-
تعداد ارسال ها
121 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط ghaazal
-
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت پنجاه و دوم» "فلش بک" کنار چهارچوب در روی پله خودش را حد المکان کنار کشید و دستان کوچکش را دور زانوان جمع شدهاش حلقه کرد؛ دو دستش را کمی بالا تر روی گوشهایش قرار داد تا بیش از این صدای التماسهای مادرش و فریادهای پدرش را نشنود. این اتفاق در خانهی نیم وجبیشان تازگی نداشت اما هربار همان ترس همیشگی به جانش میافتاد! همان که هر روز شاهد کتک خوردن مادرش و رفتارهای غیرطبیعی پدرش بود، دلیل کاملی برای روحیهی عصبیاش بود؛ الما هم که با ذوق قدمهای بلندش را روانهی خانه میکرد، لبخندی دندان نما به چهرهاش هدیه کرد و با دیدن پاشایی که لبهی پله جای گرفته بود، دویدن را ترجیح داد و با لحنی شاد و بچگانه فریاد زد: - داداش؟ پاشا پس از شنیدن صدای او، انگشتش را مقابل لب و بینیاش به نشانهی سکوت قرار داد که مبادا پدرش صدای او را بشنود و عصبانیتش تشدید شود؛ الما فاصلهاش را با او به صفر رساند که داد و بیدادهای حاکی از دعوای در خانه، لبخندش را به یغما برد. لبان کوچک و صورتیاش را به هم نزدیک کرد و حینی که تلاش میکرد از دری که نیمه باز بود داخل خانه را دید بزند، لرزان پرسید: - چیشده؟ پاشا که به راحتی ترس را در صدایش حس کرده بود، جثهی ریز او را به آغوش کشید و با دستان کوچکش مشغول نوازش کردن موهای خوش رنگش شد؛ دلگرم کننده لب زد: - نترس، خب؟ الما آب دهانش را فروفرستاد و مسکوت به سروصدایی که به گوشش میرسید، گوش سپرد؛ سپس سرش را به سینهی پاشا فشرد که همان دم نگاهش کبودیهای روی سینهی او شکار کرد. چهرهاش را با درد جمع کرد. از آنجا که با این سن کم بار ها طعم کتک را آن هم به دست شخص داخل خانه چشیده بود، دردِ پاشا هم درک میکرد! نگاهی به دو دستبندی که در دست داشت انداخت و سپس دستش را سمت او دراز کرد؛ پاشا نیز نگاهش را به آن ها دوخت و ترسش را پشت لبخندی ملیح پنهان کرد. دست برد و یکی از آن ها دور مچ دست الما پیچاند و مشغول قفل کردن چِفتش شد! در آخر بی توجه به جَوِ متشنجِ اطراف، بوسهای پشت دستِ کوچکِ الما کاشت و سرش را بلند کرد؛ سپس دستبند دیگر را در دست گرفت و الما را مجدد به آغوش کوچکش دعوت کرد! "زمان حال" قطره اشکش را پیش از سرازیر شدن پس زد و با لحنی سرشار از تنفر خطاب به مقصرانی که در ذهن داشت زمزمه کرد: - شما این زندگی رو برای من ساختید؛ تقاصش رو هم پس میدید! نفس عمیقی کشید که ناگهان صدایی آشنا از پشتِ سر، پردهی گوشش را نوازش کرد: - داداش؟ پاشا که انتظار ورود او را نداشت، یکه خورد و با چهرهای درهم نگاهی به عقب انداخت که با چهرهی کلافه و مغموم الما مواجه شد؛ آرام صندلی را چرخاند و دقیقا مقابلش با فاصلهی چند قدم، ایستاد. الما شانهای بالا انداخت و غمگین از دریافت نکردنِ پاسخی که منتظرش بود، خیره به سرامیکهای سفید و براق لب زد: - جونم داداش... بلافاصله سر بلند کرد و بدون مکث کردن ادامه داد: - وقتی صدات میکردم اینجوری جواب میدادی! با تک خندهای صدا دار، سر به زیر شد و در ادامه گفت: - گلم هم مال زمانی بود که خودت میخواستی صدام کنی! پاشا یک تای ابرویش را بالا انداخت حینی که در ظاهر، کوچک ترین توجهی به حرفهای الما نداشت، با جدیت لب گشود: - اینکه اول آدرس رو به فرهاد دادی بعد خودت اومدی دل و جرئتت رو نشون میده؛ آفرین! الما با لبخندی تلخ سری تکان داد و نسبتا بلند گفت: - من تا الان لب باز نکردم که کلامی از تو به کسی بگم؛ با اینکه میدونم ماهور دربدر داره دنبال تو میگرده اما باز هم... پاشا که طی این چند جملهی الما میز را در کمال خونسردی دور زده بود و جای روان نویسِ در دستش و چاقوی روز میز را عوض کرده بود، با فاصلهای کم از الما، خیره به چاقوی غلاف شدهی درون دستش با صدایی بلند تر از الما و پر تحکم، میان حرفش پرید و گفت: - گلم... نگاه جدی و بی حسش را به چشمان سبز و هراس زدهی الما دوخت؛ با اندک فشاری ضامن چاقو را باز کرد و انگشت اشارهاش را لبهی تیز آن کشید؛ حینی که با هر قدمِ الما به سمت عقب، فاصلهی بیشتر شده را جبران میکرد، طرهای از موهای بلوند و حالت دار او را دور تیغهی چاقو پیچید و آرام تر از پیش ادامه داد: - دست از پا خطا کنی، چشمهام رو میبندم و بعدش... میدانست الما از بعدِ ماجرا به خوبی خبر دارد پس جملهاش را ادامه نداد اما تهدیدآمیز لب زد: - کاری نکن بعداً بخاطر اینکه کنارت زدم از خودم بدم بیاد! چهرهی الما این بار خنثی بود اما صدای قورت دادنِ آب دهانش سبب شد تا پاشا کمی خودش را عقب بکشد؛ او نیز به رجز خواندن خاتمه داد و طعنه آمیز لب گشود: - به تو یکی هم کنار اون بد نمیگذره؛ اینجوری جلوم فیلم بازی نکن! الما سری از روی تأسف تکان داد و حینی که موهای باز و آشفتهاش را از روی شانه عقب میزد، لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - تو هیچوقت نمیفهمی تو ذهن یه زن چی میگذره؛ اون میتونه تو وجودش مُرده باشه. اما برق لاکش چشمت رو بزنه! *** یامور تا جایی که به کمک چراغهای جلویی ماشین دید داشت را وارسی کرد و خیره به درب آهنی و قدیمی که تنها راه ورود به قبرستان بود، لب زد: - فقط دوتا دیوونه مثل من و تو میتونن نصفه شب بیان قبرستون. ماهور که از همان ابتدا متوجهی ترس یامور شده بود، با خنده پاسخش را داد: - قبرستون قبرستونه دیگه! شب و روزش فرق میکنه؟ یامور نگاهش را سمت چهرهی خودپسندِ ماهور سوق داد و با ریز کردن چشمانش متمسخر لب زد: - باشه حالا؛ فهمیدیم تو نمیترسی! ماهور بیخیال، شانهای بالا انداخت و گفت: - ترس نداره خب! یامور کلافه سری تکان داد و حینی که درِ ماشین را باز میکرد؛ زیر لب آخرین جملهی او را با حالتی مسخره زمزمه کرد که صدای ماهور را از آن طرف شنید: - ادای من رو در نیار! کلافه پوفی کشید و بی آنکه جوابش را بدهد روبهروی در ایستاد؛ با دیدن قفلی که دو میله را کنار هم نگه داشته بود، رضایت مندانه سری تکان داد و حینی که با دست به آن اشاره میکرد گفت: - بفرما قفله؛ حالا برو داخل آقای نترس! انتظار داشت اکنون ماهور از خیر ورود به قبرستان بگذرد که در کمال ناباوری، یک پایش را لبهی میله نهاد پس از اطمینان از استحکام آن ها خودش را بالا کشید؛ سپس از آن طرفِ در ارتفاع را بررسی کرد و با دیدنِ ارتفاعِ کمی که داشت، بی معطلی پرید. صدای برخورد پوتینهایش با کفِ زمین، در آن لحظه تنها صدای موجود در آن حوالی بود که آن هم فقط برای چند ثانیه سکوت را بر هم زد! نگاهی به جلو انداخت و برای گوشزد کردن به یامور که تا زمان بازگشتش در ماشین بماند، تنش را به عقب مایل کرد اما مواجه شدن با جای خالی یامور، از به زبان آوردنِ جملهاش منصرف شد؛ دقیق اطرافش را زیر نظر گرفت و به آرامی لب زد: - یامور؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت پنجاه و یکم» یامور که ابتدا این جواب را به حسابِ عصبانیت گذاشته بود، متعجب، دستمال را سر جای قبلیاش بازگرداند؛ با اخمی غلیظ خروجِ ماهور را تماشا میکرد که ناگهان لحظهای به صحتِ پاسخش شک کرد. به راستی این ساعت از شب قصد داشت راهیِ قبرستان شود؟ آن هم تنها بخاطرِ خواندنِ تک کلمهی پشتِ عکس؟ حیرت زده سری تکان داد و پالتوی چرمی که از لحظهی ورود روی صندلی رها کرده بود، برداشت و مسیر خروج ماهور را طی کرد؛ با کشیدنِ دستگیره از کامل بسته شدن در جلوگیری کرد و همزمان با به تن کردن پالتویش از آن خارج شد. با قدمهایی سریع پیش از آنکه ماهور فرصت نشستن در ماشین را پیدا کند، خودش را به او رساند. دستش را به کاپوت ماشین تکیه داد و نفسی تازه کرد. سپس با اخمی آغشته به کنجکاوی و تعجب پرسید: - جدی جدی این وقت شب میخوای بری قبرستون؟ ماهور آرنجش را روی سقف ماشین قرار داد و قاطعانه لب زد: - آره! یامور با تک خندهای عصبی سری به طرفین تکان داد و برای دریافت پاسخی عاقلانه از جانب ماهور، پُر حرص پرسید: - میخوای بری اونجا چیکار کنی؟ وقتی خودت هم نمیدونی داری دنبال چی میگردی... ماهور ثانیهای پلکهایش را روی هم فشرد و مابین جملهاش پرید: - مطمئنم منظورش مارال بود! یامور جملهاش را نصفه و نیمه رها کرد و چند ثانیهای را صرف تجزیه و تحلیل نامی که شنیده بود، کرد؛ پس از مکثی کوتاه، از تن صدایش کاست و مردد پرسید: - مگه نگفتی مرگ مارال ارتباطی با من نداره؟ ماهور پوزخندی زد و جملهی یامور را تصحیح کرد: - گفتم من قاتلش نیستم؛ نگفتم مرگش به من ربطی نداره! یامور با تردید نگاه مشکوکش را بین اجزای صورت ماهور چرخاند؛ با همین یک جمله به گناهکار بودن کسی که بیگناهیاش را باور کرده بود، شک کرد. اما باز هم با این حال قدمی برای باز کردن در به عقب برداشت و گفت: - خیلی خب! بشین با هم بریم! ماهور مخالفتی از خود نشان نداد و بعد از او دستیگره را آرام سمت خود کشید و در را باز کرد! *** فرهاد از یکی به دو کردن با منطقش دست کشید با وجود تمام شرمندگیای که در رخسارش نقش بسته بود، دستیگرهی در را میان انگشتان عرق کردهاش فشرد و با کششی کوتاه به سمت پایین، در را گشود؛ از همان لحظه که عزمش را برای دیدار با کسی که سالها به او نارو زده، جزم کرده بود خوب میدانست که احترام بینشان دیگر همانند قدیم نیست. به همین سبب پیش از ورود قید حرمتها را زده بود! سر به زیر نوک کفشهای مشکی و براقش را زیر نظر گرفت و آرام وارد اتاق شد؛ صدای بسته شدن در هم نتوانست وادارش کند تا نگاهش را بالا بکشد. بالاخره سکوتِ طاقت فرسای اتاق را برهم زد و در کمال بی تفاوتی لب گشود: - منتظرت بودم! فرهاد که صدایش را از انتهای اتاق شنیده بود، به آرامی سر بلند کرد اما به جای چهرهی شخص با پشتِ صندلی مواجه شد؛ واضح بود اون هم چندان علاقهای به دیدنِ فرهاد ندارد. نفس عمیقی کشید و صاف ایستاد. همین هم که بدون چشم در چشم شدن با او میتوانست حرفهایش را بزند، برایش نقطه مثبتی محسوب میشد. ابتدا در سکوت، اتاق را وارسی کرد که مجدد صدایی در گوشش پیچید: - میدونستم تهش الما آدرس اینجا رو بهت میده! چیشده فرهاد؟ دلت برام تنگ شده؟ فرهاد چشم از عکسهای چسبانده شده روی دیوار کناری گرفت؛ آب دهانش را قورت داد و پرسید: - داری چیکار میکنی پاشا؟ بی آنکه صندلی را بچرخاند، بلافاصله پاسخ داد: - من دیگه اون پسربچه نیستم که تو کارهاش دخالت کنی فرهاد! فرهاد قدمی کوتاه به جلو برداشت و گفت: - منم میخوام همین رو بفهمم؛ چی از اون پسربچهی معصوم این دیوونهی خونخواه رو ساخته؟ پاشا با پوزخندی تلخ دندانهایش ردیفیاش را به نمایش گذاشت و در پاسخ لب زد: - اون پسر بچه یه شب مُرد، صبحش این دیوونه بلند شد رفت پی زندگیش! فرهاد که خود نیز خوب میدانست نقش بسزایی در این مورد دارد، عوض کردن بحث را مناسب تر از ادامه دادنش دید و گفت: - اونها تقصیری ندارن انقدر پاشون رو به بازیهای مسخرهت باز نکن! به راحتی اشخاصی که مخاطب جملهی فرهاد بودند را فهمید که در دم پاسخ داد: - میدونم اونها مقصر نیستن؛ اونها اصلا از وجود من خبر هم ندارن. اما مقصرهای اصلی تاوان گناهشون رو با بچهاشون میدن، تو هم با وجدانت! بدون لحظهای تعلل با لحنی بَشاش تر از پیش و صدایی بلند تر ادامه داد: - و اما میرسیم به داداشِ عزیزم؛ ماهور از چی خیلی میترسه؟ فرهاد با شناختِ چند سالهای که از ماهور داشت و پافشاریهایی که از او در رابطه با کارهای پدرش دیده بود، آرام لب زد: - از اینکه یه آدمی مثل باباش... نیمهی راه حرفش را پس گرفت و ادامه داد: - مثل تو بشه! پاشا رضایت مندانه سری تکان داد و تا حدی که نیم رخش از چشم فرهاد در تاریکی اتاق محو شود، صندلی را چرخاند؛ فرهاد هیچکدام از واکنش های او را نمیدید اما توانایی تجسم کردن آن ها را داشت. مابین صدای باز و بسته شدن در خودکار توسط پاشا، صدای قاطع و جدیاش هم به گوشِ فرهاد رسید: - یه روزی مثل من میشه؛ فقط با یه تفاوت. من با نداشتنِ کسایی که دوستم داشته باشن به اینجا رسیدم، اون با از دست دادنِ کسایی که دوستشون داره! فرهاد که از عصبانیت خونش به جوش آمده بود و دیگر برایش اهمیتی نداشت که پاشا با انزجار در چشمانش نگاه کند، فاصلهاش با میزی که قدری جلوتر از صندلی او قرار داشت به صفر رساند و نسبتاً بلند لب گشود: _ چجوی میخوای این کار رو کنی؟ به کمک افشار؟ یا ایلیاری که بخاطر تو افتاده زندان؟ زمانی کوتاه برای پاسخ دادن به او داد که پاشا با سکوتش خواستار ادامهی حرفهایش شد؛ فرهاد که باز هم توانایی رویت چهرهی او را نداشت کمی به سمت چپ مایل شد و با همان لحن ادامه داد: - اصلا بذار اینجوری بپرسم! با تبری که دستهاش چوبیه میخوای به درخت ضربه بزنی؟ پاشا که از قصد و نیت فرهاد با خبر شده بود، چرخی به صندلی در طرف مخالف او داد و خودش را به طور کامل از دید خارج کرد؛ نمیخواست حداقل تا زمانی که رسماً خودش را نشان نداده، کسی چهرهای از او در خاطر داشته باشد. خیره به روان نویسی که در دست داشت، ابرویی بالا انداخت و دندان شکن پاسخ داد: - پول فرهاد، پول! یه تیکه کاغذه ها، جلوی سگ بندازی نگاهش هم نمیکنه. ولی جلوی انسان بندازی سگ دست آموزت میشه! جالبه نه؟ فرهاد که سودی در ادامه دادن به این بحث نمیدید نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه؛ فهمیدم حرف زدن با تو فایدهای نداره! پس از بیان این جمله راهش را سمت در کج کرد اما پیش از خارج شدن، هشدار پاشا لحظهای از رفتن منصرفش کرد: - راستی فرهاد، این روزها به کسی اعتماد نکن؛ خصوصا الما. آدمهای دورمون با گرگ بره میخورن، با چوپان گریه میکنن! اینطور نیست؟ جملهاش از سویی بوی تهدید میداد و از سویی دیگر طعنه؛ اما هرطور حساب میکرد حق با او بود. فرهاد بود که در گذشته پیش رویش اظهار ناراحتی میکرد و پشت سرش به تمام دستورات فریده چشم میگفت و هزاران دسیسه میچید! با شرمساری آب دهانش را قورت داد و پرسید: - رابطهت هنوز هم با الما خرابه؟ پاشا روان نویس را زیر دست فشرد و در حالی که سعی میکرد نسبت به الما و اتفاقات مربوط به آن بی تفاوت باشد لب زد: - اگه درست بود طرف ماهور رو نمیگرفت! فرهاد دستش را از دستیگرهی در فاصله داد و گفت: - میتونست خیلی راحت همه چیز رو به ماهور بگه، اما نگفت! در ضمن یادت نره روزی که هیچکس رو نداشتی اون کنارت بود؛ خواهرت نبود اما چیزی از خواهری برات کم نذاشت! پاشا با حرص برای هزارمین بار درِ روان نویس را باز کرد که تمام خاطرات تلخ کودکی با تنها همدمش را به یاد آورد؛ دندانهایش را روی هم سایید و گفت: - این چیزی از خیانتکار بودنش کم نمیکنه؛ منم نسبتی باهاش نداشتم اما همیشه مثل برادر پشتش بودم. بیخیال؛ دنبال کسی نمیگردم که از قصد گمم کرده! فرهاد تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و این بار بی آنکه موضوع جدیدی برای بحث پیدا شود، بلافاصله از اتاق خارج شد تا زودتر خودش را خلاص کند. پاشا که پس از خروج او از تظاهر به بیخیالی در رابطه با الما دست کشیده بود، با افسوس و غمی که به راحتی در چهرهاش قابل تشخیص نبود، نگاهی به جای خالی دستبند روی مچ دستش که تا دیروز هیچگاه از خود دور نکرده بود، انداخت؛ هرچقدر هم که دیگران را فریب میداد خودش که خوب میدانست الما تنها پشتوانه و تکیه گاهش در کودکی بوده است. تنها با گم کردن هدیهی الما این حال خراب نصیبش شده بود و فقط خدا میدانست که با بیخبری از جانب او چی کشیده است! تظاهر به فراموش کردن الما، سخت ترین مجازات عمرش بود؛ آن هم المایی که از جان برایش عزیز تر بوده و هست. با این حال خودش را محکوم به این عذاب کرده بود! تداعی خاطرات رقت انگیز گذشته لبخندی آمیخته با بغض روی چهرهاش ترسیم کرد؛ صدای فریاد و جر و بحث هایی که آن روزها شنیدنشان عادت شده بود، جوری پردهی گوشهایش را آزرد که پلکهایش ناخودآگاه روی هم فشرده شدند. ذهنش را از همهی افکاری که یادآور گذشتهی منحوسش بود دور کرد اما زور خاطرات از او بیشتر بود! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت پنجاهم» ماهور به هوای گرفتنِ عکس که به واسطهی اندک فشارِ دستِ یامور همچنان بر سینهاش چسبیده بود، مچِ دستِ او را بین انگشتانش گرفت و پیش از اینکه یامور فرصتِ گذر کردن از کنارش را پیدا کند، مانع از عبورِ او شد؛ تنش را کمی به سمتش مایل کرد و با لبخندی محو که به سختی قابل تشخیص بود، لب زد: - بیخیال، تو اون خونه یه کاناپه برای خواب پیدا میشه! یامور با مهارِ خندهاش تنها لبخندی کمرنگ بر لب نشاند و طوری مچ دستش از میان انگشتانِ ماهور بیرون کشید که تکه عکس در دستش باقی ماند؛ از گوشهی چشم نیم نگاهی به خانهی مجاورِ خیابان انداخت. آن روزی که با بالهای شکسته از پروازِ دوستی با شخصی که طی صحبتهای این چند دقیقهاش با ماهور مدام در ذهنش تداعی میشد، بازگشت، قیدِ اعتماد کردن به دیگران را زد؛ اعتمادی که تخریبش یک ثانیه زمان بُرد اما ترمیمش تا ابد طول میکشد! اما ظاهراً اینبار قصد داشت با چشمِ بسته به فردِ مقابلش اعتماد کند؛ بنابراین بی تایید و یا رد کردنِ پیشنهادش، دست دراز کرد که ماهور، سری به نشانهی اطاعت تکان داد و کلیدِ خانه را در دستِ او گذاشت. چندی بعد ماشینِ پارک شده در حوالیِ ویلای یامور را رها کرده و آن طرفِ دیگرِ خیابان جفتشان مقابل دربِ قهوهای رنگ ایستادند؛ یامور پس از چرخاندنِ کلید در قفل و باز کردنِ در، حینی که اولین قدم را برمیداشت، نگاهی به ورودیِ راهرو انداخت و وارد شد. ماهور نیز بعد از او نگاهی کلی به نمای خانهی جدیدش انداخت اما به جزییات اعتنایی نکرد و بلافاصله پشتِ میزِ جای گرفته در مرکزِ سالن نشست! حال زمانِ حل کردنِ معضلِ اصلی و معمای پنهان شده در عکس بود؛ با نورِ چراغ مطالعهای که بر روی میز بود، به همان اطراف روشنایی بخشید و عکس را مقابلِ دیدگانش نهاد. آنقدر به تصویرِ مبهمِ درونِ عکس خیره شد که گذرِ زمان از دستَش در رفت؛ همان دم که سر بلند کرد و با کلافگی کش و قوسی به بدنش داد، صدای برخوردِ جسمی با زمین به گوشش رسید. نگاهی به انتهای راهرو که منشأ صدا بود انداخت و با صدایی نسبتاً بلند لب زد: - یامور؟ با بلهای که از جانبِ یامور شنید، اخمی محو مهمانِ چهرهاش کرد و پرسید: - چیکار میکنی؟ اما تنها سکوتی آمیخته با صدای برخوردِ ظروف در آشپزخانه پاسخش را داد؛ آرام پایش را به میز فشار داد که صندلی به واسطهی چرخهایش کمی به عقب کشیده شد. برگشتنش هم مصادف شد با قرار گرفتنِ قامتِ یامور در راهرو! با دیدنِ دو لیوانِ لبالب پر، متعجب ابروانش را به یکدیگر نزدیک کرد که یامور با برداشتنِ چند قدمی به جلو، گرهی اخمی که چهرهاش را مزین کرده بود، باز کرد؛ ماهور که با بوی ترشِ لیمو به راحتی متوجهی محتویات درونِ هر دو لیوان شده بود، اجازه داد لبخندی جایگزین اخمش شود. پس از آنکه یامور با احتیاط یکی از لیوانها را کنارِ دستِ ماهور نهاد، خودش نیز لبهی میز جای گرفت و خیره به ابروهای بالا افتادهاش، لب زد: - بذارش به حسابِ لیمونادِ توی شرکت! سپس نِی را میانِ لبهای ماتیک زدهاش گرفت که طعمِ ترشِ لیمو در دهانش پخش شد؛ ماهور هم از نِی به عنوان قاشق استفاده کرد و پس از هم زدنِ آن نیمی از محتویات لیوان را سر کشید. همان دم که لیوان را کنار یامور قرار میداد، عکس را هم کمی جلو کشید که یامور جرعهای دیگر از لیموناد نوشید و گفت: - چیزی فهمیدی؟ ماهور سری به نشانهی منفی تکان داد و به دنبال روشی دیگر گشت؛ یامور که از فاصلهی کمی که بینِ آرنجش و لیوانِ نیمه پُرِ ماهور بود، اطلاعی نداشت، برای مطرح کردنِ پیشنهادش، بلافاصله به سمت ماهور متمایل شد که آرنجش با لیوان برخورد کرد و همان ته ماندهی لیموناد، ابتدا بر روی میز چوبی و سپس هم قطره قطره تیشرت و شلوارِ ماهور را نشانه گرفت. با وجود عکس العملِ سریعِ ماهور باز هم نیمی از لباسهایش خیس شد؛ بازدمش را با حرص به بیرون فوت کرد و با نگاهی مملو از تأسف لب زد: - یامور یه لطفی در حقم میکنی؟ دیگه برام لیموناد نیار! یامور مابینِ خندههای پِی در پیاش لب بر لب فشرد و گفت: - این دفعه عمدی نبود! آخه اینم جا بود تو لیوان رو گذاشتی؟ ماهور نفس عمیقی کشید و راهش را سوی اتاق خوابی که از لحظهی ورود به خانه، واردش نشده بود، کج کرد. یامور خندهاش را در لبخندی عمیق خلاصه کرد که چشمش به عکسِ خیس شده خورد؛ بلافاصله گوشهی آن را در دست گرفت که قطرههای لیموناد چکه چکه به بدنهی میز بازگشتند. حینی که صدای خندههای ریزش همچنان در سالن میپیچید تکانی به عکس داد. اما با دیدنِ کلمهای که پشتِ عکس نوشته شده بود خنده بر روی لبانش خشک شد؛ اخمی کرد و با دقت بیشتری آن را زیر نظر گرفت. مطمئن بود تا قبل از خیس شدنِ عکس آن کلمه پشتِ عکس نبود. برای مطمئن شدن از حرف به حرفِ آن کلمه، لیموی بریده شدهای که لبهی لیوان نهاده بود را برداشت و با فشردنش، چند قطره از آبِ آن را پشت عکس، درست روی کلمه چکاند. حال کلمه به وضوح قابل خواندن بود! دستی روی آن کشید و با صدایی نسبتاً بلند لب زد: - ماهور؟ ماهور پس از تعویض لباسهایش از اتاق خارج شد و با شنیدنِ صدای یامور، گامهایش را به سمت میز بلندتر برداشت؛ کنارش ایستاد که یامور ادامه داد: - این رو ببین! ماهور با دقت نگاهی به پشتِ عکس انداخت و هفت حرفِ کلمهی جدید را زمزمه کرد: - قبرستون! سربلند کرد و با چهرهای متفکر، مضمونِ عکس و کلمه را کنارِ هم گذاشت! - تصادف، قبرستون! سپس بی توجه به چهرهی کنجکاو و منتظرِ یامور، لب زیرینش را به دندان گرفت و اولین نامی که با این دو کلمه به ذهنش رسیده بود را بر زبان آورد! - مارال! یامور که تک کلمهی زیر لبیِ او را زمزمهای نامفهوم شنیده بود، با اخمی محو خودش را قدری عقب کشید اما پیش از آنکه زبانش به پرسشِ سوالی بچرخد ماهور، صاف ایستاد و همزمان با چنگ زدن به موبایلی که روی میز قرار داشت، لب زد: - جایی نمیری تا برگردم! یامور بی توجه به لحنِ دستوریِ او به کمکِ دستمال پارچهایِ مشکی رنگی که قسمتی از کانتر را پوشانده بود، دستانش را خشک کرد و پیش از خروجِ ماهور نسبتاً بلند پرسید: - کجا؟ ماهور حینی که با تشر دستیگرهی در را سمت خود میکشید، خلاصهوار پاسخ داد: - قبرستون! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و نهم» یامور که خود نیز نمیدانست حواس پرتیِ اخیرش از کجا نشأت میگرفت، فقط به قصدِ کم نیاوردن مقابلِ ماهور، چهرهای درهم کشید و گفت: - شد یک روز! ماهور کنارش جای گرفت و پرسید: - که چی؟ یامور با لبخندی ملیح، انگشتانِ کشیدهاش را در هم قفل کرد و پاسخ داد: - که پیدات شده و گند زدی به زندگیِ نرمالِ من! ماهور نگاهی جدی به ساعت مچی بر روی دستش انداخت و گفت: - هنوز بیست و چهار ساعت نشده! یامور سری از روی تأسف تکان داد که چهرهی جدیِ ماهور جایش را به چهرهای خندان داد. پس از چند ثانیه سکوتی که همانند چند دقیقه گذشت، یامور با حرصی آشکار در صدایش لب زد: - تو چرا نمیری خونه؟ نکنه توام کلید رو جا گذاشتی؟ ماهور نچی کرد و با یادآوری کلیدِ خانهای بی نام و نشان که دقایقی پیش از امره گرفته بود، با همان لحنِ جدی ادامه داد: - اتفاقاً کلیدش رو دارم، نمیدونم آدرسِ خودش کجاست! یامور برای جلوگیری از خندیدن لب بر لب فشرد و به قصد پرسش سوالی لب باز کرد اما ماهور، زودتر از او دست به کار شد و با لحنی که دیگر رگههای خنده و مزاح نداشت، لب گشود: - یامور؟ یامور سر بلند کرد و تنها با "هوم"ای کوتاه پاسخش را داد؛ ماهور تکه عکسی که صبح در خانهی آیلین با مضمونِ تصادف پیدا کرده بود را بینِ دو انگشت گرفت و پرسید: - از این چیزی میفهمی؟ یامور عکس را از او گرفت و مشغولِ وارسیِ اجزای ثبت شده در آن شد؛ محتوای عکس هیچ شباهتی به یک تصادفِ معمولی نداشت و سانحه به قدری سهمناک بود که حتی مدل و نام ماشین هم قابل تشخیص نبود. نگاهی به پشت عکس انداخت و دو کلمهی نوشته شده روی آن را آرام زمزمه کرد: - مرحلهی دوم! متفکرانه لب به دندان گرفت و گفت: - صرفاً بخاطر اینکه مرحلهی دوم رو اعلام کنه این عکس رو اونجا ننداخته، نه؟ ماهور با قاطعیت سری به نشانهی منفی تکان داد و پاسخ داد: - قطعاً نه! میتونست اون دوتا کلمه رو پشتِ یه کاغذِ معمولی هم بنویسه! یامور با تکان دادنِ سر فرضیهی ماهور را تایید کرد و عکس را میان دو انگشت گرفت. - پس جز اون دوتا کلمه، این عکس یه نکتهی دیگه هم داره! ماهور که دیگر حوصلهی هیچکدام از کارهای عجیب و غریب شخصی که مدعی بود برادرش است را نداشت، اخمی مهمان چهرهاش کرد و گفت: - کاش بیاد مثل آدمیزاد بگه دردش چیه! یامور با پوزخندی صدا دار سر بلند و کرد و پرسید: - میخوای بیاد رو در رو بهت بگه داداش کوچیکه؟ ماهور کمی از غلظتِ اخمش کاست و با اطمینان، اما کلافه پاسخ داد: - جدی- جدی فکر کردی برادرمه؟ یامور کمی به سمتش مایل شد و حینی که که هیچ دلیلِ منطقیای برای این رفتار و نقشههای پیچیدهی آن شخصِ ناشناس پیدا نمیکرد، قاطع پرسید: - از کجا میدونی نیست؟ ماهور نیز به همان اندازه سمتش چرخید و کمی به جلو خم شد؛ از همان ابتدا بی هیچ تردیدی مطمئن بود که ماجرای نسبتشان هم همانندِ بقیهی کارهای بی سر و تهَش دروغی بیش نیست. شاید هم با این دلیل منطقش را قانع میکرد تا واقعیت را باور نکند! - از کجا میدونی هست؟ یامور با پوزخندی محو چشمانش را ریز کرد و پرسید: - دعوای لفظی راه انداختی؟ ماهور سری تکان داد و خیره به چشمانِ یامور که در تاریکیِ شب تیره تر از حالت معمولی به نظر میرسید، لب زد: - تو یه دلیلِ منطقی برای من بیار! چرا باید ادعایِ یه آدمِ مریض که حتی اسمش هم نمیدونم باور کنم؟ یامور سری به نشانهی تایید تکان داد و متمسخر لب زد: - این آدمِ مریض... مکثِ کوتاهی کرد و پس از یافتنِ کلمهی مناسب، بشکنی زد و ادامه داد: - و قاتل، گشته توی این دنیا تو رو پیدا کرده، گفته برم پاپیچش بشم شاید این وسط ازش برادر هم برام دراومد! ماهور که جوابی در پاسخِ یامور نیافت، مسکوت نگاهِ کلافهاش را به روبهرو دوخت که ناگه لرزشِ موبایل در دستش، او را از پیامی که برایش ارسال شده بود آگاه کرد. نگاهی به صفحهی روشن شدهی موبایل انداخت و پیام را باز کرد. از زمانی که امره از بی اطلاعیاش در رابطه با جا و مکانِ خانه حرف زده بود، هر لحظه انتظار دریافتِ آدرسی از جانب افراد پدرش را داشت. برای بار سوم آدرس را از زیر نظر گذراند و سپس به آن طرف خیابانِ مجاورِ ویلای یامور چشم دوخت؛ با تک خندهای عصبی نگاهی به دور و بر انداخت که غیر از این دو ویلا، خانهای دیگر به چشمش نخورد. ضربهای آرام نثارِ بازویِ یامور کرد و گفت: - همسایه شدیم! یامور که تا آن لحظه میان افکار خود غوطه ور بود نگاهش را بالا کشید و گُنگ پرسید: - هوم؟ ماهور باری دیگر به ویلای کناری با فاصلهای نه کم و نه زیاد اشاره کرد و گفت: - میگم همسایه شدیم! یامور نگاهِ کنجکاوش را به سمت مسیر نگاهِ ماهور کج کرد؛ ماهور نیز با همان لبخندِ پُر حرصش دندانهایش را روی هم فشرد و به نیتی که در پسِ این کارِ پدرش نهفته بود فکر کرد. بی شک از عمد این خانه را برای ماهور پسندیده بود. به هر حال با این کار یک قدم به هدفش نزدیکتر میشد! پس از برخاستن، دستی به پیراهن و شلوارش کشید و خطاب به یامور لب زد: - پاشو! یامور متعجب ابرویی بالا انداخت و با اینکه مفهومِ حرفش را فهمیده بود اما با رگههایی از تمسخر در صدایش پرسید: - جان؟ ماهور دست به کمر شد و نفسی تازه کرد؛ سپس با چهرهای حق به جانب پاسخ داد: - بعید میدونم این وقتِ شب کسی باشه که بتونه این در رو برات باز کنه؛ ظاهراً نهان هم نیست چون اگه بود زودتر از اینها میرفتی پیشش. بنابراین، یه امشب مهمونِ من باشی ایرادی نداره، نه؟ خودَش نفهمید اما با همین پیشنهاد زخمی عمیق و چند ساله را باز کرد؛ یامور همانطور که بی پلک زدن به چهرهی منتظرِ ماهور چشم دوخته بود، ناخودآگاه کمی آستینهای پالتویش را پایینتر کشید تا آثارِ حماقتِ گذشتهاش تداعی کنندهی آن رخداد نشود. سپس لبهای صورتیاش را بر روی هم فشرد و برخاست؛ تکه عکسی که در دست نگه داشته بود را نسبتاً آرام به سینهی ماهور کوبید و گفت: - برو بگرد یه مهمونِ دیگه پیدا کن! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و هشتم» درحالی که سربسته منظورش را به ماهور رسانده بود، اسلحه را در دستِ او گذاشت و خود را عقب کشید؛ به گونهای قصد داشت به ماهور بفهماند با مخفی کردنِ اسلحه از چشم دیگر پلیسها، فرارِ این دفعه را هم مدیون او هستند. ماهور هم که به خوبی مقصودش را دریافته بود، سر تکان داد و گفت: - برای این هم ممنون! چیزِ دیگهای هست؟ الما سری تکان داد و بازویش را رها کرد؛ چشمکی مرموز نثارش کرد و گفت: - بازم کمکی در رابطه با پیدا کردن این یارو خواستی، رو من حساب کن! با اینکه رفتارش به عنوان یک پلیس بیش از اندازه غیر طبیعی بود، اما ماهور تنها به تکان دادنِ سر بسنده کرد و راهش را ادامه داد. این میزان توجهِ الما را نمیتوانست فقط به حسابِ رابطهی صمیمیاش با هاریکا بذارد؛ در هر صورت هرچقدر هم که هاریکا برای الما عزیز باشد به خطر انداختنِ خود و شغلش برای غریبهای همچون ماهور، حماقتی غیر قابل باور بود. حینِ یکی به دو کردن با منطقش در رابطه با الما، صدایی نزدیک از پشتِ سر نامش را صدا زد؛ از آنجا که دیگر با این اوضاع خیالِ پیدا کردنِ یامور را از سر پرانده بود، کلافه بازدمش را به بیرون هدایت کرد و به سمت امره مایل شد. لحنِ سردی که چند ثانیهی پیش به گوشش رسیده بود، سبب شد تا مسکوت و با کمی انتظار منتظر حرفش بماند؛ همین که امره نگاهی به صورتش نمیانداخت واضح بود که از چیزی دلخور است. پس از کنکاشِ سرامیکهای سفید و براقِ کلانتری دستش را درون جیبِ شلوارِ قهوهای رنگش فرو بُرد؛ مغموم و سر به زیر پرسید: - به من اعتماد نداشتی یا زندگیِ بدونِ پول خودت رو اذیت کرده بود؟ با این سوال اخمی بینِ ابروانِ ماهور جا گرفت؛ پس از تجزیه و تحلیل سخنی که شنیده بود، متعجب پرسید: - چی؟ امره کلیدی را از جیبش خارج کرد و با لحنی دلخور که در صدایش هویدا بود و با همان شوخ طبعیِ ذاتیاش لب زد: - اون شب رفتی پیتزا بگیری چجوری سر از... نگاهش را کمی پایین کشید و حینی که کلید را سمتِ ماهور پرتاب میکرد، ادامه داد: - بیخیال؛ این هم کلید خونهی جدیدت! ماهور کلید را پیش از زمین افتادنش در هوا گرفت و نگاهی به آن انداخت؛ دو کلمهی پایانیِ جملهی امره را سبک سنگین کرد و مردمکهای قهوهای رنگش را به سمتِ مسیرِ قبلی هدایت کرد. چه کسی قضیهی قبول کردنِ پیشنهادِ آکین را به گوشِ امره رسانده بود؟ این سوال بیشتر از "خانهی جدید" ذهنش را به بازی گرفته بود! چیزی نگذشته بود که امره لحظهای به نگاهِ منتظرِ او چشم دوخت و خودش در جوابِ چهرهی کنجکاوش، با اشاره به کلید لب زد: - خودش خواست کلید رو بهت بده؛ تو نمایشگاه نبودی، به من داد! ماهور که به خوبی هویتِ فردِ نهفته در جملاتِ امره را فهمیده بود، کلافه کلید را میانِ دستِ مشت شدهاش فشرد؛ با وجود تاکیدی که بر روی نخریدنِ خانه کرده بود اما باز هم آکین با سوءاستفاده از این قضیه قصدِ خراب کردنِ رفاقتی چند ساله را داشت. اما حداقل در این مورد بی شک تیرَش به سنگ میخورد! ماهور کلید را درونِ جیبِ شلوارش قرار داد و خطاب به امرهای که رویش را سویی دیگر چرخانده بود، آرام لب زد: - معذرت میخوام! امره بی آنکه نگاهی به او بیندازد تنها ابرویی بالا انداخت و با تکان دادنِ سر به او فهماند جملهاش را تکمیل کند؛ ماهور که چارهای جز تبعیت از او نداشت، سر تکان داد و تکرار کرد: - معذرت میخوام که بهت نگفتم! خوبه؟ امره سری از روی رضایت تکان داد و گفت: - پیتزا ام نخریدی تازه! ماهور خندهاش را در لبخندی عمیق خلاصه کرد و گفت: - اون شب خودت هم پیتزا نخوردی؟ امره تکیهاش را به دیوارِ کلانتری داد و بی توجه به او نگاهش را طرفِ مخالف دوخت که ماهور، ضربهای نسبتاً محکم نثارِ بازویش کرد و پرسید: - با توام! نخوردی؟ امره که تاکنون برای نخندیدن تلاش میکرد، در نهایت لبخندی محو مهمانِ چهرهاش کرد و معترض پاسخ داد: - نمیذاری آدم دو دقیقه قهر باشه! بلافاصله نچی کرد و در جوابِ سوالش سری به نشانهی منفی تکان داد؛ ماهور تکیهاش را از دیوار گرفت و گفت: - امشب بریم جبرانِ پیتزایی که اون شب نخوردیم؟هوم؟ مهمونِ من! امره بی توجه به پیشنهادِ ماهور، از بینِ افرادِ در حال رفت و آمد، نگاهی به دربِ شیشهای انداخت و گفت: - نمیری دنبالش؟ ماهور سوالی نگاهش کرد و پرسید: - دنبالِ کی؟ امره با نگاهی سرشار از تأسف نفسش را به بیرون هدایت کرد و گفت: - تو یکی تا آخر عمرت مجرد میمونی، ببین کِی گفتم! ماهور با یادآوریِ یامور، دستی بین موهایش کشید و کمی فکر کرد! - برم دنبالش؟ امره قدری به تأسفی که در نگاهش آشکار بود افزود و متمسخر لب زد: - نمیدونم؛ دوست داری برو! ماهور پس از تأملی کوتاه، رفتن را مناسب تر دید که امره، رشتهی افکارش را پاره کرد و لب گشود: - راستی مگه قرار نبود دختر اصلان رو واسه من جور کنی؟ واسه خودت جور شد که! ماهور با پوزخندی تمسخرآمیز و دنداننما، سرش را سمت او مایل کرد و گفت: - بهش چپ نگاه کنم اصلان گردنم رو زده! مگه دنبالِ شر میگردم؟ امره متفکرانه لبانش را بر روی هم فشرد و پاسخِ نگاهش را داد! - البته در اون مورد شر دنبالِ تو میگرده! میانِ حرفش کمی سکوت کرد و با تغییر دادنِ مسیرِ نگاهش به روبهرو ادامه داد: - اما از حرفهایی که داخل زدی معلومه همچین هم از شری که مسببش این دختره باشه بدت نمیاد! *** یامور از صدای کشیده شدنِ لاستیکهای ماشین با آسفالت متوجهی دور شدنِ تاکسیای که با آن به خانه آمده بود، شد؛ بی آنکه نگاهی به پشت سر بیاندازد سه پلهی منتهی به درب را طی کرد و همانطور که به قصدِ یافتنِ کلید جیبِ پالتویش را زیر و رو میکرد، اخمی محو مهمانِ چهرهاش شد. موبایل را به دست دیگرش را داد را ریزبینانه تر جیبِ مخالفِ پالتویش را نیز کنکاش کرد! ناامید و کلافه بیخیالِ جیبِ پالتویش شد و با اینکه میدانست از جیبِ شلوار لیِ آبی رنگی هم که به پا داشت چیزی عایدش نمیشد، کلافه بازدمش را به بیرون فوت کرد و آرام لب زد: - لطفاً! اما همانطور که حدس میزد احتمالاً پس از خروج و رخ دادنِ اتفاقِ صبح کلید را گم کرده بود؛ یا باز هم نیاوردنِ کیف برایش دردسر شده بود و از همان ابتدا کلید را از قفل خارج نکرده بود. شایدها و حدسیاتی که پشت سر هم در ذهنش ردیف میشدند را کنار زد و چند قدمی به عقب برداشت؛ لبهی سومین پله نشست و با در دست گرفتنِ موبایل، با اولین کسی که به ذهنش خطور کرد تماس گرفت. همزمان با بوقهای ممتدی که در گوشش میپیچیدند با پاشنهی چکمهاش بر روی پله ضرب گرفت؛ تنها امیدش به نهانی بود که مانند هر شب هیچکس نمیدانست در کدام مهمانی به سر میبرد و بی شک صدای زنگِ موبایل را هم نمیشنود. با پیچیدنِ آخرین بوق که خبر از اتمامِ تماس میداد، تنها کورسوی امیدش هم رو به تاریکی رفت؛ موبایل را بر روی سکوی کناریاش نهاد و نگاهی به فضای سرسبزِ اما کدرِ دور تا دورِ ویلا انداخت. نگاهش را کمی بالا کشید و به هلالِ باریکِ ماه که در آن تیرگیِ آسمانِ شب میدرخشید، داد. همانطور که خیره به به آسمان اتفاقاتِ منحوسِ امروز را مرور میکرد، با نوری که از روبهرو سببِ سوزشِ چشمانش شد، از چشم دوختن به آسمان دست کشید و منشأ نور را پیدا کرد. یکی از دستانش را جلوی چشمانش گرفت و کمی پلکهایش را به هم نزدیک کرد. رانندهی خودرویی که روبهرویش با فاصلهای نسبتاً زیاد ترمز کرده بود، با دیدنِ این واکنشِ او نورِ چراغهای جلویی را خاموش کرد؛ پیاده شد و خیره به چهرهی بی تفاوتِ یامور چند قدمِ بینشان را طی کرد. دستانش را درونِ جیبِ شلوار مشکی رنگش فرو کرد و نگاهِ متفکرش را میانِ دربِ ویلا و یامور رد و بدل کرد! - اگه بگی کلید خونهات هم جا گذاشتی دیگه واقعاً به سر به هوا بودنت ایمان میارم! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و هفتم» با اینکه نگاهِ هر چهار نفر با این جمله به سمتِ او کشیده شد، اما یامور نگاهش را از چشمانِ گُنگِ الما نگرفت؛ با طولانی شدنِ مدتی که یامور طلبکارانه و الما ابهام آمیز خیرهی یکدیگر شده بودند، یامور لبخندی تصنعی و مصلحتی بر لب نشاند که الما نیز پاسخِ لبخندش را داد و سردرگم نگاهش را سویی دیگر کشید. سپس الما دو موبایلی که در دست داشت را سمت ماهور و یامور گرفت که یامور پس از گرفتنِ موبایلِ خود بی هیچ کلامی از بینِ امره و فرهاد به قصدِ خروج عبور کرد. پیش از باز شدنِ لبانِ ماهور و تلاش برای منصرف کردنش، نقش بستنِ قامتِ اصلان در چهارچوبِ دربِ خروجی خودش سببِ توقفِ یامور شد. نگاهش را قدری بالا کشید و آب دهانش را فروفرستاد! - بابا... اصلان دست به سینه عصبانیتش را پشتِ چهرهای بیتفاوت اما در انتظارِ توجیه مخفی کرد پس از مکثی کوتاه گفت: - گوش میکنم! یامور تنها مجوزِ خروجِ معذرت خواهیای آرام را از بینِ لبانش صادر کرد و منفعلانه سر به زیر افکند؛ ماهور که تاکنون کنارِ الما ایستاده بود، اخمی محو مهمانِ چهرهاش کرد و با برداشتنِ چند گامِ کوتاه کنارِ یامور و روبهروی اصلان جای گرفت. - تقصیرِ من بود! اصلان بی آنکه مسیر نگاهش را تغییر دهد، با جدیتی که پیش تر در لحنِ صدایش هنگامِ صحبت با یامور دیده نمیشد، لب زد: - با تو نبودم! ماهور بی توجهیِ اصلان را نادیده گرفت و گفت: - اگه میخوای کسی رو بازخواست... اصلان سرش را به سمت او مایل کرد و همزمان با اشاره کردن به ماهور با انگشتِ اشاره، جملهاش را قطع کرد و گفت: - اگه میخواستم کسی رو بازخواست کنم شک نکن از خودِ تو شروع میکردم؛ چون تو پای یامور رو به این بازی باز کردی! یامور که تاکنون سکوت را عاقلانه تر دیده بود، با شنیدنِ نامِ خودش و اتهامِ وارد شده به ماهور توسطِ پدرش، سر بلند کرد و با جسارتی که نمیدانست از کجا به سراغش آمده بود پاسخ داد: - خودم خواستم باهاش برم! اصلان نگاهِ مخلوط با حیرتش را از چهرهی ماهور، به سمت یامور سوق داد و با ابرویی بالا افتاده چشمانش را ریز کرد؛ ماهور تکیهای به میلههای کنارش داد و همانطور که نگاهش بر روی یامور ثابت مانده بود، لب گشود: - من اصرار کردم، مجبور شد بیاد! یامور کلافه لب بر روی لب فشرد و نگاهش را پر حرص به چشمانِ او دوخت که ماهور، با نگاهی معنادار به او فهماند خاتمه دهندهی این بحث باشد؛ یامور که معنیِ نگاهش را دریافته بود، به سکوت اکتفا کرد و نگاهش به سمت جای قبلی بازگرداند! اصلان کمی تنش را سوی خروجی خم کرد و با لحنی دستوری خطاب به یامور لب زد: - راه بیفت! یامور که مقصودِ جملهاش را فهمیده بود و خوب میدانست منظورش رفتن به کجا و چه خانهای بود، قاطع پاسخ داد: - نمیام! تنِ متمایل شدهی اصلان پیش از چرخشِ کامل با سمعِ پاسخِ یامور سر جایش میخکوب شد؛ دندانهایش را محکم بر روی سایید آرام اما عصبی، از بینشان زمزمه کرد: - یامور... پیش از آنکه فرصتِ بر زبان آوردنِ اخطاری را پیدا کند، یامور درحالی که سعی داشت بر روی تُنِ صدایش کنترل داشته باشد طعنه آمیز لب زد: - زنت من رو تو اون خونه نمیخواد بابا، بفهم! اصلان با اینکه از طرفی به او حق میداد اما حرفی در این باره نزد تا بیش از این خیالِ سرپیچی به سرِ دخترک نزند؛ پس از طی کردنِ فاصلهی کمِ بینشان، با ملایمت لب زد: - زنِ من مادرِ توام هست! با خاتمهی جملهاش مجدد همان هالهی نازکِ اشک به جانِ چشمانِ یامور افتاد و صدایی سوت مانند در گوشش پیچید که ناخودآگاه چشم بست و دستش را کمی در کنارِ گوشِ چپش بالا آورد؛ میانِ اصواتِ پخش شده در ذهنش لحظهای جملهی آشنای مادرش را شنید! (- دخترت خودش خواست از این خونه بره اصلان!) فریده نیز زیاد از لفظِ "دخترت" استفاده کرده بود و از همان ابتدا هیچ جوره یامور را به عنوانِ دخترش قبول نداشت؛ بیشتر در چشمِ او به عنوانِ مانعی اضافی دیده میشد اما این مانع سدِ چه راهی میشد؟ فقط خدا میدانست! با وجود پلکِ محکمی که زد اما باز هم اشک در اسارتِ چشمش بود؛ آب دهانش را قورت داد قدری سرش را بلند کرد و تا نگاهش به چشمانِ اصلان رسید، آرام اما لرزان لب زد: - به اونم گفتی دخترِ من، دخترِ توام هست؟ درک جملهی یامور برای اصلان چند ثانیهای زمان بر بود اما در نهایت مقصودش را فهمید؛ ناراضی از جا و مکانی که در آن حضور داشتند، دستش را از جیبِ کُتِ مشکی رنگش خارج کرد و با گرفتنِ بازوی یامور، آرام قدری او را سمت خود کشید و کنار گوشش چیزی زمزمه کرد! بقیه که کلامی از سخنِ او را نشنیده بودند، تنها منتظرِ واکنش و پاسخِ یامور ماندند؛ یامور هم بی آنکه زمانی را صرف فکر کردن دربارهی پیشنهاد اصلان بکند، با پس زدن تردیدی که گوشهی ذهنش در تکاپو برای قبول کردن بود، سری به نشانهی منفی تکان داد و "نه"ای قاطع بر زبان آورد. از همان کودکی در برابر اصلان حق انتخاب داشت و مخالفتش را بی هیچ ترسی بیان میکرد؛ اصلان که پیش از مطرح کردنِ پیشنهادش از پاسخ او آگاه بود و تنها قصد امتحان کردنِ شانسش را داشت، به تکان دادن سر اکتفا کرد و نگاهش را به سمت ماهور سوق داد. همان دم که چهرهاش با اخمی غلیظ مزین شد ماهور نیز تکیهاش را از میلهها گرفت و صاف ایستاد. - با توام حرف دارم؛ مثل اینکه لازمه حرفهای دیروز رو برات بازگو کنم! الما با ضربهای نسبتاً محکم اما نامحسوس به بازوی فرهاد، نگاهش را سمت خود کشید و همانطور که فاصلهاش را به کمترین میزان ممکن میرساند آرام لب زد: - قضیه چیه؟ فرهاد با شانهای که بالا انداخت بی اطلاعیاش از موضوع را به او رساند! اصلان پس از بیانِ جملهاش به سمت در چرخید و بی هیچ حرفِ اضافهای خارج شد؛ یامور بی آنکه نگاهش را از درب خروجی بدزدد خطاب به ماهور، معترضانه لب زد: - لازم نبود برای بیگناه جلوه دادنِ من دروغ بگی! در همان حال با صدایی آرام اما پر تحکم تر از پیش ادامه داد: - دیگه نکن! سپس فرار از وضعیت کنونی را بر ماندن ترجیح داد و با گامهایی بلند روانهی راهروی منتهی به کلانتری شد؛ ماهور کلافه بازدمش را به بیرون فوت کرد و حینی که با برداشتنِ قدمی بلند قصد داشت به او برسد نسبتاً بلند لب زد: - یامور... اما با پیچیدنِ انگشتانی ظریف دور بازویش ایستاد و ادامهی حرفش را بر زبان نیاورد؛ الما که متوجهی نیم نگاهِ یامور به پشتِ سر شده بود، بازوی ماهور را رها کرد و سوییچی که این مدت در دست نگه داشته بود را سمت او گرفت. ماهور پس از تشکری کوتاه سوییچ را پس گرفت اما همان لحظه که مسیرِ خروج یامور را دنبال کرد تا ادامهی راهش را طی کند، مجدد دستِ الما همچون پیچکی دور بازویش را احاطه کرد. بدونِ بروز عصبانیتش اینبار با کمی با حرص نگاهی به الما انداخت و منتظر ماند! الما نیز برای اطمینان از افرادِ حاضر در مکان، نگاهی به راهرو انداخت و سپس با کنار زدنِ سوییشرتِ بسته شده دورِ کمرش، اسلحهای را در دست گرفت و با لبخند و نگاهِ مرموزِ همیشگیاش گفت: - وقتی به جرم قتل دستیگرت کردن پیدا شدنِ این تو ماشینت اونم بدونِ مجوز... لبانش را بر روی هم فشرد و متفکرانه ادامه داد: - چندان برات خوب نمیشد، نه؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و ششم» اشکِ یامور بی پلک زدن از گوشهی چشم بر روی گونهاش غلتید اما طرهای از موهایِ بازَش که به واسطهی سر به زیر بودن، صورتش را پوشانده بود، قطره اشکش را هم مخفی کرد؛ لحظهای را به یاد آورد که پشتِ میزِ تزیین شدهی تولد ثانیهها را هم به انتطارِ باز شدنِ در و ورودِ مادرش میشمرد. به یادِ لحظهای که اصلان با حرف دربارهی مشغلهی فریده قصدِ گول زدنش را داشت و به یادِ تولدی که دو نفره شروع، و دو نفره تمام شد! از همان بچگی آنقدری با تنهایی انس گرفته بود که وابسته شدن به فردی دیگر برایش ناممکن بود! آهی کشید که ناخودآگاه نجوایی کودکانه در گوشش اکو شد! (- بابا، مامان نمیاد؟) با چهرهای مغموم سرش را به سوی مخالف مایل کرد و دستی به گونهاش کشید! ماهور که سکوتِ او را دید، لبخند تلخی بر روی لبش ترسیم کرد و بی آنکه نگاهش کند لب زد: - نیومد، نه؟ از آنجا که نه ادامهی ماجرا را تعریف کرد و نه پاسخِ ماهور را داد، مشخص بود تمایلی به حرف زدنِ بیشتر دربارهی این موضوع ندارد؛ ماهور هم سکوت را برگزید و حرفِ دیگری بر لب نیاورد! - بد نگذره؟! فرهاد دستانش را در جیبِ شلوار لیِ آبی رنگش فرو برد و با گامهایی کوتاه خود را به نزدیکیِ میلهها رساند؛ نگاهِ خندانش را بین چهرهی جفتشان رد و بدل کرد و حینی که سعی میکرد مقابلِ چهرهی جدیِ آن دو نخندد، لب زد: - دسته گل به آب دادید، نه؟ ماهور اندکی تأسف به چهرهی خنثیاش افزود اما پیش از آنکه لب باز کند، امره از درِ ورودی گذر کرد و نسبتاً بلند پاسخ داد: - دسته گل به آب ندادن که، گلفروشی رو با صاحبش به آب دادن! یامور با سمعِ صدای فردی ناشناس، سر بلند کرد و با دیدنِ امرهای که دست به کمر کنارِ فرهاد ایستاده بود و طلبکارانه ماهور را مینگریست، شروع به کنکاشِ اجزای صورتِ آن کرد؛ اما هیچ جوره در نظرش آشنا نیامد. آشنایی را به زمانی دیگر موکول کرد و خطاب به فرهاد لب زد: - بابام فهمیده؟ فرهاد چشمانش را ریز کرد و نگاهش را به سمت یامور سوق داد! - بابات تو راهه عزیزم! یامور پر حرص نفسش را به بیرون فوت کرد و پرسید: - مامانم؟ فرهاد با چهرهای متفکر، آرنجش را به میلهها تکیه داد و در پاسخ لب گشود: - شرمنده؛ من برای مامانت تو شرکت حکمِ نفوذی دارم. جرأتِ دروغ گفتن بهش هم ندارم! یامور نگاهِ عصبی و تاسفبارش را از او دزدید و همزمان به فشردنِ دندانهاش بر روی هم، زمزمه کرد: - دهن لق! همان دم که نگاهش کفِ سرامیکیِ بازداشتگاه را هدف گرفته بود، صدای قدمهای فردی که ورودش را اعلام میکرد، سببِ تغییرِ مسیرِ نگاهش شد؛ بی آنکه سر بلند کند خیره به پوتینهای بلند و مشکی رنگی که برخوردِ پاشنههای کوتاهشان با زمین سکوتِ حاکم بر فضا را برهم میزد، اخمی کرد و آرام، نگاهش را بالا کشید. نگاهش از سویشرتِ گره خورده به دورِ کمرش گذشت تا به موهای حالتدار و بلوندش رسید. اینبار جایی که چشمانِ سبز رنگِ دخترک نشانه گرفته بود را بررسی کرد اما با رسیدن به هدفِ نگاهش که ماهور بود، گرهای که بینِ ابروانِ یامور جا خوش کرده بود کور تر شد. ماهور موشکافانه اجزای صورت او را وارسی کرد؛ دخترک که پیش از معرفیِ خود منتظرِ واکنش ماهور بود، با دیدنِ لبخندِ محوی که چهرهی ماهور را به دلیلِ شناختِ او مزین کرد، مسکوت دست به کمر شد. - الما تویی؛ نه؟ الما با لبخندش مُهرِ تایید بر سخنِ او زد و دستش را به قصدِ یافتنِ کلید در جیبِ پشتیِ شلوارِ مشکی رنگش فرو کرد؛ هنگامی که دستش بدنهی سرد و فلزیِ دسته کلید را لمس کرد، گامی به جلو برداشت و همزمان با در دست گرفتنِ قفل نسبتاً بزرگی که دو میلهی آهنی در مانندِ بازداشتگاه را به یکدیگر وصل کرده بود، لب گشود: - بلند شید؛ آزادید! ماهور ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید: - چجوری؟ الما با لبخندِ کمرنگ و مرموزی که همیشه در چهرهاش دیده میشد، با چشم و ابرو اشارهای به یامور کرد و بی توجه به اخمِ او خطاب به ماهور پاسخ داد: - چند دقیقه پیش برات توضیح داد! نگاهش را از یامور گرفت و پس از چرخاندنِ کلید در قفل و صدای باز شدنش، سر بلند کرد و ادامه داد: - بینِ مرگ آیلین با ساعتی که شماها به خونهاش رفتید یک ساعت اختلاف زمانی بود! مابینِ توضیح دادن انگشتانِ کشیدهاش را دور نزدیک ترین میله به قفل حلقه کرد و با کشیدنش به سمتِ خود، در را گشود! - بنابراین شماها نمیتونید قاتلش باشید! ماهور پیش از آنکه قدم از قدم بردارد، نگاهِ سردرگمی نثارِ الما کرد و گفت: - یعنی فیلمِ دوربینهای خونهاش سر جاشون بود؟ الما دست به سینه، سری تکان داد و از بینِ لبانِ چفت شدهاش رسا "اهوم" ای بر زبان آورد که ماهور بی معطلی سوالِ بعدیاش را پرسید: - پس با این حساب باید قاتل رو پیدا کرده کرده باشید؟ الما لبانش را بر روی هم فشرد و ردِ لبخند را از چهرهاش پاک کرد؛ سپس نچی کرد و گفت: - اون رو پیدا نکردیم؛ چون دوربینها از ساعت دوازدهِ شب تا لحظهی ورودِ شما به خونه فیلمی ثبت نکردن. یعنی طرف دوربینها رو دست کاری کرده اما طوری که نه خودش گیر بیفته، نه شما! حینی که ماهور چند ثانیهای را به تجزیه و تحلیلِ سخنانِ الما اختصاص داده بود، فرهاد رشتهی افکارش را پاره کرد و با شرمی نهفته در صدایش که به دلیلِ دانستنِ هویتِ قاتلِ اصلی بود، گفت: - نکتهی مبهمِ ماجرا هم همینجاست؛ اگه اون نمیخواسته شماها رو قاتل جلوه بده، پس چرا بعد از ورودتون به خونه با پلیس تماس گرفته؟ اگه هم میخواسته قتل رو گردنِ شما بندازه، چرا فیلم رو دست کاری کرده، اما با تیکهای که بیگناهیِ شما رو اثبات میکنه کاری نداشته؟ ماهور تنها به سکوت اکتفا کرد و همزمان با گوش سپردن به نظرِ هرکدام، در ذهنش حوادث را سبک سنگین کرد؛ الما پس از اتمامِ حرفِ فرهاد موهای ریخته شده بر روی شانهاش را با پشتِ دست پس زد و گفت: - یا طرف اونقدری احمق بوده که دست به همچین کاری زده یا... ماهور سری به نشانهی منفی تکان داد و با لحنی قاطع مابینِ حرفِ او پرید: - نشنیده میگم فرضیهی دومت درسته! نمیشناسمش اما میدونم احمق نیست! یامور که تاکنون سکوت را پسندیده بود و حوصلهی پیوستن به مباحثه را نداشت، صاف ایستاد در ادامهی جملهی الما لب زد: - یا یه بازیِ مسخره با منطق و قوانینِ خودش راه انداخته که هیچکدوم از ما، ازش سر در نمیاریم! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و پنجم» یامور کلافه، نفسش را بی صدا به بیرون هدایت کرد و پاسخ داد: - امشب یا فردا آزادیم! ماهور از زیر چشمی نگاه کردن دست کشید و با کج کردنِ گردنش مستقیم به او خیره شد و پرسید: - از کجا میدونی؟ یامور با اینکه نگاهِ ماهور را بر روی خود حس کرده بود اما سرِ پایین افتادهاش را بلند نکرد و با حالی گرفته پاسخ داد: - وقتی ما رفتیم خون روی زمین خشک شده بود؛ معلوم بود دو سه ساعتی از مرگش گذشته. دم در خونهاش هم دوربین داره. اگه پزشک قانونی زمانِ تقریبی مرگش رو بگه و دوربینها رو بررسی کنن، از اونجایی که من و تو بعد از مرگش وارد خونه شدیم آزادمون میکنن. البته امیدوارم دوربینها سرِ جاشون باشن! ماهور نگاهش را از نیمرخِ پَکَرِ او دزدید و گفت: - اگه نباشن؟ یامور با جدیتِ تمام، شانهای بالا انداخت پاسخ داد: - اون موقع اگه خیلی دوستمون داشته باشن حبس ابد! با اینکه محتوای جملهاش به شوخی میزد اما لحنش کاملاً جدی و به دور از مزاح بود؛ ماهور بلافاصله نگاهِ متعجبش را با اخمی محو به او دوخت که یامور، این بار پاسخِ نگاهش را داد و گفت: - چیه خب؟ انتظار داری واسه قتلِ عمد کمتر از این حکم بدن؟ ماهور که تاکنون وضعیت را جدی نگرفته بود، تازه به عمقِ ماجرا پی برد؛ لب گزید و در ذهن به دنبالِ چاره گشت. در نهایت نفسش را کلافه به بیرون هدایت کرد و گفت: - تو که این رو میدونستی چرا انقدر مضطرب بودی؟ یامور ناخنهای بلندش را به بازی گرفت همزمان با قورت دادنِ آب دهانش که بیشتر بخاطرِ خفه کردنِ بغض بود، لب باز کرد: - مامانم؛ میدونم بعدش طعنه و کنایه زدنهاش تمومی نداره. تازه اگه اون قسمتی که قراره بابام رو پُر کنه رو فاکتور بگیریم! ماهور آرام و کوتاه پلک بر روی هم نهاد و از آنجا مقصرِ اینجا افتادنشان را درخواستِ خود مبنی بر ملاقات با آیلین میدانست، زمزمه کرد: - معذرت میخوام! یامور لبخندی محو که به سختی قابل دیدن بود مهمان لبانش کرد و پرسید: - دقیقاً واسه کدوم کارِت؟ ماهور شوکه، ابرو درهم کشید و گفت: - یعنی انقدر زیادن؟ لبخند بر روی لبانِ یامور پررنگ تر شد که رویش را به سمتِ مخالف برگرداند و لبخندش را از چشم ماهور مخفی کرد؛ ماهور بیش از این اجازه به طولانی شدنِ سکوت نداد و خطاب به یامورِ غرق در تفکر گفت: - به چی فکر میکنی؟ یامور با لبخندی تلخ، کوتاه پاسخ داد: - تولدم! ماهور کمی انتظار به نگاهش افزود که یامور را خود به خود وادار به یادآوری برای خود و تعریف برای ماهور کرد؛ درحالی که صدای زنانهی فریده در گوشش طنین میانداخت، نفسش را به بیرون فوت کرد و به قصدِ تعریفِ ماجرا لب گشود! "فلش بک" - یامور؟ یامور در جوابِ صدای بلندِ فریده که به راحتی از سالن شنیده میشد، با لجبازی دستانِ کوچکش را درهم قفل کرد و با صدای بچه گانهاش گفت: - نمیام! فریده بی حوصله، توجهی به لجبازیِ او نکرد و به ادامهی صبحانهاش پرداخت؛ اصلان حینی که کرواتش را مرتب میکرد، با حوصله به سمتِ میز آمد و پس از بیانِ "صبح به خیر" کنارِ میز ایستاد و همین که یامور را نیافت، پرسید: - یامور؟ فریده با ترشرویی چشمانش را در حدقه چرخاند و نفس عمیقی کشید؛ چنگالش را به سمتِ زیتون در بشقابش برد و گفت: - اینجوری لوس تربیتش کردی که... اصلان دست از صاف کردنِ کرواتِ مشکی رنگش کشید و مابینِ حرفِ او پرید: - فریده، محبت کردن صرفاً لوس کردن نیست؛ در ضمن یامور پنج سالشه. به لجبازیهاش عادت کن! سپس بی توجه به چهرهی اخمآلودِ او، راهِ اتاق یامور را در در پیش گرفت؛ پیش از آنکه در را باز کند، تقهای به آن زد و پس از تعللی کوتاه پرسید: - اجازه هست؟ یامور گرهی اخمهایش را کور تر کرد و برگهی نسبتاً بزرگ و مچاله شده را بیشتر به سینهاش فشرد و بغلش کرد؛ اصلان که پاسخی از جانبِ او نشنید، آرام دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد. - یامور؟ یامور لبانِ کوچک و لرزانش را بر روی هم فشار داد و سر بلند کرد؛ اصلان با اخمی تصنعی روبهرویش زانو زد و پرسید: - چرا نمیای صبحونه بخوریم؟ یامور بیشتر در خود جمع شد و آرام لب زد: - نمیام! اصلان به تکان دادن سر اکتفا کرد و با دیدنِ برگه در دستانش، از دری دیگر وارد شد؛ دستش را به سمتِ او دراز کرد و گفت: - میشه ببینمش؟ یامور مردد، نقاشیاش را به دستِ او داد که اصلان، برگه را بینِ دو دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت؛ با دیدنِ بادکنکهای رنگارنگ و کج و کوله در نقاشیِ یامور خندید. بی شک این نقاشی مرتبط با تولدِ امشبش بود. سر بلند کرد و خیره به چهرهی معصوم و بچه گانهی او لب زد: - حالا چرا مچالهاش کردی؟ یامور نگاهی به نقاشی، سپس به زمین انداخت و با صدایی آرام پاسخ داد: - من نکردم! اصلان که کم و بیش مسببِ مچاله بودنِ نقاشی را دریافته بود، با حرص نفسش را به بیرون فوت کرد و متفکرانه لبِ زیرینش را گاز گرفت؛ لبخندِ محوی بر روی لبش نشاند و همانطور که همچنان نقاشی را در دست گرفته بود، دو دستش را به نشانهی بغل برای یامور باز کرد و گفت: - بیا بریم! یامور دستان قفل شدهاش را باز و دورِ گردنِ او حلقه کرد؛ همانطور که چانهاش را به شانهی اصلان چسبانده بود، خودش را در آغوشِ او جا کرد. اصلان نیز او را به آغوش کشید و آرام برخاست. این بار، به همراهِ یامور به سمت میز گام برداشت و پس از نهادنِ او بر روی صندلیای مقابلِ خود، نقاشی را کنارِ بشقابِ فریده گذاشت و با غضبی پنهان شده پشتِ لبخند لب زد: - برای مامانش کشیده، نه؟ سپس نگاهِ عصبیاش را به فریده دوخت و لبخندِ مصنوعیاش را کمی پررنگ تر کرد؛ فریده که به خوبی دلیلِ مچاله بودنِ برگه را میدانست، بی آنکه سر بلند کند چند ثانیهای به آن خیره شد. یامور که به واسطهی قد کوتاهش، لبهی میز تا چانهاش بود، از قصد کمی بر روی صندلی سُر خورد و خودش را کامل از دید مخفی کرد؛ فریده بی توجه به آنها، به کیفش بر روی صندلیِ کناری چنگ زد و از پشت میز برخاست. اصلان که قصد نداشت جلوی یامور سرِ بحث را باز کند، چند قدمی با فریده همراه شد و درحالی که فاصلهشان همچنان با میز کم نشده بود، بازوی او را در دست گرفت و آرام اما با لحنی دستوری بیخِ گوشش زمزمه کرد: - امشب تولدشه؛ دیر نمیای! با شنیدن باشهای سبک سرانه از جانبِ او ادامه نداد و از سرِ راهش کنار کشید و همانند هر روز، خودش مشغولِ آماده کردنِ یامور برای پیش دبستانیاش شد! ماهور حینی که تک تک صحنهها را در ذهنش تداعی میکرد، سر تکان داد و منتظر پرسید: - خب؟ بعدش؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و چهارم» *** موهای نیمه بلندِ پسرانهاش با کش جمع شده بودند و چهرهاش را کمی کشیدهتر نشان میداد؛ همزمان با لمس کردنِ ته ریشش ابرویی بالا انداخت و به صدای مرتعش و لحن عاجزانهی افشار و ندامتش از ورود به بازیای که نمیدانست در انتها به این جنایت و مرگِ یک بیگناه ختم میشود، گوش سپرد. پس از قطع شدنِ صدای افشار برای ثانیهای، ریلکس بیخیالِ بازی کردن با ته ریشش شد و گفت: - آه و نالههات تموم شد؟ افشار که دریافته بود حرفهایش برای او بیاهمیت است، از ترسِ اینکه سرنوشتی مشابهِ آیلین نصیبش شود، مسکوت سر به زیر افکند و آب دهانش را قورت داد؛ سکوتِ افشار لبخندی عمیق بر روی لبش ترسیم کرد. سر تکان داد و در ادامه لب زد: - خوبه! حالا خوب گوش کن؛ آیلین رو که شخصاً حل کردم. مابقیش با توئه. هر وکیلِ دیگهای پروندهی ایلیار رو گرفت مجبوریم اینجوری باهاش خداحافظی کنیم! فهمیدی از الان به بعد وظیفهات چیه؟ افشار که جرأتِ سرپیچی نداشت، تنها نفسش را به بیرون فوت کرد و برای احتیاط، پرسید: - اون دختره یامور هم وکیله؛ اگه اون گرفت چی؟ با پوزخندی صدادار، نگاهش را به سمت همان چهار عکس که سوق داد و گفت: - به اون دست نمیزنی! افشار باشهای خفه زمزمه کرد و زبانش را بر روی لبانِ ترک خوردهاش کشید! - افشار؟ از آنجا که نامش را با جدیتِ تمام صدا زد، ترسِ بدی به بدنِ افشار تزریق کردند که هر آن در انتظارِ تهدیدی از جانبِ او موبایل را بیشتر به گوشش میچسباند! در حالی که اخم جایگزینِ پوزخندش شده بود، موبایل را به گوشِ دیگرش سپرد و آرام، اما با لحنی دلهرهآور ادامه داد: - یادته گفتی میخوای مامانت رو ببینی؟ اگه به گوشم برسه جایی از کار رو خراب کردی... مردمکهایش را ریز کرد و با ترحمی تصنعی لب زد: - کاری میکنم دیگه هیچوقت از مادرت جدا نشی؛ البته نه اینجا، هفت متر زیرِ زمین! پس از ثانیهای مکث و آگاه شدن از کارساز بودنِ تهدیدش پرسید: - روشن شد؟ افشار پلک محکمی زد و لرزان پاسخ داد: - فهمیدم! *** در فواصلِ زمانیِ معین برخوردِ پاشنهی چکمهاش با زمین، سکوتِ حاکی از تنها بودنشان در محیط را بر هم میزد؛ ماهور حینی که بر روی صندلیِ کنارِ دیوار نشسته بود، کمرِ خم شدهاش را صاف کرد و به قدمهای عصبیِ یامور چشم دوخت! - سرگیجه گرفتم یامور؛ دو دقیقه بشین! یامور سرش را به سمت او کج کرد و به قدم زدن خاتمه داد؛ راهش را به سمت ماهور کج کرد و همزمان با گام برداشتن از حرصی که سببش خونسردیِ ماهور بود لب به دندان گرفت. پشتِ میلههایی که توانِ ادامه دادن به راه و رسیدن به ماهور را از او گرفته بودند، ایستاد و گفت: - جفتمون سرِ هیچ و پوچ افتادیم اینجا! فقط یک کلام برام توضیح بده؛ چرا انقدر خونسردی؟ ماهور نگاهش را پایین انداخت و پس از مکث کوتاهی پاسخ داد: - با اینجا افتادن چیزی از دست نمیدم؛ در کل چیزی ندارم که از دست بدم. پس لااقل کمتر غر بزن بذار خوش بگذره! یامور رو برگرداند و زیر لب زمزمه کرد: - روانی! ماهور ثانیهای را به فکر کردن دربارهی نیتشان از پا گذاشتن به خانهی آیلین اختصاص داد که ناگه، از سرِ تمسخر، لبانش به دو سو کش آمد و لبخندش به خندهای کوتاه تبدیل شد؛ صدای خندهاش باعث شد یامور، دوباره نگاهش را این بار کمی بُهت زده، نثارِ او کند. ماهور سرش را به دیوارِ پشت تکیه داد و درحالی که لبخندی مضحک دندانهایش را به نمایش گذاشته بودند، اطراف را کنکاش کرد و گفت: - خواستم ایلیار رو نجات بدم، خودم با همون جرم اومدم پیشش! بی اختیار اخمی بینِ ابروانِ یامور جای گرفت؛ مشکوک چشم ریز کرد که ماهور، با کج کردنِ نگاهش به سوی یامور، نگاهِ تأسفبارِ او را بیجواب نذاشت. یامور که در این اوضاع و احوال حوصلهی بحث نداشت، پاسخی نداد و به میلهها تکیه کرد. ماهور که در تلاش بود جوِ سنگینِ فضا را تغییر دهد، دستش را بندِ بدنهی چوبیِ صندلی کرد و آرام برخاست. با اینکه صدای پوتینهایش به وضوح در فضای خالی و ساکتِ بازداشتگاه اکو میشد، اما یامور متوجهی برخاستنِ او نشده بود. دست به سینه، با فاصلهی چند سانتی متری از یامور طرفِ مخالفِ او به میلهها تکیه کرد. با پشتِ ناخن ضربهای به بدنههای آهنیِ آنها زد که با صدایش، یامور را از وجودِ خود در کنارش آگاه کرد؛ یامور نگاهش را بالا کشید و پس از مکث کوتاهی گفت: - فقط راهیِ بازداشتگاه نشده بودیم که به لطف جنابعالی اون هم تجربه کردیم! ماهور ناخودآگاه یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: - به لطفِ من؟ یامور که خودش هم میدانست تنها دلیلِ خرده گرفتن به ماهور کلافگیِ خودش بود، لب بر لب فشرد و گرهی دستانش را باز کرد و نگاهش را به نوک چکمههای کرمی رنگش دوخت؛ ماهور به شوخی اما با لحنی جدی لب گشود: - حالا من هیچی؛ قبلا هم اینجا اومدم. تو برات دردسر نمیشه خانمِ وکیل؟ یامور از آنجا که انتظار این سوال را نداشت، با اخمی غلیظ که بینِ ابروانش جا خوش کرده بود چشمانش را ریز کرد و همزمان با روبهرویش ایستادن گفت: - نشنیده میگیرم! ماهور سوالی سر تکان داد و پرسید: - چی رو؟ اینکه وکیل صدات کردم یا اینکه نگرانِ شغلتم؟ به ثانیه نکشید که یامور پس از اتمامِ جملهاش، از پشتِ همان میلهها دست برد و یقهی کُتَش را زیرِ مشت مچاله کرد؛ همین که دید ماهور مقاومتی برای عقب کشیدن نمیکند و به واسطهی کشش او نیز فاصلهاش با میلهها به صفر رسیده است، به فاصلهی کمِ بینشان اکتفا کرد و دیگر قدمی برنداشت. تهدیدآمیز و پر حرص لب زد: - نباش! خب؟ ماهور که حتی زحمتِ باز کردنِ گرهی دستانِ قفل شدهاش را به خود نداده بود، خندهاش را خورد و مستقیم به مردمکهای سبزِ چشمانِ یامور خیره شد؛ حال که به واسطهی فاصلهی کم متوجهی هالهی نازکِ اشک در چشمانِ او شده بود، آرام، باشهای زمزمه کرد و دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد. یامور هم که با چرخشِ بیش از حدِ مردمکهای ماهور بینِ چشمانش، فهمید که متوجهی مژههای تَرَش شده، بلافاصله خودش را عقب کشید و با پشت دست، ردِ اشک را از چشمانش محو کرد! به دیوار که فاصلهی چندانی با جایی که ایستاده بود، نداشت، تکیه کرد و بر روی زمین نشست. ماهور که هیچ جوره تواناییِ همدردی با کسی را نداشت، پس از ثانیهای تعلل تنها به کنارش نشستن آن سوی میلهها اکتفا کرد. با اینکه بیخبر از دردش بود، حتی اگر صدای هق هقی هم به گوشش میرسید حاضر نبود دلیلِ آن را بپرسد. زیر چشمی به یامور، که دستانش را به دور زانوهاش قفل کرده بود نگاه کرد و کلامش را در دهان مزه مزه کرد. - لااقل بگو تقریبی چند سال حبس واسمون میبُرَن؟! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و سوم» ماهور سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت: - من یه برادر دارم؛ اون هم از خودم کوچیک تره. نمیدونم این یارو چجوری شده برادرِ بزرگترِ من! یامور مجدد متنِ پیام را در دل خواند و پرسید: - یعنی نمیشناسیش؟ با نچی که از طرف ماهور شنید، متفکرانه لب به دندان گرفت و پس از مکثی کوتاه گفت: - این پیام به درد نمیخوره؛ باید ارسال کنندهی این پیام رو برای اثبات بیگناهیِ ایلیار پیدا کنی! ماهور با کلافگی نفسش را بیرون داد و پرسید: - کجاست خونهی این وکیله؟ یامور موبایل را به دستش داد و مشغولِ آدرس دادن به او شد و تا رسیدن به خانهی آیلین، بحثی در مورد این موضوع نکردند! دقایقی بعد، ماهور مقابل خانهای ترمز زد و پرسید: - اینجاست؟ مسیر نگاه او را دنبال کرد که با رویت خانهای آشنا، سر تکان داد و گفت: - آره! یامور که از ابتدای راه مشغول تماس گرفتن با آیلین بود، موبایل را درون جیبش نهاد و گفت: - امیدوارم خونه باشه؛ موبایلش رو جواب نمیده! اقدامِ ماهور را که برای پیاده شدن دید، به سمت دستگیره دست برد و همراه با او از ماشین پیاده شد؛ دربِ خانه، ماهور کنار کشید. همین حرکت، درخواستِ پیش قدمِ شدنِ یامور بود. یامور به قصد در زدن، دو سه قدمی به جلو آمد اما همین که دستش با درب چوبی برخورد کرد، لای آن به واسطهی شکسته بودنِ قفل اندکی باز شد. نگاهِ مشکوکِ جفتشان ناگهان به هم گره خورد که ماهور، محتاط در را هُل داد و آرام وارد شد. یامور نیز به دنبالِ او وارد خانه شد و همانطور که نگاهش، موشکافانه راهروی ورودی را کنکاش میکرد، با صدایی نسبتاً بلند لب زد: - آیلین؟ در انتظار جوابی از آیلین، گوش تیز کرد اما تنها صدایی که پاسخش را داد صدای قدمهای خودشان بود؛ آب دهانش را با صدا قورت داد پشت سر ماهور به راهش ادامه داد. با عبور از راهرو، ماهور دقیق سر تا سر سالن را زیر نظر گرفت. دو پلهی منحنی که هر دو به طبقهی بالا ختم میشدند را نگریست و طوری که صدایش به طبقهی بالا برسد گفت: - آیلین خانم؟ اما همین که نگاهش با شومینهای که درست پشتِ مبل قرار داشت گره خورد، در انتظار پاسخی از جانب آیلین نماند و راهش را به سمت شومینه کج کرد؛ ایستاده در دو قدمیِ مبل، با استشمامِ بویِ خون نفس عمیقی کشید که چهرهاش از بوی تعفن جمع شد. گامهایش را تند کرد و مبل سه نفره را دور زد. یامور که تاکنون سکوت را پسندیده بود و واکنشی نشان نمیداد، با دیدنِ جنازهی زنی غرق در خون که زخمهای عمیق بر روی گردنش، نشان از مرگِ دردناکش میداد، چشمانِ گشاد شدهاش را سویی دیگر چرخاند و دست بر روی دهانش نهاد. ماهور نیز خیره به جنازهی او، ابرو درهم کشید و چشمانش را بر روی هم فشرد! یامور با نفسی حبس شده در سینه، آب دهانش را قورت داد و به جسد چشم دوخت؛ پلکِ محکمی زد و خودش را جمع و جور کرد. با وجود شغلی که داشت، چشمش از این صحنهها پر بود. شغلش را هم که نادیده میگرفت، به واسطهی اصلان مرگهای زیادی را به چشم دیده بود. اما دلیلِ دگرگونیِ حالِ الانش را خودش هم نمیدانست! ماهور با همان چهرهی جمع شده، زانوهایش را خم کرد و یکی از آنها را بر روی سرامیکهای سرد نهاد؛ کمی خم شد و مردد، موهای بلوندِ آیلین که از خیسیِ خون گلگون شده بودند را آرام، از چهرهی کبود و سرخِ او کنار زد. دو انگشت اشاره و میانیاش را به گردنِ او رساند و تلاش کرد با وجود تمامِ جراحتهای عمیق بر روی گردنش، نبضش را حس کند. پس از تلاشهای ناموفقی که چهرهاش را مأیوس ساخته بودند، دگر تلاشی برای احساس کردنِ نبضی که مرگ خفهاش کرده بود، نکرد و عقب کشید. نفسش را به بیرون فوت کرد و دستِ خونینش را به منظورِ زدودنِ لکههای قرمز به لباسش کشید! خراشهای کوچک و بزرگی که بر روی پوستِ سفید دستانِ آیلین خودنمایی میکردند، نشان دهندهی تقلاهایش در ثانیههای آخرِ زندگی بود! نگاهِ ماهور از خونهای خشک شده بر روی زمین گذر کرد که ناگه به تکه عکسی بر روی زمین خورد؛ از کنکاشِ آن با چشمانی ریز شده دست کشید و بلافاصله همراه با برخواستن قدمی به جلو برداشت. یامور که با حرکتِ غیر منتظرهی او از شوک خارج شده بود، آب دهانش را قورت داد و پرسید: - اون چیه؟ ماهور از برخوردِ ماشینِ عنابی رنگ با درخت و تصادفِ سهمناکی که پس از وقوعِ حادثه با این عکس ثبت شده بود، چیزی دریافت نکرد؛ فاصلهاش را با یامور کم کرد و عکس را کمی به سمت او مایل کرد. یامور هم که نکتهی عجیبی در عکس ندید، اخمهایش را در هم کشید که ماهور، همانطور که عکس را بین دو انگشت گرفته بود، نگاهی به پشتِ آن انداخت! همان دم یامور بیخیالِ آنالیز عکس شد و به سمت آیلین برگشت! - یعنی کی اونقدری باهاش مشکل داشته که تو خونهی خودش دست به قتلش بزنه؟ اونم اینجوری! ماهور بی توجه به حرفِ او، دو کلمهی نوشته شده پشتِ عکس را زیر لب زمزمه کرد: - مرحلهی دوم! تن صدایش به قدری آهسته بود که حتی یامورِ ایستاده در دو قدمیاش جملهاش را نشنید؛ تنها با سمعِ زمزمهی او، نگاهش را به ماهور دوخت و پرسید: - چی؟! ماهور بی درنگ سر بلند کرد و خطاب به یامورِ منتظر لب زد: - کسی با آیلین مشکل نداشته؛ مشکلِ اون منم! پیش از آنکه یامور فرصت کند هویتِ فردِ مجهول، که مخاطبِ حرفش بود را بپرسد، ماهور عکس را بالا گرفت و گفت: - منفجر شدن ماشین مرحلهی اول بود؛ این هم... چون از رخدادِ پیشِ رو کم و بیش مطلع شده بود، از ادامه دادن به جملهاش صرف نظر کرد که یامور، منتظر سری تکان داد و گفت: - خب؟ این چی؟ ماهور به سکوتش ادامه داد و در انتظارِ شنیدنِ صدایی از بیرون گوش تیز کرد؛ همانطور که حدس زده بود، نقشهی از پیش طراحی شدهی فردِ ناشناسِ داستان، بدونِ باز شدن پایِ پلیس به ماجرا، آنطور که میخواست مهیج نمیشد! درحالی که یامور خیره به پنجره در دل دعا میکرد صدای آژیرِ پلیس بیشتر از این نزدیک نشود، ماهور پوزخندی عصبی بر لب نشاند و ادامه داد: - این هم مرحلهی دوم! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و دوم» موبایل را همانجا بر روی میز رها کرد و دستی به صورتش کشید؛ دقایق از دستش در رفتند که نفهمید، کِی نگاهش از پنچره به مرادی که مشغولِ گام برداشتن به سوی ماشین بود، خورد. چشم ریز کرد و متعجب به فردِ کنارِ او خیره شد. از آنجا که قادر به دیدنِ چهرهاش نبود، تلاشش نیز برای شناختِ او بیفایده بود. به هزاران فرضیه فکر کرد که در آخر، با حرکتِ ماشینِ مراد، رشتهی افکارش گسیخته و نگاهش به سویی دیگر کشیده شد. تلاشش را که برای رسیدن به جواب بی فایده دید، شانهای بالا انداخت و از کنارِ پنجره به سمت تخت حرکت کرد. بیرمق خودش را بر روی آن پرت کرد و نفس عمیقی کشید! چشمانش عجیب خواب را تمنا میکرد؛ با فشردنشان بر روی هم کمی از سوزشِ آنها کم کرد و بر روی دست خوابید که کم- کم، پلکهایش سنگین شدند! *** یامور مضطرب لبانش را بر روی هم فشار داد و طبق عادت همیشگیاش، با ناخن به گارد موبایل ضربه زد؛ پس از دقایقی کلنجار رفتن با خودش، به شمارهای که با مشقت از فرهاد و هاریکا گرفته بود، زنگ زد. بوقهای ممتدی که بیش از اندازه طولانی شدند، لحظهای خیالِ قطع کردنِ تماس را به سرش زدند. اما دقیقهی نود، شنیدنِ صدای خوابآلودِ ماهور منصرفش کرد! - بفرمایید؟! از آنجا که شماره ناشناس بود احتمال این را میداد، اما از شنیدنِ لحنِ خواب ناکش جا خورد و نگاهی به ساعت انداخت! - ماهور؟ ماهور که با همین یک کلمه صدای او را شناخته بود، لای پلکهایش را گشود و پرسید: - تویی یامور؟ یامور سری به نشانهی مثبت تکان داد و گفت: - آره منم؛ خواب بودی؟ ماهور قدری پتو را بالا کشید و همزمان با بستنِ دوبارهی پلکهایش لب زد: - نه؛ بگو؟ یامور که موضوعِ مهم تری برای مطرح کردن داشت، خندهاش را خورد و گفت: - ایلیار کارا با تو نسبتی داره؟ آخه فامیلیهاتون... ماهور که با شنیدن نامِ ایلیار مجدد لای پلکهایش را گشوده بود، پیش از اتمام یافتنِ جملهی یامور لب زد: - پسرعمومه؛ چطور؟ یامور سری تکان داد و حینی که بر روی مبلِ یشمی رنگِ سالن جای میگرفت، موبایل را هم به گوشِ دیگرَش سپرد! - فهمیدم! پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - پس خودت برو از بازداشتگاه بیارش بیرون؛ که البته بعید میدونم بتونی! ماهور که با شنیدنِ واژهی بازداشتگاه و با شناختی که از پسرعمویش داشت، تعجب نکرده بود، نفس عمیقی کشید و با دست کشیدن بینِ موهای شلختهاش، آنها را مرتب کرد! - به چه جرمی؟ یامور خیره به لیوان قهوهی قرار گرفته بر روی میز، لبانش را با زبان تر کرد و در یک کلام گفت: - قتل! ماهور تا آن لحظه به هر جرمی فکر کرده بود جز قتل؛ ایلیار آدمی شر بود که تاکنون زیاد مهانِ بازداشتگاه و زندان شده بود اما نه به جرمِ قتل. کلافه پتو را کنار زد و لبهی تخت نشست! - مطمئنی؟ یامور پس از نوشیدنِ جرعهای از قهوهای، مجدد لیوان را بر روی میز نهاد و گفت: - ایلیار بعد از مرگ خواهرش تو رو متهم کرده. حتی جلوی همه هم تهدیدت کرده. شاهد هست! ماشینِ تو هم چند روز پیش جلوی عمارت منفجر شده؛ یکی از آدمهای بابات به جایِ تو بهش استارت زده. عجیب نیست که بعد از تهدیدِ اون باید این اتفاق بیفته؟ مسلماً اولین نفری که متهم میشه اونه! ماهور با یادآوریِ جنجالِ به پا شده، درست یک شب پس از مرگِ مارال چشمانش را بر روی فشرد و سخنانِ ایلیار که در حضورِ همه به زبان آورده بود را در ذهنش مرور کرد! ( - فهمیدید؟ هر بلایی سر این آقازاده اومد زیر سرِ منه! چه یك تار مو از سرش کم شد، چه خبر مرگش رو شنیدید ) لب گزید و از آنجا که بیگناهیِ ایلیار با دریافت پیامی از جانبِ قاتلِ اصلی برایش ثابت شده بود، با حرص ضربهای به میزِ کوفت و لب زد: - اینها رو از کجا فهمیدی؟ یامور تکیهاش را به مبل داد و گفت: - پروندهش رو خوندم! ماهور با خیالِ آنکه پروندهی ایلیار به دستِ شخصِ آشنایی افتاده است، بی معطلی پرسید: - پروندهش افتاده دستِ تو؟ یامور نچی کرد و پاسخ داد: - من اتفاقی رو خوندمش و حدس زدم یه نسبتی باهات داره؛ وگرنه پروندهش دستِ آیلینه. همونی که دیروز دادگاه رو بهش سپردم! پس از ثانیهای تعلل، سر به زیر شد و به دنبال چاره گشت؛ حاضر بود برای اثباتِ بیگناهیِ ایلیار خودش را به هر دری بزند. اگر تهدیدها را فاکتور میگرفتند، هیچ دلیلِ دیگری برای اتهام زدن به ایلیار وجود نداشت. ماهور همزمان با برخواستن، موبایل را به کمک شانهاش نگه داشت و در در کمد را گشود! - یامور باید وکیلش رو ببینم! یامور مردد، پوست نازک لبش را به دندان کشید و پس از اندکی تأمل لب زد: - باشه فقط از اونجایی که ماشینم هنوز دم شرکته، پس خودت باید بیای دنبالم! ماهور باشهای زمزمه کرد و حینِ پوشیدنِ کت چرم و مشکی رنگی که از کمد برداشته بود، گفت: - الان میام! منتظر تاییدی از جانب یامور نماند و به تماس خاتمه داد؛ پس از خروج از اتاق، در را محکم به هم کوباند و پلهها را دو تا یکی طی کرد. نگاهی سرسری به سالن انداخت و از آنجا که چشمش کسی را ندید، یک راست به سمت در رفت و از عمارت خارج شد. در همان حین که سوار ماشین میشد، آدرس خانهی یامور را نیز به خاطر آورد. با حرکتِ ماشین، سلیم دربِ خروجی و آهنیِ عمارت را برای خروجِ او باز کرد. ماهور با تکان دادنِ سر تشکری کرد و به راهش داد. دقایقی بعد، دربِ ویلای یامور ترمز زد و منتظر ماند. نگاهی به ساعت مچیِ بر روی دستش انداخت که همان دم، در باز شد و قامتِ یامور میانِ چهارچوبِ آن نمایان شد. بلافاصله پس از بستنِ در، به سمت ماشین گام برداشت و پس از گشودنِ در، "سلام"ای زمزمه کرد. ماهور نیز زیرلب، جوابش را داد که یامور گفت: - راه بیفت بریم خونهی آیلین! سر تکان داد و پایش را بر روی پدال گاز فشار داد؛ پس از ثانیهای سکوت، خیره به خیابانِ نسبتاً شلوغ لب زد: - یامور؟ یامور نگاهش را به نیمرخِ او دوخت و به هوم کوتاهی اکتفا کرد؛ ماهور موبایلش را در دست گرفت و میانِ پیامهایش، به دنبال پیامی آشنا گشت. نگاهش را بینِ خیابان و صفحهی موبایل رد و بدل کرد انگشتش را برای رد کردنِ بقیهی پیامها بر روی صفحهی موبایل کشید. با لبخندی از جانبِ یافتنِ پیام، موبایل را به سمت یامور گرفت و گفت: - ایلیار ربطی به مرگ ارسلان و منفجر شدن ماشین من نداره؛ این رو بخون! یامور موبایل را از دست او گرفت با دقت مشغول خواندن پیام شد؛ اخمی کمرنگ مهمانِ چهرهاش کرد و زمزمه وار، متنش را زیر لب خواند! - مرحلهی اول رو زنده رد کردی ماهور خان؛ تحسینت نمیکنم چون تهِ این بازی در هر صورت بازندهای. یا میمیری، یا تبدیل به مُردهی متحرک میشی! درضمن ایلیار بیتقصیره؛ طرف حسابت منم داداش کوچیکه! دو کلمهی آخر پیام، سبب شد تا به کل محتوای اصلیِ آن را از یاد ببرد؛ غلظت اخمش را بیشتر کرد و متعجب پرسید: - برادرته؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهل و یکم» مراد سرِ پایین افتادهاش را بلند نکرد و طبقِ خواستهی ماهور، در را آرام با پا هُل داد؛ پس از شنیدنِ صدای بسته شدنش، دستانش را از پشتِ سر درهم قفل کرد و به پارکتهای کف اتاق خیره شد. صدای نیشخندِ ماهور که به گوشش خورد، نگاهش را کمی بالا کشید اما مستقیم به چهرهی او نگاه نکرد! - بزدل! نگاهِ طلبکار و خالی از ذرهای شرمِ مراد ناگه با همین یک کلمه به سوی چشمانِ ماهور کشیده شد؛ دندانهای ردیفیاش را بر روی هم فشرد که ماهور، پس از چند ثانیه سکوت، بدون مقدمه چینی لب زد: - ببین مراد، خودت با زبون خوش مرگِ مارال رو اعتراف میکنی! مراد شانهای بالا انداخت و گفت: - خودت گردن گرفتی، خودت هم ثابت کن بیگناهی! پس از به زبان آوردنِ این جمله، به سوی در متمایل شد تا پیش از شروع شدنِ کشمکش به آن پایان دهد! - ایلیار فهمیده کارِ من نیست! مراد دستِ خشک شدهاش بر روی دستگیره را عقب کشید و مسیرِ نگاهش را تغییر داد؛ چشمانش را ریز کرد و دو سه قدمی به ماهور نزدیک شد. برخلافِ حالِ مشوشِ مراد، ماهور در کمالِ آرامش با نیشخندی محو منتظرِ واکنش او بود. مراد که فاصلهاش را با او کم کرده بود، لب زد: - ترسیدی که پایِ ایلیار رو کشیدی وسط؟ رفتی بهش گفتی؟ ماهور با دیدنِ ترسی که در چهرهی مراد هویدا بود، پس از پایانِ جملهاش خندهای بلند سر داد؛ با وجود آنکه ایلیار از ابتدا حقیقت را میدانست، ماهور که ترس را در چشمانِ مراد دیده بود، سری به نشانهی مثبت تکان داد و عمدی به دروغ لب گشود: - آره من بهش گفتم؛ خودت گفتی ثابت کن بیگناهی. نگفتی؟ کمی به جلو خم شد و با همان لبخندِ تمسخرآمیزش ادامه داد: - منم به ایلیار گفتم اونی که خواهرت رو کشته من نیستم، مراده! حالا هم دیگه من کارهای نیستم؛ اینکه میخوای چیکار کنی رو خوددانی! هاندان که از پیش احتمالِ رخ دادنِ جنجال بینِ آن دو را میداد، از راهرو خارج نشده بود؛ با شکستن سکوتِ راهرو به واسطهی پیچیدنِ جر و بحثی که واضح شنیده نمیشد، به درست از آب درآمدنِ حدسش پی برد. دقایقی دست به سینه و کلافه، به امیدِ خاتمه یافتنِ بحث در راهرو قدم زد. کلامی از حرف هایشان را به وضوح نمیشنید، اما با اوج گرفتنِ تُنِ صدایشان لب به دندان گرفت و با گامهایی بلند خودش را به در اتاق رساند. بی معطلی آن را گشود و خطاب به آن دو که با ورودِ هاندان نگاهشان به سمت در کشیده شد و صدایشان قطع شد، تشر زد: - مراد، ماهور! ماهور با دیدنِ هاندان سکوت را ترجیح داد و با اخمی غلیظ قدمی به عقب برداشت؛ مراد نیز بحث را ادامه نداد که هاندان، از جلوی در کنار رفت و دستوری لب زد: - برو بیرون مراد! مراد نیم نگاهی به ماهور انداخت و طبق گفتهی هاندان به قصدِ خروج از اتاق به سمت در گام برداشت که همان دم از خروج منصرف شد و به قصدِ اینکه برای آخرین بار زهرش را بریزد، سوی ماهور بازگشت. - راستی ماهور، فرهاد از رابطهی صمیمی تو و زنش خبر داره؟ ماهور پس از مکثی کوتاه با مردمکهایی گشاد شده اخم کرد و پرسید: - چی میگی؟ هاندان نیز متعجب و منتظر مراد را نگریست که مراد با لحنی مطمئن ادامه داد: - بعد از این همه سال چی شده که یادِ هاریکا افتادی؟ از کِی تا حالا انقدر باهاش صمیمی شدی که این وقت شب بهت زنگ میزنه؟ اصلا چه لزومی داشت وقتی زنگ زد از سر میز بلند شی؟ ماهور پس از هضمِ تمامِ جملاتی که از زبان مراد شنیده بود، همهی خشمش را در دستِ مشت شدهاش جمع کرد و به صورت مراد کوفت؛ هاندان که از سویی بهت زده و از سویی هم انتظار این حرکتِ ماهور را نداشت، هینی کشید و قدمی به عقب برداشت! ماهور با در دست گرفتن یقهی پیراهنِ مراد، کمرِ خم شدهاش را صاف کرد و با نگاهی به خون نشسته به چهرهی جمع شده از دردِ او نگریست. در حالی که صدایش به زور از بینِ دندانهای چفت شدهاش به گوش میرسید، یقهی او را بیشتر زیرِ مشت مچاله کرد و گفت: - قبل از اینکه دهنت رو باز کنی بفهم میخوای چی بگی و با کی حرف میزنی! تک سرفهی مراد که سببِ جاری شدن خون از گوشهی لبش شد، به ماهور تلنگری زد تا یقهاش را وا کند؛ با ضرب یقهاش را رها کرد که مراد ناخودآگاه با چهرهای مچاله شده از درد قدمی به عقب برداشت. همزمان با دست کشیدن به لبش، پوزخندی تمسخرآمیز زد و گفت: - مگه دروغ گفتم؟ این سخنِ مراد چون بنزین بر روی آتش، خشمِ ماهور را دوبرابر کرد؛ بی توجه به جنبش قفسهی سینهاش سوی مراد بازگشت و عصبی لب زد: - این رو از کجا دراوردی؟ با ضربهای نسبتاً محکم او را وادار به عقب کشیدن کرد و ادامه داد: - آخه پسرهی کله شق من دشمنتم یا برادرت که اینجوری رفتار میکنی؟ با پیچیدنِ صدای پوزخندِ مراد در گوشش، کمی از غلظتِ اخمش کم کرد! - آدم برادری مثل تو داشته باشه، دیگه دشمن میخواد چیکار؟ هاندان که تاکنون مداخلهای در بحثشان نکرده بود، با حرص نامِ مراد را صدا زد و بازویش را محکم در دست گرفت؛ همان دم که قصد داشت او را به همراهِ خود از اتاق خارج کند، زمزمه وار چیزی بر زبان آورد و پس از خروج، در را پشت سرش بست. ماهور نیز همچنان از بابتِ شوکِ جملهای که شنیده بود، وسط اتاق ایستاده بود و نگاهش از روی دری که هنوز صدای بسته شدنش در گوشش اکو میشد، تکان نمیخورد. با پوزخندی تلخ به سمتِ میز راه کج کرد و پس از روشن کردنِ موبایلش، با فشردنِ دکمهای، ثانیه شمارِ ظبطِ صدا را متوقف و به ظبط کردن خاتمه داد. حال که با صدایِ مراد مدرکی بر علیه خودش در دست داشت، سری تکان داد و با همان لبخند زیر لب زمزمه کرد: - تا الان برات برادر بودم، از الان به بعد دشمنم که فرقشون رو بفهمی! این جمله را گفت اما زبانش حرفِ دلش را نمیزد؛ به هر حال گوشتِ برادرش را میخورد استخوانش را که دور نمیانداخت. به روی خودش نمیآورد اما شنیدنِ این جمله از زبان مراد عجیب حالش را گرفته بود! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهلم» ماهور نگاهش را بینِ سوییشرت بر روی تخت و چهرهی خندانِ هاندان رد و بدل کرد؛ سوییشرت را در دست گرفت و آرام به بینیاش نزدیک کرد. همان دم عطری گرم و شیرین به مشامش خورد! با استشمامِ عطری که خوب میدانست متعلق به کیست، خندید؛ اما خندهاش از بهرِ سخنانی بود که اکنون موظف به گفتنشان در قالب توضیح برای هاندان بود. به چهرهی منتظرِ هاندان خیره شد و فکر کرد چگونه به او بگوید که ساعتها بر سر لج و لجبازی وقتشان را بیدلیل دربِ شرکت تلف کردند. هاندان بی شک پس از شنیدنِ این ماجرا به عقلِ جفتشان شک میکرد! برای جلوگیری از کش دار شدنِ خندهاش لب گزید و خیره به هاندانی که دست به سینه و شکاک او را مینگریست، لب زد: - اونجوری نگاه نکن؛ سرد بود، سوییشرتم دادم بپوشه احتمالاً بوی عطرش مونده! هاندان گرهی دستانش را باز کرد و به چهارچوب در تکیه داد؛ با شناختی که از پسرش داشت، بعید میدانست این حرکت از ماهور بر بیاید. پیچیدنِ التماسها و ابراز علاقههای هر دفعهی مارال به ماهور، لحظهای در گوشِ هاندان طنین انداخت و به لبخندش پایان داد. اما از آنجا که قصدِ باز کردنِ پروندههای بسته شده را نداشت، حرفی از مارال به زبان نیاورد و با اخمی که تصنعی بودنش واضح بود، لب گشود: - اون رو که فهمیدم! ماهور سوییشرت را مجدد بر روی تخت پرت کرد و پرسید: - پس چی رو میخوای بفهمی؟ هاندان با چشم و ابرو اشارهای به سوییشرت کرد و گفت: - اسمِ صاحبِ این عطر رو! ماهور تکیهاش را به میزِ قرار گرفته در گوشهی اتاق داد و دست به سینه شد؛ عکس العملِ مادرش را پس از به زبان آوردنِ نامِ «یامور» پیش بینی کرد و لب زیرینش را تر کرد. با حالتی متفکر لب زد: - یامور اردنت؛ اسمش رو بعید میدونم شنیده باشی اما فامیلیش برات آشنا نیست؟ خروجِ این جمله از دهانِ ماهور، اثری از لبخند بر روی لبان هاندان باقی نذاشت؛ ممکن نبود آن فامیلی را از یاد ببرد. فراموش کردنِ معشوقِ سابقش و یا هرچیزِ مربوط به او هیچ جوره شدنی نبود. نگاهِ خندانش رنگ باخت و پردهای شفاف دیدگانش را تار کرد. تغییر حالتِ ناگهانیِ او که از چشمِ ماهور دور نماند، باعثِ شکل گرفتنِ اخمی کمرنگ میانِ ابروانش شد. خیره به چهرهی رنگ پریدهی هاندان، لب زد: - مامان؟ افکارِ هاندان با سمعِ صدای ماهور گسیخته شد و تک تک خاطراتِ نقش بسته جلوی دیدگانش را کنار زد؛ سر بلند کرد و تا بیشتر پیشِ ماهور رسوا نشده بود، خودش را جمع و جور کرد. پلکی زد و پرسید: - دخترِ اصلان؛ نه؟ ماهور با تکان دادنِ سر به نشانهی مثبت حرفِ او را تایید کرد اما حرفی نزد؛ هاندان گویی با شنیدنِ نامِ او و یادآوریِ سخنانِ آکین که دم از انتقام و زمین زدنِ اصلان به واسطهی دخترش میزد، ترسِ بدی در وجودش رخنه کرده بود. با تمامِ هراسی که داشت اما هشدار دادن به ماهور را وظیفه میدانست. کسی چه میدانست؟ شاید چون یامور دخترِ اصلان بود، هاندان هم راضی به ضربه خوردنش نبود! - آکین در مورد یامور چیزی بهت گفته؟ ماهور مجدد سری به نشانهی مثبت تکان داد و گفت: - آره؛ گفت باهاش صمیمی شو! هاندان که از پیش آگاه بود، تعجبی نکرد؛ بیتفاوتیِ ماهور را که دید، ملتمس لب زد: - گناهِ اون چیه که افتاده وسطِ اختلافِ آکین و اصلان؟ ماهور که دلِ پُری از بابتِ متهم شدنِ برای گناهِ نکرده داشت، با تلخندی لب گزید و گفت: - یامور گناهِ بزرگی داره، گناهش اینه که دخترِ اصلانه؛ گناهِ منم پسرِ آکین بودنه. اما خب من و یامور این وسط بیگناهیم! یعنی تو اوجِ بیگناه بودن، بخاطر چیزی که خودت انتخاب نکردی گناهکار باشی! هاندان دو سه قدمی که بینِ خودش و ماهور بود را پشتِ سر گذاشت و روبهروی او ایستاد؛ با دلسوزی نگاهی به چشمانِ قهوهایِ او انداخت اما کلامی سخن نگفت. ماهور هم که فرصت را برای خالی کردنِ خود و حرفهایی که روی سینهاش سنگینی میکردند مناسب دیده بود، آهی کشید و جوابِ نگاهِ دلسوزانهی مادرش را داد. آب دهانش را قورت داد و در ادامه لب گشود: - میدونی از وقتی جلوی خواستههای آکین سر خم کردم چه حسی دارم؟ یه حسی مثلِ بریدن دست با کاغد؛ عمیق نیستها، ولی عجیب کلافهام میکنه! حالا که قبول کردم کنارش باشه دلیل میشه هرچی خواست و نخواست رو قبول کنم؟ هاندان مجدد فکرش ناخواسته سوی خاطراتِ قدیمی کشیده شد؛ سر به زیر مشغولِ جدال با بغضِ گرفتار شده در گلویش شد. اگر اجبار و تهدیدهای آکین را فاکتور میگرفت، خود تن به این ازدواج و فروختنِ اصلان داده بود که اکنون اجازهی پشیمانی به او نمیداد. به فراموشی سپردنِ دو چیز برایش محال بود، ذوقِ اولین دیدار و بغضِ آخرین دیدارَش با او! دلسوزانه دستی به موهای آشفتهی ماهور کشید و پس از مرتب کردنشان، با حوصله و شمرده لب زد: - نمیدونم میخوای چیکار کنی اما محبتی که تو به یامور میکنی، مثلِ اسکناسیِ که داخل قلک میندازی؛ دیگه نمیتونی اون رو در بیاری مگه اینکه قلک رو بشکنی. یه روزی به هر دلیلی مجبور میشی اون محبت رو ازش پس بگیری. اون موقع مجبوری دلش رو بشکنی. پس نکن! با وجودِ مبهم بودنِ حرفِ آخرش، ماهور «باشه»ای قاطع زمزمه کرد که اطمینان خاطری به هاندان داد؛ با لبخندی که بر روی لبانِ هاندان ترسیم شد، ماهور نیز کوتاه خندید و گفت: - به مراد میگی بیاد اینجا؟ کارِش دارم! هاندان سری به نشانهی اطاعت تکان داد و از اتاق خارج شد؛ ماهور همان چهرهی جدی و اخمآلود را به خود گرفت و دست به سینه در انتظارِ ورودِ مراد به در خیره شد. گمان نمیکرد مراد با این جنجالی که به پا کرده بود، جرئتِ مقابله با او داشته باشه! هاندان با آرامتر گام برداشتن، صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش را خفه کرد و در راهرو، سوی اتاقِ مراد راه کج کرد؛ تقهای کوتاه به در زد و بی آنکه فرصتی برای پاسخ دادن به مراد بدهد، آن را گشود. دست به سینه مابینِ چهارچوبِ در ایستاد و اخمآلود به چهرهی معترضِ مراد که گویی ورودِ ناگهانیِ هاندان را مزاحمتی برای ادامهی فیلمَش میدید، نگریست. مراد هندزفری های متصل به لپ تاپ را از گوشش کشید و دو لبهی در لپ تاپ را به هم نزدیک کرد. هاندان آهی کشید و تأسفبار به مرادِ رها شده بر روی تخت نگریست. - ماهور کارِت داره! مراد چشمانش را در حدقه چرخاند و لپ تاپ را بر روی میزِ کنارِ تخت قرار داد؛ لبهی تخت نشست و با بدخلقی و تمسخر لب زد: - داداشم دستور داده پیشش؟ هاندان ذرهای از اخم و جدیتِ چهرهاش کم نکرد و در پاسخ گفت: - درست حرف بزن مراد! مراد سرسری برخاست و از آنجا که این طرف کشی از خیلی وقت پیش برایش عادت شده بود، با لبخندی متمسخر از کنارِ هاندان گذر کرد و وارد راهرو شد؛ قدمهایش را آرامتر از حد معمول برمیداشت تا حتی برای یک ثانیه هم که شده ملاقات با ماهور را به تعویق بیاندازد. از آنجا که فاصلهی چندانی بینِ اتاق خودش و ماهور نبود، طولی نکشید که نگاهش با دربِ اتاق ماهور برخورد کرد. چند ثانیهای همانجا پشتِ در ایستاد و دندانهایش را بر روی هم سایید. با وجودِ باز بودنِ لای در، خودش را پشتِ آن مخفی کرد و نفس عمیقی کشید. ماهور که سایهی او را از پشتِ درِ نیمه بازِ دیده بود، با پوزخندی پررنگ، صدایش را کمی بالا برد و گفت: - تا کِی میخوای اونجا وایسی؟ مراد با شنیدن صدای ماهور، بی معطلی دست بر روی دستگیره نهاد که به واسطهی باز شدنِ در، نگاهش در نگاهِ اهانت آمیزِ ماهور گره خورد؛ ماهور گرهی دستانش را باز کرد و جفتشان را بندِ میزی کرد که به آن تکیه داده بود! - در رو ببند! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و نهم» جملهاش مبهم بود اما ترسِ بدی در وجودِ مراد انداخت؛ خصوصاً لبخندِ روی لبش ذهنِ مراد را به بیراهه کشید. ماهور چشم از مراد گرفت و سپس با آکین به مقصدِ اتاق کار همقدم شد؛ پس از او واردِ اتاق شد و روبهرویش نشست! دستانش را درهم قفل کرد و پیش از آنکه آکین فرصتِ سخن گفتن پیدا کند لب زد: - گفتم هرکاری بگی انجام میدم، اما سه تا شرط دارم! آکین ابرویی بالا انداخت و بدونِ مخالفت، منتظرِ ادامهی حرفش ماند؛ ماهور هم که مخالفتی از جانبِ او ندید، در کمالِ تعجب ادامه داد: - شرطِ اول، پای امره رو وسط نمیکشی؛ این رو قبلاً هم بهت گفتم! همان روز این شرطَش را قبول کرده بود؛ پس بی معطلی به سراغِ شرطِ بعدی رفت! - شرطِ دوم، یکی رو میفرستی هرجور شده مروه رو پیدا کنه؛ البته اگه نمیخوای پایِ پلیس به ماجرا باز بشه. اون موقع به ضررِ خودته! آکین پس از ثانیهای تعلل، سر تکان داد و گفت: - قبول! بعدی؟ ماهور شرطِ سوم را در ذهنش تکرار کرد؛ قاطع تر از دفعههای پیش لب زد: - شرطِ سوم و آخرین شرط؛ طرفِ تو اصلانِ، نه خانوادهاش. سمتِ خانوادهاش نمیری! با آنالیزِ جملهی آخرِ ماهور، ابرو درهم کشید؛ از سویی به وجودِ ماهور در کنارش احتیاج داشت و هر مخالفت به ضرر خودش بود. از سویی دیگر آکین از همان ابتدا خانوادهی اصلان را هدف گرفته بود، نه خودش را! بینِ دوراهیِ قبول کردنِ دروغینِ شرط یا مخالفت با آن گیر کرده بود؛ در نهایت پس از سکوتی طولانی مدت گفت: - این هم قبول؛ برسیم به شرطهای من! ماهور، هم از آکین که دم از شرط زده بود متحیر شد و هم از قبولیِ هر سه شرطش؛ به صندلی تکیه کرد و منتظر به او چشم دوخت. آکین سخنی بر لب نیاورد و با باز کردنِ کشوی میز، اسلحهای جلوی ماهور گذاشت! - شرطِ اول، بدونِ این جایی نمیری؛ مخصوصاً وقتهایی که برای معامله و کار میفرستمت! ماهور اسلحه را در دست گرفت و اولین اقدامَش چک کردنِ خشابِ آن شد؛ پس از مطمئن شدن از پر بودنِ آن، خشاب را جا زد و گفت: - قبول! آکین با لبخندی رضایت بخش ادامه داد: - شرطِ دوم! سرش را با غرور و تکبر بالا گرفت و دستش را جلو برد؛ ماهور ثانیهای به انگشتری بزرگ که در انگشتش خودنمایی میکرد خیره شد و سپس نگاهش را به سمتِ چشمانِ آکین سوق داد. برای هزارمین بار به حقارتِ او پی برد! جان به جانش هم میکردم ممکن نبود دستِ او را ببوسد، پس با لبخندی تحقیرآمیز لب زد: - فعلا برو شرطِ بعدی! آکین پر تحکم نامِ ماهور را صدا زد که ماهور نیز در کمالِ آرامش تکرار کرد: - برو بعدی! با حرص نفسش را بیرون داد و دستش را عقب کشید؛ مطمئن بود ماهور با شرطِ آخر هم موافقت نمیکند با این حال شانسش را امتحان کرد و گفت: - دخترِ اصلان امروز دیدی؟ ماهور با اخم سری به نشانهی "آره" تکان داد که در ادامه لب زد: - شرطِ آخر، صمیمی شدن با اونه! شرطِ آخر از بینِ شروطی که آکین بر لب آورده بود، توجه ماهور را به خود جلب کرد؛ یک جای کار عجیب میلنگید و ماهور به خوبی این را دریافته بود. اگر آکین با شرطِ سومِ ماهور که دوری از خانوادهی اصلان بود، موافقت کرده بود، دلیلِ خواستهاش مبنی بر صمیمیتِ بینِ او و دخترِ اصلان چه بود؟ ماهور عصبی از اینکه بازیچهی آکین شده بود، با لبخندی هیستریک و شقیقهای که نبض داشت کمی به جلو خم شد؛ چشمانش را ریز کرد و پرسید: - من میگم طرفِ تو اصلانِ نه خانوادهش، تو من رو هُل میدی سمتِ دخترش؟ آکین در کمالِ آرامش ابرویی بالا انداخت و لب باز کرد تا حرفی بزند که ماهور، اجازهی سخن گفتن به او نداد و با اخم غلیظی لب زد: - شرط اولت قبول؛ بقیشون رو فراموش کن. من اونقدری بیوجدان نیستم که الکی یکی رو به بازی بگیرم! سپس چنگی به اسلحهی قرار گرفته بر روی میز زد و برخاست؛ اسلحه را درونِ جیبِ پشتیِ شلوارش نهاد و تیشرتِ تنش را قدری برای مخفی کردنِ اسلحه پایین کشید. به قصدِ خروج دستش دستگیرهی در را لمس کرد! - تو نکنی به یکی دیگه میسپارم! دستِ خشک شدهاش بر روی دستگیره را عقب کشید و به سوی صدا بازگشت؛ منظورش را خوب فهمیده بود اما خود را به نفهمیدن زد و فاصلهاش با میزِ آکین را به چند سانتی متر رساند. با اخمی که هر ثانیه پررنگ تر میشد، خیرهی نگاهِ خنثیِ او شد و پرسید: - چی رو به یکی دیگه میسپاری؟ آکین که گویی با حرص و جوشهای ماهور لذتی وافر نصیبش میشد، تکیهاش را به صندلی داد و گفت: - دختره رو! ناگه کف دستش را به سطحِ میز کوبید که سببِ لرزشِ نامحسوسِ لوازمِ روی آن شد؛ آکین لبخندی در برابرِ این واکنش او زد که ماهور، کمی به جلو خم شد و تهدیدآمیز تشر زد: - مراد، سلیم یا هر کدوم از آدمهات رو دور و بر اون دختر ببینم قسم میخورم میزنم زیرِ تمامِ قول و قرارهایی که گذاشتیم! فهمیدی؟ لبخندِ آکین با شنیدنِ این تهدید کش آمد؛ بی هیچ تلاشی به خواستهاش رسیده بود. از ابتدا نیز همین نیت را در سر داشت اما در ذهنش نمیگنجید آنقدر زود به هدفش برسد! - این دختر چجوری یک روزه انقدر برای تو عزیز شد؟ ماهور لبهی میز را زیر مشتش فشرد و پر حرص لب زد: - کسی برای من عزیز نشده! آکین در دل "معلومه"ای نثارش کرد اما چیزِ دیگری بر زبان آورد: - واسه دختری که یک روز نیست میشناسیش آمپر نچسبون؛ کاری باهاش ندارم! ماهور که رمقی برای بحث با او نداشت، تلاشی برای توجیه کردنش نکرد و از اتاق خارج شد؛ پس از پیچیدنِ صدایی بر اثر محکم کوباندن در به هم، آکین با لبخندی مرموز زمزمه کرد: - نه پایِ مراد به قضیه باز میشه، نه سلیم، نه بقیهی آدمهام؛ خودت بدبختش میکنی ماهور! *** ماهور هنگام عبور از راهرو از کنارِ اتاق مراد گذر کرد و با کلافگی چشمانش را در حدقه چرخاند؛ به قصدِ تازه کردنِ نفسی به سمت اتاق خودش گام برداشت تا در نهایت، به بحث با مراد بپردازد. در را نیمه باز رها کرد و وارد اتاق شد! به ثانیه نکشید، صدای هاندان را که ظاهراً در چهارچوب در ایستاده بود، شنید! - امروز کجا بودی؟ ماهور بی آنکه برگردد، کوتاه پاسخ داد: - پیشِ امره! هاندان پس از پرتاب کردنِ سوییشرتی آشنا روبهروی ماهور، مرموزانه لبخندی بر لب نشاند و گفت: - اون وقت امره از کِی تا حالا عطر زنونه میزنه؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و هشتم» یامور اندکی از ماشین فاصله گرفت و هنگامی که قصدِ گام برداشتن به سمتِ ویلا را داشت، شب به خیری زمزمه کرد؛ ماهور کوتاه جوابش را داد و تا لحظهی ورودش به خانه همانجا منتظر ماند. پس از اینکه دیگر یامور را در آن حوالی ندید، آرام- آرام به لبخندِ جا مانده بر روی لبش پایان داد! با یادآوریِ چهرهی ریلکسی که از اصلان دیده بود، کلافه نفس عمیقی کشید و آرام پایش را بر روی پدالِ گاز فشرد؛ خودش هم خوب میدانست عکس العملی که امشب از جانبِ اصلان دیده بود، آرامش پیش از طوفان است! *** هاندان گردنبندِ مرواریدیای که به گردن آویخته بود را به دورِ انگشت پیچاند و خیره به بشقابِ دست نخوردهی روبهرویش، برای هزارمین بار صفحهی موبایل را روشن کرد؛ برخلافِ آکین و مراد، از آنجا که در انتظارِ ماهور بود، لب به غذا نزد. بالاخره صدای زنگ در، لبخندی عریض بر روی لبانش ترسیم کرد! بلافاصله صندلی را عقب کشید و از سالن به سمتِ در گام برداشت؛ خدمتکار که پیش از او در را برای ماهور گشوده بود، خوشآمدی بر لب آورد و کنار کشید. هاندان دست به سینه روبهرویش ایستاد و گفت: - خوش اومدی! ماهور سرش را به نشانهی تشکر تکان داد و سوییشرتی که از لحظهی خروجِ یامور دیگر به تن نکرده بود را به دستِ مادرش داد؛ با عبور از راهرو، خودنماییِ میزِ شام و حضور آکین و مراد چهرهاش را درهم کرد. خطاب به هاندانی که نگرانی در چهرهاش بیداد میکرد لب زد: - لباسهام رو عوض کنم میام! منتظرِ تاییدی از جانبِ هاندان نماند و به سمت راه پله گام برداشت؛ هاندان نیز بر سرِ جای قبلیاش بازگشت و صندلی را عقب کشید. پس از نشستن، دستانِ قفل شدهاش را زیرِ چانهاش قرار داد و به چهار صندلیِ چیده شده دورِ میز که دو تا از آنها خالی و دوتای دیگر سهمِ آکین و مراد شده بود، چشم دوخت! - اومد؟ پاسخِ آکین را تنها با تکان دادنِ سر داد و در انتظارِ ورود ماهور به ابتدای راهپله نگریست! به اتاق که رسید، در را گشود و به قصدِ یافتن لباسهای قدیمیاش به سمت کمد گام برداشت؛ با گرفتنِ لبهی پایینیِ تیشرتش آن را از تن خارج کرد که بوی ترشِ لیمو مشامش را قلقک داد. لباسهایش خشک شده بود اما آثارِ لیموناد هنوز هم بر روی آنها بود! همزمان با پرت کردنِ تیشرت بر روی تخت و برداشتنِ تیشرتی دیگر از کمد، لبخند محوی بر روی لبانش نقش بست! پس از تعویضِ لباسهایش، مجدد قدم در راهرو نهاد و به سمت سالن رفت؛ بی آنکه نیم نگاهی به چهرهی مراد بیاندازد صندلیِ کنارِ او را عقب کشید و پشتِ میز نشست. آکین با چاقو تکهای از استیکِ درونِ بشقابش را برش داد و پرسید: - رفتی؟ ماهور که منظورِ او را گرفته بود، سر بلند کرد و گفت: - آره! آکین سری از روی خشنودی تکان داد و مشغول خوردنِ ادامهی غذایش شد؛ ماهور هم با گره خوردنِ نگاهش به صندلیِ خالیای که متعلق به مروه بود، اشتهایش کور شد. آکین بالای میز، هاندان روبهرویش، مراد و ماهور هم کنارِ هم نشسته بودند و تنها جای یک نفر خالی بود! دلش بدجور برای «داداش» گفتنهای مروه لک زده بود؛ سر به زیر مشغولِ بازی کردن با غذایش شد. از طرفی هم با هر اقدام یا حرکتی از جانبِ مراد، ببشتر به خونَش تشنه میشد! دقایقی با سکوتِ سنگینی سپری شد که همان دم، صدای زنگِ موبایلِ ماهور بانیِ رهاییاش از جوِ سنگینِ آنجا شد؛ مراد که زیر چشمی تلاش در خواندنِ نامِ مخاطب داشت، با دیدنِ نامِ هاریکا ابرویش بالا پرید. ماهور موبایل به دست از پشت میز برخواست و چند قدمی از میر فاصله گرفت! تا جایی که مطمئن شد صدایش به گوشِ آنها نمیرسد، از گام برداشتن دست کشید و گوشهای ایستاد! - جانم هاریکا؟ هاریکا موبایل را در دستش جا به جا کرد و گفت: - ماهور اون شمارهای که بهم دادی؟ قرار بود الما ردش رو بزنه؟ ماهور نگاهی به پشتِ سر و چهرهی کنجکاوِ آکین انداخت و گفت: - خب؟! هاریکا شانهای بالا انداخت و نفس عمیقی کشید! - خب اینکه اون سیمکارت سوخته و هیچ جوره نمیشه پیداش کرد؛ چیکار کنم؟ با شنیدنِ این جمله از زبانِ هاریکا، کلافه نفش حبس شدهاش را بیرون راند و دستی به صورتش کشید! - مگه کاری از دستت بر میاد؟ هاریکا خیره به چهرهی درهمِ فرهاد، با شرمساریای که فقط خود از دلیلش آگاه بود، سر به زیر شد و گفت: - نه! فرهاد که لحظه به لحظه به اخمَش میافزود، سری به نشانهی منفی تکان داد که هاریکا، چشم از او گرفت؛ ماهور سری تکان داد و گفت: -مهم نیست ولش کن؛ بخاطر همین هم ممنون. شبت به خیر! هاریکا که بینِ جدالِ منطق و وجدانش گیر کرده بود، پاسخِ شب به خیرِ او را داد و به تماس خاتمه داد؛ فرهاد که هیچ جوره انتظارِ پنهان کاری از هاریکا را نداشت، سری به نشانهی تاسف تکان داد و گفت: - واقعاً هاریکا؟ واقعاً چیزی بهش نگفتی؟ حسی که شباهتِ زیادی با ندامت نداشت را پس زد و در جوابِ فرهاد، گفت: - نمیخوام دستی دستی بندازمش تو چاه! فرهاد با پوزخندی تمسخرآمیز، چشم ریز کرد و پرسید: - الان نجاتش دادی؟ دیدِ هاریکا بر اثرِ حلقهای اشک تار شده بود؛ بغضش را به همراه بزاق دهان قورت داد و برای پایان دادن به بحث ملتمس لب زد: - فرهاد! فرهاد عصبی سر تکان داد و از روی صندلی برخاست! - باشه هاریکا؛ من ساکت میشم اما این رو بدون... دستانش را لبهی میزِ هاریکا قرار داد و کمی به جلو خم شد؛ نگاهش را قفلِ چشمانِ اشک آلودِ او کرد و ادامه داد: - بازی با اونی که مخفیش کردی شوخی بردار نیست؛ اون جز خون چشمش چیزِ دیگهای رو نمیبینه. اگه ماهور یه روزی بفهمه رابطهی مامانش با اصلان، و هویتِ کسی که رسماً بهش داداش گفته رو مخفی کردی، هیچوقت تو رو نمیبخشه! ماهور راهش را به سمت میز کج کرد که آکین، پس از اتمامِ غذایش برخاست و خطاب به ماهور لب زد: - تموم شد بیا بالا منتظرتم! ماهور که از لحنِ دستوریِ او خونَش به جوش آمده بود، پیش از نشستن با دست به راهپله اشاره کرد و گفت: - بریم! اما قبل از اینکه قدم از قدم بردارد، به سمت مراد مایل شد و با لبخند گفت: - مراد؟ به محض اینکه مراد سرش را با شنیدنِ صدای ماهور بالا آورد، در ادامه گفت: - نخواب؛ شاید وسط حرف زدن تو رو هم خواستیم! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و هفتم» یامور نگاهش را مشکوک به سمتِ او سوق داد که ماهور، ابرو درهم کشید و پرسید: - چیه؟ سوییشرتم دستِ خودت بود وقتی لیموناد رو ریختی روم؛ تمیزه! یامور دو لبهی سوییشرت را بینِ دو دستش گرفت و یقهاش را بر روی گردنش تنظیم کرد؛ سپس همزمان با پریدن از روی کاپوت لب زد: - از این کارا هم بلدی؟ ماهور با پوزخندی صدادار، دستانش در جیبِ شلوارش فرو برد و پرسید: - مگه تو این چند ساعت من رو چجوری شناختی؟ یامور برای چند ثانیه، ساعاتی که با ماهور گذرانده بود را مرور کرد؛ از آنجا که حتی نامش هم از بینِ مکالماتِ پدرش فهمیده بود، مشخص بود شناختِ کاملی از او ندارد. لبههای سوییشرت را محکم در دستش فشرد تا گشاد بودنش بانیِ افتادنش نشود! سپس شانهای بالا انداخت و گفت: - نمیدونم فقط یه سوال از خانوادهت دارم؛ چجوری تحملت میکنن؟ جنبهی مزاحِ سوال به وضوح در لحنش مشخص بود؛ ماهور با تک خندهای تلخ، نفس حبس شده در سینهاش را به بیرون هدایت کرد و گفت: - مجبور نیستن تحمل کنن؛ اما امیدوارم هیچوقت گُذَرِت به خونمون نیافته. چون تویی که نمیتونی من رو تحمل کنی، با خانوادهام وقت بگذرونی رسماً دیوونه میشی! در ادامه با صدایی آرام، اما طوری که یامور قادر به شنیدنش باشد لب زد: - من خودمم نمیتونم اونها رو تحمل کنم! یامور زمانی به خود آمده بود که دیگر لبخندی بر روی لبش نبود؛ انگار که او هم با همین یک جمله به اوجِ درماندگیِ ماهور پِی برده بود. - با خانوادهت مشکل داری؟ ماهور با همان پوزخند، مبهم سری تکان داد و گفت: - بازداشتگاه انداختن، مسدود کردنِ کارتا، اجبار به ازدواج با کسی که دوستش نداری مشکل محسوب میشه؟ همین سه مثال هم در ذهنِ یامور نمیگنجید چه برسد به کلِ ماجرا؛ چشمانش را ریز کرد و برای دیدنِ چهرهی ماهور، از آنجا که اختلافِ قدی داشتند، سرش را کمی بالا گرفت و پرسید: - شوخی میکنی؟ ماهور که تعجب او را دید، ناخودآگاه خندید؛ از همه لحاظ به سرگردانیاش حق داد و گفت: - البته همهی اینها، کارِ اونیِ که مثلا بابامه؛ با مامانم راحت تر کنار میام! با تکان دادن سر خاطراتِ نقش بسته در ذهنش را زدود و حینِ حفظ کردنِ لبخندش بر روی لب، ادامه داد: - بیخیال؛ اینها رو واسه کسی تعریف نمیکنم. توام فرض کن چیزی نشنیدی! یامور که بی دلیل خواهانِ جبرانِ اعتمادِ او بود، به سویش مایل شد و گفت: - میدونستی دردمون مشترکه؟ ماهور نیز آرنجش را بر روی سقفِ ماشین نهاد و خندان لب زد: - رابطهات با بابات خوب بود که! - بابام نه... ماهور از آنجا که قضیه را گرفته بود، سکوتِ طولانی مدتِ او را نشکست؛ نفس عمیقی کشید که موبایل، مجدد در دستش به لرزه افتاد. با درخششِ واژهی "مامان" بر روی موبایل، با حرکتی کاملا غیر ارادی موبایل را به سمتِ خودش متمایل و از دیدِ یامور خارج کرد! یامور هم طوری وانمود کرد که انگار اصلا چشمَش به نامِ مخاطب نخورده است؛ نگاهش را به سمتی دیگر سوق داد که ماهور، با تک سرفهای تماس را وصل کرد و موبایل را به گوشش نزدیک کرد! - جانم؟! یامور قدمی از او فاصله گرفت و حینی که ماهور سرگرمِ حرف زدن بود، نگاهی به صفحهی موبایل خودش انداخت؛ جز نهانی که خبر از جا ماندنِ سوییچِ ماشین داده بود، پیامی از جانبِ هیچکس ندید. کوتاه، جوابِ نهان را داد که همان دم، پاسخِ ماهور به فردِ پشت خط را نیز شنید! - باشه ولی معلوم نیست امشب کِی بیام؛ برای شام منتظرم نباشید! پس از باشهای کوتاه، خداحافظی کرد و خطاب به یامور لب زد: - داشتی میگفتی! یامور بینیاش را که از سرما آبریزش داشت را بالا کشید و گفت: - ماهور اگه بگم تو برنده شدی، میری خونه؟ چهرهاش با شنیدنِ این جمله از زبانِ یامور درهم رفت اما برای عوض کردنِ جوِ فضا، لب زد: - من میخواستم برم باز تخمه بخرم! چیشد؟ با چشم و ابرو اشارهای به موبایلِ در دستِ ماهور اشاره کرد و با لبخندی تلخ پاسخ داد: - وقتی یکی چشم به راهته، منتظرش نذار؛ الان هم تو بُردی. بشین برو! مجالی به ماهور برای پاسخ دادن نداد و به قصدِ گذر از کنارش، قدم اول را برداشت؛ ماهور که تمایلی به اینگونه تمام شدنِ بازیای که برای خود ساخته بودند نداشت، پیش از اینکه یامور فرصت گذشتن از کنارش را داشته باشد، بازوی نحیف او را در دست گرفت و مانعِ عبورش شد. نگاهش که قفلِ چهرهی متعجبِ او شد، لبخندی زد و گفت: - بیا بازیمون برنده نداشته باشه! برسونمت مساوی میشیم؟ یامور با لبخندی تصنعی بازوی گرفتار شده در چنگِ ماهور را با عقب کشیدنِ خودش آزاد کرد؛ نیم نگاهی به ماشین انداخت و گفت: - باشه؛ بریم! ماهور که از پاسخِ او جا خورده بود و انتظارِ موافقتِ سریعِ او را نداشت، بی آنکه ذرهای از تعجبش را بروز دهد لب زد: - پس بشین! یامور همزمان با گرفتنِ یقهی سوییشرتِ ماهور که هنوز هم تنش بود، ماشین را دور زد و از دربِ سمتِ شاگرد سوار شد؛ دستِ ماهور نیز دستگیره را لمس کرد اما پیش از اینکه اقدامی برای باز کردنِ در بکند، نگاهش قفلِ چهرهی اصلانی که دست به سینه در کنارِ ورودیِ شرکت ایستاده بود، شد. ماهور اکنون او را دیده بود، اما اصلان از کِی آنجا ایستاده بود را خدا میدانست! ابروی بالا پریدهی اصلان که یادآورِ هشدارِ چند ساعت پیشَش بود، از چشمِ ماهور دور نماند؛ با این حال بیش از این یامور را منتظر نذاشت و حینی که تلاش میکرد نگاهش با اصلان برخورد نکند، در را گشود و وارد شد. اصلان با وجودِ هشداری که به ماهور داده بود، دخالتی نکرد و به نگاه کردنِ آن دو از دور بسنده کرد! در منطقِ او همیشه یک خطا جای بخشش داشت؛ اما فقط اولین خطا، اگر تکرار میشد پس دادنِ تاوانش به حتم از توانِ ماهور خارج بود. ماهور که تا آخرین لحظهی خروج از محوطه نگاهِ سنگین اصلان را حس میکرد، دنده عقب گرفت و وارد خیابان شد! حلقهی دستانش را به دورِ فرمان محکم کرد و پرسید: - کجا برم؟ یامور خیره به نیمرخِ او پاسخ داد: - برو بهت میگم! راهِ آدرسی که از یامور شنیده بود را در پیش گرفت تا به ویلایی نسبتاً بزرگ رسید؛ از همین رو دریافت که یامور نیز علاقهای به زندگی با خانواده ندارد. وگرنه این ویلا کجا و کاخِ آنچنانیِ اصلان کجا! یامور همزمان با خارج کردنِ سوسیشرت از تنش، در را گشود؛ سوییشرت را همانجا بر روی صندلی رها کرد و پیاده شد. پس از بستنِ در، آرنجش را لبهی شیشهی بازِ ماشین قرار داد و گفت: - ممنون؛ بابتِ اینکه باعث شدی امروز الکی قیدِ کار رو بزنم! ماهور که جدی یا مسخره بودنِ جملهاش را از هم تشخیص نداده بود، به تک خندهای اکتفا کرد و لب زد: - قابلی نداشت! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و ششم» پیش از رفتن، سوییشرتِ در دستش را بر روی شیشهای که تا نیمه پایین بود رها کرد و راه افتاد؛ یامور بدون اینکه کنجکاویاش را بروز بدهد، راهِ او را با چشم دنبال کرد تا به آن طرف خیابان رسید. چشم از او گرفت و تا موقعیت را مناسب دید، موبایلش را در دست گرفت. با اینکه خودش هم خوب میدانست انتظارِ بیجا میکشد اما باز هم با ندیدنِ تماس یا پیامی از جانبِ شخصِ مورد نظر پَکَر شد؛ نفس عمیقی کشید و با فشردنِ دکمهی کنارِ موبایلش آن را خاموش کرد. سر بلند کرد که ماهور را پلاستیک در دست هنگامِ عبور از خیابان دید! با نزدیک تر شدنِ ماهور، خندهاش را خورد و به پلاستیک تخمه در دستِ او چشم دوخت؛ ماهور مجدد به ماشین تکیه کرد و همزمان با قرار دادن کیسه بر روی کاپوت، مشتش را پر از تخمه کرد و مقابلِ چهرهی یامور که از فرطِ خنده سرخ شده بود، تخمهای زیرِ دندان شکست. پوستِ تخمهاش را همانجا انداخت و گفت: - با این حساب معلوم نیست تا کِی اینجاییم؛ لااقل بشینیم تخمه بخوریم! یامور نیز تخمهای برداشت که ماهور، نیم نگاهی به او که همچنان بر روی کاپوت نشسته بود انداخت و به شوخی لب زد: - تو راحتی؟ یامور سری به نشانهی مثبت تکان داد و گفت: - راحتم! *** هاندان کنارِ میز ایستاد و لب گزید؛ مشغولِ بازی کردن با ناخنِ نیمه بلندش شد و پرسید: - ماهور رو چیکار کردی؟ آکین سربلند کرد و با لبخندی که خبر از پیروزی میداد، گفت: - راضی شد؛ امشب زنگ بزن برای شام دعوتش کن! هاندان که این اواخر توجهش به تلاشهای آکین در رابطه با رام کردنِ ماهور جلب شده بود، ابرویی بالا انداخت و سرش را به نشانهی تایید تکان داد؛ آکین هیچگاه در این چهار سال آنقدر خواهانِ ماهور کنارِ خودش نبود. این تلاش از جایی دوبرابر شد که آکین متوجهی بازگشتِ اصلان شد! آکین نیز که متوجهی حضورِ هاندان شده بود، مجدد سر بلند کرد و پرسید: - چیزی میخوای بگی؟ هاندان نفس عمیقی کشید و سوالی که روزها ذهنش را درگیر کرده بود را صریح به زبان آورد: - چرا وقتی فهمیدی اصلان داره برمیگرده یادت افتاد پسر داری؟ آکین با سمعِ سوالِ او، پوزخندی تمسخرآمیز بر لب نشاند و گفت: - پس تو هم فهمیدی دلیل داره! هاندان مردمکهای چشمانش را ریز کرد و سوالی به او خیره شد! - گوش کن؛ اصلان رو کی خیلی حساسه؟ دخترش! یعنی ضربه زدن به دخترش، بدتر از ضربه زدن به خودشه! مکثی کرد و اجازهی آنالیز به هاندان داد؛ سپس همزمان با مرورِ نقشهاش پرسید: - حالا فهمیدی ماهور رو برای چی میخوام؟! هاندان بی توجه به سوزشِ لبش، بیشتر آن را گزید و با حرص پرسید: - میخوای از ماهور استفاده کنی؟ آکین ابرویی بالا انداخت و در یک کلام خلاصه کرد: - آره! هاندان حرصش را پشتِ پوزخندی تمسخرآمیز مخفی کرد و گفت: - اون مثل تو پَست نیست؛ به نظرت همچین کاری میکنه؟ آکین سر به زیر افکند و با لبخندی محو، طوری که فقط خودش جملهای که به زبان آورده را بشنود لب زد: - قرار نیست خودش بفهمه داره چه غلطی میکنه! هاندان کمی به جلو خم شد و کلافه از جملهای که نشنیده بود، ابرو درهم کشید و پرسید: - چی؟! آکین سر بلند کرد و در حالی که لبخندی مشکوک همچنان بر روی لبانش خودنمایی میکرد، دستوری لب زد: - شام؛ برو بگو شام رو حاضر کنن. خودت هم به ماهور زنگ بزن! هاندان بدون تایید کردن حرفش، و بی آنکه سخنی دیگر بر زبان بیاورد پاشنهی کفشش را بر زمین کوبید و به سمت در گام برداشت؛ به هر قیمتی بود میبایست ماهور را از این ماجرا مطلع کند. هرچند که از عواقبش میترسید اما حاضر بود همهی اتفاقاتِ بعدَش را به جان بخرد! *** خیره به روبهرو دستش را به سمتِ پلاستیکِ تخمه دراز کرد که بدنهی سردِ کاپوت را به جای تخمه احساس کرد؛ یامور نگاهی به پلاستیکِ خالی انداخت و خطاب به ماهوری که با دست به دنبالِ تخمه در پلاستیکِ خالی میگشت، لب زد: - تموم شد! ماهور نفس عمیقی کشید و دست به سینه شد؛ با وزش باد، سوزِ سرما را در بدنش حس کرد و گرهی دستانش را محکم تر کرد. سرش را بلند کرد و خیره به آسمانِ تیرهای که تاریکیاش را بر زمین انداخته بود لب زد: - شب شد! پیش از آنکه یامور فرصتِ لب باز کردن پیدا کند، صدای موبایلِ ماهور دهانش را بست؛ ماهور با خواندنِ نامِ مخاطب و یادآوریِ امره در انتظارِ پیتزا، لب گزید و ثانیهای به موبایل چشم دوخت. درحالی که برای پاسخ به تماس تعلل به خرج میداد، لب بر روی لب فشرد و از خندیدن جلوگیری کرد! به تماس پاسخ داد و موبایل را کنارِ گوشش نهاد؛ با مکثی طولانی مدت از جانب امره، با خجالتی ساختگی لب زد: - امره باور کن یادم رفت! امره که از سویی با شنیدنِ صدای ماهور نگرانیاش برطرف شده بود و از سویی تمایلی به صحبت با او نداشت، دستی در هوا تکان داد و گفت: - با من حرف نزن؛ فقط زنگ زدم ببینم زندهای یا نه که دیدم متاسفانه زندهای! ماهور که به دنبال راهی برای دلجویی میگشت، دستی بینِ موهایش کشید و گفت: - کارتت رو نبردم؛ خودت برو بخر. من معلوم نیست کِی بیام! امره ابرویی بالا پراند و بی آنکه ذرهای از دلگیریِ لحنِ صدایش کم کند، پاسخ داد: - معلوم نیست کِی بیای؟ آره دیگه! انسان کلا موجودیه که وقتی خرش از روی پل رد میشه همه چی یادش میره! ماهور با قاطعیت نچی کرد و گفت: - نه قبول ندارم! امره حینی که به سمتِ در خانه قدم برمیداشت، موبایل را جا به جا کرد و لب زد: - تو هنوز خَرِت روی پُله واسه همینه! یامور با اینکه کلمهای از مکالمهی آن دو نمیفهمید اما ناخواسته با خندههای ماهور لبخند میزد؛ ماهور میانِ خندههایش امرهای زمزمه کرد که او نیز هنگامِ خروج، تهدیدآمیز لب زد: - باشه ولی برگشتی دست به پیتزای من نمیزنی ها! - باشه! پس از قطعِ تماس موبایل را درونِ جیبش قرار داد و مجدد دستانش را در هم قفل کرد؛ یامور که خودش از سوزِ سرما کلافه شده بود، نگاهی به سر تا پای ماهور انداخت و پرسید: - لباسهات خشک شدن؟ ماهور با اخمی غلیظ که مصنوعی بودنش را جار میزد پاسخ داد: - میترسم بگم آره با یه لیوان دیگه بیای! یامور با خنده سر به زیر انداخت و دستانش را دورِ بازوهای یخ زدهاش حلقه کرد؛ نفس عمیقی کشید که مصادف شد با خروجِ بخاری از دهانش. ماهور که از گوشهی چشم مشغول دید زدنِ او بود، با کشیدنِ سویشرتش از لبهی شیشه آن را در دست گرفت! ابتدا نگاهی محتاط به اطراف انداخت و پس از مطمئن شدن از فضای امنِ آن حوالی، قدمی به سویش برداشت؛ حینی که یامور نگاهش خیره به آسفالتها بود، ماهور به آرامی سوییشرت را بر روی شانهی او انداخت و خود را عقب کشید! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و پنجم» ماهور شانهای بالا انداخت و گفت: - نمیخوام برم خب؛ چه ربطی به لیموناد داره؟ یامور با کلافگی موهای ریخته شده بر روی شانهاش را کنار زد و با صدایی نسبتاً بلند لب گشود: - مگه تو تا دو دقیقهی پیش نمیخواستی شَرِت رو کم کنی؟ ماهور از ماشین فاصله گرفت؛ قدمی به سویش برداشت و با چهرهای پیروز نگاهش را بینِ چشمانِ یامور رد و بدل کرد! - الان نظرم عوض شد؛ تو هم اگه عجله داری میتونی با تاکسی بری! یامور نگاهِ به خون نشستهاش را به چشمانِ از خود مچکرِ ماهور دوخت اما کلمهی مناسبی برای توصیفش نیافت؛ خونسردیِ خودش را حفظ کرد و در کمالِ آرامش لب زد: - خودت شروع کردی! پس از بیانِ جملهای که خبر از اعلانِ جنگ میداد، مقابل دیدگانِ ماهور و نهانی که منتظرِ واکنشِ او بودند، موبایل را از جیبش خارج کرد و از آنجایی که قصدِ کوتاه آمدن در برابر ماهور را نداشت برای واگذار کردنِ کارَش به دنبالِ مخاطبی آشنا گشت؛ ماهور بی آنکه تلاشی برای زیرچشمی نگاه کردن داشته باشد، صریح به صفحهی موبایلِ او چشم دوخت و منتظر ماند. یامور پس از یافتنِ شخصِ مورد نظر، ثانیهای بر روی نامِ او توقف کرد و از آنجایی که اطمینان داشت امروز بیکار است، با او تماس گرفت! ماهور دست به سینه به ماشین تکیه کرد و ابرو درهم کشید که یامور، پس از وصل شدنِ تماس مجالی برای صحبت به فردِ پشتِ خط نداد و بی مقدمه چینی پرسید: - آیلین میتونی امروز به جای من بری دادگاه؟ ماهور که حال به دلیلِ عجلهی او پِی برده بود، گرهی ابروانش را باز کرد که خنده بانیِ سر به زیر شدنش شد؛ آیلین که گویی روزِ بی مشغلهاش را فرصتِ خوبی برای خواب دیده بود، با چهرهای پَکَر لبهی تخت نشست و ناراضی، نفس عمیقی کشید: - خودت کجایی مگه؟ یامور نگاهی غضبآلود به ماهور انداخت و لب گزید! - کار دارم؛ میری یا نه؟ آیلین موهای آشفتهاش را جمع کرد و حینِ خمیازه کشیدن برخاست؛ طوری که فقط خودش بشنود، زیر لب چیزی زمزمه کرد و سپس گفت: - باشه میرم! یامور تشکری بر زبان آورد و پس از قرار دادنِ موبایلش در جایِ قبلی، کنارِ ماهور ایستاد؛ دو دستش را لبهی کاپوتِ ماشین بند کرد و با فشارِ خفیفی خودش را بالا کشید. همانطور که بر روی کاپوتِ جای گرفته بود، انگشتانِ کشیدهاش را در هم قفل کرد و گفت: - خب دیگه عجله ندارم؛ ببینم تهش من مجبور میشم با تاکسی برگردم یا تو مجبور میشی ماشینت رو جا به جا کنی! ماهور تکیهاش را از ماشین گرفت و چون انتظارِ چنین کاری را از جانب او نداشت، درحالی که لبانش از خنده به دو سو کش آمده بود گفت: - چرا این کار رو کردی؟ یامور گرهی بینِ انگشتانش را باز کرد و دستش را به بدنهی سردِ شیشه تکیه داد! - که بفهمی با یکی لجباز تر از خودت طرفی! ماهور با همان چهرهای که از فرطِ خنده دقیقه به دقیقه سر به زیر میشد و لب میگزید، آهانی زمزمه کرد و مجدد به ماشین تکیه کرد! - باشه؛ من مشکلی با اینجا موندن ندارم! نهان که تاکنون با مردمکهایی گشاد شده به سخنانِ سرشار از یکدندگیِ آن دو گوش سپرده بود، زبانش را بر روی لبِ زیرینش کشید و متحیر پرسید: - شما دوتا جدی جدی میخواید بمونید اینجا ببینید تهش کی خسته میشه و کم میاره؟ بیتفاوت نگاهی به هم انداختند و همزمان، آرهای رسا در جوابِ نهان بر لب آوردند؛ نهان با افتادنِ کیف از روی شانهاش، به خود آمده و دهانش که تاکنون از تعجب باز مانده بود را بست. مجدد کیف را بر روی شانهاش تنظیم کرد و پس از تأملی چند ثانیهای لب زد: - پس... دو سه قدمی به قصدِ گذر از کنارشان برداشت و ادامه داد: - امیدوارم بهتون خوش بگذره! دستی در هوا به نشانهی خداحافظی تکان داد و به آن سوی خیابان گام برداشت؛ نگاهِ ماهور و یامور به سمتش کشیده شد که نهان، بدون نگاه کردن به پشتِ سر، در صندلیِ عقبِ تاکسی جای گرفت. یامور با چشمانی ریز شده، متفکر پرسید: - به نظرت حالش خوب بود؟ ماهور نگاهش را به سمتِ چهرهی یامور سوق داد که مجدد خنده بر لبانش نشست! - بعید میدونم! یامور پیش از اینکه فرصتِ خندیدن پیدا کند، با یادآوریِ سوییچِ ماشینش که در کیفِ نهان جا مانده بود، چهرهاش پَکَر شد؛ با کفِ دست ضربهای آرام به پیشانیاش زد که ماهور، سوالی سر تکان داد! پیش از حرکتِ تاکسی، یامور تنش به سمتِ مخالف مایل کرد و با صدایی نسبتاً بلند گفت: - نهان؟! اما با وجودِ سروصدای بقیهی ماشینها و فاصلهی نسبتاً زیادشان، صدا به صدا نمیرسید؛ با حرکتِ تاکسی، تلاشی برای برگرداندنِ نهان نکرد و همزمان با متمایل شدن به سمتِ روبهرو نفس عمیقی کشید. ماهور آرنجش را به کاپوت تکیه داد و از فاصلهای چند سانتی متری از او ایستاد! - چیکارش داشتی؟ یامور به اشاره به ماشینِ پارک شده مقابلِ ماشینِ ماهور لب زد: - سوییچِ ماشینم دستش بود! هیچوقت علاقهای به حملِ کیف نداشت و همین عادت دردسرهای زیادی برایش به وجود آورده بود؛ برای مثال سپردنِ سوییچ ماشین به نهان و اکنون ناچار ماندنش، نمونهی کوچکی از آن همان دردسرها بود. ماهور نیز که تازه به عمقِ فاجعه پِی برده بود، صدای خندهاش بلند شد! با ضربهای محکم از جانبِ آرنجِ یامور به بازویش، با صدایی آغشته به رگههای خنده "آخ"ای بر لب روانه کرد؛ تلاشی در محفی کردنِ حسِ پیروزیاش نکرد و همزمان با دست کشیدنِ به پیراهنی که هنوز هم خیس بود لب زد: - کارِت هم الکی به یکی دیگه سپردی؛ الان میخوای با تاکسی بری خونه، به جاش میرفتی دادگاه! یامور با ابرویی بالا افتاده و لبخندی محو پرسید: - مگه قراره برم؟ ماهور که گویی کاخِ پیروزیِ موقتش با همین یک جمله فروریخت، لبخند بر روی لبانش خشک شد؛ آرنجش را روی سقف ماشین قرار داد و با انگشتانش بر روی سطحِ آن ضرب گرفت! - یعنی چی؟ یامور با ناخنِ بلندش ضربهای به کاپوتِ ماشین زد و خیره به چهرهی منتظرِ ماهور لب زد: - یعنی اینکه تا تو این رو جا به جا نکنی، منم جایی نمیرم؛ حتی اگه بخوام با تاکسی برگردم! ماهور چند ثانیه نگاهِ مبهمش را به چهرهی مصممِ یامور دوخت؛ پس از تحلیلِ جملهاش با خنده گفت: - یعنی میگی اوضاع هیچ تغییری نکرده، نه؟ - دقیقا! ماهور هیچ مخالفتی از خود نشان نداد، بلعکس با سکوت و خندهاش مهر تایید بر روی سخنانش زد؛ نگاهش را همان حوالی به قصدِ یافتنِ سوپرمارکت چرخاند. با ثابت ماندن نگاهش بر روی مغازهای آن طرفِ خیابان، لبخندی رضایت بخش بر لب نشاند و گفت: - صبر کن الان میام! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و چهارم» یامور بی آنکه نگاهی به چهرهی اخمآلودِ پدرش بیاندازد، حق به جانب لب زد: - برو خدا رو شکر کن دقیقهی نود نظرت رو تغییر دادی؛ وگرنه به جای لیموناد قهوهی داغ روت میریختم! ماهور که در کمالِ بیتفاوتی ابرویش بالا پریده بود، خطاب به اصلان گفت: - بفرما! اصلان نگاهی به وضع و اوضاعِ نابسامانِ ماهور انداخت و بی آنکه ذرهای از جدیتِ نگاهش کم کند لب زد: - یامور برو بیرون! یامور بی هیچ حرفِ اضافه، با سر تایید کرد؛ از کنارِ ماهور گذشت و به سمتِ در گام برداشت اما هنگامِ خروج، مجدد نگاهی خصمانه به ماهور انداخت که با لبخندی پیروزمندانه مواجه شد. از آنجا که نه وقتِ مناسب و نه مکانِ مناسبی برای جر و بحث بود، از خیرِ نیشخندِ اعصاب خرد کنِ ماهور گذشت و خارج شد! اصلان سری از روی تأسف تکان داد و بلافاصله پشتِ میزش جای گرفت؛ ماهور نیز به قصدِ نشستن، به سمت صندلی عقب گرد کرد. - توام برو لباسهات را عوض کن! ماهور با اخمی ساختگی، از نشستن صرف نظر کرد و گفت: - حالا فهمیدم وکیلمون به کی رفته؛ شما خودت هم مهمون نواز نیستیها! اصلان در حالی که دستی به کرواتِ مشکی و مرتبش میکشید، خونسرد و بیتفاوت لب زد: - بابات بهت گفت بیای؟ اخمِ ساختگیاش محو شد و جای آن، اخمی جدی مهمانِ صورتش شد؛ همیشه از اینکه از آکین به عنوانِ پدرش نام ببرند بیزار بود. اما توانِ عوض کردنِ حقیقت را که نداشت! و خوب میدانست حتی دروغ ها نیز در خدمتِ حقیقت هستند؛ بی آنکه آزرده شدنش را به رویش ییاورد پاسخ داد: - انگار شما هم خیلی دوست دارید رفیقِ قدیمیتون ازتون سراغ بگیره! اصلان حرصش را پشتِ پوزخندی تمسخرآمیز مخفی کرد و گفت: - رفیق یا دشمن؟ ماهور که لبخند به کل از لبانش محو شده بود، شانهای بالا انداخت و گفت: - اون رو باید از شما پرسید؛ اسمِ اون رابطهای که سرِ یه اختلاف، به دشمنی ختم شد رو گذاشتین رفاقت؟ اصلا بینتون اختلاف افتاد؛ چرا درستش نکردید؟ سپس با پوزخندی تمسخرآمیز ادامه داد: - تعمیر کم هزینه تر از تعویضه! اصلان سر به زیر خندهاش را خفه کرد و تلخ پرسید: - ماهور تو میدونی اختلاف من و بابات اصلا سرِ چی بود؟ ماهور که باز هم با سمعِ واژهی "بابات" کلافه شده بود، دستی بینِ موهایش کشید و از آنجایی که بیخبر بود، سری به نشانهی خیر تکان داد؛ اصلان که پس از دریافتِ جواب، لبخندش تلخ تر شده بود، چشم بر روی هم فشرد. تفسیرِ دشمنیاش با آکین برای ماهور بسیار سخت بود! لبانش به سخن گفتن باز نمیشد؛ اصلا قصد در گفتنِ چه داشت؟ نیتش بازگو کردنِ گذشته و آگاه کردنِ ماهور از موضوعِ جدالشان بود؟ رویش را داشت تا به او بگوید دلیلِ دشمنیِشان، هاندانی بود که با ورودش دلِ دو رفیق را برده بود و بانیِ دشمنی شده بود؟ بیانِ حقیقت از توانش خارج بود؛ به قصدِ زدودنِ خاطرات تلخِ گذشت که مانند فیلمی از جلوی دیدگانش میگذشت، سرش را به چپ و راست تکان داد. سپس نگاهی به ماهور انداخت و گفت: - خودت به موقعش میفهمی! ماهور عصبی خندید و لب زد: - این همه حرف زدی که تهش بگی خودت به موقعش میفهمی؟ اصلان به بهانهی فرار از بحث، انگشتانش را درهم قفل کرد و گفت: - خوشآمدگوییت تموم شد؟ ماهور که منظورِ این جمله را به خوبی دریافته بود و میدانست که اصلان هر چه زودتر خواستارِ رفتنش است، سر به زیر شد؛ پس از مکث کوتاهی سر تکان داد و گفت: - تموم شد؛ روز به خیر! به قصد خارج شدن از اتاق، به سمت در مایل شد و گام برداشت! - ماهور؟! هنگاهی که دستش دستگیرهی در را لمس کرد، صدای اصلان در گوشش طنین انداخت و از خروج منصرفش کرد؛ مجدد به سمت او متمایل شد و منتظرِ ادامهی حرفش ماند که اصلان، جدی تر از پیش لب زد: - دیگه دور و بر یامور نبینمت؛ امروز بشه اولین و آخرین دیدارتون! ماهور دلیلی برای مخالفت ندید به تکانِ سر اکتفا کرد و از اتاق بیرون زد؛ سویشرتش را بر روی شانه انداخت و در راهرو قدم گذاشت. اما برایش سوال شد مگر اصلان از او چه دیده بود که در دیدارِ اول، خواستارِ دور شدن از دخترش بود؟ آن هم با وجود اینکه از ثانیهی اول واضح بود با هم کنار نمیآیند؛ دلیلش تعصبِ پدرانه بود یا چیزِ دیگری؟ فکرش را بیشتر از این درگیرِ این موضوع نکرد و به قدمهایش سرعت بخشید! *** نهان تکیه داده بر ماشین، دست به سینه شد و خطاب به یامور که کلافه پایش را بر روی زمین میکوبید لب زد: - چند دفعه بهت گفتم اینجا پارک نکن؟ نگفتم شلوغ که بشه دیگه نمیتونی ماشین رو جا به جا کنی؟ یامور با حرص نفسش را آزاد کرد و به ماشینِ پارک شده با فاصلهی چند سانتی متری از ماشینِ خودش که سدِ راهش برای خروج از محوطهی شرکت شده بود خیره ماند و گفت: - بیخیال نهان! نهان گرهی دستانش را باز کرد اما حرفی نزد؛ دقایقی بعد ماهور سر به زیر از شرکت خارج شد و به سمت ماشین قدم برداشت. در را گشود که همزمان، با حس کردنِ نگاههای سنگینِ نهان و یامور دستش بر روی دستگیره ثابت ماند! مات نگاهش را پرسشی بینِ هر دویشان چرخاند که یامور، با اشاره به ماشین پرسید: - مالِ توئه؟ ماهور نیم نگاهی به ماشین انداخت و با آرهای کوتاه پاسخ داد؛ نهان نیز با چشمانی ریز شده پرسید: - چند تا ماشین داری تو؟ با تک خندهی ماهور، یامور با آرنج ضربهای نسبتاً محکم نثارِ بازوی نهان کرد و خواستارِ سکوتش شد؛ سپس خودش سر تکان داد و گفت: - پس زودتر ماشین رو جا به جا کن! ماهور که تازه متوجهی عجلهی یامور و مزاحم بودنِ ماشینِ خودش شده بود، لبخندی مرموز بر لب نشاند و موقعیت را برای انتقام مناسب دید؛ با هُل دادنِ در، آن را بست و به ماشین تکیه کرد! - نشنیدم! گفتی چیکار کنم؟ یامور حیرت زده از واکنش او، با چهرهای درهم لب زد: - شوخیت گرفته؟ ماهور نچی کرد و درحالی که هشدارِ اصلان بارها در ذهنش تکرار میشد، پایِ راستش را قفلِ پای چپش کرد و گفت: - نه؛ جدی بودم! در حالی که تمامِ سعیاش بر این بود آرامش خود را حفظ کند و کاری دستِ خودش و ماهور ندهد، لب بر لب فشرد! - عجله دارم؛ تلافیِ این لیموناد هم جورِ دیگهای دربیار الان اصلا وقتش نیست! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و سوم» ماهور نگاهش را بینِ اجزای صورتِ او چرخاند و در کمال پررویی لب گشود: - قاعدتاً باید میپرسیدی چای یا قهوه؛ قبل از اینکه بپرسی خودم جواب دادم. قهوه! دخترک که از این حجم از گستاخیِ ماهور جا خورده بود، کمی از غلظتِ اخمش کاست و با دندان به جانِ لبش افتاد؛ ماهور که سکوتِ او را دید، ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: - حالا اگه قهوه ندارید میتونی با لیموناد هم سر و تهش رو هم بیاری؛ فقط خنک باشه! آن لحظه تواناییِ خفه کردنِ ماهور را داشت، اما با گذرِ فکری از ذهنش، به سکوت بسنده کرد و سری به نشانهی اطاعت تکان داد؛ حال که ماهور او را با منشیِ شرکت اشتباه گرفته بود، فرضیهاش را خراب نکرد و با به دست گرفتنِ سوییشرت و پروندههایی که از قبل در دستش جای خوش کرده بودند، درِ اتاق را گشود و قدم در راهرو نهاد، اما گامهایش آمیخته با حرص بود به طوری که صدای پاشنهی کفشش، بیشتر از حالتِ طبیعی، در راهرو اکو میشد! پس از رسیدن به انتهای راهرو، همانجا ایستاد و با صدایی نسبتاً بلند نامِ بهار، منشیِ اصلی را صدا زد؛ به ثانیه نکشید که بهار با قدمهایی بلند خودش را به او رساند و گفت: - بفرمایید؟ - بگو یک لیموناد درست کنن؛ چند تا تیکه یخ هم بندازن توش! بهار عینکش را بر روی بینیِ قلمیاش جابهجا کرد و پاسخ داد: - چشم میگم؛ شما هم تو اتاق منتظر بمونید. خودم میارم براتون! نچی کرد و پاسخ داد: - همینجا میمونم؛ فقط زود باش! با چَشمی که از جانبِ بهار شنید، به دیوار تکیه کرد و نیم نگاهی به سوییشرتِ در دستش انداخت؛ ثانیهها را با ضرب گرفتنِ پایش بر روی زمین سپری کرد تا در آخر، بهار با لیوانِ نسبتاً بزرگی از لیموناد جلویش سبز شد. پروندهها را به دستِ بهار سپرد و بدنهی سردِ لیوان را در دست گرفت؛ پس از تشکری کوتاه، مجدد مسیرِ اتاق را در پیش گرفت؛ هنگامِ ورود نگاهی به قالبهای یخِ غوطه ور در لیموناد انداخت و با لبخندی پیروزمندانه وارد اتاق شد. ماهور که در انتظارِ ورودِ اصلان، یا شاید هم لیموناد ثانیه شماری میکرد، با باز شدنِ در نگاهی به آن انداخت، اما از جایش جنب نخورد! کلافه پوفی کشید و همین که دخترک با فاصلهای کم لیوان را به سمتش گرفت، معترض لب گشود: - چه عج... اما او پیش از اینکه انگشتِ ماهور به لیوان بخورد، با سر و ته کردنِ لیوان، تمامِ محتویاتِ سردِ داخلش را بر رویش خالی کرد و همین باعثِ نصفه و نیمه ماندنِ جملهاش شد؛ همان لحظهای که پوست بدنش سرمای آب و لیمو را حس کرد، چشم بر روی هم نهاد و سپس نگاهی به لباسهای چسبنده و خیسِ خودش انداخت. با شنیدنِ صدای نفسِ عمیق دخترک، نگاهِ معترض و عصبیاش را به چشمانِ خندانِ او دوخت که لب زد: - باور کن این لیموناد رو روت خالی نمیکردم دلم خنک نمیشد! اینبار جایشان تغییر کرده بود؛ ماهور متعجب و آن دختر با پررویی همدیگر را مینگریستند. ماهور ابرویی بالا انداخت و پرسید: - تو دیوونهای چیزی هستی؟ مجدد ابروهای دخترک در هم گره خورد؛ به جلو خم شد و با چشمانی ریز شده پرسید: - ببینم تو همیشه به صاحب مکان دستور میدی، بعدم بهش میگی دیوونه؟ ماهور که همچنان دوهزاریاش نیافتاده بود و گویی قصدِ افتادن هم نداشت، با حیرت لب زد: - مگه این اتاقِ...! پیش از آنکه سوالش را کامل کند پاسخ داد: - هست! ماهور که ذهنش به طرفِ شریک یا سهامداری از شرکت کشیده شد، سر تکان داد و پرسید: - و تو؟ کارتِ وکالتش را بر روی میز، روبهروی ماهور پرتاب کرد و در یک کلام خلاصه کرد: - وکیلشم! ماهور بیآنکه نیم نگاهی به کارت بیاندازد، ریشخندی بر لب نشاند و گفت: - پس کسی که کارهای کثیفش رو جمع میکنه تویی! با این جمله خونش به جوش آمد؛ انگشت اشارهاش را به نشانهی تهدید تکان داد و جدی لب گشود: - بفهم داری چی میگی! ماهور بیتوجه به حرص خوردنش، پوزخندی پررنگ تر بر لب کاشت که ناگه چشمش بیاختیار به نامِ نوشته شده بر روی کارت خورد؛ فامیلیِ دخترک همانند فامیلیِ اصلان بود. حال که واضح موضوع را دریافته بود، یک تای ابرویش را بالا انداخت و سوتی کشید! - یامور اَردِنِت؛ پس دخترِ یکی یک دونهی اصلان تویی! یامور همانطور که سوییشرت را زیر دستانش میفشرد، لب گزید و با حرص و تمسخر گفت: - آره اما مثل اینکه منشی بودن بهم میاد که با منشیِ شرکت اشتباه گرفتیم؛. نظرت چیه اصلا شغلم رو بخاطر تو تغییر بدم؟ ماهور در کمال آرامش، با لبخندی محو که ثانیه به ثانیه عمیق تر میشد و فشارِ ناخنهای یامور را در کفِ دستش بیشتر میکرد، پاسخ داد: - نه عزیزم اون دیگه بستگی به علایق خودت داره! پس از این جمله سوییشرتش با ضرب به سینهاش برخورد کرد؛ گویی که یامور با تمامِ توان آن را به سینهی ماهور کوبانده بود. ماهور نیز سوییشرت را در دست گرفت و از روی صندلی برخاست؛ نگاهی به سر تا پای خودش انداخت؛ نچی کرد و معترض گفت: - الان فقط یه لباس عوض کردن رو دستِ من گذاشتی! یامور لب به سخن گفتن گشود تا ماهور را به رگبارِ فحش و ناسزا ببند، که صدای در حواسِ جفتشان را پرت کرد؛ اصلان با اخمی همیشگی، گام در اتاق نهاد و روبهروی آن دو ایستاد. یامور با دیدنِ پدرش، به اوضاع سامان داد و صاف ایستاد! ماهور نیز که از ابتدا به نیتِ دیدار با اصلان قدم در این شرکت نهاده بود، ابرویی بالا انداخت و از آنجا که مطمئن بود توسط اصلان شناخته شده است، لب گشود: - خوش اومدید اصلان خان! کمی تمسخر در صدایش قابل فهم بود اما هرکس هم که متوجهی آن تمسخرِ نهفته در لحنش نمیشد، اصلان به خوبی از آن آگاه شده بود؛ به همین دلیل تنش را کمی مایل کرد و با خطاب قرار دادنِ یامور، لب زد: - اینجا چه خبره؟ اما پیش از آنکه یامور پاسخی بدهد، ماهور پوزخندی بر روی لبانش رسم کرد و به جای او پاسخ داد: - راستش همونطور که دیدید اومدم خوشآمد بگم اما... نیم نگاهی به یامورِ در حال حرص خوردن انداخت و با کنار بردنِ سویشرتِ در دستش و نشان دادنِ لباسهای خیسش ادامه داد: - اما دخترتون اصلا مهمون پذیر نبودن… -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و دوم» جملهاش را طوری بیان کرد که انگار همچنان ادامه دارد و آکین نیز که این را فهمیده بود، ابرویی بالا انداخت و پرسید: - وَ؟! ماهور که تنها هدفش نجاتِ امره از اختلافِ بینِ خودش و پدرش بود، پس از یافتنِ جملهای مناسب لب باز کرد: - دیگه به هیچ وجه پایِ امره رو به کشمکشهای ما دوتا باز نمیکنی! آکین پس از پس تأملی کوتاه پاسخ داد: - قبوله؛ فقط قبل از اینکه بیای اینجا یک سر به شرکت اصلان بزن! ماهور با اخمی ریز پرسید: - چرا؟ ناگه چهرهای خنثی جایگزینِ چهرهی پیروزمندِ آکین شد؛ دندان بر روی دندان سایید و گفت: - زشت نیست به دوستِ قدیمیم خوشآمد نگم؟ ماهور که تنها برداشتش از این جمله بازگشتِ اصلان بود، با مخفی کردنِ خشنودیاش پشتِ صدایی متعجب، پرسید: - مگه برگشته؟ آکین «آره»ای زمزمه کرد و دستوری لب زد: - همین الان برو! سپس با فشردن دکمهی قرمز رنگ، به تماس خاتمه داد؛ ماهور بیآنکه موبایل را پایین بیاورد، ریشخندی بر لب نشاند. از ترسِ نهفته در صدای آکین مطلع شد و مطمئن بود اگر کسی در دنیا توانِ در افتادن با آکین را داشته باشد، صد در صد کسی مثل خودش بود! موبایل را بر روی صندلی شاگرد رها کرد و زمزمه وار لب زد: - پس کابوسِت برگشته! با چرخاندنِ سوییچ، به ماشین استارت زد و با لبخندی عمیق ادامه داد: - بریم یه سلامی به دوستِ قدیمیت بکنیم آکین خان! *** هاریکا گام بر سرامیکهای شرکت نهاد و با فرهاد همقدم شد؛ نهان برای لحظهای از آن دو فاصله گرفت و مشغولِ صحبت با یکی از کارکنانِ آشنای شرکت شد. هاریکا و فرهاد راهِ دربِ خروجیِ شرکت را در پیش گرفتند و پس از خروج، چند ثانیهای همانجا در انتظارِ نهان ایستادند! هاریکا کلافه از مدتِ معطل شدنشان بخاطرِ نهان، نفسش را با حرص بیرون داد و به سمتِ خیابانِ بازگشت؛ اما با قفل شدنِ نگاهش در چشمانِ فردی آشنا، که رانندهی ماشینِ روبهرویش بود، چهرهاش رنگِ تعجب به خود گرفت. آب دهانش را قورت داد و خطاب به فرهادی که اصلا متوجهی اوضاع نشده بود لب زد: - ماهوره؟ فرهاد با سمعِ صدای هاریکا، سرش را بالا آورد و نگاهِ او را دنبال کرد؛ چند ثانیهای برای مطمئن شدن از حدسِ خود به ماهور خیره شد و پاسخ داد: - ظاهراً! هاریکا که متوجه شده بود با پنهانکاری از ماهور، اشتباه بزرگی کرده است، با چهرهای که ندامت به وضوح از آن قابل تشخیص بود، به چهرهی طعنه آمیزِ ماهور که هر لحظه به آنها نزدیکتر میشد چشم دوخت؛ ماهور در فاصلهی دو قدمی از آنها ایستاد با ابرویی بالا پریده رو به هاریکا، با تمسخر لب زد: - هاریکا خانم چرا چیزی از مسافرتون که تازه از آمریکا برگشته نگفتید؟ از قصد کلمهی آمریکا را کشیده گفت که هاریکا، لب گزید و نگاهش را به زمین دوخت؛ فرهاد ضربهای نسبتاً محکم به شانهی ماهور زد و با اشتیاقی که از جانبِ دیدارِ ماهور بود لب گشود: - مسافر رو ول کن؛ چه عجب ما چشممون به جمالِ تو روشن شد! کجا بودی؟ ماهور نیز به تکانِ دادنِ سر اکتفا کرد و لب به سخن گفتن گشود، اما با دیدنِ همان ماشینِ آشنا، ابرو درهم کشید و با دقت خیرهاش شد؛ با یادآوری مدلِ ماشینی که آن روز با آن تصادف کرده بود، با لبخندی محو پرسید: - این ماشینِ کیه؟ فرهاد ردِ نگاهش را دنبال کرد و کوتاه پاسخ داد: - من! ماهور که از این جواب یکه خورده بود، ابرویی بالا انداخت و متعجب به فرهاد نگاه کرد که همان لحظه نهان، به جمع پیوست و چتریهایش را کنار زد؛ سپس خطاب به هاریکا و فرهاد لب زد: - شماها برید من منتظرِ... اما با دیدنِ چهرهی خندانِ ماهور که در نظرش آشنا آمد، ادامه حرف را خورد؛ چشمانش را کمی ریز کرد و در کمالِ ناباوری پرسید: - تو... همونی که...؟ ماهور که منظور جملهاش را دریافته بود، سری به نشانهی مثبت تکان داد و خندان گفت: - آره همونم که تو جادهی یکطرفه خلاف اومدی بعد هم زدی به ماشینش! نهان کلافه از این تصادفِ غیر عمدی که سوژهی دستِ همه شده بود، کفِ نیمبوتهای پاشنهدارش را بر زمین کوبید و دست به سینه و معترض گفت: - از قصد نبود که؛ شماهم این تصادف رو گرفتید تو مشتتون ول نمیکنید! فرهاد خندهاش را با هر مشقتی بود قورت داد و گفت: - با ماهور تصادف کردی؟ نهان چشم از هردو گرفت و دست بر کمر نهاد! - ظاهراً آره! ماهور که چهرهی پَکَر و درهمِ نهان را دید، لبخندش را پررنگتر ساخت و لب زد: - اتفاقِ؛ پیش میاد! همین یک جمله برای کاشتنِ لبخندی بر روی لبانِ ماتیک زدهی نهان کافی بود؛ هاریکا خطاب به فرهاد با اشاره به ماشین لب زد: - ما بریم؟ نهان که نمیاد! فرهاد حرفش را تایید کرد و پس از خداحافظیای کوتاه، از کنار آن دو گذر کردند و به سمتِ ماشین گام برداشتند؛ ماهور روبهروی دربِ ورودی ایستاد که نهان گفت: - اتاقِ عمو اصلان طبقهی دومِ؛ دستِ چپ! ماهور سری به نشانهی تشکر تکان داد و به قصدِ ورود، اولین قدم را برداشت. - راستی، من نهانم! با شنیدنِ نامِ دخترک و دیدنِ دستِ دراز شدهی او، از ادامه دادن به راه صرف نظر کرد؛ لبخندی مهمانِ چهرهاش کرد و همزمان با دراز کردنِ دستش، لب زد: - خوشبختم! پس از خوش و بشی کوتاه با نهان، وارد شد و نگاهی کلی به آنجا انداخت؛ تک- تک پلهها را با حوصله طی کرد تا به طبقهی دوم رسید. سمتِ چپِ راهرو، تنها یک اتاق وجود داشت که آن هم اتاق اصلان بودن را فریاد میزد. متعجب از فضای مسکوت و خلوتِ راهرو به سمتِ در گام برداشت؛ پس از اینکه از نبودِ منشی مطمئن شد، تقهای به در زد و بلافاصله وارد شد، اما همین که در را گشود، با دختری که پرونده به دست وسط اتاق ایستاده بود، مواجه شد. اخمِ ریزی کرد و با خیالِ اینکه اصلان تا دقایقی دیگر سر میرسد و این دختر هم منشیِ اوست، قدم در اتاق نهاد؛ دخترک در سکوت نگاهِ اخمآلود و حیرانش را به ماهور دوخت و منتظر ماند. صدای بسته شدنِ در، برای چند ثانیه سکوتِ حاکم بر فضا را برهم زد که ماهور، همانطور که سوییشرتش را در دستانش جابهجا میکرد قدمی به جلو برداشت! فاصلهاش را با دخترک به دو قدم رساند و سوییشرتش را بر روی دستِ آزادِ او انداخت؛ سپس در برابرِ چهرهی مات زدهی او بر روی یکی از صندلیها لم داد. ماهور که دلیلِ منطقیای برای این حجم از تعجبِ دخترک نیافت، خیره به دو گویِ سبز رنگِ او لب زد: - قهوه! دخترک گرهی ابروانش را کورتر کرد و عصبی پرسید: - بله؟! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سی و یکم» نهان ابروانش را به آغوش یکدیگر فرستاد و خیره به فرهادی که معترض او را مینگریست لب زد: - دستت درد نکنه فرهاد! زود اومدی شکایتم رو به زنت کردی؟ فرهاد نگاهش را از او گرفت به سمت هاریکا، که لبخندش هر لحظه پررنگتر میشد سوق داد. - جهنم از ماشینِ من که دستش بود؛ تو جادهی یه طرفه خلاف رفته که تصادف کرده! نهان که ابرویش با این جمله بالا پریده بود، دست به کمر شد و همزمان با کوبیدنِ پایش بر روی زمین، نامِ فرهاد را با تحکم و حرص صدا زد؛ فرهاد نیز شانهای بالا انداخت و حق به جانب گفت: - چیه خب؟ دو هفتهاس از آمریکا برگشتی، زندگی برای من نذاشتی! هاریکا با گزیدنِ لبش از خندیدن جلوگیری کرد؛ با شناختی که از هر دو طرف داشت، مطمئن بود در آخر فرهاد چه مقصر باشد و چه مقصر نباشد موظف به کوتاه آمدن است. نهان همیشه مانند بچههایی تخس، بحث را کش میداد و قصد کوتاه آمدن نداشت! - اون طرف چی؟ اونی که باهاش تصادف کردی! خسارت اون رو کی داد؟ هاریکا با سوالی که پرسید، توجه جفتشان را جلب کرد و به بحثِ آن دو نفر خاتمه داد؛ فرهاد تمسخرآمیز لب گشود: - طرف خسارت نخواسته، اما اگه میخواست لابد اونم من باید میدادم! نهان که از حرص سرخ شده بود، از کوره در رفت و ضربهای نسبتاً محکم نثارِ بازوی فرهاد کرد؛ با بلند شدنِ صدای آخِ فرهاد، هاریکا تک خندهای کرد و به صندلی تکیه داد! *** ماهور تکیه داده بر کانتر، خطاب به امرهای که مشغول ور رفتن و بازی با موبایلش بود لب زد: - نهار خوردی؟ امره بیآنکه سر بلند کند نچی کرد و به ادامهی بازیاش پرداخت؛ ماهور برای چند ثانیه چشم بر روی هم نهاد و نفس عمیقی کشید. فاصلهی چند قدمیاش با یخچال را طی کرد و در را گشود. پس از چند ثانیه با ناامیدی از جانبِ نیافتنِ چیزی برای خوردن، در را بست و بر سرِ جای قبلیاش بازگشت. امره پس از قرار دادن کارت اعتباریاش بر روی میز، موبایل را مجدد در دست گرفت و گفت: - بیا برو تا جفتمون از گشنگی تلف نشدیم دو تا پیتزا بخر! با حس کردنِ نگاهِ سنگینِ ماهور بر روی خودش، سر بلند کرد و خیره به ابروی بالا پریدهی او لب زد: - چیه خب؟ به اندازه دوتا پیتزا دیگه پول توش هست! برخلافِ لبخندی که پس از این جمله بر روی لبانِ امره ترسیم شد، چهرهی ماهور رنگِ شرمساری به خود گرفت؛ امره نیز همانگونه سر به زیر به صفحهی موبایل خیره شد تا مبادا چهرهی او را این چنین خجالت زده ببیند. ماهور پس از مکث کوتاهی قصدِ راه افتادن کرد که هنگامِ گذر از کنارِ مبل، امره کارت را بینِ دو انگشتش نگه داشت و به سمتش گرفت! ماهور چند ثانیه به کارت خیره شد و در نهایت بی هیچ کلامی آن را گرفت و به سمت در رفت؛ اما هنگامِ خروج، ثانیهای توقف کرد و کارت را بر روی جاکفشیِ چوبیِ کنار در نهاد. سوییچ ماشین را در دست گرفت و به قصدِ انجامِ فکری که در ذهن داشت خارج شد! قدمهایش را آرام برمیداشت تا حتی یک ثانیه بیشتر به درست یا نادرست بودنِ کاری که قصد در انجام دادنش داشت فکر کند؛ پایش را بر روی آخرین پله نهاد و پس از مکثی کوتاه به سمتِ ماشین حرکت کرد. در را گشود و پس از پشت فرمان نشستن، موبایلش را بینِ انگشتانش گرفت. دمِ عمیقی از اکسیژن وارد ریههایش کرد و در مخاطبین، به دنبالِ نامی آشنا گشت؛ پس از یافتنِ مخاطبی با نامِ «آکین کارا»، لب گزید و با ناخن بر روی گارد موبایل ضرب گرفت. صدای ضربههای انگشتش بر روی موبایل که قطع شد، مجدد به نامِ مخاطب نگریست و پس از دقایقی کلنجار رفتن با خودش، در نهایت با شماره تماس گرفت! هر بوق که در فواصل زمانیِ معین پردهی گوشش را میآزرد، چون پتکی بر سرش کوبیده میشد و هر آن احتمال این را میداد که پیش از وصل شدنِ تماس آن را قطع کند؛ اما در آخر، پیچیدنِ صدای بمِ فردِ پشتِ خط، افکارش را پاره کرد و خیالِ قطع کردنِ تماس را از ذهنش راند! - بگو؟ بیانِ جملهاش عجیب از توانش خارج بود؛ قدرت تکلم نداشت و جوابش در برابرِ شخصِ منتظرِ آن طرفِ خط فقط سکوت بود. آکین که کم و بیش به نیتِ ماهور در رابطه با این تماس پِی برده بود، لبخندی عریض بر روی لبانش رسم شد! چند ثانیه سکوت کرد و اجازه داد ماهور کلماتی که قصد در به زبان آوردن داشت را سبک سنگین کند؛ به حتم سخنانش برای هر دو طرف بسی مهم بود که ماهور با زیر کردنِ غرورش با فردی که به ظاهر پدرش بود تماس گرفته است. همان دم که ماهور لب به سخن گفتن گشود، جملهی خودش را به یاد آورد: "- میخوام جوری پلهای پشت سرم رو خراب کنم که اگه خودم هم خواستم نتونم به این خونه برگردم!" پلهای پشت سرش را بد خراب کرده بود و اکنون، ناگزیر بود با قدم گذاشتن بر روی همان خرابهها بازگردد! آکین که سکوتِ حکمفرما را بیش از حد غیر طبیعی دید، لب زد: - نمیخوای حرف بزنی؟ ماهور با فروفرستانِ آب دهانش، نگاهش را به سمتِ روبهرو سوق داد و بالاخره لب باز کرد: - چی میخوای از من؟ آکین این دفعه از حدسش مطمئن شده بود؛ هرچند که از همان ابتدا پایان کار را میدانست. ماهور را آنچنان در تنگنا گیر انداخته بود که چارهای جز قبول کردن خواستهاش نداشت! در حالی که لبخندش هر آن پررنگتر میشد، سعیای در مخفی کردنِ حسِ پیروزیاش نکرد و آرام لب زد: - تو خودت خوب میدونی چی میخوام! هر آن ممکن بود زبانِ ماهور به همان حرفهای تکراری بچرخد و سپس تماس را قطع کند، اما هر دفعه، نیم نگاهی به خانهی امره برای منصرف شدنش کافی بود؛ با هر سختی بود، چشمانش را محکم بر روی هم فشرد و گفت: - باشه؛ هرکاری بگی انجام میدم. فقط تمومش کن! آکین به جملاتِ سرشار از عجز ماهور گوش سپرد، اما کلامی سخن نگفت؛ فقط ذاتِ چرکین و کثیفِ او بود که میتوانست از دیدنِ درماندگیِ پسرِ خودش لذت ببرد! ماهور که سکوت او را فرصتی برای تخلیهی خود دید، چشمانش را گشود و با لحنی مملو از نفرت ادامه داد: - ببین، کم آوردم؛ تو بُردی. خب؟ بس کن دیگه! آکین خودپسندانه و با شادیای که از جانبِ موفقیتش بود، صندلیِ چرخدارش را کمی مایل کرد و گفت: - کارتهات، ماشینهات، ویلات! دیگه چی میخوای؟ ماهور در دل هزاران بار خود را لعنت کرد و بلافاصله لب زد: - فقط کارتهام؛ بقیه رو خودم جور میکنم! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سیام» ماهور شانهای بالا انداخت و با لبخندی عصبی پاسخ داد: - والا تا قبل از این پیام بچهی بزرگِ خانواده بودم؛ الان رو نمیدونم! امره لب گزید و بر روی مبل نشست. - صاحب این خط رو پیدا کنی حله؛ کسی رو میشناسی بتونه اسمِ طرف رو پیدا کنه؟ چون این کار حکم دادگاه میخواد که ما نداریم! ماهور متفکرانه به پارکتها خیره شد و پس از چند ثانیه لب زد: - یکی رو میشناسم که شاید بتونه! - کی؟ نگاهش را به چشمانِ منتظر امره دوخت و در یک کلام خلاصه کرد: - هاریکا! امره ابروانش را به هم نزدیکتر کرد و پرسید: - هاریکا کیه؟ با سمعِ نامِ هاریکا، لبخندی پررنگ بر روی لبانِ ماهور جای گرفت؛ همزمان با پس گرفتنِ موبایلش لب زد: - هاریکا رو به کل یادم رفته بود! پس از یافتنِ نامش در مخاطبین، سر بلند کرد و خطاب به امرهی منتظر گفت: - آکین و اصلان یه شریک داشتن؛ هاریکا دخترِ اونه. وقتی این شریکشون میمیره اصلان تا زمانی که هاریکا به سن قانونی برسه سهامی که مالِ پدرش بوده رو اداره میکنه و یجورهایی جای خالیِ پدرش رو برای هاریکا پر میکنه! امره که با دقت به سخنانِ ماهور گوش سپرده بود، سری تکان داد و پرسید: - تو از کجا میشناسیش؟ ماهور پیش از اینکه با هاریکا تماس بگیرد، بر روی نامش توقف کرد تا به سوالهای امره پاسخ بدهد! - از یه جایی به بعد خودِ هاریکا سهام پدرش رو اداره میکنه و پاش به شرکت باز میشه؛ از اونجا میشناسمش! امره آهانی گفت و منتظر ماند؛ ماهور با شماره تماس گرفت و موبایل را در گوشش نهاد. خیلی وقت بود از او خبری نداشت و هر ثانیه امیدوار بود شمارهاش را عوض نکرده باشد؛ مانند همیشه که عادت به منتظر گذاشتنِ فردِ پشت نداشت، در عرض چند ثانیه به تماس پاسخ داد و با همان صدای بَشاشِ همیشگی لب زد: - جونم ماهور؟ ماهور با سمعِ صدای دخترانه و آرامش بخشِ هاریکا، نفسی عمیق کشید و با لبخند گفت: - هنوز بعد از این همه مدت، شمارهات همینه؟ هاریکا بینِ راهروی شرکت توقف کرد؛ لبانِ صورتی رنگش را جمع کرد و با اخمی غلیظ پاسخ داد: - مگه تو روزانه شمارهات رو عوض میکنی آقا ماهور؟ ماهور خندهای کوتاه سر داد و گفت: - نه؛ شوخی کردم. راستش یه زحمتی برات دارم! هاریکا که اکنون به ماجرا پِی برده بود، گرهی ابروانش را باز کرد و معترضانه لب گشود: - پس بگو قضیه چیه؛ مگه اینکه همین زحمتها کاری کنن تو یه حالی از ما بپرسی! ماهور خجل خندهاش را خورد و نامِ هاریکا را به زبان آورد که دخترک، همزمان با نشستن پشت میز ادامه داد: - جونم بگو؟ ماهور با یادآوریِ پیامی که برایش ارسال شده بود، دوباره اخمهایش را درهم کشید و گفت: - یه دوستِ پلیس داشتی؛ اسمش اِلما بود فکر کنم! هاریکا دو لبهی لپ تاپِ روبهرویش را به هم نزدیک کرد؛ شاخهای از موهای ریخته شده بر روی شانهاش را به بازی گرفت و پاسخ داد: - آره الما بود؛ چطور؟ ماهور بیمقدمهچینی لب زد: - میتونه اطلاعات یه شماره رو برام پیدا کنه؟ هاریکا متفکرانه لب به دندان گرفت و پرسید: - حکمی چیزی داری؟ ماهور نچی کرد و گفت: - سر از خود میخوام این کار رو کنم! هاریکا باشهای زمزمه کرد و گفت: - حلش میکنم! ماهور با لبخندی محو به چهرهاش جان بخشید که هاریکا بیتوجه به موضوع بحث لب گشود: - راستی خاکسپاریِ مارال هم نبودی! ماهور چشمانش را بر روی هم فشرد و نفس عمیقی کشید! - اگه بدونی سر مرگِ مارال چه بدبختیهایی کشیدم تو خاکسپاری دنبالم نمیگشتی! هاریکا از پشت میز برخاست؛ کنارِ شیشهی سرتاسریِ اتاق ایستاد و خیره به ماشینِ شیک و مشکی رنگی که درب شرکت ترمز زد، شانهای بالا انداخت و گفت: - ایلیار تو خاکسپاری یه چیزهایی گفت؛ یعنی رسماً تا مراد رو دید هرچی از دهنش دراومد جلوی همه بهش گفت. یه چیز دیگه هم گفت که باور نکردم! ماهور کنجکاوانه پرسید: - چی؟ هاریکا با دیدنِ اصلان که از ماشین پیاده شد و همانجا فرهاد را به صحبت گرفت، لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - اینکه مرگِ مارال با تو ارتباط داره؛ حالا واقعاً ربطی به تو داره؟ ماهور آب دهانش را فروفرستاد و برای فرار از بحث، باز هم از موکول کردنِ مکالمه به زمانِ دیگری استفاده کرد. - هاریکا نظرت چیه وقتی دیدمت رو در رو برات تعریف کنم؟ هاریکا نیز که منتظرِ فرصت بود تا پیش از ورودِ فرهاد و اصلان به طبقهی بالا، تماس را پایان دهد، به «باشه»ای کوتاه اکتفا کرد و گفت: - پس من با الما حرف میزنم خبرش رو بهت میدم! - ممنون! هاریکا پس از قطعِ تماس، لبهی میز جای گرفت؛ موبایل را بینِ انگشتانش نگه داشت و در اتتظارِ ورودِ فرهاد به در خیره شد. با بالا و پایین شدنِ دستگیرهی اتاق، بلافاصله برخاست و با آنالیزِ فردی که وارد اتاق شد، لبخندی زد و گامی به جلو برداشت؛ پس از ورودِ فرهاد، هاریکا سرکی به خارج از اتاق کشید که فرهاد، مات زده نگاهی به او انداخت و پرسید: - چیکار میکنی؟ هاریکا پس از مطمئن شدن از فضای خالی و ساکتِ راهرو، در را بست و روبهروی فرهاد ایستاد. - عمو اصلان رفت اتاق خودش؟ فرهاد همچنان گیج، سری به نشانهی نه تکان داد و پرسید: - کارش داری؟ هاریکا نچی کرد و در ذهن، برای کمک گرفتن از فرهاد سوالاتی را آماده کرد؛ از جنجالی که پس از دیدارِ اصلان با هر یک از افرادِ خانوادهی آکین رخ میداد مطمئن بود، اما خودش هم نمیدانست با مخفی کردنِ بازگشتِ دشمنِ قدیمیِ پدرش از ماهور، در حق او خوبی کرده است یا بدتر مسیرش را به لجنزارِ انتقامِ آن دو هموار ساخته بود! افکارِ مزاحمش را پس زد و خیره به فرهادی که کنجکاو او را مینگریست لب زد: - تو بیمارستان بودی؟ فرهاد که با همین یک جمله اخمهایش در هم رفته بود، نفس عمیقی کشید و لب به اعتراض گشود: - نه بابا؛ اگه من از اون بیمارستان اخراج شدم همش تقصیر نهانِ! هاریکا با تک خندهای، به سمتِ میز قدم برداشت و پرسید: - چیکار کرده؟ فرهاد نیز روبهروی میزِ هاریکا جای گرفت و با همان لحنِ معترض پاسخ داد: - تصادف کرده! پیش از اینکه هاریکا فرصت کند سوال بعدی را بپرسد، در با صدای نسبتاً بلندی باز شد و نهان، بیآنکه زحمتِ در زدن به خود بدهد وارد اتاق شد؛ هاریکا که چهرهاش با لبخندی عمیق مزین شده بود، لبانش را با زبان تر کرد و پرسید: - نهان شنیدم دستِ گل به آب دادی! چیکار کردی؟