Masoome
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
3 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Masoome
-
جسدددد؟ کَدوم جسددددد؟ اینجا چخبرههههه؟ کی به کیه؟ چی به چیه؟ کی رو کیه؟ کی تو کی... نه یعنی ببخشید از کنترل خارج شدم😂🙄
این ویهانِ بخت برگشته شام نخورده چی به سرش اومددددد؟ نکنه آدم کشته جسدش گم و گور شده؟ کج بشین راستشو بگو غزل من که نمیدونم داری زیرزیرکی چه غلطایی با این ویهانِ بدبخت میکنی فقط میدونم سرش از نهایت پلیدیتت مایه میذاریییییی😒😂 دیگه انقد عرفان اون تهش بسته بودش به زنگ که من گفتم الان مود ویهان میشه شبیه شرک که راه شهر خیلی خیلی دور به خره میگفت پنج دیقه... فقط پنج دیقه ساکت شووووووو، پنج دیقههههههه😂😂😂😂😂😂 واقعا اعصابی ازش به هم ریختا سر شام، اصلا من میدیدم تو چشماش بابت همون اشتهایی که از نغمه کور میتونست خرخره عرفان و جای شام بجوعه😂😂😂
این همایون همین اول کاری عجیب تو ماتحت نروعه؛ واااای یعنی دقیقا از این باباهاست که اگه یه روز تو خونه بیکار بمونن مدام دنبال یه بهونه میگردن شر راه بندازن😂 اون وسط کم مونده بود یه گیرم به نغمه بده بگه اصلا تو چرا انقدر چاق شدی عروس😂😂😂😂 داداش خب شغلِ شریف خودتو داره پیش میبره دیگه پدرِ دلسوزِ ساااال، حالا تازه ویهان بس نبود دنبال اون یکی پسر بدبختشم داره موسموس میکنه اونم بندازه تو همینکارا، این از اوناست که میتونم بیدلیل و با دلیل دستامو تو حلقش فرو کنم😒😂
فقط نغمهی مظلوم🎀 که گودی چه ساکت و کیوت نشسته بود فقط با غذاش بازی بازی میکرد اشتهاشم کور شد منتظرم هست که ویهان خودش لو بده چه غلطی کرده، حالا منتظر نباش زن، بفهمی چیه که بچت نیومده ساقط میشه.
-
میفهمیم کدوم جسدددد😁😁😂
دیگه بالاخره یکاری باهاش کردیممم😂 الان اون زوحیهی ارشام تهرانی طور سگش میاد بالا😂
همایون عجیب تو چیز نروعه… خودم میدونم😂😭 نغمه جان عزیزم شما برا چی رژیمتو رعایت نمیکنی؟ در شان خانوادهی ما هست عروس چاق؟ نبست دیگه عه
نغمه یچیزایی میفهمه امشببب😂
-
باز منو پاس دادی به پارت بعدی که خداااا میدونه کِی میادددددد🩴
بذار راحت باشه، من الان در برابر ویهان اینجوریم که همه ساکت، عشقم میخواد سگ بشه🎀
واقعا، یعنی چی که اصلا بچه اون توعه؟ بچه مگه چقد جا میگیره؟ اصلا چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟
من هنوززززز منتظر فهمیدنشمممم🩴
-
-
داشتم فکر میکردم که عه چه خوب... هنوز میتونم به فریا امیدوار باشم بلکهام یه چسه *شرمنده وجدان داشته باشه که یه یادآوریایی براش بشه حداقل بشینه گریه کنه، منتها بعدش فهمیدم نچ... این بچه درست بشو نیست😂💔
ولی انصافا دلم برای تایلر بیچاره سوخت این چه بلایی بود سرش آوردننننن... تک تک صحنههاشم لامصب عین فیلم جلوم بودن شاید باورت نشه داشتم سرگیجه میگرفتم تازه با اینکه این واقعا چیزی نبود به نسبت آینده یعنی با شناختی که از تو دارم میگم😂💔 اونجا که اسید و ریخت لامصببببب تا عمق وجودممممم سوختتتتتت... تایلر بدبخت باید بار و بندیلشو جمع میکرد خودشو از رو زمین محو میکرد که دست این دوتا.. نه ببخشید... این سه تا دیوونه نیفته😐😂 این مندولیا مشکوکه؛ رسما صدای وجدانِ فریارم در برابر خوبیِ بزرگ آدمای اطرافش با حالا شاید اذیتای کوچیکشون خفه میکنه. مثلا تایلر بیچاره اون همه هوای فریا رو داشته بعد سر کوتاه کردن موهاش میگه که آره حقش بود. این پرنسس چشم دریده که تو تصور من خداشاهده عینهو موموعه یه فکرای پلیدی تو سرشههههههه.
حتی این زلودی که لنتی... ریه آدمیزاد سرخ کردددد، اونم ریه تایلررررررر؛ احساس میکنم تمام دل و رودهام تو هم پیچیدن و هر آن احتمال داره من بجای اون و فریا بالا بیارمممممممم. چه زوج ترسناکی شدنا این دوتام😂🔥 فقط اون زور زدنای فریا برای نخوابیدن و زلودی که داشت خودشو شرحه شرحه میکرد تا این خوابش ببره😂 فریام که قبول کرده روباهه قشنگ معلومه زانوهاش پیش مردی سستیدن کار تمومههههه؛ اگه این تصور و داشته باشیم که مندولیام عاشق زلودی بوده و حتی هنوزم هست، این حسی که بین این دوتا شکل میگیره خطری نشه براشون؟ این مندولیا رفته رو مخممممم حضور وحشتناکشم به طرز واقعیای انقدر نزدیکتر شده که فریا حتی حس میکنه دستاشو دور گلوش پیچیدههههه.
نمیدونم چرا احساس میکنم ممکنه برادر زلودی از خودش کراشتر باشه😂💅 من واقعا آدم سستیام دیگه میدونی مثلا همون درگیری زلودی با فریا به نظرم خیلی آتیشبازی بود حالا هرچند با گفتن مسواک بزن کل حس صحنه رو پرونددد ولی بازممممممم😂 خیلی براش بزرگه؟ همه جاششششش براش بزرگهههههههه؟ مردک این منحرف بازیا چیه، دختره نصف توام نیس، به قاعدهی یه بند انگشتته که کلا هم تا بازوت میرسه، قشنگ فیل و فنجونن😂 خاک عالم... اینی که من میبینم امون نمیده یکم دیگه با فریا تنها بمونه باید بشینن مینی فرودیها رو بزرگ کنن باهم😂😂😂😂
حالا من شبا که پارت میخونم یکم آیکیوم دچار افت میشه گیراییم میاد پایین؛ اون رانندهه از طرف زلودی بود اره؟ که باز فریا رو به اون رسوند؟ فریاجان چه بلایی سرش اومده؟ من دارم شک میکنم به اینکه نکنه رانندهه خود داداش زلودی بود🤔 نبود؟🤔😂
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
اون که ذاتا فروپاشیده هست😔😂
واقعا؟ پشماااام آخه بدبخت خیلی با درد و زجر مرد بعد با اون دیالوگاش تو سر فریا فکر کردم خیلی طفلکیه اینم که تو زرد از آب دراومد😂😂😂
شتتتت اره یادمه؛ حتی فریام گفت تو نقاشیش زلودیم ساطور دستش بود میخواست مندولیا رو بکشه، که خب این درواقع چیزیه که پیش اومده؛ داشتم فکر میکردم مندولیا یا قصدش انتقامه یا رسیدن به زلودی این وسط فریا و روانش واسطهست و بازیچه🤔
اووووو منتظر میمونمممممم😂😂😂💅
عه حلهههههه.
میدونستم... به اضافهی تایلر شد دویست و پنجاه هفت نفر و نصفی🤝
شرکت کردممممممم
-
نه اونجا میخواستم فریا رو از لحاظ روانی درگیر کنم😂
کلا مندولیا همواره در تمام پارت ها، درحال فریب دادن فریا برای رسیدن به خواسته های خودشه
وقتی داشت حساب میکرد الردی رانندهه رو کشته بود پس دویست و پنجاه و شش نفر و نصفی
-
بیشتر از اون من درگیر شدم لامصب، احساساتم پودر شدن😭😂
من میدونستم این زنیکه موذی زیرزیرکی داره زهر خودشو میریزه که یه غلطی کنههههه.
منطقی بود🤔😂😂😂😂
-
واقعا احساس میکردم این مدت ویهانِ خونم کم شده بود🎀✨
مردی چقد آقا و با کمالات و جنتلمنشانه در خدمت خانومیش بود، جوری که من از اینجا داشتم میگفتم کاااااش طاهرهشون یه اسپندی چیزی میاورد دود میکرد، این نسرین خوشحال بودا ولی خب... چشم شور خبر نمیکنه بالاخره کارم از محکم کاری عیب نمیکنه، زن و شوهری چشم زدنیام هستن آخه🧿 از لحاظِ روحی فکر کنم تنها شوهرِ شکم پرستی که میتونم باهاش تو زندگیم کنار بیام همین ویهانه😭😂🧿 بذار راحت باشه زن؛ مهم اینه غذا تو بدن شوهرت تبدیل به چربی نمیشه، همش میشه عضلهههههه؛ که خب در اون صورت البته برای خودت بده من جات بودم این مرد و قرنطینه میکردم، مهوا بیرون کمین کرده👀🎀
واقعا رفتارای قشنگ ویهان با نغمه داره باعث میشه به زوجِ آیندش با مهوا خیانت کنم، دخترم منو ببخشششش ولی زنش متاسفانه هم ظاهری خیلی پرنسسه هم باطنی😭😂🎀 چه خودشو واسه مردی لوس میکنه، ناز میکنه؛ نازکشم داره دیگه، همین ویهان که جلوش عینهو بچه گربهست دهن خودشم سرویس کرد تا بفهمه نغمه چشه و به جاییم نرسید بچه فقط زورش رسید بلندش کنه ببرتش برای شام... حالا این گیرِ سه پیچ به کارش و ول کنید بابا، فعلا که گاد داره رونالدینیویی میزنه، اینا نگرانن ویهان نمیره بجاش همون پارت اولی نغمه میمیره😂😂😂
اون نگاهای ویهان و سر شام کجای دلم بذارم؟ مردی یه پارچه قندهههههه، جاشه ببرنش بالا سر عروس دوماد بسابنشششش🥺😂🎀 صندلی و که کشید عقب، کل تایم از پلهها پایین اومدنشم که همراهیش کرد و... گودی گودوشششش با نغمه خیلی به هم میاااااان وقتشه مهوا بیاد زودتر مخمو بزنه وگرنه غزل بخدا آهم بابت مرگ نغمه میگیره دامنتو عاقبت یه روزززززز😭😂🎀
-
خبببب من باز سر و کلهام پیدا شد؛ این مدت باز درگیر بودم بابت تاخیر شرمنده😭😂
خب از اونجا که طی دوره کردن پیامای نمایت از اون گیج زدنام رسیدم به اینکه مندولیا اولین قربانی چیز بوده... خدایا چرا اسمش و یادم رفت... حافظم این روزا مسخرهبازی داره درمیارهههههه. ها اهاااا زلودی؛ اولین قربانی زلودی بوده اونم با اسم مانلی که تو دیالوگش به ابیگلم گفت، اینجام که فریا میخواست یه بلایی سر زلودی بیاره مندولیا نذاشت؛ این اومد تو سرم که ممکنه این مندولیای فعلی و مانلیِ سابق عاشق زلودی بوده باشه؟ اون نقاشیای فریام که خیلی عجیب بودن، مثلا زلودی دستش رو کمر فریا بود و مندولیا چاقو رو تو سینش برده بود، زلودیم لبخند نداشت... ذهنم درگیر شد، این مندولیا تو فاز انتقامی چیزیه شایددددد.
