-
تعداد ارسال ها
245 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط s.a
-
چه فرقی میکنه😂 رز یا نرگس
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
خواب زمستونی😂 پلو یا آبگوشت
-
یه شغل با درآمد عالی پاشنه بلند یا اسپرت
-
روح ایزد پسر خوشگل یا متشخص و فهمیده
-
بیابون موی صاف یا فر
-
فیلم ترش یا شیرین
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
غرق شدن سینمایی یا سریال
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
به فضا سفر کنم و زمین رو از بالا ببینم کافه یا کوه
- 241 پاسخ
-
- 2
-
-
نام دلنوشته : حِرمان نویسنده : s.a ژانر : عاشقانه ، غمگین مقدمه : جدایی همچون خنجری خاموش، آرامآرام قلبم را میبرد… و من ماندهام میانِ نبودنت، با همان اشکهایی که زبان نمیفهمد...
- 72 پاسخ
-
- 16
-
-
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
این دنیایی که ساختی واقعاً آدم رو میبره تو فکر. اونجایی که جرم یه افتخاره و قربانی رو میفرستن زندان، دقیقاً همون فریاد خفه شدهی خیلی از ماهاست که یه جا دیدیم دنیا چقدر برعکس چرخیده. لحنت هم عالیه؛ نه زیادی سیاسی شده، نه از کمدی سیاه فاصله گرفته. و اینو بدون من عاشق رمانتم.- 26 پاسخ
-
- 5
-
-
-
مغازهی جادویی
- 17 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت سی و چهار *** (لیا) قلبم داشت از شادی میترکید. دارا با تلاشی بچهگانه، یک جشن کوچک خانوادگی ترتیب داده بود. بوی کیک و شادی در فضا پیچیده بود. لبخند دارا برق میزد و نگاهش مدام بین من و شکمم در گردش بود. امیر که همیشه بوی دردسر میداد، تنها کسی بود که میتوانست فضا را از این حجم شیرینی خارج کند. او با لیوانی پر از نوشیدنی در دست، روی صندلیاش جابه جا شد و با صدایی رسا گفت - به سلامتی لیا و این فرزند جدید! بالاخره یه میراثدار داریم که حداقل خداکنه قیافهش شبیه لیا باشه، چون میدونید که دارا… خب، قیافهاش یکم ترسناکه. همه خندیدند. دارا غرولندی کرد، اما لبخندش محو نشد. همین که صدای خندههای جمع بلند شد، درب ورودی با یک کوبش محکم باز شد. فضای شاد یکباره سنگین شد. مادر دارا، وارد شد. او با لباسی بسیار آراسته و صورتی که تلاشی مذبوحانه برای نشان دادن خوشحالی داشت، مثل یک طوفان کوچک به اتاق هجوم آورد. حالت چهرهاش ترکیبی از خشم کنترلشده و رضایت پلید بود. او مستقیم به سمت من آمد، انگار میخواست با یک پرواز سریع به من برسد. - تبریک میگم لیا. لحنش نیشدار بود. قبل از آنکه دهانم را باز کنم، دیدم که دستش را بالا آورده و با سرعتی که انتظارش را نداشتم، آماده بود تا آن را محکم بر روی گونهام فرود آورد. اما قبل از برخورد، دستش در هوا متوقف شد. دارا، که هنوز لبخند شادی بر لب داشت، حالا با سرعتی باورنکردنی از پشت میز بلند شده بود. چشمهایش گشاد و عصبی بودند، چهرهاش ناگهان از شادی به یک تندیس سنگی تبدیل شده بود. او دست مادرش را محکم گرفته بود. - مادر! داری چیکار میکنی؟ صدای دارا خشن و پر از ناباوری بود. مادرش دستش را به سختی از میان انگشتان دارا بیرون کشید. خشم سرکوبشدهاش حالا مثل بخار از یقهاش خارج میشد. - تو هنوز نفهمیدی؟ اگر میدونستی زنت چه بلایی سر زندگیت آورده، ازش دفاع نمیکردی، دارا! عصبیترین حالت دارا را برای اولین بار میدیدم؛ پیشانیاش چروک شده و رگهای گردنش متورم شده بود. - دوباره چیشده؟ چه بهانهی جدیدی جور کردی؟ مادر دارا با غرور زنندهای فریاد زد: - تهمت نیست، حقیقت محض است! بچهای که تو داری جشن میگیری… این بچه از امیر است!
