-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت هفتم اهرمن از آتش دور شد. لبهی رود، روی تخته سنگ نشست. صابون را برداشت و روی یکی از پیراهنهای هوزاد کشید. جسمش با سرعت در حال شستن و رُفتن رخت و لباسها بود و ذهنش در پی نقشههایی پلید. یکآن به یاد متانت هوزاد و دو مرتبه دست رد خوردن به سینهاش افتاد. سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب دهانش بالا و پایین شد و مردمکهای مسخ شده در افقش، صحنهی احیای او را به خاطرش آوردند. فرو ریختن دوبارهی چیزی از درون قفسهی سینهاش به درون شکمش را جدی نگرفت و در عوض بلند خندید. خندهاش را خورد. با شیطنت، به آرامی و با لذتی ساختگی، زبانش را دور تا دور لبانش کشید. زمزمه کرد. - اگه بفهمه با چه روشی به هوش اومده، قلبش از تپش نمیافته و نمیایسته؟ حینی که بیصدا قهقهه میزد و شانههایش میلرزیدند، به کارش ادامه داد. پس از دقایقی نبستاً طولانی، کارش اتمام یافت. رخت و لباسها را چلاند و آنان را از درختی که هوزاد به آن تکیه داده بود، آویزان ساخت. سپس در نزدیکی هوزاد نشست. کف دست چپش را به سینهاش چسباند و با لحنی پر از لودگیِ ذاتیاش صدایش را به گوش هوزاد رساند. - ملکه، نوکر شما کارش رو به اتمام رساند. اهرمن ریز خندید، اما هوزاد دست و پایش را گم کرد و لب گزید. زیر لب خجل زمزمه کرد. - ای وای بر من، این چنین خطاب نکن! اهرمن لبخندی کج به گونهی راستش منگنه زد. حینی که دستانش را دورِ زانوانش حلقه میکرد، دوباره با لحن سابقش او را خطاب قرار داد. - پس باید اسمت رو بدونم! هوزاد حینی که دستانش را به شعلههای آتش نزدیکتر میکرد، لب از روی لب برداشت. زمزمه کرد. - هوزاد هستم. اهرمن خواست چیزی بگوید، اما با دیدن دستِ هوزاد که داشت با آتش برخورد میکرد، نیم خیز شد و با نوکِ انگشتانش از آستین هوزاد گرفت. دوباره از امتناع لمس، به یاد آن صحنه افتاد. با خندهای مهار شده دست هوزاد را به کمک آستین لباسش، بالا برد و از شعله دور کرد. - من هم اهرمن هستم بانوی من! هوزاد حضورِ نزدیک اهرمن را احساس کرد. حینی که آب دهانش را قورت میداد، دستپاچه با دستانش به بازوان خود چنگ زد و آنها را فشرد. نامحسوس لرزید؛ حتی با اینکه دیگر لباسهایش آنچنان هم خیس نبودند.- 114 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ششم هوزاد از شرم لب گزید و با متانت دستش را پایین انداخت. دستِ اهرمن در هوا خشک ماند و ابروانش بالا پریدند. لبخندی محو روی نیمهی راست چهرهی اهرمن طرح خورد؛ دوباره دست رد به سینهاش کوبیده شده بود. خم شد و شاخهای شکسته از درختی را از روی زمین چنگ زد و برداشت؛ به اندازهی یک کف دست بود و به قطر یک انگشت. سر چوب را به سوی دستِ چپ هوزاد گرفت. - پس عصای غیرقابل لمس توئم. هوازد چوب را روی کف دستش احساس کرد. حینی که لبخند روی لبانش مینشاند، انگشتانش را دور چوب حلقه ساخت و فشرد. آرام زمزمه کرد. - سپاس، از صمیم قلبم! اهرمن ناخواسته لبخندی عمیق روی لبانش نشاند. یکآن به خود آمد و لبخندش را خورد؛ او برای وسوسه آمده بود نه چیزی دیگر. در عوض ابروانش را کلافه در هم کشید و قدم تند کرد. بالاخره به نزدِ رخت و لباسهای هوزاد رسیدند. در عوضِ گرفتن از بازوان هوزاد، از آستینهای لباس او گرفت و او را وادار به نشستن روی چمنهای تازه کرد. - هوا سرده، برات آتش به پا میکنم. - باید رخت و لباسهام رو... اهرمن حینی که عصای هوزاد را پنهانی و با نوکِ کفشش داخلِ آب رها میکرد، حرف او را برید. - من همگی رو میشورم. هوزاد به سکوت دعوت شد. اهرمن نیز با سرعت تمام، چوب جمعآوری کرد. همه را مقابل پای هوزاد، روی زمین نهاد. دو سنگ آتشزا و کوچک را از روی زمین یافت و چنگ زد. گرمای دستانش را به آنها منتقل کرد و جرقه زد. پس از چندین تلاش، بالاخره چوبها شعله ور شدند. طوری که هیچ لمسی وجود نداشته باشد از آستینهای هوزاد گرفت. دستانش را بالای آتش تنظیم کرد. - مراقب باش نسوزی! هوزاد که از سرما میلرزید و دندانهایش به هم میخورد، با حرارتی که از پوست دستانش به جانش دمیده شد، بالاخره تن خیسش گرما را حس کرد.- 114 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت پنجم هوزاد سریعاً چشمانش را بست؛ چرا که او هرگز چشم نمیگشود. دست چپش را روی دهانش گذاشت تا سرفههایش را خفه سازد. در نزدیکی صورتش چیزی را حس میکرد، پس دست راستش را بالا برد و در هوا تاب داد. انگشتانش روی پوستِ خیسِ صورت اهرمن کوبیده شدند و انگشت اشارهاش داخلِ چشم راست اهرمن فرو رفت. چشم اهرمن بسته شد و از درد «آخ» بلندی را نالید. هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، پسری جوان، هراسان در جایش نیمخیز شد. همین موجب شد پیشانیاش با پیشانی اهرمن برخورد کند و «آخ» هر دو را در بیاورد. اهرمن حینی که خود را عقب میکشید، زمزمهوار غرید. - مگه کوری؟ نفس در سینهی هوزاد محبوس ماند و چانهاش لرزید. کف دستش را روی زمین نهاد و به خاکِ گلی چنگ زد. با اینحال لبخندی روی لب نشاند و آرام و زمزمهوارانه پاسخ داد. - آری، نابینا هستم و از بطن مادرم کور زاده شدم. تنِ همیشه داغ و گرم اهرمن به یکباره منجمد شد و همزمان به لرزش درآمد. با دهانی باز، متاسف به هوزاد چشم دوخت؛ دانسته بود که بیفروغ بودن چشمانش نشان از نابینایی او داشت. اهرمن لبانش را با زبانش تر ساخت و بازوی هوزاد را گرفت تا کمک کند. اما هوزاد خود را عقب کشید و زمزمهوارانه و با لحنی محترمانه اهرمن را مخاطب قرار داد. - خودم مراقب خودم هستم، خواهشمندم من رو لمس نکنید. سپس به سختی کمر راست کرد، ایستاد و به راه افتاد. دستانش را در هوا تکان میداد و به جلو گام برمیداشت. اهرمن هم بهتزده در جایش خشک شده بود؛ چرا که آن دخترک جوان تنها شخصی بود که در طول زندگیاش دست رد به سینهاش کوبید. اهرمن ناباور خندید و به تندی ایستاد. به سمت هوزاد دوید. دست راستِ هوزاد را گرفت و روی ساق دست چپِ خود قرار داد. با لحنی مهربان اما آغشته به شیطنت، جملهاش را به گوشِ هوزاد مبهوت رساند. - فکر کن من عصای توئم، همین!