فقط اون آمادگی زلودی که با کفشای نایلون پیچ اومده بود تو دستشویی همچین که انگار دیگه به وحشی، بازیای فریا عادت کرده فقط از قبل خودشو آماده میکنه یه وقت خدایی نکرده لکهدار نشه، الحمدلله یکیشون وسواس تقارن داره اون یکی وسواس تمیزی؛ در و تخته جور شدن قشنگ😂💅 اون پیرهنم که آخرش افتاد دور و... البته خوبیش فریا این بود که عین کیسه کانگورو عمل میکرد، هرچی خواست واسه خودش برداشت، حالا زلودیم نیم ساعت وقت داد دور بشه ولی اینی که من میبینما... دو دقیقه بعد جلو فریا باز ظاهر میشه با خوندنِ: میموووونم کنارتتتتتتت، درست مثل سایهاتتتتت، از امروز تا هرروز تا اون بینهایتتتتتت😔😂🎀
دیگه وقتی تا اینجا دنبالش اومده... یعنی اگه فریا طبق گفتهی خودش از چاه دستشوییم فرار میکرد باز این دنبالش بود پیداش میکرد، خوشم میاد از قبلم طرفشو شناخته رو در برگه چسبونده بود دهن سرویس😂😂😂 شانس آورد دم دست نبود اونموقع وگرنه فریا همون برگه رو مچاله میکرد بعدم یه جوری فرو میکرد تو حلقش که تا رسیدن به جزایر لانگرهانسش قل بخورههههه😂 البته خودشم بدشش نمیاد، خیلی سر به سرش میذاره، یه دفعه عین چن بالا سرش وقتی با دفتر مشغوله ظاهر میشه یا سر اونجا که گفت مداد رنگیم داریم ترکیدمممم، عوضی خیلی خوب مسخره میکنهههههه😂 خدایا من تو زندگیم فقط رو آدمخوار کراش نزده بودم که اونم میسر شد، لامصب فریارم مثل خودش آدمخوار کرد اون هنوز خبر نداره گوشتی که واسه خوردنش داشت لهله میزد مال آدمیزاد بودددددد😭😂
این مندولیا تا ناخنای فریا رو از ته درنیاره ول، کن نیستتتت لامصب برای بالا رفتن از دیوارم باز از ناخناش مایه گذاشتتتتت... بعدم افتادن تو سطل زباله و... مورمورم شد لامصب احساس کردم بجای فریا خودم شخصا نیاز به یه حموم فوری و فوتی دارم مخصوصا که یه لحظه باز اون کیسههای دل و رودهی آدمیزاد و یادآوری کرد و حتی منم مثل فریا عقم گرفتتتتتت. تا زلودی هست هیچ فراری به مقصد نمیرسه عزیزای دلم دوییدن فقط خسته کردن خودتونه، این مردکِ گربه نره تازه روباه کوچولوی مکارشو پیدا کرده🎀
-
ببین خییییلی منتظرت بودم🤣🤣 هی میدیم انی هی میری تو تاپیک ولی خبری ازت نیست😂😂😂😂 مردم و زنده شدم تا لایکاتو دیدم🤣
اقا به پیامای نمایه ی من چیکار داری تو مگه ناموس نداری این چه کار زشتیه😂 ایول فهمیدیا... اره مندولیا و زلودی یه گذشته ی عاطفی با هم دارن
تنها کسی که میتونه این وحشیو رام کنه همین ادمه😂🤣🤣🤣
وای نه مصی خیلی خنده دارتر جلوش ظاهر میشه🤣🤣🤣
مصی ادم باش... ادم نیستی حداقل نرمال باش
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
-
وای بگردممممم😂😭 اره میومدم میخوندم تیکهتیکه بعد کار پیش میومد میرفتم دوباره، این دست آخریم چون مغزم رفرش شده بود مجبور شدم از اول بخونم یادم بیاد چی به چی بود و چی خونده بودممم😂
در دیزی باز بود خببببب، حیای منم که گربهای🎀 شتتتت پس که اینطور... زلودی... خیلی حرفه گوشت اونی که لاوته رو هم بخوری حدا به فریا رحم کنه😂
همینه که متاسفانه خوشم میاد ازشششش😭😂
عه وا منتظرم بیینممممممم😂
باور کن سعیمو کردم... منتها نشد😔😂😂
-
-
این پایان زندگی شکوهمندانه ی تو بود زلودی. تو در یک روز معمولی، توی یک مزرعه ی کثیف، از اسهال مردی!
لنتی زلودی عالیههههههه😂😂😂😂 وای فقط اونجا که پشت در دستشویی ابیگلم وایساده بود و صداها رو شنیده بود داشت از خنده پاره میشدددد😂😂😂 هیچ زلودیای دستشویی نداشت و نیومد اونجا نه؟ پسرِ روانیِ من جوری که ابیگل خندش گرفته بود فکر کنم این صدا تا شیش هفت تا کوچه بالاترم رفته دیگه شأن و شخصیت و باید بذاری دمِ کوزه آبشو بخوری😂 بچه چه فشاری روش بودا، هر لحظه امکان ترکیدن داشت ولی حتی تو اون موقعیتم دست از چش چرونی برنمیداره مرتیکه؛ انحنای استخوناش اره؟ پسر تو همینکه نزد به سرت اونجا راه صدسالهات با فریا رو یه شبه بری و به لمس همون انحناهای خوشش برسی منو در عجب گذاشتیییییی، البته نگذریم از تاثیر مستقیم اسهال و دلپیچه😔😂😂😂💅
به گوشت مانلی قسم که میدونی چقدر دوستش داشتم😂😂😂😂 خوبه دپستش داشتی مرد حسابی، اگه دوستش نداشتی چی میشدددددد😂 خوشم میاد از شباهت افکارش با فریا که زیادم از احمق و احمقتر و کودن و کودنتر استفاده میکنن😂 یه چیزی میگم مهدیه... اینا یه زوجِ سایکوی تاریخی میشن که دنیااااااا مثلشون و ندیدهههههه😂💅 فریارم با انحناهاش شناخته مرتیکه، دخترک خوش انحنا😂 اونجور که بخاطر دستشویی دست به دامن ابیگل شده بود خیلی سم بود، دلپیچه و اسهال چه کارا که نمیکنهههههه😂 شأن این مرد رفت زیر گِل😂 همچینم که پی فریا میگشت تو اون هیری ویری که چشماشو ببینه، چه آدم پیگیریههههه😂 گرچه اون بغل آخرشو دوست داشتمممممم😂💅
و بالاخرهههههه... فریا رو برد وردل خودش، همچینم کنارش دراز کشید هرکی ندونه فکر میکنه شوهرشه، که البته خب راحت باشه... ایشالا شوهرشه🙄😂💅 اینا دنیا رو کن فیکون میکنن میکننا، فریا آدم میکشه زلودی آدم میپزه، ترکیب تراااااز😂💅 چه بلاییم سر فریا اومدهههه، باز مندولیام که محو شده و نیاز به دفتر خودکار داره، که با این وضعشم نه زور بلند شدن داره نه اینکه همون تخت و سایز بگیره یه رااااست فرو کنه تو حلقششششش از اونجا که این دختر کلا پاچه همرو میگیزه حالا ممکنه زلودی بتونه رامش کنههههه😂 همونجوریشم که یه جوری خونسرد جواب میداد من حرصم دراومد میخواستم با همه عشقم عشقماش همون تار عنکبوتایی که زلودی به ابیگل گفت و تو حلقش فرو کنمممم😂 مث ک وسواس تمیزیم دارههههه😂
-
آنها هر کدام مانند دانه های پاشیده شده ی نمک، یک جا ایستاده بودند.
وای این تشبیه و خیلی دوست داشتممممم نمیدونم چرا انقدر به نظرم بامزه بود ولی سرش خندم گرفته بود تو اون وضعیت فریا😂
لنتی لنتیییی، لنتییییییییی... منم دل و رودهام اومد تو حلقممممم هم اونجا که کیسه پاره شد یه دفعه دل و روده و انگشت و اینا ازش زد بیرون، هم اونجا که... وااااای هم اونجا که فریا با ناخناش درو باز کرد و ناخناش کنده شدنننننن، من از درد بجاش مُردم لامصب این چه دوومی داشتتتت، یعنی خداشاهده با تصورشم چشمام داشتن سیاهی میرفتن پاهام سست شده بودننننن نه که من رو خون و این چیزا حساسم خیلی ناجور میشم😭😂 وای ولی چه استرسی داشتتتتت، این وسط به فریام خندم گرفته بود که یقه اون بچه رو چسبیده بود باهاش از نجات دنیا و فلان حرف میزد اونام که کلا حرفاشو نمیفهمیدن، اون بچه آخریه یه "با منی؟" خاصی تو نگاش به فریا بود😂😂😂
اه لامصببببب، اینا دستشون با زلودیِ روانپریشِ عزیزم تو یه قابلمهستتتتتت... ملت و به معنای واقعی کلمه به شیشصد قسمت مساوی و نامساوی تقسیم کردن و همه رو انداختن اونجا، ببین دیگه چقدر ناجوره که فریام با اون همه سابقه درخشان خشونت و اینا اونجوری بالا آورددددد... اصلا همونجا که فریا وقتی چشم بندم رو چشماش بود از طریق جهت یابی و تعداد قدما مسیرارو یادش میموند من اینور یه لبخند موذی زده بودم و هی با خودم خطاب به فریا میگفتم اَی چیزکشششششش... نه چیز... یعنی... کیسهکش آره🙄😂😂😂😂 من گفتم این دفتر قلم بهش برسه فکرش باز بشه و مندولیا برگرده کار یَــــــــک یَـــــــــــــــــــــکشون تمومه ها، بیا😂 شروعشم با ابیگل بود که البته اونم شانس باهاش یار بود زنجیر و دور گردنش انداخت فقط بیهوش شد، البته به نظرم عاقبت خوشی انتظارشو نمیکشه😐😂💔
چه فضای استرسآوری داشت ولیییی... آخرش چیشددددد؟ ابیگل اومدددددد؟ سوال اینجاست که گیرش میندازه یا نه، که امیدوارم نندازه، درواقع میدونب برای خودش بده🙄😂 ما هرچقدم بگیم پارتی دم کلفتی مثل زلودی داره بالاخره اونم یه دیوونهایه عینهو فریا دیگه، فقط زلودی مدلِ دیوونگیش یکم خونسردتره، فریا منفجر میشه😂 بازمممممم، اینایی که من میبینم رحمشون به هیچکس نمیاد، حالا تو ببین، اگه تهش فریا مثل همون تهدیدش همون ناخنای شکستشو تو حلق ابیگل فرو نکردددددد😂😂😂
-
واهاهاهاااااایییییی تو میدونی چه قدر فسفر سوزوندم تا یه تشبیه خوب پیدا کنمممممم
من اولین باری که داشتم اون صحنه رو مینوشتم عق زدم😂😂😂😂😂
ببین منم از خون و درد و این چیزا حالم بد میشه. وقتی این صحنه ها رو می نویسم قشنگ قلبم ریش میشه و قیافم تو همه
به نظرت اون حرف زدنش با بچه ها، به جا بود؟ احساس میکنم باید اون دیالوگ رو حذف کنم
دیگه پارت ده پارت زلودیه که میاد دقیقا تو همون اتاق تا گوشتا رو با خودش ببره
ارهههههه دیییییگگگههههه مگه نخوندیییییی... اخرین تصویری که فریا دید تصویر ابیگل بود. بعدش اصلا بیهوش شد چون ابیگل بهش ضربه زد.
