رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

.reyhan.

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط .reyhan.

  1. سلام وقتتون بخیر. درخواست کاور داشتم برای رمانم.
  2. #part29 سریع به سمت میز رفتم و پُماد رو برداشتم. با سرعتی که از شدت هول گریبان گیرم شده بود و برای آخرین بار گوشیم رو چک کردم. هیچ مسیجی ازش دریافت نکرده بودم. گوشی‌رو پرت کردم سمت تخت و از در اتاق خارج شدم سریع به سمت پایین دویدم. **** با لبخندی که روی صورتم نقش بسته بود، دستگیره‌ در اتاقم‌رو فشردم و وارد اتاق‌ام شدم. کلاً همه‌چی‌رو فراموش کرده بودم و کلی خوش گذروندیم و خندیدیم. آخر شب بود که خسته و کوفته به اتاقم برگشتم. لباس‌هام‌رو با تی‌شرت و شلوار عوض کردم و به سمت سرویس اتاقم رفتم. بعد از انجام کارهای لازم، به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم. گوشیم‌رو از روی میز برداشتم. با دیدن پیام یادم اومد که اون شخص داشت بهم پیام می‌داد. شروع کردم به جویدن لبم. سریع صفحه‌ی چتش‌رو باز کردم و آخرین پیام‌اش‌رو چک کردم. نوشته بود: - Yeah, because like a shadow over my head, I just wanted you to tell me everything yourself. (آره، چون مثل سایه روی سرتَم، فقط می‌خواستم خودت همه‌چی‌رو بهم بگی.) ترسیدم از نوشته‌اش.. پنج‌ماه گذشته بود از اون شبی که اولین پیام رو از این اکانت گرفتم. ماه اول، تمام فکرم سمت پیام‌ها بود؛ که این چه کسیه؟ چی‌کار داره؟ و از کجا اومده؟ اما بعد‌ها کلاً بی‌خیالش شده بودم و توی ذهنم کمرنگ شده بود. با حرص، صدایی از توی گلوم خارج کردم و دستم‌رو کوبیدم روی تخت. با حرص و عصبانیت و ترسی که تویِ وجودم جا خوش کرده بود؛ دوباره همون پیام تکراری‌رو براش فرستادم: - Who are you? What do you want from me? I'm tired. I just thought about it and went crazy. (تو کی هستی؟ چی از جونم می‌خوای؟ خسته شدم. بس که فکر کردم، دیوونه شدم.)
  3. .reyhan.

    بگو ساعت چنده

    12:55🤝✨
  4. #part28 - How is the situation? (اوضاع چطوره؟) دوباره استرس و ترس به کُل وجودم تزریق شد و کلاً فراموش کردم چرا وارد اتاق شدم. اَخم کل چهره‌ام رو پوشانده بود. از شدت استرس پاهام شروع به لرزیدن کرده بودن. دوباره پیامی از سمتش دریافت کردم که فقط سه تا علامت سؤال توش بود: - ??? سریع با چهره‌ی درهم تایپ کردم: - You know better! (شما که بهتر در جریانید!) همون موقع صدای درِ اتاق اومد. به دَر چند ثانیه نگاه کردم، هول شده بودم ، گوشی‌رو سریع کنار گذاشتم و به سمتش رفتم. آیدان کلافه پشت در منتظر ایستاده بود. با همون استرس و ترس، نگاهی سریع به اطراف سالن انداختم، وقتی که خوب همه جارو چک کردم روبه آیدان زمزمه کردم: - جان؟ آیدان نفس‌اش رو هوف کرد و گفت: - دلوین جان، دیدم دیر کردی گفتم شاید کار داشته باشی، خودم اومدم که پُماد رو ببرم. - هان... آهان، باشه. الان میارم. خودم‌ام دارم میام پایین. همه کلمات و جمله‌هارو، با سردرگمی و کلافگی بیان کرده بودم. آیدان سری تکون داد. با همون اخم ناشی از کلافگی که از وقتی که جلوم‌‌رو گرفته بود و درخواست پُماد کرده بود روی صورتش بود، به پایین پله ها اشاره کرد و گفت: - باشه عزیزم، پایین منتظرم. سری تکون دادم با صدایِ تحلیل رفته‌ای گفتم: - باشه.
  5. مبارک باشه بانو🌱❤️

    1. Roshana

      Roshana

      مچکرم عزیزم قسمت شما^^

    2. .reyhan.

      .reyhan.

      🫶❤️‍🔥

  6. #part27 ابرویی بالا انداختم با جدیت گفتم: - قراره بریم قرارداد امضا کنیم، نه بریم پسر‌بازی که! آرکا لبش رو به دندون کشید و روبه نگار گفت: - نگار، به‌نظرم دیگه خفه‌شو. از شدت صمیمیت بینشون اَبرویی بالا انداختم. آرکا متوجه تعجبم شد و من شونه‌ای بالا انداختم تا بهش بفهمونم برام اهمیتی نداره. سیزده ساعت پرواز بود و الان ساعت هشت شب بود. بی‌توجه به نگار و آرکا که داشتن باهم صحبت می‌کردن، اِیرپادم‌رو گذاشتم تو گوشم و پُشتی صندلی رو تکیه‌گاه سَرم قرار دادم. از پنجره‌ی هواپیما به اَبرها نگاه کردم و توی گذشته غرق شدم. «پنج سال قبل» تویِ حیاط عمارت نشسته بودیم. عموهام مشغول درست کردن آتیش بودن و ما دختر و پسرهاوالیبال بازی می‌کردیم. عمو شهریار صدام زد. دست از بازی کشیدم و همین باعث شد توپی که به سمتم می‌اومد، بخوره توی سرم. با درد «آخی» گفتم اَخم از شدت درد مهمون صورتم شد؛ دستم‌رو روی سرم گذاشتم. به سمت عمو برگشتم و «جان» زمزمه کردم. عمو چهره‌اش از دردی که به من وارد شد، انگار که اونم حسش کرده باشه، درهم شد و گفت: - دِلوین جان، لطفاً ببین کباب‌ها رو اگر آماده کردن بگیر و بیار؛ آتیش آماده‌ست. همون‌طور که سرم‌رو ماساژ میدادم گفتم: - چشم. به سمت خونه راه افتادم. هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که صدای آیدان، عروس عمو شهریارم، رو شنیدم که با چهره ناراحتی داشت به سمتم می‌اومد. با صدای ارومی گفت: - دِلوین جان؟ لبخندی به صورت خسته‌اش پاشیدم و گفتم: - جانم؟ گوشه لبش‌رو گزید و گفت: - پُماد سوختگی داری؟ مامان دستش سوختِ. چهره‌ام ناخودآگاه جمع شد و درجوابش گفتم: - اِی وای! چرا؟ الان میرم میارم. هردو دست‌اش رو اورد جلویِ بدنش و شروع کرد به بازی کردن با انگشت هاش و گفت: - حواسش نبود، دستش خورد به کتری زغالی. لبم‌رو گزیدم و زمزمه کردم: - وای عزیزم... چشم الان میرم بالا میارم، عزیزم. لبخندی نرم با چاشنیِ استرس‌اش‌رو نصیبم کرد و زمزمه کرد: - ممنون. از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. رفتم سمت میز کوچیک کنار تختم که صفحه‌ی روشن گوشیم حواسم رو به خودش جلب کرد. نوتیفیکیشن پیام بود؛ از طرف همون اکانت D.
  7. به به رمان بان عزیزم چه رنگ خوشگلی چه اسم قشنگی برازنده اکانتت مبارک باشه قشنگم🫶

