نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
163 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis
-
پارت ششم تمامِ دو ساعتِ گذشته، گوشیاش را جلویش گذاشته، منتظر که هر لحظه سونیا تماس بگیرد. دلش هزار راه را پیموده، مغزش هزاران فکر نابجا را به خود راه داده بود؛ استرس بر او غلبه و با خود فکر کرد: (اگه ازش بد بگن؟ اگه برخلاف ظاهرش آدم درستی نباشه؟) تصمیم گرفت خود شماره سونیا را بگیرد، دست به سوی تلفنش برده اما تا آمد صفحهاش را روشن کند، صدای پدر که صدایش میزد به گوشش رسید. نه میتوانست از گوشیاش دل بکند نه میتوانست جواب پدر را ندهد. ثانیهای درگیر بوده سپس از جا بلند و از اتاقش خارج شد، به سالن رفت و با خوشرویی جواب پدرش را داد: - جانم بابا؟ سروش حاضر و آماده روبهروی دخترش ایستاده و با اشاره به خودش گفت: - چطورم؟ لبخندی زده و به سر تا پای پدر که برعکس خودش قدی بلند و هیکلی متناسب داشت نگاه گذرایی انداخت، با دیدن کت و شلوار سرمهای که با پیراهن سفیدش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود به وجد آمد! انگشت شست و اشارهاش را بههم چسباند و مقابل صورت پدر نگهداشته با لبخند گفت: - عالی شدی باباییم. پدر لبخندی به لبان نازک خود راهی کرده ممنونی گفت و ادامه داد: - امروز با چندتا از دوستام میرم بیرون. چیزی نمیخوای برات بگیرم؟ سوگل به فکر فرو رفت و ثانیهای بعد، سر به چپ خم کرده خنده رو گفت: - نه بابا برو بهسلامت. آیفون خانه که به صدا درآمد، نگاه هر دو به آن سو پر کشید، پدر به سمتش رفته جواب داد و بعد از کلامی خوشوبش، در را باز کرد. سوگل از بهر آنکه نفهمیده بود چه کسی پشت در است نگاه سوالیش را سوی پدر گردانده و پرسید: - کی بود بابا؟ پدر به سوی ایینه درون راهرو رفته در حالی که به موهای مشکی و پر پشتش می رسید، جواب داد: - سونیا! حینی کشیده با دو به سمت در ورودی سالن رفت، آن را باز کرده و بدون کفش پوشیدن یک قدم به بیرون گذاشت. سونیا که طول حیاط را گذراند و به او رسید هردو وارد خانه شدند، سوگل اخم کرده کمی او را به سمتی هل داد و آهسته گفت: - خدا بگم چیکارت کنه چرا اینقدر طول کشید؟! سونیا با کج خلقی لبخندی زد؛ اما تا خواست جواب بدهد سروش دو قدم فاصله را پر کرد، سونیا به طرف عمویش برگشته و با شوق گفت: - سلام عمو! - سلام عزیزم. خوبی، بابات اینا خوبن؟ کیفش را از روی شانه برداشته و درون دستش گرفته، جواب داد: - مرسی خوبم. اونام خوبن، سلام دارن. سروش شکری گفته و با عطوفت ادامه داد: - من دیگه میرم سوگل جان، شما راحت باشین. سوگل پدرش را بدرقه کرده، سریع به سالن برگشت، روی مبلِ چستر خاکستری رنگ که پشت اپن قرار داشت، کنار سونیا نشست و با هیجان پرسید: - چی شد؟ رفتی؟ چی گفتن؟ چی شنیدی؟ سونیا به حجم زیاد هیجان سوگل خندهاش گرفته و گفت: - یکم نفس بگیر دختر! آره رفتم. ابرویی بالا پراند و دستانش را به سینه زده ادامه داد: - ولی تا یه لیوان آب بهم ندی هیچی بهت نمیگم. سوگل پوفی گفت و با سرعت از جایش برخواسته به سمت یخچال رفت، لیوان آبی را از آبریز آن پر کرد و دوباره پیش سونیا برگشت، لیوان را به دست او داده مضطرب گفت: - بگو دیگه! سونیا با دیدن لیوان آب لبانش را به سویی تبعید کرده و گفت: - یه شربت میدادی بهتر بودا! سوگل متقابلا اخمی به میان ابروانش روانه ساخت و گفت: - همینم ازت میگیرما. بگو ببینم! سونیا لیوان آب را یک نفس سر و دستی بر موهای طلایی رنگش کشید. - خوب رفتم، از هفت هشت تا از مغازه دارای طبقه اول، دوم و سوم پرسیدم، باورت میشه همشون از خوبی ها و آقاییش میگفتن؟ نگاهش را پایین رانده و نچی کرد. - ولی خوب حالا اگه خونشون بلد بودیم هم بد نبود! مردد خیره سوگل شد، دهانش را باز کرد چیزی بگوید اما پشیمان گشت. سوگل فهمید، دستان سونیا را گرفته از او خواهش کرد حرفش را بزند. عموزاده نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت ادامه حرفش را نیز بگوید. - بین این همه تعریف؛ فقط یه نفر بر خلاف بقیه حرف زد. سوگل ترسید، کف دستش را بر ران پایش کشید، (یک نفر؟ میان ده دوازده نفر؟ مهم بود؟) روی مبل به سوی دختر عمویش برگشته و پرسید: - چی گفت؟! سونیا دستی بر بینی قلمیاش کشیده چینی به پیشانی بلندش راه داد و گفت: - چه میدونم گفت بداخلاقه، عقدهایه! از این حرفها دیگه! دقیقا برعکس بقیه. حزن به قلب سوگل هجوم آورد، دو دل گشت، (مهم بود، یک نفر هم مهم بود. اخلاقش بد است؟!) ماند فردا چه جوابی به او بدهد. سونیا که حال او را فهمید، دست دیگرش را روی دست او گذاشته و مهربان پاسخ گفت: - ناراحت نباش، یه نفر که میلاد رو میشناخت، از همون فروشندهها بود. خوب؟ وقتی شنید این مرده چی داره میگه، باهاش دعوا کرد و گفت که چرا دروغ میگه! بعدشم اومد سمت من و گفت که تمام حرفای اون مرد دروغه و باور نکنم. سپس انگشتهای سبابهاش دو سوی لبان سوگل گذاشتخ و کشید و با لبخند ادامه داد: - گفت این طرف مدتی با میلاد جر وبحث داشتن بخاطر همین ازش عقده داره! آری! میلاد مرد بی اخلاقی نبوده، در مهربانی میان تمام آشنایان زبانزد و به چشم پاکی معروف بود. مکث مکالمهشان را بوسه باران کرده، پس از زمانی کوتاه سونیا سر به پایین انداخت و همانطور که با لیوان درون دستش سرگرم بود ادامه داد: - فقط، یه سوتی دادم! خیال سوگل از حرف سونیا کمی آسوده گشته، حرفهای او را برای خود حلاجی میکرد تا به جمله آخری که از دهان سونیا نوا یافت رسید، هراسان، آهسته به سمت سونیا چرخید و پرسید: - سوتی دادی؟ چی گفتی؟! سونیا لبخند دنداننمایی زده و گفت: - تو مغازه خودش درباره خودش تحقیق کردم. سوگل متعجب گردید و پرسید: - یعنی چی؟ سونیا همانطور که سرش را به طرفین تکان میداد و به طرز مسخرهای میخندید شروع به تعریف داستان کرد. - یعنی اینکه برای پرس وجو رفتم تو مغازه خودش، نمیدونستم مغازه اونه خوب! بعد یه مرده پشت ویترین بود، خلاصه ازش پرسیدم: ببخشید شما آقای میلاد حیدری میشناسین؟ گفت: بله. منم گفتم: میشه بگید چهجور آدمیه؟ و از این حرفا! در اینجا کمی مکث کرده دندانهایش را با حرص بر هم فشرد و ادامه داد: - بعد در همین لحظه آقا خودش از پشت ویترین بلند شد. نگاهی به سوگل که حیران خیرهاش بود انداخته، بغ کرده گفت: - آخه من ندیدمش وقتی وارد شدم! بر سر خود ضربهای زده و از سونیا پرسید: - بعدش چی شد؟! سونیا کم کم لب به خنده گشاد و جواب داد: - به خودش اشاره کرد و با خنده گفت:« تعریف از خود نباشه آدم بدی نیستم!» سوگل هم خندهاش گرفته و هم عصبی شده بود، دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشته ابروانش از پلکهایش فاصله گرفتند، پرسید: - تو چی گفتی؟ سونیا لبولوچهاش را آویزان کرده و پاسخ داد: - هیچی، بهمعنای واقعی کلمه خیط شدم، یه ببخشیدی گفتم و از اونجا فرار کردم.
-
پارت پنجم دستی برای سونیا بلند کرد و بعد رو به راننده گفت: - حرکت کنید آقا. وقتی به میلاد فکر میکرد حالش جور وصفناشدنی میشد، احساس میکرد قلبش میلرزد و بعد این لرزه به سرتاسر وجودش رخنه میکرد، دوستداشت عصر آن روز که سونیا برای تحقیق میرفت حتی یک نفر هم بد نگوید، انقدر صدای دلنشین میلاد در گوشش خوش آمده بود که حالا دلش برای صدایش هم تنگ شده بود ،عشق که می گویند همین است؟ یعنی سوگل قصه ما عاشق شده بود؟ به همین سادگی؟ به خانه رسید کرایه هر دو نفرشان را حساب کرد و بعد از تشکری پیاده شد. کلیدش را از توی زیپ پشت کیفش درآورد و در را باز کرد، به حیاط خانه وارد شد، حیاطی که کَفَش از موزاییکهای سفید رنگ فرش شده بود، به سمت باغچه کوچک حیاطشان رفت و دستی بر گلبرگهای رز آتشین کشید. از جایش بلند شد، ماشین پدر نشان از حضور او بود. به در سالن رسیده پس از گشودن آن قدم به راهروی خانه که حدوداً سه متر بود و درِ اتاق سوگل در آن باز میشد، گشت. وارد اتاقش شد، به سمت تختش که پارسال برای خود خریده بود و سمت راست درِ اتاقش قرار داشت رفت، کیفش را روی آن انداخت و خود به سوی کمد قهوهای رنگش رفت. احساس خیلی خوبی داشت و دلش میخواست خود را به دوش آبی گرم دعوت کند، از درون کمدش لباس و از روی میز آرایشش که آیینه بزرگی داشت و چسبیده به کمدش بود شامپوی مخصوص موهای لختش را برداشته به سمت حمام رفت. لباسهایش را آویزان کرد و دوباره به سالن برگشت که پدرش از دستشویی که آنسوی سالن بود خارج شد، با دیدن او شادمان گشت و گفت: -سلام باباییم! سروش به سمتش آمده گونه تک دخترش را بوسید و گفت: ؟سلام دختر قشنگم کی اومدی .