-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
ماکارونی رو یه ماه کامل خوردم سال ها سمتش نرفتم، ولی قرمه سبزی هم روده و معده رو خراب میکنه (پس از گشنگی میمیرم) ماه یا خورشید؛ کدوم توی نوشته هات الهام بخش ترن؟
-
با مامانش🤣 عمه یا خاله؟ کدومو ترجیح داری بکشی
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و هشتم طولی نکشید که شیطنت و شرارت در وجودش زنده شد. انگشت شستش را بالا آورد و مقابل لبان هوزاد، با فاصلهای اندک، در هوا ثابت نگه داشت. سرش را در نزدیکی انگشتش گرفت و با لودگی زمزمه کرد. - اگه این انگشتم رو ببوسم؛ یعنی تو رو بوسیدهام؟ چشمان هوزاد، دوباره در حدقه گشاد شدند. گرمی حضور بسیارِ نزدیک اهرمن و دم و بازدمهای داغش روی صورتش، باعث شد ضربان قلبش شدت بگیرد و گونههایش را به رنگ گیلاس دربیاورد. لرزان تشر زد. - اهرمن! اما اهرمن بیآنکه به واکنش هوزاد اهمیت دهد، ناخن شستش را به لبان هوزاد چسباند. سپس فاصلهی بین سر و شستش را از بین برد و پس از بستنِ چشمانِ خمارش، داغی لبانش را روی سرخی انگشتش قرار داد. بوسهای عمیق روی انگشتش نشاند. بلافاصله چشم گشود و حینی که لبخندی روی لبانش مینشاند، در همان حالت لب از روی لب برداشت و خمار زمزمه کرد. - کاش روزی برسه که خودشون رو ببوسم نه انگشتی که روی سرخی لبانت کشیده شدن. هوزاد به ناگه در جای پرید و با قدمهایی تند و سکندریخوران به سوی ورودی آتشکده گام برداشت. - م.. م.. من رفتم اهرمن! اهرمن سرمست از آن بوسهی نمادین، به پشت روی زمین دراز کشید و با خندهای نیمهجان به هوزاد که پشت به او، به ستون تکیه داده بود، خیره شد. لحظاتی بعد، به سختی در جایش نشست و مشغول جمع کردن لوازم آرایش شد. به سرعت همگی را به دست گرفت و با قدمهایی بیصدا به سوی هوزاد گام برداشت. پشت سرش ایستاد. سرش را به نزدیکی گوشش برد و با شیطنت زمزمه کرد. - کمتر فرار کن، دختر خوب! هوزاد که غرق در اتفاق دقایق گذشته بود و داشت قلبش را با دستش میفشرد، با زمزمهی اهرمن به خود آمد و از حضور ناگهانیاش جیغی کشید. اهرمن سرمست و خندان، هوزاد را دور زد از پلههای زیرزمین پایین رفت. لوازم را روی تخت قرار داد و به سرعت پلهها را بالا رفت. هوزاد نبود؛ گویی از دست اهرمن به بیرون از آتشکده گریخته بود. از آتشکده خارج شد و هوزاد را با قدمهایی تند، در حال گریز دید. لبانش را روی هم فشرد تا از واکنش بامزه و لذتبخش هوزاد نخندد. دوید و حینی که رسید، دستش را دور شانههای هوزاد حلقه ساخت و با لودگی زمزمه کرد. - آهو گریخت؛ اما در نهایت، شکار شیر داستان شد.- 114 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و هفتم اهرمن دم عمیقی بلعید و بازدمش را با لبخندی محو بیرون داد. بلافاصله قلموی پاکیزه را از روی زمین برداشت. قلمو را به پودر سرخرنگ لب آغشته کرد و دوباره از چانهی هوزاد گرفت. - خب بریم برای تکمیل کردن آرایش هوزادِ ناز. سپس قلمو را نوزاشوارانه روی لب پایینی هوزاد کشید. اهرمن نفسش را درون لپهایش حبس کرد و با ابروانی بالا پریده نظارهگر شد. به آرامی دم محبوس را کشیده بیرون داد و مشغول رنگ کردن لب بالایی هوزاد شد. - این چنین نمیشه! قلمو را روی ظرف قرار داد و با چشمانی ریز شده، دوباره لبان هوزاد را نگریست. به یکباره دستش را به سمت صورتِ هوزاد برد و انگشت شستش را به قصد پاک کردن سرخی، محکم و نوازشوارانه روی لبانش کشید. چشمان هوزاد گشوده و گشاد شدند. سرش را عقب کشید و با حیرت، اهرمنِ خمار را مخاطب قرار داد. - چه میکنی؟ اهرمن آب دهانش را قورت داد و زمزمهوارانه لب از روی لب برداشت. - بسیار خواستنی شده بودی؛ دوست نمیدارم نگاه کسی خیره لبانت شه. لبخندی ناخواسته روی لبان هوزاد نقش بست. اهرمن قلمو را درون ظرف پودر قهوهای فرو برد و سپس درون ظرف سرخ. در نهایت از چانهی هوزاد گرفت و رنگ ترکیبشده را روی نوازشوارانه روی لبان هوزاد کشید. لبخند محزونی روی صورت اهرمن طرح خورد. - حالا شد؛ کمتر به چشم میزنه و کمتر من رو در هوس بوسه میندازه. هوزاد با ابروانی بالا پریده و چشمانی ریز شده، لب از روی لب برداشت. - که اینطور؛ پس از نخست هدفت این بود. اهرمن قلمو را زمین گذاشت. چشم بست و دم عمیقی بلعید. بازدمش را لرزان بیرون فرستاد. تا خواست چیزی بگوید، چشمش به انگشت شست سرخ خود افتاد.- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فانتزی اروپا یا خاورمیانه؟😂😂😂
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
به نیابت از تو بود😹- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
مرسی سارای عزیز که حتی اینترنت هم نتونست همراه بودنت با من رو ازم بگیره🍀✨❤️🔥 با سپاس از چشمات که خوندن تکتک پارتارو -
جفتشو دوس دارم ولی بارون بهاری ۱۰۰ میلیارد تومن یک جا یا ۱ میلیار هر روز تا آخر عمرت؟
-
آهنگ آهنگ نوستالژی و قدیمی یا آهنگای پاپ و امروزی ؟!
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
داداش دارم فقط دوغ با نوشابَ (نون خ)
-
پلو خر یا الاغ؟
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و ششم قلم چوبی و سر نازکِ سرمه را بیرون کشید و از چانهی هوزاد گرفت. شرورانه و زمزمهکنان گفت: - بانو نلرز که چشمانت با قلم سرمه آسیب نبینن! هوزاد دم عمیقی بلعید و بازدمش را با حرصی کمرنگ روی دستِ اهرمن خالی کرد. اهرمن خندید و با احتیاط مشغول کشیدن سرمه به چشمان هوزاد شد. در نهایت ظرف سرمه را زمین گذاشت و در همان حال که چانهی هوزاد را گرفته بود، به چشمان هوزاد خیره شد. دوباره تمام شیطنت و لودگیاش جان باخت؛ چرا که نتوانست در آن عسلیهای بیفروغ غرق نشود. لب از روی لب برداشت و ناخواسته زمزمه کرد. - بانو، گرسنهام؛ اجازهست عسل چشمانت رو بخورم؟ هوزاد فضای ایجاد شده را نمیدید اما با تمام وجودش حس میکرد. هرچند لبخند شیطنتآمیزِ ریزی روی لبانش نقش بست و پلک روی پلک گذاشت. - خیر، گرسنه بمان. اهرمن خمار خندید و آهکشان سرش را پایین انداخت. مظلومانه لب از روی لب برداشت. - این دِلا بر ما دگر دل نشود / آه که دلیار ما عجب سنگدلست هوزاد حیرتزده چشم گشود و ناخواسته تکخندهای صددار زد. - اهرمن من سنگدلم؟ اهرمن سرش را بالا آورد و با مظلومیتی ساختگی سر تکان داد. - بسیار.. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و تا خواست چیزی بگوید، اهرمن لپهایش را گرفت و کشید. با صدای نازک شده و لحنی کودکانه جملهاش را ادامه داد. - غلط میکنه، کسی که هوزاد من رو سنگدل خطاب کنه. هوزاد متینانه خندید. سپس دستانش را روی دستان اهرمن قرار داد، چند ثانیهای مکث کرد و از روی قصد دستان اهرمن را به آرامی فشرد. اهرمن با چشمانی گرد شده و دستپاچه دستانش را بیرون کشید. هوزاد که متوجه رفتار اهرمن شده بود، بلندتر خندید. - میبینی چقدر طاقت فرساست؟- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و پنجم تبسمی صدادار روی لبان هوزاد پهن شد. اهرمن دست چپش را بالا برد و از چانهی هوزاد گرفت. بلافاصله، شیطنت و لودگیاش جان باخت و در عوض احساسات همیشگیاش فوران کرد. نفس عمیق و بیصدایی کشید و سپس لبخند محو محزونی روی لبانش نشاند. با دقت قلمو را روی ابروی چپ هوزاد قرار داد و در همان حین، خمار و آرام گفت: - به من اعتماد کن، بانو! هوزاد چشم بست و همین مهری برای تایید سخنِ اهرمن شد. اهرمن نیز با ظرافتِ تمام، ابروی چپ هوزاد را آرایش کرد و سپس به ابروی راستش پرداخت. در نهایت کمرش را به عقب خم ساخت و با چشمانی ریز شده، مشغول براندازی قرینگی ابروان هوزاد شد. به یکباره لبانش جمع شدند و لبخندی افتخارآمیز روی لبانش نشاند. - ببین بانو، تو داری من رو توی همهی عرصهها شکوفا میکنی. نظرت با دکان باز کردن و آرایشگر شدن چیه؟ هوزاد با ابروانی بالا پریده، پلک از روی پلک گشود و چشمان ریز شدهاش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. - دکان آرایشگری؟ مگه مردان هم آرایش میکنن؟ اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. با صدایی که سرشار از خندهی افساربسته بود، با لودگی پاسخ داد. - خیر هوزاد جانام! دکان آرایشگری برای آرایش زنان. طولی نکشید که ابروان هوزاد در هم گره خوردند و دلخور لب برچید. دست به سینه شد و ناگهانی از جایش برخاست. - من آرایش نمیخوام؛ برو لب رود، برای آرایش کردن زنان دیگه بساط کن. تا خواست قدم بردارد، اهرمن خندهکنان دستش را گرفت و او را به سوی خود کشید. هوزاد بیصدا جیغکشان روی پاهای اهرمن سقوط کرد. اهرمن هم از این فرصت غافل نماند و سفت او را به آغوش کشید. قلب هوزاد از حرکت ایستاد. اهرمن با لذت، بوسهای آبدار روی پیشانی هوزاد نشاند و با شیطنت زمزمه کرد. - همه بِروَن پی خودشان. دیدی چطور توی تله افتادی؟ نفسهای هوزاد تحلیل رفت و قلبش کوبشهایش را با شدت از سر گرفت. آب دهانش را قورت داد، به سختی خود را از آغوش اهرمن بیرون کشید و روی زمین نشست. لرزان تشر زد. - اهرمن! لبخندی عمیق و دنداننما روی چهرهی هیجانزدهی اهرمن نقاشی شد. حینی که ظرف سرمه را برمیداشت، با لحنی شاد هوزاد را مخاطب قرار داد. - جانا هوزاد جانا؟- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت نود و چهارم پس از به زبان آوردن جملهاش، با سرعت پلهها را طی کرد. مقابل کمد رخت و لباسها ایستاد. درش را گشود و دو جعبه دایرهای شکل فلزی، قلموها و سرمه را بیرون کشید. در سوی دیگر، هوزاد حینی که لبخندی محو روی لبانش مینشاند، کف دست راستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و مشغول آرام کردن قلب بیقرارش شد. سرش را به سمت پایین برد و زیر لب با قلبش سخن گفت. - گمان نمیکنم اهرمن، هرگز برات عادی شه و تو هم آرام بگیری. با شنیدن صدای اهرمن از فاصلهای نسبتاً دور، دستپاچه دستش را از روی قفسهی سینهاش برداشت و چشمان گرد شدهاش را به منبع صدا دوخت. - با خود، حرفِ پنهانی میزنی بانو؟ هوزاد لبانش را غنچه ساخت و در همان حین، پشت چشمی نازک کرد. - سخن شخصی بود جناب! اهرمن قدمهای باقیمانده را طی کرد و مقابل هوزاد، روی زمین نشست. لبخند شیطنتآمیزش روی نیمهی راست لبانش ظاهر شد. - دوستم میداری یا از دست من به قلبت پناه میبری؟ هوزاد بیصدا و متینانه خندید و ترجیح داد بحث را عوض کند تا رسوا نشود. - به گمانم دیر شده! اهرمن لوازم را، مرتب و کنار هم، روی زمین چید و در جعبهها را برداشت. با چشمانی ریز شده به عسلیهای بیفروغ هوزاد نگریست و با لودگی لب از روی لب برداشت. - بانو، پس کی این جایگاه ما ساخته و تمام میشه؟ سپس قلمو را به پودر قهوهای رنگ ابرو آغشته کرد. هوزادِ ناچار هم، آب دهانش را بلعید و دوباره بحث را به مسیری متفاوت جهت داد. - تا به حال آرایش کردی؟ شکم اهرمن از شدت خندهی بیصدایش لرزید. - هوزاد، مدام در حال فراری، ولی روزگاری بالاخره توی تلهی من میوفتی!- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اسپرت خواب عادی یا خواب زمستونی؟😂
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود بانو✨ نظر دلی با ارزش از نقده برای من راز منه😂 اهرمن و هوزاد»»»» آره حق با توئه، باید دیالوگها رو ویرایش کنم ✨🥹 عشق به وطن و تاریخ وطن، این هموطنان رو ساخته 😍✨ سپاس از صمیم قلبم؛ که هستی همیشه بانوی ناز- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خوشحال میشم همراهی کنین و بخونین زیبا : ) 🫂- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
دومی ظلم یا روح ایزد؟
-
شیراز انسانیت یا نیکی؟
-
آهو
-
ناز