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      عشق منی شما میبوسمت نازنینم مرسییی🥹🥹🥹

    2. .reyhan.

      .reyhan.

      قربونت عزیزم❤️

  8. .reyhan.

    کتابی که خوندی چطور بود؟

    کتاب پدر پول دار و پدر بی پول دارم میخونم خیلی قشنگه و پیشنهادش میکنم درمورد زندگی در کنار پدر خودش که یک معلم باهوش ولی فقیر بوده و زندگی در کنار پدر بهترین دوستش که پولدار بوده پدر دوستش بهشون قواعد پول دراوردن و... اموزش میده
  9. اردک ها را می توان به عنوان یک وسیله نقلیه و در سال قبل در کجا قرار دارد امید
  10. #part26 «یک هفته بعد» وارد فرودگاه شدیم؛ به سمت هواپیمای شخصی‌مون رفتیم. ارکا- این‌دفعه قرارداد سنگین‌تره؟ - اوم. نگار- کی هست؟ - کارلو ریکاردو؛ دورگه‌ی ایتالیایی و ایرانیه. آدم حسابیه یارو. ارکا- تا حالا ملاقات داشتین از نزدیک؟ - آره. ارکا- خب، یکم توضیح بده ببینیم چجوریه؟ نگار- بذار سوار هواپیما بشیم، بعد قشنگ توضیح بده ببینیم برنامه چیه. از پله‌های هواپیما بالا رفتیم و با همراهی مهمانداران روی صندلی‌هامون نشستیم. به ارکا و نگار نگاه کردم که «بر و بر» به من نگاه می‌کردن. سری به نشونه‌ی «چیه؟» تکون دادم که ارکا رو به نگار گفت: ارکا- اصلاً به روی خودش هم نمیاره. شما قرار بود توضیح بدی. - من قرار بود توضیح بدم؟والا نگار گفت من هیچ حرفی نزدم. نگار- خب، دیگه حالا لوس نشو بگو چه‌جور آدمیه، چه‌جور برخوردی داره. - من کلاً یک بار از دور ملاقاتش کردم؛ اونم توی مهمونی پدرش که تقریباً مافیاهای هر کشوری توی اون مهمونی بودن. دیدمش و چند کلمه صحبت کردیم و تا ویدیو کالِ دفعه‌ی آخر که قرار شد به ملاقاتشون بریم، همین. نگار- چه شکلیه؟ - بور، چشم‌رنگی، چهارشونه و قدبلند. نگار چپکی نگاهم کرد و با لحنی که ته خنده‌ای توش بود گفت: نگار- خواهر توصیف رو «آوردی جلو چشمش» با این توصیفت! شونه‌ای بالا انداختم که نگار گفت: نگار- عاشق قرارهای هیجان‌انگیزم!
  11. #part25 از اتاق خارج شدیم که میثم سلامی کرد و «ظهر بخیر» گفت. من با همون چهره جدیم سری تکون دادم و نگارلبخندی زد و سلامی زمزمه کرد. میثم تا رستوران همراهیمون کرد. با نگار شونه‌به‌شونه‌ی هم وارد رستوران شدیم، میثم پشت‌سرمون میومد. رستوران نسبتا خالی بود. به سمت میز کنارِِ شیشه‌های سراسری‌ که قسمت پایینش تا نیم‌متر چوب بود و داخلش گل‌های قشنگی کاشته بودن، رفتیم و نشستیم. دریا رو‌به‌رومون بود و زیباییش رو به رخمون می‌کشید. ویو هتل و رستورانش فوق العاده زیبا بود. با نشستنمون گارسون به‌سمتمون اومد و منو رو به طرفمون گرفت: گارسون ـ خیلی خوش اومدید، بفرمایید چی میل دارید؟ منوهارو ازش گرفتیم و تشکری کردیم. نگار سالادماکارونی سفارش داد و من سالاد سزار. گارسون که رفت، نگار پشت‌چشمی‌نازک کرد و گفت: نگار- تاکی جنوب مهمون ما هستی، خانم؟ - تا جمعه. جمعه صبح برمی‌گردم تهران. شبش باز پرواز دارم به وَنکووِر. نگار دستِش زیرِ چونش بود. به حرف‌های من با دقت گوش میکرد. بعد از اتمام حرفم گفت: نگار- می‌خوای باهات بیام؟ این بار نگاری نیست که باهات پانزده دقیقه فاصله داشته باشه ها! - این بار ارکا هست، خیالم‌راحته. ولی اگه می‌خوای بیای، بیا. نگار- جدی؟ - آره، بیا. شاید نیروی کمکی خواستیم. نگار- اگه اینطوریه، باشه. همون موقع سفارش‌هامون‌هم رسید. نصف بشقابم که تموم شده بود، بشقاب رو کنار زدم. نگار که تا اونموقع باتعجب به حرکاتم نگاه میکرد گفت: - علف‌هم که می‌خوری کامل نمی‌خوری؟ این چه‌وضعشه! دست‌هام رو روی میز گذاشتم روی همدیگه و چپکی نگاهش کردم گفتم: - این علف بود؟ بعد هم نصف ظرف رو خوردم، مگه چقدرجادارم! نگارچشم غره‌ای حواله‌ام کرد و گفت: نگار- علفِ کامل نبود، ولی بازهم همون علف بود. چشمهام‌رو تو کاسه‌چرخوندم و گفتم: - کاریت نباشه، زود بخور بریم. دیگه چیزی نگفت و در سکوت غذاشو خورد.