-
انصافا تشبیه گادی بوددددد تحسینت میکنمممم😂💅
وای من با صدای جواد عزتی موقع خوندن: چقددد وحشتناااااک بوددددد😭😂😂😂
آخ آخ دلی داری مینویسیا، اولین و آخرین صحنه فراخشونتی که نوشتم مال خشاب بود که هِنری کله یه بنده خدایی و تا ترکیدن جمجمهاش کوبوند به روشور😂😂😂
ببین به نظرم چیز اضافهایم نبود حالا بستگی به خودت داره ولی مثلا ذهنیت فریا و بیماریش و حالا خیلی روشن کرد.
اووووو بالاخرههههه💅
چرااااا خوندممممم ولی الان دو هزاریم افتاد چی به چی شدددد😂😂😂
-
-
یاشار سراسیمه جلو آمد؛ دستش را دور بازوی یارو حلقه کرد و مانع از پیشرویِ بیشترش شد.
خدا بگم چیکارت کنه غزل؛ یامور یا یارو، مسئله این استتتتت😂😂😂😂😂 یعنی دو ساعت فقط داشتم به همین میخندیدم که اگه این تایم و به جا خندیدن میخوندم، تا الان شیش تا نظر برات نوشته بودمممممم😂😂😂😂
حالا بگذریم... آقا درسته من گفتم به اصلان که بیا بزن بشکن، بزن داغون کنننن، بیا ماهورِ گارد بگیررررررر؛ ولی انصافا دیگه آخه کتک زدن با زنجیرررررر؟ نامسلمون یارو کفترباز میشد بیشتر به نفعش بود با این حساب تا عاشق دختر تو بشه😐😂😂😂 باز اون یاشارو بگو؛ تازه داشت بهش خوش میگذشت که بابت دوتا دونه کتکی که خورد و حقش بود حالا برای من زنجیر بدست شده بدم میزنههههههه... واقعا گی تو بختت ماهور، نه از کسی که دوستت داشت شانس آوردی نه از کسی که دوستش داری، یعنی اگه عین آدم بچه مارال و همون اول قبول میکرد با یه دیس ایز دی اِند دیگه میشد سر و تهشو هم آورد و همهام به خیر و خوشی میرفتن پی زندگیشوووون، ای ماهور نگا... قط کردی بد کردی خودت رو بدبخت کردیییییی😂😂😂
البته باز وقتی یاد این افتادم که به لطف ماهور ماجرای پاشا باز پنهون موند تا پسر عزیزم با خیال آسووووده بتازونه و از رو همشون با تریلی رد شه، به نظرم حالا دیگه اون یکی دوتا ضربه چیزی نیست دارن گندهاش میکنن🙄😂 این فرهاد کدوم گوری مونده حالا که هنوز از وقتی یامور بهش پیام داده خبری ازش نیست؟ اصلان همینجوری پیش بره دخترش دم جوونی بیوه میشه، خودشم که... گذاشت رفت و کارم داد دست یاشار، د آخه بینامیوس دلقککککک تو میخواستی ماهور و نکشی الان با ی ببر بنگال انداختیش تو یه قفس خب این یارو از خداشه تیکهپارهاش کنه اونم جلو چشمای دخترتتتتت، یارو آدم نیست که😂😂😂
آخی ولی عشق قشنگِ یامورررررر🥺✨ جوریکه از پشت شیشه آخر سر صداش دراومد و به یاشار بخاطر این ماهورِ چلغ... نه ببخشید من تو پروسه کنار اومدن با ماهورم و دارم سعی میکنم کنترل زبونم و داشته باشه، بالاخره من آدم متمدنیم💅 داشتم میگفتمممممم... اونجور که یامور با چشمای اشکی التماس یاشار و میکرد که نزنه دیگه خیلی از قلبم زدددد، چقدر این دختر معصومانه عاشق شده آخه مادررررر🥺✨ تف تو روت یاشار، دختره هلاک شد از گریه اون پشت، تو باز میزنی؟ چقدم بد بازوی یامور بیچاره رو گرفت و کشوندش تو انباری از در پشتی، اینم قاطی میکنه خون جلو چشاشه ها؛ منم مودم پشت گوشی حین خوندن مود زیبای شمعدونی بود؛ حالا بیا منم بخوررررررر🍃
-
فریا با یه سری افکار تلنبار شده خیلی امنتر به نظر میرسه تا فریایی که افکارش و خالی میکنه و با یه شخصیت ذهنی ساختگی در ارتباطه؛ الان نگا! باور کن شیشه تو گردن فرو کردن و گاز گرفتنش خیلی حرکت آرومی بود، تو حالت عادیش میتونه سقف اونجا رو رو سر همشون خراب کنهههههه😂 این وسط برام جالب بود که وسواس قرینگیام داره، سر اون گیری که به خط چشم روانکاوه داده بود ترکیدمممم همین که وقتی پرسید چی اذیتت میکنه با صرااااحت گفت چشمات😂😂😂😂 دستش میرسه موهاشو قشنگ جمع کنه ولی بلد نیست خط چشماشو قرینه بکشه، واقعا این افکار فریا یه جوریه که به نظرم همون درمان نشه بهتره😂😂😂😂
اره به خالهای نامتقارن خودشم کار دارههههه😂 این بچه و زلودی از اون مدل روانپریشان که به نظرم نسل کل بشریت و باهم میتونن منقرض کنن، یعنی اصلا همین که کنار هم وایسن خطرناکه😂 اگه درست یادم مونده باشه اینجایی که فریا رو آوردن یه ربطی به زلودی و رستورانشم داره، نه؟ برای همین همچین بدم نمیگه درمورد معصوم بودن آدمای اینجا و گرگ بودن بیرونیا، حداقل در این یه مورد خاااااص😂 دستبند چرمی و غیر چرمی و زنجیرم دیگه رو فریا جواب نمیده باید کلا بستهبندیش کنن بذارنش رو طاقچه برای خودشونم بهتره باور کن، حتی همون روانکاوهام که روانی بودنشو تایید کرد باید بره گور خودشو بکنه گاز گرفتن دستشو چشیدن خونِش که دست گرمی بوددددد😂😂😂
من اصلا دیگه به جایی رسیدم که هرکی یه تنهام به فریا بزنه پیشپیش فاتحشو میخونم😂😂 این ابیگل البته به نظرم بد نمیاد براش، یعنی البته درسته یکم پرحرفه برای فریا که دلش میخواست لیوان و بشکنه و خردههاشو تو حلقش فرو کنه ولی به نظرم احتماااالش هست با این یکی راه بیاد اونم از خوش شانسیش باشه😂 وای فقط اونجا که گفت خاطرهی خوبی از شکستنیا ندارن😂 دیگه دختر تو که از شیشهی تو پاتم استفاده میکنی برای سرویس کردن دهن مهن اینا معلومه دیگه خاطره خوب تو سرشون نمیمونه😂 ولی چه خون و خونبازیای راه انداختا، حالا اینکه تازه اولشه...
