رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. یک روح در دو تن #پارت_سوم مامان همون‌طور که می‌خندید و می‌رفت گفت: الهی تو رو موش بخوره! و درو بست و رفت. نگاهم چرخید و به اتاقم افتاد. این اتاق، اتاقی بود که غم و غصم، خوشحالیم و خندم رو باهاش تقسیم کرده بودم. دیواره‌های سفیدی که خط‌های طلایی، مثل شاخه‌های درخت در هم پیچیده شده بودند و زیبایی به رخ می‌کشیدند. تم سفید و طلایی، تم مورد علاقه من بود. با لبخند وارد حموم داخل اتاقم شدم و بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون. همون لباسی که دیروز با سهیلا، یکی از دوست‌هام رفتم خریدم رو تنم کردم و جلوی آینه و به خودم نگاه کردم. رنگ لباس سفید بود و بلندیش تا پایین زانو‌هام بود. گل های سبز چمنی روش با رنگ چشمام تناسب زیبایی پیدا کرده بود و میشه کلمه « محشر » رو صفتش قرار داد. رفتم و روی صندلی آرایش نشستم. بخاطر اینکه پوستم سفید بود نیازی به کرم پودر نبود. یه خط چشم کوچیک کشیدم و با یه ریمل و یه رژ صورتی کمرنگ به آرایشم خاتمه دادم. حالا نوبت به موهام می‌رسید. حوله سبز رنگ رو از دور موهای مشکی بلندم که کامران عاشقشون بود رو باز کردم و سشوار کشیدم. با زدن یه کریستال به موهام این دفعه به همه کارهام اتمام دادم. کامران کارهام تو آگاهی تموم شده بود و باید می رفتم خونه، سر راه هم گل و شیرینی رو می‌خریدم. امروز همون روزی بود که چندین سال منتظرش بودم. می‌گند اگه عشق، عشق باشه هیچکس مانعش نمی‌تونه بشه. من سایه رو دوست داشتم، اصلا تنها نقطه ضعفم این خانم کوچولو بود؛ هیچکس نمی‌تونه مانع بشه. امروز دستش رو دستم میشینه و مال من میشه، مال خودم. سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. با دیدن اولین گل فروشی ایستادم و داخل رفتم. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داشت قبلا به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل، از گل رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لب‌هام نقش بست. واقعا زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دسته‌گل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. ... مثل اینکه همه تو اتاق‌هاشون مشغول بودند. به همین دلیل با صدای نه بلند نه آرومی گفتم: سلام به اهالی خونه، من اومدم. کیوان برادرم که دوسال از من کوچکتر بود از اتاقش بیرون اومد و گفت: سلام داداش خسته نباشی. برو آماده شو ما هم داریم آماده می‌شیم؛ فقط خوشتیپ کن خودتو که دل سایه خانوم رو ببری. با خنده رفتم سمتش و گفتم: برادر گلم من خیلی وقته دلش رو بردم. فقط تو این زبون رو نداشتی چیکار می‌کردی؟ شما هم یه فکری باید به حال خودت بکنی ها! مامان بابا از اتاق بیرون اومدند. مامان اومد جلو و گفت: سلام پسرم. اینقدر سر به سر کیوان نذار عزیزم. به مامان بابا سلام دادم و رو کردم سمت کیوان که با تعجب گفت: کی؟ با من بودی؟ داداش‌جان برای من هنوز زود هستش. با همون خنده از پله ها بالا رفتم و گفتم: حالا از ما گفتن بود. وارد اتاقم شدم و یه راست به سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون و لباسم رو از کمد در آوردم. یه کت و شلوار طوسی که با کیوان ست کرده بودم. پوشیدمش و جلوی آینه‌ی قد‌نمای اتاقم به خودم نگاه کردم. واقعا بهم میومد. بعد اینکه شونه‌ای به موهام زدم می‌خواستم برم که چشمم به عطری افتاد که سایه یه ماه پیش روز تولدم برام خریده بود. به سمتش رفتم و باهاش دوش گرفتم. دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم که کیوان اومد تو و به در تکیه داد. - چقدر خوشگل شدی داداش. با خنده رفتم سمتش و همونطور که کروات قهوه‌ایش رو مرتب می‌کردم گفتم: تو هم خوشتیپ ‌شدی. مامان بابا منتظرند؟ - پایین تو حیاط منتظرن گفتن بیام دنبالت. دستم رو روی کمرش گذاشتم. - پس بزن بریم که دیر نشه. با هم از خونه خارج شدیم. با دیدن مامان و بابا با لبخند به سمتشون رفتیم و سوار‌ماشین شدیم و راه افتادیم...