  12. #part24 تصمیم‌داشتم به زور هم که شده کمی بخوابم و استراحت کنم. لباس سبکی تنم کردم و قرص خواب‌آوری خوردم. روی تخت دونفره‌ی داخل اتاق دراز کشیدم. اتاقی که گرفته بودیم تک‌خواب بود؛ یک تخت دونفره داخل اتاق داشت، یک تخت تک‌نفره هم داخل سالن. نگار روی تخت یک‌نفره‌ی توی سالن خوابیده بود. بعد از گذشت یک ساعت از این‌شانه‌به‌اون‌شانه شدن، بلاخره خوابم برد. *** پیراهن اسپرت مشکیم‌رو با یک شلوار نخی گشاد پوشیدم. شال مشکیم‌رو روی سرم آزادانه گذاشتم. نگار که حسابی توی این یک ساعت تمرین کرده بود که صاف و درست راه بره و چهره‌اش از درد جمع نشه، حالا شومیز آبی کمرنگ با شلوار دامنی سفید و شال سفید آبی پوشیده بود و حاضر و آماده روی تخت نشسته بود. چقدر فرق بود بین تیپ زدن ما دونفر! یکی سر تا پا مشکی و اسپرت، و یکی کاملاً رنگی و سرزنده. به درخواست نگار قرار بود ناهار رو داخل رستوران هتل بخوریم. بلاخره موفق شده بودم شش ساعت بخوابم و این نگاررو خوشحال کرده بود؛ چون معمولاً نهایت خوابم در طول روز چهار ساعت بود. این خوابِ زیادخودم رو متعجب کرده بود. جلوی آینه ایستادم و ابروهام‌رو لیفت کردم و خط چشمم‌رو برداشتم و خواستم بکشم که نگار از دستم چنگ زد و گفت: نگار- این بار رو من می‌کشم برات، بدون مخالفت. چیه؟ همیشه جوری می‌کشی که انگار می‌خوای بری کوچه ببندی! یکم خانومانه‌تر. قطعاً اگر کسی غیر از نگار بود که این حرف‌هارو می‌زد، الان کشته بودمش؛ اما خب... نفسم‌رو هوف طور به بیرون فرستادم. دستش‌رو آورد جلو که چشمم‌رو بستم. شروع کرد به کشیدن. یک مین بعد فاصله گرفت و باعث شد چشمام‌رو باز کنم. خط چشم ساده و ظریفی برام کشیده بود که چشمام‌رو خیلی ملوس و خوشگل کرده بود؛ چهره‌ام رو از خشنی درآورده بود.
  13. #part23 از محوطه خوشگل هتل که با یک استخر نسبتا بزرگ و نخل‌های زیادی احاطه شده بود، بیرون زدم و به طرف دریا حرکت کردم. شروین داشت پشت سرم می‌اومد که سوالم باعث شد نزدیک‌تر بشه: - اون پسره چی‌شد؟ تونستین پیداش کنین؟ - اون نه، ولی اون ماشین‌رو پیداش کردیم. - خب!؟ - دزدی بود، واسه دختری بوده که تازه به جنوب اومده بوده واسه زندگی. یک ماه کلاً داخل جنوب سکونت داشته که ماشین‌رو ازش دزدیدن. به پلیس‌هم خبر داده که خب هنوزهم پیداش نکردن. بچه‌های ما هم داخل یک ساحل توی یک روستایی همین نزدیکی پیداش کردن و این اطلاعات رو درآوردن. هومی کردم و شونه ای بالا انداختم. - پس یعنی هنوز نفهمیدین کار کی بوده؟ - چرا، ادیب یا همون ابوذرِ فیک اعتراف کرد که کارِ ابوذر بوده. با این اعتراف‌ها می‌خواسته خودشو نجات بده که نشد. سری تکون دادم و گفتم: - ابوذر خودش کجاست؟ شروین شونه‌ای بالا انداخت و با ابروهای بالا رفته گفت: - رافائل اونجاست. من هنوز نتونستم اطلاعات کسب کنم راجب‌اش. اگه می‌خواین تماس بگیرم و صحبت کنید؟ سری به نشونه منفی تکون دادم و گفتم: - نه فعلاً، فقط دنبال پسره باشید زودتر پیداش کنید. اصلاً دلم نمی‌خواد برای یک کار کوچیک انقدر طولش بدید. سری تکون داد و محکم گفت: - چشم. شروین کمی فاصله گرفت و از دور کل ساحل‌رو تحت نظر داشت. شروع کردم به دویدن و بعضی وقت‌ها هم حرکت‌های کششی انجام میدادم. بعد از یک ساعت دویدن، به هتل برگشتیم. خسته از دویدن و ورزش کردن با تنی عرق کرده از کافه‌ای که داخل هتل بود و الان در حال سرو نوشیدنی‌های گرم و سرد مختلف بود، یک موهیتویِ طبیعی سفارش دادم که به اتاق بیارن. به اتاق رفتم و اولین کاری که کردم دوش آب سرد بود. بعد از پنج دقیقه از حموم خارج شدم و حوله‌ام رو تنم کردم. داشتم جلوی آینه سرم می‌زدم به پوستم و کارهام رو دور میکردم با صدای اروم که صدای در اومد. بالاخره موهیتوم رسیده بود. شروین موهیتورو بهم داد و با سری پایین گرفته گفت: شروین- چیز دیگه‌ای نیاز ندارین؟ - نه ممنون. لبخندی زد و سری تکون داد. - خب پس با اجازه‌اتون من شیفت‌ام رو با میثم عوض می‌کنم. سری تکون دادم و درو بستم.
  14. #part22 گوشیم‌رو روی یکی از صندلی‌های میز حصیریه تراس انداختم و برگشتم داخل اتاق. آروم، طوری که نگار رو از خواب بیدار نکنم، به سمت چمدون‌ام رفتم تا مت یوگام‌رو از توش بردارم. جلوی تخت ایستادم و به نگار نگاهی انداختم. نگار شب نسبتاً سختی رو گذرونده بود و حالا این خوابِ خوب رو مدیون قرص‌های خواب‌آور و مسکن‌هایی بود که قبل از خواب خورده بود. من هم که باز مثل همیشه بی‌خوابی زده بود به سرم. نگاهم رو از نگار گرفتم و دوباره به تراس رفتم. به اسمون نگاهی انداختم.خورشید دیگه داشت نورش‌رو روی شهر پهن می‌کرد تا دوباره روز گرمی‌رو نصیب‌مون کنه. بعد از حدود چهل تا چهل و پنج دقیقه یوگا و مدیتیشن، با حالی خوب از روی زمین بلند شدم. نفس گیری کردم، مت یوگام رو لوله کردم زدم زیر بغلم و با برداشتن گوشیم رفتم داخل اتاق. هنوز هم خوابم نمی‌اومد، پس تصمیم گرفتم برم لب ساحل تا پیاده‌روی کنم. دوباره به سمت چمدون رفتم و از داخل چمدون لباس ورزشی مشکی‌مو که کلاه و زیپِ نصفه‌ای داشت، به همراه لگ‌اش پوشیدم و جلوی آینه رفتم ضدآفتابمو زدم و با گذاشتن کلاه کپ‌ام از در بیرون زدم. شروین که از دیشب پشت در اتاق وایستاده بود و محافظت می‌کرد، با صدای در سری چرخوند و با دیدنم لبخندی زد و سری تکون داد گفت: شروین- صبح‌تون بخیر بانو. در جوابش سری تکون دادم که به ساعتش نگاه کرد و دوباره پرسید: شروین- می‌رید پیاده‌روی؟ زود نیست؟ به ساعت نگاه کردم که پنج‌وسی‌دقیقه‌رو نشون می‌داد. درست می‌گفت؛ هر روز شش یا شش نیم می‌رفتم پیاده‌روی. با این حال سری تکون دادم گفتم: - آفتاب جنوب خیلی داغه. برای همین زودتر می‌رم. لبخندی دوباره زد و سری تکون داد و گفت: شروین- آهان. اجازه هست همراهیتون کنم؟ و بعد آروم خم شد طوری که فقط به گوش خودم برسه گفت: شروین- خطرناکه. چشم هام‌رو اروم باز و بسته کردم و سری تکون دادم و گفتم: - فقط از دور. چشمی زمزمه کرد و داخل بیسیم توی گوشش جدی و محکم گفت: شروین- یکی از بچه‌هارو بفرست بالا جلوی در اتاق وایسته، من با خانم می‌رم ساحل. بعد هم به سمت آسانسور اشاره کرد. به پله‌ها که جهت مخالف آسانسور بود اشاره کردم و گفتم: - ترجیح می‌دم که از الان گرم کردن‌رو شروع کنم. سری تکون داد و وایستاد تا من حرکت کنم و پشت سرم بیاد. از هتل که نسبتاً هوای خنکی داشت، به‌لطف کولرها خارج شدیم. باد گرمی به صورتم برخورد کرد که باعث شد نفسم‌رو هوف‌مانند خارج کنم.
  15. #part21 قرار بود بمونم تا دکتر بیاد و تیر رو از توی پای نگار دربیاره و بعد باهم به هتل بریم که این یک هفته سفر رو باهم بگذرونیم. دکتر بعد از حدود نیم‌ساعت کارش تموم شد و مارو تنها گذاشت. من که تا اون موقع رو به پنجره بزرگ اتاق وایساده بودم و بیرون‌رو نگاه میکردم به سمت نگار رفتم و کمک کردم لباس‌های خیس‌اش رو با لباس‌های جدیدی که بهش دادم، عوض کنه. چمدون و لوازم‌هام رو شروین از اتاق خودم که بالا بود، برده بود داخل ماشین و جاساز کرده بود. بعد از اینکه نگار لباس‌هاش رو با اخ و اوخ‌هاش عوض کرد، خواستم شروین رو صدا بزنم تا بیاد کمکش، که خیلی مخالفت کرد و خودش لنگ‌لنگان و با درد و چهره‌ای درهم حرکت کرد به سمت ماشین. *** دو ساعتی بود که رسیده بودیم هتل و اتاق گرفته بودیم. به نگار کمک کردم که دوشی بگیره و کمی به سر و وضعش رسیدم و شام مفصلی سفارش دادم که به اتاق بیارن و بخوریم. و الان نیم‌ساعتی می‌شد که روی تخت، خواب بود. رفتم توی تراس رو به دریا اتاق تا کمی ریلکس کنم و یا حتی کارهای مورد علاقه‌ام و تنها چیزهایی که از ۵ سال پیش باهام مونده بود رو انجام بدم: مدیتیشن و یوگا. هنوز پام به تراس نرسیده بود که گوشیم زنگ خورد. هوفی کشیدم، راه رفته رو برگشتم، سریع گوشیم رو از روی میز کنار تخت برداشتم و بی‌صدا کردم تا نگار بیدار نشه. رافائل بود. می‌دونستم که کار مهمی داره وگرنه هیچ‌وقت الکی زنگ نمی‌زد. گوشی رو وصل کردم و با سکوتم، مثل همیشه، ازش خواستم که حرفش رو بزنه. رافائل: - خانم ،جوجه ابوذر رو چیکار کنیم؟ پوزخندی صدا دار زدم و اروم طوری که نگار رو بیدار نکنم گفتم: - بفرستش جهنم، جایی که لایقشه. ابوذرِ اصلی‌رو چیکار کردی؟ با صدایی که کمی خنده توش پیدا شد گفت: رافائل- جاتون خالی خانم! رو‌به‌روم نشسته. پوزخندی زدم و همونطور که با ساعت دیجیتال مربع شکل بنفش روی میز بازی میکردم گفتم: - یکی از افتخارات‌ام اینه که تا حالا قیافه‌ی نحسش‌رو ندیدم. حالا هم اصلاً دلم نمی‌خواد چشمم بهش بخوره. فقط تنها کاری که می‌خوام بکنی اینه که کاری کنی که بشه درس عبرتی واسه هم‌نوع‌هاش که دیگه با کاترینا در نیفتن. ساعت رو روی میز گذاشتم و به سمت تراس حرکت کردم. رافائل- چشم. و گوشی‌رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم.
  16. #part20 که مثل رافائل هردوشون دست راستم بودن به سمتم اومد. نفس نفس میزد و وسط نفس زدن هاش گفت: شروین- خانم خوبین؟ - اره اوکی‌ام چرا مگه؟ - از دور دیدم که یک ماشین آئودی که سرنشین‌هاش نامشخص بودن، با سرعت به سمت‌تون اومدن. اگر احمد نبود ماشین بهتون میخورد! - اره خودم متوجه شدم فقط حواسم سمت نگار بود. - الان خوبید؟ - اره اوکی‌ام بیاین تا زخم نگار بیشتر خون ازش نرفته برسونیدش ویلا دکتر ببرید بالا سرش. من‌هم باید از امشب برم هتل دیگه نمیتونم ویلا بمونم. با صدای نگار سر منو شروین به سمتش برگشت. نگار- حالا که کارمون تموم شد، میشه زودتر بریم؟ سری تکون دادم و گفتم بریم و بعد رو به شروین گفتم: - یکی رو بفرست واسم دربیارید اون جوجه فنچ صبحی کیه و چیکاره‌اس از طرف کی اجیر شده و با این ماشین الان ربطی داره یانه؟ سری تکون داد و به سمت یکی از محافظ‌ها رفت و یک چیزی بهش گفت که خطاب به شروین برای تایید حرفش سری تکون داد. از شروین یک سروگردن کوچیک‌تر بود. ولی باز هم گنده بود؛ من در برابرشون مورچه محسوب میشدم. به من نگاهی انداخت و منتظر تاییدم شد؛ سری به نشونه برو تکون دادم که از جلوی چشمام محو شد. نگار با کمک شروین داخل ماشین نشست؛ دیگه جایز نبود از اون بیشتر اونجا بمونیم. بااون همه کت و شلواری که اطراف وایستاده بودن زیادی توی دید بودیم. سوار که شدم، دیدم که کشتی به ساحل رسیده بود و حالا درحال پیاده شدن بودن. ابوذر لباسش دیگه کامل سفید نبود. چون در اثر درگیری تیر خورده بود و لکه خون روی لباسش بود و توسط بچه های خودمون از پشت گرفته شده بود. علاوه بر این قرار داد که فسخ شد؛ سه تا قرار داد دیگه‌ای که باهم داشتیم‌هم فسخ شد. اینا ثابت کردن که لیاقت اسلحه های ما و قرار کاری با مارو ندارن. با راه افتادن ماشین دیگه دیدی بهشون نداشتم. راننده مارو به ویلا رسوند. رافائل چون داخل کشتی بود قرار بود با بچه ها بیاد بخاطر همین، شروین همراه ما اومد. ماشین وارد حیاط ویلا شد. راننده ماشین رو در نزدیک ترین جا به خونه نگه داشت تا نگار زیاد اذیت نشه، شروین درو باز کرد و به نگار کمک کرد تا وارد ویلا بشه.
  17. #part19 انگار که آرکا منو میبینه سری تکون دادم و گفتم: - اره اول سریع نگار روسالم از کشتی خارج کن - باشه فقط خواهشی که دارم از ماشین پیاده نشید. چون دورتادور محاصره است. دور از رییس بازی خواهشی که دارم نزنه به سرت شاخ بازی دربیاری. هوفی کردم و گفتم: - نگران من نباش که اصلا خوشم نمیاد، من تنهایی از پس همشون بر میام فقط الان باید نگار رو خارج کنیم. - اوکی دارن میان محاصره‌اند. نگاررو میکشیم بیرون بعد شروع میکنیم. - فقط سریع. چند دقیقه طول نکشید تا قایق ها روی آب به رقص دراومدن و کشتی‌رو محاصره کردن لحظه اخر زمانی که نگار داشت از کشتی خارج میشد ابوذر با حرکتی سریع، تیری به پای نگار زد؛ نگار که تعادلش رواز دست داد و از روی کشتی به پایین پرت شد و افتاد توی آب دوتا از محافظ‌ها از قایق سریع پریدن توی آب تا نگار‌رو بکشن بالا. باقی محافظ‌ها بدون هیچ صبری شروع به تیراندازی کردن. من که تا اون موقع بیننده ماجرا بودم، از ماشین پیاده شدم و توجه‌ای به صدای خانم خانم گفتن راننده نکردم و با سرعت سعی کردم از خیابون ردشم. راننده از ماشین پیاده شد، سریع به سمتم اومد. از اون سمت صدای جیغ لاستیکی‌رو شنیدم و تنها چیزی که دیدم راننده بود، که با سرعت به سمت عقب کشیدم و پرت شدم سمت ماشین و بخاطر اینکه در و باز گذاشته بودم در فرو شد داخل پهلوم. با درد بدی که توی بدنم پیچید و عرق سردی که روی کمرم و پیشونیم نشست. چشمم‌رو ثانیه‌ای بستم. چند دقیقه گذشت تا بالاخره دردم کمی اروم تر شد. صدای نگار رو که شنیدم چشم باز کردم. سعی کردم خودم‌رو جمع و جور کنم هیچکس حق نداشت درد منو و حتی قطره اشک منو ببینه. تمام تلاشم‌رو کردم که صاف وایستم و توی راه رفتن از شدت درد لنگ نزنم. به سمت نگار حرکت کردم. دوتا از محافظ ها زیر بغلش‌رو گرفته بودن، دونفر دیگه‌اشون از پشت مواظب بودن. بقیه‌هم روی آب مشغول بودن. - نگار خوبی؟ - اره اگر اینا ولم کنن خوب‌تر هم میشم. - چرت نگو ولت کنن پخش زمین میشی. تیر خوردی مثلا! شروین یکی از محافظ‌هام که
  18. #part18 - خب اگر اشتباه نکنم قرار بود که شما دلارهارو به من تحویل بدید؛ اما من الان کیف یا چمدونی همراه‌تون نمی‌بینم! ابوذر خندید و باهمون لحن چندش‌آور اش‌گفت: - قرار نیس که الان پول‌هارو تحویل بدیم وقتی که قرار داد چک شد و امضای خانم کاترینا روی برگه قرار گرفت، دلار هارو داخل ماشین ابوذر خان خودشون تحویل‌تون میدن. نگار با چندش و صورت جمع شده به حرکات صورت و دست‌های ابوذر نگاه میکرد. به نگار گفته بودم داخل توضیحات که این ابوذر اونی نیست که قرار بوده بیاد سرقرار درواقع ابوذر قلابیه. نفسم‌رو دادم بیرون اروم طوری که نگار تمرکزش‌رو از دست نده و طبق نقشه پیش بره بیسیم رو از طرف خودم قطع کردم و به آرکا که منتظر خبر من بود زنگ زدم. - آرکا بچه ها اماده ان؟ - بله رییس. - وقتی که گفتم شروع کنید تماس‌رو قطع کردم که صدای مثلا متعجب و جاخورده‌یه نگار به گوشم رسید: - مگه شما خودتون شیخ ابوذر نیستید؟ به نگار با پوزخند گفتم: - فکر کرده گول خوردیم. بعدهم خندیدم. - چی؟