رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sogand_Az

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sogand_Az

  1. پارت_۱۱ تحکم صدایش و خشمی که در آن پنهان شده بود، پروین را به سکوت وا داشت. هق هق گریه امانش نمی داد. وگرنه می توانست بیشتر اصرار کند... بیشتر و بیشتر... آنقدر اصرار کند تا بلاخره هیراد از خر شیطان پایین بیاید و حسرت دل او را بفهمد. بفهمد و بداند که مادرش تا چه حد مشتاق است دوباره آن چشمان طوسی رنگ را خیره به خود ببیند. چشمانی که در گذشته هروقت به او خیره می شدند، می توانست رگه هایی از عشق و محبت فرزندش را به خود ببیند. با وجود سرمای همیشگی شان...! هلیا مادرش را درآغوش گرفت و هیراد دیگر نماند که صدای غمگین این مادر زجر کشیده را بیشتر بشنود. به خاطر خودشان بود که مخالفت می‌کرد. می دانست که نتیجه ای نگرفته و بینا نخواهد شد. آن وقت بیشتر از خودش، این مادر و خواهرش بودند که زجر می کشیدند و غصه می‌خوردند. دوست نداشت که بیخودی امیدوار شوند. درحالی که دستش را به نرده ها گرفته بود، پله ها را دوتا یکی بالا می رفت. چند بار سکندری خورد. اما آنقدر عصبانی بود که اهمیتی نداد. چند لحظه بعد صدای دری که کوبیده شد، پروین و هلیا را از جا پراند. ........ _ نفس... این سومین باری بود که صدایش می کرد و نفس واکنش نشان نمی داد. می‌دانست که خوابش سنگین است و بیدار کردنش کار حضرت فیل! اما متاسفانه از آنجایی که نرگس سحرخیز تر بود، همیشه این کار خطیر به گردن او می افتاد. به یاد اولین باری که می خواست نفس را بیدار کند، می‌افتد و لبخندی می زند. آن روز دانشگاهشان حسابی دیر شده بود و او چند بار نفس را صدا زده و پاسخی نگرفته بود. استرسش برای کلاسی که دیگر شروع شده بود، از یک سو و نگرانی اش برای نفسی که بیدار نمی شد، از سوی دیگر باعث شده بود نفهمد چه می کند. آنقدر هول شده بود که بی اراده یک پارچ آب را بر سرش خالی کرده و نفس را با وحشت از خواب پرانده بود.
  2. پارت_۱۰ صدای سرد و خونسردش نگران ترشان کرد. هیراد همین بود. عصبانی که می شد، هیچ گاه بانگ نمی کرد؛ فقط آنقدر خونسرد و محکم حرفش را می زد که هیچ کس نمی‌توانست مخالفت کند. پروین این را می دانست اما مصمم بود هرطور که شده حرفش را به کرسی بنشاند: _ گفتم... دوباره باید بری دکتر تا معاینت کنه... هیراد سکوت کرده بود. اما از صدای نفس های سنگینی که می کشید و اخمی که غلیظ تر شده بود، می شد فهمید پاسخش چیست. پروین دوباره با جدیت گفت: _ من جدی ام هیراد... باید بری پیش دکتر... باید... مکثی کرد و هیراد پوزخند بی صدایی زد: _ باید چی؟ پروین چشمانش را بست. قبل از آن که پاسخ دهد، هلیا سکوتش را شکست: _ باید دوباره عمل شی هیراد... هیراد واژه " عمل " را زیر لب زمزمه کرد و این بار پوزخندش بلندتر بود. پروین کلافه نگاهش کرد و حرفی نزد. منتظر بود هیراد مخالفتش را اعلام کند تا او هم نشان دهد چقدر در این موضوع جدی و مصر است. اما هیراد هیچ نمی‌گفت. چند لحظه بعد، از آن چهره پرتمسخر تنها صورتی سرد و سنگی با اخمی غلیظ به جا مانده بود. هیراد نمی خواست حرفی بزند که مادرش را برنجاند. به همین دلیل بدون گفتن کلمه ای بلند شد و راه اتاقش را در پیش گرفت. اما چند قدمی که برداشت، پروین هم بلند شد و مقابلش ایستاد. هیراد باید می‌فهمید که مادرش کوتاه نمی آید: _ هیراد... لجبازی نکن... _ مامان جان... _ تو میتونی خوب شی... _ مامان... اشکی که از گوشه چشم پروین چکید، نشانگر فشار زیادی بود که این زن محتمل می شد. او سال های طولانی شکیبایی را مشق کرده بود و تمام رنجش را تنها از راه آن قطره های درشت بیرون می ریخت! بغض سنگینی در گلوی هلیا نشست. _ میتونی ببینی هیراد... من... من میتونم دوباره چشمای قشنگ پسرمو ببینم که داره نگام میکنه...من... _ پروین!