- 114 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهارم هوزاد که صابون کشیدن روی پیراهن مورد علاقهاش را کافی دانست، صابون را کنار گذاشت. پیراهن را حینی که سفت بینِ انگشتانش میفشرد داخل آب فرو برد. سپس با دست راست پیراهن را گرفت و با دست چپ مشغول رُفتن کف صابون از رویش شد. یکآن سر و کلهی مار زرد، دوباره پیدا شد و دستِ راستِ هوزاد را درون آب گزید. از شدتِ دردِ گزش، گره انگشتان هوزاد از دور پیراهن شل شدند. هوزاد با ترس کمر خم کرد و به پیراهن چنگ زد. اما پایش روی تخته سنگ آغشته به صابون لیز خورد و درونِ رودِ خروشان افتاد. رود هوزاد را بلعید، خروشید و برد. هوزاد شناگر خوبی نبود؛ چرا که همیشه از آب هراس داشت. پس دست و پا میزد و فریاد میکشید. اما با این عملش فقط آب را به ریههایش راه میداد. اهرمن تمام مدت شاهد این حادثه بود. از افتادن و به جریان آب پیوستن هوزاد تنها چند ثانیه نگذشته بود که اهرمن هراسان و با سرعت به سمت رود دوید و درونش شیرجه زد. کرالزنان خود را به هوزاد رساند، از بازوی او گرفت و سرش را از رود بیرون آورد. اهرمن، هوزاد را بینِ بازوی راستِ و عضلهای خود گرفت. به سختی هوزاد و خود را از رود بیرون کشید. هوزادِ از هوش رفته را به پشت روی خاکِ خیس و گلآلود لبِ رود خواباند و نفسزنان به او خیره شد. مردمکهای لرزان و مشکین اهرمن نوید از ترس او میداد؛ اگر آن دختر جوان میمرد، هرگز نمیتوانست به خانه بازگردد. کفِ دستِ چپش را روی دست راستش نهاد، انگشتان دستِ چپش را از لای انگشتان دست راستش عبور داد و سپس روی قفسهی سینهی هوزاد قرار داد. دستانش را روی قفسهی سینهی او، بالا و پایین میبرد تا بلکه احیا شود؛ اما بیفایده بود. به ناچار سرش را به سمتِ صورتِ هوزاد برد. بینی کوچک هوزاد را بین دو انگشت شست و اشارهی دست چپش گرفت و فشرد. دستِ دیگرش را نیز روی دو طرف لبهای او نهاد تا دهانش را بگشاید. سپس دم عمیقی از هوا بلعید. فاصلهاش را با چهرهی هوزاد به هیچ رساند و بازدمش را به درونِ دهان او دمید. تن اهرمن با تماس گرفتن با لبان هوزاد، لرزید. اما بیاهمیت به احساسِ شاید هوسش، مدام دم از هوا بلعید و بازدمش را به دهان هوزاد دمید. یکآن هوزاد تکان خورد. اهرمن بینی و چهرهی او را رها ساخت. هوزاد سرفهای کرد و کمی آب بالا آورد. اهرمن خوشحال سرش را در نزدیکی صورت هوزاد گرفت و منتظر به او چشم دوخت. هوزاد پلک از روی پلک برداشت و نگاه عسلی اما بیفروغش را تصادفاً به نگاه مشکین اهرمن دوخت. اهرمن با دیدن آن دو خورشیدِ خاموش، چیزی از درون قفسهی سینهاش به درونِ شکمش فرو ریخت.- 114 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت سوم اهرمن که قلقلکش گرفته بود، گوشش را با خندهای کنترل شده خواراند. مار را از روی شانهاش چنگ زد و با احتیاط روی سبزهها نهاد. به روی شکم دراز کشید و سرش را به سمتِ مار پایین برد. - دوباره تکرار کن. مار دندانهای نیشش را با خشم به نگاهِ اهرمن تقدیم کرد. اما با لحنی رسمی نامه را دوباره خواند. - به گفتهی شاه دوزخ، سرور الههگان پلیدی، اهریمن، مجازات تو وسوسه کردن و به دوزخ کشاندنِ یکی از برترین بندگان شاهِ بهشت، سرور الههگان نیکی، اهورامزداست. اهرمن با دهانی باز و چشمانی بهت زده مار را مینگریست. مار با دمش به نقطهای اشاره کرد. اهرمن نشست. ردِ اشارهی دم مار را گرفت و با چشمانی ریز شده، به آن سوی رود چشم دوخت. کنار درختی، روی تخته سنگی بزرگ، دختری جوان در حال شستن رخت و لباسهایش بود. سر به سمت مار چرخاند اما دیگر از حضورش غایب شده بود. دستی به لباسهای دیگر خشکش کشید و برخاست؛ او از اهالی دوزخ بود، پس دمای بدنش همیشه به قدری بالا بود که بتواند لباسهای خیسش را در تنش بخشکاند. در این سوی رود، حینی که با ابروانی بالا پریده، هوزاد، دختر جوان را مینگریست، به جلو گام برداشت. بالاخره به او رسید. این سوی رود، مقابلش ایستاد و در سکوت نظارهگر او شد. در کمال ناباوری برای اهرمن، او با چشمانی بسته، سری به پایین دوخته شده و زمزمهکنان در حال شستن بود. اهرمن گوش تیز کرد تا جملهی زیر لب او را بشنوند. - پاکی بر چرک چیره شود؛ همانطور که نور بر تاریکی چیره شد. اهرمن حینی که کلافه به گیسوان نسبتاً بلند و مواجِ مشکینش دست میکشید، پوزخندی تمسخرآمیز روی لب نشاند. در دل برای خود تاسف خورد که چرا باید زمین و آدمیزادی با آن باور را تحمل کند؛ پس لعنت و دشنامی ناپسند به اهریمن و دختر دیوش فرستاد.- 114 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت دوم در سویی دیگر، در بعد و لایهای فرا و جدا از زمین، در دوزخ، اهریمن روی تختِ پادشاهی دوزخ نشسته بود و مشتش را از روی خشم به دستهی صندلیاش میفشرد. چرا که الههای از اهالی دوزخش از فرمان او سرپیچی و از انجامش امتناع کرده بود. در مقابل، اهرمن، الههی پلیدی امتناعگر، روی زانوانش افتاده و چشمان منتظرش را به اهریمن دوخته بود. او میدانست که مجازاتی سخت او را انتظار میکشد؛ اما اگر زمان به عقب بازمیگشت همچنان از آن دستور سرپیچی میکرد. - اهرمن، دوزخ جای تو نیست. من تو رو به زمین تبعید میکنم. خروج همین حرف از دهان اهریمن کافی بود تا زمینِ زیرِ پای اهرمن به یکباره خالی شود. اما در عوض آسمانِ زمین دهان گشود و او را بلعید. در هوای زمین، جایی بین آسمان و خاک، فریاد کشان به سقوط دچار شد. عاقبت، با سرعت داخلِ رودی خروشان و بسیار عمیق فرو رفت. بدنش با شدتی بسیار، با کفِ سنگی رودخانه برخورد کرد و دردی فجیع را به او هدیه داد. به سختی تنِ کوفتهاش را از رود بیرون برد. روی سبزههای تر و تازهی لب رود دراز کشید. نگاهش را با خشم به آسمان دوخته بود و قفسهی سینهاش از بابت همان خشم سنگین بالا و پایین میشد. - چون از بسترِ دیو دخترش امتناع کردم من رو از دوزخ تبعید کرد؟ کلافه در جایش نشست و به گیسوان خیسش چنگ زد. تصور هم بستر شدن با آن دخترک دیو و بدنیا آمدنِ فرزندِ احتمالی دیوش، تمام موهای تنش را سیخ کرد. - گمان برده همه مانند خودش عاشق و همبستر دیوها میشن. کینهای حتی نگفت چطوری میتونم برگردم! گفتن این جمله همانا و خروج ماری ریز جثه و زرد از داخل آب همانا. مار خزانخزان از روی جایجای تنِ اهرمن خزید و عاقبت به شانهاش رسید. سرش را به سمتِ گوشِ چپِ اهرمن برد و زمزمهوار کلامی را به گوش او رساند.