فکر کردید ابوذر خان برای این چیزهای کشکی میان سرقرار؟ خیر اشتباه فکر کردین! دفعه پیش‌هم که داخل امارات قرار داشتن‌هم خودشون نبودن! داخل بیسیم توی گوش رافائل گفتم : - اماده باشین که بچه ها دارن میرسن رافائل خم شد و آروم طوری که فقط نگار متوجه بشه حرفم‌رو تکرار کرد. دیگه خیلی دور شده بودن. همه چیز محو بود اما کمی دیده می‌شد. ارتباط تصویری‌هم نداشتم باهاشون که متوجه اتفاقات بشم. اما صدای کشیدن خشاب تفنگ از طریق بیسیم به گوشم رسید. یکی اقدام احمقانه‌ای داشت انجام میداد که طبق نقشه ما نبود که بچه‌ها اول شروع کنن. پس قطعا کار ابوذر بود؛ با شنیدن صدای ابوذر فیک فهمیدم کار خودشه و از عواقبش خبر نداره. - یا همین الان محموله‌رو تحویل افرادام داخل بندر میدید یا خودم نابودتون میکنم. هه عوضی فکر میکرد میتونه اسلحه‌ی خودمون رو روی خودمون بکشه مگه ما اجازه میدیم؟عمران! رافائل با اجازه‌ای زمزمه کرد که تاییدش کردم. با دید محوی که داشتم دیدم همزمان با تایید من اسلحه محافظ‌هام بالا اومد و نگار‌رو پشت خودشون پوشش دادن. رافائل- هراقدام احمقانه‌ای باعث میشه که خودتون زودتر از موعدش نابود بشید نه ما. میدونید که ما تجهیرات‌مون کامله و از محصولاتی هست که شما برای دستیابی بهشون هرکاری میکنید. پس میدونید که ما زودتر میتونیم شمارو نابود کنیم تا شما مارو! همین الان اون قرارداد فسخ میشه بدون هیچ آسیبی ما از کشتی خارج میشیم. واگرنه طور دیگه ای برخورد میشه... ابوذر خندید و گفت- فکرش‌هم نکن من یا محموله‌رو تحویل میگیرم یا نمیزارم شما سالم به جزیره برسید. به اون رییست هم که الان دیگه کاملا مطمئن شدم صدامون رو میشنوه بگو که بدونه. تماس‌ام رو سریع با آرکا برقرار کردم. -رییس؟ شروع کنیم؟
  19. #part17 و قرار شد از طریق بیسیم من صحبت‌هاشون رو بشنوم، و جاهایی که لازم بود به نگار بگم‌که چی بگه. راننده خیابون روبه رویی کشتی نگه داشته بود تا من حواسم به اطراف باشه. ماشین طرف مقابل رسید جلوی کشتی، فردی شیخ مانند، بالباس سفید بلند و دستمال سری چهارخونه سفید و مشکی از ماشین پیاده شد. زیر لب دغل کاری زمزمه کردم؛ فکر می‌کردند همه مثل خودشون احمقن؟ اخه انقدر تابلو؟ یکی طلبت ابوذر خـــان بعد هم پوزخندی روی لبم نقش بست. محافظ‌هاش به سمت کشتی راهنمایی‌اش کردن و با مستقر شدنش روی عرشه‌ی کشتی دوتا از محافظ‌هاش پشت سرش و بقیه محافظ‌ها اطراف وایستادن. با مستقر شدن اون‌ها ماشین‌های ماهم رسیدن رافائل سریع پیاده شد. در رو برای نگار باز کرد. نگار با رفتار خانومانه و متشخصی از ماشین پیاده شد، با محافظت محافظ‌ها به سمت کشتی رفت. ارتباط‌مون برقرار شد. هنوز به کشتی نرسیده بود. طوری که انگار داشت با رافائل صحبت میکرد به من گفت: - صدا اوکیه؟ رافائل‌هم از اون طرف به نشونه تایید، سری براش تکون میداد به تایید از حرفش گفتم: - اوکیه فقط حواست باشه که بدون هماهنگی من هیچ حرکتی نزنی از منم چیزی پرسیدن میگی کسالت‌ای پیش اومده نتونسته بیاد. نامحسوس سری تکون داد. حالا دیگه وارد کشتی شده بودن. به سمت ابوذر مثلا واقعی رفت، روی صندلی مقابلش نشست. ابوذر با لحن فارسی افتضاحی گفت: - فکر میکردم اینبارهم خود خانم قدم سرچشمانمان بزارن. از همون موقعی که قبل قرار داد اولی با ابوذر صحبت کرده بودم و حضوری توی قرارداد دیدمش، فهمیدم که نوع صحبت کردنشون زمین تا اسمون‌ فرق میکرد. صدا ، لهجه و نوع حرف زدن. نگار در جوابش گفت: - متاسفانه دچار کسالتی شدن نتونستن حضور داشته باشن. - خب مشکلی نیست خیلی خوشحال میشم از اینکه اسم‌تون رو بدونم. نگار محکم و جدی و با اخم گفت: - مُشرفی هستم. - اسمتون مشرف؟ - خیر، فامیلیم مشرفی هست! به بادیگارد پشت سریش نگاهی انداخت با خنده و گفت: - اهان مثل اینکه خیلی سخت هستید. نگار با اخم فقط خیره نگاهش کرد و «قطعا» اروم زیر لب گفت. پشت بندش هم یک مرتیکه هیز که به گوش من رسید. ابوذر همونطور که به نگار خیره بود به محافظ پشت سریش گفت: - خب پس به ناخدا بگو حرکت کنه پسر. بعد هم دستی که ارنجش روی دسته بود رو به نشونه برو درهوا چرخوند. کمی بعد صدای آواز از بالا بلند شد، گروه موسیقی شروع کردن به اجرا. کشتی که یکم دورتر شد نگار رو به ابوذر گفت:
  20. https://forum.98ia.net/topic/5849-رمان-کاترینا-مهریسان-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=32606