  3. پارت_۹ اما شایان اگر تنها یک درصد آن طرح ها را رد می کرد، یک احمق به تمام معنا بود و البته اگر آن طرح ها را هم می‌پذیرفت، احمق تر به نظر می رسید؛ چرا که سند همکاری که نه، بلکه سند نابودی تمام داشته هایش و شاید حتی مرگ خودش را امضا می کرد! هلیا نگاهی به چشمان بسته برادرش انداخت و سپس به مادرش اشاره کرد تا حرفی بزند. پروین با کمی نگرانی سرش را تکان داد و به هیراد نگاه کرد: _ هیراد جان... چیزی میخوری برات بیارم؟ هیراد چشمانش را باز نکرد و تنها سرش را بالا انداخت. _ از بس این روزا غذا کم میخوری شدی پوست استخون... صبحونه هم که درست و حسابی نخوردی... بذار برم یه چیزی بیارم... هیراد حرفش را قطع کرد: _ میل ندارم پروین... ممنون! هروقت کلافه بود اسم کوچکش را بر زبان می آورد. پروین این را می دانست اما مصمم بود امروز هرطور شده با او صحبت کند. نیم نگاهی به هلیای مضطرب انداخت و سعی کرد از راه دیگری وارد شود: _ راستی امروز میرم بیرون... اگه چیزی میخوای، بگو بگیرم. هیراد چشمانش را باز کرد. سکوت هلیا و صدای نگران پروین نشان می داد کاسه ای زیر نیم کاسه است. به خصوص که تلاش پروین برای آن که او را به حرف وا دارد، کمی عجیب بود. _ حرف اصلیتو بزن پروین! هلیا دستانش را با استرس به هم پیچید و پروین لبش را گزید. نمی خواست به این زودی اصل مطلب را بگوید. تنها میخواست آماده اش کند تا در چند روز آینده حرف عملش را پیش بکشد. اما هیراد باهوش تر از آن بود که بتواند چیزی را از او پنهان کند. پوفی کشید و جدی گفت: _ هیراد...ما... یعنی تو... دوباره باید بری پیش دکتر! چند کلمه آخر جمله اش را آنقدر سریع گفت که شک داشت هیراد کامل شنیده باشد. اما هیراد شنیده بود. فقط معنی اش را نفهمیده بود! _ چی؟!
  4. #پارت_۸ هیراد پوزخند بی صدایی زد:_ نگران چی؟ _ نگران خودت... نگران کاری که شروع کردی... تو این آدمو خوب می‌شناسی؛ اگه بشناستت... _ نترس... اونقدر حافظش قوی نیست... امید کلافه صدایش کرد. _ هیراد... هیفده سال گذشته! _ آره هیفده سال گذشت... سختم گذشت. یک سال تموم نشستم نقشه کشیدمو برنامه ریختم تا برسم به این نقطه شروع... که تهش بفهمم چرا؟ چرا اون اتفاق افتاد؟ چرا زندگیمون تباه شد؟ خودت میدونی اگه اون تصادف لعنتی نبود، الان به هدفم رسیده بودم... کور شدم ولی هیچ وقت پا پس نمیکشم... اون پرونده لعنتی رو دوباره خودم باز می‌کنم و این دفعه تا تهش میرم... حتی اگه به قیمت جونم تموم شه! امید آهی کشید و به او خیره شد. می‌دانست که نمی تواند جلویش را بگیرد اما قسم خورده بود همیشه همراه و مراقبش باشد. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _ این انتقام ممکنه خودتم بسوزونه! هیراد پوزخندی زد: _ مشکل تو اینه که فکر میکنی من دنبال انتقامم... نه داداش... من فقط میخوام حق خودمو خونوادمو پس بگیرم! امید بازدمش را بیرون داد و از روی تخت بلند شد. خواست به سمت در برود که هیراد صدایش کرد. به سمتش برگشت و منتظر ماند. _ پروین چیزی درمورد شایان نمیدونه... امید سرش را تکان داد: _ حواسم هست... از اتاق خارج شد. کمی بعد صدای اصرار های پروین برای ماندنش بلند شده بود و امید که قصد داشت شب را در خانه پدری اش بخوابد، دلتنگی و بی قراری مادرش را بهانه کرد و با خداحافظی کوتاهی از خانه بیرون رفت. سرش را به کاناپه تکیه داده و چشمانش را بسته بود. جمعه بود و کاری در شرکت نداشت. فقط منتظر تماس شایان بود. می دانست به زودی این اتفاق خواهد افتاد و شایان برای همکاری تماس خواهد گرفت. آن مار خوش خط و خال خیلی زود طعمه را گرفته و در دام او می افتاد! طرح هایی که به عنوان نمونه نشانش داده بود، چیز کمی نبودند. نتیجه دوسال تلاش سرسختانه خودش و کارکنان شرکتش بودند و آنقدر اعتبار داشتند که هر کسی نمی‌توانست دست رد به آن ها بزند. هرچند که اگر آن طرح ها هم نبودند، "آمینِ" خنیده نام کار خودش را می کرد. در عرصه تبلیغات کسی نبود که آوازه بلند شرکتش را نشنیده باشد.