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
راحت باشههههه😂😂😂
عهههههه خوبه دیگه آقا، خواسته ناخواسته یه چهارتا اسپویلم از پریزراکی کش میرمممممم، من از پریزراکی تا اینجا بودی و تو پارت اول پیدا کردممممم😂😂😂
خیر😂😂😂😂😂
واقعاااااا؟ پشماممممممم، این از چشمای ریزبین دور موندهههه باید باز برم یه دور پارت اولو مرور کنممممم😂
خب اینم رفت قاطی باقالیا مثکه🤝
اون خودش وجودش سلاحه😂😂😂
-
ولی ابیگل و زلودی با هم رفیقن.. به نظرت زلودی چه تصمیمی دربارش میگیره؟😂😂
پارت امشبو که بذارم، فردا ظهر زلودی و فریا همو ملاقات میکنن
-
-
خری بخدا تو غزل، ینی ببین عشقم اصلا مصدریه؛ خر بوووودن تویییییی😒😂 تو بلدی انقدر قشنگ عاشقانه بنویسی این چه کویریه تو نبض راه انداختییییی؟ بزنم با همین دمپاییم که میدونم چقد دلت براش تنگ شدههههه؟🩴چقد قشنگ بودن تو این پااااارت😭✨ مخصوصا ویهان که خیلی قند و نبات بوووود🥺🎀 دختر تو ایده رو برای من تعریف میکردی گفتم این بچه از اوناییه که دندوناش به پاچه ملت گیر کردن همیشه، این بچه که خیلی گوگولی و مموشههههه میتونم لپاشو بکشم آخه🥺😂🎀 شیطون بلا رو ببین، گل میگیره، تا میاد پیشونی مامانشو میبوسه، بعد یه سر به طاهرهشون میزنهههه، تازه یه کودکِ درونِ قندم داره که نغمه اول باید اونو بزرگ کنهههههههه🥺😂🎀
چقدم به خودم رفته میبینی؟ مشت مشت سیب زمینی کش رفتن از عاداتِ همیشگیِ وی بود😂🎀 دیگه همهام میدونن سیب زمینیارو باید از دستش قایم کنن چونکه در امان نیستننننن😂 تازه ماااادر بگردم اوناییم که برداشت برای خودش نبود، بردش برای نغمه گفت اون دوست دارههههههه😭✨ نسرین به فدات مردددد، نغمه حال میکنه زنته ها، دیگه چی میخواد از گاد؟ تازه بانوی منم که صداش میکنه، ماچشم میکنههههه اونجور یهویی و سوپرایزی🥺✨ دلگیری داره آخه این مرد دختر خوب؟ بشین ماچش کن خودتم ببین تازه چه زودم اومده، همچین خوبم اومده که میگن باید جشن بگیرن بابت این زود اومدنش😭😂
ولی واقعا اینکه نغمه رو همون پارت اول کشتی با خوندن این صحنهها غممو گین میکنه، حیف عشق به این قشنگی نبود این ریختی به چوخ دادیش؟ حالا البته گزینههای زیبای دیگهایم هستن که قراره بهشون بپردازیم از اونجا که ویهان لامصب به همه بیاس، مخصوصااااا منننننننن (با لحن زیبا تو شمعدونی💅)
-
نبضم آباد میکنم وایسااااا😭😂
اره خب الانم ملت و پاره میکنه، ولی برا خانوادش خوبههه، خوب ک چه عرض کنم عالیهههه😭😂نغمه دوتا بچه دارهههه
اره واقعا نغمه چی نیخواد دیگه؟ دلشم بخواد پسر دست گلمو دادم بشششش
اصن ویهان و از این ب بعد با تو شیپ میکنیممم😂
-
برای خانوادش ماهههههه مردیییییی، امیدوارم قدر بدوننننننن🙄😂😂💅
والا بخدا💅
از اولشم زنش من بودم، نغمه شوخی بود💅
-
-
-
ذهنیتِ ماهورم برام جالبه؛ بعد از شنیدنِ گذشته به جای اینکه از اون بابای اسکلتر از خودش متنفرتر شه از اصلان بدش اومده😐😂 داداش تو سیروسعلی هستی؟ لازمه یادآوری کنم اونی که تر زد به زندگی همتون حتی اون طفلِ بیخبرِ من پاشا که کل زندگیش به باد فنا رفت اون آکینِ بزمجه بود؟ اینم پسرِ همون باباست دیگه من چه انتظاری دارم، اصلانجان عزیزم بزن که خووووووب میزنی این ماهور آدم بشو نیست زنجیراشو باز کنی باید عزای دخترتو بگیری، این نزدیک هرکی شد مُردددد، نمونش همین... بذار نگم اسپویل میشه ولی خودت میدوتی چقدر سر اون ازت شاکیمممممم😒😂
خونوادگی کلا تعطیلنننن، از یارو بچشو قایم کردن بعد الان طلبکارم هستن، پاشا پسرم کجایی تو بیای یه حالی به کارا فمیلی بدی خیلی وقته خبری ازت نیست زیادی خیالشون راحت شدههههه🙄😂😂😂 احترام و شیاف کن ماهورجان حالا اصلانم در به در احترامت نبود پسر گل فقط الان میخواد در به درت کنه اگه اون دختر در به درششششش اجازه بدهههههه😂😂😂 نمیدونم چرا انقد اصلان پِرسِن شدم غزل، به نظرم مردی داره مظلوم واقع میشه، خب حقم داره خیلی حرفه یه عمر دختر بزرگ کنی خانوم و دستهگل بعد بدیش به ماهور، به یه روز نرسیده پرپرش میکنه😒😂😂😂 (جهت اینکه یکم به خودت بیای یه چندتا صحنات عاشقانه بذاری تو کاسه کوزم بلکه با ماهور کنار بیاممممممم🙄😂💅)
چه بلاییم سرش آورده ها... حالا اگه گفتی بعد این همه خون و زخم و کتک چی میچسبه؟ آفرین، اینکه همون زنجیرارو تو حلقش فرو کنههههههه🙄😂💅 بگردم اصلان... بخاطر هاندانم جون این یارو رو بخشید✨ انقدر عاشقانه ننوشتی باید بشینم با عشق اصلان به هاندان ذوق کنم رواعه غزللللل؟ این بود دستِ نمکدارِ منننننن؟ این بود جوابِ اون همه عاشقانههای بالانس؟ یکم وسوسه شو چهارتا صحنه عاشقانه بنویس ذوق کنیم باهمممممم😭😂✨
-
خب ببین بعد اون قضیه اولین نفری ک دید اصلان بود، بعدمممم اصلان با مامانش دوست بودههه، مامانشوووو… اره دیگههه بایدم ازش بدش بیاد خببب😂
چرا انقدب اصلان علاقه مند شدیییی چراااا😂😂
صحنه عاشقانه داریم یکم دیگه صبر کنننننن ببینم میتونم خرت کنمممم
نظرات با عاشقانههای اصلان و هاندان چیه مصی؟😂
-
آخه خب بالاخره اون دوراااان اصلا قبل این بوده که آکینی خودشو مثل قاشق نشسته بندازه وسط اینا، اصلا به ماهور چههههه؟ ننش خودش دلش خواسته... حالا... یه چیزایی داده🙄😂😂😂😂😂😂
واقعا موندمممممم😂😂😂😂
من خر میشممممممم، متاسفانه خیلیم خر میشمممممم😭😂🎀
همینمون مونده فقط، نبض همینو کم داشت😂😂😂
-
-
-
حدسشو درمورد بیماری فریا میزدم، انکار نکنیم یکمم ضداجتماعیه دیگه البته "یکمممممم"🙄😂 یعنی خب... یه جوری آمادهی حملهست که من حین خوندن و نظر دادن باید جوانب احتیاط و رعایت کنم با این حرف که فریاجان اگه همون دستبند و تو حلق ما فرو نمیکنی نظر بدیم😂😂😂 وای اونجایی ترکیدم که تایلر بهش انگشت نشون داددددد😂 یعنی تا قبلش قسر دررفت که همه چی با یه باندپیچی دست و سرش بخیر گذشت این فریایی که من میبینم همون انگشت و به حکم شیاف به خودش پیوند میزنه، این تایلرم خودش میخاره ها ببین؛ پسر ول کن دیگه باز لازمه تو دادگاهم بیفته به جونت؟ خوب خودشو کنترل کرد😂
چه جالبببب پس فریا بچهی پرورشگاه بود و اونجام خب رو آسیب روانی فعلیش تاثیر مستقیم داشته، این پدرخوندشم مثکه آدم حسابی نیست درسته که اون صحنهای که ازش فرستادی واقعا نابودم کرد ولی فکر کنم حقشه دیگه خود کرده رو تدبیر نیست🙄😂💅 کشتهی مدل صدا کردنای فریام😂 چکشدار، یونیفرمپوش، کت شلواری آشنا و غریبه😂 ذهن دارکش واقعا نیاز به درمان داره مخصوصا که قضیه ریشهایه ولی انقد در نظرم بامزس که میگم ولش کنید بذارید راحت باشه فوقش انقراض نسل بشریته😂😂😂
حس میکنم زلودیام ممکنه یه پشتِ پردهای، گذشته، ای چیزی این مدلی داشته باشه🤔 هرچی هست درسته کراشمه ولی خب روانیه دیگه دروغ که نمیشه گفت😂😂 باز اونجا که فریا یه دفعه خندید و با صدای قاضی ساکت شد😂 من برای این قاضیم نگرانم، درواقع برای همه اون جمعی که تو دادگاهن، به نظرم بعد جلسه دادگاه همشون باید به دورترین قاره مهاجرت کنن😂😂😂😂 مثلا همون یارو که کنار فریا مامور و معذور بود هی مجبورش میکرد بشین پاشو بره، خود فریا گفت یه روزی آخر شر دستاشو قطع میکنه، منی که میدونم جدی جدی اینکارو میکنه فقط نمیتونم ثابت کنمممممم🍃
-
قهقهه ی بلند
فریا با این اختلال انفجاریش اصلا ادم قابل پیش بینی ای نیست و واقعا حمله هاش از پیش تعیین شده نیستن.
تایلر آخ تایلر... وای تایلر... مصی.. تایلر اولین قربانی فریا و زلودیه. اینم اسپویل نوش جونت
پدرخونشم که قربانی دومه
نه زلودی از بدو تولد ویلن به دنیا اومد.. قهقهه...
اون دادگاه تلفات زیاد داره. چشمک
-
اره واقعا، من مطمئن نبودم کسی بتونه از اون دادگاه جون سالم به در ببره، اگه بردن همشو مدیون همون دوست شرور خیالیان که باز اونم در اصل خودشه دیگه دوستی در کار نیست😂
پشماممممممممم... جرواجرش میکنن دو نفرییییی، یکی که کلا قاطیه، اون یکی آدمخوار؛ مود تایلر این وسط: سقوط منننننن در خودمههههههه...