  2.  با پارت‌های جدید نظرتون چیه؟🤭

  3. یک روح در دو تن پارت_دوم گوشیم رو برداشتم و آهنگی گذاشتم و در حالی که اطراف رو مرتب می‌کردم باهاش همخونی کردم: «اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته!» «من با همون نگاه اول تو، از قدمای پر غرور و سادت از اون چشما که روش می‌شد قسم خورد، از اون دل تن به حوس ندادن تموم دنیامو با تو دیدم، که از همه بخاطرت بریدم من به قشنگ ترین آرزوهام زودتر از اونکه که فکر کنم رسیدم یا تو یا دنیا بی تو، سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می‌خوام دیگه بمونم با تو«۲» عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام می‌درخشه، از خدا می‌خوام که ماه رو به شبای تو ببخشه یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو «۲» عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هر شب واسه دردات گریه کرده اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام می‌درخشه، از خدا می‌خوام که ماه رو به شبای تو ببخشه یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو «۲»» این آهنگ تیام خیلی قشنگ بود و آهنگ مورد علاقه کامران هم محسوب میشد. کامران! اسمی که تا میاوردم، هم قلبم شروع به تپیدن تند می‌کرد و هم آرامش درونم موج می‌زد؛ رسم عاشقی و معشوق بودن همینه دیگه درسته؟ کامرانی که غوغا برپا می‌کرد و شاید دلیل همین لبخند کوچیکم، مهربونی‌های خوب اون باشه! خب دیگه الان اتاقم مرتب و خیلی یعنی یکم بیشتر از خیلی بهتر بود. واقعا خسته شده بودم. الان می‌گید چقدر نازک نارنجیم ولی اگه جای من بودید می‌دونستید یعنی چی! البته بعد از این همه کار یکم خواب بد نبود دیگه. قرار بود کامران و خانوادش ساعت هفت بیاند و الان ساعت دو رو نشون می داد. روی تخت خودم رو انداختم، کم‌کم چشمام گرم شد و وارد دنیای بی‌خبری شدم. *** از خواب بیدار شدم. واقعا حق با اون کسی بود که می‌گفت خواب بعد از ظهری یه چیز دیگه‌ست که واقعا یه چیز دیگه بود. مامان داخل اتاق شد و گفت: سایه دو ساعته دارم صدات می‌زنم ها. می دونی ساعت چنده؟ با تعجب به مامان هاله نگاه‌ کردم و گفتم: نه؛ مگه ساعت چنده؟ مامان با یه حالت با‌مزه‌ای وایستاد و گفت: شستم رو بنده. سرکار خانم ساعت الان پنج رو نشون میده. اگه می‌خوای آقا کامرانتون پاش رو به در نذاشته برگرده برو یه دوش بگیر بعد برگشتی برو اون لباس که دیروز با سهیلا خریدی رو بپوش یکم خودت رو خوشگل کن. با خنده از جام بلند شدم. مامان هاله خیلی خوب بود و همین طور خیلی شوخ‌طب. بخاطر اینکه تو سن هیجده سالگی با بابا‌ رضا ازدواج کرد و چهار سال بعد من به دنیا اومدم با هم شبیه دو تا رفیق واقعی بودیم. خودم رو به حالت نظامی گرفتم و دستم رو کنار سرم آوردم، پام و کوبیدم به زمین و گفتم: چشم سرگرد. که...
  4. درخواست ناظر https://forum.98ia.net/topic/5903-رمان-یک-روح-در-دوتن-پری-بانو-انجمن-نود-هشتیا/
  5. سخنی با خواننده‌ی عزیز: سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید. پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن، زمان گذاشته است تا اثری کامل، زیبا و همینطور به یاد ماندنی برای شما عزیزان به ارمغان بیاورد. خوش‌حال می‌شویم پس از خواندن هر پارت، نظر مفید خود را برای ادامه دادن این اثر، ارسال کنید. - اشخاص این رمان کاملا ساخته ذهن نویسنده است و واقعیت ندارد. - ما معتقد هستیم که یک نویسنده، چیزهایی را که به قلم می‌آورد حتما تجربه نکرده است از همین بابت، تجربه‌ای در این رمان به کار نرفته است و کاملا ابتکار و خلاقیت قلم است. - این رمان از زبان اشخاصی مثل: سایه، کامران، شخص سوم، امیر و اشکان گفته شده است که شخصیت‌های امیر و اشکان بعدا به رمان می‌پیوندند. امیدواریم این رمان را دوست داشته باشید. با سپاس از همراهی گرانقدر شمایک روح در دو تن #پارت_اول سایه با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. پرتوهای نور خورشید، آروم صورتم رو نوازش می‌کردند و پنجره‌ی باز، منجر به این شده بود که نسیم خنکی به داخل بوزه. صفحه گوشی رو روشن کردم که والپیپر زیبای