  5. #پارت_۷ دیگر چیزی نگفته بود و کمی بعد هیراد صدای بسته شدن در را شنیده بود. آن روز تا شب فکر کرده و فکر کرده بود. به گذشته ای که امید دوباره به یادش انداخته بود. به پسری که روزها مدرسه می رفت و عصرها بنایی می کرد. شب ها را تا نیمه بیدار می ماند و درس می خواند و بعد هم از فرط خستگی روی کتاب هایش بیهوش می شد. پسر ده ساله ای که زیر بار مشکالت نفس کم آورده بود اما کمر خم نمی کرد تا مادر و خواهر بزرگترش در آسایش باشند. پروین آن زمان هم خیاطی می کرد و هم نویسندگی. حتی قبل تر ها که پدرش و هامون زنده بودند هم، به نویسندگی علاقه داشت اما بعد از مرگ آن ها به صورت یک شغل جدی دنبالش می کرد. هیراد دوست نداشت مادرش کار کند. با آن سن کمش، به غرور و غیرتش برخورده بود که مادرش روزها بدوزد و شب ها بنویسد. اما پروین با مهربانی دستی به سرش می‌کشید و قربان صدقه اش می رفت. بعد هم به کار خودش ادامه می داد! امید آن روزها هم تنهایش نگذاشته بود و حتی بدون آنکه مادرش بداند، بعضی از روزها همراهش می شد و در بنایی کمکش می کرد. آن شب هیراد با خود فکر کرده بود نمی‌تواند بمیرد قبل از آنکه آن موجود کثیف را به سزای عملش نرساند. به همین دلیل دوباره به زندگی روی آورده بود. با همان چشمانی که دیگر نمی دید. دو ماه گذشت تا توانست دوباره به شرکت خود برگردد و کارش را از سر بگیرد. امید دست راستش بود. تمام تصمیماتش را با او درمیان می گذاشت و او هم اجرا می‌کرد. با آن چشمان خموش و بی سو، همه چیز و حتی زندگی سخت تر شده بود. خیلی سخت تر… اما باز هم شدنی بود. و او با این حیات صعب و غامض بیگانه نبود! خو گرفته بود با آن… از خیلی وقت پیش! در آن دوسال، سه بار زیر تیغ جراحی رفته بود تا شاید باز هم بتواند ببیند. اما هربار که چشمانش را باز کرده بود، تاریکی نصیبش شده و نا امید تر گشته بود. طوری که بعد از آخرین جراحی، خیلی محکم گفته بود دیگر نمی‌خواهد تا آخر عمر ببیند و پروین بعد از این سراغ درمانش نرود. صدای تقه ای که به در خورد، از اعماق افکار نا به سامانش بیرون کشیده شد. با صدایی سرد پاسخ داد: بیا تو... امید در اتاق را باز کرد و داخل شد. هیراد سکوت و خیرگی اش را حس کرد و فهمید چه در افکارش می گذرد: _ بگو! امید پس از مکثی بی مقدمه پرسید: _ از کاری که میخوای بکنی مطمئنی؟ _ کدوم کار؟ _هیراد… _… _ داداش… من نگرانم!
