رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت هفت قابلمه توی دستش رو به سمتم گرفت. - خودم درست کردم. خندیدم و از دستش گرفتم. - مرسی! گفتم الان میره اما انگار منتظر چیزی بود. از جلوی در کنار رفتم. - میای داخل؟ بدون تعارف گفت: - آره. و از کنارم رد شد و رفت توی خونه. تعجب کردم. من خودم حساس نبودم اما خانواده مادری یک حساسیت‌هایی داشتن. روی مبل نشست. من در رو بستم و قابلمه رو روی اپن گذاشتم و رفتم براش چیزی برای پذیرایی بیارم که گفت: - نمی‌خواد چیزی بیاری اومدم خودت رو ببینم. با ابرویی بالا رفته نگاهش کردم. - پس با قصد قبلی بود؟ خندید. چند دونه بیشتر میوه نداشتیم، همون‌ها رو توی ظرف براش گذاشتم و آوردم و روی مبلی کناری نشستم. - بفرمایید ببینم چه کاری این دختر دایی با من داره؟ با خودم فکر کردم نگین چون برادر نداره من رو مثل برادرش می‌دونه و اگه کمک بخواد سراغم میاد. با انگشت‌هاش بازی کرد و یکم معذب جلو عقب رفت. از حالت‌هاش حدس زدم مسئله عشقیه! یعنی هیچ‌کسی رو بهتر از من برای واسطه‌گری پیدا نکرد! - راستش... خجالت می‌کشم بهت بگم. - راحت باش! - اوم... من از یک پسر خوشم اومده! خندیدم. - چه جالب! خوب بگو ببینم کی هست؟ چیکاره هست؟ در کل برام اهمیت نداشت اما می‌خواستم اینطور با من راحت‌تر باشه که راحت‌تر حرفش رو بزنه. انگار هم فایده داشت چون خودش رو یکم جلو کشید و گفت: - اوم! نمی‌تونم بهت بگم. چون می‌شناسیش. - پس از اقوامه. چه پنهانی! معمولا توی خانواده ما نمیشه دو نفر باهم ارتباط داشته باشن و کسی نفهمه. - ارتباط نداریم. ابرو بالا انداختم. - صحیح! یکم گیج شدم پس الان من می‌تونم برات چیکار کنم؟ من قرار بهش بگم تو دوستش داری؟ - نه، نه خودم بهش میگم. - ببین، نمی‌دونم چه توقعی از من داری. اگه قرار با خانواده‌ت صحبت کنم باشه اینکار رو می‌کنم اما اگه قرار مستقیم برای تو و اون آقا پسر کاری کنم بهتر این رو از باربد بخوای اون بیشتر توی همچین زمینه‌ای می‌تونه کمکت کنه درحالی که یکم چشم‌هاش می‌پرید گفت: - نمی‌تونم از باربد بخوام. یکدفعه یک چراغی توی ذهنم روشن شد. - چرا؟ نکنه باربدِ؟ چسبید به صندلی و با تعجب نگاهم کرد. این تعجب رو سر درست حدس زدن گذاشتم و عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم. - پس باربده؟ - نه، نه. چرا اصلا ذهنت سمت اون رفت. - پس کیه؟ به من نزدیکه؟ سر تکون داد یعنی آره. - دنیله؟ - نه. - بابک که نیست. بابک یک سال از تو کوچیک‌تره فکر نکنم... - دانیاله. فکر کردم اشتباه شنیدم و صدام زده پس گفتم: - جان! - دانیاله. ایندفعه مطمئن شدم درست شنیدم و مکث کردم. فضا فرق کرد. یکدفعه انگار پرده‌ها از جلوی چشمم کنار رفت و تازه فهمیدم اینجا چه خبره و تازه متوجه تیپی که زده شدم. یک رکابی راه راه مشکی سفید و ساپور کلفت مشکی و موهای مشکیش هم آزاد گذاشته بود. با اینکه نگین دختر راحتی بود دیگه جلوی نامحرم اینطور هم تیپ نمیزد. فقط یک چیزی تونستم بگم: - صحیح! به جلو خم شد. - دانیال من دوستت دارم! خیلی هم دوستت دارم! اصلا عاشقت هستم! چند وقتی میشه. خیلی سعی کردم تو هم من رو دوست داشته باشی اما تو انگار من رو نمی‌دیدی، گفتم خودم جلو بیام چون جز تو به هیچ‌کسی نمی‌تونم فکر کنم و نمی‌خواستم حسرتش توی دلم بمونه. حسرت اینکه شاید اگه بهت می‌گفتم می‌تونستم داشته باشمت. کمی سکوت کردم و تا دهن باز کردم جواب بدم زنگ خونه رو زدن. فهمیدم پسرها اومدن. به نگین گفتم: - بعدا صحبت می‌کنیم. و رفتم در خونه رو باز کردم. باربد و دنیل بودن. انگار باربد دنبالش رفته بود. سلام کردن و داخل اومدن و با دیدن نگین جا خوردن. من طوری که انگار هیچی نیست گفتم: - نگین جان اومدن شام رو با ما بخورن مثل اینکه خانواده شام خوردن. اون‌ها هم چیزی نگفت و سر شام نگین هی زیر چشمی نگاهم می‌کرد اما من خودم رو مشغول خوردن نشون می‌دادم.
  2. پارت شیش ** دانیال ** تمام شب توی اتاقم قدم زدم. نمی‌دونستم جواب آرمین رو چی بدم. هنوز هم به نتیجه نرسیدم. همین رو هم به وکیل گفتم. گفت: - من از آرمین خان براتون وقت می‌خوام. - پیشنهاد خوبیه! به سردی گفت: - فقط بیشتر از این دفع‌الوقوع نکنید چون ممکن پدرتون عصبانی بشن. سر تکون دادم. قصد وقت کشی نداشتم و واقعا تردید داشتم. اون که رفت با خودم فکر کردم الان با باربد صحبت کنم یا بذارم برای آینده! گفتم ببینم آرمین چقدر وقت میده بعد فکرهام رو بکنم و آخرین کار مشورت با باربد بذارم. اما انگار اون فرد زودتر از من به فکر این مسئله افتاده بود چون به باربد زنگ زده بود و موضوع رو گفته بود. اون روز بعد از ظهر که برگشتم وقتی توی اتاق داشتم لباسم رو عوض می‌کردم باربد داخل اومد و در رو پشت سرش بست. من که نمی‌دونستم خبر داره پرسیدم: - جانم، چیزی شده؟ جلو اومد. نگاهش پرسشگر بود و انگار توی صورتم داشت دنبال چیزی می‌گشت. حتی احساس کردم کمی استرس داره. نگران لباسم رو آویز کردم و به سمتش برگشتم. - چی شده؟ - وکیل آرمین اومده بود؟ یکم مکث کردم و بعد پرسیدم: - تو از کجا می‌دونی؟ - خودش زنگ زد و بهم گفت. تعجب و کمی شک کردم. - تو با اون در ارتباطی؟ سرش رو به دو طرف تکون داد و کلافه گفت: - نه، دانیال بحث رو عوض نکن. چیزی نگفتم. رفتم روی تخت نشستم و اشاره کردم توهم بیا بشین. اومد اما ننشست و روبه‌روی من ایستاد. - خوب؟ - آره، چند وقتی که دنبالم اومده بود اما من نمی‌دیدمش ولی یکبار صحبت کردیم و گفت آرمین دوست داره ما دوباره دورش باشیم. یکجور که انگار بدترین خبر عمرش رو شنیده گفت: - دانیال اون مادرمون رو سکته داد. اون به مادرمون گفت که ما چیکارها کردیم. سریع توضیح دادم: - نه، توضیح داد کار آرمین نیست. حتی کسی که اینکار رو کرده رو پیدا کرده و می‌تونه تحویلمون بده. گیج نگاهم می‌کرد. من یکم شرم‌زده گفتم: - اون از اموال زیاده آرمین صحبت می‌کرد. پوزخند زد. - پس بگو. - باربد اینطور با من رفتار نکن، من هنوز جواب قطعی ندادم. اما راست میگه! خیلی پوله و من وارثش هستم. یعنی ما! ما هرچی داشتیم باهم بود دیگه، نبود؟ از طرفی آرمین ما رو اینطوری رها نمی‌کنه. از دست اون راحت شدن خیلی سخته. معلوم نیست تا کی بتونیم مقاومت کنیم و معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره. من نگران دنیل و بابک هم هستم. زهرخند زد و روش رو گرفت و گفت: - نگران من چی؟ نگاهش کردم. - اتفاقا نگران توهم هستم. من اگه اینکار رو بر عهپه بگیرم می‌تونم شرط کنم که برادرهام باید در امنیت و دور از اینکار باشن. اینطور همتون راحت می‌شین. این رو نمی‌خوای؟ در سکوت فکر کرد و بعد گفت: - انگار نظرت مثبته. - نظر تو چیه؟ یکم فکر کرد بعد گفت: - هر تصمیمی تو بگیری هستم. خودم هم شرکت دارم. تنهات نمی‌ذارم. اونجا کلی گرگ هستن که برای تیکه پاره کردن تو آماده‌اند. از جمله خود آرمین. - آرمین.... نذاشت ادامه بدم. - آرمین برای یک شغل دولتی و چندتا امتیاز تجارت حاضر شد برادر خودش رو بکشه. به اون اطمینانی نیست. از روی جنازه پسرش هم رد میشه. سکوت کردیم. آرمین با قول رییس جمهور بعد از ماجراهای اسلحه‌ها برادرش رو کشت و جایگاهش رو بدست آورد و یک دوره قدرتمند برای خودش و همسری که فکر می‌کرد همسرش با لیاقت و عدالت داره پیشرفت می‌کنه رقم زد. تا اینکه سال هفتاد و پنج اولین ارتباط کلی با مافیا رو شکل داد و اولین پایگاه مافیایی رو در ایران جا انداخت. این مسئله باعث شد که سال بعدش رییس جمهور وقت اون رو از دولت دور کنه و به قول معروف اخراجش کنه اما نتونست بخاطر قدرت زیادی که داشت تحویل قانونش بدن و اون موند و قدرتی که همیشه دنبالش بود رو طور دیگه‌ای ادامه داد. اما حاصل اون قدرت اینهمه دردسر و تردید برای من شده. کاش یه "بی‌بی‌دی بابیدی‌ بو" میکردم‌ همه چیز درست میشد . آرمین یک هفته فرصت داده بود با چند تهدید ریز. من توی فکر بودم که چیکار کنم. اصلا نمی‌فهمیدم چرا انقدر اصرار داره که من حتما دورش باشم. از طرفی به اون اموال زیاد فکر می‌کردم و از طرفی به مادر ساده‌م که وقتی فهمید که همسرش بجای یک سیاست‌مدار باهوش و پاک دست یک پدرخوانده مافیاست تصمیم گرفت با همه علاقه‌ای که بهش داره و طلاق بگیره تا بچه‌هاش هم از این شرایط دور باشن. لعنت به من که دنبال راه اون مرد رفتم. چرا دوباره اینکار رو می‌خوام انجام بدم؟ مگه مامانم بخاطر همین سکته نکرد؟ چرا اصلا اینکار رو کنیم؟ تازه داشتم با بچه‌ها صحبت می‌کردم که با پول ذخیره‌مون یک کافی‌نت بزنیم. می‌تونستیم یک زندگی جدید شروع کنیم چرا باید دوباره به همون شرایط سختی قبلی برگردم؟ همون‌موقع زنگ خونه به صدا در اومد. اون موقع روز کسی خونه نبود. بابک سالن مطالعه بود و دنیل هم با دوست‌هاش بیرون بود و باربد برای توضیح پروژه جدیدش به شرکتشون رفته بود. عادت نداشتم شب‌ها تنها خونه باشم و دلم کمی گرفته بود و خوشحال شدم برگشتن. در رو باز کردم. اما بجای اون‌ها دختر دایی رادوی، نگین بود که یک قابلمه هم دستش بود. جا خوردم. - ا! - ا، سلام! یکم از واکنش من هول شده بود. گفتم: - سلام! فکر کردم پسرها هستن.
  3. پارت پنج سعی کرد به این چیزها فکر نکنه و یکم استراحت کنه. خسته از تردید توی ذهنش بود. باربد متوجه حالش شد و صندلی رو عقب کشید ازش خواست که پشت میز بشینه. دانیال نشست و بشقابش رو برداشت تا برای خودش برنج بکشه اما دنیل ازش گرفت و گفت: - من برات می‌کشم داداش تو خسته‌ای! و بدون اینکه منتظر تعارفی بمونه شروع به کشیدن غذا کرد. بابک هم براش لیوان آب رو پر کرد. خودشون متوجه نبودن اما رفتارهاشون نشونه دقیق احترام بود. دانیال لقمه‌ای خورد و گفت: - چرا منتظر موندین؟ گفتم بخورین. باربد با بیخیالی گفت: - نه، تا تو نیای سفره کامل نمی‌شه. دنیل هم سرش را تکان داد و گفت: - آره، چهارتایی باشیم بهتره. بعد از شام، دانیال خواست ظرف‌ها رو جمع کنه اما بابک سریع جلو رفت و گفت: - نه داداش، تو امروز تازه رفتی سرکار، بذار من انجام بدم. باربد هم جارو دستی رو برداشت و مشغول جارو کردن خورده ریزه‌های زیر میز شد. دانیال نگاهشون کرد و لبخند زد و توی دلش خدا رو شکر کرد که این سه نفر رو داره! دنیل نگاهی به چهره خسته دانیال کرد. اون نمی‌دونست که بیشتر خستگی دانیال از روح و روانش هست نه جسمش. - بد کوفتی شدی داداش! نمی‌خواد امشب فیلم ببینیم برو بخواب. دانیال چیزی نگفت. فقط چایش رو برداشت و لبخند زد. اما همون لبخند کافی بود تا بفهمن احترامشون دیده شده. دانیال وقت خوابیدن نداشت و بجاش مشغول رسیدگی به قبض‌ها شد. همه سعی کردن تا حد امکان ساکت باشن تا سر و صدا دانیالی که همیشه سکوت رو ترجیح میده اذیت نکنه. بابک به سراغش رفت. - داداش تو خسته‌ای بده من قبض‌ها رو بررسی کنم. - نه، کار تو نیست. خودم می‌دونم چی به چیه. باربد لیوان جلوی دانیال رو برداشت و به آشپزخونه برد. دانیال خنده‌ش گرفت. - شماها من رو لوس می‌کنید ها! دنیل جواب داد: - این کمترین کاری که می‌تونیم برات انجام بدیم. نگفت کمترین کار در مقابل چی اما همه می‌دونستن که مراقبت و از خودگذشتگی‌های دانیال رو می‌بینند و با احترام و مراقبت سعی در جبرانش دارن. چهارتایی عصر پنجشنبه تصمیم گرفتند بیرون برن و قدم بزنند. دانیال جلوتر راه می‌رفت و هر سه ناخودآگاه اجازه می‌دادن دانیال مسیر رو انتخاب کنه. وقتی به آبمیوه بستنی کوچکی رسیدن، دانیال پرسید: - همین‌جا خوبه؟ باربد که برای دانیال حکم دوست رو بیشتر داشت تا برادر سریع با معرفت دوستانش جواب داد: - اگه بنظرت خوبه ماهم مشکلی نداریم. دانیال لبخند کوچیکی زد و وارد شد. به سمت میزی که در خلوت‌ترین قسمت آبمیوه بستنی‌ت بود رفت و اون سه نفر هم دنبالش رفتن و گذاشتن اول دانیال صندلی انتخاب کنه و بشینه. بعد باربد کنارش و دوتا برادر کوچیک‌تر روبه‌روش نشستن. منو رو طبق عادت اول دانیال برداشت و گفت: - من شیر انبه می‌خورم. و بعد سمت باربد گرفت. باربد شیر طالبی رو انتخاب کرد و دو پسر دیگه شیر موز انتخاب کردن. وسط حرف‌ها دانیال از پنجره به بیرون نگاه کرد. ذهنش درگیر حرف‌های وکیل بود. دنیل متوجه حالش شد. - داداش خسته شدی؟ دانیال به خودش اومد. - نه، خوبم. بابک گفت: - اگه خسته‌ای مراعات ما رو نکن، بریم. - نه بابا، هنوز سفارشمون رو نیاوردن کجا بریم؟ بابک به گیجی خودش خندید. دانیال زیر چشمی با محبت نیم نگاهی بهش انداخت و بعد روش رو گرفت تا کسی متوجه این حالتش نشه.
