رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. part37 پوک آخر را به سیگار زدم، بلند شدم و ان را روی دسته میله ای تراس فشردم تا خاموش شود ؛ انتهایش را درون سطل زباله کنار درب انداختم ،جعبه سیگار و فندک را توی جیب پیژامه ام انداختم و به سمت داخل رفتم در تراس را بستم و پرده حریر را کشیدم اول به سمت اتاق لباس ها رفتم و جعبه سیگار فندک را داخل جیب کوچک کوله پشتی ام انداختم زیپ کیف را بستم و به سمت اتاق خواب رفتم ،پتوی مسافرتی روی شانه ام را کنار تختم رها کرده و به زیر پتو خزیدم و پلکان خسته ام را بستم … با احساس سروصدایی چشمان خواب آلودم را باز کردم -بابا ترانه اونم بزار تو سبد چرا اوسکول بازی در میاری -اوسکول خودتی شاسکول اینو خودم میارم کارت نباشه کلافه از صدای بحثشان پتو را از روی تنم کنار زدم بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم -میشه بگید اول صبحی دقیقا دارید چه غلطی میکنید گلسا با نیش بازی گفت -عه بیدار شدی داشتیم نقشه میکشیدم آب بریزیم روت تا بیدار بشی -جان جدتون بیخیال شید امروزو بیاید بتمرگیم خوابم میاد ترانه: شر نگو برو لباساتو بپوش چیزارو آماده کردیم پسر خاله گلسا میخاد بیاد دنبالمون -مگه فقط سلین نمیومد -اونم میاد حالا گیرت ایناس برو آماده شو اه بیحوصله به سمت سرویس رفتم تا مسواک بزنم بعد از اینکه کارم تموم شد، به سمت اتاق لباس ها رفتم روی صندلی گرد میز آرایش نشستم و موهای گوجه ای ام را باز کردم ، موهایم را شانه زدم که از حالت نامرتب درآمد ، بخاطر بلندیشان مجبور بودم همیشه ببندمشان تا کلافه نشوم قد موهایم تا پایین باسنم میرسید ، باید زودتر کوتاهش میکردم تا راحت میشدم ، موهایم را یکطرفه به صورت شل گیس کردم و کمی ضد آفتاب و بالم لب زدم و با کمی ریمل کار را جمع کردم ؛ به سوی کمد لباس رفتم و یک شلوار جاگر با سویشرت ست مشکیش را بیرون کشیدم آن را تنم کردم و کلاه نقابی نایک مشکیم را برعکس رو سرم گذاشتم چیز های مورد نیازم را درون کوله ام گذاشتم و در آخر گوشیم را از توی اتاق خواب برداشتم ، کارم تمام شده بود مثل اینکه آن دو بیمغز هم آماده بودند حدود ۵ دقیقه می‌شد روی مبل لم داده بودم و در گوشی بودم که سلین به گلسا زنگ زد و گفت دم درند ؛ در خانه را قفل کردیم و از پله های طاقت فرسا به سختی پایین رفتیم در مشترک آپارتمان را باز کردیم و پا روی آسفالت گذاشتیم
  2. https://cdn.imgurl.ir/uploads/r2454_4aa05d0c-507c-4971-9bd6-492de2da5046.png
  3. part36 گلویم خشک شده بود و سردرد مرگ باری داشتم از تخت بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم،آبی خنک برای خودم ریختم و خوردم خنکی آب وجودم را هم باخودش خنک کرد اما مغزم هنوز پر بود،پر از تصویر های مبهمی که یکی یکی رد می‌شدند لیوان آب را روی سینک گذاشتم و تصمیم گرفتم بروم توی تراس تا اینکه روی تخت و به مقابلم زل بزنم و درزهای دیوار را بشمارم ، پتوی مسافرتی که روی زمین ولو شده بود را روی شانه هایم کشیدم؛و به سمت تراس رفتم پرده حریر را کنار زدم و دربش را باز کردم به سمت