تازه رسیدم بابایی. - (خب پس بریم ببین بابا چه کرده! یه غذای پختم انگشتاتم میخوری! .) سوگل دستانش را بههم زده، به چشمان مهربان و سیاه پدر نگاه کرد و گفت: - آخ جون چی غذا داریم؟ سروش لبخند عریضی زده و گفت: - ماکارونی. سوگل خندهاش گرفت، سروش با اخم ساختگی گفت: - . (مسخره نکن دیگه همین ماکارونیرو خوب درست میکنم!) سوگل بشکنی زد و با لبخند گفت: - منم عاشق همین ماکارونی هاتم. به سمت آشپزخانهای که از کابینتهای ام در اف پر شده و فرشی گلیمی در آن پهن بود رفتند، سوگل با کمک پدرش میز را چیده غذا را درون ظرف کشید و سر میز گذاشت. *** آخرهای بشقاب غذایش بود که رو به پدر کرده و گفت: - بابایی فردا پنجشنبه است میشه بریم سر خاک مامان؟ خیلی دلم براش تنگ شده. دو هفتهای میشد که وقت رفتن پیش مادرش را نداشت و امروز عمیق برای او دلتنگ بود، مادری که چند سال پیش تنهایش گذاشته در حسرت داشتنش هنوز هم می سوزد. - . (باشه دخترم حتما میریم منم فردا زیاد کار ندارم. غذا که تمام شد سروش به سمت تلویزیون رفته روشنش کرد. سوگل نیز ظرفهای ناهار را شست و به سمت اتاق رفت، خواست بخوابد که یادش آمد قرار بوده به حمام برود پس برخواسته و به آن سو گام نهاد. *** دوساعتی از برگشتش از حمام گذشته و مانند پدرش خود را به ساعتی خواب دعوت کرده بود. موهای بلندش که روی بالش پهن بودند، هنوز هم نِم داشتند و حالا خوابش بازیچه دستِ صوت بلند زنگ موبایلش شده، از جا برخواست، دستی به صورتش کشید و اطراف اتاق نقلیاش که طول و عرض حدوداً سه در چهاری داشت را نگاه کرده در آخر تلفنش را رویمیز آرایشش دید. به سمتش رفت، تا خواست جواب بدهد قطع شد، رمزش را وارد کرد و خودش شماره سونیا را گرفت سپس روی صندلی میز آرایشش منتظر پاسخ دختر عمویش نشست. در آیینه به صورت لاغرش خیره گشته دستی بر دماغ قلمیش که همیشه مورد تمسخرِ شوخیانه مادر قرار میگرفت کشید. - الو؟ چرا جواب نمیدی؟ دیده از آینه گرفت و گفت: - سلام خواب بودم، حالا چیکارم داشتی؟ - آهان! ام... ببین دارم راه میافتم برم تحقیق درباره میلاد خان! بازهم استرس قلبش را به آغوش کشید. دستی روی آن کشیده و گفت: - عه؟! باشه برو، برو زودی هم بهم خبر بده. منتظرم. لفظ «خداحافظی» را که از سونیا شنید گوشی را قطع کرده از جایش بلند شد؛ به سمت تختش رفته، متکایش را به آغوش کشید و به پشتی آن تکیه زد. .
-
پارت چهارم بنیامین خواست بازهم اعتراض کند که موبایلش زنگ خورد، تماس از سوی فردی بود که باید خبری بسیار مهم را به او میرساند، «ببخشیدی» گفته و دکمه وصل تماس را زد. *** تفلنش که پایان یافت دیگر خبری از سونیا و سوگل نبود. هر دو در سمندی زرد رنگ نشسته و سونیا غرولند کنان خود را باد میزد. نیشگونی از بازوی سوگل گرفته و گفت: - دلم میخواد خفت کنم، چرا نذاشتی برسونتمون؟ سوگل همانطور که بیرون را نظاره میکرد با بی تفاوتی گفت: - دوست نداشتم باهاش برم. سونیا چمنزار نگاهش را در کاسه چرخاند و حرصی گفت: - خوب آخه میذاشتی من باهاش میرفتم، میذاشتی یه بارم شده تو ماشین به اون قشنگی سوار میشدم. بادبزن را از دست سونیا قاپیده و خیلی ریلکس گفت: - ماشین ماشینه سونیا جان، چه پیکان باشه چه فراری. سونیا تنهای به سوگل زد، لبانش را جمع کرده و با اخم گفت: - نه خیرم کلی فرق داره. نگاه از روی سوگل گرفت و ادامه داد: - تو دوست نداشتی بری، خب میذاشتی من رو ببره ! سوگل متعجب به دختر عمویش زل زده، به خود اشاره کرد و گفت: - سونیا جان، عزیز دلم، اون اگه میخواست تو رو ببره فقط به خاطر من بودا! - خودشیفته! صدای خندهاش سبب شد رانندهٔ میانسال از آینه نگاهشان کند، به سونیا نزدیک شده کنار گوشش گفت: - انشاءالله خدایه شوهر پولدار بهت بده که از این ماشینا برات بگیره. سونیا دستانش را بالا آورد و خیلی عادی گفت: - خدا کنه. به عکسالعمل دختر عموی شر و شیطانش که پر از آرزوهای کوچک و بزرگ بود خندهای زد؛ سونیا به راننده رو کرده و گفت: - آقا میشه لطفاً کولر ماشینتون رو بزنید!؟ راننده دنده را عوض کرد و گفت: - شرمنده، خرابه. پلکی که برهم زد بادبزن بجای دست خودش درون دست سونیا بود، سوگل لبانش را جمع کرده و سر تکان داد، گفت: - سونیا! شاکی جواب داد: - هان؟ انگشت بر لبان خود کشیده و خجل گفت: - میخوام برام یه کاری کنی. سونیا به سمت سوگل چرخیده و مشکوک پرسید: - چی؟ باز به او نزدیک شد و آهسته گفت: - حس میکنم خیلی پسر خوبیه، خیلی مهربونه! سونیاً سرش را از سوگل فاصله داد و با اخمی که بخاطر تعجبش بود پرسید: - کی؟ بنیامین؟! سوگل با چشمهای ریز شده نگاهش کرد، دستانش را در سینه جمع نمود و پرسید: - آخه من خیلی از بنیامین خوشم میاد که بیام ازش تعریف کنم؟! سونیا سری تکان داد و گفت: - آره. راست میگی! سپس رخ به رخ سوگل برده و ادامه داد: - خوب پس اگر بنیامین نیست پس کیه؟! تا سوگل خواست جواب بدهد سونیا آهان بلندی گفت که باعث شد دوباره راننده از آیینه به آن دو زل بزند و سری تکان دهد، در آنی صدایش پایین آمده کنار گوش سوگل گفت: - میلاد رو میگی؟ پسِ کلهای به سونیا زد و اخمو جواب داد: - نه پس عمه تو رو میگم! همچین داد زدی یارو رانندهٔ بدبخت ترسید. سونیا بدون توجه به حرف سوگل گفت: - از کجا میگی که میلاد مهربونه؟ با همین دو کلمه حرف فهمیدی؟ دوباره چشمهای جذاب میلاد جلوی دیده سوگل نمایان گشته و باعث لبخندش شد. - آره، با همین دو کلمه، میگفت مادرش میخواسته بیاد باهام صحبت کنه ولی اون گفته قلب خودش بشکنه بهتر از شکستن قلب مادرشه. منظورش این بوده که ممکنه من جواب منفی بدم! لبخندش رنگ گرفت، به سمت سونیا چرخید و با شوق گفت: - میخوام بری برام از پاساژ (....) دربارهاش تحقیق کنی! مغازه خودش طبقه سومه از مغازه دارا بپرس چی جور آدمیه، اسمش میلاد حیدری.عصری برو لطفاً. مجبوری برام برادری کنی! سونیا دفترچه توی دستش را پایین آورد و متعجب گفت: - میخوای قبول کنی؟ از سونیا فاصله گرفته و با تبسمی جواب داد: - نمیدونم ولی، میدونم که ازش خوشم میاد، اخلاقش به دلم نشسته، اون چشمای مشکی و جذابش من رو جذبش کرده... نگاه از سونیا گرفته و گفت: -حالا تو تحقیقت رو بکن. همین صبح که نمیخوام باهاش عقد کنم! با خواهش ادامه داد: -اینکار رو برام میکنی ؟ پشت چراغ قرمز که ایستادند، نگاه سونیا روی دختر بچهای خندان در ماشین بغلی که موهایش را هم خرگوشی بسته بود قفل شد، به افکارش خاتمه داد و پرسید: - گفتی اسمش چیه؟ سوگل خندید و پاسخ گفت: - میلاد حیدری. راننده جلوی خانه پدر سونیا نگهداشته، سونیا در حالی که پیاده میشد رو به دختر عمویش گفت: - باشه عصر میرم فقط... کاملا از ماشین خارج گشت، در را بست و از پنجره کمی به داخل خم شد، چند بار دو تا انگشت شست و اشارهاش را به هم کشید و با شیطنت گفت: - مایه میخواد که همین کرایه ماشین براش کافیه! سوگل خندهای کرد و نگاهی به سونیا انداخت، گفت: - تو هم فقط برای همه چی باجبگیر! سونیا متقابل خندیده و رو به او گفت: - برو دیگه! یه وقت منصرف میشما!
-
پارت سوم سونیا نگران شد، ابرو بالا پرانده سرتکان داد، گفت: - تو یه چیزیت شده! سوگل تا خواست ماجرا را برای دختر عمویش تعریف کند مشتری جدیدی به باجه سونیا مراجعه کرد. از صدای صحبت افراد درون بانک همهمهای ایجاد شده اما در ذهن سوگل به زیر صدای خواستگاری میلاد بدل گشته بود. مشتری چندباری او را صدا زد ولی انگار نه انگار که سوگل در این دنیا حضور داشته باشد، جواب نمیداد، یعنی نمیشنید که جواب بدهد. سونیا از مراجعه کننده خود عذرخواهی کرده از جایش بلند شد و به سمت سوگل آمد. دستی که روی شانه او گذاشت باعث شد از بهت خارج شود، تکان محسوسی روی صندلیاش خورده، رد دست روی شانهاش را گرفت و به سونیا رسید. - سوگل جان!؟ خوبی؟ سوگل نگاهی به اطرافش که توسط همکارانی که هر کدام مشغول کار خود و مراجعه کنندگانشان بودند انداخته و در آخر با نگاه به مراجع خودش سونیا را مخاطب قرار داد و گفت: - هان؟ آره خوبم. در دل وِلوِله به پا بود. اما باید تا زمانی که به خانه میرفت فقط حواسش را به کارش میداد. روی صندلیاش درست نشسته و نگاهی دیگر به آن مرد که حدودا چهل ساله و کارش بخاطر نبود حواس سوگل طول کشیده بود انداخت، مرد چک را که میان انگشتان میانی و اشارهاش قرار داده بود به سمت سوگل گرفته و در حالی که آدامس میجوید گفت: - میخوام برام پاسش کنید. *** سرشان کمی خلوت شده بود، سونیا به سمتش آمده اخم کرد و پرسید: - چته تو؟ نکنه بنیامین چیزی گفته؟ اصلا رفتی بیرون چی شد؟ وقتی به یاد خواستگاری میلاد میوفتاد سرمایی انرژی بخش در بدنش راه میگرفت؛ سرمایی که آن را به هر گرمایی ترجیح میداد، بالاخره پادشاه احساسها«عشق» سوگل را میزبان خود یافته بود. سوگل جوابی نداد و همین باعث جان گرفتن اخم سونیا شد. دست او را گرفت و کشید، سوگل هم اجبارا بهدنبال او میرفت و این سبب توجه چند نفری به آن دو شد. سونیا وارد آشپزخانه گشته و ایستاد، اینبار سوگل نیز اخم کرد و رو به او گفت: - چته تو؟ چرا اینجوری من رو میکشی؟ هان؟ مچ سرخ شدهاش را بلند کرد و با ناراحتی ادامه داد: - ببین چه بلایی سر این مچ بیچاره من آوردی؟ سونیا بیتوجه به سخن او، معترض پرسید: - میشه بگی یهو چت شد؟ سوگل شانه بالا انداخته و بی تفاوت گفت: - چِم شد؟ با فکر به اتفاقات چندی پیش تغییر موضع داده و با لبخندی شادمان رو به سونیا گفت: - سونیا یهچیزی شده! سونیا از تغییر موضع او ترس بر دلش ریخته و پرسید: - چی شده؟ کمی که مکث کرد، باعث شد سونیا دستش را بگیرد و با اصرار بپرسد: - میشه حرف بزنی؟ داری نگرانم میکنیا! سوگل نگاهی به دختر عمویش انداخت و ماجرا را برای او تعریف کرد. واو به واو! سونیا نیز هر لحظه متعجبتر میشد، حرفهای سوگل که پایان یافت گفت: - دروغ؟! پس الکی نبوده که هرروز میومده! الکی نبوده بااینکه ما مشتری نداشتیم اما منتظر میموند که تو کارش رو انجام بدی! سونیا سر تکان داده با لبخندی که دندانهایش را نمایان میساخت گفت: -ببین خدا چقدر دوست داره که تا مهرش به دلت افتاد تقدیمت کرد. به نشانه فهم سرتکان داده و ابرو بالا فرستاد. - پس آقا عشق بهش فشار آورده! سپس دستانش را بالا برده و سرش را به سمت آسمان گرفت، با لبخندی شیطنت وار به سوگل نگاه کرد و ادامه داد: - خدا شانس بده، به این دوتا دوتا عاشق پیشه !میدی، من به یه خواستگار خوبش هم راضیما! سوگل دستش را بلند کرده به دستهای سونیا ضربهای زد و معترض گفت: -توهم همه چیز رو به شوخی بگیر. *** ساعت کاری به پایان رسیده، همه در حال جمع کردن وسایلشان برای بازگشت به خانه بودند، سوگل نیز کیفش را روی دستش انداخته و به همراه سونیا بعد از خداحافظی از همکاران به سمت بیرون بانک راه افتادند. به کنار در که رسیدند آقای بیات به آنها پیوسته، نور لبخندش چشمان سوگل را زد. - سوگل صبر کن خودم میرسونمت. اما او تمایلی بههمراه بنیامین رفتن نداشت، برخلاف مرد منفور مقابلش اخم کرده و گفت: - نه جناب رییس، خودم میرم. اما بنیامین به این سادگیها ول نمیکرد. سرش را به سویی خم کرده با تحکم گفت: - میگم میرسونمت دیگه، چرا مخالفت میکنی؟ باید راهی پیدا میکرد، نگاهی به اطراف انداخته و روی سونیا ماندگار شد، دوباره به سوی بیات چرخیده و خوشحال از راه حلی که پیدا کرده گفت: - خوب، راستش، من امروز خونه نمیرم. بنیامین کمی اخمش بیشتر شده فکری بر ذهنش خطور کرد. (اینرو میگه که من رو فریب بده، مطمعنم!) با بلاهایی که بر سرش آمده بود دیگر نمیتوانست هر حرفی را ساده باور کند. احساس میکرد که سوگل قصد فریب او را دارد و همین باعث شده بود که به غرور بیش از اندازهاش بر بخورد، اخم کرده خشمگین پرسید: - پس کجا میری؟ سوگل از حرف بنیامین ناراحت شد، مانند خودش اخم کرد، کمی منتظر ماند تا آقای مرادی که کنجکاو نگاهشان میکرد بیرون برود سپس جواب داد: - مگه من باید به شما جواب پس بدم؟ بنیامین قدمی بیشتر به سوگل نزدیک شده آهسته گفت: - یا میگی، یا با من میایی! سوگل در دل اوفی گفته و نگاهی تاسف بار بر بنیامین انداخت. - میرم خونه سونیا اینا! حالا فهمیدی؟ خیالت راحت شد؟ بنیامین که دلش آرام گرفت لبخندی که نشان از زیرکیش داشت را روی لبانش آورده گرهی ابروانش را باز کرد و رو به او گفت: - خب اشکال نداره که هر دوتاتون رو میرسونم. سوگل شاکی شده در دل گفت: ( چرا ولم نمیکنی؟) دستش را محکم دور بند کیفش پیچاند. - نه نیازی نیست. خودمون میریم. به سوی سونیا چرخید و لبخندی تصنعی بر چهره راند، پرسید: - مگه نه سونیا؟! سونیا که در فکر میلاد و سوگل غرق بود از صحبت های عموزادهاش و رییس چیزی نفهمید و حال سوگل باید حواس دختر عمویش را به خود جلب میکرد. پس با کفشش به پای او ضربهای چندان محکم زد، سونیا متعجب شد و از درد اخم کرد، به سمت سوگل چرخیده، بدون آنکه بداند جوابش درست است یا غلط (( آره )) ای بر لب جاری ساخت.