  21. #part16 نقشه شومی داشته و از طرف باند عربِ اونموقع‌اس که من شروع میکنم. - رافائل مگه شما ساعت قبل نرفتین مکان قرار رو چک کنید؟ رافائل که به سمت من چرخیده بود سری تکون داد و گفت: - چرا خانم چیز مشکوکی نبود؛ اِسکله خالی بود. نوچی کردم و با صورت اَخمو به بیرون از پنجره نگاه کردم تاریک تاریک بود و ما وسط بیابون بودیم. یکی از بادیگاردها که داخل ماشین جلویی بود، اومد سمت ماشین و سرش رو از شیشه راننده اورد داخل ماشین و پرسید: - چیزی شده؟ چرا وایستادید؟ رافائل به سمتش چرخید جواب داد: - سر قرار نمیریم برنامه عوض شد! بادیگارد روبه من کرد پرسید: - چطور مگه چیزی شده؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره مکان باید سریعا عوض بشه ویا اینکه یک نفر دیگه جز من بره داخل کشتی. رافائل که باز به سمت من چرخیده بود پرسید: - مثلا کی خانم؟ سری تکون دادم و گفتم: - میدونم کیه اون شخص! چقدر دیگه تایم داریم؟ راننده به ساعت ماشین نگاهی انداخت و گفت: - بیست و پنج دقیقه دیگه. - خوبه برو اِسکله منم تا اون‌موقع هماهنگی‌هام‌رو انجام میدم. راننده چشمی گفت و بادیگارد به سمت اون ماشینی که ازش پیاده شده بود رفت و راه افتادیم. گوشیم‌رو برداشتم و زنگ زدم به تنهاترین دوستم توی جنوب، چند سال قبل باهاش آشنا شده بودم دختر خوب و مورد اعتمادی بود و کم کم وارد شبکه کردم‌اش و تا حالا توی چند محموله دیگه به آرکا کمک کرده بود و نقش پارتنر‌اش رو داشت. بعد از چندبوق تلفن رو جواب داد: نگار- به به پارسال دوست و امسال آشنا چطوری قشنگ؟ - سلام. نگار جان عزیزم فوری بیا کارت دارم فقط تیپ‌ات مرتب باشه میخواد بری تحویل(مطمئن بودم ازش چون هم آن تایم بود و هم از اونایی که میخواد آشغال بزاره سرکوچه جلوی آینه است) - اوه اوه اوه اوکی تیپ‌ام‌هم اوکیه کافه‌ام با دوستام فقط آدرس بفرس یک ربعه اونجام. تلفن رو قطع کردم و آدرس رو برای نگار ارسال کردم یک ربع بعد نگار زنگ زد و گفت رسیده و ما هنوز پنج‌مین فاصله داشتیم تا بندر بهش گفتم یک جایی دور از کشتی صبر کنه که کسی متوجه حضورش نشه و بهش توضیحاتی که باید بدونه رو گفتم. حدود پنج دقیقه بعد رسیدیم. به راننده گفتم با فاصله از کشتی و محوطه وایسته که توی دید نباشیم البته که شیشه‌ها همه دودی بود و دیده نمیشدم اما بازهم احتیاط شرط عقل و با فاصله ایستادیم. دقیقا توی کوچه‌ی روبه رویی کشتی قرار داشتیم. رافائل پیاده شد و به سمت دوتا ماشین دیگه که کوچه پشتی بودن رفت. نگار هم اونجا بود‌ تا سوار ماشین‌ها بشه و با بچه‌ها بیان سر قرار. رافائل بیسیم‌هایی که مخصوص خودمون بود رو به نگار داد که با من در ارتباط باشه.
  22. #part15 اول نگاهی کلی به اطراف ویلا انداختم و بعد سوار ماشین شدم. بادیگاردهایی که قرار بود باهام همراه بشن سوار شدن، راننده و رافائل توی این ماشین و هشت تا بادیگارد دیگه توی اون دوتا ماشین دیگه. مثل همیشه یکی از ماشین‌ها جلوتر از ماشینی که من توش بودم حرکت کرد و دیگری از پشت ماشین‌رو اسکورت میکرد. به سمت بندر حرکت کردیم. یک ساعتی تا بندر فاصله بود. نوت‌بوک‌ام رو باز کردم و با استفاده از حشره‌یِ مصنوعی ( یه نوع ربات بسیار ریزه اندازه یک بند انگشته که تصویر برداری میکنه و ضبط میکنه) مخصوص به خودمون شرایط اسکله‌رو چک کردم؛ همه جا آروم بود و شخص خاص و یا مشکوکی اون اطراف نبود. باند عرب هم هنوز اثری ازشون نبود اونجا. با خیالی که راحت‌تر شده بود اومدم تصاویر رو ببندم که چشمم خورد به گوشه‌ی پایینه سمت راست تصویر پسری که بنظرم خیلی آشنا اومد. تصویر رو زوم کردم و دقت‌ام رو بیشتر کردم. اینو کجا دیدم؟ چقدر آشناس! و با حرکت‌اش به سمت جلوتر دیدم به چهره‌اش بیشتر شد. و در لحظه شناختم‌اش. خودش بود. همون پسری که صبح با سگ‌اش تویِ ساحل داشت نگاه‌ام می‌کرد. منتهی تیپ الانش صد درجه تغییر کرده بود با صبح. الان با کت شلوار رسمی بود. بر خلاف صبح که با تیشرت شلوارک ساحلی بود. یه بوهایی به مشام‌ام میرسید. با عصبانیت لعنتی زیر لب گفتم و رو به راننده گفتم: - یک جای کار میلنگه! بزن کنار. راننده ماشین‌رو کنار کشید که اون دوتا ماشین دیگه‌هم با فاصله ایستادن. رافائل و راننده به سمتم چرخیدن و رافائل گفت: - چی‌شده خانم؟ رو بهش گفتم: - کشتی‌رو کنسل کنید محل قراررو داخل ساحل شخصی خودمون بچینید. راننده گفت: - اخه خانم کلا سی دقیقه مونده تا حرکت کشتی و اون ساحل‌هم اختصاصیه فقط با چهره و یا اثر انگشت خوده آقا و البته حضور خودتون دروازه ساحل برای ورود باز میشه محموله‌هم که باید با کشتی‌ها جا به جا بشه. رافائل که تا اون موقع به راننده نگاه میکرد و حرفش‌رو تایید میکرد به سمت‌ام چرخید و گفت: - خانم چیزی نگران‌تون کرده؟ متوجه چیزی شدید؟ - مثل اینکه با دونفر سروکار داریم. جامون لو رفته یک پسری رو صبح توی ساحل دیدم مشکوک بود الان توی اِسکله محل قرار ما وایستاده امیدوارم که ماموری چیزی نباشه واگرنه که ریشه‌اش‌رو روی زمین از بین میبرم هرچند فقط کافیه بفهم نقشه شومی داشته.