گلدان مربعی شکل پا تند کردم و یکم انرا به سمت جلو کشیدم پارچه قرمز را از روی زمین برداشتم و انرا از هم باز کردم، جعبه سیگار و فندک پلاستیکی کنارش را برداشتم و بلند شم به سمت صندلی رفتم و خودم را رویش ولو کردم موهای پخش پلایم را با دست کنار زدم و یک نخ سیگار وینستون بیرون کشیدم صدای تقه فندک سکوت شب را شکست آتش کوچک فندک را زیرش گرفتم و پوکی زدم ،دودش را آهسته بیرون دادم نگاهم را به روبرویم دادم به ساختمان هایی که برخی از آنها را سیاهی احاطه کرده بود برخی را هم نوری عظیم گرفته بود و برقش چشم را میزد، این چیزیست که ما از فرسنگ ها فاصله میبینم و اما در دل آن خانه ها چه می‌گذرد آدم های ساختمان تاریک به راستی که وجودشان هم تاریک است! یا این فقط یک ظاهر است یا ساختمان های روشن به راستی که وجودشان روشن و درخشان است یا این هم ظاهر است ! و شاید هم بلعکس کسی چه میداند شاید آن ظاهر تاریک وجودی درخشان دارد و آن ظاهر روشن وجودی تاریک … کام عمیق دیگری گرفتم دودش را کمی نگه داشتم و به شدت به بیرون فوت کردم ، به نخ سیگار در دستم نگاه کردم زهر خند تلخی زدم من کی سیگاری شدم ! خودم هم نمیدانم ، نمیدانم از شدت دردها بود یا یک فاز ،این هم نمیدانم به خاکستر سیگار نگاه کردم که پودر هایش آهسته به روی زمین میریختند ؛ روی آوردن به سیگار را نمیخواستم اما نمیدانم از چه زمانی شروع شد از زمانی که آن پسر غریبه روی نیمکت تعارف کرد یا اینکه … نمیدانم اما روی آوردم ،شاید که دود های سیگار دردهای درونم را با خودش همراه کند و بیرون فوت کند شاید که آن درد های تلنبار شده مانند دودی در دهانم می‌شد و به بیرون راه پیدا می‌کرد، گویی که که فقط در ان لحظه وجودم خالی می‌شد از دردها و واقعا گویی انگار دود می‌شدند شاید هم تاثیر نیکوتین بود و فقط خیال میکردم ،یک خیال باطل!
  4. عزیزم عکسای انجمن برای من باز نمیشه
  5. ناسین؛ ما دگر خسته بودیم خسته از سگ دو زدن های بی پایان، خسته از خزیدن های بی سرانجام، خسته از ریسمان های باقی مانده چنگ زده و سر انجامی به پوچی ؛آری ما خسته بودیم دنیا برایمان مسیری در نظر گرفت ما هم در آن مسیر طبق قانون های نانوشته ای شروع کردیم به سگ دو زدن ، گاهی در طول مسیر از شدت خستگی مجبور به خزیدن شدیم ،گاهی هم مجبور شدیم به باقی مانده های پوچ چنگ بیندازیم مسیر گویی انتها نداشت فقط ما طبق آن قانون نانوشته باید همچنان ادامه میدادیم ! مهم نبود تهش چه میبینی یک روشنایی به مانند خورشید درخشان و شفاف یا یک تاریکی مانند چاله چوله های ماه که اطرافش تاریکی احاطه بود
  6. https://cdn.imgurl.ir/uploads/a15747_4aa05d0c-507c-4971-9bd6-492de2da5046.png
  7. /mnt/data/image_gen_3a3df179-f1ea-422f-b857-e075e60d27e1_0.png