-
پارت دوم هرچه نفرت در وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس زل زد. اما بنیامین بدون توجه به نگاه پر اخم سوگل عطر لبخندش را پی در پی به سویش میفرستاد. سوگل از همین لبخند تنفر داشت، از عشقی که ثانیه به ثانیه در چشمان او میدید. از اتاق خارج شد و موهای قهوهای رنگش را زیر مقنعه مشکیاش مرتب کرده به بیرون رفت. مرد جلوی در بانک، از گرمای بیش از حد هوا به درخت اکالیپتوسی که در جدول ایستاده و دستانش را سایهبان زمین زیر پایش کرده بود، پناه برده و انتظار میکشید. سوگل جلو رفت و مرد را که سرش زیر افتاده و پایش روی سنگفرشها نقشهای نامفهوم میکشید صدا زد: -گفتین کارم دارین؟! میلاد صدای سوگل را که شنید، سرش را بلند کرد و با دیدن او چشمانش برق زد، برقی خاص که سوگل بارها در چشمان بنیامین نیز دیده بود. اما برق دیده بنیامین چیزی جز ترس را به دل او روانه نمیساخت. مرد به درختی که سمت چپ بوده و سایه بیشتری داشت، اشاره کرد و با مهربانی گفت: - بیاین بریم اونجا وایسیم، اینجا گرمه، اذیت میشید. برایش سوال شد که چرا صدای مرد تا این حد سبب آرامش او میگشت. زیر سایه درخت مورد نظر که ایستادند، میلاد نگاهی به مرد کناریشان انداخته سرفهای ساختگی کرد. مرد که متوجه شد اخم کرده و کمی تغییر مکان داد. او قصد بدی نداشت، نیتش فقط راحتی سوگل بود. دخترک منتظر به مرد دلخواهش خیره شده و او نیز سوگل را منتظر نگذاشت. - خب، راستش... سکوت کرده به اطراف نگاهی انداخت. - اسمم رو که میدونید، میلاد حیدری، سی سالمه و یه بوتیک مردونه توی پاساژ (...) به صورت سوگل دیده افکنده به سمت راست اشارهای کرد و ادامه داد: - این خیابون دارم. لبه تیشرت زرشکی زیر کتش را به بازی گرفته در همان حال گفت: - خب، اگه یادتون باشه، من توی سه ماه گذشته خیلی به بانک اومدم. از حرکاتش اضطراب میبارید. دستش را درون جیب شلوارش کرده، آب دهانش را قورت داد و با نگاهش دوچرخه سواری که از پشت سوگل میگذشت را دنبال کرد. گفت: - برای دیدن شما؛ به هر بهونهای! دستش را از جیب خارج کرده و روی دست دیگرش کشید. - حدوداً هفته پیش بود که دیگه به مادرم گفتم. سوگل به لبهای قلوهایِ و کوچک مرد خیره شده و با دقت به سخنانش گوش سپرد. - ولی بعدش با خودم فکر کردم. سرش را پایین انداخت، از گفتن کلماتی که در ذهن چیده بود خجالت میکشید. گفتنش برایش سخت و از عکسالعمل سوگل واهمه داشت. با انگشتهای دستش مشغول بازی شده ادامه داد: - قلب من بشکنه بهتر از اینه که قلب مادرم شکسته بشه، این شد که، ازش خواستم اجازه بده خودم باهاتون صحبت کنم. سوگل متعجب گشته و شک کرد که منظور او چیست! دستانش از استرس یخ بسته و پاهایش میلرزید. اما بازهم میخواست حرف او را تا آخر گوش کند پس به این دلیل که یک وقت ضایع نشود به چشمهای دلنشین او زل زده و گفت: - من منظورتون رو متوجه نمیشم. کامیون بدون کَفیِ تمیز و سفید رنگی که از خیابان مقابلشان میگذشت برای ماشین جلویی بوقی کشید که سبب اذیت شدن گوشهای سوگل گشت، میلاد که عکس العمل او را دید به سمت کامیون چرخیده اخمی کرد. لحظهای بعد نگاه به دختر محبوبش آویخته و با لبخند گفت: - من این یه هفته اخر رو برای گفتن این حرف میومدم اما نمیتونستم بگم. تا به امروز؛ خانمِ موحد... به پایین پایش خیره شده، با مِن و مِن ادامه داد: - خانم موحد من... دستی به چشمانش کشیده و سریع نجوا کرد: - با من ازدواج میکنید؟ سوگل حیران گشته به چشمان مشکی میلاد زل زد، به دیدهای که عجیب او را به سمت خود میکشاند، ضربان قلبش به ناگه پایین آمد. «پس حسم یه طرفه نبوده و میلاد هم من رو میخواد!» چرخید و به اطرافش نگاه کرد، افراد بدون هیچ عکسالعمل خاصی از کنارشان میگذشتند و این نشان از متوجه نشدنشان داشت. دوباره سمت میلاد رو گرداند، اگر خیلی ساده برخورد میکرد رضایت زود هنگامش را نشان میداد نه؟ پس ناز کردن کجا به کار آید؟ اخم کرده به اطراف اشاره ای زد و آهسته گفت: - آقای محترم اینجا جای این حرفهاست؟ در دل خوشحال بود، درست! اما واقعا جلوی بانک جای خواستگاری نبود. میلاد سرش را پایین انداخت و شرمسار گفت: - ، معذرت میخوام، ولی چارهی دیگهای نداشتم ادرسی هم ازتون بلد نبودم. تا سوگل خواست چیز دیگری بگوید میلاد دستانش را روبه روی او گرفته و ادامه داد: - من الان جواب نمیخوام خانم موحد. فردا پنجشنبه که بانک ساعت دوازده ظهر تعطیل میشه... به پراید سفید رنگی اشاره کرده و گفت: - اون ماشین منه، من فردا ظهر همونجا منتظر شما میایستم. ابروهایش را محض تاکید بالا فرستاد و ادامه داد: - حتی، حتی اگه ماشینم جای پارک نداشته باشه خودم اون جا میایستم. در دلِ سوگل چیزی جز قند و شکر و نبات موجود نبود و مغزش درگیر حرفهای میلاد! و میلاد لبخند نامحسوسِ روی لبان سوگل را که دید نفس آسودهای کشید. چند دقیقهای بیحرف گذشت، سوگل چشمش را از