  6. #پارت_۶ آن زمان هنوز شرکت نوپایش اول راه بود و اعتبار الان را نداشت. اما موفقیت های پی در پی ای که کسب کرده بود، حسابی سروصدا به پا کرد و برای اولین بار در آن مهمانی دعوت شد. ضیافتی که در آن همه کله گنده های این عرصه حضور داشتند و می دانست که دعوتش به آن مهمانی یک جور اعلام جنگ بود که از جانب او با آن سن کمش احساس خطر کرده بودند. " رویا سلیمانی" کسی که آن مهمانی را ترتیب داده بود، تنها زنی بود که درمیان آن همه مرد به قدرت رسیده بود و شهرت و موفقیت شرکت به نامش بر کسی پوشیده نبود. اما جالب تر آن بود که او با آن مردک بی شرف آشنایی دیرینه داشت و این همان رازی بود که باید از آن سر در می آورد. چرا باید رویا با شایان که از رقبای سرسخت هم بودند، تا این حد صمیمی باشد که حتی به پیشرفت همدیگر هم کمک کنند؟! " سلمان شایان " مردی که تا پای جان قسم خورده بود نابودش کند و آن عظمت و آبروی با شکوهش را درهم بشکند. آن شب در آن مهمانی اورا نشناخته بود. اما هیراد همه چیز را به خاطر داشت! چهره اش را... چشمان سیاهش که در گذشته تنها یک بار به او خیره شده بود... و آن صدای لعنتی اش که همچون ناقوس مرگ در گوشش می پیچید و می پیچید! آن شب با دیدن آن مرد چنان حالش وخیم شده بود که اگر چند لحظه دیگر در آن مهمانی مانده بود، هیچ کس نمی‌توانست جلوی خرد شدن استخوان های کُهتَر و بی مایه اش را زیر دستان پرقدرت هیراد بگیرد! به همین دلیل به سرعت از آن مهمانی بیرون زده بود و برخلاف نقشه اش نتوانسته بود خودی به او نشان دهد. همان جا بود که آرزو کرده بود کاش هیچ وقت دیگر چهره آن مرد را نبیند و خدا چه زود آرزویش را برآورده کرده بود! درست یک ساعت بعد تصادف شدیدی کرد و این فاجعه برایش رقم خورد و مجبور شد تمام نقشه هایش را دو سال دیگر عقب بیاندازد. بعد از آن تصادف، چشمانش را باز کرده بود و فروغ تابنده مردمک هایش را نیافته بود. به هوش آمده بود و زنده نشده بود. تنها دوباره مرده بود! آن لحظه یک اعجاز رخ داده بود در تاریخی که از گذشته تا کنون با او سر جنگ داشت... مرده ای دوباره مرده بود و مردی باز هم شکست خورده بود! از آن لحظه به بعد، خودش را در اتاق حبس کرده و به هیچ کس اجازه ورود نداده بود. شرکت که سهل است... حتی زندگی را تعطیل کرده بود. دنیای تاریک شده چشمانش و دست و پایی که در گچ مانده بود، جهنم را در وجودش شعله ور تر کرده بود. جهنمی که از ده سالگی اش به پا شده بود و هرلحظه سوزان تر می شد. درست سه روز بود که لب به غذا نزده بود و گریه ها و اعتراض های پروین و هلیا هم کاری از پیش نبرده بود. آن روز امید به زور وارد اتاقش شده بود و هرچه از دهانش درآمده بود، به او گفته بود. برای اولین بار بر سر برادرش داد زده بود. از غصه های هلیا و موهای سپید شده ی پروین گفته بود. از خودش گفته بود که همچون بیماران سرطانی درد می کشد وقتی او را درآن حال می بیند. گفته بود فکر نمی کردم هیرادی که پانزده سال در تمام سختی ها و مشکلات محکم ایستاده و از خواهر و مادرش مراقبت کرده بود، آنقدر ضعیف باشد. هیرادی که از همان ده سالگی کار می کرد و درس می خواند! آنقدر گفت و گفت که سرانجام خودش خسته شد و بی جان گوشه ای افتاد. کمی در سکوت گذشت که ناگهان صدای هق هقی در فضای اتاق پیچید. صدایی که برای اولین بار در آن سه روز تلنگری به او زد و حتی مردمک های بی فروغش را لرزاند. شنیدن آوای گریه ی امید در آن لحظه، آنقدر سخت بود که حاضر بود تمام دارایی هایش را فدا کند تا دیگر اشکی در چشمان برادرش ننشیند. اما چه حیف بود که نمی توانست مثل کودکی هایشان برادرش را به آغوش بکشد. چقدر حیف بود که نه جایی را می دید و نه حتی دست و پای سالمی داشت برای رفتن به سمتش و در بر گرفتنش! خوب به یاد داشت آخرین حرف امید را قبل از رفتنش: _ هیراد... به روح عمو قسم اگه بخوای به این وضع ادامه بدی دیگه حتی صدامم نمیشنوی! به جون مادرم... به جون خودت که عزیزترین کسمی میرم دیگه پامم تو این اتاق نمیذارم. تا فردا گوش به زنگ میمونم تا صدای شاد زن عمو رو بشنوم که به خودت اومدی و شروع کردی به غذا خوردن... وَاِلا...