  8. Part35 بی شک میدانستم خون است برای اطمینان دستم را زیر دماغم گرفتم که قطره ها سریعتر از هم سبقت میگرفتند تا به کف دستم برسند با عجله به سمت اپن آشپز خانه دویدم و سه چهار تا دستمال از دستمال کاغذی بیرون کشیدم و سفت بینیم را چسباندم ، به طرف آن احمق ها حرکت کردم که داشتند میلرزیدند صدایم را پس سرم انداختم -ده من چی بهتون بگم عمه خشگلا ،جن منم اگر باشه نترسید سراغ شما نمیاد قیافتون رو ببینه روزی صدبارتوبه میکنه و میگه من به قبر ننه ی جنم بخندم که بخوام شمارو بترسونم هر دو با صدایی جیغ مانند شروع کردن به دیس کردن شکلو شمایل من ،یکی میگفت هیکلت کج است آن یکی میگفت قیافت شبیه زن شرکه البته بعد از تبدیل شدن دستی در هوا تکان دادم و مگس های خیالی را پر دادم و دیگر واینستادم تا چرتو پرت هایشان را بشنوم شدیدا دلم خواب می خواست و تنهایی ام را، تنهایی که با وجود آن دو کله پوک ، غیر ممکن بود شاید فقط در خواب تنها باشم به سمت اتاق خواب رفتم و قبل از عبور از چارچوب در یادم آمد این اتاق جن دارد پس مکثیی کردم و بسم اللهی را زیر لب زمزمه کردم و فوت فوت کردم در هوا به خیال اینکه جن دیگر رفته لامپ روشن اتاق را خاموش کرده و به سمت تختم که آن گوشه ی دنج بود رفتم و خودم را پهن کردم رویش پتو را روی خودم کشیدم ؛ و کمی به سقف و اینور انور نگاه کردم که بعد از آن من فقط یک سیاهی مطلق دیدم وبعد خوابی عمیق …. •میلرزید ،از دستانم گرفته تا پاهایم کل وجودم میلرزید از تنهایی که بار ها با کلمات و نگاه ها مشاهده کردم و الان گویی واقعا تنها بودم تنهای تنها صدای تکه ای از شکستن قلبم آمد اشک هایی که بی امان فرود می آمدند خنده های پر از تمسخرشان تمام راهروی مدرسه را گرفته بود، کلاس سوم بودم اما در کلاس چهارم زنگ تفریحم را به سر میبردم همه آنها باهم بودند و تمسخر نگاها و کلماتشان کل وجودم را بیشتر میلرزاند اترینا در کلاس چهارم الف را با شدت باز کرد -اخی موش کوچولو اینجا فرار کرده و خنده های بلند -ترسیدی؟ اخی چرا میلرزی نکنه برق گرفتت خنده‌های بلند تر چهره های کریه تار شدند و تصویر مبهم شد; از خواب پریدم
  9. part34 لبخند ملیح ضایعی زدم و گفتم -بخاطر فیلمه احتمالا توهم زدیم با جیغ هر دو از جا پریدم و با ماحتت از روی مبل به پایین افتادم ،از درد جانمان سوز ماتحتم آوای صدایم که انگار از ته چاه خلا می آمد بلند شد -مگه روانید که جیغ میزنید، الان اگه ماتحتم بخاطر جیغ شما نیاز به پانسمان داشته باشه چیکار میکنید ترانه با خنگی نگاهی به گلسا کرد و گفت -مگه ماتحتم پانسمان میکنن گلسا : اگه زخم شده باشه اره .. لیا بچرخ اونطرف گیج نگاهش کردم : -برای چی -خب بچرخ تا بکشم پایین ببینم زخم شده شاید نیاز به پانسمان داشته باشه جوری بهشان نگاه کردم ،انگار به دو عقب افتاده مغزی نگاه می‌کنم ترانه: لیا بدو بچرخ تا ماتهتت نمرده اگه بمیره چجوری روم بشه برم فردا اعلامیه مرگ ماتحتت رو چاپ کنم -اعلامیه که فعلا بیخیالش من فردا باید نذری بدم ترانه :برا چی -هیچی یه چند دقیقه پیش از خدا خواستم بجای پهن یک سوم از مغز رو به شما بده منم در عوض قول نذر دادم قبل از اینکه ترانه واکنشی نشان بدهد صدای افتادن چیزی از اتاق خواب ،باعث ساکت شدنمان شد ، تا سر خیس کردن شلوارم رفتم اما بعد به خشتک شلوارم نگاهی انداختم و نهیب زدم که فعلا استپ کند به تندی از زمین بلند شدم با بلند شدن