-
پارت سی و سه دارا همونجا کنارم نشست تا مطمئن بشه حالم کاملاً خوبه، بعدش چون باید کارهای سلطنتی رو انجام میداد، با یه بوسهٔ کوتاه و قولِ زود برگشتن، رفت. اتاق دوباره ساکت شد. سکوتی که قبلاً پر از نگرانی بود، حالا یه جور دیگهای سنگین بود؛ سنگینیِ یه رازِ شیرین. من یه نفس عمیق کشیدم و آروم سعی کردم از تخت بیام پایین. پاهام هنوز یه کم میلرزید، ولی حس یه انرژی عجیب و غریبی توی بدنم بود. به سمت آینهٔ قدی اتاق رفتم. تو آینه، لیا رو دیدم. همون لیا، با همون لباس ابریشمی که دارا برام آورده بود، ولی انگار یه چیزی فرق کرده بود. دستمو گذاشتم روی شکمم. هنوز هیچی معلوم نبود، فقط یه کم حسِ پُری، یه حسِ عجیب که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم. «شیش هفته…» زمزمه کردم. حس میکردم یه دنیا حرف نگفته بین من و این موجود کوچیک توی شکمم هست. یاد حرفای دارا افتادم: «ما… قراره پدر و مادر بشیم.» یه لبخند بزرگ زد به خودم توی آینه. اشک شوق دوباره اومد، اینبار نه از سرِ درماندگی، بلکه از سرِ فهمیدنِ یه معجزه. «لیا… تو دیگه فقط همسر نیستی،» با خودم حرف زدم. «تو مادری. خدای من، یه زندگی کوچیک اینجا داره شکل میگیره…» از همه بیشتر، حسِ عجیبی نسبت به دارا داشتم. اون همیشه قوی بود، پادشاه بود، ولی الان اون هم مثل من داشت واسه اولین بار یه حسِ غیرقابل کنترل رو تجربه میکرد. اون همه جدیت و سنگینی پادشاهی، یهو با یه حسِ لطیف جایگزین شده بود. دلم میخواست همین الان برگرده و محکم بغلم کنه. میخواستم دستشو بگیرم بذارم رو شکمم و بهش بگم که این بزرگترین هدیهایه که میتونستیم بهم بدیم. از اتاق بیرون زدم، قدمهام محتاطانهتر از همیشه بود. میخواستم یکم با امیر حرف بزنم، اون مثل برادرمه و حتماً الان خیلی خوشحاله.
