رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

دنیای کوچک من

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    101
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط دنیای کوچک من

  1. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    ایران برگر
  2. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    رگ خواب
  3. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    قصر شیرین
  4. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    یک اتفاق کوچولو
  5. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    لیلا با من است
  6. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    هامون
  7. پسر بزرگش که هیکلش از همه گنده تر بود گفت: اگه معطل جواب شما باشیم همین یه دونه خواستگاری هم که خدا زده پس کله اش و اومده بگیرتت از دست میدی ها! اونوقت باید ترشی بندازیمت ننه شمسی. از من گفتن بود نگی نگفتی. شمس الملوک عصبی نگاهشون کرد و گفت: اولا: من تا شما ها رو سر و سامون ندم هیچ جا نمیرم. دوما: من آنقدر خوب هستم که اگه صد سال دیگه هم بگذره از عمرم بازم خواستگار دارم پس نیاز نیست تو زحمت بیوفتی پسرم. در ضمن یه بار دیگه به من بگی ننه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟ بعد از تموم شدن حرفش مرد گنده با ترس و لرز گفت: بله مادر جان. من که این حالتش رو دیدم با خودم گفتم بهتره قبل از اینکه از ترس قالب تهی کنم پاشیم از اینجا بریم بیرون وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین هست در برابر این شمسی خانوم. چشم و ابرویی برای پدربزرگ و بچه ها اومدم و از جایم بلند شدم و با احتیاط گفتم: بهتره که ما دیگه رفع زحمت کنیم. پسر بزرگه گفت: پس خواستگاری چی شد؟ منم تند تند گفتم : انشالله یه وقت مناسب تر خدمت می رسیم. قبل از بیرون رفتنمون از اتاق شمسی خانوم رو کرد به پدربزگم و گفت: دفعه ی دیگه که خواستی بیای قبلش اجازه بگیر و اگه اجازه دادم با بزرگتراشون بیا. خوش ندارم با چهار تا بچه سر و کله بزنم. پدر بزرگم هم چشم گویان و لبخند زنان با ما از خونه بیرون اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. همین که سوار ماشین شدیم نفسم رو که از ترس شمسی خانوم و پسراش حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و گفتم: آخییییش... خطر از بیخ گوشمون گذشت. پدربزگ نگاه متأسفی بهم انداخت و رو به ملکا که رانندگی میکرد گفت: همون بهتر که خواستگاری تون به هم خورد. اینی که من می بینم جربزه ی زندگی مشترک رو نداره. ملکا هم در حالی که نگاهش به روبه رو بود سری به تأیید تکون داد و گفت: متأسفانه اینم از بد شانسی منه پدربزرگ جان...
  8. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    پول و پارتی
  9. عاشق اشعار حسین منزوی ام به خصوص این بیتش که میگه:((دلم گرفته برایت)) زبان ساده ی عشق است/سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت.
  10. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    هولیا
  11. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    از کرخه تا راین
  12. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    تبریز در مه
  13. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    رها
  14. اینجا دنیای کوچک من هست پر از چیزای دوست داشتنی من هست. یکمی از رمانم رو گذاشتم شعر و دلنوشته هم می‌گذارم از این به بعد.
