رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

دنیای کوچک من

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط دنیای کوچک من

  1. پدربزرگ شاکی نگاهش کرد و گفت: تا عاشق نشدید نمی فهمید چی میگم. ما با بهت نگاهش کردیم و یک صدا گفتیم: عاشق؟! چطور ممکنه؟! پدربزرگ هم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: اگه عاشق بودی نمی پرسیدی چطور؟ حاضر بودی همه ی زندگیت رو برای به دست آوردنش بدی و براش بجنگی. کاری که تو و ملکا حاضر نیستید حتی بهش فکر کنید رو من عملی بهتون نشون میدم تا درسی بشه برای آینده تون. من شاید دیر پیدام شده اما یه شروع طوفانی رو بهتون نشون میدم. ملکا که از همه امون عاقل تر بود رو به پدربزرگ کرد و گفت: حق با شماست پدربزرگ عزیزم.بر خلاف شما هیچ چیز برای ما جدی نبود و همه اش یه بازی بچگانه بود. ما داشتیم برای لجبازی روی زندگی آینده امون قمار میکردیم. خیلی ممنونم از پند ارزشمندتون ما هم قول میدیم در برابر این پند ارزشمند هر کمکی از دستمون بر میاد برای رسیدن شما به عشقتون انجام بدیم. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: مگه نه؟؟ اما من میتونم قسم بخورم داشت با چشماش داد میزد که اگه بگی نه خودم قبل شمسی جون و پسر های قلچماقش لت و پارت میکنم. دیگه با ترس و لرز گفتم: به روی چشم بانو . فقط جان مادرت اون نگاهت که بدجوری سگ داره رو غلاف کن تا کمتر پاچه ی من بیچاره رو بگیره.
  2. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    یک دزدی عاشقانه
  3. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    ایران برگر
  4. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    رگ خواب
  5. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    قصر شیرین
  6. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    یک اتفاق کوچولو
  7. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    لیلا با من است
  8. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    هامون
  9. پسر بزرگش که هیکلش از همه گنده تر بود گفت: اگه معطل جواب شما باشیم همین یه دونه خواستگاری هم که خدا زده پس کله اش و اومده بگیرتت از دست میدی ها! اونوقت باید ترشی بندازیمت ننه شمسی. از من گفتن بود نگی نگفتی. شمس الملوک عصبی نگاهشون کرد و گفت: اولا: من تا شما ها رو سر و سامون ندم هیچ جا نمیرم. دوما: من آنقدر خوب هستم که اگه صد سال دیگه هم بگذره از عمرم بازم خواستگار دارم پس نیاز نیست تو زحمت بیوفتی پسرم. در ضمن یه بار دیگه به من بگی ننه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟ بعد از تموم شدن حرفش مرد گنده با ترس و لرز گفت: بله مادر جان. من که این حالتش رو دیدم با خودم گفتم بهتره قبل از اینکه از ترس قالب تهی کنم پاشیم از اینجا بریم بیرون وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین هست در برابر این شمسی خانوم. چشم و ابرویی برای پدربزرگ و بچه ها اومدم و از جایم بلند شدم و با احتیاط گفتم: بهتره که ما دیگه رفع زحمت کنیم. پسر بزرگه گفت: پس خواستگاری چی شد؟ منم تند تند گفتم : انشالله یه وقت مناسب تر خدمت می رسیم. قبل از بیرون رفتنمون از اتاق شمسی خانوم رو کرد به پدربزگم و گفت: دفعه ی دیگه که خواستی بیای قبلش اجازه بگیر و اگه اجازه دادم با بزرگتراشون بیا. خوش ندارم با چهار تا بچه سر و کله بزنم. پدر بزرگم هم چشم گویان و لبخند زنان با ما از خونه بیرون اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. همین که سوار ماشین شدیم نفسم رو که از ترس شمسی خانوم و پسراش حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و گفتم: آخییییش... خطر از بیخ گوشمون گذشت. پدربزگ نگاه متأسفی بهم انداخت و رو به ملکا که رانندگی میکرد گفت: همون بهتر که خواستگاری تون به هم خورد. اینی که من می بینم جربزه ی زندگی مشترک رو نداره. ملکا هم در حالی که نگاهش به روبه رو بود سری به تأیید تکون داد و گفت: متأسفانه اینم از بد شانسی منه پدربزرگ جان...
  10. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    پول و پارتی
  11. عاشق اشعار حسین منزوی ام به خصوص این بیتش که میگه:((دلم گرفته برایت)) زبان ساده ی عشق است/سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت.
  12. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    هولیا
  13. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    از کرخه تا راین
  14. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    تبریز در مه
  15. دنیای کوچک من