  4. پارت چهار بابک گفت: - صبح آقا جون دنبالش رفت، احتمالا آورده‌ش. در سکوت از پله‌ها پایین رفتن. خونه مادرجون واحد پایینی بود. صدای همهمه از داخل واحد می‌اومد. در نیمه باز بود و بوی قرمه سبزی لبخند روی لبشون آورد. کفش‌ها رو کنار بقیه کفش‌های جفت شده در آوردن و دانیال در رو هل داد و وارد شدن. نگاه‌ها به سمتشون برگشت. مادر جون با ذوق گفت: - به به! دانیال خم شد و دست مادربزرگش رو بوسید و بعد از احوال‌پرسی با همه و وقتی خیالش راحت شد که خاله کیشکا حواسش به مادرش هست کنار شوهر خاله نشست تا به مادرش هم نزدیک باشه. اینطوری احساس می‌کرد که داره از مادرش مراقبت می‌کنه و همین براش کافی بود. باربد رفت سراغ ویدا و شوهرش که همیشه با اون شوخی می‌کردن. دنیل هم کنار دختر هفده ساله ویدا نشست و شروع کردند دربارهٔ دانشگاه حرف زدن. بابک هم به کمک ویسنا توی آشپزخونه رفت. مادربزرگ با گفت: - الهی قربونتون برم که شما میان جمع کامل میشه! دانیال گفت: - اینجا خونه امید ماست مادر جون! شوهر ویسنا سعی کرد نذاره جوی احساساتی بشه پس گفت: - خوبه، خوبه، خودشیرینی نکن. همه خندیدن. وقتی همه سر سفره نشستن، جمعیت زیاد بود؛ نگین و آناشید کنار هم نشسته بودن، آرشام با دانیال دربارهٔ کار حرف می‌زد، چیتا دختر ویدا با باربد شوخی می‌کرد، و آرام کنار مادرش نشسته بود و با خجالت به جمع نگاه می‌کرد. دنیل به جمع نگاه کرد. عاشق این‌ها بود. ** دانیال ** مادر بزرگم معلم قرآن بود. هرچند که خانواده مادریم خیلی مذهبی هم نبودن اما تاثیرات مادربزرگم روی خانواده بی‌هیچی هم نبود. پدر بزرگم مردی بود که مهم‌ترین چیز براش نگه داشتن همه بچه‌هاش کنار خودش بود و برای همین مراقبت می‌کرد که رابطه‌ها هرطور شده خوب و درست باشه. من کلافه بودم. دیروز وکیل آرمین اومده بود محل کارم. بزور می‌خواست با من حرف بزنه. نمی‌تونستم پرش بدم و نمی‌تونستم سرکار هم حرکتی بزنم پس بهش قول دادم، براش قسم خوردم که فردا شبش کافی‌شاپ ببینمش. علاقه به اینکار نداشتم اما زودتر از خانواده خداحافظی کردم و سوار ماشین خودم شدم و به کافی‌شاپ رفتم. اونجا منتظرم بود. با دیدن من تا از در کافی‌شاپ داخل اومدم از جاش بلند شد و با چشم‌های براق نگاهم کرد. نمی‌دونم قول چه مشتلقی بهش دادخ بود که اینهمه هیجان برای دیدن من داشت. به سمتش رفتم و دستم رو به سمتش دراز کردم. با دوتا دستش دستم رو گرفت و تکون داد و با ذوق گفت: - سلام دانیال خان خیلی خوشحالم کردید اومدید! واقعا یک بار بزرگ از روی شونه‌م برداشتید. از این مرد خوشم نمی‌اومد. اون بود که واسطه بین رییس‌جمهور جدید و آمین قرار گرفت تا دوباره باهم کار تجارت کنند. اون هم کار تجارت اسلحه، برای خود دولت. و بعد از اینکه آمین نتونست پولش رو کامل بگیره و قول آینده بهش دادن برای تنبیه دولت این جابجایی بین المللی رو لو داد و باعث یک مشکل بین المللی برای ایران شد. اما رییس جمهور اون موقع هم فرد الکی نبود و می‌خواست سر این ماری که خودش بزرگ کرده بود و اون هم تهدید به آسیب زدن بیشتر می‌کرد رو بکنه. *** دانای رمان *** شب بود و سه‌تایی دور میز شام نشسته بودند. دانیال دیرتر از همیشه رسیده بود و هنوز لباس کار تنش بود. توی ذهنش حرف‌های تاریک اون وکیل تکرار میشد: - پدر شما اون کسی نبود که درباره همکاری شما با ایشون به مادرتون گفت. - می‌تونم بهتون بگم اینکار چه کسی بود اما قبلش شما باید درخواست پدرتون رو قبول کنید. - پدرتون صاحب اموال و قدرت فراوانی هست و شما پسر بزرگش هستید. می‌دونید که این ثروت تقسیم نمیشه. چرا خودتون رو می‌خوان از این ثروت محروم کنید!
  5. پارت سه ** دانیال ** به باربد گفتم که هیچ‌وقت کوتاه نمیام اما می‌دونستم که اینکار خیلی سخته و آرمین بلده چطور وقتی کسی رو می‌خواد بزور به سمت خودش بکشونه. کلافگی خودم رو در غالب تندخویی به بابک که پای تلوزیون ریخته بود بیرون ریختم. - پاشو دیگه، مگه تو کنکور نداری؟ بابک سال آخر رشته انسانی بود و امسال کنکور داشت. من وسط دانشگاه مجبور شدم ول کنم و برم پیش آرمین، باربد هم که پیام نور رفت و دنیل بجای دانشگاه ترجیح داد مدرک زبان بگیره و فقط بابک می‌موند. - واه، من دو دقیقه‌ست نشستم. - همین دو دقیقه دو دقیقه‌ها روی هم میشن. به تندی گفت: - گیر نده داداش! هنوز یک ماه مونده. من با برنامه و عالی جلو رفتم حالا در حال دوره هستم. سری تکون دادم. یکبار نمیشد به این پسر چیزی بگی و جوابی توی چته نداشته باشه. زبونش به عمو آمین رفته. عمویی که حتی نخست‌وزیر وقت رو قانع کرد که باهم همکاری سیاسی دذشته باشن و چون آمین به تازگی‌ها و به حمایت همون نخست‌وزیر توی کار تجارت زده بود وضع مالی‌ش خوب بود و می‌تونست پشتیبان دولت باشه و اون روزها که بین نخست‌وزیر و رییس‌جمهور اختلاف بود نخست‌وزیر خیلی سعی داشت با این نوع حمایت‌های مالی- سیاسی کفه خودش رو سنگین‌تر بکنه. اما اینطور حمایت‌ها باعث شد که نگاه رییس جمهور به افراد پشت پرده بیاد و آمین هم شناسایی بشه. بیخیال فکر کردن به گذشته اون‌ها شدم و تصمیم گرفتم تا به پسرها بگم برای شام به فسفودی بریم و بعد هم شاید به گیم‌نت. البته من خودم اهل بازی نبودم اما اون‌ها خیلی دوست داشتن و من هم همراهی‌شون می‌کردم. یک جشن کوچیکی هم میشد چون بالاخره توی یک کافی‌نت کار پیدا کردم و این خیلی خوب بود چون پثل‌های ذخیره‌مون داشت تموم میشد و به اینکه همه خرج با باربد باشه حس خوبی نداشتم. شب بعد از غذا و گیم به کلی فروشی برای خرید خونه رفتیم. ما چون کم غذا درست می‌کردیم کمتر به خرید احتیاج پیدا می‌کردیم اما بالاخره چندتا چیز باید توی خونه می‌بود. به خونه برگشتیم در حالی که قول یک سفر به مشهد رو به بابک داده بودم. باز هم پیام برام اومده بود. اینبار به این منظور: * وکیلم رو برای صحبت باهات می‌فرستم می‌خواستم ببینمش؟ نه، مجبور نبودم. تا حدی که بشه مقاومت می‌کنم. اون می‌تونه تجارت کنه بدون من. این رو باید خودش هم بفهمه. من نمی‌خوام جز دم و دستگاه اون باشم. گوشی رو روی مبل انداختم و بلند شدم و گفتم: - باربد اون خریدها رو بذار سرجاش دوباره رو بخواب. - واه، من امروز خونه رو جارو زدم. - کوه که نکندی! دوتا وسیله دیگه این هم سرجاش بذار. چرا هروقت به تو یک کاری می‌گم باید نه توش بیاری؟ باربد انگار متوجه شد کلافه‌م دیگه دهن به دهن نذاشت و سمت پلاستیک‌ها رفت. من و باربد تنها افراد خانواده هستیم که زمان بودن آمین و آرمین توی سیاست رو به یاد داشتیم. من متولد سال شصت و دو هستم و باربد شصت و سه، دنیل شصت و شیش هست و وقتی آمین اخراج شد فقط دو سالش بود و بابک هم همون سال دنیا اومد. با جابجایی حاکمان کشور وقتش بود حاکم جدید دست‌های خطرناکی که در دوران ریاست جمهوری‌ش متوجه‌ش شده بود رو از سیاست دور کنه و یکی از این دست‌های دست آمین بود. طبیعتا با آمین، آرمین هم بیرون اومد. کنار رفتن آمین با سیاست براش با گرفتن امتیازهای تجاری برابر بود و شکست بدی بهشون زد و کلی قرض و بدهی بالا آورد که دو برادر و شریک‌هاشون سعی داشتن هرطور میشه این مشکل رو حل کنند. آمین که شرایط رو اینجا بر علیه خودش می‌دید به چند کشور خارجی برای بهتر کردن شرایط خودش میره اما به این نتیجه میرسه که اگه می‌خواد پیشرفت داشته باشه و زیر سایه تجار خارجی گم نشه باید همین جا کار رو ادامه بده. اما بهرحال این رفت و آمدها به خارج کشور باعث میشه که دوست‌های خوبی پیدا کنه که در آینده خیلی بدردش می‌خورن. که این سرنوشت تلخ رو همون‌ها برامون رقم زدن. اصلا بیخیالش! برم بخوابم. ** دانای رمان ** زندگی جدید برادرها علاوه بر خودشون شامل خانواده مادری هم میشد. خانواده‌ای که همچنان کنار هم و همراه هم زندگی می‌کردن و پشت هم رو توی هیچکاری خالی نمی‌کردن. این خانواده باید حس امنیت می‌داد اما دانیال رو بیشتر می‌ترسوند. بیشتر می‌ترسوند از روزی که بفهمن. اعضای خانواده شامل: اقوام: مادر بزرگ پدر بزرگ خاله کیشکا شصت ساله چهار بچه داشت: ویدا چهل، ویسنا سی و پنج، واحد سی و سه، وحیده بیست و شیش دایی رضا پنجاه و شیش ساله دو بچه داشت: آناشید سی ساله، آرشام بیست و هشت ساله. دایی رادوین پنجاه و یک ساله: نگین بیست و سه ساله مامانش: ساناز چهل و پنج ساله پنج بچه داشت: دانیال، باربد، دنیل، بابک و شایان پسر کوچیکی که از همسر دومش بود. خاله عسل چهل و یک ساله: بزرگمهر بیست، نماز هفده دایی فرهاد سی و نه ساله: آرام چهارده اقوام مادری رسومی داشتن که یکیش این بود که جمعه همه باید خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ جمع بشن. هرکی هرجای تهران بود جمعه خودش رو به اونجا می‌رسوند و حال ندارم و قهرم وجود نداشت. پسرها هم همینکار رو می‌کردن. جمعه اول که می‌خواستن برن دنیل به دو برادر بزرگ‌ترش گفت: - چقدر خوب که شما اومدید! هفته‌هایی که اصفهان پیش بابا بودید جاتون اینجا خیلی خالی بود! دانیال بهش لبخند زد. باربد گفت: - بنظرت مامان هم هست؟
  6. پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اون‌ها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شروع کنه. مدیریت خانواده با دانیال بود و مدیریت خونه با باربد که بیشتر از دانیال که دنبال شغل جدید بود و دنیل بیست ساله که دانشگاه می‌رفت و بابک هجده ساله که برای کنکور می‌خوند توی خونه بود. برادرها سعی داشتن که زندگی جدید و امنی باهم داشته باشن. هر کدوم هم به نوبه خود سر این تصمیم از خود گذشتگی می‌کرد. گاهی دعوا می‌کردن سر پول، سر کارهای خانه، سر گذشته‌ای که هیچ‌کدوم انتخابش نکرده بودن. اما هر بار، یکی‌شون کوتاه می‌اومد. چون می‌دونستن اگه همدیگه رو از دست بدن، دیگه هیچی توی این دنیا براشون نمی‌مونه. اون‌ها تنها بودن. دورشون پر از آدم بود اما آدم‌هایی که نتونسته بودن و نمی‌تونستن اون‌ها رو از هیچی نجات بدن و شاید اگه می‌دونستن چی بهشون گذشته خودشون تردشون می‌کردن. آره، خانواده مادری‌شون، که باهم توی یک آپارتمان زندگی می‌کردن، خیلی درست کار بودن. با همه این‌ها فعلا بودن و این خوب بود. و اینکه توی خونه‌ای بدون تشنج بودن هم خوب بود. اینکه روتین آرومی برای زندگی‌شون پیدا کرده بودن هم خوب بود. چند سالی بود که روتین زندگی دانیال و باربد سر و کله زدن با خلافکارها و افراد فاسد بود و روتین زندگی دنیل و بابک هر روز دعوا با شوهر مادرشون احساس بی‌کسی و بی‌پناهی. اگه هم خونه اقوام بودن از اون همه محبت احساس معذب بودن، می‌کردن. اما حالا همه چیز خوب بود. دنیل معمولا صبح زودتر از بقیه بلند میشه و صبحانه می‌ذاره. دانیال همون حدود از خواب بلند میشه تا هم دنیل رو برسونه هم دنبال کار بگرده. قبل از رفتن بابک رو بیدار می‌کنند. بابک بیدار میشه و وقتی دو برادر بزرگ‌تر رفتن صبحانه می‌خوره و میز رو جمع می‌کنه چون باربد تا ظهر بیدار نمیشه. بابک سر درسش میره و ظهر باربد بیدار میشه و اگه کسی براشون غذا نیاورده باشه ناهار می‌ذاره. حدود ظهر دانیال بر می‌گرده و اگه دنیل کلاس بعد از ظهر نداشته باشه منتظر می‌مونند تا اون هم بیاد و باهم غذا می‌خورن و دنیل و بابک تند تند حرف می‌زنند و بعد دنیل معمولا آهنگ می‌ذاره و دانیال که حوصله سر و صدا رو نداره به اتاقش میره تا بخوابه. گاهی سر شب باهم به خرید یا دور زدن میرن. سینما هم جز برنامه‌های هفتگی‌شون هست. و شب نقطه عطف رابطه‌شون بود. خونه در آرامش فرو می‌رفت. دانیال معمولا حساب کتاب می‌کردن و باربد برنامه می‌نوشت و دو پسر دیگه یکی ظرف می‌شست و یکی غذا رو درست می‌کرد. معمولا صدای آروم فیلمی که هیچ‌کسی نگاهش نمی‌کرد به گوش می‌رسید و با وجود این روزهای تکراری همه جز دانیال احساس آرامش می‌کردن. در این میون ذهن دانیال خیلی درگیر بود. مخصوصا وقتی که به خونه مادرش می‌رفت. ذهنش درگیری این بود که مادرش چقدر بخاطر این عشق خودش رو کوچیک کرد که سال بعدش بخاطر اینکه خانواده همسرش باعث طلاقشون نشن سریع یک بچه دیگه آورد. فکر اینکه چرا پدر بزرگش وسط جنگ ایران و عراق بجای اینکه قاچاق اسلحه برای مبارزین خط مقدم و مرزهای کشور داشته باشه قاچاق اسلحه برای مجاهدین خلق داشت که آخر سر اعدام بشه و متاسفانه اموالش مصادره نشد. اموال مصادره نشد و حتی پسر بزرگش که آمین باشه دوباره تونست راه به عرصه سیاست باز کنه. هرچند که برای اینکار خیلی رشوه داد و دیگه هیچ‌کسی بهش نگاه نمی‌کرد. - دانیال! دانیال به خودش اومد. روی مبل نشسته بود و در حال فکر بود و صدای باربد اون رو به خودش آورد. - بله! باربد نگاهی به دو پسر که توی آشپزخونه بودن انداخت و بعد بلند شد و اومد کنار دانیال نشست. - آرمین پیام داده. گفته که می‌خواد تو رو ببینه. اخم‌های دانیال درهم شد. - تو چی گفتی؟ - من چیزی نگفتم. خوب می‌دونست چه چیزی ازش توقع دارم. هیچکی به اندازه اون من رو نمی‌شناخت. - خوب کردی. اما باربد به اندازه دانیال به خوب بودن کارش اطمینان نداشت. - اون بالاخره یک راهی برای ارتباط با ما پیدا می‌کنه. اون موقع چی؟ - دیگه خودم رو با اینکار کثیف نمی‌کنم باربد. دیگه بسته. نگاه باربد تردید داشت اما سر تکون داد و چیزی نگفت