  15. دوستان می تونید ادامه ی رمان رو در صفحه ی اصلی رمان خاص بخونید. با ۷۲ پارت آماده.این جا از این به بعد قراره دلنوشته و شعر بگذارم. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  16. برای رمان دنیای کوچک من درخواست ناظر رمان دارم.https://forum.98ia.net/topic/5708-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-29589
  17. پارت سی ام لباسام رو با یه تونیک آبی آسمانی با بابونه های سفید و یه شلوار کتان سفید و یه مینی اسکارف بابونه ی آبی و سفید عوض کردم (آخه من عاشق رنگ آبی و بابونه هستم اصلا یه انرژی مثبت بهم میده) موهام رو باز گذاشتم و لبه ی موهام رو از پشت تو تونیکم گذاشتم منم که خدادادی خوشگلم آرایش نمیخوام پس یه تینت لب هلویی زدم و یکم ژل مژه و ابرو زدم تا مرتب تر بشم و در آخر یکم از عطرم به مچ دست هام و گردنم زدم و به حول قوه ی الهی از اتاق بیرون رفتم و همزمان با من تیام هم از اتاقش بیرون اومد و دیدم که به به جناب برادر هم خوشتیپ کرده و از همه مهم تر لباساش با من ست شده یه تیشرت آبی پوشیده بود و یه شلوار کتان سفید با لبخند رفتم طرفش و گفتم: وای ببین داداش خلم چه خوشتیپ کرده حیف که عشق جانت اینجا نیست تا قشنگ دلش رو ببری و مخش رو بزنی خخخ.... راستی سپهر کجاست؟ یه نگاه چپکی بهم کرد و گفت:اولا من همیشه خوشتیپم خواهر گلم دوما من نیازی به زدن مخ کسی ندارم و با دیدن جمال بی مثالم خود به خود عاشقم میشن چیکار کنم دیگه خوشتیپی دردسر داره خخخ... سوما طی عملیات حاضر شدن جنابعالی عمو اینا رسیدن و الانم سپهر رفته استقبال پدر و مادرش منم مثل خودش چپکی نگاهش کردم و گفتم: اولا اعتماد به نفست ستودنی هست داداش خلم چیزه گلم دوما نیاز به مخ زنی که داری ولی گردن گیرت بد جور خرابه برادر من خخخ... سوماخودت هم همزمان با من آماده شدی و دست کمی از من نداری الان هم پاشو بریم تا مامان با سلاح محبوبش سر نرسیده هههه...
  18. پارت بیست و نهم رفتم تو آشپزخونه و دیدم که مامان مشغول درست کردن شام و حسابی مشغول آروم رفتم بغلش کردم و گفتم:مامان خانوم من کمک نمیخواد؟ اونم چون حواسش به غذا بود و حرکتم یهویی بود شوکه شد و گفت نمیری الهی دختر نمیگی یهویی میای سکته میکنم آخه؟ منم یدونه لپش رو بوس کردم (آخه موقع حرص خوردن خیلی بانمک میشه) و گفتم: ببخشید مامان گلم حق باشماست بوی هنر نمایی تون همه ی خونه رو برداشته حواس نمیزاره واسه آدم که حالا کمک نمیخواین؟ مامان هم با همون قیافه ی حرصیش یه نگاهی بهم کرد و گفت : به جای این زبون ریختن ها پاشو بیا ظرف ها رو بشور غذا که تقریبا حاضره منم با تعجب نگاش کردم و گفتم :چشم مامان جان ولی چقدر سریع حاضر شد سرعت عملتون بالاست ها نه؟ با ملاقه ی دستش یه هم زد خورش رو بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت: نخیر دختر قشنگم سرعت عمل بنده بالا نیست حواس جنابعالی پرت دنبال بازیه خدایی تو این سن خجالت نمیکشی دنبال بازی میکنی با سپهر؟ منم با لبخند گفتم: بخاطر کودک درونم مادر جان تو همون شیش سالگی مونده خخخخ... اونم برگشت گفت : دختر کوچولوی نازم حرف زدن رو بیخیال شو و به کارت برس الان مهمونا میرسن هنوز آماده نشدی از دست تو آخه من چیکار کنم؟ منم با حفظ همون لبخند گفتم : هیچی مادر من عشق کن همچین دختر مظلوم و آرومی داری خخخخ... اونم درحالی که از شدت حرص خوردن صورتش قرمز شده بود گفت:تیارااااااا برو از آشپزخونه بیرون نمیخواد کمک کنی فقط برو حاضر شو الان مهمونا میرسن منم که دیدم اوضاع بدجوری خرابه فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با گفتن چشم مامان گلم مثل میگ میگ آشپزخونه رو به مقصد اتاقم ترک کردم خخخ....