سنگفرشهای زیر پایش گرفت و به آن تیلههای مشکی خیره شد، میلاد با یادآوری ادامه سخنش محزون گشته، صدایش سمع سوگل را به بازی خود در آورد: - ازتون خواهش میکنم، حتی اگه... گفتن این جمله انقدر برایش سخت بود که شاید سختی مرگ پیش آن هیچ! دستی به صورتش کشیده و چرخی زد، به خیابان پر از ماشین خیره شده نفس عمیقی به ریههایش فرستاد، سوگل نگران شد، چه میخواست بگوید؟! چه میخواست بگوید انقدر پریشان گشت؟! میلاد دوباره به سمت سوگل چرخیده ادامه داد: - اگه جوابتون؛ منفی هم بود بیایید و... بیایید و بهم بگید. سوگل نگاهش را پایین فرستاد، دلش از سخن میلاد گرفت، کمی دو دل گشت، باید بیشتر فکر میکرد، خیلی بیشتر! سر تکان داده دیگر چیزی نگفت و به داخل بانک برگشت. از یک طرف دلش شاد بود و میگفت« کاش چیز دیگهای از خدا میخواستم!» و از طرف دیگر مغزش نکاتی در تضاد یکدیگر را راجع به میلاد در نظرش ظاهر میکرد. انقدر درگیر سخنان میلاد بود که نفهمید چگونه به زنی رسیده و به او برخورد کرد. زن عصبی به سمتش برگشته و در حالی که دست بر شانه خود داشت با تشر گفت: - خانم حواست کجاست؟ سوگل با صدای بلند زن به خود آمد، افراد حاضر در بانک سر گردانده و آن دو را نگاه میکردند؛ سوگل وقتی متوجه منظور زن شد دست راستش را روی سینهاش قرار داد و عذرخواهی کرده و پس رفتن زن به راهش ادامه داد. سونیا که منتظر برگشتنش بود و از همان لحظهٔ ورود او به بانک تماشایش میکرد، به محض آنکه سوگل سر جایش نشست صندلش را سر داده و به سمتش رفت. متعجب پرسید: - سوگل؟! چی شدی؟ خوبی؟ چرا ماتت زده؟! نکنه گشنگی بهت فشار آورده؟! با دیدن حال دختر عمویش که بیحرف و بدون پلک زدن به نقطهای خیره بود، تکان محکمی به تن او داد، سوگل که از بهت درآمد اطرافش را نگاه کرده دستآخر به سونیا نگرید، گیج و منگ پرسید: - چیزی گفتی؟
-
پارت اول صدای ضبط شدهای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلیهای فلزی درون بانک از کنار دختر بچهای زیبا و دوست داشتنی بلند شد به سمت میز سوگل رفت، روی صندلی چرخ داری نشسته دستانش را روی میز گذاشت و از او درخواست کرد کاری که میخواهد را انجام دهد. بعد از انجام کار بررسی، احساس گرسنگی زیادی کرد، تصمیم گرفت به آشپزخانه نقلی بانک برود. از جایش که بلند شد، سونیا صدایش زد و آهسته پرسید: - کجا میری؟ - گرسنم شده ناجور، میرم ببینم توی آشپزخونه چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه؟ صدای تلفن میز سونیا که بلند شد نگاهش کرده و سپس پاسخ سوگل را داد: -آها. برو پیدا شد که هیچ، نشد، من فقط شکلات دارم. دست بر شانه سونیا نهاده و لبخند زد. - شکلات رو که خودمم، حالا برم یه نگاهی بندازم. به آشپزخانه رفت در مسیر رسیدن به آن، از کنار آقا محمود، آبدارچی بانک که سینی پر از استکانهای چای را به سمت میز کارمندان حمل می کرد، گذشت. وارد آشپزخانه شده درون چند کمدی که در سمت چپ آن قرار داشت، جست و جو کرد، اما چیزی که باب دلش باشد را نیافت. چند بسته قهوه کاپوچینو، یک بسته چای کیسهای، یک بسته بیسکوییت هم بود که از قضا سوگل طمعش را دوست نداشت. به گاز صفحهای روبه رویش خیره گشته، فکرش از خوراکی به سوی مردی کشیده شد که امروز کمی از زمان آمدنش گذشته بود، قلبش به تاپ تاپ افتاده آرزو کرد زودتر بیاید تا ببیندش. سر میش که برگشت، سونیا لبانش را بخاطر قیافه پوکر سوگل به قوس لبخند دعوت پرسید: - چیزی پیدا شد؟ سر بالا پراند، حینی که روی صندلیش مینشست گفت: - نچ. خم شد و از پایین پایش کیفِ کوچک مشکی رنگش را برداشت و روی پایش گذاشت، زیپش را باز کرد شکلاتی از داخلش درآورد و توی دهانش قرار داد. امروز بانک نسبت به روزهای دیگر هفته کمی شلوغ تر بود، درِ دارای چشم مصنوعی تند تند برای ورود و خروج افراد باز میشد، برای نشستن به مهمانان مراجعه می کنند و در سالن های بانک تعبیه شده بودند، و ناچارا نشسته بودند، صدای ضبط شده بانویی خوش صدا هر زمانی که در فضا را مزیّن ساخته یک فرد را می زد. امروز بالاخره بعد از روزها فکر کردن به این نتیجه رسید که باید پا جلو بگذارد، آخرش که چه؟! قبل از وارد شدن به بانک، دستی به ماشین مشکیاش کشیده شده درون صفحهی تمیز کردن گوشی چهره ریش دارش را نظاره کرد. قدمی جلو گذاشته شده در کنار مردی هم سن و سال خودش از میان لبههای در گذشت. دیده از ناخن شکستهاش گرفته به منیتور که نه نگاهش به مردی در مقابلش کشیده شد، مردی با چشمهایی که آرامشش از سیاهی شب بیشتر بود! مرد هر روز سر ساعت معینی به بانکی و کاری بانکی را به دست سوگل به انجام میرساند، حتی اگر باجههای دیگر خالی میشد او بازم هم منتظر میماند تا این دختر کارش را انجام دهد. سوگل با دیدن او مانند این مدت ناخواسته قلبش به تاپ تاپ افتاده و عرقی سرد از سر استرس بر پیشانیش نقش بست. با خود گفت: «بازم آمد! عجب حوصلهای