  7. بسم الله الرحمن الرحیم ** دانیال ** لوازم رو داخل می‌آوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو شکر کردم بخاطر اقوام فهمیده‌ای که بجای فروختن این زمین قدیمی باهم ساختنش و یک آپارتمان کردن و باعث شد حالا ما بی‌پناه نباشیم. - دانیال اتاق‌ها چطور تقسیم‌بندی میشه؟ - دانیال تلوزیون رو کجا بذارم؟ - دانیال بیا بگو که این‌ها چی هستن؟ - دانیال خاور منتظره پولشه. ای دانیال بمیره که انگار کسی توی این خونه جز دانیال وجود نداره! پول خاور رو دادم و جعبه‌ها رو راهنمایی کردم که چی هستن و بعد به فکر اتاق‌ها افتادم. نگاهی به برادرهام کردم که لوازم توی دستشون بود و انگار اصلا قرار نیست اون‌ها توی اون اتاق‌ها بمونند که ایستاده بودند تا من بیام بگم کی باید کجا بره. نگاهی به دور و بر خونه انداختم. آپارتمان صد و نود متری با چهار اتاق. کلافه فرش فانتزی اتاق خودم رو برداشتم و توی اولین اتاقی که نزدیکم بود انداختم و رو بهشون گفتم: - این اتاق برای من. مگه قرار توی همه اتاق‌ها من بمونم که توقع دارید همه رو من بگم. - باشه بابا بداخلاق! سعی کردم با لحن آروم‌تری بگم: - بد اخلاق نیستم، کلافه‌م. چیزهای الکی رو به من نسپارید. نگین دختر خاله‌م به سمتم اومد. - می‌خوای بری روی بهارخواب نفسی تازه کنی؟ - نه، کلی کار مونده. با دلسوزی گفت: - بعد از سکته خاله خیلی روزهای پر مشغله‌ای رو داشتی. - این اسباب‌کشی تموم بشه یکم استراحت می‌کنم. بعد سراغ بقیه کارها رفتم. در حال کار نگاه می‌کردم که چطور اقوام مادری سعی می‌کنند برامون سنگ تموم بذارن. گاهی هم وسط کار سعی می‌کردن بهم دلداری بدن: - این روزها هم می‌گذره! - وقتی مادرت طلاق گرفت همین‌قدر حالش بد بود اما اون روزها هم گذشت. پوزخند زدم. - گذشت؟ زندگی ما بهم خورد. دیگه یک خانواده نبودیم. مادرم اومد خونه مادرجون و پدرم ناپدید شد. من دانشگاه بودم و نتونستم بیام مراقب برادرهام باشم. باربد از فشار روحی، روانی اون سال نتونست کنکور قبول بشه و مجبور شد دانشگاه پیام‌نور بره. دنیل پونزده ساله توی این خونه از شدت فشار روانی افسردگی کوتاه مدت گرفت و بابک توی سیزده سالگی این فشار رو تحمل کرد. - آره اما سال بعدش مادرت دوباره ازدواج کرد. پدرت پیداش شد و تو و باربد رو پیش خودش برد. دنیل هم با چند جلسه روانشناس و یکم دارو درمان شد. بابک هم که ماشالله خودش رو جمع کرد. الان هم که چهار برادر اومدید و باهم زندگی می‌کنید. چیزی نگفتم. اون‌ها نمی‌دونستن این چیزهایی که میگن برای ما چقدر هزینه داشت و چه چیزهایی توی زندگی‌مون فرق داد. مخصوصا برای من! پسر بزرگ آرمین! نمی‌دونستن اون پدر سر دوست داشتنش نبوده که دوباره پیداش شده. نمی‌دونستن اون مادری که دوباره ازدواج کرد به انتخاب خودش ازدواج نکرد. نمی‌دونستن باربدی که نتونست کنکور جای خوبی قبول بشه بخاطر بهتر شدن شرایطش و آرزوی مهاجرت به کشوری که فهمید پدرش به اونجا فرار کرده چه دردسری برای خودش درست کرد. بهرحال همه این‌ها گذشته بود و حالا من دیگه نوزده ساله که نه، بیست و چهار ساله بودم. و چیزی که معلوم بود اینکه هیچ‌وقت اون پسر قبلی، و هیچ‌وقت یک پسر معمولی نمیشم. خونه آماده شد. طول کشید تا بتونم آرمین رو راضی کنم که ماهم بریم با مادرمون زندگی کنیم. ما پسرهاش توی اون خونه مجسمه توی چشم بودیم. به خیلی‌ها می‌خواست نشون بده که این دوتا پسر من هستن. توی خیلی کارها می‌خواست جامون بندازه. حتی قصد داشت به بهانه ما دنیل و بابک رو هم به خونه‌ش بیاره. اما نذاشتم. گفتم اون‌ها رو نباید دخالت بده. گفتم اگه می‌خواد همکاری ما رو داشته باشه باید بذاره از اون خونه بریم و پیش مامان زندگی کنیم. مخالفت کرد، بحث کرد، تهدید کرد. اما من رفتم... و چه اشتباهی! بیخیال گذشته شدم و به دور و بر خونه نگاه کردم. هال و آشپزخانه باهم هفتاد متر میشد. سرامیک‌های کف سفید بود و دوتا قالی گرد نُه متری دودی روی زمین پهن بود. یک دست مبل اسپرت کرم سمت راست کنار آشپزخونه بود که سیستم تلوزیون جلوش بود و یکی از قالی ها وسطش. یک طرف دیگه هم میز بیلیارد و یک مبل راحتی تک نفره به رنگ نقره‌ای بود. بخاری هم آخرین وسیله هال بود و دیوارها هم کاغذدیواری اسپرت مشکی، استخونی داشت. وسایل آشپزخونه‌مون خیلی کم و ابتدایی بود که همون ها رو هم خانواده مادری برامون تهیه دیده بودن. دوتا اتاق سمت چپ هال قرار داشت و دوتا روبه‌روی در که وسطشون سرویس بهداشتی و حمام بود. من اتاق سمت راست کنار سرویس بهداشتی رو برداشته بودم. تخت دو نفره و کمد و میز کار به همراه میز کامپیوتر چوبی مشکیم توی اتاق بود. دوتا میز به دیوار زیر پنجره‌ای که پرده ساده زرشکی داشت چسبیده بودن و با یکم فاصله تختم بود و کمد هم بعد از میزها چسبیده به کنجی اتاق. قالی فانتزی شیش متری نوک مدادی بعد از تخت روی زمین پهن بود و دوچرخه متحرک و لوازم وزنه‌برداری باشگاهم که تنها دلخوشی من بودن سمت دیگه اتاق بود و کنار در کتابخونه‌م قرار داشت. کاغذدیواری این اتاق کرم بود و افسوس خوردم چرا وقت انتخاب اتاق دقت نکردم کدوم کاغذ دیواری از همه تیره‌تره و همون رو بردارم. هرچند اگه پرده رو بندازم و برق رو خاموش نگه‌دارم به اندازه کافی تاریک میشه. اقوام چای و شیرینی که خودشون آورده بودن خوردن و به خونه‌هاشون رفتن. پسرها بی‌‌هیجان مشغول رسیدگی به اتاق‌هاشون شدن. من هم سر کارتون‌هام رفتم تا لوازم شخصیم رو بچینم. هیچ‌کدوم برای اینکار حال نداشتیم. جز باربد اون دوتا نمی‌دونستن چرا دو ماه بعد از اون سکته وحشتناک مامان ترکش کردیم و به خونه مجردی اومدیم. نمی‌دونستن اما به من اطمینان داشتن. اطمینان داشتن که آدم بی‌وجدانی نیستم.