- 114 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسلهی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای باختری، که گِردپاذِکان نامیده میشد. شهری که چهار اقلیم را در خود جای داده بود؛ از شمال، رشته کوههای سر به فلک کشیدهی پاتاق. از جنوب، دشت بیپایانِ گِردپاذِکان. از خاور، رودخانهی خروشان اَرْدْویسور. از باختر، جنگلهای انبوه بلوطِ ویشان. و در دل این شهر، آتشکدهای بود با شعلهای جاویدان. شعلهای که از زمان کیانیان تا به آن زمان یکبار هم خاموش نشده بود. و هوزاد، دختر بیست و یک ساله و نابینا که نگهبانِ وقت آتشکده برگزیده شده بود. ۱۲ ماهِ ۳۰ روزهی سال به پایان رسیده و از اندرگاه، نوروز پنجروزه نیز، فقط ۳ روز باقی بود. در هر چهار سوی از گِردپاذِکان، بهار هر لحظه آمدنِ دوبارهاش را مژده میداد. مردم در جایجای شهر، حین جشن و پایکوبی و دید و بازدید به خانه تکانی و شهر تکانی مشغول بودند. هوزاد نیز نمیخواست از دیگران غافل بماند. پس عصای چوبی به دست راستش گرفت، کیسهی پارچهای به شانهی چپش انداخت و از آتشکده خارج شد. وی سالها بود که خانهاش را در روستا ترک کرده و در آتشکده میزیست. عصایش را به زمین میکوبید و گام به سوی رودخانه برمیداشت. بینا نبود اما بدنش حافظهی خوبی داشت و عاقبت، قدمهایش او را به رودخانه رساندند. با احتیاط عصایش را به زمین میکوبید تا مبادا در رود نیفتد. روی تخته سنگ، کنار رود نشست. گوش تیز کرد؛ صدای خروشان رود نشان از آب شدن برفهای رشته کوههای پاتاق میداد. صابون و رخت و لباسهایش را از درون کیسه درآورد. مقابلش روی تخته سنگ نهاد. نخست، میخواست پیراهن موردعلاقهاش را بشوید. آن را حینی که سفت بینِ انگشتانش میفشرد داخل آب فرو برد؛ چرا که میترسید نابیناییاش موجب از دست دادن پیراهن موردعلاقهاش شود. حینی که گوش به صدای پرندگان بازگشته از جنوب و خروشیدن رود سپرده بود، روی پیراهنش صابون میکشید. لبخند زنان کثیفیها را میزدود و جملهاش را مدام زیر لب زمزمه میکرد. - پاکی بر چرک چیره شود؛ همان طور که نور بر تاریکی چیره شد.- 114 پاسخ
-
- 14
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بیکران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهانها باشد. در ماه دوم از آفرینش، آب را سیال در فضا آفرید تا روزگاری جانِ جهانها باشد. در ماه سوم از آفرینش، زمین را خاکی آفرید تا جایی برای سکونت جهانیان باشد. در ماه چهارم از آفرینش، گیاهان را سبز آفرید تا جای زمینیان با طراوت باشد. در ماه پنجم از آفرینش، جانداران را بالدار یا سُمدار آفرید تا زمین زندگیهایی با اراده و حرکت داشته باشد. در ماه ششم از آفرینش، انسان را از روح خود آفرید تا زمین زندگیهایی با آگاهی و انتخاب داشته باشد. در ماه هفتم از آفرینش، آتش را انرژی درون هستی آفرید تا به انسان نور و گرما بخشیده باشد. در ماه هشتم از آفرینش، باد را محرک آفرید تا با رفت و آمد میان هیچ و همهچیز، اقلیمها را ایجاد کرده باشد. در ماه نهم از آفرینش، خورشید را نورانی آفرید تا زمین روز و نظم داشته باشد. در ماه دهم از آفرینش، ماه را درخشان آفرید تا زمین شب و راز داشته باشد. در ماه یازدهم از آفرینش، ستارگان را بیشمار آفرید تا سرنوشت زمینیان روی هر یک حک شده باشد. در ماه دوازدهم از آفرینش، زمان را گذران آفرید تا تولد و مرگ در همه چیز، به گیتی معنا بخشیده باشد. زروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۳۶۵ روز آفرید. او پس از آفرینش گیتی دو الهه با نامهای اهورامزدا و اهریمن را آفرید و بیشتر از انسان از روحِ خود درون آن دو دمید. اهورامزدا و اهریمن دو هُموجودی که باید حافظ گویِ خاکستری انسانیت میبودند و بر انسانیت نظارت میداشتند. اما انسان، همه چیز را نابود ساخت؛ انسان تعادل بین عشق و غریزه را از بین برد و هوس، قلب او را از او ربود. گوی اولین تَرَک را برداشت. انسان به داشتههایش قانع نشد و طمع، بینش او را از او ربود. تَرَک گوی عمیقتر شد. انسان به خواستههایش نرسید و خشم، عقل او را از او ربود. تکهای از گوی شکست. انسان خود را اشرف مخلوقات دید و غرور، فروتنی او را از او ربود. نصف گوی فرو ریخت. انسان آرزوی نابودی دیگران را کرد و حسادت، وجدان او را از او ربود. گوی دو نیم شد. انسان خود را وقف لذتهای جسمانی و شکمپرستی کرد و خُودی، حرکت او را از او ربود. گوی تکهتکه شد. انسان ستم کرد و ظلم، روحِ ایزد را از او ربود. از مهِ خاکستری درون گوی سپیدی و سیاهی استخراج شد. ایزد هفت مرتبه، گوی خاکستری انسانیت را ساخت اما انسان هر هفت مرتبه باعث شکستن گوی شد. انسان که نیکی و پلیدی را به وجود آورد؛ ایزد، اهورامزدا را هدایت کنندهی مهِ سپید و اهریمن را هدایت کنندهی مهِ سیاه برگزید. انسان، آن دو الههی هموجود را، اهورامزدا و اهریمن را، با یکدیگر دشمن ساخت. پس ایزد الههی مِهر را آفرید تا تعادل را بینِ نیکی و پلیدی برقرار کند و نگهبان زمین باشد. مهر زاده شد تا در مختلف نقاطی از زمین و مختلف بازههایی از زمان، سپیدی و سیاهی، دوباره خاکستری را شکل دهند و روحِ ایزد دوباره در درونها حس شود.- 114 پاسخ
-
- 16
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
نام رمان: هوزاد؛ معشوقهی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعلهی جاویدانِ آتشکده کرده، طی حادثهای خطر مرگ تا رگِ گردن به او نزدیک میشود. در آن لحظه اهرمن که به تازگی مورد خشم اهریمن قرار گرفته و از دوزخ رانده شده، او را نجات میدهد. ماموریت اهرمن برای بازگشت به دوزخ، به گمراهی کشاندن یکی از بندگان حقیقی اهورامزداست؛ پس اهرمن، تصمیم میگیرد هوزاد را به پلیدی دعوت کند. هرچند با یاری رساندنش به او، در طی جشنهای باستانی ایران، برای دیدن دنیا با باقیِ حواسِ چهارگانه، سرگذشت هر دو در مسیری خلاف نقشههای اهرمن جهت میگیرد و سرنوشت هر دو به شیوهای دیگر به تحریر درمیآید. مقدمه: هوزاد با کنجکاوی پرسید. - نور چه رنگیه؟ اهرمن زیر لب زمزمه کرد. - به رنگِ لحظهایه که تو رو دیدم.- 114 پاسخ
-
- 18
-
-
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پیش از شروع؛ سخنی با مخاطب: «من همیشه به ساخت انیمیشن علاقه داشتم. ولی راستش تا حالا قدمی برای انیماتور شدن برنداشتم. واسه همین تصمیم گرفتم از این به بعد کتابایی بنویسم که پر از صحنههای سهبعدی و کارتونی باشن. به شما هم پیشنهاد میکنم این رمان رو سهبعدی تصور کنین؛ درست مثل یه انیمیشن سریالی یا سینمایی. به امید اینکه روزی همهی نوشتههام تبدیل به انیمیشن بشن. دوستدار شما «یاماخ».»