-
پارت سی و دو *** (لیا) وقتی چشمام باز شد، اولش همهچی تار بود… نورِ نرم چراغای دیواری سقف رو نصفه روشن کرده بود. یه بوی آشنا توی فضا بود، ترکیبی از عطر دارا و اون داروی گیاهی که همیشه وقتی سردرد داشتم برام میسوزوند. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام… سقفِ اتاق خودمه همون اتاقِ دارا. همون پتو، همون پردههای سنگینِ طلایی. قلبم یه لحظه تند زد. بعد، نگاهم افتاد به کسی که کنار تخت نشسته بود. دارا، با چشمای خسته، آرنجشو رو زانو گذاشته بود و نگام میکرد. انگار ساعتها بود همونجا نشسته. وقتی دید بیدار شدم، صورتش روشن شد. - لیا… بالاخره بیدار شدی! صدای گرفتهش آروم ولی پر از نفسِ آسودگی بود. دستمو گرفت، اونقدر گرم بود که حس کردم انگار همه سرمای تنم همون لحظه آب شد. یه لحظه فقط نگاش کردم… لبخند زدم، ولی صدام هنوز ضعیف بود: - چی شده بود؟ دارا لبشو گاز گرفت، یه مکث کرد، بعد لبخند زد، اونجوری که توش هم نگرونی بود هم مهربونی. گفت: - هیچی… یکم اوضاع بهم ریخته بود ولی الان همهچی خوبه؛ درستش کردم نگران هیچی نباش. پزشک گفت باید استراحت کنی. یه صدای در آروم اومد و دکتر با امیر وارد شدن. امیر پشت سرش ایستاد، آروم، با نگاه مهربون ولی دور. دکتر نزدیک شد، فشارم رو گرفت، لبخند زد و برگشت سمت دارا گفت: - پادشاهِ من، بانو حالشون بهتره. و… یه چیز کوچیکی هست که باید بگم. من نیمخیز شدم، هنوز گیج. دکتر به دارا نگاه کرد و لبخند نرمتری زد: - بانو، شما… باردارید. حدود شش هفته. لحظهای همهچی ساکت شد. صدای قلب خودمو شنیدم، بعد نگاهِ دارا که از تعجب پر شده بود؛ چشماش برق زد، ولی نه از شوک، از یه جور شادی خالص. دستمو آرومتر گرفت، لبخند زد و زیر لب گفت: - لیا… شنیدی چی گفت؟ ما… قراره پدر و مادر بشیم. گرمی اشک بیاختیار از گوشه چشمم پایین اومد، لبمو گاز گرفتم، فقط تونستم بگم: - دارا… من… باورم نمیشه. اون خم شد، پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم، همونطور که همیشه وقتی حرف زیادی برای گفتن نداشت اینطوری آرومم میکرد. صدای نفساش، آروم، نزدیک، پر از زندگی بود. امیر از دور لبخند زد، سرشو کمی پایین انداخت، و بیصدا از اتاق بیرون رفت. سکوت، فقط موند بین من و دارا… یه سکوت آروم، شیرین، پر از معنی. ناگهان انگار یاد چیزی افتاده باشه نگران و بهت زده لب زد: - اما... . متعجب از این حالت چهره اش پرسیدم. - اما چی ؟! چهرهاش رو جمع کرد. - هیچی بگذریم. نخواستم اون لحظه رو با کنجکاوی خراب کنم؛ خواستم اون حس شیرین در قلبهامون ثبت بشه.
-
پارت سی و یک _«خدایا، اگه صدایی میشنوی… فقط این درد رو ازم بگیر. بذار بتونم نفس بکشم.» هر تکون، یه تیکه از جونم رو با خودش میبرد. اون لحظه دیگه اسمم لیا نبود، یه توده گوشت بودم که فقط وظیفهش این بود که درد بکشه. اون زنک نفرتانگیز، چطور تونست این کارو باهام بکنه؟ فقط به خاطر اون اوای لعنتی. نفس کم آورده بودم. سرم سنگین شده بود. داشتم کمکم از دنیای بیرون فاصله میگرفتم. دیگه صدای نالههام رو نمیشنیدم، فقط صدای تپش دیوانهوار قلبم باقی مونده بود، یهو… تق! صدای باز شدن در. انقدر محکم باز شد که توده خاک روی سقف یه لحظه لرزید. چشمهام رو با زور باز کردم. نور کمرنگی که از پشت چارچوب در میاومد، سایه مردی رو انداخته بود. امیر. باورم نمیشد. قلبم داشت خفه میشد. اینجا بود. یه جور اضطراب توی چشمهاش بود، یه جور درماندگی که قبلاً ندیده بودم. _«لیا…» صداش توی اون گنداب سکوت، شبیه یه نسیم خنک بود. فقط همین یه کلمه رو گفت، ولی تمام بغض، تمام دردها، همهشون هجوم آوردن توی مغزم. _«امیر… من…» خواستم بگم اینا کار کیه، خواستم بگم من بیگناهم،خواستم ازش بخوام که کمکم کنه… ولی دیگه زبونم کار نمیکرد. چشمهام روی صورتش قفل شد، آخرین تصویری که دیدم، چشمهایی بود که انگار داشتن التماس میکردن. بعدش… هیچی. سیاهی مطلق. فقط این یادم مونده بود که اومد… ولی قبل از حرف زدن، من رفتم.
-
پارت سی لیا، ساکت، بدون هیچ واکنشی، اجازه داد دستانش را ببندند. انگار روحش از بدنش جدا شده بود. او را با خود به حیاط اصلی بردند. تاریکی شب، تنها شاهد این بیعدالتی بود. لیا روی زمین سفت قرار گرفت و محافظی که دستور گرفته بود، شروع به زدن کرد. تق! اولین ضربه. تق! دومین ضربه. دارا، همراه با مادرش و اوا، بالای پلههای ایوان ایستاده بودند. اوا با لبخندی کوچک، لذت پیروزی را میجوید. مادر دارا با چهرهای سنگی، ناظر بود. اما دارا… دارا جان میداد. هر ضربه شلاق، تیغی بود که به جان او فرومیرفت. او فقط به لیا نگاه میکرد که با هر ضربه، بدنش خم میشد اما صدایش در نمیآمد. او میدانست لیا بیگناه است، اما این لکنت زبان و شوک، او را تبدیل به تماشاچی کرده بود؛ بدترین مجازات برای یک مرد. همان موقع، امیر، با عجله و چهرهای وحشتزده به بالای پلهها دوید. «دارا! چی شده؟! چیکار میکنی؟!» او مستقیم به سمت دارا دوید و شانههایش را محکم گرفت و تکان داد. «تو که میدونی لیا بیگناهه! چرا وایسادی؟ یه چیزی بگو!نجاتش بده!» مادر دارا با دیدن امیر، با صدایی زننده و بلند گفت: «ساکت باش! بیگناه نیست! ثابت شده که سم توی همه غذاها بود به جز غذای لیا!» امیر توجهی نکرد. دستش را محکم روی شانه دارا نگه داشت و با صدایی که از فرط عصبانیت میلرزید، فریاد زد: «دارا! تو شاهی! قدرت داری! چرا مثل یه عروسک وایسادی؟ همین الان دستور بده تمومش کنن! نجاتش بده!» مادر دارا جلو آمد و امیر را پس زد: «تو حق نداری دخالت کنی! مجازات کردن لیا الان فقط کار منه. و اگه دخالت کنی، تو هم مثل اون مجازات میشی!» در آن لحظه، دارا فقط به لیا نگاه میکرد که با آخرین ضربه، صدایش درآمده بود؛ نه فریاد درد، بلکه نالهای عمیق از خیانتی که از نزدیکترین آدمهایش خورده بود. جان از بدنش میرفت و او هیچ کاری نمیتوانست بکند. *** (لیا) بوی نم و خاک کهنه، بوی موش و کپک. هر بار که چشمهام رو میبستم، فقط ضرب شلاق ها میاومد . هی داد میزدم، ولی صدا از گلوم بیرون نمیاومد. میپیچیدم به خودم، شبیه مار زخمی که زیر آفتاب مونده.