  19. پارت بیست و هشتم با حرص صداش زدم و گفتم:سپهررر من دیوونه ام ؟چیز بهتری نداشتی که بهم بگی ؟ بعدش هم من گول حرفات رو نمیخورم بلاخرهرسر از کارتون در میارم سپهر هم با حفظ همون لبخندش که حالا حرص دربیار شده بود گفت: خواهر گلم همه ی ما به نوعی دیوونه ایم منظورم شیطنت های بی‌نظیر جنابعالی هست نه چیز دیگه آروم باش انقدر حرص نخور سکته میکنی میمونی رو دستمون ها هرچند همین جوری هم کسی نمیگیرتت خخخخخ.... این دفعه دیگه واقعا عصبی شدم و دور خونه دنبالش کردم و همزمان میگفتم سپهر وایستا سپهررر ... که یهو نفسم گرفت و به سرفه افتادم سپهر هم مثل میگ میگ خودش رو بهم رسوند و یه لیوان آب داد دستم و گفت :عزیزدلم خوبی ؟چی شدی یهو ؟خب تو که انقدر شکننده ای چرا قلدر بازی دربیاری خواهر نازم . منم که سرفه ام بند اومده بود گفتم یواش برادر من چرا مثل رادیوی شکسته غر غر میکنی نفسم که سرجاش اومد ولی اگه یکم دیگه ادامه بدی سرم درد میگیره خخخخ... این دفعه اون آروم زد پس کله ام و گفت : اولا رادیو شکسته خودتی دوما :دیگه هیچوقت اینجوری ادا در نیار و منو سکته نده خب ... داشتم سکته میکردم نفس داداش منم که دیدم جو داره زیادی احساسی میشه یهو گفتم : هندی بازی دیگه بسه پاشو بریم کارامون رو برسیم الان خاله اینا میرسن اونم با حرص گفت: خیلی خب بریم و زیر لب غر زد: دو دقیقه خواستیم احساسی باشیم ها اگه گذاشت و خودش جلوتر راه افتاد و رفت سمت اتاق مهمان منم با لبخند ناشی از غر غرای سپهر سمت آشپزخونه راه افتادم تا اگه مامان کمک خواست کمکش کنم
  20. پارت بیست و هفتم جلوی در بود که تیام در گوشش یه چیزی گفت و که نفهمیدم چی بود فقط به گوشم خورد که سپهر گفت:مطمعنی؟ تیام هم گفت حله داداش نگران نباش و با هم به سمت ما اومدند منم با همون قیافه ی گرفته گفتم چی شد داداشی چیزی جا گذاشتی؟ اونم گفت: نه ولی دلم نیومد برم و تو رو با این قیافه ی مظلوم و بامزه که بهت نمیاد جا بزارم عزیزدلم مامان هم وسایل رو برده بود آشپز خونه برگشت تو سالن و گفت:چیزی شده پسرم ؟ تیام به جای سپهر جواب داد نه مامان گلم چی میخواستی بشه این داداش عزیز ما نگران معذب شدن شما و به زحمت انداختنتون بود که من گفتم نگران نباشه مسئله ای مامان رو کرد به سپهر و گفت : آره پسرم؟ تو هم پسر منی چرا باید معذب بشم آخه عزیزم؟ حالا که اینطور شد زنگ بزن پدر و مادرت هم بیان و شام همه دور هم باشیم بعد از یه مدت سپهر میخواست قبول نکنه که مامان جان از اون نگاه هایی که حساب کار دستش بیاد بهش کرد و گفت:حرف نباشه همین که گفتم پسرم سپهر هم که حساب کار دستش اومده بود سریع گفت: چشم خاله جان الان باهاشون تماس میگیرم شما خودت رو ناراحت نکن خخخخ... خلاصه سپهر زنگ زد پدر و مادرش و بعد اومد کنار ما نشست که یکی زدم پس کله اش دستش رو گذاشت پس کله اش و گفت : مگه تو همونی نیستی که واسه رفتنم اخم و قهر کرده بودی حالا که نرفتم چرا میزنی؟ منم با قیافه ی عصبی گفتم:حقته تو که میخواستی بمونی از اول میموندی دیگه حتما باید یه دور منو دق میدادی تا خیالت راحت میشد؟ معلوم نیست اون تیام خان چی تو گوشت گفت قبول کردی ولی بلاخره که میفهمم با لبخند قشنگی نگام کرد و گفت : آهاااا این خواهر دیوونه ی خودمه چی بود اون مظلومیت و لوس بازی و اینا اصلا بهت نمیومد اولا که هیچی همونایی که تو جمع گفت دوما که بخاطر گل روی خواهر قشنگم برگشتم چون دلم نمیاد اینجوری ببینمش
  21. پارت بیست و ششم بعد از گفتن این حرف ها که کلش رو با لحن خاص و جدی و ادیبانه بیان کرد بلند شد و گفت که من از حضورتون مرخص میشم دیگه و مامان و بابا گفتند: میموندی دیگه تو هم مثل پسر خودمونی خوشحال میشیم کنارمون باشی سپهر هم دوباره همون قیافه ی بانمک رو به خودش گرفت و گفت : شما لطف دارین اما باید برم هم به خونه اطلاع ندادم هم اینکه یه مقدار از درسم مونده انشالله یه فرصت دیگه مزاحمتون میشم مامان و بابا هم گفتند :خواهش میکنیم پسرم شما مراحمی بازم هرجور خودت راحتی و اما من قیافه ام رو مظلوم کردم رفتم پیشش و گفتم : داداش گلم مهربونم دلت میاد تیارا رو تنها بزاری و بری هنوز دلتنگیم کامل برطرف نشده آخه لطفا لطفا لطفا بمون دیگه اونم یه نگاهی بهم کرد و با قیافه ای که سرخ شده بود تا از خنده منفجر نشه جلوی مامان اینا گفت :اولا که خواهر من مظلوم نشو بهت نمیاد دوما که کار دارم وگرنه کی دلش میاد تو رو تنها بزاره آخه عزیزدلم هیچی دیگه مظلومیتم جواب نداد تازه مامان خانوم هم با هشدار صدام زد و گفت:تیارا جان نباید پسرم رو تو رودربایستی بزاری شاید واقعا کارش مهم باشه و بخاطر جنابعالی مجبور بشه از کارش بزنه گلم منم که اینو شنیدم نشستم سر جام و دیگه هیچی نگفتم حتی به خدا حافظی سپهر هم جواب ندادم و با اخم نشستم سرجام و قهر کردم باهاش اونم برگشت پیشم نشست و گفت :خواهری نگام کن دیگه قهر کنی دلم میگیره ها منم نگاهش نکردم فقط با اخم گفتم: خب دلم نمیخواد بری ولی حالا که میخوای بری خداحافظ لطفا مواظب خودت باش و زودتر بیا پیشمون اونم خندید و گفت :به روی چشمم خواهر گلم من برم دیگه خانوم اخمالو خداحافظ
  22. پارت بیست و پنجم یهو یه قیافه ی مثلا ترسیده به خودش گرفت و گفت:حالا که فکر میکنم من خیلی هم بد شانس نیستم و از جایگاه خودم خیلی راضی ام این دفعه دیگه مامان و بابا هم با ما خنده اشون گرفت و در کل روز پر ماجرا مون ختم به خیر شد خخخ.... بعد از تموم شدن بحث شیرینمون نشستیم تا عصرونه بخوریم دور هم که مامان خانوم رو کرد به سپهر و گفت :خب پسرم انقدر جریان درست کردین که نشد یه احوال پرسی درست و حسابی با هم بکنیم چه خبر چیکارا میکنی؟ سارا جون(مامان سپهر) چطوره؟ بابا هم مثل همیشه حرف مامان رو تایید کرد و گفت: خانومم درست میگه چه خبر از درسا وکارای موسیقی؟ راستی سیروان(پدر سپهر) چطوره؟ چند وقتی هست که ازش خبری نیست و سراغی از ما نمیگیره همه چیز خوب پیش میره؟ سپهر هم قیافه ی خجولی به خودش گرفت (که اصلا بهش نمیومد ‌و بیشتر خنده دار شده بود) و گفت: مرسی از لطفتون خاله جون و بازم بخاطر شیطنت امروز شرمنده ام مامان هم خوبن سلام دارند خدمتتون درگیر تدریس هستند دیگه (مامان تیام استاد زبان و یه موسسه ی خصوصی داره و گاهی تو دانشگاه هم تدریس می کنه) بعد هم رو کرد به بابا و با حفظ همون حالت بامزه ی چهره اش گفت : مرسی از لطفتون عمو جان پدر هم خوبند درگیر کارای آموزشگاه هستند و دورادور جویای احوالتون هستند (پدر سپهر استاد موسیقی تقریبا به همه ی ساز ها تسلط داره و چند تا آموزشگاه معروف و حرفه ای موسیقی داره که همه ی اساتید محبوب رو اونجا دور هم جمع کرده وتمام ساز ها رو آموزش میده از دوستای قدیمی بابا ست و جوونی ها شون با هم تمرین می‌کردند که عمو سیروان ادامه داده ولی بابا بخاطر علاقه اش به موتور و ماشین نمایشگاه زده )
  23. پارت بیست و چهارم هیچی دیگه بعد از این که خنده اش تموم شد چایی نباتش رو خورد و باهم رفتیم تو سالن و چایی نبات تیام هم بهش دادم و بازم بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم ببخشید داداشی دیگه از این به بعد خواهر خوب و مظلوم و ملوسی میشم قول میدم فقط تو خوب باش لطفا اونم با خنده بغلم کرد و بوسید و گفت :نمیخواد مظلومیت بهت نمیاد خواهرکم فقط میزان شدت آتیش سوزوندن هات رو بیار پایین تر بقیه اش هم دیگه پذیرفته شده است خواهر دیوونه ی خودمی تو هم ببخش که سرت داد زدم تازه از خواب پاشدم حواسم سر جاش نبود عزیزدلم حالا هم برو بشین پیش اون سپهر بیچاره که داره کم کم حسودیش میشه اون یکی داداشت بزار منم این چایی نبات تیارا خانوم رو نوش جان کنم که عجیب می‌چسبه خخخخ... با خنده از بغلش بیرون اومدم رفتم سمت سپهر و یکی زدم پس کله اش و گفتم:نبینم داداش کوچیکه غریبی کنه چشم مایی برادر خخخ... یه نگاهی با خنده بهم کرد و گفت اینجوری هاست دیگه سهم بعضی ها بوس و بغل و اینا به ما که میرسه پس کله ای خواهری هی خدااا حکمتت رو شکر معلوم نیست اون موقع که داشتی شانس رو تقسیم میکردی من کدوم جهنم دره ای بودم هییی.... اینا رو در حالی میگفت که یه قیافه شکل ناله به خودش گرفته بود و خیلی بامزه بود انقدر که آخرش نتونستم دووم بیارم و زدم زیر خنده و انقدر خندیدم که اشک از چشمام میومد و بعد از اینکه یه دل سیر به دیوونه بازی هاش خندیدم گفتم:برادر من مثل اینکه یادت رفته چه بلایی سر این جناب عزیزدوردونه آوردیم به تازگی اگه دوست داری مثل ایشون خوش شانس باشی درخدمتم
×
×
  • اضافه کردن...