- 6 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت آخر آز با بغض سرش را تکان میدهد. سان دست راستش را از روی قفسهی سینهاش روی قلبش میگذارد و انگشتِ کوچک دستِ چپش را به سمتِ آز میگیرد. - من، سان، سوگند میخورم که دیگه هیچوقت جنایت نکنم و در عوض با استعدادم توی نوشتن، فرهنگسازی کنم، به ویژه برای نسلهای آینده! آز میخندد. سپس او هم دست راستش را از روی قفسهی سینهاش روی قلبش میگذارد و انگشتِ کوچک دستِ چپش را به سمتِ سان میگیرد. - من، آز، سوگند میخورم که دیگه هیچوقت از سان متنفر نباشم و همیشه دوستش داشته باشم. و اون رو تنها آدمِ حاضر توی لیستِ ویژهی الویتهام قرار بدم! پلک روی پلک میگذراند. در نهایت انگشتان یکدیگر را میگیرند و قولشان را ثبت میکنند. و خاکستری که جای سپید و سیاه را در گیسوان و پیراهنهایشان میگیرد. سان در همان حالت از آز سوالی میپرسد. - آز، اگه شخصی رو ببینی که داره یه گربه رو میزنه، چیکار میکنی؟ آز پاسخش را بیدرنگ میدهد. - مشخصه که میزنمش! سان میخندد و آز را در آغوش میکشد. و جسمشان که به هم میچسبند، در هم تنیده میشوند و عاقبت یک پیکر را تشکیل میدهند. «سان سیاهی مطلق» و «آز سپیدی مطلق»؛ بالاخره باهم یکی میشوند و «ساناز خاکستریِ خنثی» را دوباره به وجود میآورند. درخت نیز دوباره حیاتی دوباره میگیرد، سبز میشود و نمنمِ باران شکوفههای گیلاسِ تازه رشد کردهاش را رقصانرقصان روی تنِ ساناز فرود میآورد. ساناز لبخندی ملیح را به گونههایش منگنه میزند و حینی که در حال تماشای خورشید است، مداوم بوی شکوفههای درختِ زندگیاش، گیلاس، را عمیق نفس میکشد. به راستی که همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز میگردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن میکند و آنهنگام که دیده به جهان میگشاید، تازه داستان زندگیاش رنگ و بو میگیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش میرویند و در آخر به درخت تبدیل میشوند. پس از آن صفر به گردش در میآید؛ یا به سوی مثبتها، یا به سوی منفیها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربهای، مسیر ترددش را مشخص میسازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شدهایم. «پایان» 🎻🌸- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و سوم هر دو؛ من و سان به آز چشم دوختهایم تا ببینیم زنده است یا نه! که آز بالاخره چشم میگشاید و لبخندش را تقدیم نگاهمان میکند. سان در آغوش آز که سالم و سلامت است، فرو میرود؛ او در آغوش خودِ متضادش در حال گریستن است. آز حینی که پاهایش را از پرتگاه آویزان میسازد، شروع به نوازش گیسوانِ سیاه و مواج سان میکند. - سان، من رو میبخشی؟ سان از آز فاصله میگیرد و چهرهی خیسش را به چهرهی بغضآلود آز میدوزد. - من.. تو رو همیشه.. آزار دادم.. تو چرا باید معذرت بخوای؟ آز دستان سان را میگیرد. بغض آز بالاخره میشکند. - چون خندههاش مال من شدن، گریههاش مال تو. چون آرامشش مال من شد، خشمش مال تو. چون رویاهاش مال من شدن، کابوسهاش مال تو. چون روحیهی خوبش مال من شد، افسردگیش مال تو. چون موارد خوب درونش مال من شدن، موارد بد درونش مال تو. و آز که به هقهق افتاد. - سان.. تو.. فقط.. میخواستی.. مثل.. سابق باشی.. برای همین.. اون داستان رو نوشتی.. ولی من.. هیچوقت نمیدونستم.. و همیشه قلبت رو شکوندم.. معذرت میخوام سان! سپس در آغوش سان فرو میرود؛ او در آغوش خودِ متضادش در حال گریستن است. من نیز با چشمانی اشکآلود و چانهای لرزان و قلبی سنگین به هر دو خیرهام. سان حینی که پاهایش را از پرتگاه آویزان میسازد، شروع به نوازش گیسوانِ سپید و مواج آز میکند. - تقصیر تو نیست آز! آز از سان فاصله میگیرد و چهرهی خیسش را به چهرهی بغضآلود سان میدوزد. - آز اون من رو توی جهنم انداخت.. تو رو توی بهشت.. ولی آز ما متعلق به اینجاها نیستیم.. آز بیا برگردیم. آز نگاهش به رنگ بهت درمیآید. - کجا برگردیم؟ سان خیسی چهرهاش را با پشت دستانش میزداید و لرزان میگوید: - آز بیا خاکستری شیم و برگردیم زمین. آز صورتِ سان را بینِ دستانش میگیرد. و لبخندی مهربان که روی گونههای آز منگنه میخورد. - باشه سان، بیا برگردیم به جایی که بهش تعلق داریم. بیا خاکستری بشیم و برگردیم. هر وقت نیاز بود بخندیم، هر وقت نیاز بود گریه کنیم. هر وقت نیاز بود آرامشمون رو حفظ کنیم، هر وقت نیاز بود خشمگین بشیم. هر وقت نیاز بود رویا ببینیم، هر وقت نیاز بود کابوس ببینیم. هر وقت نیاز بود روحیهمون رو حفظ کنیم، هر وقت نیاز بود خودمون رو به افسردگی بزنیم. سان با بغض سرش را تکان میدهد. - آز بیا خاکستری شیم و همهی موارد خوب و بد رو باهم داشته باشیم و باهم تجربه کنیم.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و دوم سان بهت زده نگاهش روی آز میخشکد. آز حین ریزش قطرات اشکش روی گونههایش، لرزان ادامه میدهد. - اون اعتقادات، باورها، شخصیت، هویت، و تمام درونش رو دو نیم کرد. ابروان آز در هم گره میخورند. - ساناز از خاکستری درونش دو نیمهی متضادِ سیاه و سپید رو استخراج کرد. سان همچنان شوکه است و آز همچنان در حال برملای حقیقت. - اون ما رو توی داستان به جون هم انداخت! اما نمیدونست که دنیای هر داستان نامحدوده. آز لبخندی تلخ روی صورت مینشاند. - روزها و شبها روی نیمکت خشکیده بودم اما توی آخرین طلوع بالاخره تونستم اختیار بگیرم. به دنبال جنازهها گشتم ولی چیزی نبود. سان، همگی اونها نماد بودن، هیچکدوم اون نازنا و نامردا وجود خارجی نداشتن. و نبود اونها باعث شد بالاخره حقیقت رو بفهمم. درِ فندک را میگشاید. - سان، تو رو به دنیای خودم کشوندم تا تو هم متوجه واقعیت بشی! سان که فندک را در وضعیت آماده باش میبیند، ترسانخاطر فریاد میکشد. - آز! نکن! اما آز انگشتِ اشارهی چپش را با تهدید به سوی خورشید میگیرد و میغرد. - ساناز، یا ما رو دوباره با هم ادغام کن و خاکستری شو یا با سوزوندن خودم تو رو بیهویت میکنم! با ابروان در هم رفته و کلافه به آز نگاه میدوزم. تصاویر دوباره خود به خود کشیده شدن ادامه میدهند، واژگان هم دوباره خود به خود به نوشته شدن؛ از فصل آخر به بعد وضعیت چنین بوده است. - ساناز ما رو یکی کن! اگر چنین قصدی داشتم؛ پس چرا باید از ابتدا آنان را خلق میکردم؟ آز تا لبهی پرتگاه گام برمیدارد. یکآن آز غرق در شعلههای آتش میشود و روی زانوانش فرود میآید. و سان که فریاد کشان با صندلی روی زانوانش میافتد. سان فریاد کشان به سمتِ آز میخزد. و سان که فریاد کشان ناسزا نثار من میکند. - عوضی! آز رو نجات بده! سنگدل! آز رو نجات بده! ساناز! ما خودتیم! خودت رو نجات بده! با دستانی لرزان پاکن را چنگ میزنم و ریسمانهای دور دست و پاهای سان را میزدایم. با مداد و مدادرنگی، سطلی بزرگ و پر از آب را طرح میزنم. سان نیز سطل را روی آز میریزد. کافی نیست؛ پس چندین بار سطل را با مدادِ آبی پر از آب میکنم. سان نیز گریهکنان تلاش میکند تا آتش را مهار بسازد. و بالاخره میشود؛ آتش جان پس میدهد و آز که نیمه جان و زخمی به آغوش سان فرو میرود. اشک چشمانم را پاک میکنم و با پاکن سوختگیهای روی تن و بدن آز را میزدایم. سپس، پس از پاک کردنِ لباسِ سوختهاش، دوباره پیراهنش را طرح میزنم.- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یکم سان و آز هر دو روی پلههای شفقی زمینگیر میشوند و تا پرتگاه قل میخوردند. روی پرتگاه، آز زودتر به خودش میآید و روی شکمِ سان مینشیند. کمانهی ویالون را روی گردنش قرار میدهد. آز نفسزنان و هیجان زده لب از روی لب برمیدارد. - سان، مشتاق دیدار! و سان که هنوز در شوک فرو رفته است و گویی قصد خروج از آن را ندارد. سان آز را کنار میزند و روی زانوان لرزانش میایستد. آز هم کمر راست میکند و مقابل سان میایستد. آز دختری با گیسوان رقصنده و سپید، با پیراهنی سپید مقابل سان دختری با گیسوان رقصنده و سیاه، با پیراهنی سیاه، مقابل یکدیگر، روی لبهی پرتگاه ایستادهاند. آز با یادآوری خاطرات، دست راستش را بالا میآورد تا سیلیاش را روی گونهی سان بخواباند. و دستِ آز که در چند سانتی از صورت سان مشت میشود. دست سان را میگیرد و به سمتی راه میافتد و سان هم مطیعانه و در سکوت آز را دنبال میکند. آز، سان را روی صندلی چوبی واقع بر روی صخره مینشاند. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دستههای صندلی و مچِ پاهایش را به پایههای صندلی میبندد. آز چند قدمی از سان فاصله میگیرد و مقابلش میایستد. سان گویی بالاخره خود را از بهت خارج میسازد. - آز، نمیدونم خوابم یا توی رویام! آز خونسرد پاسخش را میدهد. - توی واقعیتیم! ابروان سیاهِ سان بالا میپرند. سان تلخ میخندد. - من رو به دنیات کشوندی که انتقام بگیری؟ آز در سکوت سرش را به نشانهی تایید تکان میدهد. - خوشحالم که دوباره به حالت سابقت برگشتی آز! آز دبهی بنزین را میگشاید. لبخندی مهربان روی لبهایش مینشاند. - من از سوختن میترسم آز، مثل خوابی که دیدم چاقو رو فرو کن تو قلبِ سنگدلم! آز آهی میکشد و دبه را در حال آماده باش بالای سرش نگه میدارد. - تو سنگدل نیستی سان! اونی که سنگدله سانازه! بنزین را روی سرش میریزد. و بنزین که تمامِ تنِ آز را به خود آغشته میسازد. - سان تو خورشید نبودی، من هم ماه نبودم! و خورشید که بلافاصله پس از این جمله، برای طلوعش، خود را به جنب و جوش میاندازد. آز فندک را از روی زمین چنگ میزند و برمیدارد. با بغض به سان نگاه میدوزد و فریاد میکشد. - ساناز، اون عوضی خورشید بود و ما ماه بودیم که از اون نور میگرفتیم.- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«فصل آخر: قیام خاکستری» پارت سیام با فرو رفتن چاقو درون قلبش از خواب میپرد. نفسزنان دستش را روی قفسهی سینهاش قرار میدهد و چنگ میزند. یکآن متوجه نور میشود. مطمئن بود که چراغ مطالعهاش را پیش از خواب خاموش کرده. از جای برمیخیزد. مبهوت به دفتر که چون ماه پرتو میتاباند، نگاه میدوزد. سان با دهانی نیمه باز و دستی لرزان به گوشهی دفتر چنگ میزند. با لمس شدنِ دفتر، توسط سان، نور محو میگردد. آب دهانش را قورت میدهد. دفتر را کمی میگشاید. با صدای فریادِ آز شوکه میشود. - سااان! دوباره آب دهانش را قورت میدهد. - سااان! دفتر را کاملاً میگشاید. نگاهش با دیدنِ آز، رنگِ ناباوری را به خود میگیرد. شکسته زمزمه میکند. - آ.. ز! آز روی لبهی پرتگاه ایستاده؛ پیراهنی سپید و تا روی زانو به تن دارد و گیسوان سپید و مواجش به دستان باد میرقصند. روی شانهی چپش ویالونی قهوهای قرار دارد و کمانهی ویالون را به دست راست گرفته است. و نور ماه که روی آز میتابد و او را چون فرشته به دیدگان سان میرساند. آز که بالاخره متوجه حضور سان شده، تبسمی روی گونههایش منگنه میزند. - سان، موسیقی معجزهست! سپس آرنج آز خم میگردد و دستش کمانه را روی تارهای ویالون مینشاند. آز چشمانش را میبندد و مشغول نواختن میشود. او با مهارتی حیرتانگیز در حال نواختن قطعهی «carol of the bells» است. و با هر نتی که به تحریر درمیآید، شفقهای قطبی پررنگتر و پررنگتر میشوند. آز چشم میگشاید. حین نواختن، گام برمیدارد و از لبه فاصله میگیرد. اما نمیافتد؛ چرا که پایش روی شفق قطبی که به شکل پله درآمده قرار گرفته است. و آز که حینِ نواختن، از پلههای شفقی بالا میرود تا عاقبت به ماه میرسد. قطعه نیز به پایانش رسیده. آز کمان را نیز به دست چپش میگیرد و دست راستش را به سمت ماه میبرد. سان مبهوت به خطوط متزلزل دفتر خیره است؛ گویی خطوط به شکل شفقهایی نامرئی در آمده باشند. دستش را به سمت دفتر میبرد تا خطوط را لمس کند که یکآن دفتر پاره میشود و دستی از درونش بیرون میآید. دست به دستِ سان چنگ میزند و او را به سمتِ خود میکشد. گویا آز دستش را به داخل ماه فرو برده، دست سان را گرفته و سان را از درون ماه بیرون کشیده.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نهم آز از روی نیمکت روی زانوانش فرود میآید. کف دستانش را به هم میچسباند. مسخ، گریان و ملتمس زمزمه میکند. - سان، خواهش میکنم من رو بکش! سان لبهایش را روی هم میفشارد. از زجری که آز در حال کشیدنش است، شدیداً آزرده و غمگین به نظر میرسد. فریاد آز به قلب سان چنگ میزند و آن را میخراشد. - سان من چجوری توی این کابوس زندگی کنم؟ پیشانیاش را محکم روی زمین میکوبد. فریادِ جگر سوزش اشکهای بیشتری را از چشمان سان خارج میسازد. - سان، تو خیلی خودخواهی! آز کمر راست میسازد. با بغض زمزمه میکند. - سان، تو زندگی من رو به خاطر هیچی جهنم کردی! آز برمیخیزد. دوباره تا لبهی پرتگاه گام برمیدارد. میایستد. انگشت اشارهی چپش را بالا میآورد و فریادش که سرتاسر غم، خشم و نفرت است. - سان، ازت متنفرم! گورت رو گم کن! جیغی گوش خراش میکشد. - گمشو! سان بینِ هق زدنهایش، دفتر را به آرامی میبندد. و دنیای آز که دوباره و شاید برای همیشه به توقف در میآید. آز روی لبهی پرتگاه ایستاده است. گیسوان سیاهش در دست بادِ استخوانسوز میرقصند. انگشتِ اشارهی دستِ چپش را به سمتِ خورشید گرفته. دست راستش نیز به تنها طرهی سفید گیسوانش چنگ زده. و آز که در آن حالت، چون درختی خشکیده است؛ چرا که دیگر واژهای نیست که آز را به حرکت دربیاورد. و آز که دیگر فقط میتواند فکر کند و مردمکهایش را در حدقه بچرخاند و لاغیر. سان دستانش را روی میز میگذارد. سرش را روی دستانش قرار میدهد و گریهی بیامان و از روی پشیماناش که فقط به گوش خودش میرسد. - آز، من تو رو هم مثل خودم کردم. با هقهق ادامه میدهد. - چیکار کنم آز؟ دستانش را کنار میزند. سرش را به میز میکوبد. - من نتونستم زندگیم رو درست کنم. دوباره سرش را به میز میکوبد. - من زندگی تو رو هم خراب کردم. اینبار سرش را محکمتر روی میز میکوبد. با خشمی که مخاطبش شخصی جز خودش نیست، میغرد. - من غم و کابوس رو به تو هم دادم! چراغ مطالعهاش را خاموش میکند تا تاریکی مطلق را به اتاقش هدیه دهد. سپس خود را از روی صندلی، روی زمین پرتاب میسازد. روی زمین دراز میکشد و زانوانش را به شکمش میچسباند. حینِ گریهاش پایههای صندلی چوبی را به آغوش میگیرد و چشم روی چشم میگذارد.- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«فصل نهم: ختم غفلت» 💧 پارت بیست و هشتم سان ناباور زمزمه میکند. - چرا؟ گیسوان سیاهش را چنگ میزند و فریاد میکشد. - چرا؟ تنفس سان به نفسنفس زدن، میافتد. - چرا دوباره پژمرد؟ چرا دوباره خشکید؟ آز به سختی زانوان لرزانش را راست میکند و میایستد. آز انگشتِ اشارهی دستِ چپش را به سمتِ خورشیدِ در حال طلوع میگیرد. - دیدی سان؟ دیدی سیاهی و جنایت پیروز نمیشه؟ و چشمان گرد شده و مبهوتِ سان که میگریند. آز با بیرحمی ادامه میدهد. - سان تو شکست خوردی! سان به گلویش چنگ میزند، گویی هوایی برای نفس کشیدن ندارد. فریاد آز قلبِ سان را چنگ میزند. - درخت رو ببین! تو درخت زندگیت رو بیشتر خشکوندی! سان نگاه خیسش را به درخت میدوزد؛ که درخت هر لحظه ممکن است بشکند و زمینگیر شود. - سان، تو هم من رو نابود کردی هم درخت رو! آز حینی که به تنها طرهی سفید مویش چنگ میزند، در حال گریستن است. آز قدمهای متزلزلش را تا نیکمت برمیدارد و خود را رویش پرتاب میسازد. سان میگرید و برای دم و بازدم تقلا میکند. آز نیز میگرید و پی در پی زیر لب زمزمه میکند. - سان، من رو نابود کرد! سان، من رو نابود کرد! سان من رو نابود کرد! سان، من رو ناب.. فریادِ دو رگهی سان آز را به سکوت دعوت مینماید. - بسه! سان به هق زدن میافتد. - سان من شبیه تو شدم! آز به گیسوان سیاهش چنگ میزند و میکشد؛ گویی در تلاش برای کندن آن تارهای سیاه است. - من الان از خودم هم متنفرم سان! آز به صورتش چنگ میزند. - سان چرا همه چی به حالت قبل برنگشت؟ سان دستش را جلوی دهانش میگذارد تا جلوی صدای هقهایش را بگیرد. به آز جنونزده نگاه میدوزد. - سان من احساس میکنم شیطان شدم! آز پلک روی پلک میگذارد و چشمانش را میبندد. و ریههای آز که مدام پر و خالی از نفسهای پی در پی او میشود. - آز! آز هیستریک چشمانش را میگشاید. مسخ و گریان زمزمه میکند. - سان، من رو بکش!- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم - نه بزرگتر برات مهم بود، نه کوچیکتر! آز به کارش ادامه داد و تا شکم نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - یادته؟ روزهایی که بچه و پیر، نوجوان و جوان، زن و مرد، همه رو وادار میکردی برای بخشیده شدن از جانبت به پات بیفتن؟ آز به کارش ادامه داد و تا سینهی نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - عقدهی چی رو داشتی، هوم؟ که مردم به پاهات بیفتن و التماست کنن؟ در حالی که خودت مقصر بودی! آز به کارش ادامه داد و تا گردنِ نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - کمک؟ تو؟ تو فقط عقدهی تشکر شنیدن داشتی. دوست داشتی همه برای تشکر به پاهات بیفتن و به کفشات بوسه بزنن. آز به کارش ادامه داد و تا سرِ نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز با خشم غرید. - من، آز، تو، نامرد غرور، رو توی مدفوع و ادرار، زنده به گور میکنم! و نامرد که دیگر کاملاً در کثافتِ مدفوع آغشته به ادرار غرق بود. و نامرد که حینِ آخرین نفسهایش ناخودآگاه مقداری زیادی از کثافت مدفوع و ادرار را قورت داد. آز با بیخیالی محض، در تابوت را گذاشت. دستکشها و چکمهها را درآورد. به راه افتاد. روی نیمکت که زیر شاخههای خشکیدهی درخت قرار داشت، جای گرفت. کلاه و ماسکش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد میرقصیدند. نگاهش را به درخت دوخت. لبخندی از روی رضایت روی لبهایش نشست. و قطره اشکی که از چشمِ چپش روی گونهاش جاری شد. و درخت که بالاخره پوستهی پژمرده و خشکیدهاش را کناره زده و زنده و سبز به نظر میرسید. آز با ذوق از جایش برخاست. دستانش را گشود و زیرِ نمنم بارانِ شکوفههای گیلاس چرخید و چرخید و چرخید. آز زیرِ نمنم بارانِ شکوفههای گیلاس رقصید و رقصید و رقصید. آز زیرِ نمنم بارانِ شکوفههای گیلاس فریاد کشید و فریاد کشید و فریاد کشید. - میدونستم! میدونستم! میدونستم! آز لبهی پرتگاه روی زانوانش نشست. پلک روی پلک گذاشت. نفس عمیقی کشید. و زمزمهی سرشار از خوشی و سرخوشی آز که قلب خودش را پر از حرارت ساخت. - دنیا بدون گناهکاران گلستان میشه! پایان ~ سان مدادش را روی میز تحریرش میگذارد و نوشتن را متوقف میسازد. و آز که بلافاصله پس از وقفهی سان، گیسوانش سیاه باقی میمانند، جز یک طره که سپید است. و درخت که در کسری از ثانیه دوباره میمیرد. و دیگر خبری از نمنمِ بارانِ شکوفههای گیلاس نیست و بادِ سردِ استخوانسوز جایش را گرفته است. آز بلافاصله پس از کسب اختیار، ابروانش را در هم گره میزند و دندانهایش را روی هم میفشارد. پوزخند آز به گوشِ سانِ ناباور و مبهوت میرسد.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«فصل هشتم: نیش و نگاه پر اهانت» 🩸 پارت بیست و ششم پس از آخرین غروب خورشید، بالاخره شب آخر فرا رسید. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاهپوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهرهای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زدهی طویله متوقف شد. تا گوشهی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکیاش را ربود. آز سوتزنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ غرور ایستاد. نگاهش را قفلِ وضعیت تعفنبرانگیز نامرد ساخت؛ چرا که او در کثیفترین حالت ممکن قرار داشت. - ببین به کجا رسیدی، آغشته به مدفوعی! قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد میزد، فریاد کشید. - بریم برای آخرین نانفر، راه بیفت! و نامرد که گریهکنان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگریزههای گوشهتیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را داخلِ تابوتِ چوبی خواباند. آز مقابلش روی صندلی نشست. با تاسف سری برای نامرد تکان داد. - آدمی مثل تو باید چنین مرگ حقیرانهای داشته باشه! نگاهش را به چشمانِ پر غرور نامرد دوخت. - هنوزم غرور بیجای خودت رو حفظ کردی؟ از روی صندلی برخاست. دستکشهای ضخیمش را پوشید. چکمههایش را به پا کرد. ماسک ویژه را به صورت زد. سپس به سمت بشکه به راه افتاد. بشکه را روی زمین کشید و تا نزد تابوت آورد. در بشکه را گشود. و بوی نامطبوعی که در هوا پیچید و وحشت را به نگاهِ نامرد افزود. آز بشکه را خم ساخت و کمی از مدفوع آغشته به ادرار را روی پاهای نامرد ریخت. آز غرید. - غرور لازمهی هر انسانیه اما تو... آز به کارش ادامه داد و تا زانوان نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - اما تو فکر کردی برای حفظش هر کاری میتونی انجام بدی! آز به کارش ادامه داد و تا رانهای نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید. - پس برای حفظش با اهانت، نیش زدی و غرور و شخصیت زیر دستانت رو خرد کردی. آز به کارش ادامه داد و تا شکم نامرد را آغشته به مدفوع و ادرار کرد. آز غرید.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم سان مدادش را روی میز تحریرش میگذارد و نوشتن را متوقف میسازد. و آز که بلافاصله پس از وقفهی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیههایی اندک به سپید تغییر رنگ میدهند؛ جز نه طره که سیاه باقی میمانند. سان نفس عمیقی میکشد و با رضایت دستش را زیرِ چانهاش میگذارد. - آز، تا اینجا چطور بود؟ راضی بودی؟ قفسهی سینهی آز از روی خشم سنگین بالا و پایین میرود. سان با شیطنتی شرورانه، به صحبت ادامه میدهد. - آز، خشم گناهه! آز دستانش را مشت میکند. - آز! تو که ادعای سپید بودن میکنی چرا خشمگینی؟ آز پلک روی پلک میگذارد. دم عمیقی میبلعد و بازدمش را به شکل پوفی عمیق از ریهاش خارج میسازد. - تو چرا انقدر ذاتت سیاهه، سان؟ سان ابروانش را در هم گره میزند. - من ذاتم سیاهه؟ آز با بیرحمی تمام پاسخش را میدهد. - آره، ذاتت سیاهه! سان تو یه گناهکاری! سان پوزخندی روی نیمهی راست صورتش مینشاند و چشمانش که اشک را در خود میجوشانند. - چ.. چ.. سان نفس عمیقی میکشد تا ادامه دهد. - چون درختِ زندگیم خشکیده! آز میغرد. - فکر میکنی با جنایاتت، درخت احیا میشه؟ سان در فکر فرو میرود. افکار منفیاش را پس میزند و با اطمینان پاسخ میدهد. - آره، مطمئنم! آز پوزخند صداداری روی نیمهی راست صورتش مینشاند. - نه، مطمئنم! سان آب دهانش را قورت میدهد تا بغضش را خورده باشد. - آز، تو غم رو میشناسی؟ تای ابروی چپِ آز بالا میپرد. - همون حسی نیست که وقتی اختیارم رو به دست میارم تجربهش میکنم؟ مردمکهای سان در جای میلرزند. - آز، من ازت معذرت میخوام! فقط یه نانفر دیگه مونده. آز با بغض میغرد. - معذرت خواهیت چی رو درست میکنه؟ آز به گیسوانش چنگ میزند. - من دیگه اون آدم سابق نیستم! تو من رو هم مثل خودت گناهکار کردی! تو ذات من رو هم مثل خودت سیاه کردی! آز صورتش را داخلِ کاسهی دستانش فرو میبرد و با بغض زمزمه میکند. - حتی اگه تموم بشه، هیچی مثل سابق نمیشه! سان مات و مبهوت مدادش را بینِ انگشتانش میگیرد و میفشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس میدهد، تا ادامهی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمانهایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشتههای سان درمیآید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ میدهند.- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم آز درِ دبه را گشود. - همیشه به موفقیتهای بقیه چشم داشتی و همه کار میکردی تا از آن تو بشن. دبه را بالا برد و مقابلِ صورتِ ترسیدهی نازن گرفت. و غرش آز که از روی خشم بود. - تو همیشه با همه طرح دوستی و رفاقت ریختی اما از پشت به همشون خنجر زدی و زندگیشون رو صاحب شدی. پوزخندِ شیطانیاش را روی گونهی راستش منگنه زد. - گناه تو از همهشون کثیفتر بود؛ چون همیشه با این زیبایی و لحنی دوستانه نقشههای شومت رو روی دوستانت عملی کردی! دبه را در حال آماده باش گرفت؛ گویی میخواست محتوایش را روی نازن خالی کند. - اسید هیدروفلوریکه؛ اسیدی که میتونه به زیرینترین لایههای بدنت نفوذ کنه. آز جنونآمیز خندید؛ طوری که شکمش از شدتِ خندهاش میلرزید. - میخوام علاوه بر خودت، شیطانِ درونت رو هم از بین ببرم. یکآن تمامِ محتوای دبه را روی چهره و بدنِ نازن خالی کرد. و نازن که دردی وحشتناک در سرتاسر وجودش پخش شد. و پوستِ صورت و بدن نازن که شروع به سفید شدن کرد. و تاولهای کوچک و بزرگ قرمز که بلافاصله روی جایجای بدن نازن شکل گرفتند. و ضربان قلبش که دیگر ضعیف میزد و نفسهایی که دیگر توانایی کشیدنشان را نداشت. آز سریعاً تنِ آب شدهی نازن را از روی صندلی برداشت و داخلِ دیگ انداخت. و آز که قهقههزنان با ملاقهی دسته بلند، نازن را داخلِ دیگ هم میزد. و تن کریح و ترسناک نازن مُرده، که درون دیگ میجوشید. از تنِ خوش اندام نازن و چهرهی زیبایش چیزی جز یک جسدِ سیاه شده نمانده بود؛ پس آز با سرخوشی ملاقه را درون دیگ رها کرد. - تو آدمیزاد نبودی، فقط گرگی بودی که همیشه لباس میش به تن داشت. بزاقِ دهانش را جمع ساخت و داخلِ دیگ، روی جنازهی نازن تف کرد. - امیدوارم توی جهنم بیشتر بسوزی! سپس سوتزنان به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخههای خشکیدهی درخت قرار داشت، جای گرفت. حینی که ماه را مینگریست؛ کلاهش را درآورد. و سپس گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد میرقصیدند. ~- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«فصل هفتم: خنجر از پس» 🩸 پارت بیست و سوم ~ آز که مغز را به جای سابقش، کاسهی سرِ نازن بازگرداند، راهِ کلبهاش را پیش گرفت. میلی به غذا نداشت، پس تنِ خستهاش را روی تخت انداخت و به خواب رفت. خورشید که رفت و ماه جایش را گرفت، آز به راه افتاد. در چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاهپوش آز در چهارچوبش نقش بست. گیسوانش را زیر کلاهش مخفی ساخت و سپس با چهرهای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زدهی طویله متوقف شد. تا گوشهی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکیاش را ربود. آز سوتزنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نازنِ حسادت ایستاد. نگاه ترسناکش را به چشمانِ ترسان نازن حسادت دوخت. با لبخندی شیطانی نازن را مخاطب قرار داد. - تنها چیزی که تو رو شبیه آدمیزاد کرده چهرهی پریرو و اندام ساعت شنی توئه، اما اگه اینها رو ازت بگیرم چی؟ آز قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نازن را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نازن میزد، فریاد کشید. - راه بیفت مارِ هفت خط! و نازن که اشکریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نازن را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نازن روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگریزههای گوشهتیز را طی کرد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نازنِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نازن را آزاد ساخت. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دستههای صندلی و مچِ پاهایش را به پایههای صندلی بست. آز به سمت دیگ غولپیکر روی آتش رفت. لبخندی از روی رضایت به بخار آبی که از سطحِ دیگ برمیخاست، روی چهرهاش افزود. آز دستانش را با دستکشهای بسیار ضخیم و بلند پوشاند. چکمههای بلند و مخصوصش را به پا کرد. و آز حینی که محافظ صورت و چشمش را برمیداشت، به سمت نازن رفت. - تو چی کم داشتی؟ دبهی سفید را از روی زمین برداشت. و لبخندِ شرورانهی آز که نازن را وادار به ادرار کرد؛ گویی نازن بسیار ترسانخاطر به نظر میرسید. آز ماسک را به چهرهاش زد. - میتونستی بهترین چیزها رو داشته باشی، اما همیشه شیطانِ درونت به داشتههای بقیه حسادت میورزید.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و دوم قفسهی سینهی آز دیگر بالا و پایین نمیشود. او دیگر نفس نمیکشد. و نگاهش که به مغزِ در حالِ فشارِ درون دستش دوخته شده است. به یکباره اسید معدهاش را بالا میآورد. ناگهان به نفسزدن میافتد. شکمش میلرزد. دستش میلرزد. تنش میلرزد. زانوانش میلرزند. و زانوانش که تا میشوند و آز را زمینگیر میکنند. ناگهانی و فریاد کشان مغز را پرتاب میسازد؛ که مغز با دیوار نامرئی برخورد میکند و سپس به دامانِ آز بازمیگردد. حینی که مغز را پس میزند، دستانش را روی گوشهایش قرار میدهد و چشم بسته و پی در پی جیغ میکشد. قهقهههای جنونزدهی سان با جیغهای آز آمیخته میشوند. - اگه میخوای ازم متنفر باشی، باید درست انجامش بدی آز! آز هیستریک به گریه میافتد. پلک از روی پلک برمیدارد و نگاهش روی جنازهی نازن تنبلی میافتد. در چند سانتی از آز روی صندلی به خون کشیده شده؛ با جمجمهای شکسته و مغزی که مقابل پاهایش روی زمین افتاده. - من رو از اینجا ببر! اما سان پوزخندزنان دست به سینه مینشیند و به لحنِ ملتمسانهی آز بیمحلی میکند. - چرا باید به حرف کسی که ازم متنفره گوش کنم؟ فریادهای گوش خراشِ آز حینی که خود را میزند به گوش سان میرسد. - بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! بمیر! آز از شدتِ فشار متحمل، با پیشانی روی زمین سقوط میکند. - انقدر ضعیف نباش آز! اما آز بیحرکت روی زمین افتاده است. - امثال این آدما زندگی من و تو رو به این نقطه رسوندن. سان مشتش را روی دفتر میکوبد. زلزله، جهانِ آز را میلرزاند. صندلی به همراه نازن سقوط میکند و آز نیز پشت و رو میگردد. اما آز حینی که نگاه بیحالش را به آسمان شب دوخته، اشک میریزد. - این دنیا نیازی به سپیدی نداره آز! سان به لحن وسوسه کنندهاش ادامه میدهد. - اینجا جهنمه آز! سان آب دهنش را قورت میدهد. - پاشو و حقت رو بگیر آز! اما زمزمهی پر از نفرتِ ضعیفِ آز که موجب تاسف سان میشود. - برو.. بمیر.. روانی! سان مدادش را بینِ انگشتانش میگیرد و میفشارد. نوکِ مداد را با سطرِ بعدی تماس میدهد، تا ادامهی داستانش را بنویسد. و آز که دوباره با ریسمانهایی به نام واژه، تحت کنترلِ نوشتههای سان درمیآید. و گیسوان آز که دوباره به سیاهی شب مبدل شده و تغییر رنگ میدهند.- 36 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم ارّه را مقابلِ چشمان نازن گرفت. ابروانش را در هم گره داد و روی لبانش لبخندِ شیطان را طرح زد. - همه کارهی بدن و حتی زندگیِ آدمیزاد، مغزشه! تیغهی دندانهای ارّه را روی سرِ نازن نهاد. - آدمیزاد با مغزش مدرسه میره، دانشگاه میره، سرکار میره. صورتش را مقابل چشمانِ درشت شده از ترس نازن دوخت. - آدمیزاد با مغزش توی آزمونهای تحصیلیش ثبت نام میکنه و قبول میشه یا نمیشه! کمی ارّه را روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که خراشیده شد. - آدمیزاد با مغزش مصاحبهها و آزمونای شغل مورد نظرشو قبول میشه یا نمیشه! ارّه را دوباره روی سرِ نازن به حرکت درآورد. و پوستِ سر نازن که اینبار کمی شکافته شد و خون با قدرتی اندک روی چهرهی آز فواره زد. - تو همه جا با تقلب و پارتی حضور پیدا کردی. آز از شدتِ حرص نفسی عمیق کشید. دستهی ارّه را سفت فشرد و غرید. - جای بقیه رو گرفتی، همیشهی خدا! آز دوباره بازدمش را پر فشار بیرون داد. - تازه بقیه رو هم با این شیوه به مقامات بالا رسوندی. در چشمانِ سرخ نازن، نگاهِ خشمگینش را دوخت و فریاد کشید. - میخوام جمجمهت رو بشکافم و ببینم مغز داری! جنونزده مشغول ارّه کشیدنِ کاسهی سر نازن شد. و فوراهی خون که روی سر و صورت آز پاشید. آز هیستریک و جنونزده غرید. - میخوام ببینم وجدانت کجای مغزت قایم شده! و نازن که از شدتِ درد، فشار و شوک تشنج کرد. تنش میلرزید، از درونِ دهانش کف بیرون میزد و قلبش نیز داشت آخرین کوبشهایش را ثبت میکرد. بیتوجه به زنده یا مرده بودن نازن، اره کشید؛ به قدری که تمامِ لایهها را کنار زد و به مغز رسید. از دو لبهی جمجمهی نازن را گرفت. تمام زورش را در میان گذاشت تا لبهها را از هم دورتر و دورتر سازد. و در نهایت بالاخره توانست مغز را سالم بیرون بکشد. به چشمانِ در حدقه گرد شده و مردهی نازن چشم دوخت. مغز را مقابل چشمانِ نازن گرفت و جنونزده خندید. - تو که مغز داشتی پس چرا ازش استفاده نکردی، هوم؟ مغز را بینِ دستش فشرد و ناخنهایش را داخلِ بافت نرمش فرو برد. ~ سان مدادش را روی میز تحریرش میگذارد و نوشتن را متوقف میسازد. و آز که بلافاصله پس از وقفهی سان، تمامِ گیسوان سیاهش طیِ ثانیههایی اندک به سپید تغییر رنگ میدهند؛ جز هشت طره که سیاه باقی میمانند.- 36 پاسخ
-
- 5
-
-
-