گل‌های رز بهم چشمک زدند! «جمعه ۱۵ فروردین» با دیدن تاریخ لبخندی کنج لبم نشست. روز رویایی، امروز همون روزی بود که هم من و هم کامران منتظرش بودیم. قرار بود بعد سه سال دوستی، کامران همراه خانواده‌ش که از دوستای خانواده‌مون بودند برای خواستگاری بیاند. توی افکارم پرسه می‌زدم که با صدای گوشی به خودم اومدم. پیامی از طرف کامران. با باز کردن پیام، جمله همیشگی، اما دوست داشتنیش به چشمم خورد. نوشته بود: «سلام خانومی صبح بخیر» لبخندی زدم. تعجبی نداشت. همیشه عادتش بود وقتی که از خواب بلند بشه، اولین کاری که کنه پیام به من باشه. با همون لبخند براش تایپ کردم: «سلام، صبح شما هم بخیر» «امروز میام خوشگل کنی ها...!» با خودم گفتم اگه یکم اذیتش کنم که عیبی نداره، داره؟ نوشتم: «دست شما درد نکنه آقا کامران. یعنی ما تا الان خوشگل نبودیم دیگه؟» «سایه!» با تعجب براش نوشتم: «جانم؟» «دوستت دارم؛ بیشتر از اونی که فکر کنی» با جملش خندم گرفت. براش نوشتم: «منم دوستت دارم آقای عزیز؛ بیشتر از اونی که در توانم باشه» «بالاخره امروز مال خودم میشی، مال خودِ خودم» و با جمله آخر به حرفمون رو تموم کردم. «مال خودت بودم. من برم دیگه خدافظ» «مواظب خودت باش خدافظ» گوشی رو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و از تخت پایین اومدم و بعد از شستن صورتم، از پله ها پایین اومدم و وارد پذیرایی، قسمت مورد علاقه این خونه شدم. خونه‌ی ما تقریبا سیصد متری بود و طبقه اول پذیرایی و آشپز خونه بود و طبقه دوم اتاق‌ها رو نشون می‌داد. دیوارهای پذیرایی کرمی رنگ بود با مبل های قهوه‌ای. دیوار های آشپزخونه هم کرمی بود با کابینت های قهوه‌ای یک دست. چقدر من این خونه که از کوچیکی توش بزرگ شدم و قد کشیدم رو دوست داشتم. احساس آرامش، امنیت، و یه سرپناه قشنگ رو بهم می‌داد. با دیدن مامان سریع سمتش رفتم و بغلش کردم! - سلام صبخیر مامان گلم. مامان‌هاله با صدای نرم و ظریفش لبخندش رو سمتم سوق داد. - سلام صبخیر خوشگلم. برو صبحونت رو روی میز چیدم بخور. سری تکون دادم. - باشه مامانی دستت درد نکنه. راستی بابایی کجاست؟ دوباره نگاهش رو به تلویزیون دوخت. - رفت شرکت بخاطر امروز هم زودتر میاد خونه. با گفتن « اها باشه » وارد آشپزخونه شدم تا صبحونه بخورم. بعد از شستن ظرف‌های صبحونه به مامان هاله گفتم که میرم اتاقم رو مرتب کنم. وارد اتاقم شدم. با دیدن اطرافم فهمیدم باید زود تر این تصمیم رو می‌گرفتم که یهو...
  6. رمان یک روح در دوتن برای مسابقه. رمانی با ژانر درام و عاشقانه به قلم 🌙پری بانو. خوشحالم که وقت با ارزشتون رو صرف این رمان کامل می‌کنید. امیدوارم دوست داشته باشید عزیزان🌱 @پری بانو
  7. نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش هرکاری کنه ازدواج کنه. عشقی پر پیچ و خم، دلبری و دلدادگی، زجر عاشقی. ولی؛ ... قرار نیست همه عشق‌ها تهش به خوشبختی ختم بشه؛ گاهی ممکنه پرده سیاهی از جنس غم و درد وسط بیاد و همه چیز رو زیر و رو کنه، شاید هم چند روز نگذشته از پوشیدن لباس سفید، وسط تاریکی محض قرار بگیری و برگشتن ازش ناممکن بشه. عاشق پیشه‌های ما، قربانی سرنوشت میشند... یا تاوان انتخاب‌های شیرین، اما دردناکشون رو پس میدند؟ ⚠حواست باشه چه رمانی رو انتخاب کردی، چون قراره فکر و ذهنتو درگیر خودش کنه ⚠ - مقدمه: اوست که به من امید می‌دهد؛ امید زنده بودن. اوست که به من نفس می‌دهد؛ نفس زندگی. زندگیم را از کام تلخی زهر، به شیرینی عسل رساند. آری، اوست که شبیه اوست؛ کارهایش شبیه اوست. شبیه او می‌خندد، شبیه او حرف می‌زند و... شبیه او مرا دوست دارد. درست یک روح در دو تن! به قلم پری بانو🌙
  8. مامان تو قهرمان زندگیمی. تو دلیل زندگیمی. تو دلیل دلخوشیمی. تو تاج سر منی. انگار تنها دلیل تپش قلب این دخترک و ایست نکردنش تویی. خیلی دوست دارم مامان.
  9. دلنوشته فرشته‌ی زمینی | @پری بانو انجمن نودهشتیا ژانر: دلنوشته، فانتزی مامان من تاحالا خیلی چیزهارو بهت نگفتم... مثلا من چقدر چهرت رو ، صداتو، حرف زدنتو، خنده‌هاتو ، و خودت رو دوست دارم. 🌙پری بانو
  10. پری بانو نویسنده

×
×
  • اضافه کردن...