من، همزمان هر دو بلند شدن با جیغ گلسا و دویدنش سمت انتهای سالن ترانه هم درحالی که پاچه های شلوار گل گلیه گشادش را با دست بالا گرفت ،که فاق شلوارش تا ناموس بالا رفت ،مثل خرچنگ شروع به دویدن کرد ؛من هم به خیال اینکه چیزی پشت سرم دیده اند به سرعت خواستم به انطرف بدوم که پتو مسافرتی زیر پایم گیر کرد و من با صورت به زمین برخورد کردم تا یک ثانیه اول که هضم نکردم چه اتفاقی افتاده ، ولی با سوزشی که از دماغم احساس کردم عربده ای کشیدم ، که فک کنم جن منی هم اگر بود جولو پلاسش را جمع کرد با صدای عربده من جیغ آن دو احمق هم در آمد از زور فشار بلند شم که قطره ای از دماغم سرازیر شد
  10. شاید مرگی که به دست خودت باشه زجر بیشتری داشته باشه تا مرگ طبیعی
  11. فک کنم میخای ناکام نمیری😂
  12. شاید… ولی بعضیا دقیقا همون موقع تازه شروع می‌کنن زندگی کردن
  13. بنظرم اون ۲۴ ساعتو جانماز آب بکش تا نصف گناهات بخشیده بشه😂
  14. دروغگوی خوبی ولی درکنارش، هم بازیگر خوبی بودیم ماسکی داشتیم به اندازه تمام سال هایی که سکوت بود، ما انتخابمان این نبود اما دیگران این را طلبیدند ما هم ماسکی برداشتیم و زدیم شدیم آنچه که می‌خواهند کسی پشت آن ماسک را ندید پشت آن ماسک دنیایی بود برای خودمان شاید هم دوست نداشتد ببینند حرفی نبود اما دیگر خود واقعی هم نابود شده بود نابودش کرده بودند ذره ذره ما هم کشته شدیم و شدیم مثل خودشان همانگونه ویرانگر اما نه به آن شدت گویی هنوز پوسته ای از پشت آن ماسک حبس شده بود در وجومان
  15. تپه ای عظیم از غم هایی تلنبار شده روی هم داشتیم که جایی نداشتیم خالی اش کنیم ما پر بودیم،تا خرخره اما فریادمان را فقط خودمان شنیدیم کسی نبود که درک کند ،بفهمد گوش شنوا باشد؛ ما هم انتخابمان شد سکوت
  16. ناسین؛ شاید واژهٔ «تنهایی» آن‌طور که می‌گفتند ترسناک نبود. حداقلش این بود که ما را از آدم‌های کثیف نجات می‌داد.
  17. part33 (زمان حال) لبخندی از خاطره ای که یادم آمد زدم آنجا آغاز بدبختی دیگرم بود ،شاید انروز اگر پا در آن خیابان نمیگذاشتم اتفاق های بعدش هم نمیافتاد . اتفاق هایی که حتی ذره ای از آن هم از یادم نرفت نمیدانم شاید مشکل ذهن من است که فقط خاطرات بد را نگه میداشت و یادآوری می‌کرد و در عوض کورسویی از خاطرات خوب در ذهنم جا نداشت و یاد آوری نمیشد شاید هم آنقدر در خاطرات بد غرق شده بودم که دیگر نمیتوانستم از آن تالاب لجن گرفته ، خودم را بیرون بکشانم و به سمت برکه ی زیبای خاطرات خوب بروم با صدای گلسا از افکارم دست کشیدم -لیایی بیا میخایم فیلم بزاریم ببینیم بیحرف بلند شدم و به سمت سالن کوچک خانه رفتم ،سالنی که همان اول توجه مرا فقط به سمت انتهایش که به در شیشه ای بزرگی ختم می‌شد و تراس کوچکی انطرف خودش داشت قرار داد سالنمان ؛ با یک دست مبل ساده سفید و چند قاب ویک تلویزیون پر شده بود به سمت مبل سه نفره رفتم و پتوی مسافرتی نازک را که روی دسته اش ول بود روی شانه ام انداختم ، رو به هر دو که کنارم نشسته بودند گفتم -حالا میخاید چه فیلمی ببینید هر دو همزمان گفتند : جیغ شیش تعریفش