه هدیه‌ی خوبی برای قرار بعدیم با آرمان باشه. لبخندی زدم. ـ همینو برمی‌دارم... فقط اگه می‌شه یه تخفیف هم بدین. فروشنده لبخندی زد. ـ مبارکتون باشه. چند دقیقه بعد، ساعت داخل یه جعبه‌ی شیک توی دستم بود. از مغازه بیرون اومدم، یه اسنپ گرفتم و راهی خونه شدم. جلوی در که رسیدم، چند بار زنگ زدم. کسی در رو باز نکرد. با کلید، در رو باز کردم و وارد خونه شدم. همین که قدم اول رو داخل گذاشتم... با صحنه‌ای که دیدم، خشکم زد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  4. 🥀 ── صفحه دهم ── 🥀 با سؤال رها، ذهنم به چند سال قبل پر کشید. یادم می‌آمد وقتی نتیجه‌ی کنکور آمد، آرمان دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر قبول شده بود. آن روز مش‌رحیم از خوشحالی انگار روی زمین بند نمی‌شد. یک هفته تمام بین آشناها و بازاری‌ها شیرینی پخش کرد. چند ماه بعد هم یک خرازی بزرگ افتتاح کرد و بخشی از مغازه را به اسم آرمان زد. آن موقع از شدت حسادت، هر روز به بابا می‌گفتم: ـ اگه منم یه دانشگاه خوب قبول شدم، باید برام یه مغازه مثل آرمان بخرید! با صدای آرمان از فکر بیرون آمدم. ـ راستش... من مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف خوندم. لبخندی زدم. ـ واقعاً تبریک می‌گم. همان موقع سفارش‌هایمان رسید. چند دقیقه‌ای مشغول خوردن شدیم و سکوت بینمان حاکم شد. بعد آرمان با کمی خجالت گفت: ـ راستش... من زیاد اهل قرار گذاشتن نیستم. لبخند کم‌رنگی زد و ادامه داد: ـ یکی از دوستام گفت برای اینکه طرف مقابل راحت‌تر باشه، بد نیست یه هدیه‌ی کوچیک براش بگیری. جعبه‌ی کوچکی را مقابلم گذاشت. ـ امیدوارم خوشتون بیاد. با تعجب جعبه را باز کردم. داخلش یک گردنبند نقره‌ای ظریف با یک سنگ یاسی‌رنگ بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. ـ خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم. لبخند زد. ـ خوشحالم که خوشتون اومد. با خجالت گفتم: ـ راستش... من اصلاً فرصت نکردم چیزی براتون بخرم. ـ مهم نیست. هنوز مشغول حرف زدن بودیم که رها گلویش را صاف کرد. ـ اِهممم... نیلو جون، من باید برم. مامانم قول گرفته باهاش برم برای عروسی شیما خرید. از جا بلند شد. ـ خداحافظ نیلو جون. بعد رو به آرمان گفت: ـ خداحافظ آقای آرمان. آرمان هم با احترام جواب داد: ـ خداحافظ، به سلامت. بعد از رفتن رها، چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. برای اینکه سکوت را بشکنم، گفتم: ـ راستی... من همیشه عاشق رنگ یاسی و فیروزه‌ای بودم. آرمان نگاهی به گردنبند انداخت و لبخند زد. ـ پس حدسم درست بوده. ـ چرا؟ ـ چون سنگش یاسیه. بی‌اختیار لبخند زدم. بعد پرسیدم: ـ شما متولد چه ماهی هستین؟ ـ مهر. ـ جدی؟ داداشم سیامک هم مهرماهه. ـ شما؟ ـ شهریور. نگاهم را به گردنبند نقره‌ای رنگ دوختم. - شما چی؟ شما رنگ مورد علاقه‌تون چیه؟ - سبز، خیلی دوستش... هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ گوشی، هر دویمان را ساکت کرد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  5. 🥀 ── صفحه نهم ── 🥀 مردی با کت‌وشلوار سورمه‌ای مقابلم ایستاده بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. موهای مشکی‌اش با دقت به عقب حالت داده شده بود و برق ملایم ژل روی تارهای مرتبش می‌درخشید. صورتش نسبت به آخرین باری که دیده بودمش، تغییر کرده بود؛ مردانه‌تر و جذاب‌تر به نظر می‌رسید. با خودم فکر کردم... من واقعاً فکر نمی‌کردم آرمان این‌قدر خوش‌تیپ شده باشه. آخرین تصویری که ازش توی ذهنم مونده بود، پسری بود که بیشتر وقت‌ها با لباس‌های ساده پشت دخل خرازی پدرش، مش‌رحیم، می‌ایستاد. اما حالا... با آن کت‌وشلوار مرتب و موهای آراسته، آن‌قدر با تصویر قدیمی‌اش فرق داشت که برای چند لحظه حتی نتونستم چشم ازش بردارم. باورم نمی‌شد این همون آرمان باشه... همون پسری که بیشتر وقت‌ها توی خرازی بزرگ پدرش کار می‌کرد. خانواده‌شون وضع مالی خوبی داشتن و مغازه‌شون یکی از بزرگ‌ترین خرازی‌های محل بود. آرمان هم بعد از گرفتن لیسانسش، هر وقت وقت داشت، برای کمک به پدرش به مغازه می‌رفت. یاد روزایی افتادم که فقط برای دیدن اون، به بهونه‌ی خرید، خودم داوطلب می‌شدم خریدهای خونه، همسایه‌ها یا حتی فامیل رو انجام بدم. لبخند محوی روی لبم نشست. چه بهونه‌هایی که برای چند دقیقه دیدنش نمی‌آوردم... صدای آرمان رشته‌ی افکارم رو پاره کرد. ـ سلام... نیلوفر خانم. لبخند کم‌رنگی زدم. ـ سلام. با احترام صندلی رو عقب کشید. ـ بفرمایید، بشینید. ـ ممنون. بعد رو به رها کرد و با اشاره‌ی دست، صندلی کناری رو نشون داد. ـ شما هم بفرمایید. رها تشکر کرد و کنارم نشست. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ راستش اقدس خانم خیلی از شما تعریف کرده بودن، اما حالا که از نزدیک می‌بینمتون، فکر می‌کنم تعریف‌هاشون کم هم بوده. از خجالت لبخندی زدم. ـ لطف دارین، ممنون. آرمان به پیشخدمت اشاره کرد. ـ من یه قهوه و یه تیکه کیک شکلاتی می‌خوام. بعد نگاهش رو به من دوخت. ـ شما چی میل دارین؟ ـ من یه آبمیوه‌ی خنک. رها هم گفت: ـ برای من فقط یه لیوان آب. پیشخدمت سفارش‌ها رو یادداشت کرد و رفت. چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. آرمان سکوت رو شکست. ـ شنیدم حسابداری دانشگاه مشهد قبول شدین. درسته؟ سرم رو تکون دادم. ـ بله. لبخندی زد. ـ تبریک می‌گم. - ممنون نگاهش به رها افتاد. ـ شما هم دانشگاه مشهد درس می‌خونین؟ رها که انگار حواسش جای دیگه بود، با مکث گفت: ـ ببخشید... متوجه نشدم. آرمان دوباره پرسید: ـ گفتم رشته‌تون چیه؟ ـ آها... من طراحی داخلی می‌خونم. من و نیلو هم‌دانشگاهی هستیم. بعد با کنجکاوی پرسید: ـ شما چی؟ چه رشته‌ای خوندین؟ نگاهم ناخودآگاه به آرمان دوخته شد. من مطمئن بودم رها جواب این سؤال رو می‌دونه... چون بارها درباره‌ی آرمان و زندگی‌اش براش حرف زده بودم. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ راستش من... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  6. 🥀 ── صفحه هشتم ── 🥀 با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. با چشم‌های نیمه‌باز گوشی را برداشتم و دکمه‌ی پاسخ را زدم. صدایِ آشنایِ رها توی گوشم پیچید. ـ الو، نیلو خانم... با صدایی خواب‌آلود گفتم: ـ سلام رها... خوبی؟ ـ خوبم، تو چطوری؟ خمیازه‌ای کشیدم. ـ خوبم... ولی چرا بیدارم کردی؟ بذار بخوابم... چند لحظه سکوت کرد، بعد با تعجب گفت: ـ یا خدا! نیلو... خواب بودی؟ ـ آره دیگه... ـ پس قرارت چی می‌شه؟ یک‌دفعه از جا پریدم. با عجله ساعت را نگاه کردم. ـ یا امام جعفر صادق! رها با خنده گفت: ـ بدو! فقط سی‌وپنج دقیقه وقت داری. ـ باشه، باشه... قطع می‌کنم. گوشی را روی تخت انداختم و با عجله به سمت حمام دویدم. بعد از یک دوش کوتاه، جلوی آینه ایستادم. همیشه دوست داشتم اولین قرارم رو با موهای چتری برم. چند دقیقه بعد آماده شدم، یک اسنپ گرفتم و راهی کافه شدم. تمام مسیر را با استرس خط چشم کشیدم، ریمل زدم و آخرین بار رژ لبم را روی لب‌هایم پخش کردم. راننده گفت: ـ خانم، رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. به رها تک‌زنگ زدم. ـ الو، رها جون... رسیدم، کجایی؟ ـ پشت سرت، خانم‌خانما. برگشتم و با دیدنش لبخند زدم. به سمتش دویدم. ـ وای رها... خیلی استرس دارم. ـ آروم باش، فقط بد نیست من باهات امدم؟ ـ نه بابا، اتفاقاً خوب شد اومدی. فقط می‌خواستم یکی کنارم باشه که استرسم کمتر بشه... مکثی کردم و با نگرانی گفتم: ـ یه نگاه بهم بنداز... همه‌چیم خوبه؟ رها از سر تا پایم را نگاه کرد. بعد با لبخند، علامت لایک را نشانم داد. لبخند کم‌رنگی زدم و به سمت درِ کافه راه افتادم. هر قدمی که برمی‌داشتم، ضربان قلبم تندتر می‌شد. کف دست‌هایم از عرق خیس شده بود. دستم را روی دستگیره گذاشتم. نفسم را حبس کردم و آرام در را باز کردم... اما با دیدن صحنه‌ی روبه‌رو، خشکم زد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  7. 🥀 ── صفحه هفتم ── 🥀 ـ چی شده نیلو؟ چرا رنگت شده مثل گچ دیوار؟ با شنیدن صدای سیامک، از فکر و خیال بیرون آمدم. ـ ه... هیچی داداش، به جون تو فقط... ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را روی صورتم ثابت کرد. ـ هر وقت جون منو قسم می‌خوری، یعنی یه چیزی هست که نمی‌خوای بگی. راستشو بگو. لبم را تر کردم. ـ گفتم که، چیزی نیست. چند ثانیه ساکت نگاهم کرد؛ همان نگاه آشنایی که همیشه وقتی چیزی را ازش پنهان می‌کردم، روی صورتم می‌نشست. ـ نیلو، منو بچه فرض نکن. قبل از اینکه جوابی بدهم، صدایِ آشنایی از کنارمان بلند شد. ـ سلام، حالتون خوبه؟ آقا سیامک، بابام گفت سوئیچ ماشینو بهتون بدم که تا هفته‌ی دیگه درستش کنید. سیامک لحظه‌ای نگاهش را از من گرفت و دستش را برای گرفتن سوئیچ جلو برد. ـ آها، ممنون. سوئیچ را گرفت، اما دوباره نگاهش به من برگشت. ـ بعداً باهات کار دارم. دلم فرو ریخت. ـ چه کاری؟ ـ هیچی. بیا بریم. همین «هیچی» گفتنش بیشتر از هر چیزی نگرانم کرد. رو به رها لبخند زدم. ـ خداحافظ. سیامک هم سری تکان داد. ـ خدانگهدار، رها خانم. ـ خدافظ رها جون. سریع سوار ماشین شدم و در را بستم. سیامک پشت فرمان نشست، ماشین را روشن کرد و چند لحظه چیزی نگفت. من هم به خیابان خیره شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. اما از گوشه‌ی چشم دیدم که هر چند ثانیه یک‌بار نگاهم می‌کند. بالاخره سکوتش را شکست. ـ خب؟ ـ خب چی؟ ـ اون چیزی که قبل‌تر داشتی به رها می‌گفتی چی بود؟ قلبم فرو ریخت. ـ من؟ هیچی! پوزخند کوتاهی زد. ـ باز شروع کردی. ـ چی رو؟ ـ همین «هیچی» گفتن رو. هر وقت میگی هیچی، یعنی دقیقاً یه چیزی هست. لبم را جمع کردم. ـ داداش، جدی میگم چیزی نیست. چند ثانیه ساکت ماند. انگشت‌هایش محکم‌تر دور فرمان جمع شد. ـ باشه. فعلاً. «فعلاً» را آن‌قدر جدی گفت که فهمیدم قضیه تمام نشده. چند متر جلوتر، دوباره گفت: ـ راستی، صد بار بهت گفتم با اون دختره نگرد. یادت نیست پارسال چه آبروریزی‌ای راه انداخت؟ نفسم را با خیال راحت بیرون دادم. خوشبختانه بحث را عوض کرده بود. ـ خب چیکار کنم؟ برم بهش بگم باهات قهرم؟ تازه... من رها رو خیلی دوست دارم. مکثی کردم و با شیطنت ادامه دادم: ـ از تو هم بیشتر! نگاهی کوتاه به من انداخت و پوزخند کمرنگی زد. ـ خیلی پررو شدی‌ها. خندیدم. ـ خودت بزرگم کردی. سرش را تکان داد. ـ فقط حواست باشه من هر چیزی رو نمی‌ذارم به حساب شوخی. دوباره سکوت کرد. اما برخلاف من، انگار آن موضوع قبلی هنوز گوشه‌ی ذهنش مانده بود. من هم ترجیح دادم دیگر چیزی نگویم. وقتی به خانه رسیدیم، قبل از پیاده شدن نگاهم کرد. ـ نیلو. ـ جانم؟ ـ اون حرفی که می‌خواستی به رها بزنی... اگه چیزی هست که فکر می‌کنی نباید بدونم، بهتره خودت بهم بگی. گلوی خشکم را قورت دادم. ـ گفتم که چیزی نیست. چند لحظه نگاهم کرد و بعد با بی‌حوصلگی سری تکان داد. ـ باشه. برو داخل. پیاده شدم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایش را از پشت سر شنیدم: ـ و نیلو؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ بعداً دوباره ازت می‌پرسم. این بار چیزی نگفتم. فقط لبخند کوچکی زدم و وارد خانه شدم. هنوز چند قدم برنداشته بودم که بوی کوفته‌قلقلی‌های مامان، تمام خانه را پر کرده بود. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. آرام پشت سرش رفتم و کنار گوشش گفتم: ـ سلام، مامان طلا... مامان از ترس یکدفعه از جا پرید. بعد قاشق چوبی را آرام روی کمرم زد و گفت: ـ وای دختر! صد بار بهت گفتم این‌جوری منو نترسون. خندیدم. ـ چشم... راستی، اِلی خانم کو؟ ـ رفته لباس‌های راضیه خانم رو تحویل بده. تو هم برو سفره رو بنداز، الان بابات می‌رسه. ـ چشم مامان. به سمت آشپزخانه رفتم. اما نمی‌دانم چرا... ناگهان حس عجیبی در دلم نشست. حسی سنگین... انگار چیزی در گوشم زمزمه می‌کرد: «از این لحظه‌ها لذت ببر... شاید تا مدت‌ها دیگر چنین آرامشی را تجربه نکنی.» آن روز نمی‌دانستم... گاهی فقط یک تصمیم اشتباه کافی است تا زندگی، آرام‌آرام رنگ جهنم به خودش بگیرد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  8. 🥀 ── صفحه ششم ── 🥀 با تکان‌های دست رها، از میان افکارم بیرون کشیده شدم. - نیلو... کجایی؟ چی شده؟ از وقتی اومدی دانشگاه انگار اصلاً اینجا نیستی. پلک زدم و نگاهش کردم. - هیچی... راستی، از مهمونی فرداشب چه خبر؟ رها آهی کشید. - هیچی بابا... کنسل شد. با تعجب گفتم: - جدی؟ چرا؟ - مامان و بابام صبح از سفر برمی‌گردن. دیگه نمی‌شه خونه مهمونی بگیرم. - به سانازم گفتی کنسل شده؟ - نه هنوز نگفتم لبخندی زدم. - اشکالی نداره، من با ساناز هماهنگ می‌کنم. خیلی وقته درست‌وحسابی باهاش حرف نزدم. همراه رها وارد ساختمان دانشکده شدیم. با دیدن صندلی کنار شوفاژ، بی‌اختیار همان‌جا نشستم. زمستان بود و گرمای شوفاژ، تنها چیزی بود که سرمای استخوان‌سوز آن روز را قابل تحمل می‌کرد. استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد. صدایش در کلاس می‌پیچید، اما هیچ‌کدام از جمله‌هایش وارد ذهنم نمی‌شد. تمام فکرم پیش مردی بود که صبح داخل ماشین دیده بودم. او کی بود؟چرا با دیدنش احساس کردم قبلاً جایی دیده‌امش؟ هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. با شنیدن صدای استاد که گفت: - خسته نباشید، جلسه بعد ادامه می‌دیم. به خودم آمدم. وسایلم را جمع کردم و همراه رها از کلاس بیرون رفتیم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که رها گفت: - آها، راستی... اون پسره... اسمش چی بود؟ اممم... نگاهش کردم. - آرمان رو می‌گی؟ - آره، خودش. گفت تا فردا جواب نهاییتون رو درباره اون موضوع بهش بدی. با حواس‌پرتی پرسیدم: - کدوم موضوع؟ رها با خنده آرنجم را زد. - نیلو! حواست کجاست؟ درباره قرار. اخم کوچکی کردم و گفتم: - آها... همون اول هم گفتم بهش بگو باشه. فقط امروز چیزی نگو، فردا صبح بهش خبر بده. - باشه. چند لحظه سکوت کردیم. بعد با تردید گفتم: - فقط... یه چیزی. - چی؟ لبم را گاز گرفتم. - راستش... من اصلاً از این کارا سر درنمیارم. می‌شه تو هم باهام بیای؟ رها با اخم کمرنگی نگاهم کرد - ای وای، خاک بر سرم! مامان و بابای من اگه بفهمن، پوستمو می‌کنن. لبخند زد و ادامه داد. - حالا نه انگار که خودم خیلی حرفه‌ای‌ام! لبخند التماس‌آمیزی زدم. - رها جون... فقط این یه بار. به خاطر من. رها هنوز داشت جوابم را می‌داد که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد: - نیلو... صدای سیامک بود. تمام بدنم یخ زد. اگه حرفهام با رها رو شنیده باشه چی؟... با این فکر، زبانم را گاز گرفتم. اگر می‌فهمید، قیامت می‌شد. قلبم آن‌قدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که انگار می‌خواست از قفسه سینه بیرون بزند. آهسته برگشتم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  9. 🥀 ── صفحه پنجم ── 🥀 توی فکر فرو رفته بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را با ریتم آرامی روی کف‌پوش ماشین می‌کوبیدم. نگاهم بی‌هدف از شیشه‌ی ماشین به خیابان افتاد. همه‌چیز عادی بود. تا اینکه ناگهان چشمم به ماشینی افتاد که با سرعت زیادی به سمت سیامک می‌آمد. قلبم فرو ریخت. ـ سیامک...! با وحشت سرم را جلو بردم و همان لحظه، از پشت شیشه‌ی ماشینِ در حال عبور، چشمم به مردی افتاد که پشت فرمان نشسته بود. فقط برای چند ثانیه دیدمش. اما همان چند ثانیه کافی بود. چهره‌اش عجیب آشنا بود؛ اما هرچه فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید. ماشین با سرعت به سیامک نزدیک شد. ـ سیامک! این بار با تمام توان فریاد زدم.سیامک با شنیدن فریادم برگشت و خودش را به سمت دیگر خیابان کشید.ماشین با فاصله‌ای بسیار کم از کنارش رد شد و با سرعت از آنجا دور شد.نفسم هنوز جا نیفتاده بود و انگشت‌هایم می‌لرزید. چند لحظه همان‌جا ایستاد و به خیابان خیره ماند؛ انگار هنوز شوک آن لحظه از سرش نپریده بود. چند ثانیه بعد، به سمت ماشین آمد.در را باز کرد و کیسه‌ی خوراکی‌ها را روی صندلی گذاشت و پشت فرمان نشست. همین که نشست، با نگرانی نگاهش کردم. ـ خوبی؟ نفس عمیقی کشید و کمربندش را بست. ـ آره... چیزی نشد. نفس حبس‌شده‌ام را آرام بیرون دادم. ـ خداروشکر... لبخند کم‌رنگی زد. ـ انگار امروز شانس باهام بود. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. 🌙 ── چند دقیقه بعد ── 🌙 هنوز ذهنم درگیر آن اتفاق بود. هر بار که صحنه‌ی چند دقیقه‌ی قبل را به یاد می‌آوردم، قلبم دوباره تندتر می‌زد. اما چیزی بیشتر از آن اتفاق ذهنم را مشغول کرده بود. آن مرد... چهره‌اش. چرا برایم این‌قدر آشنا بود؟ هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. «نه... اشتباه می‌کنم.» سعی کردم بی‌خیالش شوم. حدود ده دقیقه بعد، سیامک مقابل دانشگاه نگه داشت. کمربندم را باز کردم و کیفم را برداشتم. ـ ممنونم داداش. ـ ساعت سه میام دنبالت. ـ باشه... خداحافظ. با تکان کوتاهی سرش، از ماشین پیاده شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی آشنا از پشت سرم امد: ـ نیلو...! برگشتم. رها با همان لبخند همیشگی‌اش به سمتم می‌آمد. ـ سلام رها، خوبی؟ ـ سلام. تحقیق جلسه‌ی قبل رو آماده کردی؟قرار بود تو پرینتش کنی. ـ آره، توی کیفمه. کنار هم وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم، اما ذهن من هنوز پیش آن مرد بود. هرچه بیشتر سعی می‌کردم چهره‌اش را از ذهنم بیرون کنم، بیشتر جلوی چشمم می‌آمد.نمی‌دانستم چرا، اما چیزی در ذهنم اصرار داشت که این اولین بار نیست که آن چهره را می‌بینم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  10. سبز شاید چون رنگ مورد علاقمه
  11. 🥀 ── صفحه چهارم ── 🥀 همین که چشمم به برچسب‌های رنگارنگ داخل پلاستیک افتاد، لبخند روی لبم نشست. یکی‌یکی بیرونشان آوردم؛ همان‌هایی بودند که چند روز پیش، پشت ویترین لوازم‌التحریرفروشی با حسرت نگاهشان کرده بودم. یکی از برچسب‌ها را بین انگشت‌هایم گرفتم و لبخندم عمیق‌تر شد.اصلاً فکرش را نمی‌کردم. بی‌اختیار خودم را به سیامک رساندم و محکم بغلش کردم. ـ وای... اینا رو از کجا آوردی؟ لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست. ـ چند روز پیش که از جلوی لوازم‌التحریری رد می‌شدیم، دیدم چقدر خوشت اومده. همون موقع سفارششون دادم. امروز رسیدن دستم. چند لحظه سکوت کرد. نگاهش را از من گرفت و انگار کمی مردد بود که ادامه بدهد. - قرار بود روز تولدت بهت بدمشون... ولی بعد از اتفاق امروز دیگه نتونستم صبر کنم لبخند روی لبم آرام‌آرام محو شد. نگاهم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. سیامک نفس عمیقی کشید. ـ راستی... سرم را بالا آوردم. نگاهش جدی شده بود. ـ بابت امروز... ببخشید. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ علی بهم گفت تو رو با آرمان دیده. وقتی شنیدم... نتونستم خودمو کنترل کنم. چند ثانیه نگاهش کردم. بعد لبخند کوچکی زدم. ـ عیب نداره، داداش... نمی‌خواستم دوباره سراغ اتفاقات امروز برویم. ترجیح می‌دادم همه‌چیز همان‌جا تمام شود. برای همین سریع موضوع را عوض کردم. ـ راستی، فردا باید برم دانشگاه. بابا گفت سرش شلوغه. می‌تونی منو برسونی؟ سیامک بدون مکث جواب داد: ـ آره، اتفاقاً فردا وقت دارم. بعد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. نگاهم دوباره روی برچسب‌ها ماند. فقط یک هفته تا تولدم مانده بود؛ تولدی که بچه‌های دانشگاه با اصرار قرار بود برایم یک جشن کوچک بگیرند.نمی‌دانستم چرا، اما حس عجیبی داشتم. انگار قرار بود این تولد با سال‌های قبل فرق داشته باشد... 🌙 ── صبح روز بعد ── 🌙 صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد. آخرین لقمه‌ی صبحانه را برداشتم و هم‌زمان کفش‌هایم را به پا کردم.کیفم را روی شانه‌ام انداختم و با عجله از خانه بیرون زدم. همین که در را باز کردم، سیامک را دیدم که پشت فرمان منتظرم نشسته بود. سوار شدم. موسیقی آرامی از ضبط پخش می‌شد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم و من بی‌حوصله از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. ناگهان سیامک جلوی یک سوپرمارکت ترمز کرد. ـ صبحانه نخوردم. می‌خوام یه کیک و آبمیوه بگیرم. چیزی لازم نداری؟ سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم. ـ نه، چیزی نمی‌خوام. ـ باشه، الان برمی‌گردم. پیاده شد و وارد سوپرمارکت شد. من هم بی‌هدف نگاهم را به خیابان دوختم.چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که چیزی آن سوی خیابان توجهم را جلب کرد. نگاهم همان‌جا ماند. قلبم یک‌باره فرو ریخت. نمی‌توانستم باور کنم چیزی را که می‌دیدم، واقعاً می‌بینم.چشم‌هایم از ناباوری گشاد شد و نفسم برای لحظه‌ای بند آمد. ـ سیامک...! صدایم آن‌قدر بلند بود که چند نفر از رهگذرها با تعجب به سمت ماشین برگشتند. اما من دیگر هیچ‌کدامشان را نمی‌دیدم. تمام حواسم فقط به آن سوی خیابان بود. به چیزی که اگر واقعاً همان چیزی بود که فکر می‌کردم، می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد. و من اصلاً برای دیدنش آماده نبودم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  12. 🥀 ── صفحه سوم ── 🥀 با قدم‌هایی سنگین خودم را به اتاقم رساندم. انگشت‌هایم چند لحظه دور دستگیره ماندند. نفس عمیقی کشیدم و در را آرام پشت سرم بستم. روی صندلی روبه‌روی میز نشستم. صدای تقه‌ی آرامی از پشت در آمد، سرم را بالا آوردم. هنوز چیزی نگفته بودم که در باز شد و سیامک وارد اتاق شد. بی‌اختیار روی صندلی چرخیدم و نگاهم روی صورتش نشست. دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش جایی میان زمین و دیوار سرگردان بود؛ انگار خودش هم نمی‌دانست چطور باید حرفش را شروع کند. چند ثانیه سکوت بینمان کش آمد. بالاخره سرش را بلند کرد. - امروز با اون پسره چی کار داشتی؟ آب دهانم را قورت دادم؛ گلویم خشک شده بود. - به خدا... هیچی، داداش. اخمش کمی در هم رفت. - پس چرا باهاش حرف می‌زدی؟ سریع گفتم: - الهه چند روز پیش یه مانتو دوخته بود، فقط دکمه‌هاش مونده بود. ازم خواست از خرازی آقا آرمان چند تا دکمه براش بگیرم. رفتم، ولی دکمه‌ای که می‌خواست تموم شده بود. آقا آرمان هم گفت وقتی جنس جدید رسید، خودش میاد جلوی دانشگاه و بهم می‌ده. همین... سیامک چیزی نگفت. چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد پرسید: - آدرس دانشگاهتو از کجا داشت؟ لب‌هایم را روی هم فشردم. - نمی‌دونم... به خدا نمی‌دونم. چند لحظه نگاهم کرد. هنوز اخم بین ابروهایش بود، اما دیگر آن تندی چند ساعت قبل را در نگاهش نمی‌دیدم. ـ ولی اون حرفایی که امروز زدم رو فراموش نکن. هنوز درباره‌ی اون پسره مطمئن نیستم. پلاستیک سفیدی را روی تخت گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت: ـ اینا رو برات خریدم. نگاهم بین صورتش و پلاستیک روی تخت جابه‌جا شد. نمی‌دانستم باید از دیدن آن خوشحال شوم یا هنوز از اتفاق چند ساعت قبل فاصله بگیرم. - برای من؟ سرش را تکان داد.دستم را داخل پلاستیک بردم و گوشه‌ی جعبه‌ای را کنار زدم. چشم‌هایم گرد شد.برای چند لحظه حتی یادم رفت چند ساعت قبل چه اتفاقی افتاده بود. لبخند کوچکی روی لبم نشست. اما لبخندم خیلی زود محو شد. نگاهم روی هدیه ماند. جمله‌ای که چند دقیقه قبل به سیامک گفته بودم، دوباره توی سرم چرخید: «فقط برای دکمه‌ها رفته بودم...» لبم را به دندان گرفتم. نه... همه‌ی حقیقت این نبود. دکمه‌ها دلیل رفتنم بودند، اما فقط همین نبود. ته دلم می‌خواستم آرمان را هم ببینم می‌خواستم چند دقیقه باهاش در مورد موضوع مهمی حرف بزنم. و من این قسمت را به سیامک نگفته بودم.شاید برای اولین بار، از اینکه به برادرم دروغ گفته بودم، بیشتر از سیلی‌ای که زده بود می‌ترسیدم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  13. 🥀 ── صفحه دوم ── 🥀 داشتم کمی ادویه به خورشت بادمجان اضافه می‌کردم. که صدای کلید توی قفل چرخید. لبخند کوچکی روی لبم نشست؛ مامان و بابا برگشته بودند. الهه هم همراهشان وارد خانه شد. کیف پارچه‌ای همیشگی‌اش روی شانه بود؛ کیفی که همیشه چند قرقره نخ و متر خیاطی از گوشه‌اش بیرون می‌زد. سی‌ودو ساله بود و بیشتر روزهایش را پشت چرخ خیاطی می‌گذراند. با این حال، هنوز هم برای من همان خواهری بود که هر وقت چیزی برای پوشیدن کم داشتم، با حوصله می‌نشست و برایم درستش می‌کرد.تی‌شرت نخی آبی و شلوار راحتی مشکی تنم بود.صدای مامان از راهروی خانه آمد: ـ نیلوفر! ـ جانم؟ خودم را به راهرو رساندم. هنوز کیفش را درست از روی شانه‌اش پایین نیاورده بود که دستم را جلو بردم. ـ بده من. کیف را از دستش گرفتم و روی صندلی کنار جالباسی گذاشتم. کت بابا را هم از دستش گرفتم و روی چوب‌لباسی آویزان کردم.مامان لبخند زد و دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد. گونه‌ام را بوسید. من هم گونه‌اش را بوسیدم. چشم‌های عسلی‌اش هنوز همان گرمای همیشگی را داشت؛ حتی وقتی خستگی گوشه‌ی چشم‌هایش جا خوش کرده بود. اما لبخندش بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد، چشم‌هایش روی صورتم ثابت ماند. انگشت‌هایش آرام روی گونه‌ام نشست؛ درست همان جایی سیامک زده بود. ـ وای نیلوفر مادر... چرا صورتت این‌طوری شده؟ گوشه‌ی لبم را بالا کشیدم، اما خودم هم می‌دانستم چیزی شبیه لبخند از آب درنیامده. ـ هیچی... امروز داشتم می‌رفتم بیرون، در خورد توی صورتم. نگاهم را از چشم‌هایش دزدیدم. چند لحظه چیزی نگفت.دستش هنوز روی گونه‌ام مانده بود.دلم نمی‌خواست امشب این خانه شاهد دعوا باشد. بابا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، کف دستش را روی شکمش گذاشت و با لبخند گفت: ـ نیلوفر بابا ، امشب برای شام چی درست کردی؟ ـ خورشت بادمجون. لبخند روی صورت بابا نشست. ـ به‌به! پس زود بیارش که صدای شکمم دراومده. کمی بعد، بوی بادمجان سرخ‌شده و ادویه تمام خانه را پر کرده بود. داشتم آخرین بشقاب غذا را روی سفره می‌گذاشتم؛ بشقاب سفیدِ ساده‌ای که دور لبه‌اش طرح‌های ریز آبی داشت. صدای بسته شدن در حیاط آمد.دستم همان‌جا خشک شد.قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. قلبم یک‌باره فرو ریخت.لازم نبود صدایش را بشنوم. می‌دانستم خودش است.در باز شد و وارد خانه شد. کتش را بی‌حوصله از تنش بیرون کشید و روی جالباسی انداخت. ـ سلام. ـ سلام پسرم. سرم را پایین انداختم و مشغول چیدن قاشق‌ها شدم. الهه هم سر سفره نشسته بود و بی‌خبر از سنگینی فضای بین من و سیامک، مشغول گذاشتن سبزی ها روی سفره بود. چند دقیقه بعد، همه دور سفره نشستیم.من برای هرکدامشان غذا کشیدم و دیس خورشت را وسط سفره گذاشتم. صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب‌ها، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شام را می‌شکست.من سعی می‌کردم سرم را پایین نگه دارم، اما سنگینی نگاه سیامک را روی صورتم حس می‌کردم. هر بار دستم به سمت بشقاب می‌رفت، نگاهش را می‌دیدم که هنوز همان‌جا مانده. آخرین لقمه را برداشتم. قورتش دادم و خواستم بشقابم را کنار بگذارم که صدایش بلند شد: ـ لازم نیست سفره رو جمع کنی. الهه جمعش می‌کنه. برو توی اتاقت، باهات کار دارم. انگشت‌هایم دور دسته‌ی قاشق خشک شد. چند ثانیه نتوانستم آن را رها کنم. آب دهانم را به سختی قورت دادم.صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، ناگهان بیشتر از همیشه به گوشم می‌رسید. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  14. 🥀 ── صفحه اول ── 🥀 #گذشته صدای فواره‌ی حوض، آرام و یکنواخت در حیاط می‌پیچید؛ صدایی آشنا که سال‌ها بود به گوشم آرامش می‌داد. کنار پنجره ایستاده بودم و قاشق را آرام داخل خورشت بادمجان می‌چرخاندم. عطر غذا تمام آشپزخانه را پر کرده بود. کمی از خورشت را با قاشق برداشتم و نزدیک لبم کردم.همان لحظه صدای زنگ حیاط بلند شد.قاشق را روی کابینت گذاشتم و نگاهم سمت در رفت. ـ کیه؟ جوابی نیامد. چند ثانیه بعد دوباره صدای زنگ بلند شد. نگاهم به لباسم افتاد. سریع چادر گل‌گلی‌ام را از جالباسی برداشتم، روی سرم انداختم و لبه‌هایش را زیر گلویم نگه داشتم. دمپایی‌هایم را به پا کردم و دوباره گفتم: ـ کیه؟ صدایی از پشت در آمد. ـ منم، باز کن. همان یک کلمه کافی بود تا بشناسمش. دستم روی زنجیر مکث کرد. زنجیر را پایین کشیدم و در را باز کردم. سیامک پشت در ایستاده بود. نگاهش که به من افتاد، چند لحظه چیزی نگفت. فکش را محکم به هم فشرد و یک قدم جلو آمد. دستم هنوز روی دستگیره بود. بی مقدمه گفت: ـ امروز با اون پسره جلوی دانشگاه چه غلطی می‌کردی؟ ابروهایم در هم رفت. ـ منظورت کیه؟ سیامک نگاه تندی به صورتم انداخت. ـ خودتو به اون راه نزن، نیلوفر. علی امروز گزارشتو بهم داده. ناگهان دستش را روی در گذاشت و با شدت هلش داد. در از دستم رها شد و با صدای محکمی به دیوار کنار ورودی خورد. بی‌اختیار چند قدم عقب رفتم. سیامک وارد خانه شد و روبه‌رویم ایستاد. ـ ببین نیلوفر، واسه هرکی این اَداها رو درمیاری، دربیار؛ ولی واسه من اَدایِ آدم خوبا رو درنیار. چند لحظه فقط نگاهش کردم. ـ علی دروغ گفته. حالت صورتش عوض شد. دستش را بالا آورد. خشکم زد. چند ثانیه همان‌طور ماند؛ اما همان چند ثانیه برای فهمیدن چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد کافی بود. ضربه فرود آمد. صورتم با ضربه به یک طرف چرخید و سوزش تندی روی گونه‌ام نشست. چند لحظه طول کشید تا صدای اطراف دوباره به گوشم برسد. دستم را آرام روی گونه‌ام گذاشتم؛ کم‌کم گرمایی ناخوشایند زیر دستم پخش می‌شد. سیامک هنوز مقابلم ایستاده بود. ـ دهنتو ببند. من علی رو می‌شناسم. لب‌هایم را روی هم فشردم. نگاهم را پایین انداختم. نمی‌خواستم دوباره چیزی بگویم که عصبانیتش را بیشتر کند. چند ثانیه سکوت بینمان ماند.بعد گفت: - زود بگو. امروز با آرمان جلوی دانشگاه چه غلطی می‌کردی؟ جوابی ندادم. این بار سکوت، تنها چیزی بود که داشتم. گوشی‌اش زنگ خورد. نگاهش برای لحظه‌ای به جیبش افتاد، اما گوشی را بیرون نیاورد. چند ثانیه بعد تماس قطع شد. نفسش را با کلافگی بیرون داد و دوباره نگاهم کرد. ـ فقط اومدم ببینم چجوری تو چشمام دروغ میگی. چیزی نگفتم. نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند. ـ بعداً حسابتو می‌رسم. گوشی‌اش دوباره زنگ خورد. این بار گوشی را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه انداخت. بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت. در را پشت سرش بستم.نفس عمیقی کشیدم. تازه فهمیدم تمام مدت نفسم را حبس کرده بودم. چند قطره اشک از گوشه‌ی چشمم پایین آمد. با پشت دست پاکشان کردم. دستم بی‌اختیار بالا رفت و ناخن شستم را میان دندان‌هایم گرفتم. عادت همیشگی‌ام بود. هر وقت مضطرب می‌شدم، ناخن‌هایم اولین چیزی بودند که قربانی اضطرابم می‌شدند. اما این بار فقط کتک خوردن یا عصبانیت سیامک نبود که ذهنم را به هم ریخته بود. بدتر از همه این بود که نمی‌دانستم باید ازش بترسم یا هنوز مثل قبل بهش اعتماد کنم. سیامک برادرم بود. همان آدمی که چند دقیقه پیش دستش را روی صورتم بلند کرده بود، همان کسی بود که وقتی بچه بودم اگر چیزی می‌ترساندم، پشتش قایم می‌شدم. چطور می‌شد یک نفر، هم پناه آدم باشد و هم دلیل ترسش؟دستم دوباره روی گونه‌ام رفت.هنوز داغ بود. با خودم گفتم شاید واقعاً عصبانی بود؛ شاید حرف علی را باور کرده بود. حتی برای لحظه‌ای فکر کردم اگر جوابش را نمی‌دادم، کار به اینجا نمی‌کشید. چرا داشتم برای کاری که خودش کرده بود، دنبال دلیل می‌گشتم؟ مگر من چه کار کرده بودم؟ هیچ. فقط با آرمان حرف زده بودم.اما ته ذهنم چیزی مدام می‌گفت: «سیامک بد نیست... فقط عصبانی شده بود.» و من از همین جمله بیشتر از خود سیلی می‌ترسیدم. چون اگر قرار بود هر بار بعد از ترسیدن، دوباره برایش دلیل پیدا کنم، پس دفعه‌ی بعد چه؟ فکر آرمان لحظه‌ای از سرم بیرون نمی‌رفت. فقط امیدوار بودم سیامک سراغش نرود؛ نمی‌خواستم بین آن دو اتفاقی بیفتد که دیگر نتوانم جلویش را بگیرم. چند لحظه بعد نگاهم دوباره سمت حیاط رفت. همان حوض بود. همان فواره. همان ماهی‌هایی که چند دقیقه قبل، بی‌خبر از همه‌چیز، در آب می‌چرخیدند.صدای آب هنوز آرام بود.همه‌چیز سر جای خودش بود؛ انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده. اما برای من، همه‌چیز عوض شده بود.ظاهراً دو هفته برای سیامک کافی بود تا یادش برود دست روی من بلند نکند. حالا دوباره یادش آمده بود. ادامه دارد... 🥀 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  15. 🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ نام رمان: آخرین قرار نام نویسنده: آرام محمدی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روان‌شناختی خلاصه: نیلوفر فکر می‌کرد سخت‌ترین قسمت زندگی، تحمل برادرِ عصبانی‌اش است؛ تا اینکه آرمان، عشق قدیمی‌اش، با یک «قرار» دوباره پیدایش می‌شود. قرار بود فقط چند ساعت باشد، اما همان دیدار کوتاه، پای عشق، راز و آدم‌هایی را وسط می‌کشد که هیچ‌چیزشان آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... 🥀🫀
×
×
  • اضافه کردن...