شت، حالا این به نظر میاد حقشه راحت باشن😂
شوهرِ ویلنزادهی منننن🔥💅 همین جذابترش میکنه اصلا باور کن💅
اینم اسپویل حساب میشههههه؟ کار تمومههههه
-
-
ای ماهور... ای ماهور! خوبت شد الان مرد ناحسابی؟ آوردنت یه جا که عرب نی میندازه، اون اصلان مریدنتم که معلوم نیست خودش کدوم گوری سر به نیست شده، درحال حاضر یاشار و انداخته وسط اینم که با اون لبخند کجش همش منو یاد ارسطو تو فصل پنج پایتخت میندازه که تصادف لب و لوچشو کج کرده بود😂😂 قشنگ کتکای خورده نخورده رو سر ماهور پیاده کردا، دمش گرم کاش یه دوتام نر و ماده از طرف من میزد که با این پیشنهادات چلغوزش مخ اون دختر بیچاره یامورم شستشو داده که زبون و بست لام تا کام از پاشا حرفی نزد وفتی نهانم ازش پرسید؛ حالا پاشای عزیزم که زد نسلِ این کاراها و غیر کاراها رو از رو زمین برداشت قیافشو میبینمممممم😒😂
قسمت زیبای این پارتا فقط امره و نهانم بودنننننن😭🎀✨ اخدووووو تو آخه جوجههای خوشگل و وراج منو ببین که چقد آروم و قشنگ نشسته بودن باهم گپ میزدن بعدم که امره اومد بره و هی دلش نمیومد از اونجا که... چجوری باید بیاد؟ دلشو پیشِ خانومی جا گذاشته رفتهههههه😭😂🎀✨ قند و عسل بود که ازشون شره میکرددددد، یعنی سر اونجاها که امره میخواست بره و نمیتونست من دیگه ذره ذره داشتم به قصد غش کردن پس میفتادم که بالاخره بچم گذاشت رفتتتتت🥺🎀✨ وای مثل شوخی میمونن انقد کیوتننننن🥺🎀 نوپ... اینجوری نمیشه، باز یه ادیت میطلبن که باید برم تو کارش، بدجوری ضعف رفتم براشووووون😭🎀✨
این خانم وکیلم که من نمیدونم آخه... جا قحط بود دلشو پیش ماهور جا گذاشت؟ حتی الان که دارم فکر میکنم، یاشار گزینهی بهتری نبود غزل؟🙄😂 یعنی ببین... درسته یه جا سرش سست شدم اونم بابت استایل اسیریش بوذ که به نظرم جذاب اومد🙄💅🔥 (هرچند همونم مدیون اصلان و یاشاره) ولی واقعا سر یاشار خیلی سست تر شدم اونجا که یامور پرسید چش شده و این جانم گفت فقط که کار یامور باهاش مهمتر بود😭✨ یکم تعطیله ها، ولی تعطیلِ دوست داشتنیه😂✨ فکر کنم بهتر از ماهور باهاش کنار بیام، هرچند هیچکس... تکرار میکنم؛ هییییییچکس لاوِ ابدیم پاشا نمیشه اون شاهنشینِ هارتمه🙄😂🔥💅
ای بابا اینور ماهور و یاشار دارن سر یامور خودشونو پاره میکنن تازه یامورم که شاسی بلند یاشار و دیده بود و شک کرده بود و... بعدم که افتاد دنبالش و تااااااازه علاقش به این یارورم درک کرد که من واقعاااا دارم حرص میخورم؛ حالا البته دروغ چرا، حسِ بینشون داره مخمو میزنه و به نظرم قشنگهههههه که البته اونم دارم با بهونهی قشنگیِ قلمِ تو جمعش میکنم یه وقت به چشم نیاد که ممکنه باز با این ماهور اوکی بشم🙄😂✨ حالا هرچند اوکیم بشم... ببین غزل چی میگم، خااااااار به پای هرکدوم از شخصیتای رمان بره من از چشم ماهور میبینم چون همشششش تقصیر اینه که نه خودش حقیقت پاشا رو گفت نه گذاشت یامور بگه😒😂
من واقعا امیدوار بودم که نرسه به ماهور، بذاره باباش و خاطرخواهش خوب از خجالتش دربیان بابا این کتکا و زخمای فعلیش که دست گرمیان من قبول ندارمممممممم🙄😂 ولی خب مثکه رسید... کنجکاوم ببینم ریاکشن اون مریدنت و همین یاشار اسکل به اومدنش چیه، یاشار که فشار با فشااااااار رفت توش وقتی زنگای یامور به ماهور و دید، فکر کنم با اون عصبانیت اومده گوشیو تو حلق ماهور فرو کنه که صدا زنگش از شکمش بلند شه😂😂😂
-
خدا لعنتت کنه مصی😂😂😂 من الان همش دیگه موفع نوشتن راجب یاشار یاد ارسطو میفتم😂 خدا بگم چیکارت نکنههههه زنننن، چرا انقد نسبت ب این بچه گارد دارییی داره دهنش سرویس میشهههه
میبینی چقد خرن این دوتا؟ بی حاشیه… قشنگ🥹🎀
مصیییی مصیییی مصییییی چرا بام همچین میکنییییی یاشار گزینه بهتری بودددد؟ خدایا منوبخورررر😂 بابا بیا یه جعبه شیرینی بخرم مشکلتو با ماهور حل کنننن
بذار یه سری صحنات قشنگ ازشون ببینی باهاشون کنار میای من میدونم😂
از خجالتش ک درمیان، این بنده خدام مجبوره نگا کنه😂 پارههه شدمممممممم
-
چقدم بهش میاد غزل از این به بعد یارشارارسطو داریمممم😂😂😂 تقصیر خودشههههه تا من باهاش کنار میام یه تصمیمی میگیره که باید قهوهایش کنمممممم.
قند و نباتن این دوتاااااا آدم میتونه قورتشون بدههههه😭🎀✨
نهههههه اینجوری نمیشه، مشکل منو ماهور و با وساطت پاشام نمیتونی حل کنی درحال حاضرررر فعلا باید پای خریتای خودش بسوزه و بسازهههه😂😂
واقعا اره، در یه حدی سست عنصر هستم که ازم بربیاد باهاش کنار بیاممممم😂
سقوط ماهوررررر در خودشهههههههه😂😂😂
-
-
از لحاظ روحی بیشتر از هر وقتی نیاز دارم زن ویهان باشم غزل🎀🧿
خوشم میاد نغمهام از خودمونه، مهم نیست کار این بچه و چجوریه مهم اینه خودش بره و برنگرده😂🎀🧿 البته حقم داره دیگه... چه شوهری داره ها، اون ایموجی چشم زخم و فقط به افتخار حضورِ پر نور خودش زدم و اِلا که شخصا چش و چالم داره از بابت دیدن این مرد کنار این زن درمیادددددد🧿 همین فکر کنم چشم شورِ منم بود کارشونو درآوردا، کار خدا رو میبینی غزل؟ من حرفم خیلی بگیر داره خوشبختانه یا حتی شاید بدبختانه😂🧿
چه مادرشوهرِ خانومی میبینم، از کتابِ فیلها پرواز میکنند اومده، مگه نه؟🙄😂 واقعا ولی خود ویهان خوب، مادرش خوب... شاعر میگه خودت گل، پیرهنت گلللللل😂🧿🎀 جلوی این بچه رو ولی باید همون موقع قبل رفتنش به اینکار میگرفتن الان دیگه جمع نمیشود دیگر آن گیوه که پراکنده میشه... دیگه الان اگه بخواد اینکارم ول کنه که نوندونیش آجره باید بسوزه و بسازه، خرج پوشکم بالاست به نظرم نغمه فعلا باید فکر مسائل اقتصادی باشه که اگه نباشه احتمالش پیش میومد یکیشون بشه دوتا، از اون جهت که به طور قطع ویهانم زیر بار فشار مشکلات مالی میزایید😂😂😂🧿
همچین که اون اخرش ویهان رسیدا، صدای تو سر نغمه این بود... مردی با اون تیپ با اون هیکللللل، با اون چشم و ابروی مردونهههههه، یه جوری از لندرور خودش پیاده میشد یه جور انگار رستم از رخش خودش پیاده میشهههههه😭😂🧿 دلگیر چیه زنننننن پاشو برو مردیو ماچش کننننننن😭😂🧿 چه باسلیقهام هستا پسرم، اتاق چیده به چه خوشگلی به قول نغمه و نسرین انگار برای خودش چیده، من مطمئنم بچهام که به دنیا بیاد ویهان از اون باباهایی میشه که خیلی جدی میشینه تا دخترش براش لاک بزنه اونم صورتییییی😂🎀🧿
-
منم همبنطور مصی منم همینطور😂💔
این میتونه کار چشم تو باشه که بنده خدا پارت اولی سقط شد؟😂
این مادرشوهر برگرفته از کتاب ها و داستان ها میپباشد و هیچگونه وجود خارجی ندارد😂 اونجوری باید تو بی پولی خرج دوتا بچه رو بدن تازه افسردگی پس از زایمان ویهانم درمان کنن😂
الان مردی میاد ماچش میکنهههه😭 وای حققق یادم باشه جلوتر بذارم براش لاک بزنه😭
-
از اونجا که سابقه دارم میگم اصلا بعید نیست، البته سابقه من در رابطه با چشم شور نبوده، درمورد معجزه کلام بوده تا گفتم پیش اومده😂😂😂😂
وای فقط افسردگی پس از زایمان ویهان😂😂😂😂😂
لنتی قلبممممممم😭✨ شوخی شوخی با شوهر منم شوخی غزللللللل؟😭😂😂😂
-
مصی دارا ازت میترسما😂
تصور اینکه ویهان زایمان کنه داره عذابم میده😂
بذار حالا کلی صحنهی قند داریم😭
-
-
خببببب... من قرار بود زودتر خدمت برسم منتها از دیروز درگیر یه سری مشکلاتی شدم و دیگه الان رسیدممممم.
نمیدونم چرا انقدر رو زلودی کراش زدم طبیعیه؟ وای این یارو تو پریزراکیم که بود دل منو بردددد الان دیگه هیچی😭😂🔥 کراش سایکو و آدمخوارِ من؛ تو خشونتت یه جوریه مرد که من میتونم با لحن زیبا تو شمعدونی بگم بیا منم بخوررررر😭😂🔥 انصافا آدم بامزهایه بچم والا که شوخیش با اون یارو گوشت تلخهام نمکی بود، البته اون گوشت تلخ نبود بیشتر یُبس بود، حالا بماند که سر و گوشش داره تو کارای زلودیِ عزیزم میجنبه ولی چه میشه کرد؛ اگه از من بپرسی میگم خود اون یارو جزو اون هفتاد و پنج صدم قد کوتاها بوده بهش برخورده خیلی چپ چپ نگاه میکرد🙄😂
ها که با دیدن یه گوشت متحرکم تحریک میشه؟ مرد حسابی تو با این سابقه درخشانت با همین یه شوخی ریزه میزه خب نصف گوشت تن این یارو رو آب کردی معلومه اگه بخوایام دیگه بدردت نمیخوره😂 چقدر ولی با مونولوگای عزیزدلم نیشم باز بود، ژست نشستنش فقط که به کل فضا اشراف داشت و همه رو میدید حتی اون یارو گوشت تلخه که با صد من عسلم از گلو پایین نمیرفت. واقعا تو سوابقِ کراشزنیِ درخشانم فقط کراش زدن رو یه آدمخوار و کم داشتم که اونم میسر شد... ای بابا من تازه آدم شده بودم که رو مثبتا و آدم حسابیا کراش بزنم باز برگشتم به اصلِ مریضپسندِ خودمممم😭😂
همین فریا؛ درسته که خیلی وحشیانه با تایلر برخورد کرد که به نظرم تازه خیلی بهش ارفاق کرد و آسون گرفت از اونجا که بدتر از اینا ازش برمیاد مخصوصا که رحمش به برادر خودشم نیومده، ولی خب ذهنیت مریض بامزهای داره😂 در و تخته جورنا، دوتا روانی کپیِ هم فقط من نمیدونم چرا دوسشون دارم😂 بالاخره اینجا که آدم سالم پیدا نمیشه من باید میخ علاقمو یه جا بکوبم که خوش بگذره واسه همین ترجیحا فرودی شیپرمممم😂🤝✨ تازه اسم بودیام که دیدم یه لحظه کل پریزراکی یادم اومددددد، عمیقااا منتظرشممممم😭
به نظرم واقعا در حقِ تایلر لطف شد میدونی، یعنی حداقل الان لطف شد💅 دیگه یه مداد تو دست فرو کردن و یه چندبار سر و به میز کوبوندن که چیزی نیست بابا، البته حداقل برای فعلا🙄😂 ماتحتی که خارش میکنه خودش سفارشش میکنه بخدا، یکی نیست بگه مریضی سر به سرِ این مریضتر از خودت میذاری؟ حالا خوبت شد؟ فریام که... حس یه اسکیزوی سایکو رو میگیرم ازش، مخصوصا با اون پرنسسی که تو ذهنشه، باز فقط اون لحظهای که تو اتاق بازجویی قاطی کرد کم مونده بود خودکار و تو چشم افسر فرو کنه منتها مردی شانس آورد سرعت عملش بالا بود. احساس میکنم ولی فریا از اوناییه که غیبت کردن باهاش حال میده مخصوصا که بابای تایلر و شکل دلقک میکشید و نقاشی افسرم خراب کرد😂
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
میدونم دلتون برام تنگ شده بووووود💅
من از عشق پاک گذشتم مهدیه، همون وقتی که رو کریس کاکادو کراش زدم که پوست صورت میکند و ملت و تو اسید غرق میکرد فهمیدم من تو عشق آدم سالمی درنمیام😔😂😂😂😂😂💅
این منفیای بامزه ضعف منن متاسفانه، حس کراش زدنم و قلقلک میدن😭😂
ای بابا لو رفتممممممم💅
بازم داریممممم؟ فکر کنم باید وایسم باقیم وارد شن بعد به شیپ و شیپ بازی برسمممم، منتظر میمونمممممم...