  7. #پارت_۵ حالا از آن دختر سی و دو ساله ای که با دو بچه بیوه شده بود، یک زن مقاوم چهل و نه ساله باقی مانده بود. زنی که تلاش کرده بود بعد از آن اتفاق شوم دوباره زندگی کند و زندگی کردن را به فرزندانش یاد بدهد. هرچند سخت ولی بلاخره گذشته بود. حالا این زندگی را داشتند. این خانه بزرگ و شرکت و آن همه اعتبار را... اما هنوز هم آن داغ باقی است. هنوز هم زنی شب ها تا صبح گریه می کند و صدای ناله های ضعیفش را تنها خدا می شنود! هلیا اخرین ظرف را روی میز گذاشت و پروین با تعجب گفت: _ چرا نیومدن؟ مگه چقدر راهه از حیاط تا اینجا؟! هلیا به سمت در ورودی رفت تا علت دیر کردنشان را جویا شود. هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که در باز شد و هردو وارد خانه شدند. امید دستش را دور گردن هیراد انداخته بود و پر سروصدا می خندید. اما هیراد تنها لبخند کجی بر لب داشت. پروین و هلیا با تعجب به آن ها خیره شده بودند. انتظار داشتند که هیراد به امید تکیه داده باشد. اما از قرار معلوم همه چیز برعکس شده بود. لباس خاکی امید، توجه هلیا را جلب کرد: _ وا امید... چته؟... واسه چی میخندی؟... لباسات چرا خاکیه؟! امید با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده داشت، پاسخ داد: _ هیچی بابا... تو حیاط با کله خوردم زمین! پروین به صورتش زد و با نگرانی به سمت شان رفت: _ چرا؟... چیزیت که نشد؟! _ نه زن عمو... نگران نشو... حیاط به خاطر بارون لیز شده...واسه همین افتادم. چیزیمم نشده فقط پام یکم گرفته... پروین که حالا آرام تر شده بود، به هیراد نگاه کرد: _ تو خوبی هیراد؟! قبل از آن که هیراد پاسخی دهد، خود امید دوباره به حرف آمد: _ زن عمو این از منم سالم تره... تازه میخواست کولم بگیره من نذاشتم! هلیا خنده بی صدایی کرد و پروین لبخند زد. هیراد با همان لبخند یک‌ وری اش، گفت: _ نترس مامان... من خوبم. _ خیلی خب دیگه... بیاین تو. با صدای هلیا، امید و هیراد وارد خانه شدند و پروین در را بست. شام را امید با اصرار های پروین، درکنارشان خورد. آخر شب بود و هیراد در اتاق روی تخت دراز کشیده بود. به بهانه خستگی زیاد بلافاصله پس از صرف شام به اتاقش رفته بود. اگر دست خودش بود که شام هم نمی خورد و از همان اول راهی اتاقش می شد. اما نمی خواست مادرش را ناراحت کند. یک دستش را سقف پیشانی اش کرده بود و مردمک های بی نورش ناکجا آباد را نشانه گرفته بودند. به روز سختی که گذرانده بود، فکر می کرد. روزی که اولین گام را برای هدفش با موفقیت برداشته بود. هنوز هم نمی داند چطور آن یک ساعت کذایی را در شرکت آن مرد گذرانده بود و از شدت خشم و کینه خفه نشده بود. دوسال پیش که بعد از مدت ها اورا دیده بود، در همان نگاه اول چهره کریه و نحسش را شناخته بود. در مهمانی بزرگی که سلیمانی ترتیب داده بود و تمام رقیبانش را دعوت کرده بود. مهمانی که همه به ظاهر دست دوستی می دادند اما در دل شاید حتی نقشه قتل هم را می کشیدند!
  8. #پارت_۴ با همان چهره سخت و خشمگین سری بالا انداخت. امید حال بدش را فهمید و دیگر چیزی نپرسید. راهنمایی اش کرد که از کدام سمت برود تا به ماشین برسند. می دانست که هیراد از اینکه به کسی متکی باشد بیزار است. این را بارها به او گفته بود. به همین دلیل حتی دستش را نگرفت؛ تنها مراقب بود که به جایی برخورد نکند و آسیبی نبیند. کمی بعد سوار ماشین شدند و به سمت خانه راه افتادند. ....... هلیا از پنجره به بیرون نگاه کرد. با دیدن هیوندای مشکی که وارد حیاط می شد، بلافاصله‌ پرده را انداخت: _ اومدن مامان... استرس از سر و رویش می بارید. پیش بینی واکنش هیراد کار سختی نبود و همین هم بر نگرانی اش دامن می زد. اما پروین آرام تر بود. نگاهی به دخترش انداخت: _ خیلی خب... بیا میزو بچینیم. هلیا نگاه آخر را به پنجره انداخت و به سمت