  23. #part14 رفتم بالا و داخل اتاق تماما مشکیم شدم بعد از پاک کردن ارایش صورت‌ام و انجام دادن روتین‌ام به سمت حمام رفتم و دوشی ده دقیقه‌ای گرفتم. بلاخره بعد از حمام، خواب چند ساعتی مهمون چشم‌هام شد. *** یکی از کشتی‌های تفریحی‌رو با تمام باند موسیقی و... اجاره کرده بودیم برای امشب ، قرار بود داخل کشتی قرارداد چک بشه و امضا بشه و پول رو به صورت دلار پرداخت کنن؛ تا محموله‌ی چند صد میلیارد دلاری رو‌ داخل بندر تحویل بگیرن. قرارمون ساعت دوازده بود با یکی از باند های گردن کلفت عرب. کمتر قراردادهایی رو خودم شرکت میکردم. فقط قراردادهای حیاتی و‌لازم رو خودم بودم. و این یکی از همون قراردادهای حیاتی بود. هنوز ساعت ده و نیم بود. رافائل به همراه دونفر دیگه به محل قرار رفته بود، تا همه چیز رو چک کنه. سالاد سبزیجات‌ام‌رو گذاشتم روی پا‌هام و زل زدم به تلوزیون که زن و مردی به انگلیسی درحال صحبت کردن با هم بودن. هیچی از حرفاشون رو نمیفهمیدم و توی فکر بودم فکر اینکه امشب قراره چی بشه آیا قرار بود یک قرارداد عادی حوصله سربر باشه یا یک قرارداد هیجانی و تفنگ بازی؟ بعداز خوردن کمی سالاد به عنوان شام به سمت اتاق حرکت کردم. باید لباس راحتی میپوشیدم که اگر درگیری هم به وجود اومد راحت باشم. تاپ ضد گلوله‌ام رو اول تنم کردم تاپ مشکی آستین حلقه‌ام‌رو روش پوشیدم کت مشکیم رو هم روش. شلوار مشکیم‌رو به همراه بوت‌هام پوشیدم و کلت‌ام رو پشتم با کمربندی که گلوله‌ها روش وصل بود بستم. روتین سبکی برای پوستم استفاده کردم و ابروهام‌رو لیفت کردم که مرتب بشه و خط چشم‌ام رو به همراه ریمل‌ام زدم و دوباره رژلب صبح رو روی لب‌هام نشوندم. از در ورودی ویلا خارج شدم. برخلاف صبح که جز نگهبان و یک بادیگارد کسی نبود حالا دور تا دور حیاط پر از بادیگارد بود. سه تا ماشینی که قرار بود به سمت اسکله بریم حالا توی حیاط ویلا دور آبنما پارک شده بودن. یکی از بادیگاردها در عقب ماشین‌رو برام باز کرد و منتظرموند تا سوار بشم.
  24. #part13 حدود یک ساعت‌ونیم بعد، توی فرودگاه بندر فرود اومدیم. رافائل (بادیگاردی فرانسوی که از دوران نوجوانی همراه‌ام بود همیشه توی همه‌ی قرار دادها و تحویل‌ها همراه‌ام بود ) رو صداش زدم - بانو امر؟ - تجهیزات‌رو حتما از هواپیما پیاده کنی واسم بفرستی. - چشم تا شما بری ویلا و استراحت کنی با تجهیزات اومدیم‌. - من احتمالا ویلا نمونم بزنم بیرون. - بانو خطرناکه! مخصوصا امروز که شبش تحویل دارید. - نگران نباش میرم پیاده‌روی توی ساحل از ویلا زیادی دور نمیشم. بعدهم منطقه‌ی تفریحی کسی جرات نداره حرکتی بزنه. به نگهبان میسپرم لوازم‌هارو میاری سری تکون داد و گفت: - چشم. با دست اشاره ای کردم و گفتم: - برو به کارهات برس. کیف‌ام رو انداختم سر شونه‌ام و نوت‌بوکم‌رو به دستم گرفتم و از هواپیما خارج شدم. به محض رسیدن به ویلا بعد از سپردن نکات به نگهبان لباس ورزشی‌هام‌رو پوشیدم و رفتم لب ساحل تا ورزش کنم، بلکه خسته بشم ساعتی خوابم ببره. تقریبا دو روزی بود که چشم روی‌هم نزاشته بودم؛ این خسته نشدنه روی مخ‌ام بود. بعد از کلی دویدن داشتم آروم آروم لب ساحل قدم میزدم که چشم‌ام به پسری افتاد که با هیکلی کاملا ورزشی و آماده و سگی از نژاد دوبرمن که قلادش دستش بود، از دور داشت تماشام می‌کرد. اول نگاهش برام خیلی مشکوک بنظر اومد جوری که خیلی وقته زیر نظرش‌ام اما وقتی بهش خیره شدم و نگاهش رو برنداشت فهمیدم که مثل مزاحم‌های همیشگیه و نگاهم رو ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم. بعد از یک ساعت ونیم به ویلابرگشتم. رافائل لوازم‌هارو برام اورده بود و روی میز عسلی چیده بود. به سمت‌شون رفتم، که خودم دوباره چک کنم چیزی کم نباشه. همه چی کامل بود. تاپ ضد گلوله ام. چندتا خشاب برای تفنگ خوش دستم. چاقو ضامن دارم بوت های مشکی‌م که کنارشون به صورت مخفی چاقو ضامن دار بود و برای اطمینان کفش‌های پاشنه بلند مشکی‌م که پاشنه‌هاش درمیاد‌ و به صورت چاقو ضامن دار میشد، رو هم آورده بودم.
×
×
  • اضافه کردن...