من میدونستم؛ این تایلر کار خودشو تموم کرده، کرم از خود درخته اصلا، میدونه یارو دیوونهستا باز کار خودشو میکنههههه.
-
-
-
ای بابا... چی بگم من لاو؟ نه واقعا من چی بگم؟ از خلاصهی گادِ رمان بگمممم؟ از داستانِ نابش؟ از شروعِ محشرش؟ از قلمِ ترکوندنیِ خودت؟ بابا لامصب چه میکنییییی تووووو؟ اصلا من که تا ته پارت و با دهن باز خوندم و کلی کیف کردممممم، دیگه کمتر از اینم از تو انتظار نمیرفت لاو مثلِ همیشه محشر بود😎💅🔥
خاببببب بیا از اول شروع کنیم... مثلا از مایبیبیِ خودم یعنی ویهان بگیم؛ ببین نه اون مایبیبی ها، این مایبیبی🔥🎀 ببین غزل میتونم به ضرس قااااطع بگم هرچقد با ماهور به مشکل خوردم و متاسفانه به لطف خودش دارم میخورم... به مشکل باهاش🙄😂 ویهان میتونه با پسرم پاشا رقابت کنهههههههه😭🔥 آخه توروخدا ببین مردیووووو... چقد گودی و عاشق، چقد شوهررررر، چقد آقااااا، چقد جاذاااااااب به کوریِ چشمِ ماهورررر🧿 آخه اون از نگرانیِ جنتلمنشانه اولش اون از بعدش که اصلا امون نداد پرستار چی میخواد بگه فقط بخاطر نغمه رفت تو اتاااااق😭🔥 خدایا اگه وجود داریییییی اشکای منو ببینننننن پاشا رو که ندادی لااقل یه ویهان بنداز تو دامنممممممم😭😂🔥
بدبخت نغمه... هنوز رمان شروع نشده کارش تموم شد، اومدیم یه های گفتیم بهش با یه بای ترکمون کرد😐😂 وای ولی ویهان خیلی کیووووت بود مخصوصا اونجا که اومد تو اتاق و نغمه و دابل نغمه رو بغل هم دید و ذوق کرددددد🥺🎀 اون ماچش و رو پیشونی زنش کجای دلم بذارم؟ زندگیشم که هست، این وسط فقط تف تو بخت من که معلوم نیست به چی گره خورده یه شتر ازش محض رضای خدا رد نمیشه دیگه ویهان و امثالهم که جای خود داره😭😂 چقدم دلم برای مردی سوختتتت میتونستم بشینم دو ساعت براش زار بزنم همچین که اون آخر پارت ته دل خالی کن بوددددد😭💔
یعنی ببین... درسته که طریقهی از دست دادن نغمه یکم کثافت بود که اونم همش تقصیر نقشههای کثیف توعه ولی خب... میدونی که من منتظرِ زوجّ خودمم بنابراین مرسی از نغمه جون که همین اول کاری با رفتنش جاده رو برای ما آسفالت کرد🎀💅 وای ولی فوقالعاده نوشتی زننننن، هرچی بگم کم گفتممممم، همه توصیفاتت عین فیلم جلوم بود صحنه آخرم که با همه غمگین بودنش به شدتتتت سینمایی و گاد بود🔥🔥🔥
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
@Masoome بیا بیا خواهر بیا برا بختمون گریه کنیم تا شاید یک به قول تو شتر پیدا شد بگیرتمون😂
-
عه وا اختیار داری لاو، قابلتو ندارن نظرای من🥺😂🎀
نفرمایید شاهکار کردییییی💅✨
عشقم همین که سر از رمان تو درآورده قشنگ مشخصه قرعهی بختش چجوریا افتاده، سیااااه رنگ ذغاله🙄😂😂
باور کن دست خودم نیست حس میکنم ماهور و تخریب نکنم یه چی کمه😂😂😂
البته آرماندرلا بوددددد😂😂😂
بگردم این از همین الان معلومه بالاتر از سیاهی بختش رنگی نیست.
مرض داری تو باززززززز...
اومدممممممم🥺✨🤍
-
اون شتری هم که دم خونه همه میخوابه لاو به ما که میرسه با سرعت میگ میگ درمیره😔😂 @آبمیوه گیری چند پارچه
-
قال یاشار:
ظاهرا تو هر جا بری بدبختی هم پشت سرت میاد!
چه حرفِ گرانبهایی زداااا؛ خداشاهده من از اول رمان دارم خودمو جر میدم همینو بگم ولی کسی باور نمیکنه، مرسی از یاشارِ عزیز که این وظیفهی خطیرِ فهموندن و به این ماهورِ نفهم بر عهده گرفت🤝 هرچند اینی که من میبینم دوهزاریِ کجش تا وقتی یه قبرستونِ اختصاصی برای فک و فامیل و دور و بریاش نزنه نمیفته که نمیفته... همونجا که گفت ماجرای پاشا رو رو نکننا، این کارمای همونه که تبر نبود؛ لامصب دست ابلفضل بود زد کمرشو نصف کردددددد🤝
یاشارم خودش تنش میخاره ببین دیگه زد کوچهی علیچپ ماهورم از همون کیوچه یه راست خواست شوتش کنه قبرستون منتها خب باز متاسفانه زورش نرسید، چه ادم ریسکیم هست این یاشار؛ داداش اون کلهات بودا کوبوند به زمین، خربزه مشهدی نبود که زرت و زرت برای من لبخند ژکوند تحویل میدی یا میخندی، د رو آب بخندی مرتیکه داری میمیریییییی😒😂😂😂 بختتو یامور با این خواستگارات؛ یکیشون که الحمدلله هوله، یکیم ماهوره که خونهخرابکنه، یاشارم که کلا تعطیله؛ حیف نسبتای فامیلی دست و پامو بستن نمیتونم با پاشا شیپش کنم وگرنه اون بهترین گزینهی نبضه و رو دستش وجود نداره💅🔥 پسرِ سایکوی منننننن💅🔥
اون سرنگ بیصاحابببببب... زدش که چی؟ چیکارش کرددددددد؟ ای بابا این که گفت نمیکشتش غزل گرفتی مارو؟ من کل امیدم به اون سرنگ بودددد وگرنه این ماهوری که من میبینم از عزرائیل آتوی ناموسی داره که اگه نداشت تا الان صدبار خوشحالمون کرده بود با یه خدافظی😒😂 مرد حسابی بمیر دیگه من چقد بگم؟ بخدا اگه یه ماهور بمیره، یه نسل از شر پاشای رانده شده نجات پیدا میکنن، منتها این یارو نمیمیرهههههه انقدم فداکار نیست جونشو بذاره وسط، همه رو نجات بده، فعلا که داره میفته ولی یاد یامور میفته؛ حالا میخوای گریه کنی؟ گریه کنننن بیتربیتتتتتتت😒😂
ولی واقعا بعد این همه مدت یه پارت کم بود غزل، جاشه دستامو فرو کنم تو حلقت زنننن خب من تو خماریِ ادامش موندممممم تولم که پشتت باد خورده الان میری دیگه بعدش من باید تو خاطرات دنبال نبض بگردم؛ اصلا یه چیزی میگم... خری اگه فردا پارت ندی، یعنی حتی مصدریه ببین خر بودن تویییییی اگه فردا پارت ندییییییی🙄😂😂😂🩴
-
عه وا چرا جواب دادم نیومدهخه
ماهور بدو… بدبختی بدو… ماهور بدو… بدبختی بدو😂😂😂😂
بابا لامصب تو چرا باز با ماهور به مشکل خوردیییی
پاره شدممممممم😂😂😂یامور بدبخت😂😂
نهههه نمیمیرهههه ولی میبرتش پیش اصلان پدرش و درمیارننننن
چیکارش داری بچمووو
ن دیگه قول میدم امروز پارت بدمممم😂
-
واقعا دیگه باید اسم رمانو بزنی هشداااار برای ماهور11😒😂
ببین تقصیر خودشههههه من داشتم باهاش کنار میومدم خود خرش وقتی نذاشت یامور همه چیو بگه خواست باز تر بزنم بهش🙄😂😂😂😂
یامور بدشانسسسس😂😂😂
اصلانجان چه کارای پسندیدهای میکنن تازگیا، بزن که خوووووب میزنی اصلاااان💅
خودش میخاره کارش داشته باشممممم
که ندادیییییی😒😂
-
-
داستان پروندهی صفر | GHAZAL و Masoome کاربران انجمن نودهشتیا
Masoome پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
«پارت دوم» برای آن دو شب تبدیل به کمدیِ سیاه شد. از نابرابری گفتند، انفجاری آمد ترازو را در هردو کفه متعادل کرد. رنگِ قیامت گرفته بود این شب. بوی آتش و باروت و خاکستر میداد. ردِ دودِ غلیظی بود که پیشِ چشمِ جماعتی جمع شده همان حوالی تا رسیدن به آغوشِ آسمان میرقصید. طولی نکشید که لابهلای صدای ریزِ سوختنها، آژیرِ ماشینهای پلیس، آتشنشانی و آمبولانس هم خودی نشان داد. نوارهای زرد را به سرعت دورِ محلِ حادثهی انفجار کشیدند و ماموران در تلاش برای دور کردنِ مردمِ جمع شده که با چشمانی گشاد شده آتشِ برخاسته را میدیدند بودند. لیموزینِ مشکی میانِ شعلههای سرخِ آتش بلعیده شده بود. از خودروهای اسکورت هم چیزی به جز آهنپارههای سوختهای که هنوز هم در معرضِ خاکستر شدن بودند باقی نمانده بود. مامورانِ پلیس و تیمِ بررسیِ صحنه کارشان را آغاز کردند. دو افسر ایستاده کنارِ لاشههای خودرو نگاهشان دقیق و موشکافانه به این آهنپارهی مچاله که در آغوشِ شعلهها میسوخت خیره بود. یکی از آنها به دقت چشم ریز کرده و لیستی از احتمالات را در ذهنش ردیف کرد. مامورِ کناری نگاهی به نیمرخِ متفکرش انداخت و گفت: - به نظر کارِ کی میتونه باشه؟ مرد همانطور ابرو درهم کشید و قدری رو بالا گرفت. برقی به سیاهیِ چشمانِ همرنگِ شبش افتاد و پس از مکثی کوتاه اولین احتمالِ این لیست را به زبان آورد: - احتمال میدم کارِ همایون باشه! مرد ابرو پراند. - بخاطرِ اختلافِ اخیرشون با اردلان؟ سر تکان دادنی مرموز و متفکر از او دریافت. بیآنکه نیم نگاهی هم از او سهمِ خود کند. - اوضاعِ بینِ خاندانِ اردلان و همایون مدتیه خوب نیست؛ بنابراین اولین مظنونِ این حادثه همایونه. مرد نگاهی به مقصدِ چشمانِ او و ماشین انداخت. بعد دوباره رو به سمتش چرخاند. - برای نتیجه گرفتن زود نیست؟ این بار افسر دستهایش را به پهلوهایش گرفت. هوای خون و خاکستر را عمیق به ریههایش کشید و رو بالا گرفت. نگاهش عمیق و سنگین بود. انگار که در ذهن داشت قطعاتِ پازل را کنارِ هم میچید تا به حقیقتِ تصویرِ پایانش برسد. - فعلا فقط یه احتماله! ثانیهای از گفتنِ این حرف نگذشته بود که مامور دهان باز کرد حرفی بزند، اما صدای مردِ ماموری از پشتِ سر درحالی که از یکی از خودروها خارج شده بود مانع شد و نگاهِ هردویشان را با ضرب رو به عقب برگرداند: - هیچ جسدی اینجا نیست! برقِ شوک تنشان را گرفت. افسر دستهایش را از پهلوهایش پایین کشید و ناباور و شوکه به عقب چرخید. چشمهایش درشت شده بودند و نبضِ دقایق افتاده روی دورِ تند، این را محال دید که گفت: - غیرممکنه! سر تکان دادنِ مامورِ پشتِ سرش به طرفین و به نشانهی نفی را دید که خبر از حقیقی بودنش داد. این حقیقتی که برای تمامِ خودروها صدق میکرد. نه خبری از اجسادِ اردلان و خانوادهاش بود و نه حتی از سرنشینانِ خودروهای اسکورت. انگار که پیش از انفجار به خودیِ خود دود شده بودند. برقِ این شوک همهمه انداخت میانِ مردمِ جمع شده به دورِ محلِ حادثه. افسر و مامور کنارش شوکه شده به سمتِ خودرو دویدند و وقتی واقعیتِ ادعای مامور را از نبودِ جسدی به چشم دیدند، جریانِ الکتریستهی شوک میانشان قویتر شد! در این بین یکی ماموران بود که مرموز و عجیب به عقب برگشت. چشمش افتاد به همکاری که درحال کنترلِ جمعیت بود. از سنگینیِ نگاهش جوابش را از او با نگاهی که سویش چرخ داد گرفت. از چشمهای ریز شده و تیزشان انگار اطلاعاتی رد و بدل شد. که همان مامورِ ایستاده پشتِ نوارِ زرد و مقابلِ مردم سری به نشانهی تایید تکان داد. پیدا که این دو فراتر از دو مامورِ عادی و همکارانی وظیفهشناس بودند. شاید نفوذیهایی که پشت نقابِ قانون حادثه را کنترل میکردند، اطلاعات را جمع میکردند و در آخر در قالبِ یک انجام وظیفه به آنکه باید تحویل میدادند! هنوز شوکِ نبودنِ جسدی در ماشینها هضم نشده بود که ماموری سراسیمه از میانِ درختانِ شیبِ کنارِ جاده نفسزنان سر درآورد. صدایش را برای به گوش رسیدن بلند کرد تا توجهِ باقی را جلب کند. حینی که از زورِ دویدنهایش کمر خم کرده و دستانش را به زانوانش گرفته بود. آبِ دهانی از گلو عبور داد و با اشاره به عقب بلند گفت: - اینجا... یه نفر اینجاست! جماعتی نگاه به یکدیگر انداختند و سپس به سمتِ محلِ وجودِ آن یک نفر دویدند. دختری دور افتاده از محلِ حادثه در تاریکیِ شب. بیهوش افتاده بر علفهای خیس و ردپای حضورش میانِ سایههای بلند و وهمناکِ درختانِ اطرافش گم شده بود. صورتش پر از زخم و موهایش پریشان پخش بر زمین که تار به تارشان از سردیِ نفسهای باد به خود میلرزیدند. طرحِ پارگیهایی ریز و درشت روی لباسهایش افتاده و خطِ خونی باریک کنجِ لبهای صحرا شدهاش خشکیده بود. قفسهی سینهاش هنوز جنبشهایی داشت و پیدا که یک نفر از مهلکهی این شب جانِ سالم به در برده بود!- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
به قول ایشون و بخاطر گلِ روش؛ منم بازی😂💅 @ghaazal نفس در فضا تنگ آمد. انگار هوا هم از این سیاهچالهی ننگینی که بوی حقیقت را بلند کرده بود گریخت. زمین زیرِ پای این مرد انگار شروع به داغ شدن کرد. دیگر پدیدهای به نامِ دنیای جهنمیِ پس از مرگ رنگ باخت چرا که شعلههایش از زیرِ پاهایش شروع به زبانه کشیدن کردند! و بدتر از هرچیزی در این دم، خودی بود که در آیینهی چشمانِ درشت شده، براق و وحشتزدهی نوا به تماشا نشسته بود. این خوابگردِ آوارهی سرزمینِ کابوس بیدار شد؛ اما این بار معجزهی عطرِ نوا برایش مرگآفرین بود. چرا که به چشم میدید تنها وصلهی جانش به این دنیا با چه وحشتِ تازه نمود یافتهای که عشقِ بیست سالهاش را در نگاهش به هیولایی غریبه بدل کرده بود، قدمهایش را روی کاشیها عقب کشید. به دنبالِ راهِ فرار از او بود. از همین حافظی که پلکش پرید و وجودش فروریخته از همان لحظاتِ اول تا این لحظه، گرچه آخرین دم وجدانش از تابوت برخاست و راهش را سد کرد؛ اما چه سود وقتی آنکه نباید، چیزی که نباید را هم دیده بود! بوی تند و تیزِ حقیقتی هولناک مشامِ نوا را چنان آزرد که هوا در سینهاش کم آمده و حتی زبانش هم بند آمده بود. در قامتِ این مردی که حیران و شوکزده یک قدم به سمتش برداشت به دنبالِ حافظِ همیشگیاش گشت و چون پیدا نکرد، قدمی دیگر پایش را سست و وحشتزده عقب کشید و در معبدِ ذهنی که پتکِ حقیقت بتی که سالها از این مرد برای خودش ساخته بود را ویران کرد، فقط واژهی فرار را جیغکشان شنید! نوا با حقیقت روبهرو شد، حافظ را هم با حقیقتِ خودش روبهرو کرد چنانکه فریادِ زنانهای و گریهی نوزاد در سرش خواب نرفته بیدار شد و مغزِ حبسِ جمجمهاش را به رعشه واداشت که فکش را قفل کرد و در نگاهش... حتی میتوانست خواهش و التماسی از این دختری داشته باشد که به تیغهی چاقوی در دستش خون از شاهرگِ تکتکِ باورهایش در یک لحظه ریخت؟ اگر تیغهی این چاقو به خونِ برزین رنگ نگرفت؛ اما نوای خودش را زندهزنده به کشتن داد! در میانِ این ویرانیها دختری بود که بازگشته به هویتِ چهارسالگیاش، زبان در کامش فلج شده و صدا هم در حنجرهاش جا مانده بود. فقط چون جیغِ فرار در سرش بلندتر شد و مغزش سوت کشید، زنده و مُرده بودنِ قلبی که خود را از تپشهایش بیخبر گذاشت به درک واصل کرد و چون حافظ جلو آمد، نفسش حبسِ سینه به عقب برگشت. صاعقهی زمان به دنبالِ فرارِ نوا و حافظی که دنبالش رفت، بطنِ دقایقِ درحالِ گذر را شکافت. از این بطن زاده شد لحظهای که سکوتِ مطلق باز حاکمِ این خانهی فرورفته در تاریکی شده و چون مردی با زمانبندیِ دقیق انگار ثانیهها را برای رفتنِ آنها شمارش کرده بود، همان رو به سقف و روی تخت، پلک از هم گشود تا نمایان شود نگاهِ آبی و یخزدهای که تمامِ این مدت را بیدار گذرانده بود! گرچه از بغضِ آسمان بارانی نبارید؛ اما بارشِ حقیقت سیل شد و خوشیِ دو نفر را در خود بلعید. دو نفری که در این شب از عاشق و معشوق به فراری و سایهاش تبدیل شدند. نوایی که حس میکرد که همهی سنگینیِ حقیقت به اسیدی جوشیده در سینهی سنگینش بدل شده و هر آن آمادهی بالا آوردنش بود، بینفس با قدمهای بلند و دویدنهایش کاشیهای پیادهروی نیمه خلوت این شبی که دیگر از نیمه گذشته بود را متر میکرد. از ویرانهی باورهایش فرار میکرد، چه میدانست گسلِ این واقعیت تا هرجای دنیا را که او قدم میگذاشت میلرزاند؟ گوشهایش سنگین و چشمانش تار، نه فقط سینهاش، گلویش هم از وحشتی تازه و بغضی غده مانند لبریز بود. فقط میدوید و مسیرِ دیدش ناواضح، گهگاه نیم نگاهی گذرا به پشتِ سرش میانداخت و چون فاصلهی خودش و حافظ را سخت میسنجید، سعی میکرد باقی ماندهی قوت را در پاهای جان باختهاش به نیرویی فرازمینی تبدیل کرده و فقط فرار کند... . از او، از حقیقتی که بیرحمانه بیخِ گوشش داد میزد قاتلِ رها هم همین مرد بود! میانهی راه شانهاش محکم به شانهی زنی درحال گذر برخورد کرد و لحظهای شوکه و متحیر با قلبی که بالاخره تک کوبشِ هراسانش را شنید تعادل از دست داد و متوقف شد. نفسزنان نگاهِ براقش را به زنی دوخت که طلبکار نگاهش کرد و چون نه فقط صدایش را نشنید که حتی نتوانست با لبخوانی حرفِ او را بفهمد، آبِ دهانی سخت از گلویش گذراند و لحظهای عقب را نگریست. زن که رفت، چشمانِ تارش حافظ را به دنبالش شکار کردند. ناامید از اینکه گوشی برای شنیدنِ او داشته باشد، سری ریز به طرفین تکان داد و ردِ اشکی از زندانِ چشمانش روی برجستگیِ سردِ گونهاش به پایین غلتید. همهی وجودِ این دختر سرد بود. رنگ از صورتش پریده و قفسهی سینهاش جنبان، از جانبِ حافظ برای اولین بار فقط مرگ را بو کشید که حس کرد نفسش بند آمد. حافظ هم که با فاصله ایستاد و با نگاهش از او خواهش کرد، نوا در قامتِ او مردِ چاقو به دستِ چندی پیش را دید که ندانست به معجزهی کدام وجدان دستش از فرود آوردنِ چاقو بر سینهی برزین قلم شد! بینشان یک نفس فاصلهای بود که به اندازهی یک عمر قد کشید! همین فاصلهی یک عمره را که حافظ در چشمانِ نوا خواند، خونی که از باورهای او ریخته شد از شاهرگِ خودش هم فواره زد که مرگ را به چشم میدید. درونِ این پیادهرو زیرِ نورِ چراغهای پایه بلند کنارِ مسیر که شب را از ظلمتِ مطلق نجات میدادند، نوا بیمعطلی باز به عقب برگشت و رو گردانده از حافظ، فقط دویدن را از سر گرفت. این میان حافظ که دید حریفِ قدمهای فراریِ او نمیشد نگاهی گذرا به اطراف انداخت. چشمش به کوچه باریکهای تاریک افتاد که از انتها به کوچهی دیگری میرسید. تنها راهش را برای امتحان کردنِ میانبر تا رسیدن به نوا و فقط شنیده شدنش را امتحان کرد. آخرین راهی که در این جهنم شاید تنها گوشِ شنوای جهان را به روی حرفهایش باز میکرد نه برای تبرئه شدن؛ فقط و فقط برای شنیده شدن! سکوتِ شب را صدای دویدنها میشکست، نفس زدنها، تپشهای نامنظمِ قلبهایی که رازِ سر از مُهر برداشتهی این شب امانشان را بُرید. کسی چه میدانست از حالِ نوا که دیگر نه نفسهای خود را میفهمید و نه در گوشهایش کوبشی از قلب میشنید و نه حتی اصلا در وجودِ خود نشانی از زندگی مییافت؟ به کجا پناه میبرد که از زلزلهی حقیقتِ مردِ محبوبش در امان بماند وقتی از هر گوشهای یک آجرِ این فاجعهی هولناک بر سرش فرود میآمد؟ نمیتوانست باور کند؛ اما باور کرده بود، وحشت کرده بود، و همین باور و وحشتِ او به هیولا بودنِ حافظ، اولین قدم برای او سوی دروازهی جهنم به حکمِ تاوان بود؛ هنوز قدمهای زیادی تا رسیدن انتظارش را میکشیدند! نوای بیحواس و گریزان آن وقت به خود آمد که حینِ دویدنش بازوی پوشیده با پالتوی آستین کشبافت و سفیدِ همرنگِ بلوزِ یقه اسکی و آستین انگشتیاش به دستی گرفته شد و چون چشمانش درشت شدند و قلبش هراسان ایستاد، هینِ بلندی گفت و قامتش در سایههای کوچهای باریک در محاصرهی ساختمانهایی قدیمی با پنجرههایی بسته برای در امان ماندن از سوزِ پاییزیِ هوا، بلعیده شد. تنش چسبیده به دیواری آجری و هردو بازویش در دستانی مردانه گرفتار؛ نیازی داشت به رو بالا آوردن برای نگاهِ او وقتی از نفسهای تندش این مرد را شناخت؟ نداشت؛ اما برای اولین بار در تمامِ زندگیاش فراری از گرمای نفسهای او رو بالا گرفت و نگاهش را که به چشمانِ دریاییاش دوخت انگار در عمقِ متروکه و ناپیدایی غرق شد که برایش غریبهترین بود! نوا انگار این مرد را نمیشناخت. خواهشِ نگاهش را نمیخواند و فقط آخرین تصویرِ وحشتناکی که از او دیده بود رعد شده در سرش، قصدِ کنار کشیدن کرد و از او با خواهشی هراسزده تند شنید: - نوا... نوا یه دقیقه به من گوش بده! نوا اما گوشهایش کر، دستانش را چسبانده به تختِ سینهی او و تیشرتِ سیاهش را که به چنگ کشید، تنش را محکم به عقب هُل داد. دیگر حتی یک نفس هم از او حالش را بد میکرد! - ولم کن حا... حافظ که قدمی عقب افتاد و همهی وجودش زیرِ بارِ این نفرتی که از دروازهی عشق در وجودِ نوا گذشته بود آوار شد، نوا متحیر و غریب نگاهی روی سر تا پایش در سایه چرخ داد و چون باز هم او را نشناخت، لب لرزاند همانندِ صدایش: - نه، تو حافظ نیستی! تو کی هستی؟ چرا نمیشناسمت؟ درماندگیِ حافظ را فقط لحنِ صدایش هویدا میکرد و نگاهی پشیمان که آرزو داشت کاش میشد امشب را بالا آورده و یک بار برای همیشه تمامش کند! - نوا... نوا بود که باز جرقهی آنچه از او دید همهی وجودش را به آتش کشید. پلکهایش لرزیدند و نگاهش مات، حتی از نفس گرفتن در هوایی مشترک با او هم احساسِ گناه کرد. - تو... تو یه قاتلی! چطور باید باور کنم؟ هر بنی بشری رو میدیدم جای تو باور میکردم، ولی الان... چطور باید باور کنم مردی که بیست سال از زندگیِ لعنتیم رو عاشقش بودم آدم میکُشه؟ مکثی کرد. حالِ حافظ را در تمامِ این مدت مرور کرد. بنزینِ حقیقتی تازه ریخته شد بر آتشِ وجودش و چنان گر گرفت که سرما از رسیدن به تنش عاجز ماند. نگاهِ حافظ را هم مات و بیجواب به خود نگه داشت وقتی تکیه از دیوار گرفت. نابود شده و حیران ادامه داد: - پس... پس قاتلِ رها هم تویی! تمامِ این مدت حالِ پریشونت بخاطرِ همین بود که خونِ یه زنِ بیگناه روی دستت سنگینی میکرد! باورم نمیشه من همهی این مدت داشتم قاتلِ رها رو دلداری میدادم. ولومِ صدایش را که آخرین جمله قدری بالا برد، حافظ پلکی محکم زد و حس کرد مغزش رو به انفجار رفت. نفس زد و از تپشهای قلبش فقط درد بود که بیامان پمپاژ شد. دستانش را حینِ حرف زدنش بالا آورد. - نوا دفاع نمیکنم، دفاعی ندارم؛ حالِ خودم بدتر از همیشهست! فقط بهم گوش بده، قانع نشو، خواستی همینجا جونم رو بگیر که قبلِ غرق شدنم توی خونی که خودم از وجدانم ریختم تقاص پس بدم، ولی قبلش بهم گوش بده... یه چیزهایی هست که تو نمیدونی. و تک قدمی که عقب رفته بود را قصدِ جلو آمدن کرد، اما تشرِ خشزدهی صدای نوا ریشهی جان را در پاهایش خشکاند. - جلو نیا! حافظ ماند. وجدانِ زخمیاش را در آغوش گرفت و نگاهش به نوایی که ویران شده و خودش هم نمیدانست به ضربِ چه زوری هنوز روی پاهای نیمهجانش ایستاده بود، صدای او را لرزانتر و خشدارتر شنید و جوششِ اشک را در چشمانش شاهد شد. - نمیدونم؟ چی رو دیگه باید بدونم که نمیدونم؟ مگه چیزی هم برای شنیدن وجود داره؟ تو امشب بازم داشتی آدم میکشتی! اینجا ایستگاهِ پایانیِ حافظ بود، شک نداشت؛ پس هرچه باداباد! که ناخودآگاه صدای خودش هم قدری قدرت گرفت: - مریضِ انتقام از عموت شدم که تف کردم به شرف و انسانیتم و دوماهه دارم زندگی رو بالا میارم بابتِ غلطی که کردم! جنونِ بلایی که سرِ خودم و مادرم آورد یه جوری عقلم رو خاموش کرد که پا گذاشتم روی وجدانم تا یه جونوری بشم که آخرین لکهی خونِش رو هم از روی زمین پاک میکنه؛ اما امشب دیگه نتونستم... دیگه نکشیدم، دیگه نمیکشم... تصورِ این هیولایی که ازم توی ذهنت ساختی از هزاربار مرگ وحشتناکتره نوا، بهم گوش بده و بعد هرجور خودت یا هرکی دیگه که قاضی بود محاکمهام کنه تاوان پس میدم! باوری در وجودِ نوا نمانده بود... . هرچه بود را امشب این مرد کشته بود! حتی اگر برقِ ندانستههایش هم لحظهای چشمانش را زد. - داری گناهت رو پای یکی دیگه مینویسی. - نمینویسم! فرار نمیکنم از گناهم، بخاطرِ همون گناهه که حالم از خودم داره به هم میخوره، حالم از کسی که امشب داشتم بهش تبدیل میشدم به هم میخوره، من هنوز شبِ مرگِ رها رو به صبح نرسوندم نوا فقط زور زدم بد باشم تا شاید بتونم انتقام بگیرم؛ اما انقدر جونور شدن از من برنمیاد... برنیومد! گلوی او هم سنگین بود. نوا نمِ اشک را در چشمانش شکار کرد که بازی نبود. از هر حقیقتی که امشب دید و شنید این نم حقیقیتر بود؛ اما حافظ را نه، نوا نمیتوانست دیگر قاتلِ رها را باور کند! - باورت نمیکنم، دیگه باورت ندارم! من تورو نمیشناسم، من مردی که امشب چاقو به دست بالا سرِ مردی که قبلتر هم زنش رو کشته وایساده بود نمیشناسم! برای اینکه بهت گوش بدم بهم دروغ میگی مثلِ همهی این دوماه. پس از نمِ اشکِ کنجِ چشمانش این حتی حقیقیترین کلامی بود که با نهایتِ درماندگی به زبان آورد: - به جونِ خودت نوا که عزیزتر از تورو ندارم حداقل هرچی امشب گفتم راسته! واقعیت بود. اینکه تبرئه نمیخواست، اینکه حالش از خودش به هم خورده بود، اینکه از خوابِ انتقام پریده و تازه داشت خودش را میدید، واقعیترین بود. نوا هیستریک سری به طرفین تکان داد. فقط راه از قدمهایش کج کرد برای رفتن و در همان حال تیرِ خلاص را زد: - باور ندارم، نمیتونم باورت کنم! دیگه سمتِ من نیا، نمیخوام ببینمت! حافظ ناامید قدری بلند صدایش زد وقتی قصدِ رفتنش را دوباره سوی پیادهروی خلوت شده دید: - نوا! و به چه بلندای شکسته و تهدیدآمیزی هم شنید: - دنبالم بیای قسم میخورم حسرتِ یه نفس زندهام رو به دلت میذارم حافظ! حافظ درجا ماند و یک قدمِ دیگر هم برنداشت. نتوانست دنبالِ نوا برود. فقط نگاهش را پُر از عجز و حالِ بدی که در گوشهگوشهی تنش نبض میزد به نوایی دوخت که پس از چند قدمی عقبعقب برداشتنش، رو از او گرفت و حافظ را با خودش در خلوتی و سکوتِ این کوچهی تاریک و خاموش تنها گذاشته، رفت که رفت شاید بهانهای پیدا میشد بلکه امشب را به دردِ خودش بمیرد و بس! رمان بالانس
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-