داره، هرروز میاد اینجا کلی تو صف معطل میشه! آخه چه دلیلی داره؟» میدانست ممکن است به خاطر او بیاید، شک کرده بود، اما نمی خواست دلش رویا پردازی کند و یک موقع ذوقش بخورد! از آن سو قلبش به او تشر زد، می خواست یا نمی خواست دلش رویا بافته بود! انتظار کشیدنش این را نشان میداد. «اشکال یکم توی صف بشینه، اینجوری قلب مضطربم آروم میگیره، ولی احساس میکنم به همین زمان کوتاه هم راضیه.» با فکر بعدی تیری دیگر به قلبش نشست. « اما چرا باید با دیدنش قلبم اروم بگیره؟» چشمانش را ساعتهای روی هم گذاشت تا فکرهایش را دور براند. شکلات تهمانده را داد و رو به غریبهترین آشنایش که حالا در مقابلش نشسته بود، با تمانینه پرسید: - چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟ مرد نگاه مشتاقش را به سوگل و سپس به دو سویش که در یک طرف خانمی کار می کند برای باز کردن حساب بانکی بوده و در طرف دیگر مردی امضا پرونده برای ضامن شدن انداخته است. دوباره شب چشمانش را قفل دیده دریا سوگل کرده، گفت: - ؟میشه چند دقیقه از وقتتون رو به من بدید. قلبش گواه خبر خوب داد، متعجب پرسید: - برای چی؟! لبخند زیبای مرد باعث شد چال گونه های زیبا و دندان های ردیف و سفید رنگش نمایان شود. سر پایین انداخت و شرمسار گفت: - این جا نمیتونم بگم، من بیرون، جلوی در بانک منتظرتون میمونم. فقط پونزده دقیقه بیایید و به حرفهای من گوش کنید. بعد از کمی مکث که بخاطر جلب توجه به صدای آقا محمود که چای برای سوگل آورد، بود، به چشمان بادامی دختر رو به رویش زل زد و ادامه داد: - التماس دعا. قبل از آن سوگل پاسخ بگوید از بلند شده و خیره به او پس از زمان خیلی کوتاهی آنجا را ترک کرد. چشمان سوگل در حال تعقیب فرد بود که زنی میانسال پشت سرش راه گرفت، سوگل ناخواسته کمی در جایش جابه جا شد تا بازهم او را ببیند، کت اسپرت سورمهای که به تن داشت به زیبایی روی اندام خوشهیکلش نشسته بود و به شلوار مشکیش نما میرساند همچنین میرساند. «اینی چی میخوام بگه؟ اما من که کاری نکردم! از کجا فهمیده به علاقه دارم؟» انگار که خاکشان یک برداشت شده باشد، سوگل خیلی زود به دل بسته و حال با خود فکر می کنم اگر به میلاد مهمی ندهد و به بیرون نرود ممکن است ناراحت شود. در هر حال همیشه دیگران از احساس خود برایش مهمتر بودند! هنوز مراجعه کننده جای آن مرد قدبلند را نگرفته بود. از روی صندلیاش برخواست، سونیا نگاه از اربابرجوعش گرفته است در حالی که دستش را در هوا و سرش را هم بر گردن تکان میداد. - کجا میری؟ دستش را کنار لبش گذاشته وشیطنت بار و با صدای آرام ادامه داد: - نکنه پیش بنیامین جون؟ سوگل ابروهایش را در هم قفل کرده گفت: - آره همون جا میرم، بعدشم مگه هزار بار نگفتم تو فضای بانک اینجوری حرف نزن؟! سونیا ابرویی بالا انداخت و بدون اینکه در لحن سخنش تغیری ایجاد کند گفت: - اوه! یادم نبود که جنابعالی از ... در این جا با سر اشاره ای به سمت اتاق بنیامین که در پشت سرش قرار داشت کرد و ادامه داد: اوشون بدت میاد. صورتش از فکر به آقای رئیس یا همان بنیامینخان مچاله شد. آری! اگر از بنیامین دلزده بود، کلاً از کسانی که پاپیچش می کردند و به حرکاتی می رسیدند که دوست نداشتند بدل شود آنها را انجام دهند و بنیامین نسخه کامل از چنین انسانی بود. با اخم روبه سونیا کرده، ضربه ای به بازوی او زد و گفت: - به کارت برس! مانتوی سرمهایش را که با نوار مغزیهای قرمز رنگ تزیین کرد، کمی مرتب بود و به سمت محل مورد نظر افتاد. صدای پاشنهای کفشهایش سکوت نهچندان زیاد بانک را برهم میزد. هر قدمی که جلوتر میگذاشت نگاهش را از روی همکاران آقا و خانمش میگذراند. به اتاقی که صاحب رئیس از عطر خوشبوش بود، با انگشت وسطش تقهای بهدر شیشهای زد و بعد از «بفرمایید» وارد شد. صدای «سلامش» باعث شد بنیامین سرش را بلند کند و با لبخند دندانی به چهره دخترک زل بزند، اما سوگل بدون حتی لبخندی کوچک بر لبهایش بکارد جلو رفته و گفت: - جناب رئیس؟! - جانم؟ جانم کشیدهای که نثارش شد اخم کرد. این نیز یکی دیگر از عکس العملهایی بود که حس تنفر سوگل را نسبت به بنیامین بیشتر میکرد. - میشه ربع ساعت برم بیرون؟ باید کاری رو انجام بدم؟ بلند شده قدم به سوی سوگل نهاد، لبخندش را از سر گرفته و گوشهخارجی ابرویش را خاراند، گفت: - من که بارها گفتم سوگل خانوم نیازی به اجازه ندارد!
-
نام رمان: هِوارِجان نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفتهاند... روزی از روزهای عاشقی، که درد دوری بر یکی از عشاق سخت میگیرد، برای بازگوی عشقش به سمت دلبر میرود؛ دلدادهای را که در کنار محبوبش میبیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد میکند سر به بیایان بگذارد؛ اما... . دوستان معنی ساده هِوارِجان ینی فریاد عشق از درون وجود... یا معنی هم سفر هم میده کسی که دل وجانت با دلش گره خورده.