-
تعداد ارسال ها
238 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و هفتم رامتین دستش رو لبهی گوشش برد و شروع به خاروندن کرد. ــ آریا لنگهی خودته، زیاد راجب کسی نمیپرسه، منم نگفتم. پلکی زدم و گفتم: باشه حالا، اینجا وایسین من برم حاضر شم الان میآم. و بدون معطلی به سمت اتاقم رفتم. از لای درختهای بیبرگ گذر کردم و با بازکردن در اتاقم قدمی داخلش گذاشتم. بوی عطر مورد علاقهام، چوب نمناک توی بینیام پیچید. بیاختیار لبخندی زدم. یه اتاق شونزده متری... با یه سرویس شخصی کوچیک... و تختی کنار پنجره همراه میز کامپیوتری بین دو کتابخونهی عظیم شلخته... و کمد لباس و یک آینه قدی... ساده، اما امن. کولهام رو گوشهی اتاق انداختم. با دیدن چهرهی رنگ پریدهی خستهام، لبخند کمجونی گوشهی لبم نشست، اما خیلی سریع، اون سایه و جسد به ذهنم هجوم آورد. چشمهام رو به هم فشردم و سری تکون دادم. خیلی سریع آبی به دست و صورتم زدم. شلوار قهوهای با تیشرت قهوهای پوشیدم که با موهام و چشمهام ست بود. عطر همیشگیام رو به معنای واقعی کلمه روی خودم خالی کردم. بوی چوب نمناک... با دیدن قرص کافئین کنار میز کامپیوترم، دودل شدم. لبهام رو به هم فشردم و با تردید یکی ازش رو بیرون کشیدم و بالا انداختم. گوشیم رو برداشتم و بدون نگاه به عقب، از اتاقم خارج شدم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و ششم رامتین به سمتم چرخید و گفت: این پسر عمهامه آریا، همون که گفتم خوشت ازش میآد. پوزخندی زدم: آره مشرف دیدارشون شدم. هوراد چشمهاش رو باز کرد و بعد خندهای کرد و گفت: نکنه هنوز از اینکه از پشت گرفتمت عصبانی هستی؟ بیخیال اون مال گذشتهاس. دستهام رو توی سینهام جمع کردم: فکر کنم همین چند ثانیه پیش بود... ــ دقیقا گذشته. رامتین که گیج و واج نگاهش رو بین من و هوراد میچرخوند، گفت: چی شده؟ همینکه هوراد خواست دهنش رو باز کنه، صدای خانم دارا بلند شد. ــ رامتین پسرم چی شد، آریا اومد؟ با لبخند سرم رو بلند کردم. چشمهای سبزش توی تاریکی مثل گربه میدرخشید. ــ سلام خانم دارا، بله من اینجام. لبخند مهربونی روی لبش نشست. ــ زودی بیاین بالا مهمونها منتظرن. و بعد داخل رفت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و کولهام رو آروم از روی شونهام پایین آوردم. ــ من برم حاضر شم الان میآم، شما برین. هوراد لبخندی زد: نه دیگه نمیشه... باهم میریم. چشمهام رو ریز کردم و بهش خیره شدم. این چه مرگشه؟ که رامتین انگار ذهنم رو خوند: هوراد تو خونواده شخصیت محبوبی نداره، واسه همین گفتم که باهم زود جور میشین. ابروهای هوراد در هم رفت. ــ یعنی چیزی راجب من تا حالا بهش نگفتین؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و پنجم بعد از مدتی، در حیاط باز شد و رامتین، پریشان و خسته پشتش نمایان شد. دستم رو گرفت و محکم به درون کشیدم. انگار اصلا متوجه هوراد نشده بود. آروم دستی توی موهاش کشید و بدون هیچ سلامی، کلافه گفت: مگه جریمهات ساعت شش تموم نمیشد، این چهل دقیقه کجایی خیر سرت؟ ــ تو راه بودم. اخمهاش توی هم رفت. ــ اینقدر طول میکشه یعنی؟ وای منیژه نیومده رفت رو مخم. لبهام رو روی هم فشردم. فکر کنم واقعا متوجه هوراد نشده بود. ــ چه خبرا پسر دایی، خیلی وقته ندیدهمت. با شنیدن صداش، رامتین سرجاش خشک شد. بعد خیلی آروم به سمتش چرخید. قبل از اینکه خندهام پدیدار شه، قورتش دادم. رامتین خندهی مضطربی کرد و گفت: هوراد... اه ... ندیدمت. هوراد با لبخند موذیانهای به لب، شمرده قدم به داخل گذاشت. ــ آره دیگه داداش جدید پیدا کردی، مارو فراموش میکنی. بعد از مکثی، رامتین دو دستش رو گشود و همزمان که هوراد رو در بغل میگرفت، گفت: آره دیگه، مامانت دیوونهمون کرده. هوراد از آغوش رامتین جدا شد و گفت: واسه همین یکی جدید گیر آوردین؟ رامتین ابرویی بالا انداخت. ــ چیکار میشه کرد. مکثی کرد و ادامه داد: هنوزم عادت قدیمیت رو ترک نکردی که نفر آخر نباشی؟ ــ خودت میدونی، من به این زندهام آقا.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و چهارم چند قدم عقب رفت و آروم گفت: دیدی؟ چیزی نشده که؟ اخمهام تو هم رفت و چینی روی پیشونیم افتاد. نه چیزی نشده، فقط داشتی میکشتیم. شاکی ازش پرسیدم: اینجا چی میخوای؟ دستش رو توی جیب کت مشکی چرمش انداخت. ــ خوبه تو اول به من حمله کردی اینطوری شاکیای. بیشتر اخم کردم. ــ گفتم اینجا چی میخوای؟ شونههاش رو تو هم جمع کرد و با چشمای مشکیش به خونه اشاره کرد. ــ گفتم که مهمون اون خونهام. لبم رو تر کردم. ــ دروغ نگو، من اونجا زندگی میکنم. ابروهاش رو بالا انداخت و بعد از مکثی نیشش کامل باز شد. ــ جان من، یعنی من آخرین نفر نیستم که رسیدم؟ چقدر خر ذوق شده بود. قدمی جلو اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد. ــ من هورادم، هوراد قاسمی... پسر کوچیکهی منیژه. با یادآوری حرفهای رامتین، پلکهام رو روی هم فشردم. پس منظورش از فردی که ممکنه خوشم ازش بیاد این یابو بود. لبخند تصنعی زدم و دستش رو گرفتم. گرمای خوبی توی این شب پاییزی داشت. ــ منم آریام، پسر خوندهی خانوادهی دارا. سری تکون داد و دستش رو کشید و دوباره توی جیبش گذاشت. ــ پس تو اون پسری هستی که مامانم گفت دایی به پسرخوندگی گرفته. چشمهاش رو ریز کرد و آروم ادامه داد: اصلا بهت نمیآد آدم علافی باشی. علاف؟ هه، پس این اسمی بود که بهم میدادن. پاسخی بهش ندادم و بیاهمیت روم رو ازش گرفتم و به سمت زنگ در خونه رفتم. خودش رو بهم رسوند و گفت: به هرحال، آدم ترسویی به نظر میآی. زنگ در رو فشار دادم و گفتم: تو دست گذاشتی روی شونهام توی تاریکی اون وقت من ترسوام؟ صدای خندهی اعصاب خوردکنش بلند شد. ــ به هر حال، اونی که باید بترسه، میترسه. ابرویی بالا انداختم. فاز ارسطو هم داره برای خودش. توی همین لحظه، صدای عجول رامتین از پشت آیفون بلند شد: وایسا اومدم در رو باز کنم. و سریع آیفون رو گذاشت. دست یخزدهام رو توی جیبم گذاشتم و در سکوت به در خیره شدم. حدس میزدم از دیر رسیدنم صداشون در اومده باشه.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و سوم تقلا کردم که خودم رو رها کنم، اما خیلی سریع دست دیگهام رو پشتم گرفت. با هر تقلای من، فشار دستهاش بیشتر میشد. با چشمایی گشاد و ترسیده اطراف رو دنبال کمکی گشتم. قلبم میکوبید. تند... سریع... نفسهای گرم و آروم فرد به گوشم نزدیک شد. چشمهام از ترس لبالب از آب شد. قبل از اینکه چیزی بگه با صدایی لرزون گفتم: ولم کن... چیکار میکنی... اشک آروم آروم میخواست جاری شه، اما با بستن چشمام جلوش رو گرفتم. نه... نباید ضغیف میبودم. باید راهی میبود برای فرار هرچیزی... ثانیهها گذشت و بالاخره صدای مطمئن فرد بلند شد: آروم شدی؟ چشمام از تعجب گرد شد. ــ ببین من الان ولت میکنم فقط فرار نکنی یه دفعه باشه؟ با ترس سرم رو تکون دادم. تو این فکر بودم که به محض ول کردن دستم فرار کنم، اما دستهاش شل نمی شدن. صدای خندهش بلند شد و گفت: د من میدونم که تو الان میخوای فرار کنی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نمیخواستم... ــ آره تو گفتی و منم باور شد. بعد از مکثی ادامه داد: ببین فردا روز اول کاریمه و منم مهمون این خونهی مقابلتم، پس بیزحمت منو تو دردسر ننداز باشه؟ ابروهام تو هم رفت. مهمون خونهی مقابل؟ مگه رامتین نگفت همه اومدن؟ بالاخره آروم احساس کردم فشار از روی دستهام بلند میشن. بعد از چند ثانیه که تماس دستهاش برداشته شد سریع برگشتم و چند قدم به سمت خونه حرکت کردم. خندهی مسخرهای روی لبش شکل گرفته بود و دو دستش رو به حالت تسلیم بالا آورده بود.