را زیاد شنیده بودم البته من جیغ سال ۱۹۶۶ میلادی هم دیده بودم و راضی بودم از دیدنش پس چیزی نگفتم و کاسه ی چیپسی که برایم پر کرده بودند را برداشتم و پاهایم را در خودم جمع کردم و نگاهم را به صفحه ی تلویزیون دادم… فیلم بلاخره تمام شد، اما خب من با تصویر سازی عمیقی که در جیغ سال ۱۹۶۶ دیدم با جیغی که الان دیدم روبرو نشدم اون جا وس کریون با به تصویر کشیدن ضجه‌های غیر قابل شنیدن دختر، از گوش ندادن میلیون‌ها خانواده به صدای فرزند نوجوان خود می‌گفت؛ اما اینجا ما بیشتر روی زبان بدن بازیگرا ها دقت داشتیم ،تا دیالوگ ها تا بفهمیم قاتل اصلی زیر اون ماسک کی هست اما خب نمیتونم جنبه راز آلود بودنش رو انکار کنم که هیجان هم ناخواسته همراهش می‌شد خنده ام گرفته بود از خودم چه با دلیل هم مقایسه میکردم انگار قرار بود من نقد کننده و مقایسه دو فیلم در سال مختلف باشم خوراکی هایمان تمام شده بود البته همان از اول فیلم که هنوزشروع نشده بود تمام شده بود ، با صدایی که از اتاق خوابمان آمد با چشمان گرده شده به آن طرف نگاه کردیم
  18. ناسین؛ از کجا معلوم شاید آدم های درونگرا واقعا درونگرا نبودندو این برچسب درونگرایی را آدم ها ،جامعه ،شرایط، محیط و.. چسباندند رویشان و اینگونه شد که آنها بجای اینکه خودشان را خالی کنند و فریاد بزنند انتخابشان این شد که فریادشان را در دم خفه کنند و همه ی ناگفته ها در قلبشان مانند صندقچه ی اسرار باقی بماند
  19. Part32 رو به سامان ادامه دادم -بهش بگو گوه خوردم اذیتت کردم -صدای خنده ی از روی حرصش بلند شد صورتش قرمز شده و به دستانش فشار می آورد اما من اگر امروز دستانم را میشکست هم باید ادامه میدام -هه زیادیت نشه جوجه قناری بکش کنار تا نگا…دمت هر*زه -وقت ندارم سرف توی احمق کنم ده زود باش جون بکن بگو گوه خوردم جمله ای که به حسن گفته بود را به خودش برگرداندم دستی که از پشت سر روی شونه ام نشست باعث شد سر بچر خانم رهام بود با نیشخندی نگاهم کرد و گفت -بچه مگه میخاری بکش اینور لشتو تا به خودم بجنبم سامان از حواس پرتیم استفاده کرد و به سرعت دستانش را کشید و خب فکر کنم گاوم زاییده بود فکری مانند لامپی در سرم روشن شد، احمقانه بود اما چیز دیگری به فکرم نمیرسید زانویم را بلند کردم و زدم به نقطه ی حساس رهام که ادامه ی نسلی دیگر به دستش رقم نخورد فریادش که به اسمان رفت من هم بدون مکث فرار را بر قرار ترجیح دادم کوله پشتیم یک دسته اش بیشتر روی شونم نبود و باعث می‌شد کیف از روی شونم بلغزد آنیکی هم در حال دویدن فیکس کردم صدای پای چند نفر از پشت سرم می آمد چند قدم جلوتر کوچه ای بود سریع به سمتش دویدم با دیدن صحنه ی روبرویم چشمانم اندازه نلبکی شد یک پسر که حدود ۱۶،۱۷ میزد در حال شاشیدن سرپایی بود پشت سرش هم سطل سبزی بود که بخاطر اشغال های تلمبار شده اش روی زمین هم ریخته بودند پسر با دیدن من جیغ دخترانه ای زد ومن ناله اش هم شنیدم - ده قربونت برم اوس کریم اینهمه تیپ میزنم دختر سر راهم قرار نمیدی الان که دمو دستگاهمو دادم بیرون و آبشار نیاوارن درست کردم یکیو سرم راهم قرار