مادرش رفت. پروین دیس برنج را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت: _ این امید بیچاره هم دوساله زابه راه ما شده... هلیا به او خیره شد. می دانست مادرش از چه ناراحت است. از دوسال پیش که آن تصادف شوم اتفاق افتاد تا به الان، امید حتی یک روز هم هیراد را تنها نگذاشته بود. در تمام آن روزهای سخت کنارش بود و کمکش کرده بود. از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند و از برادر نزدیک تر بودند. امید جانش را برای هیراد فدا می کرد و درمقابل آن هیراد هم! اما برادر سرد و غیر قابل نفوذش که دست بی رحم سرنوشت نقابی از جنس سنگ بر چهره اش نهاده بود، هیچ گاه احساساتش را بروز نمی داد. با این حال عشق برادرانه اش به امید غیر قابل انکار بود. آن زمان که تصمیم گرفت بعد از آن فاجعه دوباره به شرکت برگردد، گفته بود هیچ راننده ای را نمی پذیرد. پروین اصرار کرده بود که با آن چشمان نابینا، او حتما به یک راننده احتیاج دارد و هیراد نام امید را بر زبان رانده بود. در مقابل بی قراری های مادرش هم گفته بود تنها به امید اعتماد دارد و حاضر است حتی تنهایی به شرکت برود اما راننده ای نگیرد. امید با جان و دل پذیرفته بود. حالا تنها مشکلی که وجود داشت، زن عموی ناراضی اش بود که مدام به آن ها نیش و کنایه می زد. از نظر پروین او حق داشت. در این دوسال امید بیشتر شب هارا کنار آن ها غذا می خورد و حتی در خانه آن ها می خوابید و مادرش حق داشت شکایت داشته باشد. اما امید قسمش داده بود چیزی به هیراد نگوید. می دانست که اگر هیراد ذره ای بو ببرد مادرش با این کار مخالف است، حسابی به غرورش برمی خورد و دیگر اجازه نمی دهد امید همه جا همراهش باشد. امید گفته بود که حتی قبل از آن هم خیلی وقت بود که به خانه پدرش نمی رفت و بیشتر اوقات را در خانه کوچک خودش می گذراند. گفته بود خودش با مادرش اتمام حجت کرده است که حق ندارد جلوی هیراد ذره ای اعتراض کند. اما پروین باز هم نگران بود. پارچ دوغ را روی میز قرار داد: _ من نمیدونم این پسر چرا همیشه ساز خودشو می زنه... هلیا بشقاب هارا چید و در همان حال گفت: _ خب چه اشکالی داره مامان... امید که خودش راضیه؛ عمو هم حرفی نداره... کمی صدایش را پایین تر آورد: _ بعدشم... خودت میدونی که بعد از اون اتفاق دیگه به هیچکس اعتماد نمیکنه! غم در چشمان پروین بیداد می کرد. غمی که یادگار روزهای دور بود. روز های شیرینی که در یک شب بارانی از بین رفته بود. زلزله هزار ریشتری که آن شب کاخ خوشبختی شان را ویران کرد، چنان وجودشان را لرزاند که هنوز هم خرابه های آن بر جان و روحشان باقی مانده بود.
  9. #پارت_۳ _ این حرفو نزنید... شرکت " آمین " واقعا شرکت معتبریه و من خوشحال میشم که باهاتون همکاری داشته باشم. _ ممنون... راستش من به عنوان مدیر پروژه و همین طور رئیس شرکت تبلیغاتی" آمین " خدمتتون رسیدم تا درمورد مزایای همکاری دو شرکت صحبت کنیم. سپس پرونده ای را روی میز مقابلش که از قبل به کمک برخورد پاهایش به پایه آن، متوجه حضور آن شده بود، گذاشت و ادامه داد: _ این هم نمونه هایی از طرح های پیشنهادی شرکت ماست که امیدوارم سر فرصت مشاهده کنید. در همین لحظه تقه ای به در خورد و پیرمردی سینی به دست وارد اتاق شد. اولین فنجان قهوه را رو به روی هیراد گذاشت و گفت: _ بفرمائید آقا. هیراد بدون آنکه رویش را برگرداند، به سردی تشکر کرد. مردمک هایش حتی میلی متری تکان نخورد و همین پیرمرد را متعجب کرد. اما چیزی نگفت و به سمت میز رئیسش رفت. هیراد با شنیدن صدای سلمان کمی سرش را به سمت او چرخاند اما همچنان مردمک هایش ثابت سر جای خود مانده بودند: _ من شنیده بودم که شما بیشتر برای فضای مجازی کار میکنید... درسته؟ پس از گفتن این حرف لبخندی به پیرمرد زد و بابت قهوه تشکر کرد. هیراد در پاسخ سرش را تکان داد و گفت: _بله... خب تبلیغات در تلویزیون ایران یه سری محدودیت هایی داره؛ ازطرفی هم فضای مجازی مخاطب بیشتری داره و قطعا تاثیر پذیریش بالاتره... مدل های ما در تلگرام و اینستاگرام و همین طور سایت های مختلف فعالیت میکنند... از اونجایی هم که شما تولیدی کیف و کفش دارید، قطعا فضای مجازی براش مناسبتره... سلمان درحالی که سرش را تکان میداد، پرسید: _ خب ایدتون چیه؟ لبخند کج هیراد، نگاهش را درگیر خود کرد: _ ما هیچ وقت ایدمونو لو نمیدیم جناب شایان... شما محصولاتتونو به ما بسپارید... قول میدم که پشیمون نمیشید! سلمان فنجانش را برداشت و لبخند زد: _ حتما همین طوره... قهوتون سرد نشه. هیراد سری تکان داد و چیزی نگفت. همچون پرنده ای که از قفس رها شده باشد، از شرکت بیرون زد. با نفس عمیقی هوای پر دود تهران را به ریه اش کشید. ماندن در آن جهنم حالش را بد کرده بود. لحظه به لحظه هوای آنجا مسموم تر می شد و به دنبال آن احساس خفگی او بیشتر... بوی نفس های گند آن مردک به مشامش می خورد و او را منزجرتر میکرد. دلش میخواست با دستان خودش سرش را از بدن جدا کند... و چه بد که نمیتوانست! چه بد که همه چیز خراب می شد اگر او در همان لحظه نفسش را می برید و اجازه نمی داد بازدم های کثیفش این دنیا را آلوده تر کند. برخلاف وجود پر ار خشم و کینه اش، ظاهر خونسردش را خوب حفظ کرده بود. مردک بی همه چیز اورا نشناخته بود و این به نفعش بود. با صدای امید دست از افکار نابه سامانش کشید اما اخم غلیظش همچنان پابرجا بود: _ اومدی؟ ... ببخشید دیر شد... جا پارک پیدا نمیکردم... خیلی وقته اینجا ایستادی؟
  10. #پارت_۲ در ماشین نشسته و هردو درفکر بودند. از یک سو خوشحال بودند و از سوی دیگر از واکنشش می ترسیدند. کمی بعد پشت چراغ قرمز ایستاده بودند که هلیا پرسید: _ مامان... چطوری میخوای به هیراد بگی؟! پروین نگاهی به چهره مضطرب دخترش انداخت و گفت: _ هنوز نمیدونم...ولی هرجوری هست باید راضیش کنیم... حرفای دکتر مثل همیشه نبود. صدای مطمئن دکتر در گوشش می پیچید: _ ببینید خانوم پورمهر... مشکل پسر شما مشکل کوچیکی نیست و طبیعتا عملش هم ریسک بالایی داره؛ قبلا هم بهتون گفته بودم امکان بهبودی پسر شما خیلی کمه... اما شما گفتید که حتی اگه کوچیکترین امیدی هم پیدا شد، شمارو در جریان بذارم. با مکث دکتر که منتظر تایید حرف هایش بود، پروین سری تکان داد و با ناراحتی گفت: _ درسته... اما دلم نمیخواد مثل دفعه های قبل امیدم ناامید بشه... حالا این دکتری که معرفی کردید میتونه صد درصد بینایی پسرمو بهش برگردونه؟! _خانوم تو کار ما هیچ وقت صد در صد وجود نداره... حتی تو آسون ترین عمل ها هم ممکنه تو یه لحظه ورق برگرده و همه چیز عوض بشه... ولی میتونم بهتون اطمینان بدم که ایشون یکی از بهترین پزشکای ایرانه... من درمورد پسر شما و ضربه ای که به پشت سرش وارد شده باهاشون صحبت کردم و عکساشم نشونش دادم... اما گفتن که باید از نزدیک پسرتونو ملاقات کنن... فعلا ایشون ایران نیستن اما تا چند وقت دیگه برمی‌گردن... بهتره هرچه زودتر پسرتون رو درجریان بذارید. با شنیدن صدای بوق ماشین ها از فکر درآمد. نیم نگاهی به چراغ سبز شده انداخت و ماشین را به حرکت درآورد. مشکل دقیقا همان بود که دکتر گفته بود. سخت ترین قسمت ماجرا جمله آخر دکتر بود. پسری یکدنده و لجباز که به همین راحتی ها نمی پذیرفت دوباره زیر تیغ جراحی برود. یاد آن تصادف وحشتناک همه را پریشان میکرد. تصادفی که دست سرنوشت را به روزهای سیاه گذشته گره زد و طعم تلخ مصیبت را بار دیگر به آنها چشاند. باز هم این هلیا بود که سکوت را می شکست: _ میترسم مامان، اگه راضی نشه... _ مگه دست خودشه؟ باهاش حرف میزنم... من دلم روشنه که خوب میشه... هلیا سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت؛ اما زمزمه زیرلبی مادرش را می شنید: _ باید خوب بشه... *** درحال نوشتن چیزی بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. منشی بود که خبر آمدن کسی را می داد. اجازه ورود داد و به ناچار پرونده پیش رویش را بست و آن را به زمان دیگری موکول کرد. با باز شدن در، از جایش بلند شد تا به مرد جوان خوشامد بگوید؛ اما عصای سفید رنگی که زود تر از خودش وارد اتاق شد، او را شگفت زده کرد. چند لحظه بعد با چشمانی گرد شده از فرط تعجب، به شخص رو به رویش خیره شده بود. زمانی که به توصیه یکی از دوستانش دعوت همکاری چنین شرکت بزرگ و به نامی را پذیرفته بود، هیچ گاه فکر نمیکرد که رئیس آن، جوان خوش چهره و البته نابینای مقابلش باشد. با صدای سلامش به خود آمد. تک خنده ای زد و سعی کرد سکوت عجیبش را توجیه کند: _ ااا... سلام... ببخشید راستش من...اصلا فکر نمیکردم که... یعنی... _ فکر نمیکردین که نابینا باشم؟ سلمان از صراحت کلام او جا خورد و سکوت کرد. اما هیراد ادامه داد: _شما تنها کسی نیستین که همچین واکنشی نشون میدید... منم تعجب نکردم! سلمان به مردمک های بی حرکت او خیره شد. سری تکان داد و گفت: _ بله... راستش من یکم شوکه شدم... فرمائید بشینید... درست سمت راستتون یه کاناپه قرار داره. هیراد دستانش را کمی در هوا تکان داد تا سرانجام نرمی کاناپه را لمس کرد و روی آن نشست. _ چای میخورید یا قهوه؟ _ قهوه... ممنون. سلمان سفارش دو فنجان قهوه داد. سپس رو به هیراد کرد و گفت: _ من درخدمتم! _ قبل از هرچیزی ازتون تشکر میکنم که فرصتی دادید تا با شما ملاقات کنیم...
  11. #پارت1 به نام خدا آخرین مهر را روی دفترچه کاشت و نگاهش را به دختربچه دوخت. با دیدن مردمک های درشتش که هراسان تکان می خوردند تا اطراف را واضح تر ببینند، دلش گرفت. هنوز خیلی کوچک تر از آن بود که درگیر تاریکی های این دنیا شود. پدرانه دستی به سرش کشید و با مهربانی گفت: _ نگران نباش کوچولو... زود خوب میشی. لحن کودکانه اش، لبخندش را عمیق تر کرد: _ زوِد زود؟! _ زوِد زود... بهت قول میدم! برقی که در چشمان کم سویش جهید، حالش را بهتر کرد. دخترک خیلی زود امیدوار می شد. در که پشت سرشان بسته شد، با کلافگی عینکش را روی میز انداخت. امروز به نسبت روزهای دیگر مدت کمتری را در مطب مانده بود؛ اما حسابی انرژی اش تحلیل رفته بود. با فکر به ادامه روز و مشغله زیادی که به همراه داشت، خستگی اش شدت یافت. بی حوصله روپوشش را درآورد و کتش را پوشید. درحال جمع کردن وسایلش بود که تقه ای به در خورد: _ بفرمائید؟! خانم فاطمی منشی مطب وارد اتاق شد. قبل از آنکه چیزی بپرسد، خودش شروع کرد به صحبت کردن: _اقای دکتر، ببخشید میدونم که گفتید امروز زودتر می‌رید؛ ولی... راستش خانوم پورمهر تشریف آوردن، من بهشون گفتم وقت قبلی ندارنو نمیشه ولی ایشون... با یادآوری تماس دیروز، حرف منشی را قطع کرد: _ عیبی نداره خانوم فاطمی... دعوتشون کن بیان داخل. منشی " بله؛ چشمی " زیر لب زمزمه کرد و در را بست. سپس به سمت میزش رفت و با لبخند به چهره مضطرب زن و دختر شیک پوش رو به رویش که از روی صندلی بلند شده بودند، خیره شد: _ بفرمائید داخل. زن مسن به امید شنیدن خبری جدید و امیدوارکننده، بدون گفتن کلمه ای با عجله به سمت اتاق رفت و به جایش دختر جوان با تشکر زیرلبی به دنبال مادرش روان شد. .......
  12. نام رمان: سودای تقدیر نویسنده: سوگند عزیزی sogand_az | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سال‌هاست برای یک هدف زندگی می‌کند: گرفتن حقش از شخصی پنهان زیر نقاب شهرت. اما این عدالت است؟ یا انتقام؟
  13. سلام وقت بخیر.. ببخشید من تازه عضو شدم.. یه چندتا سوال داشتم.. اول اینکه از کجا بفهمیم رمانمون تایید شده و میتونیم پارت گذاری رو شروع کنیم؟ دوم اینکه چطور میتونیم از نظرات خواننده های رمان مطلع بشیم؟
×
×
  • اضافه کردن...