    اخر فیلم

    رها
  16. اینجا دنیای کوچک من هست پر از چیزای دوست داشتنی من هست. یکمی از رمانم رو گذاشتم شعر و دلنوشته هم می‌گذارم از این به بعد.
  17. دوستان می تونید ادامه ی رمان رو در صفحه ی اصلی رمان خاص بخونید. با ۷۲ پارت آماده.این جا از این به بعد قراره دلنوشته و شعر بگذارم. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  18. برای رمان دنیای کوچک من درخواست ناظر رمان دارم.https://forum.98ia.net/topic/5708-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-29589
  19. پارت سی ام لباسام رو با یه تونیک آبی آسمانی با بابونه های سفید و یه شلوار کتان سفید و یه مینی اسکارف بابونه ی آبی و سفید عوض کردم (آخه من عاشق رنگ آبی و بابونه هستم اصلا یه انرژی مثبت بهم میده) موهام رو باز گذاشتم و لبه ی موهام رو از پشت تو تونیکم گذاشتم منم که خدادادی خوشگلم آرایش نمیخوام پس یه تینت لب هلویی زدم و یکم ژل مژه و ابرو زدم تا مرتب تر بشم و در آخر یکم از عطرم به مچ دست هام و گردنم زدم و به حول قوه ی الهی از اتاق بیرون رفتم و همزمان با من تیام هم از اتاقش بیرون اومد و دیدم که به به جناب برادر هم خوشتیپ کرده و از همه مهم تر لباساش با من ست شده یه تیشرت آبی پوشیده بود و یه شلوار کتان سفید با لبخند رفتم طرفش و گفتم: وای ببین داداش خلم چه خوشتیپ کرده حیف که عشق جانت اینجا نیست تا قشنگ دلش رو ببری و مخش رو بزنی خخخ.... راستی سپهر کجاست؟ یه نگاه چپکی بهم کرد و گفت:اولا من همیشه خوشتیپم خواهر گلم دوما من نیازی به زدن مخ کسی ندارم و با دیدن جمال بی مثالم خود به خود عاشقم میشن چیکار کنم دیگه خوشتیپی دردسر داره خخخ... سوما طی عملیات حاضر شدن جنابعالی عمو اینا رسیدن و الانم سپهر رفته استقبال پدر و مادرش منم مثل خودش چپکی نگاهش کردم و گفتم: اولا اعتماد به نفست ستودنی هست داداش خلم چیزه گلم دوما نیاز به مخ زنی که داری ولی گردن گیرت بد جور خرابه برادر من خخخ... سوماخودت هم همزمان با من آماده شدی و دست کمی از من نداری الان هم پاشو بریم تا مامان با سلاح محبوبش سر نرسیده هههه...
  20. پارت بیست و نهم رفتم تو آشپزخونه و دیدم که مامان مشغول درست کردن شام و حسابی مشغول آروم رفتم بغلش کردم و گفتم:مامان خانوم من کمک نمیخواد؟ اونم چون حواسش به غذا بود و حرکتم یهویی بود شوکه شد و گفت نمیری الهی دختر نمیگی یهویی میای سکته میکنم آخه؟ منم یدونه لپش رو بوس کردم (آخه موقع حرص خوردن خیلی بانمک میشه) و گفتم: ببخشید مامان گلم حق باشماست بوی هنر نمایی تون همه ی خونه رو برداشته حواس نمیزاره واسه آدم که حالا کمک نمیخواین؟ مامان هم با همون قیافه ی حرصیش یه نگاهی بهم کرد و گفت : به جای این زبون ریختن ها پاشو بیا ظرف ها رو بشور غذا که تقریبا حاضره منم با تعجب نگاش کردم و گفتم :چشم مامان جان ولی چقدر سریع حاضر شد سرعت عملتون بالاست ها نه؟ با ملاقه ی دستش یه هم زد خورش رو بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت: نخیر دختر قشنگم سرعت عمل بنده بالا نیست حواس جنابعالی پرت دنبال بازیه خدایی تو این سن خجالت نمیکشی دنبال بازی میکنی با سپهر؟ منم با لبخند گفتم: بخاطر کودک درونم مادر جان تو همون شیش سالگی مونده خخخخ... اونم برگشت گفت : دختر کوچولوی نازم حرف زدن رو بیخیال شو و به کارت برس الان مهمونا میرسن هنوز آماده نشدی از دست تو آخه من چیکار کنم؟ منم با حفظ همون لبخند گفتم : هیچی مادر من عشق کن همچین دختر مظلوم و آرومی داری خخخخ... اونم درحالی که از شدت حرص خوردن صورتش قرمز شده بود گفت:تیارااااااا برو از آشپزخونه بیرون نمیخواد کمک کنی فقط برو حاضر شو الان مهمونا میرسن منم که دیدم اوضاع بدجوری خرابه فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با گفتن چشم مامان گلم مثل میگ میگ آشپزخونه رو به مقصد اتاقم ترک کردم خخخ....
  21. پارت بیست و هشتم با حرص صداش زدم و گفتم:سپهررر من دیوونه ام ؟چیز بهتری نداشتی که بهم بگی ؟ بعدش هم من گول حرفات رو نمیخورم بلاخرهرسر از کارتون در میارم سپهر هم با حفظ همون لبخندش که حالا حرص دربیار شده بود گفت: خواهر گلم همه ی ما به نوعی دیوونه ایم منظورم شیطنت های بی‌نظیر جنابعالی هست نه چیز دیگه آروم باش انقدر حرص نخور سکته میکنی میمونی رو دستمون ها هرچند همین جوری هم کسی نمیگیرتت خخخخخ.... این دفعه دیگه واقعا عصبی شدم و دور خونه دنبالش کردم و همزمان میگفتم سپهر وایستا سپهررر ... که یهو نفسم گرفت و به سرفه افتادم سپهر هم مثل میگ میگ خودش رو بهم رسوند و یه لیوان آب داد دستم و گفت :عزیزدلم خوبی ؟چی شدی یهو ؟خب تو که انقدر شکننده ای چرا قلدر بازی دربیاری خواهر نازم . منم که سرفه ام بند اومده بود گفتم یواش برادر من چرا مثل رادیوی شکسته غر غر میکنی نفسم که سرجاش اومد ولی اگه یکم دیگه ادامه بدی سرم درد میگیره خخخخ... این دفعه اون آروم زد پس کله ام و گفت : اولا رادیو شکسته خودتی دوما :دیگه هیچوقت اینجوری ادا در نیار و منو سکته نده خب ... داشتم سکته میکردم نفس داداش منم که دیدم جو داره زیادی احساسی میشه یهو گفتم : هندی بازی دیگه بسه پاشو بریم کارامون رو برسیم الان خاله اینا میرسن اونم با حرص گفت: خیلی خب بریم و زیر لب غر زد: دو دقیقه خواستیم احساسی باشیم ها اگه گذاشت و خودش جلوتر راه افتاد و رفت سمت اتاق مهمان منم با لبخند ناشی از غر غرای سپهر سمت آشپزخونه راه افتادم تا اگه مامان کمک خواست کمکش کنم
×
×
  • اضافه کردن...