دادی حکمتتو شکر - به بقیه غولندش توجه نکردم نگاهی سریع به پشت سرم انداختم لعنتی نزدیکم بودند نگاهم به سطل سبز افتاد لبخندی خبیث روی لبانم نقش بست طی حرکتی انتحاری ،با پایم سطل را به طرفشان چپه کردم که صدای نابهنجاری داد پسرک آبشار نیوران هول کرده دمو دستگاهش را به طرف پسران گرفت و با حال گریه گفت - وای ابروم رفت سالارو همه دیدن دختر تو نگاه نکنیا درویش کن - خنده ام گرفت از وضعیت زارش، نگاهی گذرا کردم به پشت سرم، که پسر ها با چشم های وحشت زده به آن فواره آب نگاه می‌کردند که هر چند ثانیه یکطرف را نشانه میگرفت با اینکه الان باید وایمستادم ؛تا قه قه بزنم به آن سروضع اما سرعتم را بیشتر کردم و خودم را در کوچه فرعی جلوتر انداختم
  20. Part31 با مشتی که بر صورتم فرود آمد، پرت شدم بر روی زمین اخی از درد از لبانم خارج شد -اخه تخم نوب بزنم کجات اوخ نشی با نفرت نگاهی بهش انداختم اما ،خب من پروتر از این حرفا بودم پس بدون معطلی از روی زمین بلند شدم قبل از اینکه جوابی بهش بدهم صدای رهام بلند شد -اخه من چی بگم به تو سامی مگه نگفتم بیا مکان بعد تو اینجا وایستادی با یه بچه مدرسه ای یکی به دو میکنی -بابا رهی همین بچه مدرسه ای دهن منو سایید شما برید من اینو باید ادبش کنم حرصی بودم از دست خودم تصاویر گذشته جلوی چشمم می آمدند و میرفتند ضعف ها و سکوت هایی که داشتم در همه ی آن ها واضح بود؛ یک صدا از اعماق مغزم بلند می‌شد و هی تکرار می‌کرد «تو ضعیفی» آیا به راستی که من ضعیف بودم؟ جوابش پوزخندی بود که بر لبانم نقش بست -اینم عقل مقل انگار نداره هی زرتو زرت پوزخد میزنه دهانم مزه گس تلخی میداد ،لبانم بر روی هم چفت شده بود گویی که آن را با نخ و سوزن دوخته بودند، تخت سینه اش زدم و کیف مدرسه ام را از کنار پایش برداشتم حسن نی قلیون مثل مار در خودش میخزید این دیگر وضعیتش از من اسفناکتر بود شاید این وضعیتش آن گریه های از سر دردش باعث شد که دم پرشان شوم گویی انگار یک لیای دیگر میدیدم که شیادانی بالای سرش را گرفته اند و هر کدام یک ضربه میزنند آری به امثال منو حسن نی قلیون میگفتند ضعیف و به آن ها ضعیف کش این ها نسبت هاییست که بر روی پیشانی مان مهر خورده بود، زیر بغلش را گرفتم و کمکش کردم بلند شود نگاهی خرجشان نکردم و خواستم بیتوجه رد شویم که با چیزی که سامان گفت فهمیدم فعلا از دستش خلاصی ندارم -هررر کجا سرتو انداختی پایین میری هه خودت میری حسن نی قلیونم میبری نزنه زیر دلت اینهمه خوشی و به سمت حسن حرکت کرد و یقه اش را کشید و بروی زمین انداختش شاید الان وضعیتی نبود که من بتوانم سکوت کنم چون اینبار کسی دیگری هم داشت این درد را میکشید به سمت من آمد و خواست دستم را بگیرد که زودتر جنبیدم و دستش را پیچ دادم صدای اییی که گفت تنها حس لذت را در من سرازیر کرد سرش را با آن یکی دستم گرفتم و به دیواری که انطرف تر بود چسباندم -حسن صدایی ازش در نیامد -ده مگه با تو نیستم پاشو بیا اینجا با ترس کمی جلو آمد -اونجا نه بیا بغل این نفله با قدم هایی لرزان به جایی که اشاره کردم رسید
×
×
  • اضافه کردن...