-
تعداد ارسال ها
9 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Mahdieh Hosseinabadi
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ششم : گیج شده، با لحن لرزون گفت: _ آره... عه نه منظورم... چشمامو از ذوق گشاد کردم، مردمکهام برق زد. از شدت هیجان یه جیغ کوتاه کشیدم و بلافاصله، بدون حتی یه لحظه مکث، گفتم: _ شرطات نگفته قبوله. ... ... عبوس، با اخمایی که تو هم گره خورده بودن، به اون همه عن گاو جلوم خیره شدم؛ بوی تند و خفهکنندهش تا ته حلقم میرفت و حالمو به هم میزد. مچ دستای دردناکم رو آروم ماساژ دادم، پوستشون هنوز از فشار طناب میسوخت. مردک شغال همین که تونست بلند بشه، شروع کرد داد و بیداد راه انداختن؛ صداش تو فضای بسته میپیچید. البته ایندفعه با احتیاط ازم فاصله گرفت، انگار هنوز طعم دندونام زیر پوستش مونده بود. نمیدونم چند تا قلچماق از کجا سبز شدن که دست و پامو باز کردن و منو از اونجا بیرون آوردن. قدمهاشون سنگین بود، ولی من فقط دنبال یه چیز بودم—فرار از اون نور لعنتی. از نور چراغ فرار میکردم. حالا که از اونجا خارج شدم و نور تیز خورشید مستقیم خورد تو چشمام، پلکهامو محکم بستم، صورتمو جمع کردم و دهنمو باز کردم؛ هرچی فحش بلد بودم، بیوقفه بارشون کردم. هیچی دیگه، چشمبسته منو کشونکشون بردن تو گاوداری، نزدیک همون اتاقکی که توش زندانی بودم. زمین زیر پام ناهموار بود، بوی نم و کثیفی همهجا پیچیده بود. جلوی یه کوه بوگندو ولم کردن. خودشون کنار ایستادن، خشک و بیحس؛ اصلاً از قیافهشون معلوم نبود چی تو سرشونه. من بدبخت، اینجا وایسادم تا همون شغالی که دک دهنشو صاف کرده بودم بیاد. عصبی، تابی به موهای قرمزم دادم؛ تارهاش به هم ریخته بود، بافتم کامل باز شده بود. نیاز به حموم داشتم… بوی خر مرده میدادم رسماً. هنوزم دهنم از طعم گس خون اون عنآقا تلخ بود. فقط بخاطر بابام اینجام… وگرنه به خدا توفم هم تو صورت اینا نمینداختم. حالا انگار جا قحط بود، منو آوردن کنار پهن گاوا. یکی از بادیگاردا با ایرپادش ور رفت و بیخیال رفت. رو به اون یکی گفتم: _ کجا رفت؟ جوابمو نداد. انگار اصلاً وجود نداشتم. پیف پیف… خجالت هم نمیکشه. چشمغرهای بهش رفتم. _ هوی! مگه کری؟ با توام زبونبسته! هوی! هرچی جلوش بالا پایین پریدم و جنگولکبازی درآوردم، هیچ واکنشی نشون نداد. مثل مجسمه ابوالهول خشک ایستاده بود، نکبت. کلافه زیر لب غر زدم و موهامو چنگ زدم. چشمامو تو حدقه تاب دادم. ناگهان بیل جلوم گرفته شد. یا ابوالفضل، این چیه؟! چون یهو جلوی صورتم ظاهر شد، از جا پریدم عقب، قلبم کوبید تو سینهم. با بهت به همون بادیگاردی که رفته بود خیره شدم. الان روبههام ایستاده بود و یه بیل سمتم گرفته بود. _ این چیه؟ _ بیل. عاقل اندر سفیه نگاهش کردم، ابروهامو بردم بالا: _ عه، من فکر کردم شلنگه اوسکل! خودم میدونم بیله، واسه چی گرفتی سمتم؟ برای چند ثانیه مردمک چشماش سمت من چرخید، بعد دوباره برگشت سر جاش. _ باید این پهنای گاو رو با بیل جمع کنی، بریزی تو فرقون، بعد ببری برای کشاورزی. روح از تنم رفت… و برگشت. چی...؟ این گفت چی کار کنم؟! _ چ... چی؟ کی همچین دستوری داده؟ بیخیال جوابم شد، کوتاه گفت: _ رئیس. صدامو بردم بالا، رگ گردنم بیرون زد: _ رئیس توعه دیوس؟ کیه؟ بگو بیاد اینجا ببینم کدوم حرومزادهست! قیافه بادیگاردا دیدنی شده بود، ولی انقدر عصبی بودم که حال تحلیلشونو نداشتم. راه افتادم سمت یه جهت نامعلوم؛ فقط میدونستم میخوام رئیس این خرابشده رو پیدا کنم. ... _ ولم کنین لاشیا! مچ دوتا دستمو گرفته بودن، محکم، نمیذاشتن وارد اتاق بشم. یه حدسایی میزدم… شاید همون دیلاقی که زدم ناکارش کردم، حالا از رو تلافی این دستور رو داده. یا اصلاً کارش همینه. آخه کی برای جمع کردن پهن گاو یکی رو میدزده؟! چه حرفایی میزنم من… ولش کن، همون حدس اول بهتره. _ کجا؟ من باید با اون شتر بیابونی صحبت کنم! ول کن دِ! هیچی دیگه، کشونکشون منو بردن بیرون و نذاشتن اون شغال بیپدر رو ببینم. برای خلاص شدن، مجبور شدم بیل دست بگیرم. اون تیکه عنا رو ایشالله یه روز تو حلقش میکنم… وسط بیل زدن، یههو عصبی شدم، بیل رو پرت کردم گوشهای… یه تیکه ازش جدا شد و افتاد روی کت مشکی بادیگارد کناریم. چشماش اندازه نعلبکی شد. با بهت به لباسش، بعد به من نگاه کرد. یهدفعه رم کرد و سمتم یورش برد. اما نمیدونست من از اونام که به جای فرار… فقط نگاه میکنم. رگ سگم بالا زد. خم شدم، یه تیکه پهن برداشتم… با یه حرکت سریع، پرت کردم سمتش. صورتش کلاً… اوضاعش به فنا رفت. لبخند زدم؛ همون لبخندای روانیطور. ولی کمکم لبخندم ماسید… به دستم نگاه کردم... و بعد— چنان جیغی زدم که گاوا رم کردن، صدای سمهاشون تو فضا پیچید. اون بادیگارده هم بین من و گاو وحشی که عوق میزد، خشکش زده بود. _ درست آب بگیر! اگه این عنا از رو دستم پاک نشه، این دست گوهیمو میبینی تا آرنج میکنم تو حلقش گرفتی؟ درست آب بگیر! بادیگاردا رسماً داشتن گریه میکردن. منم دست به سینه نشسته بودم، اخم کرده، هنوز حالم از دست خودم بهم میخورد. (وسواس دارم… اگه عود کنه، اوضاع بد میشه…) اما بالاخره بادیگارد آب رو درست گرفت. اون یکی هم با صورت پهنمالیشده، رفت پی کارش. منم با دستمال، با دقت، دستامو تمیز کردم. _ خوب بیل بزن، یه ذره هم پهن روی زمین نمونه! بادیگارد بیچاره بیل میزد و من تکیه داده بودم، دست به سینه. وقتی کارش تموم شد، از روی صندلی بلند شدم: _ آفرین، الان حالم بهتره، حالا میتونی بریم پیش— یهو مثل پلنگ پریدم جلو و بیل رو از دستش کشیدم. اون یکی بادیگارد برگشت، یه برگه داد دستم و محکم تنه زد و رد شد. لبخندم کج شد. برگه رو باز کردم. نقشه بود...؟ یه ضربدر وسطش. _ این دیگه چیه؟ نقاشی بچه شش ساله دادی؟ گوشیشو آورد جلو. صدای ضبطشده پخش شد، خشدار و مبهم: «بگذار ریههایت از عطری خوش و ناخوش پر شود... تو نمیتوانی زندگی را انقدر ساده بگذرانی.» اخم کردم، سرمو کج گرفتم: _ من از کجا بدونم این چی میگه؟! درِ بزرگ آهنی رو باز کردم… و خشکم زد. یه دنیای عظیم جلو چشمم باز شد؛ زمینهای کشاورزی تا افق کشیده شده بودن، اسبها بین علفها حرکت میکردن، گندمها زیر نور آفتاب موج میزدن، باغها نفس میکشیدن… _ فاک... اینجا دیگه چیه؟ یه بره سفید کوچولو خورد به پام. لبخندم نرم شد: _ اسمتو میذارم برفک. و همون لحظه… صدای خرخر سنگینی از پشت سرم اومد…- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجم : بیتوجه به فحشام و زبوندرازیهام، بیحوصله گفت: _ ۲ ثانیه بهت وقت میدم تا جواب سوالمو بدی، از ۲ ثانیه رد بشه... چیز سرد فلزی رو گذاشت زیر گلوم. با حس سردی اون فلز تیز که تازه داشت گردنمم میبرید، مو به تنم راست شد. _ یک... د— مهلت نمیداد حرف بزنم، سریع میخواست به دو برسه، هولشده جوابشو دادم: _ آره! چاقو رو با فشار کوچیکی از گردنم جدا کرد. نفس لرزونمو نامحسوس با خیال راحت بیرون دادم. ازم فاصله گرفت. دور شد. کفشاش صدایی نداشت که بفهمم ازم دور شده. این صداش بود که نشون میداد ازم دوره. اصلاً انگار این بشر رو هوا راه میره. هرچی تلاش کردم نتونستم صدای راه رفتنشو بشنوم. _ حالا که میخوای آزاد بشی... مکث کرد. چیزی جلوی چراغو گرفت چون دیگه نورش آزارم نداد. چشمامو با شک باز کردم. به همون مردی که همش دم گوشم زرزر میکرد خیره شدم. جلوی چراغ ایستاده بود، نور از شکاف اطراف بدنش بیرون میزد و کامل صورت و بدنشو مثل سایه نشون میداد. هیچی ازش نمیتونستم ببینم. _ چندتا شرط برای آزادیت دارم، زبوندراز. با بهت خنده ناباوری کردم. این الان چی گفت؟ شرط؟ برای چی؟ آزادیم؟ چشمامو سلیطهگرانه گرد کردم، پرههای بینیمو گشاد کردم، با لحن بدی داد زدم: _ هوو، گاز نده، بذار باهم بریم مرتیکه! اصلاً برای چی منو دزدیدین؟ بخاطر پول؟ حاجی، تو جیب من پشه لونگ میندازه، از دار دنیا دوجفت کلیه دارم، اونام سنگ دارن. مرگت چیه؟ دیوونهای چیزی؟ مواد پواد میزنی؟ دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود. در سکوت بهم نگاه میکرد. جلوتر اومد. _ حالا که میگی پولی نداری، دوجفت کلیه به قول خودت سنگدار داری، میتونی برای من کار کنی، با حقوق خوب. رسماً سکته ضعیف رو زدم. الان بهم پیشنهاد کار داد؟! خب برای چی از اول اینو نگفت؟ _ نمیدونستم... سرشو انگار نشنید چی گفتم خم کرد سمتم. _ چی؟ ایندفعه با صدای بلندتری گفتم: _ نمیدونستم مود شده برای کارگر پیدا کردن اول میدزدنش، بعد چند روز دستوپاشو میبندن، بعد میان پیشنهاد کار بهش میدن. از اون حالت سر خمکرده دراومد، حالا داشت آستین لباسشو بالا میزد. _ خودت بگو. ایندفعه من بودم که نفهمیدم چی گفت. _ هَ؟ _ خودت بگو چجوری این زبونتو کوتاه کنم. تابی به چشوچالم دادم. _ برو گوهتو بخور بابا. صورتم با سوزش بدی با شدت به یک طرف کج شد. جای سیلیش رو گونه سمت راستم داغ شده بود و بیحس. دهنم نیمهباز موند. این چه گوهی بود الان؟ اون چه غلطی کرد؟ هه، مهری کارت به جایی رسیده که این جاکش دست روت بلند کنه. خندیدم. لب پایینیمو تو دهن بازم بردم، با زبون ترش کردم، به فکم قوسی دادم. بلانسبت کفتار، چنان قهقه زدم که خود یارو یه صحنه برگاش ریخت. با پاش به پام لگدی زد. _ هی، چته؟ خول شدی؟ وقتی دید در همون حال که سرم کجه میخندم، جلو اومد. اون الان منو زد... با یادآوری این موضوع دیگه رسماً از خنده اشک میریختم. دستش نشست رو گونم تا ببینه چرا انقدر عجیب رفتار میکنم. لبخندم کش اومد، به مچ دستش خیره شدم، بلافاصله دهنمو عین کروکودیل باز کردم، دندونامو تو گوشت دستش فرو کردم. با تمام زورم فشار دادم. طعم گس خون تو دهنم پخش شد ! مثل دیوونهها همینطور که گوشت دستش زیر دندونام له میشد نیشمو باز کردم، قهقه زدم. اولش هیچ حرکتی نکرد. خیلی شوکه شده بود. اما بعدش چنان نعره میزد که بیا ببین. شغالسینگ عنتر، انگار داره میزاده، جیغ زنونه میکشید. خودشو به هر جایی میکوبید تا از دستم خلاص بشه، اما نمیشد که نمیشد. دیگه گریش دراومده بود. بالاخره راضی شدم فکمو از هم باز کنم، گذاشتم دستش آزاد بشه. با اون هیکل گندش روی زمین غش کرد، اونم بخاطر اینکه یه تیکه از گوشت دستش آویزون شده بود، خون مثل فواره ازش بیرون میزد. صورتمو جمع کردم، خون تو دهنمو تو صورتی که از تاریکی دیده نمیشد تف کردم. اه، کثافت، چه خون بدمزهای داره. یه نیم ساعتی فکر کنم گذشته، اما همچنان بیهوش بود. خوبه حالا با ساطور تیکهتیکش نکردم، همش یه گاز کوچولو بوده، چشه این وا؟ کلافه لگدی به پهلوش زدم. _ هوی تنهلش، خودتو جمع کن، من گشنمه! اما جوابی ازش دریافت نکردم. با همون پاهای بستهشدهم پامو بلند کردم، با تمام قدرتی که تو پاهام داشتم کوبیدم تو صورتش. مثل اینکه صدای خورد شدن چیزی هم زیر پام شنیدم... نکنه دماغمماغشو شکوندم؟ وایی خدایا، من پول ندارم دیه بدمها، با من همچین کاری نکن جون مادرت. از گشنگی حالت تهوع گرفتم. نمیشه، انگار این تنهلش بیدار نمیشه، باید خودم کاری کنم، وگرنه از گشنگی این حرومزاده رو تیکهتیکه میکنم. با پام سعی کردم جیباشو بگردم. بجز فندک، گوشی و اسلح— وات د فاک... اسلحه؟ بیشتر پامو روی اسلحه حرکت دادم. یه کلت کمریه! نفسی کشیدم، بیخیال کلت شدم. دوباره شروع به گشتنش کردم که به چیز تیزی پام خورد. کمکم لبخند ذوقزدهای مهمون لبهام شد. اخجون... چاقو. با شوق و انرژی مضاعف تلاش کردم چاقورو از جیبش دربیارم. نزدیک شدم، با انگشتای پام دور دسته چاقورو سفت گرفتم. سر چاقو از جیبش بیرون اومد. لبمو با ذوق زیر دندونم گرفتم، بیشتر تلاش کردم. با گرفته شدن مچ پام توسط همون یارو خشک شدم. ای سگ برینه به دهن این، آخه ک*کش الان وقت بههوش اومدنه؟! پامو چنان پیچوند که از درد جیغ ترکیبی با بنفشسیاه رو به ارائه گذاشتم. حتی سر خودمم سوت کشید، چه برسه به اون عوضی. _ مرگ دختریه— تا نیمخیز شد، از درد چنان فریادی زد که اون دست سالمشو روی صورتش گذاشت، ناله کرد. قربون تکتک انگشتای پام برم که انقدر خوب ضربه زدن. مچ پام بدجور درد میکرد، نمیتونستم تکونش بدم، وای... _ دختره حرومزاده روانی، پدرتو درمیارم! انقدر ذوق کردم که بیهواس خودمو جلو کشیدم، اما با این کارم صندلی باهام اومد. نتونستم تعادلمو حفظ کنم، با صندلی روی طرف افتادم. چنان دادی زد که گوشم کر شد. تو دلم مرگی گفتم: _ آاااااای ماماننننن، بیا که پسرتو کشتن! سرمو سمتش چرخوندم. ای بابا، بازم نتونستم صورتشو ببینم، فقط خط فکش دیده میشد. _ واقعاً بابامو درمیاری؟ طرف درد خودشو یادش رفت، گیجشده گفت: _ ها...؟ با ذوق گفتم: _ خودت گفتی بابامو درمیاری، بابامو از زندان درمیاری؟- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهارم : بازم نتونستم زبونمو نگه دارم. _ تو که هیچی، گندهتر از تو هم نمیتونه. اضافه کردم: _ دهن بوگندوتو جمع کن، انگار سگ مرده تو معدته، حالم بهم خورد. هیچی دیگه، انگار فندک زیر ***** گرفته باشن، چنان موهامو از پشت سرم کشید که بهجای اینکه زبونمو کوتاه کنم، کوتاه نشد که هیچ، بلندترم شد. _ هوی گوساله، چته؟ هار شدی؟ کاهتو دیر دادن یا یونجتو؟ دست از درآوردن ریشهی موهام برداشت. انگار از این حجم از زبوندرازیم کرک و پر براش نمونده بود. _ تولهسگ زبوندراز. با ضربهای که به گردنم خورد، قبل از اینکه بیهوش بشم داد زدم: _ ای الهی دستت از چند جهت قلم شه، شغال بدپکوپوز! --- نمیدونم قصدشون از نگه داشتن من چیه. خدا سر شاهده، نمیان یه سر بزنن. هر وقتم میان، همون سگپدر اون روزه که با اون سم خرش به گردن نحیف و ظریفم ضربه زد، میاد. هی زرزر میکنه: «من تورو آدم میکنم.» بابا، این زبونم مو درآورد، انقدر گفتم: فرشتهها آدم نمیشن، شغال. اما مگه گوش میده، گوساله... آخر تمام مکالممون که اصرار بر آدم کردن من و من اصرار بر حیون دونستن اونه، منو با یه ضربه به گردنم بیهوش میکنه. نمیدونم چقدر من اینجا بودم، آخه همش اون کیسه روی سرمه. یه چند دقیقهست که تازه به هوش اومدم. حتی نمیدونم الان روزه یا شبه، اصلاً چه ساعتیه؟! دیگه سعی نمیکردم فرار کنم، انقدر محکم بستنم که حتی نمیتونم تکون بخورم. تنها موقعی میتونم از روی صندلی بلند شم که، گلاببهروتون، باید برم مستراح. اونم با همون پارچه رو کلم امکانپذیره. دستشوییشم که نگم براتون، یه وجب جاست اصلاً، نمیتونی بشینی، وامونده. خلاصه که من نمیفهمم برای چی اینجام. هعی خدا، اینجا دیگه چه سرنوشت تخ... عه نه، ببخشید، زیباییای که برام ساختی آخه؟ دوباره اون کیسه از رو سرم برداشته شد. طی تجربیاتم، سریع چشمامو بستم تا نور لامپ کورم نکنه. یه چند دقیقه وایسادم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. یکی از چشمامو آروم باز کردم، اونم نه کامل، نیمباز. نوری اذیتم نکرد. ایندفعه کامل دوتا چشمامو باز کردم. باورم نمیشد نوری تو چشمام نتابه. هنوز از ذوق کردنم نگذشته بود که نور چراغ روبهروم، سرعتی، تو چشمام تابید. اما همهجا تاریک بود، چیزی دیده نمیشد. همون لحظه که فکر میکردم دیگه قرار نیست با نور چراغ کور بشم، چراغ یهو روشن شد، محکم و پرقدرت تو چشمام تابید. از درد جیغی کشیدم، سرمو سمت مخالف چرخوندم. _ بیهمهچیز روانی، چشمام کور شد! چشمامو محکم به هم فشردم. دستی رو فکم نشست، علاوه بر مقاومتم در تکون نخوردن سرم، سرمو با زور چرخوند سمت همون چراغ. چشمامو بسته بودم، اما روشنایی خیلی زیاد بود، میتونستم از پشت چشمای بستهمم اون نور بیصاحابو ببینم. نفسشو تو گوشم فوت کرد. صورتمو از این کارش با چندش جمع کردم، آخه بهشدت از گوش حساس بودم. _ میخوای از اینجا خلاص بشی؟ چی؟ این الان چی زر زد؟ مرتیکه زنجیری، منو بدون اینکه بگین چه مرگتونه انداختین اینجا، بعد میگی میخوای از اینجا بری بیرون؟ معلومه که آره... اما اینایی که تو مغزم بود به زبون نیاوردم، بجاش داد زدم: _ ک*کش، این چراغ وامونده رو خاموش کن...! فکمو محکم فشرد، دم گوشم نچنچی کرد. وایی، دلم میخواست یه میخی از گوشم تو مغزم فرو کنم تا صدای نچنچش رو از ذهنم پاک کنم. دم گوشم نچنچ میکنه، واییییییییییی... _ مثل اینکه هنوز زبونت کوتاه نشده. بازم نتونستم زبونمو نگه دارم. با همون چشمای بسته و فک اسیرشده، به سختی گفتم: _ برای بار هزارم، این زبونو حتی خود رئیسجمهورم نمیتونه کوتاه کنه، پس انقدر واقواق نکن.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سوم: _ با نژاد سگا آشنایی ندارم... اما پدرِ سگهارو خوب میشناسم. ولم کنین، تولهسگااااا! چنان جیغی زدم که فکر کنم پردهی گوشام جررر خورد. دستوپا بسته روی صندلی نشونده بودنم. روی سرمم یه کیسه کشیده بودن و هیچجا رو نمیدیدم. خدایا، چه بدبختیای بود این؟ آخه کی یکی مثل منو میدزده؟ چی میخوان از جونم؟! هیچ صدایی نمیاومد. انگار کسی دور و اطراف نبود که صدامو بشنوه. دندون رو دندون ساییدم و محکم خودمو تکون دادم، اما به صندلی سفت بسته شده بودم. _ هویی! کسی اینجا نیست؟ چی میخواین از جونم آخه؟ ولم کنین برم! یه تکون دیگه به خودم دادم تا بالاخره یه فرجی شد و طنابای وامونده از دورم باز شدن. انقدر تقلا کردم که صندلی چپ شد و با کله روی زمین فرود اومدم. سرم بدجور تیر کشید. با درد نالیدم: _ آییی... بر پدرت! تف به این شانس. با هر بدبختیای بود، جوری به صندلی فشار آوردم که به پهلو افتاد. سرمو با نفسنفس به زمین تکیه دادم. اول از همه باید این کیسهی وامونده رو از روی سرم برمیداشتم. حداقل ببینم منو آوردن کدوم قبرستون. آخه چجوری اینو از کلم دربیارم؟ همونطور که داشتم از مخم کار میکشیدم، صدای قدمهایی تو فضا پیچید. سرمو از روی زمین بلند کردم. این صدای کفش چیه؟ _ هی! کی اینجاست؟ یهدفعه از زمین کنده شدم. من و صندلی رو مثل قبل صاف گذاشت سر جام. کیسه با خشونت از روی سرم کشیده شد. چشمامو بستم. نور چراغ مستقیم تو تخم چشمام بود. چند لحظه صبر کردم، بعد آروم باز و بستهشون کردم. وقتی چشمامو باز کردم، اولش اذیت شدن، اما کمکم عادت کردن. به اطرافم نگاه کردم. همهجا تاریک بود، بهجز اون چراغ که نورش مستقیم تو چشمام میخورد. اصلاً نامردا از قصد چراغو روبهروم گذاشته بودن. سرمو کمی کج کردم و صدامو بالا بردم: _ تو دیگه کدوم خریای؟ برای چی منو اینجا آوردی؟ جوابی نیومد. لعنتی... این چراغه نمیذاشت دور و اطرافمو ببینم. فتنهگرانه داد زدم: _ زبون نداری مگه، زبونبسته؟! انگار به ننهی طرف فحش ناموسی داده باشم که از پشت سرم گردنمو به چنگ گرفت. هینی از دهنم خارج شد. بیاراده داد زدم: _ حاجی، من یه چی گفتم، خب چرا رَم میکنی حیوان؟! ای دهنتو ساییدن، مهری... که نمیتونی زبونتو نگه داری. صدای خشنی دم گوشم مو به تن و بدنم راست کرد. یعنی واقعاً به خودم چیزیدم. _ زبون درازت رو کوتاه میکنم، نیموجبی.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Mahdieh Hosseinabadi شروع به دنبال کردن رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوم : دنبالش مثل اسب میدویدم؛ لاشی چه سرعتی داشت! از بزرگراه رد میشد، بین رهگذرها گم میشد. سرعتمو بیشتر کردم، نزدیکش شدم، اما درست همون لحظهای که دستم به سیوشرت مشکیش رسید، پیچید توی کوچه. از حرکت یهوش هنگ کردم تا به خودم بیام ببینم چی شد. محکم خوردم به یکی؛ مرد جوانی بود که با عصبانیت برگشت سمتم و نعرهای زد که روح از بدنم پرید. _ مگه کوری، حیوون؟! دلم میخواست یه فحش کتکدار بارش کنم، اما الان کیفم مهمتر بود. با یه لگد پرتش کردم بین جمعیت، در حالی که میدویدم، دستمو بالا بردم و صدامو تا ناموس رسوندم: _ ببخشید... وارد کوچه شدم؛ کوچه بلند و تاریک بود، بوی مرده میداد. اه، اه، اه... هنوز کیفم مهمتر بود. تا اینکه انقدر دویدم که بالاخره اون حرومیو پیدا کردم؛ داشت از دیوار خونهای بالا میرفت. سنگی که جلوی پام بود رو برداشتم، نشونه گرفتم و پرت کردم. با ذوق به اون دیلاق نگاه میکردم تا ببینم سنگ به کجاش میخوره. اما دستمالی از پشت روی دهنم نشست، چشمام توی یه ثانیه گرد شد. قبل از اینکه حرکتی بکنم، بوی تند توی بینیم پیچید. پلکام روی هم افتاد.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی برای Mahdieh Hosseinabadi ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت اول : روبهروی ماشین ایستادم. محمدطاها، یکی از تعمیرکارها، بالای سرم ایستاده بود تا گند نزنم به ماشین مشتریش. اشاره کرد تا کارمو بکنم. نخیر، مثل اینکه نمیخواست بره. آچارفرانسه رو برداشتم، آروم باهاش به موتور ضربه زدم. آب ماشینو چک کردم، انگار نشتی داشت. مشکل از یکی از لولههای ماشین بود، اما جای گیجکنندهش اینجاست که انگار یکی سیمی که به باتری وصله رو از قصد قطع کرده. سرمو بلند کردم، نگاهشو شکار کردم. خیره بهم داشت دستکشاشو درمیآورد. _ آقا محمدطاها، دوتا مشکل داره. یکی نشتی لوله آبجوش ماشینه، یکی هم اتصالی سیم برق باتریه. به قسمتی اشاره کردم. _ انگار زغالهاش هم ظرفیت ادامه دادن رو ندارن، احتیاج به تعویض دارن. نگاه تحسینآمیزی بهم کرد، گوشه لبش بالا رفت، سری برام تکون داد. _ نه انگار یه چیزایی از مکانیکی حالیته. با غرور کاذبی شونههامو بالا دادم. _ درسته، حتی بیشتر از اینا. تکیه داد به میز مکانیکیِ پستش. همینطور که با دستمال روغنیِ سیاه، دستای کثیف از دستکاری ماشینارو تمیز میکرد، با نگاه تمسخرآمیزی گفت: _ اما ما شاگرد مکانیک دختر قبول نمیکنیم. با