  8. بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگه‌ای جز همراهی با پدرش نداره. یا حداقل خودش اینطور فکر می‌کنه، شاید هم دوست داره اینطور فکر کنه. همه چیز در سرنوشت شومش به یک شکل پیش میره تا اینکه دختری وارد زندگی‌ش میشه. https://uploadkon.ir/uploads/880814_26e86e14-2620260514-143126.jpg مقدمه: من دانیال دور افتاده از عشق دور افتاده از انسانیت همیشه نگران همیشه صبور همیشه منتظر همیشه خسته همیشه خشمگین پسری افسرده پسری عصبی پسری که هیچ‌کسی دوستش نداره شونه‌ای خسته از مسئولیت ذهنی خسته از ترس و نگرانی بدنی زخمی از دعوا و بحث من دانیال از یاد رفته به باد رفته از راه راست رفته خطر خود خطر در خطر در خطر در خطر و خاموش شرکت کننده‌ی مسابقه رمان نویسی
  9. پارت دوازده خدایا بزرگیت رو شکر! هی سورپرایزمون می کنی با اتفاقای جدید، حالا درسته ما هم پررو تر از حرفاییم و هر هر می خندیم و عین خیالمون نیست ولی دیگه وجدانا این یکی سورپرایز نبود فاجعه بود. هر لحظه فشاری که روم بود داشت بدتر می شد و اگه تا یه دقیقه دیگه از اونجا لفت نمی دادم مطمئنم مامان از دنیا ریمم می کرد بدو بدو به سمت دستشویی دویدم. بابا عصبانی گفت: - توی این وضعیت تو کجا میری؟! - الان میام. وقتی اومدم همه دورهم نشسته بودن و حرف میزدن. بابا می گفت: - آخه مرد حسابی چرا اون رو می خوای؟ تا بود که حسابی کتکت میزد. بعد هم یواشکی پسرت رو برداشت ببره مثل اون پسرهای قلچماقش به عنوان بادیگارد و نوچه بزرگ کنه که تونستی به موقع متوجه بشی و پسش بگیری اما یک سر این مدت به ما نزد. چرا حالا دنبال این زن داری میری؟ بابا بزرگ با حرص گفت: - دوست دارم، تو هم غلط میکنی چیز دیگه‌ای بگی دست خیسم رو به شلوارم کشیدم که پدربزرگ گفت - بی پدر اون جارو نگاه کن تا انقدر دستت رو با شلوارت خشک نکنی بابا گفت: - تو که انقدر حساس روی کاری چطور با شمسی می خوای کنار بیای؟ - اولا شمسی نه و ننه. بعدش هم بابا چرا نمی فهمی. من عاشقشم! تمام این سال ها نتونستم به زن دیگه ای فکر کنم. من عاشق همین اخلاق گند و رفتار تندشم. بابا کلافه دستی به موهای جو گندمیش کشید و گفت: - بابا ول کن پدر من کدوم ننه؟! این به قول شما ننه ما انگار از اون خان های روستاهاست یه نگاه بهت بندازه... با نیش گشادی حرف بابا رو قطع کردم و بی حواس با صدای بلندی گفتم: - میرینـ... یه لحظه نگاهم گره خورد به چشم های گرد شده ملکا و پانیذ و مامان و البته نگاه میر غضب بابا و بابابزرگ.من خفه بشم بهتره امینت جانی هم دارم تازه. لبخند ضایعی زدم و دستپاچه گفتم: - من چیزی گفتم؟! نه اگه گفتم هم که خودتون می دونین دیگه چیز خوزدم با مخلفات. ادامه بدین. چشم غره وحشتناکی بهم رفتن. بابا کلافه گفت: - تو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم اینجا چه خبره؟ اصلا چطور توی این وضعیت می تونی چرت و پرت بگی؟ - بابا انقدر من این مدت چیزهای شوکه آور دیدم عادت کردم دیگه. بابا ترجیح داد بجای من با بابا بزرگ شر و کله بزنه: - خوب برو ازش خواستگاری کن. چرا اومدی سراغ ما؟! - بابا گفته تا شما دوتا نیان جواب نمیده. - یعنی بعد از چهل، پنجاه سال یاد بچه هاش که کرده اینه که بیان خواستگاریش؟! یعنی الان بلند بشم بیام خواستگاری ننه م؟ من غش کردم. چشم غره ای به من رفت و گفت: - زهرمار! لباسم و صاف کردم خب انگاری یکم جدی شدن باید اینجا به کار بره، دستم و مشت کردم جلو دهنم گرفتم و بعدِ تک سرفه‌ای که کردم گفتم: - خب بابا فکر نکنم که عیبی داشته باشه این یه بار بگذرید رو با بابابزرگ برید خواستگاریِ نن... با خیز برداشتن بابابزرگ سمتم تند حرفم رو عوض کردم گفتم: نه چیزه یعنی مامانتون! به هرحال بخشش از بزرگانه دیگه. بابابزرگ جوری نگاهم کرد انگار یه تخته‌ام کمه، مامان چشم درشت کرد ملکا و پانیذ با دستشون یه حالت «خاک تو سرت» گرفتند، بابا ابروهای پهن مشکی‌شو برد بالا از سرجاش بلند شد اومد سمتم با دستش اشاره زد بلند شم که گفتم: جان؟ چی‌شده؟ از پشت یقه‌ام و گرفت و بلندم کرد گفتم: ای بابا، پدر من چیکار داری میکنی؟ چی گفتم مگه؟ بابا: - دارم میبرم پرتت کنم از خونه بیرون تا انقدر چرت و پرت تحویل من و بقیه ندی. التماس‌گونه گفتم: بابا یه دقیقه واستا خب بزار بقیه‌ی حرفام و بزنم، نمی‌زاری که. یه جوری یقه‌ام و ول کرد که از پشت محکم افتادم زمین و قیافم تو همدیگه رفت. ای خدا، اوس کریم دستت درد نکنه یعنی ما از خانواده هم نباید شانس بیاریم؟ با درد از جا بلند شدم بابابزرگ گفت: خب بنال ببینم چیه حرفت؟
  10. - خجالت بکش من برادر بزرگ ترتم. - هر خری می‌خوای باش! - برید کنار می خوایم بریم. ما دیگه پشت دستمون رو داغ کردیم با این زن کاری داشته باشیم. شمسی الملوک با پوزخند گفت: - کجا؟ دیر اومدید زود می خوان برین! بودین حالا. ناخودآگاه احساس خطر کردم. نگاهی به بقیه کردم. اون ها هم همین حس رو داشتن. سعی کردم زودتر از این شرایط راحت بشم. خدایا نذر می کنم اگه این مشکل حل بشه پسر خوبی بشم! رو به بابا گفتم: - بریم دیگه من یک لحظه هم این وضعیت رو تحمل نمی کنم. هنوز سومین قدم رو بر نداشته بودم که یک نفر جلوم رو گرفت. دیگه ترسیده بودم: - شما از جون ما چی می خوان؟
  11. سلام

    این رو توی تاپینگ رمان زدم اما چون کوتاه می تونید به تاپینک داستان انتقال بدید؟ 

  12. پارت یازده به طرف پذیرایی راهنماییش کردم و در ادامه حرف پانیذ گفتم: - بله بفرمایید بشینید یه چایی براتون بیارن. پانیذ سریع پرید تو آشپزخونه تا چایی بیاره و ملکا هم پیش بابابزرگ نشست. می خواستم روبروشون بشینم که مامان صدام کرد، ببخشیدی گفتم و رفتم پیشش که به جای مامان، بابا رو دیدم که زل زده بهم. حرف نمی زد ولی نگاهش زیر نویس داشت از اونا که می گفت یالا حرف بزن تا همینجا چالت نکردم. خدایا خودت به خیر بگذرون! من الان چی بگم به اینا آخه! اوم، بابا بزرگ ما رو پیدا کرد چون می خواست شما رو ببینه. - غلط کردی! اون تو و ملکا رو باهم پیدا کرد یا این نقشه شما دوتا برای ازدواجتونه؟ ای بابا این چقدر باهوشه! - اوم... می‌دونید.... راستش ما از اول هم قصد ازدواج نداشتم. از اونجایی که خودم هم قبل از حرف زدن فکر نکرده بودم به اندازه اون ها شوکه شدم. مامان و بابا همزمان گفتن: - چی؟! - آره... آره... تصمیم گرفتم همین راه رو ادامه بدم: - ما برای رویارو کردن شما و عمه این نقشه رو کشیدیم اخم هاش درهم شد. - چی؟! کار رو شروع کرده بودم نمیشد ادامه ندم: - آره خوب. پدر بزرگ ازمون خواست. بابا مشتش رو به زمین کوبید. - لعنت بهت بعد از جا بلند شد و بیرون رفت و رو به روی بابا جان که داشت چای می خورد قرار گرفت. - برای چی اومدی اینجا؟ تو که بهمون گفتی دیگه تردمون کردی و نمی خوای ببینی مون. چرا هردفعه خبرهای جدیدی بهمون می رسید. بابا جان لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد و با خشونت گفت: - این چه وضع صحبت کردن با پدرته؟ تو ما رو تنها گذاشتی و رفتی. من بودم که پای شما موندم با اینکه مادرتون ولتون کرده بود. بابا یکم خودش رو جمع کرد و بعد گفت: - خوب حالا چی می خوای؟ - می خوایم برام بیان خواستگاری. - خواستگاری کی؟! خواستگاری چی؟! جوابی داد که مجبور شدم دستم رو بذارم روی لبم تا خنده م نگیره. - خواستگاری ننه ت. - این مسخره بازی ها چیه؟! - دارم جدی میگم. می خوام برام بیان خواستگاری ننه ت. انقدر جدی می گفت که حتی ما شک کردیم. مامان وحشت زده گفت: - شما می خوای بری خواستگاری شمسی الملوک؟! اینبار پشمای ما ریخت. نکنه واقعا اون ننه بابا بود؟! - آره مگه اشکالش چیه؟! اون عشق اول و آخر منه. - اون شما و بچه هاتون رو ول کرد که بتونه به کاباره بپیونده و بعد با رییس کاباره ازدواج کرد و براش چند پسر لات آورد. - ماشالله اطلاعاتت کامله ها. ما سه تا هم زمان به هم نگاه کردیم و هم زمان گفتیم: نهههه... راستش پذیرش این حقیقت که شمسی خانوم ننه بزرگ واقعی مون هست و پسرای قلچماقش یه جورایی فامیلمون حساب میشن حتی از پذیرش قصه ی عشق و عاشقی پدربزرگ هم برای ما سخت تر بود. همون جور مات و مبهوت به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: بگو که دروغه ... پدربزرگ با یه لبخند بزرگ گفت: نه . دروغ نیست . عین حقیقت هست. با شنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ روی سرمون خالی کردند همه حالمون بد شده بود. برای من مثل واقعی شدن یک کابوس بزرگ بود. باید یه کاری می کردم . این نباید اتفاق می افتاد. پلکم پرید و از شدت بهت دو دستم رو روی دهانم گذاشتم و شوک‌زده چندبار بشین پاشو رفتم حالا داخل این موقعیت شماره ۱ چی میگه دیگه
  13. پارت ده پدربزرگ نگاه متأسفی بهم انداخت و رو به ملکا که رانندگی میکرد گفت: همون بهتر که خواستگاری تون به هم خورد. اینی که من می بینم جربزه ی زندگی مشترک رو نداره. ملکا هم در حالی که نگاهش به روبه رو بود سری به تأیید تکون داد و گفت: متأسفانه اینم از بد شانسی منه پدربزرگ جان پدر بزرگ در سکوت و عبوس بود. بعد یکدفعه گفت: - من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. ما پشمامون ریخت. - یعنی چی؟! - گفتم من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. همین حالا. - اینطور که همه نقشه های ما بهم می ریزه. مشتی روی کابوت زد. - بدرک فلان فلان شده! بپیچ اون سمت. من که از بددهنی این پیرمرد جا خورده بودم سکوت کردم اما پانی گفت: - واقعا بخاطر اون پیرزن لات داری اینکار رو می کنی؟ پدربزرگ شاکی نگاهش کرد و گفت: تا عاشق نشدید نمی فهمید چی میگم. ما با بهت نگاهش کردیم و یک صدا گفتیم: عاشق؟! چطور ممکنه؟! پدربزرگ هم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: اگه عاشق بودی نمی پرسیدی چطور؟ حاضر بودی همه ی زندگیت رو برای به دست آوردنش بدی و براش بجنگی. کاری که تو و ملکا حاضر نیستید حتی بهش فکر کنید رو من عملی بهتون نشون میدم تا درسی بشه برای آینده تون. من شاید دیر پیدام شده اما یه شروع طوفانی رو بهتون نشون میدم. ملکا که از همه امون عاقل تر بود رو به پدربزرگ کرد و گفت: حق با شماست پدربزرگ عزیزم.بر خلاف شما هیچ چیز برای ما جدی نبود و همه اش یه بازی بچگانه بود. ما داشتیم برای لجبازی روی زندگی آینده امون قمار میکردیم. خیلی ممنونم از پند ارزشمندتون ما هم قول میدیم در برابر این پند ارزشمند هر کمکی از دستمون بر میاد برای رسیدن شما به عشقتون انجام بدیم. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: مگه نه؟؟ اما من میتونم قسم بخورم داشت با چشماش داد میزد که اگه بگی نه خودم قبل شمسی جون و پسر های قلچماقش لت و پارت میکنم. دیگه با ترس و لرز گفتم: به روی چشم بانو . فقط جان مادرت اون نگاهت که بدجوری سگ داره رو غلاف کن تا کمتر پاچه ی من بیچاره رو بگیره. ایشی گفت و روش رو گرفت. من گفتم: - پس پیش به سوی دهن شیر. اول به سمت خونه خودمون رفتم. جلوی در که رسیدم پانی گفت: - من خیلی استرس دارم میشه من نیام؟ ملکا گفت: - ا، خیلی بدی! می‌خوای رفیق نیمه راه باشی؟ - بله. - بله و زهرمار! پیاده شو ببینم. هر سه خندمون گرفت و پشت سر پدر بزرگ که انگار عزم جدی داشت پیاده شدیم. کلید انداختیم و داخل رفتیم. من اومدم یاالله بگم که یادم اومد پدر شوهر مامانم به حساب میاد. - کجایین؟ - بیا آشپزخونه. هر دو توی آشپزخونه بودن. به اونجا رفتیم. پدر بزرگ پشت سرمون بود. سلام کردیم. بابا ملکا رو که دید اخم کرد و زیر لب جوابمون رو داد و سرش رو پایین انداخت و به تیکه کردن گوشت ها مشغول شد. گفتم: - بابا برات هدیه آوردم. زیر لب فحشی داد و محلم نداد. مامان که داشت پلاستیک به بابا می داد تا تیکه های گوشت رو درش بذاره خندید و گفت: - ملکا جان خوش آمدی! بذار دست هام رو بشورم میام. و بیخیال پلاستیک شد و بلند شد. من هم ترجیح دادم هدیه رو نشون بدم پس به دخترها اشاره کردم کنار برین و هر سه کنار رفتیم. مامان با دیدن بابابزرگ جا خورد و ساکت شد اما بابا هنوز ندیده بودش و مشغول کارش بود. وقتی دید ما همگی ساکتیم و چیزی نمیگیم سرشو بلند کرد و گفت: - چرا ساکت شدین؟ چی شد این هدیــ... با دیدن بابا بزرگ حرف تو دهنش ماسید از حالت چهره ش نمی تونستم چیزی تشخیص بدم ولی خب خوشحال هم نشده بعد از این همه سال کینه. برای اینکه بیشتر از این ضایع بازی نشه دست بابا بزرگ رو کشیدم و همزمان چشم غره ای به پانیذ و ملکا رفتم که حساب کار دستشون اومد و پانیذ گفت: - خوش اومدین بابابزرگ!
  14. پارت نه - به به آقا یدالله خوش اومدی! بعد به ما نگاه کرد. - این ها کین؟ - نوه هامن. - به، خوش امدید خانم ها و اقا پسر هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! ملکا چشم غره‌ای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچ‌ان. ادعایی در آورد و گفت: - بریم. هر سه داخل رفتیم. وارد که شدیم اون پنج گنده یک رو که دیدم بیشتر نگران دخترهای همراهم شدم و با خودم گفتم کاش اینجا نیومده بودیم. اصلا چه اطمینانی به این پدر بزرگ تازه پیدا شده داشتیم؟ همون موقع شمسی الملوک معروف اومد. یک زن به گندگی پسرهاش. یکجور دخترها رو ماچ کرد که فکر کنم یک قابلمه آب ازشون پایین بیاد. بعد همه دور هم نشستیم. یک همهمه ای به پا شد. هر کدوم با یکی مون صحبت می کرد. من که همه حواسم پی ترس جایی که هستیم بود اصلا خوب متوجه نمیشدم چی میگیم. وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: - یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: - از کی برای کی؟ اون پسر گنده بک دیگه گفت: - نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. - نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن. به این میگن حسن انتخاب. - واقعا دیگه زمانش بود - خوب، کی عقد کنیم؟ شمس الملوک با سلیطه گری گفت: - هووو چی برای خودتون می برین و می دوزین، من که جواب ندادم پسر بزرگش که هیکلش از همه گنده تر بود گفت: اگه معطل جواب شما باشیم همین یه دونه خواستگاری هم که خدا زده پس کله اش و اومده بگیرتت از دست میدی ها! اونوقت باید ترشی بندازیمت ننه شمسی. از من گفتن بود نگی نگفتی. شمس الملوک عصبی نگاهشون کرد و گفت: اولا: من تا شما ها رو سر و سامون ندم هیچ جا نمیرم. دوما: من آنقدر خوب هستم که اگه صد سال دیگه هم بگذره از عمرم بازم خواستگار دارم پس نیاز نیست تو زحمت بیوفتی پسرم. در ضمن یه بار دیگه به من بگی ننه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟ بعد از تموم شدن حرفش مرد گنده با ترس و لرز گفت: بله مادر جان. من که این حالتش رو دیدم با خودم گفتم بهتره قبل از اینکه از ترس قالب تهی کنم پاشیم از اینجا بریم بیرون وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین هست در برابر این شمسی خانوم. چشم و ابرویی برای پدربزرگ و بچه ها اومدم و از جایم بلند شدم و با احتیاط گفتم: بهتره که ما دیگه رفع زحمت کنیم. پسر بزرگه گفت: پس خواستگاری چی شد؟ منم تند تند گفتم : انشالله یه وقت مناسب تر خدمت می رسیم. قبل از بیرون رفتنمون از اتاق شمسی خانوم رو کرد به پدربزگم و گفت: دفعه ی دیگه که خواستی بیای قبلش اجازه بگیر و اگه اجازه دادم با بزرگتراشون بیا. خوش ندارم با چهار تا بچه سر و کله بزنم. پدر بزرگم هم چشم گویان و لبخند زنان با ما از خونه بیرون اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. همین که سوار ماشین شدیم نفسم رو که از ترس شمسی خانوم و پسراش حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و گفتم: آخییییش... خطر از بیخ گوشمون گذشت.
  15. پارت هشت به قیافه‌ی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشه‌ی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون می‌ارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین. گفتم - خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت - حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی ملکا گفت: - بهرحال اماده باشید. فردا شب اقاجون خونه اون ها دعوته تا با یکی از پسرها شطرنج بازی کنه. ماهم میریم. تا فردا شب گیج و محبوت بودم. با خودم فکر می کردم اگه واقعا بابا روی ازدواج پدرش حساس باشه پوست من رو می کنه. فرداش یک دست لباس خوب پوشیدم و با پانیذ که خوب پوشیده بود چون معلوم نبود این ها چه نوع ادم هایی هستن اول به خونه پدر بزرگ و بعد به خونه اون ها رفتیم. یک مرد گنده در رو باز کرد.
  16. پارت هفت من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود. چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم. پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانواده‌تونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانواده‌ام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکس‌هایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوه‌های بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غره‌ام خودش و جمع کرد و گفت‌- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم. بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: - اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. - آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. - اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ ایستاد و به سمتم برگشت. - من رو نگاه. به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: - بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: - خیلی - پس طبیعیه بشناسه به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونه‌ای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچه‌ها دیگه کی‌ان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچه‌های دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار می‌کنین.
  17. پارت شیش انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره - مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! - وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. - خوب؟ مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: - بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. - از چی شروع کنم؟ - این آقا کی بود؟ اون موقع ماها قم زندگی می‌کردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خورده‌ی کس دیگه‌ایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچه‌ی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو. دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت: من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! مادربزرگمون توی بچگی مامان و بابامون بچه‌هاش رو ترک میکنه و وقتی که مادرم یازده سالش بوده پدرشون هم میره و دیگه نمیاد. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره.
  18. پارت پنج پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری. با ملکا، مادر و بردارش که معلوم بود بدنسازه دو تای من هیکل داشت نشستیه بودیم بابام گفت- اقاتون تشریف نمیارن؟ مامان ملکا گفت - چرا میاد یکم کارش طول کشید الان هرجا باشه میاد. هنوز حرفش تموم نشده بود که زنگ خونه رو زدن مامانش گفت- من برم در و باز کنم. مامانم که عاشق ملکا شده بود و و پانیذ هنوز در عجب بود طولی نکشید که باباش هم اومد به احترامش بلند شدیم که موقع سلام دادن زبونش گرفت و شوکه نگاهمون میکرد. بابا گفت - منصور؟ بابای ملکا با همون منصور گفت- قاسم! تو اینجا چیکار میکنی؟. بابا با ناراحتی گفت - اگه میدونستم اینجا خونه‌ی توِ قلم پام میشکستم و اینجا نمیومدم. منصور جلو اومد و گفت - داداش تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی بیست و پنج سال گذشته و ما دیگه بچه نیستیم. همه با تعجب نگاه میکردیم بابا گفت - این خواستگاری منتفیه، پری پانیذ پیمان بریم. ما هنوز توی شوک بودیم که این ها چی میگن که بابا بلند شد و بیرون رفت. مامان هم بلند شد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. ما خیلی گیج بلند شدیم و وقتی داشتیم می رفتیم منصور گفت: - زن داداش! مامان به سمتش برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد بعد گفت: - من واقعا نمی دونم چی بگم. و بیرون رفت. ماهم بیرون رفتیم. بابا تند سوار ماشین شد و ما پشت مامان می دویدیم. - مامان این آقا چی میگه؟! - چرا به بابا گفت داداش؟! مامان بدون توجه به ما سوار شد و ما که نشستیم بابا پاش رو روی گاز فشار داد و با سرعت تمام حرکت کرد. تا حالا ندیده بودم بابا از عصبانیت سرعت ماشین رو بالا ببره معمولا همیشه خیلی رعایت می کرد. جالبیش این بود که مامان هم هیچ اعتراضی نمی کرد.
  19. پارت چهار یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم. کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود! هنوز گیج و منگ به راه رفته‌ی ماشین اون‌ها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونه‌ام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو می‌خواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونه‌ی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمی‌کردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگه‌ای به شونه‌ام کوبید و باز صدای حرصی شده‌اش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اون‌هاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمی‌داری؟ چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟.
  20. پارت سه خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه! پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خنده‌ای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم. همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ می‌بینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچه‌ها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم. با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچه‌های مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در می‌کردم و می‌زدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش می‌داد و مامان خانوم اگر می‌فهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپایی‌های پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد می‌کرد، می‌افتاد به جونم و سیاه کبودم می‌کرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بی‌چاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمی‌دونم کی بود چت می‌کرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون‌ سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟ پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایه‌‌ی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت‌: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
  21. - خفه شو ببینم. پانیذ کمک ملکا رفت. - بلند شو بریم. کمکش کرد و به سمت در رفتیم اما یک نفر جلومون رو گرفت. یکی از همون پسرها بود. - کجا؟! بابا سریع ما رو عقب کشید. - چه کوفتته؟ - درسته صحبت کن پیری! بعد یک قدم جلو اومد. - برای ننه مون که خیلی خوب قلدری می کردی. به ما که رسید وا رسید، ها؟
  22. از جا پریدم. - معلوم هست داری چه غلطی می کنی پیرزن؟ اون مردهای گنده از جا پریدن - چی زر زر کردی؟ بابا بلند شد و گفت: - اصلا ما قرار نیست برگردیم. نه این مامان رو می خوام نه این برادرهای قلچماغ رو. بلند بشین بریم. احساس کردم بابا یکم ترسیده. عمه سمت ملکا دوید و نگران گفت: - خوبی عزیزم؟ ببینم پات رو! من هم نگاه کردم. مچ پای ملکا حسابی باد کرده بود. مامان با پرخاش به ننه بزرگ گفت: - تو از اون چیزی که می گفتن هم بدتری.
  23. همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. - نمی خوان بشینید؟ بابا با حرص گفت: - دعوتمون نکردی بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: - چیه؟ خوشگل ندیدید؟ یکم بعد با حرص گفت: - نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟
  24. پارت دو توی پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پدرام، اعصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا. همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندون‌های روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و‌ دیدم که بله، استاد بنده‌ی خدا چند دقیقه‌اس داره بِر و بِر من و رو نگاه می‌کنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش می‌کنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و می‌دونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم. بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
×
×
  • اضافه کردن...