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و دوم نفسنفس میزدم. پاهام از شدت درد میسوخت و سرمای گزندهای که همراه هوا وارد ریههام میشد، مثل نفت، دردش رو شعلهور تر میکرد. دو تیلهی طلایی... تنها تصویری که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. ثانیهها مثل تندبادی گذشت و قبل از اینکه بدونم، خودم رو جلوی در خونهام یافتم. به ساختمون دوطبقهی سفیدرنگ خیره شدم. و بعد مثل طوری که انگار از جهنم آزاد شده بودم، نفس آسودهای کشیدم. عرق پشت بدنم رو خیس کرده بود و بوی تند و تیزش بینیم رو پر کرده بود. دستم رو روی دو زانوم گذاشتم و چشمام رو بستم. قلبم مثل یه نوزاد میکوبید. بعد از چند ثانیه بلند شدم. نگاهی به مچ دستم انداختم و در کمال تعجب، مارپیچ قرمز کمرنگی رو دیدم. مثل جای فشار آرومی روی بدن... یا شایدم گرم شدن... چشمام چهارطاق باز شد. لرزشی نحیف بدنم رو در برگرفت. یه جسد... یه پیغام... یه سایه.... و الان این. نمیتونستن فقط یه حادثه باشن، نه! گرمی دستی که ناگهانی روی شونهام نشست، افکارم رو برید. بدنم گر گرفت و ضربان قلبم بلند شد. بیاختیار دستم رو مشت کردم و سریع به سمت عقب چرخیدم. با دیدن صورت طرف مقابل، مشتم رو به سمت جایی که حدس میزدم بینیش باشه هدایت کردم که با یه دستش مچ دستم رو گرفت. توی یه حرکت ناگهانی خودش رو پشتم انداخت و دستم رو پشتم قفل کرد.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یکم قدمی به جلو گذاشتم و با دقت بیشتری به اون قسمت نگاه کردم. زیر تیربرقی بلند که بالاش، چراغی نیمهسوخته قرار داشت. دقیقا در جایی که نور رنگ میباخت و جای خودش رو به تاریکی میداد، حرکت پیوسته و آروم چیزی در هوا مشهود بود، چیزی مثل دود... یا شایدم فقط حرارت... آب دهنم رو قورت دادم و خواستم بیاهمیت بهش به راهم ادامه بدم، که اون تاریکی آروم قد کشید. نه با جهش... نه با صدا... خیلی آروم، مثل موسیقی آروم برخورد موج با ساحل.. طوری که اگه دقت نمیکردی، متوجهاش نمیشدی. چشمام کامل گرد شد و بدنم یخ زد. برای لحظهای احساس کردم قبلم زنده موندن رو فراموش کرده. اون سایه بدون حرکت ایستاد و بعد خیلی آروم دو تیلهی طلایی به جای چشمهاش پدیدار شد. با نگاهی نافذ و سرد... بدنم بیحس شده بود و انگار تنها چیزی که در دنیا بود، فقط اون دو تیلهی طلایی بود. دو تیلهای که پشت نگاه سردش، غم موج میزد و دردی از نیاز... نیاز به چیزی که اسمی نداشت... آب دهنم رو قورت دادم، آروم... ناگاه سوزش آرومی در مچم شروع شد. نه مثل سوختن، مثل گرم شدن... و مثل مار دور خودش پیچید. با شروع سوزش، مغز خاموشم روشن شد و بدون تعلل، به بدنم دستور فرار داد.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی ام مکثی کرد و ادامه داد: ببین عمههام دارن بدجور اعصاب بابا رو خطخطی میکنن بهم گفت بهت زنگ بزنم زودتر خودت رو برسونی وگرنه ممکنه یه دفعه تصمیم بگیره به حرفشون گوش بده... سرجام خشک شدم. از کلافگی دستی روی صورتم کشیدم و گفتم: یه ده دقیقه دیگه رسیدم. و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، گوشی رو قطع کردم. شک نداشتم خواهرهای آقای دارا راجب اتفاق دیشب شنیدن و شروع کردن غر زدن بهش راجب اینکه منو چرا به بچه خوندگی گرفته. لبهام رو بهم فشردم و خواستم گوشی رو خاموش کنم که پیام ناشناس روی صفحهی اصلی برام چشمک زد. چی میتونست باشه؟ انگشت شصتم رو روی صفحه کشیدم و پیام بولد، با دستخط عجیبی که نه شکسته بود، نه عادی، بلکه شبیه یه تهدید خاموش بود برام آشکار شد. ــ وارد مارپیچ شدن سادهست، خارج شدن اما یه امر غیرممکنه، خوش اومدی به مارپیچ من آریا... پوزخندی آروم روی لبم شکل گرفت. ابروم بالا رفت و بیاهمیت گوشی رو توی جیبم گذاشتم. زیرلب زمزمه کردم: مسخره... یه لحظه فکر کردم که چیه. پوف کلافهای کشیدم و خواستم به حرکتم ادامه بدم که حرکت آرومی در آخر کوچه توجهمو به خودش جلب کرد. برای ثانیهای، احساس کردم سایهها به سمت گوشهای تاریک حرکت میکنن. پلکی زدم، شاید من اشتباه کنم. شاید فقط بازی نور باشه.