نگاه بیحسی بهش خیره شدم، لبامو انقدر بهم فشار دادم که شبیه یه خط صاف شد. بدجور از حرفش پوکر شدم. با همون نگاه بیحس، با صدایی که از سردی نزدیک قطب شماله، جواب اون یابو رو دادم: _ خیلی خوب، بابت وقتی که گذاشتم براتون متأسفم. کیف کولهایمو از روی صندلی کثیف لاکیِ نارنجیرنگ برداشتم، بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم از اون تعمیرگاه زدم بیرون. کتونیهای قرمزرنگمو روی کف آسفالت میکشیدم. ناامید، پوست گوشه لبمو کندم. اینجا هم که جور نشد، حالا من کدوم قبرستونی برم آخه؟ نگاهمو به روبهروم دوختم. خورشید داشت غروب میکرد. بیا، اینم از شانس خوب من. کلاً این دنیا با من یکی سر لج داره. بابا ولم کنین، تو رو سر جدتون. همون لحظه ماشینی از کنارم رد شد، راست افتاد تو چالهای که دیشب آسمون با بارون پرش کرده بود. آره، درست فکر کردین، آب کامل پاشید روم. عالی شد، حالا سگلرزه از سرما و خیسی لباسام هم به زندگی بینقصم اضافه شد. دستامو به دو طرف باز کردم، سرمو سمت آسمون گرفتم، با صدای بلند، بیتوجه به آدمایی که از کنارم رد میشدن، داد زدم: _ تعارف نکنها، یکی دیگه هم بفرست، تو که فقط بدبختیهات برا منه، خوشیهات برای چهارتا بچه کو...نیه. انگار بیناموس اصلاً باهام تعارف نداشت، چون همون لحظه کیفم از شونم کشیده شد. خیره به اون دیلاقی که کیفمو دزدیده بود، دندونقروچهای کردم. آستینهای هودیمو بالا دادم، چنان نعره زدم که درخت کنارم برگاش از ترس ریخت: _ هوی مرتیکه سهنقطه، کیفم دهنت، وایسااااااااا!- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مافیایی رمان رویای سیاه | مهدیه حسین آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
Mahdieh Hosseinabadi پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: رویای سیاه نام نویسنده :Mahdieh Hosseinabadi نام هنری نویسنده : اتاناز خلاصه رمان : مهرسا، دختری ۱۹ ساله با گذشتهای پر از طرد شدن و تنهایی، یاد گرفته بهجای شکستن، خطرناک بشه. دخترِ خاصی با چشمان بنفش و موهای قرمز، که از تعمیرکاری تا هک و مبارزه، خودش رو از هیچ ساخته. اما یه دزدی ساده، اونو میکشونه وسط بازیای که خیلی بزرگتر از اونه… باند مخوف «شاهکلاغ»، رئیسی به نام «ساتیار»، و دنیایی که توش یا شکار میشی، یا شکارچی. وقتی پای آزادی پدرش وسط میاد، مهرسا وارد این جهنم میشه… ماموریتها، خیانتها، و رازهایی که یکییکی خودشونو نشون میدن. در این بین، «تیام»؛ یه موتورسوار مرموز که هیچکس چهرهشو ندیده، چندبار نجاتش میده… اما مهرسا میفهمه پشت اون کلاهکاسکت، یه قاتل حرفهای پنهانه. حالا دیگه مهرسا فقط فرار نمیکنه… اون برمیگرده، میجنگه، هک میکنه، و حتی با نورِ یه ساختمون، به دشمنهاش اعلام جنگ میکنه. رویای سیاه داستان دختری که قرار نبود دوام بیاره… اما حالا خودش تبدیل شده به تهدید. 🔥- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
- جنایی
- دارک رمانس
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :