-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
درخواست طراحی کاور رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی شد ممنونم 🥹❤️- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت22 #راوی نگاهش را از سمت خارجی ها به سمتِ آن سه نفر چرخاند. چاوش مستقیم نگاهش میکرد، نمیتوانست از نگاهش چیزی بخواند. کنارش شهریار نشسته بود، ابرویش بالا رفته بود و با تعجب نگاهش میکرد. خارج از انتظارشان بود که او را اینجا آن هم آشپزِ آن غذا ببینند. کنار شهریار هم دختری سی یا سی و دو ساله، با چشمانی سبز تیره نشسته بود. چاوش سر پایین انداخت خیره به نصفه شیشلیکش شد. حضورش غیرقابل پیشبینی بود. نمیدانست او اینجا کار میکند و حالا با دیدنش آنجا و در آن لباس و معرفی به عنوان آشپز آنجا باعث حیرتی شده بود که باید در خود مخفی میکرد. شهرزاد نگاهش را پایین انداخت و به کتانی های آل استارِ مشکی-سفید دوخت. با صدای پسرخارجیِ جوان تر سرش را بالا گرفت: - Este tipo de shish kebab tenía un sabor diferente al de los shish kebabs que he probado en el extranjero, como en Turquía. (این نوع کباب شیشلیک با کبابهایی که در خارج از کشور، مثلاً در ترکیه، امتحان کرده بودم، طعم متفاوتی داشت.) مترجم فارسیِ حرفش را گفت، لبخند زد زیبایی زد و با اعتماد به نفس گفت: مزهای که شما چشیدید بخاطر مواد سِرّی مرینیت و میزان پخت گوشت روی آتیش هستش. مترجم برایشان ترجمه کرد، مرد کت شلوار آبی نفتی که حالا در چشمانش برق تحسین و یک نوع نگاهی سنگین بود چیزی گفت که مترجم خطاب به شهرزاد گفت: گوشتش طوری بود که در دهان آب میشد. واقعا عالی و محشر بود، مانند خودتون. شهرزاد و آقای موسوی شوکه شدند، قلب شهرزاد هُری پایین ریخت و کف دستانش را عرق زد، توقع همچین چیزی را نداشتند. به محض ترجمهشدن این حرفش دستانِ چاوش دورِ بدنهی نحیف قاشق سفت شد، نگاهش را تیز و بُرنده به جاناتان داد فکش را روی هم فشرد دلش میخواست گردنش را درمیان دستانش بگیرد و بشکند. مردکِ وقیح! جاناتان گفت: Pregúntale si puedo ponerme en ?contacto con él para conocerlo mejor (از او بپرسید که آیا میتوانم باهاشون ارتباط بگیرم و بهتر بشناسمشون؟) شهرزاد نگاه چرخاند چاوش را با آن قیافه دید قالب تهی کرد، رگ شقیقهاش بیرون زده بود. شهرزاد گفت: بهشون بگید متأسفم امکان همچین چیزی نیست! شهریار جو را متشنج دید به تندی گفت: خب خانم خیلی خوشحال شدیم از دیدن تون. میخواست هرچه زودتر شهرزاد را بفرستد برود که جاناتان گفت: Señora Shahrzad, por favor, concédame este permiso, ¡se lo ruego!(شهرزاد بانو، خواهش میکنم این اجازه را به من بدهید، خواهش میکنم!) شهرزاد دو دل نگاه بین همه چرخاند و گفت: - من فکر نمیکنم ایشون بخوان با یه مادر مجرد ارتباط برقرار بکنند! هم قیافهی آن دختری که کنار شهریار نشسته بود متعجب و بهت زده شد هم وقتی که مترجم حرف شهرزاد را برای آن سه نفر ترجمه کرد. شهرزاد به قیافه هایشان لبخند زد خواست با اجازه ای بگوید که چاوش سربه سمتش چرخاند و گفت: امشب میرم خونه کارتون تموم شد وایستید من میرسونم تون! شهرزاد شوکه نگاهش کرد آقای موسوی با تعجب گفت: چاوش جان همدیگه رو میشناسید؟ چاوش سر تکان داد گفت: بله، همسایه ی مادربزرگم هستند. آقای موسوی خوشحال شد، گفت: جدی؟ به چقدر عالی خداروشکر پس. و بعد رو به شهرزاد کرد و گفت: شهرزاد خانوم من از دوستانِ قدیمِ شوهرخاله ی چاوش، همسر ماهچهره خانوم. شهرزاد لبخندی زد گفت: چقدر عالی پس. مترجم برای آنها این مکالمه ها را تند تند ترجمه میکرد، وقتی حرف چاوش را برای جاناتان ترجمه کرد ابروی راستش بالا رفت، چیزی در چشمانِ مرد میدید که نمیدانست سرمنشا اش از کجا بود. جاناتان دوباره پرید میان حرف هایشان و گفت: Señora Shahrzad, ¡no tengo ningún problema con esto! Por favor, permítame. (شهرزاد بانو، من با این موضوع مشکلی ندارم! لطفا اجازه بدهید.) چاوش نفس عمیقی کشید که شهرزاد رو به مترجم گفت: ممنون میشم بهشون بگید انقدر اصرار نکنند، حتی اگر ایشون مشکلی نداشته باشند من علاقه ای به این مورد ندارم! و بعد رو به همگی گفت: خسته نباشید شبتون خوش. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت22 مابین خوردن غذا و تعریف از دست پخت خانم مصلح بودیم که آقای موسوی هیجان زده وارد شد با تعجب نگاهش کردم خانم مصلح گفت: چیزی شده آقا شاهرخ؟ آقای موسوی گفت: مهمون ویژهها از شیشلیک هایی که سفارش دادن خوششون اومده، کی درست کرده بود؟ همگی با دست منو نشون دادند آقای موسوی با خوشحالی گفت: شهرزادخانوم شاید باورت نشه ولی کار کردی کارستون، چشماشون برق رضایتش حرف نداشت. قلبم آرام گرفت، گفتم: خب خداروشکر پس. خانم مصلح: - خب دیگه چی؟ آقای موسوی: - دیگه؟ آها آها میخوان اون آشپزی که اون شیشلیک ها رو درست کرده رو ببینند. ابروهایم بالا پرید به خودم اشاره زدم گفتم: منو؟ سرتکان داد که گفتم: آخه منو برای چی؟ شانه بالا انداخت و گفت: نمیدونم. پرستو به شانهام زد گفت: خب برو دیگه شهرزاد، به نفعته ها اگر از دست پختت خوششون اومده باشه میبرنت اونور آب. به حرفش خندیدم بلند شدم و گفتم: میشه من اول شالم و عوض کنم؟ آقای موسوی: - آره حتماً. تشکر کردم و به اتاق کارکنان رفتم دست و صورتم را شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بعد از داخل کمدم شال زرشکی پلیسهای که به عنوان زاپاس بود و برای کار می آوردم برداشتم و سرم کردم. دور صورتم را مرتب کردم و گوشه موهایم را داخل دادم. طرف راست را روی شانهی چپ انداختم و طرف چپ را روی شانهی راست. داخل آینه چک کردم، کمی آرایش نیاز داشتم. رژ کالباسیام را زدم، فرِ مژه هایم و خط مشکی داخل چشمم را تمدید کردم. دستی به لباس هایم کشیدم و صاف کردم. از اتاق بیرون رفتم آقای موسوی با دیدن من از روی صندلی و کنار خانم مصلح بلند شد و گفت: بریم؟ سرم را تکان دادم او اول جلو راه افتاد و من هم پشت سرش، وقتی خواستم از در آشپزخانه بیرون بروم توسط کسی صدا زده شدم سر برگرداندم فریماه را دیدم که دستش را مشت کرده بود و بالا آورده بود گفت: به خودت مطمئن باش، موفق باشی. بقیه هم دستانشان را مشت کردند و بالا آوردند و گفتند: موفق باشی. با خنده ازشان دور شدم و پشت سر آقای موسوی حرکت کردم، تمام دلهرهام دود شد و رفت. انگار که اصلا دلهره نداشتهام، اعتماد به نفسم بالا رفته بود. پلهها را آرام آرام بالا رفتیم آرام گفتم: کدوم میز نشستند آقای موسوی؟ به سمت میز پنج اشاره کرد و گفت: اون ها هستند. میز پنج را دیدم، یک میز هشت نفره بود. دو مرد و یک زن پشت به سمت راه پله نشسته بودند، و سه مرد و یک زدّ دیگر که از چهره شان مشخص بود خارجی هستند رو به راه پله و رو به روی آنها. نفسی کشیدم و به سمتشان رفتیم، نزدیک میزشان شدیم که توجه خارجی ها به ما جلب شد، کت شلوار مرد اول خاکستری بود با پیراهن سفید، مرد دوم هم که جوانتر از آن دوتای دیگر بود یک کت تک مشکی تنش بود. مرد سوم هم کت شلوار آبی نفتی به همراه پیراهن سفید تنش بود و خانمی که نفر آخر نشسته بود یک کت شلوار اداری به رنگ مشکی و پیراهن آبی آسمانی و شال هم رنگش سرش بود. مرد کتشلوار آبی نفتی نگاه متعجبی به من انداخت، نمیدانم چه چیزی گفت که باعث شد سربرگردانند و من با دیدن دو تا از آن سه نفر رو به رویشان که خشک شده بایستم و با تعجب و مات و مبهوت همدیگر را نگاه کنیم. با چشمانِ درشت شدهام آنها را نگاه کردم، اینجا چه میکردند؟ حرف آقای موسوی یادم آمد که گفت: - «قراره یه شراکت مهم بین یکی از تاجرهای ما و شرکت های خارجی بسته بشه» پس آن تاجری که گفت او بود؟ آه خدای من، حالا چرا اینجا آمدند؟ کم همدیگر را در خانه میدیدیم اینجا هم اضافه شد؟ البته این را بگویم که هیچوقت اسم محل کارم را جلویشان نیاوردم فقط میدانستند در یک کافه رستوران مشغول هستم. نگاه گرفتم و بقیهی راه را پاکشان رفتم، دلهره باز به جانم افتاد. گوشه ی لبم را از داخل گزیدم و نوک انگشت سبابه و انگشت شصت دست راستم را که پشت سرم برده بودم را روی هم فشردم تا دلهرهام کم شود اما تأثیر نگذاشت. زیر نگاه های همهشان، مخصوصا آن سه نفری که سنگین نگاهم میکردند، به میزشان رسیدیم و موقع ظاهرسازی رسیده بود. لبخندی زدم سلام و خوش آمد گفتم، و متوجه شدم که خانومی که همراه آن خارجی ها بود ایرانی بود و نقش مترجمشان را داشت. آقای موسوی به من اشاره زد و گفت: معرفی میکنم آشپز نمونه و حرفهای ما، خانوم شهرزاد ستوده هستند که امشب درست کردن شیشلیک ها رو مثل همیشه، به عهده گرفتند. لبخند زدم و تشکر کردم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت21 لیست را پرستو بلند خواند: برای پیش غذا چهار عدد سوپ شیر و سه عدد سالاد سزار سفارش دادند، برای شام سه تا بیرونی اصفهان، چهاررتاهم شیشلیک شاندیز. نوشیدنی هم هفت عدد نوشابهی مشکی کوکا. ستاره با بهت گفت: ماشاالله چقدر هم که خوش خوراکن! همراه با خانم مصلح شروع کردیم به درست کردن غذاها و دسر ها، حتی آقایونی که کارشون چیز دیگه بود به ما کمک میکردند. من مسئولیت درست کردن شیشلیک ها رو به عهده گرفتم. شیشلیک شاندیز مثل باقی کبابها نبود که همانطوری بزنی به سیخ و بعدش هم بروی سراغ آتش. این نوع شیشلیک حوصله میخواهد و من هم که موقع درست کردن غذا در حوصله بودم. اما جالبیاش اینجا بود که وقتی آماده شد همگی میفهمند که چرا اسم «شیشلیک شاندیز» یا «شیشلیک مشهدی» روی زبانهای خیلی ها میرود. اول از همه نیاز به دندهی گوسفندی درستوحسابی دارد که هم چربیاش باید اندازه باشد، هم گوشتش تازه. به تعداد نفرات دنده ها را که به شکل تکههای پهن و استخواندار بریده شده بود که تا موقع کبابشدن خودشان را ول نکنند را از داخلِ یخچالِ مخصوصِ گوشت و مرغ های مرینیت شده درآوردیم. پریروز با کمک ریما آنها را حتی مرینیت کرده بودیم. توی این نوع شیشلیک زیاد با سس، بازی درنمیآوردیم؛ مزهی اصلی مال خود گوشت بود که باید زیر دندان حس شود. دندهها را روی سیخ پهن کردیم؛ کمی سنگینکاری داشت اما وقتی سیخ درست پر میشد، میارزید. وقت کباب شدنشان بود، بهزاد یکی از ویترها برایمان منقلی آماده کرد که آتیش و زغال هایش کاملاً سرخ و یکدست شده بود. روی منقل گذاشتیم تا روی حرارت ملایمِ یکنواخت هر چند دقیقه برگردانده شود و همهجایش خوشرنگ و آبدار بشود. نمک رو هم همان موقعها حین پخت زدم، نه از قبل. البته که قبلش هم روی هرکدام دو دور برسِ کوچک زعفران و کره زدم که عطر دار تر شود. کنارش چند عدد گوجه کبابی هم درست کردیم. وقتی شیشلیکمان آماده شد همزمان شد با آماده شدن برنجمان. هر چهار برنجِ ته دیگ زعفرانی را با همان قالب در هر سینیِ مسی که از ظروف سنتی و ایرانیِ رستوران مان بود برگرداندم. آرام اولین قالب را برداشتم که خداراشکر شبیه همان قالب درآمد، باقیاش هم همین. رویش کمی زرشک و خلال پسته ریختم. با کمک بهزاد شیشلیک ها را هم دورِ برنج، همراه با دو گوجه کبابی، یک لیموی به دو قاچ تقسیم شده، و سبزیِ ریحان دورچین کردیم. با خستگی دکمهی بردن سفارش را زدم. به سرعتت نوید و حسام آمدند دو سینی بزرگ را که درون هرکدام دو سینیِ مسیِ شیشلیک بود را بردند. قبل از رفتنشان خانم مصلح گفت که به محمد و عماد بگویند بیایند و بریانی ها را ببرند. آنها هم کارشان تمام شده بود محمد و عماد آمدند و بریانی ها را به همراه هفت نوشابهی قوطیای کوکا کولا بردند. همگی با خستگی روی صندلی ها نشستیم گفتم: وای خدای جونم دراومد. تا حالا اینجوری کار نکرده بودم. خودم و شبیه کارآگاه گجت میدیدم. ستاره: - ولی حسم میگه قراره خیلی خوششون بیاد. من: - راستی من حواسم نبود سوپ شیر رو براشون برده بودید؟ نوید که برگشته بود گفت: آره سوپ شیر رو خانم مصلح درست کرد. «خداروشکر» زمزمه کردم خانم مصلح گفت: شماها خودتون گشنه تون نیست؟ و تازه درد معدهام خودش را نشان داد، سرم را تکان دادم و بقیه هم گشنهشان بود از بریانی ها برای خودمان هم درست کرده بودن کمی هم سوپ شیر اضافه آمده بود. برای هرکدام مان ریخت و مشغول شدیم. مزهاش بی نظیر بود، عاشق دست پخت خانم مصلح بودم. همچین غذا را با عشق و علاقه و اشتیاق و پشتکار درست میکرد. -
درخواست طراحی کاور رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم موافقم با همون اولی بزنید- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی کاور رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر درخواست طراحی کاور رمانم رو دارم https://s8.uupload.ir/files/img_20260420_193241_h02j.jpg https://s8.uupload.ir/files/img_20260420_193137_cicr.jpg- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت20 گوشی ام را خواستم درون جیبم بگذارم که ویبره رفت. بیرون کشیدمش و قفلش را باز کردم، پیام از طرف سهیل بود نوشته بود: - «زنگ زدم چاوش گفت خودش میره دنبالش میبرتش خونه یه سر خونه کار داره.» دلم هُری میریزد اما چاره ای نداشتم موقعیتی بود که پیش آمده بود. تشکر کردم و گوشی را داخل جیبم برگرداندم، با آمدن سفارش مشغول به کار شدیم. سینی چیکن استروگانف را به دست پرستو دادم، ساعت مچیام را نگاه انداختم، یک ربع به نه بود و تا یک ربع دیگر مهمانانِ ویژه میآمدند. با پشت دستم به پیشانیام کشیدم، خسته شده بودم و دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم. از ساعت چهار و نیم غروب شلوغ شده بود و یک کله کار کرده بودیم. نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به کابینت. ستاره، یکی از کمک آشپزها به سمتم آمد و کنارم تکیه داد گفت: هوف خسته شدم. لبخند زدم گفتم: یه دو سه ساعت هم صبر کن، شیفت مون عوض میشه میریم خونه. ستاره لب ورچید و گفت: خوش به حالت شهرزاد حداقل به بهونهی دخترت میتونی زود بری خونه. گفتم: بچه نداشتم منم مثل شماها وایمیستادم، اما میبینی که الآنم همپاتون وایستادم. لبخند زد و گفت: یادم میاد اول که دیدمت فکر نمیکردم دختر داشته باشی، اصلا به قیافت نمیومد. وقتی پیج اینستاگرامت رو فالو کردم دیدم با یه دختر بچهی کوچولو که کیک تولد جلوتون بود عکس گذاشتی تعجب کردم فکر کردم خواهرته. بعد که کپشنت رو خوندم دیدم نوشتی دخترم کُپ کردم. نفس عمیقی کشیدم گفتم: فکر کنم حدود هزارمین باره که میشنوم اینکه بهم نمیخوره بچه داشته باشم. به حرفم خندیدیم که ریما کمک آشپز دوم، پرستو و فریماه و نیلوفر ویترها و خانوم مصلح به سمت ما آمدند پرستو با شیطنت گفت: چی میگید دوتایی؟ خب ما رو هم شریک کنید دیگه! ستاره: - داشتم میگفتم بهش نمیخورد بچه داشته باشه وقتی فهمیدم تعجب کردم. فریماه دختری چشم و ابرو روشن و بور بود، گفت: وای آره دقیقا منم فکرش و نمیکردم. خانم مصلح دستش پشتم گذاشت و گفت: دخترش رو باید از نزدیک ببینید، مودب، مهربون و خوش سر و زبون، با فهم و درک، قند و عسل. با لبخند ملیحی گفتم: لطف دارید شما. ریما گفت: یه روز بیار ببینیمش، عکسش و دیدیم ولی زنده یه چیز دیگهست. گفتم: حتما سر فرصت. صدای با عجلهی محمد یکی از ویترهای آقا آمد: - خانوم ها مهمان هامون اومدند، آماده باشید. پرستو تند تند نفس کشید که خندهمان گرفت تند گفت: نخندید استرس گرفتم خب. خانوم مصلح زد پشتش و گفت: بدو برو حواست باشه به همه چی. پرستو و ریما و نیلوفر رفتند، کمی خود را به سمت در کشاندم حدود هفت هشت نفر بودن که داشتند پله را بالا میرفتند. نوید تبلت ثبت سفارش را دست گرفت و آماده بود که برود. به قیافهی مضطربش لبخند زدم جلو رفتم و گفتم: استرس داری؟ محمد یک پسر چشم ابرو مشکی هم سن خودم بود، استرسی بودن یکی از ضعف هایش بود، سر تکان داد گفتم: نفس عمیق بکش و به هیچی فکر نکن، سخت نیست، وقتی برای سفارش گرفتن دکمه رو زدن میری با روی باز و لبخند سلام و خوش آمد میگی، بعدم سفارش شون رو میگیری. برای اینکه استرس بهت غلبه نکنه به چیزهای خوب به بهترین اتفاقای زندگیت فکر کن، خب؟ سر تکان داد و نفسش را بیرون داد گفت: سعی میکنم به استرسم غلبه کنم. «خوبه»ای زمزمه کردم و عقب رفتم. حدود یک ربع بعد برگه های سفارشِ میز سوم لژ خانوادگی از دستگاه بیرون آمد. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت19 شماره اش را از رها گرفتم و با خجالت روی آیکون تماس زدم و کنار گوشم قرار دادم، پس از سه بوق صدای جدی اش را شنیدم: بله بفرمایید؟ با خجالت گفتم: سلام سهیل. مکث کرد یک آن صدایش شاد شد گفت: شهرزاد تویی؟ من: - آره خودمم. سهیل: - خوبه پس درست حدس زدم، خوبی؟ چخبر؟ شیدا خوبه؟ من: - مرسی خوبیم، سهیل یه سوال داشتم میخواستم ببینم تو امروز میری خونه ی خاتون؟ سهیل: - امروز نه اما ماهان قراره از حجره بره اونجا، چطور؟ من: - راستش من امشب باید حدودا تا یازده وایستم اینجا الانم چون مشتری داریم نمیتونم برم دنبالش میخواستم زحمت بدم اگر میری خونه ی خاتون شیدا رو هم ببری به خاتون بسپریش شب میرم از خونه خاتون میگیرمش. سهیل: - غمت نباشه الان زنگ میزنم چاوش میگم زودتر ماهان رو بفرسته. تند با عجله گفتم: نه نه زنگ نزنی به آقا چاوش ها سهیل ولش کن بزار خودم مرخصی ساعتی میگیرم میرم میگیرمش از مهد میرسونمش برمیگردم. سهیل: - عه چرا خب؟ نمیخواد اینهمه راه بکوبی بری برگردی؟ همون کاری که گفتم خوبه که! من: - آخه نمیخوام ... سهیل: - وای شهرزاد بخوای بگی زحمت خودم و از دستت پرت میکنم پایین، الانم قطع کن خواهرجان که زنگ بزنم، خداحافظ. زیرلب «خداحافظ» زمزمه کردم و تماس را قطع کردم به خاتون زنگ زدم و که دفعه ی اول برنداشت، اما دفعه ی دوم سریع جواب داد: - الو؟ من: - سلام خاتون. خاتون: - سلام دختر قشنگم خوبی؟ خسته نباشی مادر! لبخند زدم گفتم: ممنون شما خوبید؟ ببخشید اگر سرتون گرم کاری بود بلندتون کردم. خاتون: - تو حیاط بودم داشتم گل ها رو آب میدادم، جانم؟ چیزی شده؟ صدایش نگران شده بود گفتم: نه خاتون چیزی که نشده، امشب راستش مجبورم تا دیروقت بمونم اینجا، ماهان قراره وقتی میاد خونه ی شما شیدا رو هم سر راه از مهد بگیره بیاره. میخواستم بدونم عیب نداره امشب شیدا پیش شما باشه تا من برگردم؟ خاتون خیالش آسوده شد گفت: نه مادر چه عیبی داشته باشه؟ اتفاقا خوبه بفرستش پیشم هردومون تنها نمیمونیم چاوش امشب نمیاد، دخترمم پیشم هست تنها نیستم. من: - ببخشیدا خاتون اسباب زحمت میشیم همش. خاتون: - دیگه نزن این حرف رو. من: - چشم کاری با من ندارید خاتون جان؟ خاتون: - نه مادر برو خدا پشت و پناهت. من: - خداحافظ. تماس قطع شد و خیالم راحت شد از شیدا. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت18 کافه رستورانِ«آبان»را مانند خانهی خود میدانستم و کار کردن درون اینجا را دوست داشتم. فضایی دلنشین است. وقتی وارد میشویم، غرق در تضاد دلنشین آن سه رنگ است. دیوارها، سقف و دیوار ها، همگی به رنگ سفید و تمیز هستند. این سفیدی، فضا را باز و روشن نشان میدهد و مثل یک بوم نقاشی خالی، که منتظر جلوههای رنگی دیگر است. مبلمان، اعم از صندلیها و میزها، ترکیبی از مشکی و زرشکی را به نمایش میگذارند. صندلیها مخملین و به رنگ زرشکی تیره باشند که حس لوکس بودن را القا میکنند، در حالی که پایههای میزها و چارچوب برخی صندلیها به رنگ مشکی مات و مدرن میباشند. تضادشان با صندلیهای زرشکی چشمنواز است. نورپردازی نقش مهمی در این فضا ایفا میکند. نور سفید و زردِ ملایمی از چراغهای دیواری و لوستر مجلل میتابد که بر سفیدی دیوارها منعکس شده و فضا را روشن نگه میدارد. اما در کنار آن، نورهای زرد حسی از گرما و صمیمیت را به فضا اضافه میکنند. این نورهای رنگی بر روی دیوارها و میزها سایههای جذابی ایجاد میکند. با گلدانهای زیبا و گلهای طبیعی، تابلوهایی با قاب مشکی و طرحهای انتزاعی به رنگ زرشکی و طلایی، یا حتی یک دیوار شاخص که با کاغذ دیواری طرحدار سفید و مشکی پوشیده شده است، دکوراسیون شده. یونیفرم پیشخدمتها هم هماهنگ با تم رنگیِ کافه میباشد؛ پیراهنِ سفید با پیشبند مشکی که رویش نام کافه رستوران با نخ های زرشکی دوخته شده است. در مجموع، این کافه رستوران با ترکیب رنگ سفید، زرشکی و مشکی، فضایی مدرن، شیک و در عین حال گرم و دعوتکننده را ایجاد میکند. تضاد رنگها، چشم را به خود جلب کرده و حس کنجکاوی را برای کشف جزئیات بیشتر برمیانگیزد. مشتری های متفاوتی از هر لحاظ به اینجا میآمدند و فضای کافه رستوران را دوست داشتند، و از غذاها و خوراکی هایی که برایشان سرو میشد تعریف زیادی میکردند. در این یک سال و نیمی که اینجا مشغول هستم هیچوقت رفتار بدی بقیه ندیده بودم و همگی باه همدیگه خوش رفتار بودند، گویی شده بودیم یک خانواده! با صدای آقای موسوی از فکر درآمدم: - خب خب خانوما آقایون بیاید جمع بشید کارتون دارم. آقای موسوی مردی پنجاه و شش سالهی کت شلواری با موهای جوگندمی و پوست برنزه بود. اعصاب آشپزخانه و ویترها دورهم جمع شدیم گفت: خب امشب قراره تو لژ خانوادگی یه جلسهی کاری مهم برگزار بشه، انگار قراره یه شراکت مهم بین یکی از تاجرهای ما و شرکت های خارجی بسته بشه، ساعت نه شب هم میان. باید هماهنگ پیش برید اوکی؟ من به همه تون ایمان دارم و میدونم من و خودتون و کافه رستوران مون رو سربلند میکنید! بهار، یکی از ویترها گفت: خب آقای موسوی برای شام شون گفتند چی میخورن؟ یعنی منو مون رو دیدن؟ آقای موسوی: - نه متأسفانه نگفتند اما نگران نباشید هرچی هست به هر حال از داخل منو هستش و آشپزهامونم که حرفهای هستند! و بعد رو به همسرش لبخند زد و با نگاهی مطمئن نگاهش کرد، عشق بین شان برای همه عیان بود. بعد از گفتن یکسری نکات آقای موسوی رفت، ذهنم به سمت شیدا رفت که خانوم مصلح گفت: چیزی شده شهرزاد؟ لبخندی زدم گفتم: نه، نگران شیدا هستم باید یک ساعت دیگه برم مهد تحویل بگیرمش، از اون طرف هم شب نیستم باید یه جا بزارمش. خانوم مصلح: - خب بیارش اینجا، بچه با درکی هم هستش اذیت نمیکنه. گفتم: نه اینجوری راحت نیستم، یا میزارمش پیش خاتون یا هم اینکه میبرمش پیش دوستم رها. خانوم مصلح: - مطمئن؟ سر تکان دادم و گفت: خیلی هم خوب، اگر مشکلی بود بهم بگو. باز هم سر تکان دادم و با لبخندی بدرقه اش کردم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت17 *** رها: - وای شهرزاد باورم نمیشه یعنی چجوری تونسته همچین حرفی رو بیاد به من بزنه! خندیدم گوشی ام را جا به جا کردم و گفتم: خب بابا مگه خلاف شرغ کرده؟ خوشش اومده ازت اومده جلویی بهت اعتراف کرده! قارچ های تفت داده شده را روی نان های تست ریختم با کمک شانه ام گوشی را کنار گوشم نگه داشته بودم. گفت: غلط کرده، عه وا پسره ی دیوونه. آخه تویی که هرروز با یک نفری دلت بار همه میسُره غلط میکنی که میای میگی «رها خانوم میشه با خانواده بیایم جلویی؟» نه نمیشه پسره ی... استغفرالله. ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و چاقو را در دست گرفتم و شروع کردم به نگینی کردن فلفل دلمه ای ها، گفتم: حالا شاید توبه کرده باشه بنده خدا. رها: - به گور هفت جدش خندیده باشه اگر توبه کرده باشه. این آدم توبه کردن تو ذاتش نیست شهرزادجون، دلش دریاست خوشگلم. من: - چمیدونم والا، حالا تو چی گفتی بهش؟ رها: - چی میخواستی بگم؟ گفتم نه، گفتم من هیچ برنامه ای برای ازدواج ندارم و اگر هم بخوام ازدواج کنم با کسی ازدواج میکنم که خودمم از ته دلم دوستش داشته باشم. من: -خوبه پس، هم گفتی علاقه ای بهش نداری هم اینکه قصد ازدواج باهاشو نداری. رها: - آره دیگه، دلم میخواتس زنگ بزنم چاوش و شهریار و سهیل رو بریزم سرش اما گفتم نه بزار ببینم اگر باز پاپیچم شد اون موقع این کار رو میکنم. خندیدم پشت دستم را روی دهانم گذاشتم و گفتم: خل شدی؟ بخاطر این آقاچاوش و شهریار و سهیل رو بریزی سرش؟ رها: - بله، معلومه که میکنم. با صدای پرستو، یکی از ویترهای کافه نیم تنه ی بالایی ام را برگردادنم: - شهرزاد جون بی زحمت یه شیک نوتلا هم بزن برا میز شیش. آقا نوید شما هم برا میز ده دوتا اسموتی توت فرنگی بزن. سر تکان دادم و برگشتم رها گفت: انگاری کار داری من دیگه قطع کنم مزاحمت نشم. گفتم: مراحمی، راستی این هفته که کلا دانشگاه نداریم نمیتونم دانشگاه ببینمت، خونه خاتون نمیای؟ رها: - چرا میام اما این یک هفته رو فکر نکنم چون درگیر تحقیقی هستم که استاد شکوه منش بهم داده. خوش به حالت شهرزاد همون اول تحقیقت و دادی. گفتم: توهم سعی کن تمرکزت و الان بزاری رو تحقیقت سریع تحویل استاد بدی که من بتونم زود زود ببینمت. رها: - چشم، کاری نداری؟ مزاحمت نشم. من: - نه قربونت حداحافظ. رها: - بای. تماسمان قطع شد و من درکارهایم سرعت بخشیدم. در دستگاه را که بستم سراغ شیک درست کردن رفتم. زمانش که رسید اسنک ها را از دستگاه بیرون آوردم ظرف را تزئین کردم دو بشقابی که درونش دوتا اسنک بود را درون سینی گذاشتم و دکمه ی بردن سفارش را زدم سحاب یکی از ویترها آمد گفتم: اینو ببرید برای میز نه، بعدشم بیاید سفارش میز شیش رو ببرید. سرتکان داد سینی را برد، نگاهم را دور چرخاندم، آشپزخانه ی کافه متشکل شده از دو باریستا،و دو بارتندر(متخصص نوشیدنی ها)، یک سرآشپز و یک آشپز که من بودم و سه نیروی کمکی که هم به ما کمک میکردند و هم به کسانی که انواع نوشیدنی و کافی و ... را درست میکردند. البته از آنجایی که اینجا شبانه روزی بود بجز آن شه نیروی کمکی، ثابت بودیم. خانوم مصلح همسر رئیس این کافه رستوران، برای آقای موسوی توضیح داده بود و برایم آن قانونی که به شهریار گفته بودم را گذاشته بود. اینکه بخاطر شبانه روزی بودنش و درآمد بالای کافه هر یک ساعتی که از حضورم در اینجا ثبت شود، برام یک و خورده ای تا دو تومن برایم حساب میکنند. امروز دوشنبه بود و نسبتا به هفته ی پیش روز خلوتی داشتیم، حال و هوای کافه ی سفید، زرشکی و مشکی مان را دوست داشتم. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت16 #حال #شهرزاد صدای خداحافظی کردنِ شیدا مرا به زمان حال برگرداند. باران نمنم میبارید زیاد نبود، دستم هنوز کمی میلرزید، اما با لبخندی که روی لبم نشسته بود دخترکم را نگاه کردم قبل اینکه پیاده شوم و دخترم را تا دم مهد ببرم چاوش گفت: من میرم نمیخواد شما پیاده بشید. تا خواستم چیزی بگویم به سرعت خم شد از داخل داشبورد یک چترِ مشکی بیرون آورد و خدای من، این چتر همان چتر بود! نگاهم دنبال چتر و او که پیادهشد و چتر را با خودش برد کشیده شد، چتری که پنج سال در روزهای بارانی و برفی در زیرش پناه میگرفتیم و قدم میزدیم. چشمانم دنبالش کشیده میشد، ماشین را دور زد، درِ صندلی شاگرد را باز کرد اما خم شد کلاه بارانیِ کرم رنگ شیدا را سرش کرد و بعد گفت: الان دیگه میتونی پیاده بشی. شیدا با خنده دست چپ چاوش را گرفت با خداحافظی از ما و جوابِ شل و وارفته از من، پیاده شد و زیر چتر قرار گرفت. به سمت درِ مهد رفتند شیدا دوستانش را دید و دست برایشان تکان داد. جلوی در و زیرِ شیروانی که رسیدند چاوش جلو پایش نشست چتر را برایش بست نمیدانم چه گفتند اما چاوش چتری که با بستنش کوچک میشد را به دستانِ شیدایمان داد شیدا گونهاش را بوسید و چاوش وقتی بلند شد دستی بر سرش کشید. همان دست را پشتِ شیدا گذاشت و او را راهیِ داخلِ مهد کرد. وقتی با لبخندی روی صورتش برگشت به تندی سر چرخاندم سمت دخترها اما رها سر رو شانهی تارا گذاشته بود و خواب بود تارا هم سر روی سرِ رها گذاشته بود و چشمانش بسته شده بود. بنابراین سرپایین انداختم، اما وقتی درِ سمت خودم باز شد به تندی سر بلند کردم خیره در چشمانِ بیقرار و درد دیده ام گفت: برید جلو بشینید. تند گفتم: ن... نه همینجا خوبه دیگه. وقتی تیز نگاهم کرد گوشه ی لبم را گاز گرفتم و شاید من هنوز در مقابل یکسری از رفتار های این مرد خود را ضعیف میدیدم و حرف گوش کن میشدم! دقایقی بعد به سمت دانشگاهِ تارا که به مهد شیدا نزدیک بود در حرکت بودیم و من با نفس های حبس شده روی صندلی شاگرد نشسته بودم و رانندگی میکرد. هوای داخل ماشین، با وجود بارونِ بیرون، یک جورایی سنگین بود. هر نفسی که میکشیدم، انگار که یک وزنه را روی سینهام حس میکردم. سعی میکردم به بیرون نگاه نکنم، به شیشهی خیس و بخار گرفته، به قطرههایی که مثل اشک روی شیشه سُر میخوردند. اما انگار چشمهام از همهی اینها بیربطتر بود. فقط زیر چشمی میتوانستند روی صورت چاوش، روی آن خطوطِ ریز کنار چشمهایش که حالا از خستگی عمیقتر شده بود، روی ابروهای درهم رفتهاش که از اول صبح داشت، ثابت بمانند. حالا دیگر مثل آن روزِ بارانیِ نه سال و نیم-ده سال پیش نبودیم. آن روز، زیر یه چتر، قصهی ما تازه داشت شروع میشد. اما امروز، زیر همین باران، فقط دو تا آدم بودیم که به اجبارِ روزگار، دوباره همدیگر را پیدا کرده بودیم؛ من دوستِ دخترخاله و دخترداییاش و همسایهشان، و او نوهی صاحبخانه و... پدر شیدا که خودش هم نمیدانست، غریبهی غریبه بودیم! سکوت بینمذن، مانند آن روزِ بارونیِ توی حیاط دانشگاه نبود، این بار معنیاش فرق داشت. آن روز، سکوتی بود پر از حسهای نوپا. امروز، سکوتِ پر از فاصلهی سالها بود، پر از سوالهایی که جرأت پرسیدنشان را نداشتم. جملات زیادی بودند که توی گلویم گیر کرده بودند و بیرون نمیآمدند. دستِ چپش را که روی فرمان بود، دیدم. همون دستی که اون روز توی بارون، چتر را بالای سرمان گرفت. چترِ مشکیِ بزرگی که حالا در دستانِ دخترکمان بود و انگار حالا فقط یک یادگاریِ تلخ از گذشته بود. وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه تارا، چاوش فرمون رو تا ته چرخوند و ماشین رو کنار جدول پارک کرد. از آینه به پشت نگاه کرد من هم سربلند کردم و به پشت چرخیدم هردویشان در خواب عمیقی بودند. همانطور که در آینه نگاهشان میکرد با لحنِ آرام و خستهای گفت: تارا؟ تارا خانوم بیدار شو رسیدیم. تارا بیدار نشد خم شدم دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم: تارا؟ رسیدیم دانشگاه تون. با تکان هایی که دادم چشمانش را باز کرد اول گیج دور و اطراف را نگاه کرد نگاهش مانند هضم کردنِ اطرافش شد، وقتی فهمید رسیدیم دانشگاهش تند نشست که سرِ رها از روی شانه اش افتاد و بیدار شد سعی کردم نخندم وگرنه از پس نیشگون هایش در امان نبودم. تارا «وای» گویان تند کیفش را برداشت از چاوش تشکر کرد و با خداحافظیِ همگانی پیاده شد. رها غر غر کنان گفت: دخترهی خل، با بیست و شیش سال سن هنوز نمیفهمه باید تو اینجور موقعیت اول آدم و بیدار کنه بعد پیاده بشه، اونوقت میخواد برای من ارشد بخونه. چاوش ماشین را به حرکت درآورد دنده را عوض کرد و با کمی اخم گفت: کم غر بزن رها خانوم. رها: - خب گردنم درد گرفت! سرش را به سمت من چرخاند یک لحظه یادش آمد من بغلش نشسته بودم با چشمان گرد شده گفت: تو اون جلو چیکار میکنی؟ کی رفتی من نفهمیدم؟ چاوش به جای من جوابش را داد: - من گفتم بیان جلو بشینند که جای تو و تارا معذب نباشه. رها «آهان»ی زمزمه کرد و سر تکان دادم. رو برگرداندم به جلو و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمهایم را بستم. صدای باران حالا بلندتر به گوش میرسید. انگار که داشت باهام حرف میزدند. داشتند یادآوری میکردند که بعضی چیزها، هرچقدر هم که بخواهی فراموششان کنی، زیرِ همان چترِ لعنتی، توی همان روزِ بارانی، ریشهاش آنقدر عمیق میشود که دیگر هیچوقت از خاطرت پاک نمیشوند. حالا من اینجا نشسته بودم، داخلِ ماشینِ غریبهای که به مدت چهارسال و نیم مالِ من بود، کنارِ مردی که روزی تمامِ دنیای من بود، ولی حالا فقط یک آشنای دور بود. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت15 چشمهایم روی قطره هایی که یکی یکی روی شیشه مینشست بود اما تصویرِ آن روز را جلوی چشمانم زنده کرد؛ همان روزی که برای اولین بار فهمیدم و ثابت شد که «چاوش» فقط یک اسم کنار هزار تا اسمِ دیگه نیست. #فلش_بک (نه سال پیش) #راوی بارانِ ریزی میآمد؛ از آن بارانهایی که نه آنقدر شدید هستند که بخواهی فرار کنی، نه آنقدر کم که نبینیشان. حیاط دانشگاه خیس بود و برگهای زردِ چسبیده به زمین، زیر هر قدم هایش لیز میخوردند. شهرزاد کولهاش را محکمتر به خودش چسبانده بود و زیر لب غر میزد که چرا چترش را جا گذاشتهاست. موهایش از زیرِ مقنعه خیس شده بود و مقنعهی مشکی کامل خیس شده بود. یکی از کلاس هایش دیرتر شروع میشد و تا قبل از شروع شدن کلاسش به سلف رفته بود و قهوهای خرید و خورده بود. آن زمانی که به سلف رفته بود باران قطع شده بود و نمیبارید اما حالا که بیرون آمده بود بارش شروع شده بود. زیر شیروانیِ کنارِ سلف ایستاد. با نگاه هایش بقیهی دانشجوها را دنبال میکرد و زیر لب غر میزد. کلاسش به زودی شروع میشد ناچارا حرکت کرد و به سمتِ ساختمانشان رفت. با شنیدن صدای قدمهای با عجلهای خواست سر برگرداند اما سایهی یک چیزی روی صورتش افتاد و سرجایش ایستاد. سرش را که بالا آورد، چترِ بزرگِ مشکی رنگ، بالای سر هر دوتایشان بود. چاوش، همانقدر که در این دو ماه بیمحلیِ شهرزاد به او، خونسرد به نظر میرسید، کنارش ایستاده بود. نگاهش را که دید گفت: - اگه همینطوری بری جلو، هم یکهو این سربالایی رو سُر میخوری، هم مریض میشی، هم من باید اونوقت برات جزوه بیارم. لبخند کجی گوشهی لبش بود. این ترم کلاس های دوشنبهها سهشنبههای شهرزاد و او مشترک شده بود. شهرزاد اخم کرد، اما آن اخمی نبود که کسی را بترساند؛ بیشتر شبیه تلاشی بود برای قوی نشون دادن خودش جلوی اویی که خیلی وقت است از رو در رویی با او خودداری میکند، دقیقاً از همان روزی که او را با مستوره دید! گفت: - لازم نکرده برای من جزوه بیاری. خودم مینویسم. چاوش بدون اینکه جوابش را بدهد، چتر را کمی بیشتر سمت شهرزاد گرفت. قطرههای باران روی شانههای خودش مینشست، اما انگار اهمیتی نمیداد. گفت: راستش… من فکر کردم لازمتون شده. چون از صبح سهبار فقط وسط کلاس حواستون پرتِ پنجره بود، یک بار هم داشتی روی برگهات شعر مینوشتی. اینا نشونههای کلاس گوش نکردنه. شهرزاد از اینکه لو رفته بود و فعل هایش جمع و مفرد میشد، صورتش داغ شد. سعی کرد لحنش را عادی نگه دارد، گفت: - انگار تو همهچیز رو میبینی جنابِ مراقبِ نامرئی. چاوش: - مراقب که نه… حواسم هست. فرق میکنه. اینبار نوبت او بود که سرش را پایین بندازد، با نوک کفشش یک برگ خیس را کنار زد. یک لحظه سکوت بینشان افتاد؛ سکوتی که فقط صدای بارون و همهمهی دورِ بچههایی که میدویدند تا وارد ساختمان ها شوند زیرش گم میشد. چاوش آرامتر گفت: - راستی… اون شعری که مینوشتید، مال خودتون بود؟ شهرزاد مکث کرد، نمیخواست اعتراف کند، اما از طرفی هم دوست داشت او بفهمد، گفت: - نه… یعنی… نصفش مال خودم بود، نصفش یه چیزی بود که یه جا خونده بودم. چاوش لبخند زد: ـ پس نصفش رو بهموقع از روی برگهات جمع کردم که خیس نشه. قبل از اینکه بفهمد او چی میگوید، تند سرش رو بالا آورد تیزنگاهش کرد و گفت: - داشتی فضولی میکردی آره؟ داشتی نگاه میکردی چی مینویسم؟! چاوش: - من فقط اسم خودم رو دیدم، قسم میخورم. و آنجا بود که نفس شهرزاد در سینهاش گیر کرد. کاش زمین همانجا باز میشد و قورتش میداد! مضطرب گفت: اسمِ… تو؟ چاوش، انگار که چند لحظهای با خودش جنگیده باشد، چتر رت کمی جلوتر برد که صورت او در سایهی بیشتری پنهذن بشود. با همان لحن آرامش گفت: آره… ولی خب، قبل از اینکه فکر کنید من خودشیفتهم، بذارید یه چیزی رو لو بدم. مکث کرد. صدای باران یکنواختتر شده بود. چند قطره از لبهی چتر چکه کنان میریخت روی زمین. شهرزاد حس میکرد قلبش هم با همان ریتم میزند! چاوش ادامه داد: - از یه جایی به بعد، آدم دیگه مجبور میشه حواسش به چیزهایی باشه که بهش ربط دارن… مثلا وقتی اسمش روی کاغذِ کسی نوشته شده باشه. گونههای شهرزاد میسوخت. دستش ناخودآگاه روی بند کیفش قفل شده بود. زمزمه کرد: - خب... خب شاید... شاید فقط یه تمرین شعری بوده… - شاید؟ اینبار توی صدایش یک شیطنت نرم شنیده شد: - اگر بخواید میتونم همیشه وانمود کنم که باور کردم. ولی… سرش را کمی کج کرد و مستقیم توی چشمهای شهرزاد نگاه کرد. جوری که انگار هیچچیزی، نه بارون، نه سرما، نه رفتوآمد آدمها، وجود نداشت، گفت: - ولی امروز که دیدم بدون چتر از کلاس زدی بیرون، فهمیدم کسی که داره تمرین شعر مینویسه، اینقدر حواسپرت هم هست که حواسش حتی از خودش پرت باشه. شهرزاد آرام و با طمأنینه خندید. لبهی مقنعهاش را کمی جلو کشید، گفت: - تو همیشه اینقدر سریع نتیجهگیری میکنی؟ چاوش شانه بالا انداخت: - فقط به وقتهایی که پای خودم وسط باشه. به ساختمان نزدیک میشدند. باران کمی تندتر شده بود. جلوی پلههایی که به سمت در ورودی ساختمان میرفت ایستادند. چتر را کمی عقب کشید و نصفش رو دوباره روی خودش آورد، هر دو تقریباً مساوی خیس میشدند. شهرزاد با تعجب نگاهش کرد گفت: چرا این کار رو میکنی؟ خودت هم خیس میشی که! چاوش نفس عمیقی کشید؛ از آن نفسهایی که انگار قبلش هزار تا جمله درونِ ذهنش چرخیده باشد. نگاهش را از چشمانش دزدید و صدایش آهستهتر از همیشه بود: - چون… مکث کرد، انگار داشت آخرین شجاعتش را جمع میکرد، پس از لحظه ای ادامه داد و گفت: ـ چون اگه قرار باشه یکی از ما سرما بخوره، ترجیح میدم اون آدم خودم باشم تا... تو! شهرزاد اول باورش نشد که این جمله را شنیده. بعد، خندهاش گرفت؛ از همان خندههای عصبیای که با ضربانِ تندِ قلب قاطی میشود. اما ته خندهاش یک چیزی بود که تا آن روز تجربهاش نکرده بود. حس اینکه… به چشمِ او آمدهاست و نظرش را جلب کرده است! شهرزاد بزاقش را به سختی پایین داد و گفت: خیلی لوس بود… ولی اینبار، لحنش نرم بود. بیدفاع. چاوش سرش را کمی خم کرد، انگار داشت اعتراف مهمی را به زبان میآورد: - میدونم. ولی راست بود. باران شدت گرفت. چند تا از بچهها از کنارشان دویدند و رفتند. حیاط تقریباً خلوت شده بود. انگار یادشان رفته باشد کلاس دارند. یک لحظه، همهچیز تا ابد کش پیدا کرد. شهرزاد آرام، انگار که این کار مهمترین تصمیم آن روزش باشد، کمی نزدیکتر ایستاد تا فاصلهی بین شانههایشان کمتر بشود، چتر، حالا دقیقاً فقط برای دوتاییشان بود: ـ باشه… زیر لب گفت، اما مطمئن بود که شنید: - میتونم بهت این اجازه رو بدم که اسم اینو بذاریم تمرینِ مشترک. چاوش لبخند زد؛ لبخندی از آن جنس که سالها بعد، فقط با یادآوریاش میشد فهمید از کجا همهچیز شروع شدهاست. گفت: ـ تمرین مشترک چند جلسه ادامه داره، خانم شاعر؟ شهرزاد با نگاهش قطرهای که سایهاش از زیر چتر مشخص بود را دنبال کرد، قطره از لبهی چتر جدا شد و روی زمین افتاد. بعد، همزمان که نگاهش را میگرفت و به چاوش میداد گفت: تا وقتی که یکیمون دیگه حواسش پرتِ پنجره نشه… یا اسم اون یکی رو تو شعرهاش ننویسه! -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت14 تارا با ابروهای بالا رفته گفت: بابات چقدر روشنفکر بود! من: - هم روشنفکر بود هم عقاید قدیمی داشت، مامانمم همین. وقتی پدر شیدا رفت و فهمیدم شیدا رو باردارم فکر نمیکردم حمایتم کنند گفتم میندازنم از خونه بیرون تموم شد همه چی، چون بلاخره تابو شکنی محسوب میشد. اما پشتم وایستادند. تارا: - عجیبه. گفتم: یه روز ولی میشینم ماجرای آشنایی خودم با پدر شیدا رو براتون میگم. البته رها میدونه. رها تندی نشست و گفت: داستان عجیب اما عاشقانه ای دارن تارا، هرچند که شهرزاد خانومِ بدجنس هیچوقت اسمش رو بهم نگفت. لبخندی در جوابش زدم بافتن موهایم تمام شده بود، گفتم: بسه دیگه بخوابیم فردا باید بریم دانشگاه. دراز کشیدم و پتو را روی خودم پهن کردم دست راستم را زیر سرم بردم بعد از دقایقی صدای تارا خواب آلود به گوشم خورد: اما تو بهترین مامانِ دنیایی شهرزاد. سر برگرداندم سمتش، بالشتش را مانندِ چیزی عزیز سفت بغل کرده بود و چشمانش روی هم افتاده بود. رها گفت: چی گفت؟ سر به سمت رها برگرداندم و گفتم: گفت « تو بهترین مامانِ دنیایی شهرزاد». لبخندی زد به سمتم خم شد دست راستش را از روی شکمم دورم پیچید و گفت: راست میگه خب. و دقایقی بعد چشمانم روی هم افتادند و خوابمان برد. گردنم را به سمت اتاق شیدا کشیدم و بلند گفتم: شیدا مامان بیا دیگه. صدایش آمد: - الان میام مامان. ساعت مچیام را نگاه کردم ساعت نه و ربع بود و ما باید بیست دقیقه ای خودمان را به دانشگاه هایمان میرساندیم، البته که قبلش باید شیدا را به مهد میرساندیم. برای همین وقتمان کم بود. نفس کلافه ام را بیرون دادم خواستم چیزی بگویم که در اتاق باز شد شیدا بیرون آمد و به سمتمان دوید گفتم: چیکار میکردی تو اتاق؟ روی پاهایش نشست تا کتانی اش را خودش پا کند، گفت: دنبال جامدادی و مدادرنگیم میگشتم تو کمد جلو چشمم بودها، ولی پیدا نمیکردم. تارا گفت: امان از دست بچه ها. رها سر کج کرد و گفت: خودت و که یادت نرفته؟ چقدر از دسته زندایی مینو کتک میخوردی سر اینکه وسایلات و گم میکردی یا جلو چشمت بود پیدا نمیکردی! تارا خندهی بلندی سر داد و گفت: وای آره راست میگی. خدا بیامرزه مامانم و، شهرزاد گیجی بودم برا خودم تو بچگی مامانم از دستم انقدر حرص میخورد حد نداره. با خنده گفتم: خدا رحمتشون کنه. تشکر کرد رو به شیدا که ایستاد گفت: بریم خاله جون؟ شیدا: - بریم! اول از خاتون خداحافظی کردیم و بعد به سمت در رفتیم همین که در توسطِ من باز شد با او چشم تو چشم شدم و دستش که برای باز کردن قفل در آمده بود،در هوا ماند. سایهاش را حس میکردم که رویم افتاده است.دایرهی مشکیِ چشمانش در یک کاسهی خون نشسته بود و خستگی و بیخوابی را فریاد میزدند. همیشه در زمان های مختلفی مانند زمانی که خسته بود، کم خوابیده بود، و یا عصبی بود چشمانش قرمز میشدند. با صدای شیدا از بهره چشمانش بیرون آمدم و خود را عقب و به کناری کشیدم سر پایین انداختم: - عمو چاوش سلام، چرا چشمات قرمزه؟ تارا و رها هم سلام کردند و من هم سلامی زمزمه کردم نگاه از من گرفت جواب تارا و رها را داد روی زانوهایش مقابل شیدا نشست گفت: سلام پرنسس صحبت بخیر، راستش از دیشب تا حالا نخوابیدم خسته هم هستم برای همین چشمام قرمز شده. شیدا لب ورچید و گفت: چه بد، پس برو داخل استراحت کن عمو. سر کج کرد و گفت: چشم، میرم. و چرا دنیا تمام نمیشد؟ دلم برایشان رفت و به آنی قلبم فشرده شد. دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم «چاوش این شباهت رو نمیبینی مگه؟ شیدا بچهی خودته مرد حسابی!» ایستاد و رو به رها گفت: جایی میرید؟ رها سر تکان داد گفت: دانشگاه داریم، شیدا هم باید بره مهد. چاوش دست در جیب برد همان ژِست همیشگیاش را، گفت: ماشین دارید؟ تارا دستش را بندِ کیفش کرد و گفت: نه با تاکسی دربست میریم. به نشانهی«نه»سر تکان داد گفت: نمیخواد خودم میرسونم تون بیاید. به پشت چرخید که رها گفت: نمیخواد بیا برو داخل استراحت کن نخوابیدی خودمون میریم. با اخم به سمتمان چرخید و من گوشهی لبم را از داخل گاز گرفتم با تحکم گفت: چیزی جز چشم نشنوم! بلاجبار به سمت ماشینش که دنا پلاس مشکی رنگ بود رفتیم سوار شدیم، شیدا جلو نشسته بود، من پشتِ صندلی شاگرد بودم رها وسط بود و تارا هم پشتِ صندلیِ راننده نشسته بود. ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. وقتی از محله بیرون زدیم و به میدان اصلی رسیدیم، پرسید: آدرس مهد رو میدید؟ آدرس را با صدایی که سعی میکرد مسلط باشد برایش گفتم، سرتکان داد و بعد دنده را عوض کرد. شیدا را چک کردم که سر به سمت پنجرهی پایین آمده چرخانده بود و بیرون را نگاه میکرد. تکیه دادم نگاهم را به سمتِ دستانم کشاندم. آن زمان ماشینش یک دیویست و شش سرمهای بود. سرم را بالا بردم و به نیم رخش نگاه کردم، مشخص بود که ابروهایش درهم رفته بود. ریش هایش را زده بود و یک ته ریشِ یک دست و مرتب و کادر بندی شده داشت. پیراهن مردانهی خاکستری تنش بود آستینش را تا آرنج، تا زده بود یک شلوار پارچه ای مردانهی مشکی هم پایش بود. با یک دست فرمان را گرفته بود و رانندگی میکرد. نگاهم را از او گرفتم و باز دستانم را نگاه کردم، مانند آن موقع ها هنوز هم خوشتیپ بود و سلیقهاش در انتخاب لباس بینظیر بود. لباسهایی هم که برایم خریداری میکرد را هنوز داشتم و میپوشیدمشان. با حسِ برخوردِ چیزی به شیشه و صدای بالا رفتن شیشه ها، تند سر بالا گرفتم و به سمت شیشه سر چرخاندم. باران میآمد! باران تندتر شروع به بارش کرد و من ذهنم پرواز کرد به خاطرهای که تا زمانی که بمیرم هم فراموشش نمیکنم! -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت13 لبخند و نگاه هایشان حسِ خوبی بهم میداد، نمیخواستم جو مان را غمگین کنم تند گفتم: خب میگم نظرتون چیه آخرین جمعهی این ماه بریم شهربازی؟ تارا با خنده سر از روی شانهام برداشت سهیل با شیطنت گفت: هوا اون موقع سرده باد میخوره بهت سرما میخوریها! گفتم: نخیرم سرما نمیخورم. سهیل: - شرط ببندیم؟ رها با خنده گفت: الان اگه خاتون بود میگفت شرط بندی کار شیطونه! سهیل چشمک زد گفت: مُیُم میگفتُم ای شرط بندی او شرط بندی نیه! با لهجهی مشهدی و چشم و ابرو آمدن این را گفت و ما از خنده ریسه رفتیم، شهریار گفت: من نمیدونم تو یکی به کی رفتی. صدای قیژ قیژ در آمد و نشان دهنده باز شدنش بود. به تندی ساکت شدیم شهریار بلند شد و به طرف پنجره رفت پرده را کمی کنار زد پس از ثانیه ای با خنده گفت: خاتون اومد. بلند شدیم و به طرف در خانه رفتیم در را که باز کردیم خاتون و دایی پرهام با دیدن مان متعجب ایستادند سلام که کردیم خاتون گفت: سلام به روی ماهتون، اونجا رو قُرُق کردید نذاشتید شهرزاد بخوابه؟ خندیدیم گفتم: خوابم نمیومد خاتون، اتفاقا خوشحال شدم اومدن دورهم این چند ساعتِ کوتاه خوش گذشت. دایی پرهام با خنده گفت: کارت دراومد شهرزاد خانوم، از این به بعد یکسره میان خونه تون، اونجا رو میکنند پاتوق. رها اعتراض گونه گفت: دست شما درد نکنه خان دایی! خندید و چشمک زد خاتون گفت: ساعت دو صبحه شما دوتا مگه نمیخواید برید سرکار؟ و به همین منوال پسرها دنبال دایی پرهام رفتند. دخترها هم به خاتون گفتند که کمک میکنند جمع و جور کنیم و بعد به خانهی خاتون میروند اما خاتون گفت: نمیخواد مادر امشب بمونید پیش شهرزاد. تارا: - اما آخه شما تنها میمونید که! گفتم: خب شما هم امشب رو بیاید پیش ما. خاتون لبخندی زد همانطور که به سمت خانهاش میرفت گفت: من تا نماز بیدار میمونم بعدشم میخوابم شماها نگران من نباشید بمونید پیش شهرزاد. تارا با شیطنت گفت: من قربونت بشم خاتون جونم. شب بخیری گفت و داخل رفت ما هم داخل شدیم، خانه را جمع و جور کردیم و در آخر توی پذیرایی همان یک تشک چهارنفره ای که داشتم را آوردم وسط هال پهن کردیم سه بالشت و پتو را هم آوردیم بالشت ها را کنار هم قرار دادیم دخترها نشستند روی تشکِ خنک و تارا گفت: چقدر خستم خداجان. رها: - حالا کی میخواد ما رو فردا بیدار کنه؟ تارا با خنده گفت: دشمن! کلید برق را زدم نور ماه که از پنجره میتابید کمی فضا را روشن کرده بود. به سمت تشک رفتم جای من را وسط انتخاب کرده بودند نشستم موهایم را باز کردم و شروع کردم به بافتن که تارا گفت: همیشه قبل خواب موهاتو میبافی؟ رها به جایم جواب داد: - آره بابا عادتشه این کار رو نکنه خوابش نمیبره. با یادآوریِ خاطره ای لبخندِ تلخی زدم گفتم: با این کار آرامش میگیرم، راحت میخوابم. تارا کنجکاو شد، سمتِ بالشت و پشت به پنجره نشسته بودم کمی به سمتم مایل شد و رو به شکم دراز کشید دست زیرِ چانه اش گذاشت و گفت: دلیلی پشتش هست که آروم میشی؟ سر تکان دادم گفتم: آره، بابالنگ درازِ قصه ی من همیشه موهام و برام میبافت و آروم میشدم. یه شبایی هم که مامان اینا رو با کلی شرمندگی و بهونه میپیچوندم میرفتم پیشش و شب میموندم قبل خواب موهام و میبافت. البته بگم از نظرش این کار که به دروغی مامان اینا رو میپیچوندم اشتباه بود همیشه هم میگفت کار غلطیه. تارا: - با پدر شیدا نامزد بودید؟ لبخند تلخی روی صورتم نشست گفتم: هم دانشگاهی بودیم، داستان مون سر دراز داره. نامزد هم نبودیم یعنی خواستگاری نیومده بود،چون میخواستیم دوست باشیم تا اون درسش تموم بشه و برگرده پیش خانواده اش و بیان خواستگاری، مجبور شدیم محرم بشیم. خودش رفت جلو با بابام صحبت کرد اینکه چی رو البته نمیدونم اما طبق گفته خودش و بابام همه چی رو براش گفته بود بابام هم وقتی دید انقدر مرده که برای همچین چیزی تو اون دوره و زمونه رفته جلو صحبت کرده و بحثش رو پیش کشیده اجازهش رو بهم داد و محرم شدیم. -
آرمیتا
-
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت12 با یادآوری روزهای سختمان لبخند تلخی زدم گفتم: شیدا پارهی تنمه، وصلهی جونمه، امانت و یادگارِ پدرشه. چجوری میتونستم ولش کنم؟ تارا پاهایش را در شکمش جمع کرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرد و گفت: پس چجوری عمه گوهرشاد تونست چاوش و بزاره و برن؟ بعدشم که تصادف کردن و فوت کردن. دلشون نسوخت؟ مگه چاوش بچه نبود؟ رها مستقیم نگاهش کرد گفت: ما هیچی نمیدونیم از اون ماجرایی که پیش اومد. نمیدونیم خاله گوهرشادشون برای چی رفتن، که آخرش هم شد تصادف. پس نمیتونیم قضاوت کنیم! گفتم: تقدیر و سرنوشت هرکسی هم یکجوره تارا، مثلاً سرنوشت من اینجوری شد که هم خانواده ام رو از دست بدم هم کسی که مثل جونم میخواستمش رو. اما الان به جاش چی دارم؟ شیدا رو دارم، امام رضا(ع) رو دارم! سمت رها که نگاهم میکرد چرخیدم دستم و گذاشتم پشتش و گفتم: یه رفیق خوب دارم مثل خواهر که از وقتی باهم دوست شدیم وجود خودش و مامانش و باباش برام برکت هستند. چشمانش به آنی پر شد لبخندی زد، سهیل اعتراض کنان گفت: پس ما چی؟ سر چرخاندم با تعجب نگاهش کردم دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: منم میخوام داداشت باشم خب! ناخودآگاه خنده ام گرفت گفت: جدی میگم، اصلا باورکن از همون روز اول جوری مهرِ خواهریت به دلم افتاد که باورت نمیشه. تارا چانهاش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: راست میگه شهرزاد. من اصولا آدمی نیستم که زیاد با کسی گرم بگیرم یا همون اول صمیمی بشم، حتی تو مدرسه و دبیرستان و دانشگاه هم دوست های زیادی ندارم انگشت شمارند، اما با تو خیلی خیلی زود صمیمی شدم. انگار یکی مثل رهایی برام. شهریار نگاهش را چرخاند به من که رسید و نگاه من را دید لبخندی زد گفت: اگر منم به برادریت قبول کنی ممنون میشم. خندهام گرفت گفت: اونجا که بودیم خاتون میگفت نگرانِ بچمم، ای کاش میگفتم چراغ حیاط رو روشن بزاره یه وقت نترسه. تارا: - تو راه هم که بودیم چاوش از خاتون پرسید که خاتون چیه همهش این دختر رو هواش و دارید نگران شید؟ بچه نیست که مادره یه بچهست. خاتون گفت شهرزاد یه مادره اما داغ دیدهست، یه زن قویه اما همون قدر که قویه تنهاست، اصلا میدونی چیه؟ من یه مادرم که خدا شهرزاد و دخترش و آورده برای من که بشم مادر و مادربزرگ شون. اینجا دیگه چاوش هیچی نگفت و سکوت کرد. اشک های سرکشم که دیدم را تار کرده بودند پایین ریختند و من نمیدانستم به این تعبیری که خاتون از ما داشت چه بگویم. مهربانیشان بیاندازه بود و برای منی که دیگر کس و کار نداشتم این همه چیز بود. رها جلو آمد دست راستم را درون دستش گرفت، تارا هم خود را جلو کشید دست دور بازویم انداخت و سرش را روی شانهام گذاشت، میان هقهق گریه گفتم: فکر کنم خدا هم دید چقدر تنهام که یه مادر مثل خاتون، بزرگتر هایی مثل خاله ها و دایی پرهام و دایی پدرام و همسراشون، خواهر برادرهایی مثل شماها به من داد. همچنین عمو و خاله شدید برای شیدا و دوستای مثل اهورا و هورا برای شیدا داد. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت11 و دقیقا سارا همانی بود که چاوش نمیپسندید، با تعجب گفتم: یعنی آقا چاوش زیر بارِ حرف زور میره؟ شهریار: - نه نمیره، اما خب پای رودروایستیش با حاج صالح وسطه. رها: - بدیش این جاست نمیتونیم برا خاتون اینا هم بگیم چجوری دختره. «آهان» زمزمه کردم و سر تکان دادم. زندگیِ چاوش دیگر به من مربوط نبود و بهتر بود که خود را درگیر نکنم. تا پاسی از شب پیشمان ماندن، حرف ها زدیم و بازی های فکری و هیجانی شیدا را آوردیم و بازی کردیم. در آخر شیدا همانطور که در آغوش شهریار نشسته بود خوابش برد بلندش کرد و گفت: ببرم تو اتاقش؟ گفتم: زحمت میشه بدید خودم میبرمش. شهریار گفت: چه زحمتی، شما بشین میبرمش. اتاق شیدا را نشانش دادم و شیدا به بغل، به سمت اتاق رفت. سهیل دست عقب برد کف دستش را روی زمین گذاشت و به دستانش تکیه زد با خنده گفت: تو رو خدا از این لحن رسمی بیا بیرون، معذب میشه آدم. لبخند کوچکی زدم گفتم: آخه اینجوری زشت نیست؟ سهیل: - نه بابا چه زشتی، فکر کنم هم دههای هستیم آره؟ سر تکان دادم گفتم: اگر دهه هفتادی باشی آره هم دههای هستیم. سهیل: - خب دیگه پس، راحت باش. اینجوری ما هم معذب نمیشیم. تارا با نوک انگشت سبابهاش پیشانی اش را خاراند و گفت: والا تو که در هر حالت راحتی. معذب هم میشی مگه؟ سهیل نمایشی اخم کرد و گفت: باز تو حرف زدی بچه؟ همینه دیگه میگن بچه ها رو راه ندید تو جمع هاتون. تارا با افتخار گفت: فعلا که همین بچه میخواد خانوم وکیل حقوقی بشه و دفتر بزنه جناب. سهیل ابرو بالا برد گفت: واقعاً حوصله ی زیادی داری که میخوای با یه مشت آدم زبون نفهم سر و کله بزنی. تارا با بلبل زبانی گفت: از اثرات همنشینی با توعه دیگه، انقد با تو سر و کله بدم حوصله و صبرم رفته بالا. تا سهیل خواست چیزی بگوید رها جدی گفت: بس کنید دیگه، دو دقیقه دیگه باز دعواتون میشه. شهریار از اتاق بیرون آمد و گفت: اتاقش چقدر قشنگه. لبخند زدم و گفتم: همه ی وسایلاش سلیقه خودشه، به مرور براش خریدم. سهیل که در روزِ اسباب کشی بود و کمکمان کرده بود گفت: خدایی دمت گرم شهرزاد مادر مثل تو که اینجوری پا بچهش بمونه در جهان شاید بگیم ازش چهل یا چهل و پنج درصد هست. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت10 سینهام سنگین شد برای او، هرچقدر هم به من بدی کرده باشد باز هم از شنیدن اتفاقاتی که برایش افتاده بود غمگین میشدم، با یادآوری حرف شهریار آنشب گفتم: آها یه چیزی یادم اومد اونشب آقاشهریار برگشت گفت که مر... با به صدا درآمدنِ در خانه حرفم بریده شد، که بود این وقت شب؟ چهارنفری با تعجب همدیگر را نگاه کردیم دوباره در به صدا درآمد تارا بلند گفت: کیه؟ صدای سهیل آمد: - منم منم مادرتون غذا آوردم براتون. تارا: - واستا الان میام. از جایش بلند شد، شال مانتوی خودش را تنش کرد و شال و مانتوی رها و روسری و پانچوی بافت مرا به دستمان داد وقتی پوشیدیمشان هر دو لنگهی در را باز کرد سهیل و شهریار پشت در بودند تارا با تعجب گفت: شماها اینجا چیکار میکنید؟ کی اومدید ما نفهمیدیم؟ سهیل: - تارا خانوم اول اجازه بده بیایم داخل بعد. تارا عقب کشید و داخل شدند ماهم از سر جایمان بلند شدیم که شهریار گفت: بشینید پا نشید شام تون و بخورید. گفتم: اگر سیر نیستید برم براتون بشقاب بیارم؟ سهیل بدون رودروایستی گفت: من میخورم، اصلا بوش منو کشوند این طرف وگرنه داشتیم پشت سرِ چاوش میرفتیم بیرون. سر تکان دادم و داخل آشپزخانه رفتم اما صدایشان را میشنیدم، رها پرسید: چاوش مگه اومد؟ شهریار: - آره اومده بود دسته کلیدای کاریش رو که جا گذاشته بود برداره. الآنم رفت هتل. خاتون و هم بابا اینا میارن. تارا: - چخبر بود ما رفتیم؟ بشقاب و قاشق چنگال در یه دستم بود و دوتا لیوان توی یک دست دیگر، بیرون رفتم سهیل از دستم گرفت و جلوی خودش و شهریار که کنار رها نشسته بود گذاشت گفت: جز اینکه زن حاجی داره میخش و میکوبه هیچی! تارا با چشم و ابرو اشاره کرد و رو به رها که با تعجب نگاه میکرد گفت: بفرما سرکار خانوم، دیدی حالا؟ به حرف من رسیدی؟ نگاهم میچرخید، رها با تعجب به جلو خم شد و گفت: درست تعریف کن ببینم سهیل. سهیل غذایش را فرو داد و گفت: زن حاجی میخواد دخترشو بندازه به چاوش، یادته که از قدیم حاج صالح به حاجی گفته بود چاوش باید دامادش بشه، چاوش که رفت بحث ها خوابید اما از همون وقتی هم که چاوش اومد باز شروع شد یادته که حاجی آخرین بار برگشت به آقاجون گفت که دیگه بهتره وصلت کنند و اینا آقاجون چی گفت؟ رها با چشم های ریز شده گفت: منظورت قبل از فوت آقاجونه؟ سرش را تکان داد و گفت آره، آقاجون به حاج صالح گفت فعلا وقتش نیست یه چند ماه صبر کنند چون درگیر یه کاریه هروقت کارش تموم شد میگه. اما میزنه آقاجون سکته میکنه و فوت میکنه. الآنم بعد چند وقت بحث پیش اومده. شهریار: - شما که رفتید بحثش پیش اومد که باید تکلیف چاوش و سارا مشخص بشه، چاوش هم نتونست جواب بده همه چیو سپرده دست خاتون و عمه اینا و بابا و عمو. سهیل: - چند وقت دیگه یهو دیدی چاوش با ساراخانوم دست تو دست اومدن داخل تعجب نکنید. دست راستم روی زانویم مشت شد و ناخون هایم در کف دستم فرو کردم. اگر قرار باشد که زنی به میانِ زندگیاش بیاید هیچ جوره دخترمان را به او معرفی نمیکنم و نمیگذارم او را از من بگیرد. خودخواهم؟ هستم! سال ها خون جگر خوردم و سختی کشیدم تا زندگی و خودم و دخترکم را سر و سامان بدهم، حالا همسایه را دزد کنم؟ عمرا! سرم را پایین انداختم و مشغول خوردن پاستا شدم، شیدای کنجکاوم گفت: یعنی عمو چاوش میخواد زن بگیره؟ تارا اخم کرد و رها با لبخند گفت: معلوم نیست خاله جون اما فکر نکنم حالا حالاها همچین اتفاق بیوفته. سعی کردم بی تفاوت باشم سر بالا بردم و گفتم: حالا چرا شماها مخالفید؟ تارا دست به سینه شد و گفت: به این دلیل که سارا یازده سال از چاوش کوچیکتره، از اون طرف هم چاوش هیچ علاقه ای به سارا نداره اصلا سارا رو به ندرت تو زندگیش دیده به اضافه اینکه با حاج صالح رودروایستی داره نمیتونه روش و زمین بزنه، ما نگرانیم یه وقت همین تو رودروایستی موندن بخواد بدبختش کنه. باز هم نمیفهمیدم چرا نه؟ پرسیدم: یعنی چی؟ سهیل با خنده گفت: تارا واضح نمیگه، سارا متاسفانه از اون دسته آدمایی هست که به هیچی دل بسته، تیپ و قیافش هم مثلاً چادری و خانومه که اونم اجبار حاج صالحه، وگرنه آمار اینکه روزای دیگه با چه تیپ و قیافه ای از خونه دوستاش میرن بیرون و آمارِ مهمونی رفتناش دست ما و چاوش هست. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت9 تارا شانه بالا انداخت گفت: چمیدونم، اما امیدوارم چاوش حرفشون و گوش نکنه. میدونی که چقدر باهاشون رودروایسی داره! ناخودآگاه گفتم: یعنی ممکنه آقا چاوش بخاطرِ توی رودروایسی موندن با خانواده ی حاج صالح، بخواد با دخترشون ازدواج کنه؟ رها به نشانه ی رد کردن حرفم سر تکان داد و گفت: نه همچین چیزی نیست تارا یه چی میگه حالا. تارا: - ببینیم و تعریف کنیم. رها به سمتم برگشت و گفت: شیدا خوابه؟ سر تکام دادم گفتم: آره خوابه فکر کنم چون پیداش نیست. شماها شام خوردید؟ تارا: - آره، تو چی؟ من: - نه، من و شیدا نخوردیم اما از پاستای دیشب برا خودمون نگه داشتم. رها: - من بازم گشنمه دلم پاستای تو رو میخواد. به لحنش خندیدم و گفتم: بیاید بریم پس. راستی خاتون اینا کی میان؟ کفش هایشان و دمپایی ام را پوشیدیم و به سمت خانه رفتیم، رها گفت: اونا بیان دوازده یک میشه، فردا تعطیلیه برا خودشون میشینن بساطِ شب نشین پهن میکنن. تارا با خنده گفت: وای شهرزاد نمیدونی که با بدبختی اهورا و هورا رو پیچوندیم. گفتم: خب میاوردیشون. تارا: - امشب پسرعمه نیست میره هتل، من و رها میخوایم اینجا بخوابیم. فردا هم سه تایی بریم دانشگاه. تارا در یکی از بهترین دانشگاه های مشهد درس میخواند و رشته اش وکالت بود، و ظبق گفته ی خودش داشت برای کارشناسی ارشد اقدام میکرد. لبخندی زدم و گفتم: خیلی هم عالی چی از این بهتر؟ همین که داخل خانه شدیم در اتاقم باز شد و شیدا بیرون آمد با دیدن خاله رها و خاله تارایش خندید رها دستش را برایش باز کرد به سمتش دوید و خود را درآغوش رها انداخت تارا با خنده گفت: ساعت خواب فسقلی. شیدا: - مرسی، شما کی اومدید؟ خاتون جون هم اومده؟ اهورا و هورا چی؟ رها سر عقب کشید و گفت: اونا مهمونی ان، مام چون حوصله نداشتیم زود اومدیم پیش تو و مامان شهرزاد. داخل آشپزخانه شدم و از یخچال پاستا را به همراه پنیر پارمزان درآوردم روی گاز گذاشتم شعله را روشن و تنظیمش کردم. چند قطره آب ریختم تکه ای کوچک کره انداختم و بعد از اینکه آب شد شروع به هم زدن کردم بعد از چند دقیقه پنیرپامزان را اضافه کردم. بوی خوشمزه اش که بلند شد لبخندِ رضایت بخشی زدم. همزمان مابین هم زدن هایم سفره و زیرقابلمه ای حصیری را از داخل کشوی چهار طبقه ی پلاستیکی بیرون آوردم چهار بشقاب و چهار قاشق چنگال را هم از کابینت بیرون آوردم. داخل پذیرای رفتم روی میز شش نفره ی بغل اوپن گذاشتم رو به رها گفتم: رها بی زحمت میز رو بچین تا من بیارم بقیه رو. رها بلند شد و به سمت میز آمد صدای تارا را شنیدم که به شیدا گفت: بدو بریم کمک مامان شهرزاد. و ثانیه ای بعد داخل آشپزخانه آمدند، لیوان ها را تارا برد و نوشابه را هم شیدا طبق خواسته ی خودش به پذیرایی بردند. زیر گاز را خاموش کردم قابلمه را برداشتم و به پذیرایی رفتم. روی زیرقابلمه ای گذاشتم و روی صندلی ام سرِ میز نشستم رها خم شد سمت قابلمه چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید با لبخند رضایت بخشی چشم باز کرد و گفت: به، به این میگن یه پاستای خوشمزه که حتی دوباره گرم شدش هم بوی خوب و بی نظیری میده. شیدا با شیطنت گفت: مگه نمیدونی خاله رها؟ رها: - چیو؟ شیدا لب هاشو غنچه کرد و گفت: اینکه دست پخت مامان خانومِ من، تکه! رها لپش را کشید و گفت: من زبون تو رو بخورم که انقدر ناز میریزه. تارا: - خداییش خیلی خوشمزه شده، دیشب که یکم برا بابا و شبنم جون بردیم انقدر خوششون اومده بود که شبنم جون میگفت باید بیاد پیشت ازت یاد بگیره. خندیدم همونجور که برایشان میریختم گفتم: زندایی لطف دارن. آخه کار خاصی هم نمیکنم همون دستور پخته. تارا: - اما در هر صورت خوشمزه درست میکنی. غذایمان را شروع کردیم و از همه چیز حرف میزدیم، همه ی افراد این خانواده یا چشم ابرو مشکی بودند یا قهوه ای. تنها کسایی که بور و عسلی بودند تارا و سهیل بودند. و آنطور که رها برایم گفته بود عسلی بودنشان را از حاج علی به ارث برده بودند. ناخودآگاه گفتم: راستی یه سوال، چرا آقا چاوش نرفت پیش خانواده ی پدریش زندگی کنه؟ رها جرعه ای از نوشابه اش را خورد و گفت: تو زلزله ی بم همه شون فوت کردن. ابروهایم بالا رفت، چاوش هیچوقت از آنها برایم نگفت و احتمالا برای این بود که وقتی آنها را از دست داده خیلی کوچک بود. گفتم: زلزله ی بم؟ سر تکان داد و در ادامه ی حرفش گفت: - راستش بابای چاوش میشد نوه عمه ی خاتون. خانواده ی خاتون از اون با اصل و نسب های بم بودن. از خاندان بزرگ شون فقط خاتون و چندتا نوه و خواهر برادره مادرِ خاتون این شهر اون شهر بودن وگرنه بقیه همه بم بودن. دوسال قبل از زلزله ی بم بود که خاله و شوهر خاله چاوش رو به پناهِ حاجی و خاتون میزارن پیششون و میرن که میرن هیچکس هم هیچوقت نفهمید چرا، پنج ماه بعد از رفتن خاله اینا و غیب شدن شون هم یکی ازسه تا عمه های چاوش زندگی رو جمع میکنه میره دبی زندگی میکنه. دوتا عمه و دوتا عمو میمونن با مادربزرگ پدربزرگِ چاوش که میشدن فامیلای پدریِ خاتون. اما وقتی زلزله میاد تمام طایفه و خاندان خاتون زیرآوار فوت میکنند. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت8 نفس عمیقی کشیدم، سر برگرداندن و به سایهی چشمان شیدا که در خواب عمیق فرو رفته بود نگاه کردم، دخترم این روزها شاداب و سرحال است و خنده هایش جانم را افزایش میدهد. به آرامی از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجرهی اتاقم رفتم، غروب خورشید با رنگهای گرمش آسمان را مزین کرده بود. نور طلایی و قرمز و نارنجی رنگ بر دیوارهای اتاق میتابید و دنیایی از زیبایی و آرامش را به تصویر میکشید. به یاد روزهای سختی که پشت سر گذاشته بودم لبخندی به لب آوردم. همه چیز در زندگیام مرتب بود جز او! امید و تلاشم برای ساختن زندگیای جدید برای خودم و شیدا از نظر خاتون ستودنی بود. در این مدت که با خانواده ی چاوش در ارتباط بودم، احساس میکنم که نه تنها یک خانه، بلکه یک خانوادهی جدید یافتهام. خانواده ی خاتون را دوست داشتم، یک خانواده ی بزرگ بودند، حاج علی سه سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود. فرزندانش به ترتیب بزرگترینشان گوهرشاد مادرِ خدابیامرزِ چاوش بود، فرزند دوم شان خاله مهرانه مادر سهیل بود. دایی پرهام پدرِ شهریار و شهاب فرزند سوم بود، خاله پریچهرمادر رها، خاله ماهچهره مادر ماهی و ماهان و دایی پدرام پدرِ تارا و اهورا و هورا هم فرزند چهارم و پنجم و ششم، و سه قلوی ناهمسانِ این خانواده بودند. آنها به طرز عجیبی حضور ما را پذیرفته بودند و به سرعت با ما صمیمی شده بودند. زندگیشان ساده و بی شیله پیله بود اما پستی و بلندی زیاد داشت، روزگارهای سختی را گذارنده بودند. مثلا مانند خانواده ی چاوش که حالا دیگر در میان شان نبودند. یا فوت حاج علی، یا در دریا خفه شدنِ شهاب بردارِ کوچکتر شهاب درست زمانی که ده یا پانزده سالش بود، یاهم فوت همسر اولِ دایی پدرام که مادرِ تارا حساب میشد. زندایی شبنم همسر دومِ او بود و شیش سالی میشد با همدیگر ازدواج کرده بودند. مانند کف دست صاف و زلال بودند. دوستشان داشتم، هرچند که باید حداقل تا قبل یکی دو ماه قبل از عید از اینجا میرفتیم و بعد من کارم را تمام میکردم. شیدا با صدای خسته و خوابآلود گفت: مامان، چی کار میکنی؟ به سمت او چرخیدم و لبخند زدم گفتم: بیدار شدی؟ شیدا با چشمان خوابآلودش نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانهی آری تکان داد. همین کافی بود تا دوباره حس شادابی را در دلم حس کنم. روی تخت دراز کشیدم و من شروع به گفتن قصهای به سبک خودم کردم. روند قصهگوییام با خندههای شیدا و نظرات شیرینش پر شد. هر دو در دنیای قصه غرق شدیم و چیزهای دیگر را فراموش کردم. پتو رویش کشیدم و از اتاق بیرون رفتم چراغ آشپزخانه را زدم و وارد شدم چندتا دانه ظرفِ مانده را شستم و در آب چکان گذاشتم کمی جمع و جور کردم شالم را برداشتم و وارد حیاط شدم به طرف حوض رفتم و لبه اش نشستم، اواسط مهر بود و هوا هنوز خنک بود تا یکی دو ماه دیگر سرد میشد و درخت ها و راه ها از زردی و نارنجی برگ های درختان پر میشد. لباس های گرم شیدا برایش کوچک شده بود و باید برایش خریداری میکردم. دستانم را عقب بردم روی تخت گذاشتم و تکیه زدم سر بر آسمان بلند کردم ماهِ شب چهارده در آسمان پر نور و زیبا میدرخشید. در تنش های زندگی و بالا پایین هایش عجیب فرو رفته بودم این روزها و یاد از خود برده بودم به این سکوتی که در خانه ی زیبای خاتون بود نیاز داشتم. تن عقب کشیدم و خیره به آسمان کم کم چشمانم گرم شد با صدای پچ پچی چشم باز کردم که رها و تارا را بالای سرم نشسته و تکیه داده به تخت دیدم با دیدن من که چشمانم باز شد رها با خنده گفت: بیدار شدی؟ سرم را تکان دادم و نشستم ساعت مچی ام را نگاه کردم، ده دقیقه به یازده بود و آنها اینجا چکار میکردند؟ سوالم را بر زبان آوردم رها گفت: بهت که گفتم زود میایم، خان داداش ما رو آورد خودشم رفت. با تعجب گفتم: آقا چاوش؟ سرتکان دادم تارا با اخم های درهم گفت: ای کاش برنمیگشت، الان میره اونجا باز سارا خانوم چشم ما رو دور میبینه ناز و عشوه میاد. ابروهایم بالا پرید، سارا؟ سارا دیگر کیست؟ رها گفت: ول کن تارا خود داداش و که میشناسی بهش راه نمیده. تارا دهان کج کرد و گفت: خانومِ خوش خیال، ندیدی سارا چقدر به خودش رسیده بود؟ خاتون و زن حاج صالح براش نقشه ها کشیدن. بیشتر هم زن حاج صالح پیگیره، انگار دخترش رو دستش مونده میخواد قالب کنه به داداش. رها با تعجب نگاهش کرد و گفت: تو این چیزا رو از کجا میدونی؟ تارا: - صبح شنیدم خاتون داشت به شبنم جون میگفت خانومِ حاج صالح خیلی تاکید داره به این وصلت، میگه استخاره کرده خوب دراومده. رها کمی ابروهایش درهم شد و من نگاهم بین شان در رفت و آمد بود جای حرف زدن نبود برایم. رها گفت: در هر صورت اینو میدونم تا خود داداش نخواد هیچی سر نمیگیره. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت7 #شهرزاد (فردای تولد) چاوش از پس پرده داخل شد و نزدیک آمد و رو به خاتون گفت: ماشین روشنه بفرمایید بریم. قبل از خاتون تارا به من اشاره زد و گفت: هرچی اصرار میکنیم نمیاد. رها: - انقدر که تو عمرم به تو اصرار کردم ها، به هیچکس اصرار نکردم. گفتم: برای چی ما بی دعوت بیایم؟ تا فردا هم یک کله وایستی بگی ما نمیایم، برید خوش بگذرونید. دایی پدرام گفت: مطمئنی شهرزاد جان؟ سختت نیست اینجوری؟ لبخندی زدم گفتم: بله مطمئنم، سخت هم نیست. اگر هم نگرانید بترسم باید بگم من دیگه تو این دنیا از هیچی نمیترسم. چاوش با جدیت دست در جیب شلوار پارچهایاش کرد و گفت: خب وقتی اینجوری راحت هستن برای چی اصرار شون میکنید؟ ناخودآگاه دور از چشم همه پشت چشمی برایش نازک کردم، برگشت سمت من و گفت: مشکلی پیش اومد به رها یا تارا زنگ بزنید خودمون و میرسونیم. تشکر کردم و آنها را راهی کردم رفتند. خاتون تا لحظهی آخر دل نگران بود. میخواستند بروند مهمانی خانهی یکی از دوستانِ خانوادگیشان و خاتون از بعدازظهر که آمده بودم از سرکار گفته بود ماهم همراهشان برویم و بعدها هم تارا و رها گیر دادند. به سختی راضی شدند تا نروم. داخل شدیم و در را پشت سرمون بستیم، شیدا خمیازه ای کشید خنده کنان گفتم: عه وا، خوابت میاد؟ خندید سر تکان داد گفت: آره خسته شدم امروز انقدر تو مهد بازی کردیم. لبخند زدم گفتم: بریم اتاق من و دوتایی باهم بخوابیم؟ سر تکان داد به سمت خانهیمان رفتیم داخل شدیم وارد اتاق من شدیم. شیدا روی تخت پرید دست و پاهایش را باز کرد روی روتختی کشید گفت: آخیش چقدر خنکه. خندیدم لباس هایم را آویزان کردم روی تخت دراز کشیدم، خنک بود و حس خوبی داشت. گفتم: خب برات قصه بگم بخوابی؟ لبانش را غنچه کرد و بعد گفت: شنگول منگول برام بخون. قصه ی موردعلاقه اش بود و هیچ وقت از شنیدنش سیر نمیشد، به نیمه های قصه که رسید چشمانش بسته شد و نفس هایش مرتب شده بود. صدای پیامک گوشیم آمد از روی میز بغل تخت برداشتم دکمهی پاور را فشردم و صفحه اش را روشن کردم، پیام آمده بود وارد پیام شدم، رها پیام داده بود با این مضمون که: « هر مشکلی پیش اومد سریع به من زنگ بزن شهرزاد، به شهریار یا سهیل میگیم من و تارا رو زودتر بیارن حرف و مخالفتی هم نباشه.» برایش قلب قرمز فرستادم و صفحه را بستم، خانوادهاش دقیقاً همانی بودند که هم خودش هم رها برایم از آنها میگفت. یک خانوادهی اصیل ایرانی که مانند اکثر خانوادهها مانند باغی پر از درختان تنومند هستند که ریشههای محکم و شاخههای پر از میوههای شیرین دارند. این خانواده چه از طرف چاوش و چه از طرف رها که نمیدانستم او کیست، نمادِ «مهماننوازی»، «احترام»، «خانواده دوست»، «همراه و همیار» هستند؛ جایی که هر کس واردش بشود، به او حس اینکه به خونه و خانوادهی خودش آمده است القا میشود. خاتون با آن چایِ همیشه دم و داغ و با لبخندی گرم و نگاه های مادرانهاش، فرزندانی رئوف و مهربان و مهمان نواز، نوع هایش با دستان پرتلاش و قلبی بزرگ، و بچههای کوچکش با چشمانی کنجکاو که آیندهی روشنی را میسازند. همهشان با هم مانند یک خانوادهی بزرگی هستند که در طوفانها دستبهدست هم میدهند و دوستانِ همدیگر را میگیرند. هنوز یک ماه نشده است که آمدهایم اما این خانهی گرم و امن و خانوادهاش برایمان پناهگاه امنی شدند، جایی که حتی اگر بیرون طوفان باشد، توی خانهیشان همیشه آفتاب میتابد و بوی نان تازه و عطر چای دارد. احترام و بزرگی در خانوادهیشان نمود بیشتری دارد، احترام مانند یک رودخانهی همیشه جاری است. همبستگی و قدرتشان مانند یک درخت تنومند است که ریشههایشان محکم است و شاخههایشان پر بار است. -
نیوشا