-
پارت بیست و نه *** شب بود و نور کمسوی چلچراغهای تالار شام، سایههای بلندی روی میز انداخته بود. لیا با آن آرامش ظاهریاش، سعی میکرد فقط حفظ ظاهر کند تا این شام اجباری هرچه زودتر تمام شود. اما زیر پوستش موجی از اضطراب میرقصید. در مقابلش، دارا با چشمانی که از خشم نسبت به وضعیت آشفتهشان قرمز شده بود، نشسته بود. مادر دارا، با وقار و لبخندی ساختگی، کنار اوا نشسته بود؛ اوا که تمام تمرکزش بر روی دارا بود و با حرکات اغراقآمیز و دلبریهای زننده، سعی داشت نگاه دارا را به خود بدزدد. _«دارا جان، این سوپ رو از دست نده، مزهاش عالیه…» اوا با لحنی کودکانه، قاشقش را به سمت دارا دراز کرد. دارا با صدایی خشک و یخزده جواب داد: «سیرم، اوا.» مادر دارا مداخله کرد: «دارا جان، چرا امشب رو به کام خودت تلخ میکنی؟ اوا برای تو زحمت کشیده… این همه ادا و اطوار برای چیه؟ تو هم یه کم بخور.» لیا سرش را پایین انداخت، نمیخواست چشم تو چشم شود با نگاههای معنادار مادر شوهرش. او میدانست که این شام، چقدر زود میتواند به یک میدان جنگ تبدیل شود همین که دارا با عصبانیت قصد برداشتن چنگال خود را کرد، درِ تالار با صدایی مهیب باز شد. آشپز اصلی قصر، مردی که سالها با وفاداری برای خانواده خدمت کرده بود، با قامتی خمیده و چشمانی اشکآلود، وارد شد. رنگ از رخسارهاش پریده بود و دستهایش از ترس میلرزید. بدون هیچ کلامی، خودش را روی زمین انداخت و مستقیم به پای دارا چسبید. باگریه _«سرورم، غلط کردم… به جون بچههام غلط کردم… ببخشید!» دارا با ناباوری و خشم به او خیره شد. «تو دیگه چی میخوای؟ چه غلطی کردی؟» آشپز با صدایی که از گریه خفه شده بود، فریاد زد: «من… من به دستور بانو… لیا… در غذای همهی شما سم ریختم! فقط غذای ایشون سالمه… الان پشیمونم، توروخدا ببخشید!» سکوت سنگینی بر تالار حکمفرما شد به جز صدای هق هق اشپز صدای دیگری نبود. دارا از جا برخاست، صورتش از شدت خشم سرخ شده بود. «تو… داری چی میگی؟ تو داری به زنم تهمت میزنی؟» آشپز با التماس فریاد زد: «نه آقا! قسم میخورم، من دستور گرفتم. همه غذاها سم داره به جز غذای خانم! باورکنین!» همان لحظه، مادر دارا دیگر صبر نکرد. با قدمهایی محکم، به سمت لیا رفت. نگاهش از نفرت میسوخت. سیلی مادر دارا با چنان قدرتی به صورت لیا خورد که صدای آن در فضای تالار پیچید. لیا از شوک، سرش را برگرداند و فقط یک قطره اشک از گوشه چشمش چکید. مادر دارا با لحنی سرد و بُرنده خطاب به دارا گفت: «شنیدی دارا؟ این زن بهت خیانت کرده! این زن برای کشتن ما نقشه کشیده. اگه تو چشمهات کور نشده، الان باید مجازاتش کنی. کوتاه نیا، اگه نیای، یعنی تو هم توی این دسیسه شریکی!» دارا مات و مبهوت، فقط به لیا نگاه میکرد. مغزش از حجم باورنکردنی این خیانت فرضی، قفل کرده بود. هیچ حرفی نمیتوانست بزند. مادر دارا که دید پسرش ساکت است، پوزخندی زد و فریاد کشید: «باشه! اگه خودت عرضه نداری، من این کارو میکنم.» او با حرکتی سریع به یکی از محافظان گوشه تالار اشاره کرد: «ببندین دست و پای این خائن رو! همین الان، میبریدش توی حیاط اصلی قصر! شلاقش بزنید تا بفهمه با کی طرف بوده!»
-
پارت بیست و هشت اوا، با دیدن واکنش دارا، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد، به من نگاه کرد. در چشمانش، دیگر نه تنها دروغ، که یک عصبانیت دیده میشد. دارا، بدون اینکه لحظهای تردید کند، دستم را گرفت و مرا از جا بلند کرد. «لیا، حالت خوبه؟چرا انقدر رنگت پریده؟دستات خیلی سرده» نگاهش پر از نگرانی بود، با وجود سرگیجه و حالت تهوعی که داشتم به زور لبخندی زدم و گفتم :"خوبم دارا نگران من نباش " دارا سرش را به گوشم نزدیک کرد و دست هایش را به دور کمرم حلقه زد _"تنها نگرانی همیشگی من حال توئه لیا. هر کار میکنم که حالت خوب باشه." در آن لحظه، احساس کردم دوباره روی پاهای خودم ایستادهام. دارا کنارم بود، با اطمینان کامل. اما نگاهی به اوا انداختم که روی زمین نشسته بود و اشکهایش، این بار، نه از روی نمایش، که شاید از روی شکست بود. اره اوا ، دارا رو به من باخته بود و خودشم هم اینو خوب میدونست اما دست از تلاش بر نمیداشت. *** (لیا) امشب نوبت من بود. فقط من و دارا. بعد از آن ماجرای باغ، انگار فاصله ی کمی که بخاطر حوادث گذشته بینمان بود، کمتر هم شده بود. وقتی دارا وارد اتاق شد، رفتم سمتش و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایش حلقه شد دور کمرم، محکمتر از همیشه. انگار او هم همین را میخواست. _«بالاخره مال خودم شدی امشب.» زیر لب گفت و صورتش را در موهایم فرو برد. با هم به سمت میز کوچک شام که برای دونفرهمان آماده شده بود، رفتیم. شمعها روشن بودند و عطر ملایمی در هوا پیچیده بود. اما راستش را بخواهی، من میلی به غذا نداشتم. فقط نگاهش میکردم. _«چیزی شده لیا؟» دارا با نگرانی پرسید. انگشتش را روی گونهام کشید. «رنگت کمی پریده.» سعی کردم لبخند بزنم. _ «نه عزیزم. فقط… شاید کمی خسته باشم.» نمیخواستم امشب را خراب کنم. «نگران نباش.» دارا، انگار که حرفم را باور نکرده باشد، اما تصمیم گرفته باشد امشب را سخت نگیرد، دوباره بغلم کرد. _ «باشه. ولی اگر چیزی هست، به من بگو.» بعد از شام، به سمت تخت رفتیم. همان تخت دونفره که حالا انگار دنیای ما دو نفر بود. وقتی دراز کشیدیم، دستم را گرفت و بوسید. _ «امشب فقط من و توییم بدون هیچ مزاحمی.» همانطور که غرق در احساسات بودیم، ناگهان حس کردم معدهام دارد به هم میریزد. سرم گیج رفت. _ «اوه…» _«چی شد؟» دارا بلافاصله کنارم نشست. قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، با عجله بلند شدم و به سمت دستشویی دویدم. نفسم بند آمده بود و داشتم بالا میآوردم. دارا، با صورتی رنگپریده، دنبالم آمد. وقتی نتوانستم بایستم، آمد جلو و بدنم را که بیحال شده بود، گرفت. _ «لیا! عزیزم! چی شده؟» مرا به سمت تخت برد و کنارم نشست. هنوز داشتم نفسنفس میزدم. _«چرا غذا نخوردی؟» دارا با همان نگرانی همیشگیاش پرسید. «حتماً به خاطر همینه. دلت درد گرفته.» دستش را روی شکمم گذاشت. «باید مواظب خودت باشی. اینجوری که نمیشه.» من و دارا، هر دو، هنوز نمیدانستیم که این حالتهای عجیب، نشانه چیز دیگری است. فکر میکردیم فقط یک دلدرد ساده است. آن شب، در آغوش هم، به خواب رفتیم، غافل از اتفاقاتی که قرار بود در آینده ای نزدیک رخ دهد.
-
هما