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نهم تصویر سوختهی اون جسد، مثل آتشی آرامش کاغذین ذهنم رو سوزوند. قلب خوابآلودم، آروم بیدار شد و قطرات آب دهنم پابه فرار گذاشتن. چشمهام رو محکم بههم فشردم. صورت سوختهای که برق استخوونهاش توی تاریکی معلوم بود. و بوی تعفنی که هنوز ته ذهنم بازی میکرد. و اون سردرد وحشتناک ناگهانی... پلکی زدم و به جلو نگاه کردم. به رهگذرهای بیخیالی که از پشت نقاب این شهر بیخبر بودن. چطور... چطور یه نفر ممکنه چنین کاری کنه؟ یعنی میتونست همش فقط یه بازی ساده باشه؟ سرم رو تکون دادم و از کوچهی باریک، به سمت چپ چرخیدم. با سوسوی چراغهای نیمهسوز، سایهها روی زمین بازی میکردن. قدیمها یکی بهم میگفت که قرار نیست پشت هراتفاق بدی توی زندگی یه دلیل باشه. اما مگه پشت هر هرج و مرجی، یه نظم پنهون نیست؟ با بلند شدن زنگ گوشیم، افکار نیمهناقصم رو پرت زدم و گوشی رو از جیبم درآوردم. بدون توجه به اسم طرف، جواب دادم: بله... صدای زمزمهوار رامتین توی گوشم پیچید: آریا خبر مرگت کجایی این دو ساعته؟ ــ تو راه خونم... با شنیدن صدای شرشر آب، ابروهام رو توی هم جمع کردم و گفتم: رامتین کجایی؟ ــ به تو ربطی نداره...- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هشتم سه ساعت تمام بدون هیچاستراحتی، مشغول ساختن مدل گلوله میلهی گرافیت نگون بخت بودم. گردنم به شدت تیر میکشید و پاهام از ایستادن طولانی مدت، بیحس شده بودن. با صدای تیک ساعت که روی عدد شش ثابت موند، لبخندی روی لبم نشست. بدون هیچ تعللی، چنگی به کیفم انداختم و با خداحافظی سادهای از آزمایشگاه خارج شدم. پلهها رو دوتا یکی کردم و خیلی سریع از ساختمون مدرسه خارج شدم. بوی نم سبزههای بارون خورده با نسیم سرد عصرگاهی در هم میپیچید و به صورتم میخورد. نفس عمیقی کشیدم و آزادی رو مزهمزه کرم. پس این حسیه که زندانیها با پا گذاشتن توی دنیا دارن. آسمون، قرمزی بیستارهای بود که با ابرهای سفید و پرتوی کمرنگ خورشید پر شده بود. سرمای آخرای پاییز در هوا موج میزد. کولهام رو به دو شونهام آویزون کردم و کلاه سبز هودیم رو روی گوشهام کشیدم. سرما، قدیمیترین دشمن من... انگشتهای خستهی سردم رو در پناه دو جیبم گذاشتم و راه خونه رو در پیش گرفتم. خونهای کوچیک... اما پناهگاه تمام لحظات خوش و ناخوش زندگیم. راه خونه چندان طولانی نبود، برای همین با قدمهایی آروم سعی کردم از سکوت عصرگاهی لذت ببرم. ثانیهها گذشت و خورشید آروم پشت کوهها پنهون شد و جای خودش رو به چراغهای کمسوی خیابون داد. آهی کشیدم و خودم رو جمعتر کردم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست کاور برای رمان نقاب ششم| راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی ممنون عالی شده❤️🔥🔥- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم پوزخند روی لبم ناخودآگاه عمیقتر شد. ابروم رو بالا انداختم و گفتم: من تا حالا همچین چیزی نگفتم... حداقل نه بلند... خندهی ملایمی پشت لبهای میرزایی نمایان شد. چشمهاش رو به میز دوخت و با دستش شروع به ضرب گرفتن روی میز شد. ــ میدونین گاهی اوقات باعث تاسفه که آدمهایی مثل شما قدر خودشون رو نمیدونن. مکثی کرد. بعد مردمکهای مشکیاش رو توی صلبیهی پر از خون سفیدش چرخوند. ــ شوخی دیشبتون یه کلاس رو خندوند. با مچاله کردن لبهام سعی کردم از خندهی ناموقعام جلوگیری کنم. بعداز مکثی، به گلولههای روی میز اشاره کرد و گفت: ازتون میخوام با اون وسیلهها نمونهی گلوله میلهی گرافیت رو درست کنید، امروز. چشمام رو کامل بازکردم و با تعجب گفتم: امروز؟ ابرویی بالا انداخت. پوزخند رضایتبخشی روی لبش شکل گرفت و چین روی پیشونیش عمیقتر شد. ــ فکر نمیکنم براتون چندان سخت باشه، بالاخره شما با قانون بازی نمیکنید. دهن خشکم نیمه باز شد، اما قبل از اینکه کلمهای ازش بیرون بیاد، میرزایی گفت: بهتره وقتت رو هدر ندی... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اخم درهم رفتهام رو باز کنم. روی پاشنهی پام چرخیدم که صدای کوتاهی از گوشیم بلند شد. مثل چکهی آب... دستم رو توی جیبم بردم و گوشی رو بیرون آوردم. پیام ناشناس... خواستم بازش کنم که صدای خروس بیمحل باز شد: بهتره گوشیتون رو بردارید آقای آذرخش، وگرنه ممکنه منم یه شوخی ساده کنم و یک نمونه رو به دوتا تغییر بدم. لبم رو به دندون گرفتم. بدنم کمی گر گرفته بود. با نفس عمیقی قلب ناآرومم رو نوازش دادم و گوشی رو توی جیبم انداختم. کولهام رو گوشهای از میز انداختم و با آهی عمیق از ته دل شروع به کار کردم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم لبخندی زد و گلولهها رو روی زمین گذاشت. روی پاشنهی پاش آروم به سمتم چرخید. ــ میدونید تفاوت الماس و گرافیت توی چیه؟ زبونم رو توی دهنم چرخوندم و جواب دادم: الماس برعکس گرافیت ساختار سه بعدی داره و هر اتم کربن با چهار اتم کربن پیوند داره. ابرویی بالا انداخت و چشمهای سیاهش رو بهم دوخت. ــ همین؟ نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: همپوشانی پیوندها توی گرافیت باعث میشه نرمتر باشه و پیوندهای کووالانسی قوی الماس باعث میشه سختتر باشه اما... سرم رو کمی کج کردم و چشمهام رو ازش دزدیم. ــ به دلیل تفاوت پیوندهاشون آنتالپی پیوند... وسط حرفم پرید و گفت: گرافیت از الماس بیشتره. با مکثش، نگاهی بهش انداختم. انگار ته وجودم در جستوجوی چیزی بود، اما ناامید، چشمهاش رو ازم گرفت و به سمت میزش راه افتاد. ــ میدونید آقای آذرخش، من خیلی ازتون خوشم میآد، برعکس همه میشه بهتون گفت آدم باهوشی هستید. با خنده به سمتش برگشتم. ــ نظر لطفتونه آقای میرزایی. پشت به من ایستاد. دستی روی عینکش گذاشت و گفت: با اینحال همیشه مثل گرافیت رفتار میکنین، یه مادهی مستعد کمارزش. پوزخند سرد آروم جای خودش رو روی لبم باز کرد. دوباره شروع شد. صندلی فلزیش رو عقب کشید و روش نشست. دو دستش رو روی میز قفل کرد و از پس عینکش به من خیره شد. ــ فکر میکنید چون باهوشین، میتونین قانونها رو زیرپا بذارین.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست کاور برای رمان نقاب ششم| راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بالای عکس اگه ممکنه اسم رمان رو با رنگ قرمز و حالت خونین بنویسید و پایین سمت چپ اسم طراح و نویسنده رو بنویسد -
درخواست کاور برای رمان نقاب ششم| راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر درخواست طراحی کاور رمان برای نقاب ششم https://forum.98ia.net/topic/5644-رمان-نقاب-ششم-راوی-خاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/2/#comment-28722 -
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم مردد در رو به داخل فشار دادم و پا به درون اتاق گذاشتم. بوی فرمالید و چوب سوخته، عطر همیشگی آزمایشگاه مشامم رو پر کرد. قفسههای شیشهای دو طرف دیوار رو گرفته بودن و میز پلاستیکی مثل همیشه آزمایشگاه رو به دو نیم تقسیم کرده بود. پشت آزمایشگاه اسکلت بختبرگشتهی انسان با ماکتهای گوناگونی از بدن خودنمایی میکرد. جلوی آزمایشگاه هم بخش فیزیک بود، درون قفسهها مرتب مثل همیشه، اما میز نزدیکش پر از سیمهای پیچدرپیچ، ولتسنج، ترانزیستور و برادههای آهن بود. احتمالا میخواستن میدان مغناطیسی متغیر بهوسیلهی میدان الکتریکی متغیر بسازن، یه آزمایش ساده و کاربردی... کفشهای واکسخورده و مرتب میرزایی از پشت میز معلوم بود. نفس عمیقی کشیدم و در رو آروم روی هم گذاشتم و به سمتش رفتم. پیرهن چهارخونهی آبیش با عینک محدبش که روی چشمهای ریزش نشسته بود، به چشم خورد. میلههای سفید و گلولههای همسان قرمز با نخهای پلاستیکی نسبتا بلندی میز جلوش رو پر کرده بود. با سرفهای کوتاه، توجهشو به خودم جلب کردم: خسته نباشید آقای میرزایی. بدون توجه به من، یکی از گلولههای قرمز رو بلند کرد و خیلی آروم از طریق میلهای به گلولهی قرمز دیگهای وصلش کرد. بعد از مکثی گفت: میدونید دارم چی درست میکنم آقای آذرخش؟ ابرویی بالا انداختم و اولین جملهای که به ذهنم اومد رو گفتم: مثل اینکه دارید تلاش میکنید مدل گلوله میلهی گرافیت رو بسازید.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم مکثی کرد. دهنش رو لول کرد و گفت: چون مهمونها قراره ازت بپرسن. ــ ببین من واقعا از بابات به خاطر کمکهاش بهم ممنونم اما اصلا از فامیلاتون خوشم نمیآد. قدمی به جلو برداشت، دستی روی شونهام گذاشت و با حالت تاسفباری گفت: اوناهم از ریختت خوششون نمیآد، ولی چارهی دیگهای نیست. باید تحمل کرد. بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: تازه امشب عمه منیژه پسر کوچیکش رو میآره، احتمالا ازش خوشت بیاد. چشمم رو ریز کردم. ــ فکر نکنم. ابروهاش رو در هم برد. ــ ببین مهم نیست خوشت میآد یا نه، باید بیای! پوفی کردم. چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: باشه ولی یکی بهم مدیونی. دستش رو برداشت، پوزخندی زد و گفت: همینکه دیشب گذاشتم راینو فقط یه سیلی بهت بزنه کافیه، بیشتر از این رودار نشو. و بدون اینکه منتظر بمونه به سمت در به راه افتاد. با دور شدنش، تصویر روز اولی که قدم در مورکالیا گذاشتم و دیدمش به ذهنم برگشت. یه دوستی اجباری... و شش سال بعد اون دوست تبدیل به برادر خوندهام شد. کی فکرش رو میکرد زمان بتونه اینقدر همه چیز رو تغییر بده؟ نفسم رو با صدا بیرون دادم و روی پاشنهی پام چرخیدم. بعد از چند پلهی کوتاه، خودم رو جلوی در شیشهای آزمایشگاه پیدا کردم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و سوم ــ دیروز خوب بود که. گامهام رو قدمهام همسو کرد و گفت: مثل اینکه صبح مریض شده من چه بدونم. سکوت مثل پردهای سنگین بینمون افتاد. نور خورشید از پنجرهها به درون میخزید و سایههای دانشآموزها روی دیوار بازی میکرد. شانهها به میساییدن و صدای خندهی بچهها در فضا طنین میانداخت. سکوت رو مثل شیشهای شکستم و به رامتین گفتم: راستی چه خبر از اوا؟ چشمهاش رو ریز کرد و با دقت بهم نگاهی انداخت. ــ سلامتی، با آرادین تو حیاط منتظرن. نیشخندی زدم. ــ آخرش ازش خواستی باهات بیاد بیرون؟ ـ آها، اون... چشمهاش گرد شد و خیره به جلو نگاه کرد. برای ثانیهای نقابی از جدیت صورتش رو گرفت. بعد خیلی سریع نیشش رو باز کرد و گفت: یه برنامههایی ریختم، به زودی میرم سراغش. با صدای خندهام ایستادم. کولهرو محکمتر گرفتم و گفتم: یه وقت به خودت سخت نگیری دلاور. نفسش رو با صدا بیرون داد و چشمهای قهوهایش رو بهم دوخت. ــ تو نگران من نباش. سرش رو به کنار خم کرد و گفت: میرزایی اونجا منتظرته؟ با تاسف سری تکون دادم. ــ و به خونم تشنه. دندونهای سفیدش رو به نمایش گذاشت و دستی به شونهام زد. ــ خوش بگذره. با خندهای آروم پاسخش رو دادم. دو قدم به سمت در رفت که بعد خیلی سریع برگشت و انگشتش رو بالا آورد: راستی آریا بابا گفت امشب حتما بیای خونه مهمون داریم. کلافه دستی به موهام کشیدم. اینم از خبر خوش امروز. ــ حالا چرا باید من بیام؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و دوم ابروهاش رو بالا برد و صداش رو به شدت نازک کرد. ــ یا افتادین تو فاز ردیابی جسد و ما نمیدونستیم؟ صدای خندهی نوچههاش بلند شد. زبونم رو توی دهنم چرخوندم و نقاب بیحسی همیشگیام رو به چهرهام زدم. با صدایی که نه بلند شد نه آروم بود، گفتم: خانم لوکا... شما همیشه پیگیر کارهای منین؟ چشمهاش رو کمی ریز کرد. ــ منظور؟ پوزخند صداداری زدم و با دستم به خودم و رامتین اشاره کردم. ــ خوب زیاد درست نیست یه دختر اینطوری پیگیر کارهای یه پسر باشه. میدونین؟ لبم رو تر کردم. کمی خم شدم که تا باهاش همتراز بشم و آروم گفتم: مردم فکرهای خوبی نمیکنن! لبهاش رو محکم به هم فشرد. دستش رو مچ کرد و با حرص گفت: فقط چون کمی بهتون رو دادم، قرار نیست خیال برتون داره. بیخیال گفتم: من فقط چیزی رو که مردم میگن گفتم. با حرص برای چند ثانیه بهم خیره شد. بعد زیرلب ایشی گفت و دور شد. صدای قدمهاش بین قدمهای بچهها گم میشد. با لبخند پیروزمندی، بهش خیره بودم که رامتین گفت: خیلی خری آریا... آخه اینجوری با دخترها حرف میزنن؟ ابرویی بالا انداختم و از زیر چشم نگاهی بهش انداختم: مگه چی گفتم؟ ــ هیچ... تو راحت باش. پوفی کردم و به سمت در خروجی به راه افتادم. با تعجب از رامتین پرسیدم: راستی امروز خبری از راینو نبود. رامتین کیفش رو روی شونهاش انداخت. ــ آره بهم زنگ زد گفت مریضم، امروز نمیآم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم با صدای بلند شدن زنگ، پاها بر زمین کوبیده شدن و صداها بالا رفت. معلم قبل از همه، بدون ذرهای تعلل از کلاس خارج شد. پلکی زدم و از جام بلند شدم. دو دستم رو در هم قفل کردم و به سمت بالا کشیدم تا گرفتگی بدنم کمی بهتر شه. رامتین، سرش رو به پشت صندلی تکیه داد و آهی کشید. ـ کلاسهای زنگ آخری واقعا حوصله سربرن. لبخند بیجونی زدم و کتابهام رو داخل کیفم گذاشتم: تصور کن بعدش سه ساعت دیگه هم مجبور باشی مدرسه رو تحمل کنی. از جاش بلند شد. ــ تقصیر خودته دیگه، وقتی بخوای شش شوخی بینظیر پشت سرهم داشته باشی، باید حساب میکردی که اگه گیرت بندازن، راحتت نمیذارن. دستی روی چونهاش گذاشت و ادامه داد: حالا برام عجیبه چطور کاری به ما نداشت؟ ابرویی بالا انداختم. دونستن اینکه میخواستن وقت بیشتری برای من داشته باشن، فایدهای براش نداشت. دهنم رو نیمهباز کردم که صدای نازک و جیغمانند مانیا، مثل همیشه پردهی گوشم رو آزرد. ــ شنیدم دیشب وارد مدرسه شدین آقای آذرخش. نفسم رو با صدا بیرون دادم و به سمتش برگشتم. موهای بلندش رو دور شونهاش انداخته بود و با چشمهای بادومی آبیش بهم خیره شده بود. دستش رو دور کمرش گذاشته بود و روی پاشنهی کفشهای پنجمتریش بلند شده بود. دخترهی لوس. دو همراه همیشگیاش هم مثل خودش، پشتش ایستاده بودن. بیخیال به چشماش زل زدم و طلبکارانه گفتم: خوب؟ پوزخند سردی روی لبش نشست. آروم... ــ چی شده... دوران اوجتون تموم شد؟- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم ابروهام رو به حالت هفت درآوردم. ــ اون عزیزها فقط دانشآموزهای بخت برگشتهای هستن که زمان اشتباهی، جای اشتباهی بودن. خندید. نه بلند، نه آروم... مثل ویبرهی یک گوشی که یواش روی مغزت کار میکنه. پوزخند زهرآگینی روی لبش نشست و گفت: چه اونا باهاتون همکاری میکردن، چه نه... کاری بهشون ندارم. چشمهاش رو ریز کرد و مستقیم بهم خیره شد. ــ میخوام تمرکزم رو بزارم روی تو! آب دهنم رو بیصدا قورت دادم. صدای پاشنهی کفشش در راهرو، همراه لحن سردش پیچید: بهتره امشب برگردین خونتون تا میتونین استراحت کنید آقای آذرخش... امسال قرار نیست چندان راحت باشه. و به حرکتش به سمت راهروی تاریک ادامه داد. میرزایی پس از مکثی، سری به نشونهی تاسف تکون داد و پشتسرش به راه افتاد. کمی سرجام ایستادم. پشتسرهم پلک زدم تا چشمهای خشکم آبیاری بشن. پرندهی ذهنم به سالها پیش سفر کرد. به صداهای تند و تیز آژیرهای ماشین... به دستبند سرد... به اتاق خاموش و بیسرپناه... به صحبتهای سرد اون مرد... سری تکون دادم و قبل از اینکه کنترل پرنده از دستم خارج شه، اونو اسیر کردم. روی پاشنهی پام چرخیدم و به سمت در راه افتادم. بدون توجه به نگاههای پر از پرسش آرادین و راینو، آهسته به رامتین گفتم: بیا بریم. کولهام رو از روی زمین برداشتم و انگشتهای سردم رو داخل جیبم گذاشتم. حسی بهم میگفت بزودی، قراره همهچیز تغییر کنه. ـــــــــ- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نوزدهم با انگشت سبابهام به میرزایی اشاره کردم و آهسته گفتم: سعی کردم از دست ایشون فرار کنم، وارد اتاق شدم و از شانس قشنگم اون جسد رو دیدم. ــ شانستون حرف نداره... نگاهی به دفترچهاش انداخت و ادامه داد: پس با دیدن جسد از حال رفتید درسته؟ دندونهام رو به هم فشردم: بله... دفترچهاش رو داخل جیبش گذاشت و روبه ماکان، گفت: ممنون از وقتی که برامون گذاشتید، بیشتر از این مزاحم نمیشم. انگار من فقط یه خر بیدمم. از میرزایی هم تشکری کرد و روبهمن ادامه داد: سعی کن خودتو تو دردسر نندازی. و رفت. برای چند ثانیه، سکوت خفهکنندهای همهجا رو گرفت. صداهای نفسهامون در صدای قدمهای بقیه گم میشد. دستام رو پشتم درهم قفل کردم و به نقطهای نامعلوم روی زمین خیره بودم. نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره صدای سرد ماکان بلند شد. ــ کی فکرش رو میکرد عامل هرج و مرج چندین ساله، بالاخره این شکلی نقابشو برداره؟ سرم رو بلند کردم و به عنبیههای قهوهایش نگاه کردم. برق رضایت مصل ستارهی پرنور شب درشون میدرخشید. قدمی به سمتم برداشت و صدای تقتق پاشنهی کفشش، در ذهنم دویدن گرفت. لبهام رو به هم فشردم تا جلوی خندهی بیموقعام رو بگیرم. فقط یک خندهی ساده کافی بود تا منو بیشتر از این بدبخت کنه. ابروش، مثل جهش یک گوزن بالا پرید. ــ پس زیر دستهاتون اونان نه؟ دهنم نیمهباز شد. برای لحظهای قلبم بیقرار تپید. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو مچ کردم تا خودم رو کنترل کنم. ــ واقعا شما فکر میکنید من کارهام رو با کسی درمیون میذارم؟- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم افسر با ته ریش مشکی و قد بلندش، با دیدنم لبخند آرومی زد. شاید سعی میکرد که قابل اعتماد به نظر برسه. زبونم رو توی دهنم چرخوندم و خونسرد مقابلش ایستادم. دستم ناخودآگاه، گلوله شد. افسر چشمهای مشکیاش رو بهم دوخت و گفت: خوشحالم که حالتون خوبه، میشه به چند سوال پاسخ بدید. بدون هیچ حرفی، فقط سری تکون دادم. چشمهای افسر برق عجیبی زد و لبخندش، عمیقتر شد. دفتر یادداشت آبیش رو با خودکار سیاهش، از جیبش بیرون آورد. ــ خوب آقای آذرخش، میشه بهم بگید این وقت شب چرا اومدید مدرسه؟ مکثی کردم. زیر چشمی به ماکان و میرزایی نگاهی انداختم که طلبکارانه بهم خیره بودن. کی فکرش رو میکرد اینطور گیر بیفتم؟ لبم رو به دندون گرفتم و ابرویی بالا انداختم. ــ برای یه شوخی سادهی مدرسهای. خندهی بلند افسر بلند شد. دستش رو کمی بلند کرد و درحالی که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه، گفت: از صداقتتون ممنونم ولی فکر نمیکردم اینقدر رک بگی. سرم رو کج کردم: بالاخره خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه. بعد از مکثی ادامه دادم: یه روزی همه میفهمیدن که من و فقط من، پشت این شوخیهای ششسالهام. ــ البته... میشه بگید چطور از اون اتاق سردرآوردید؟ آهی کشیدم و دستام رو دور سینهام جمع کردم. ــ خودتون چی فکر میکنید. لبخند اعصاب خوردکنش، به صورتش برگشت. ــ دوست دارم از زبون خودتون بشنوم.- 118 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم چشمهام رو کامل باز کردم و گفتم: من خواستم از دست نفرین ماکان و میرزایی فرار کنم، نمیدونستم نفرین هردو قراره دامنم رو بگیره. آرادین، ابرویی بالا انداخت و گفت: حداقل الان میدونیم چرا بهش میگن اتاق نفرین شده. نیش رامتین تا بناگوش باز شد و چهرهی نگران یک ثانیه پیشش توی یک لحظه گم شد. ــ نگو که با دیدن اون جسد از حال رفتی آریا! از حرص لبم رو بهم فشردم و ضربهی بیجونی به بازوش زدم. ــ خفه شو. زیرلب شروع به خندیدن کرد. با به یادآوردن تصویر اون جسد، پلکی زدم و تمام توانم رو توی پاهام انداختم. سعی کردم از جام بلند شم، اما سرم گیج رفت و حالت سکندری بهم دست داد. رامتین خیلی سریع روی پاش بلند شد و دستم رو گرفت. مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند ثانیه، دستم رو از دستش بیرون آوردم و کنترلم رو به دست گرفتم. راینو و آرادین هم پشت سرم بلند شدن. راینو، کلافه پوفی کرد و گفت: حالا نگفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ دهنم رو باز کردم که چیزی بگم که درست توی همین لحظه، صدای ماکان بلند شد. ــ آقای آذرخش، بههوش اومدید؟ پهنهپه، خوابیدم. نگاهی بهش انداختم. لبخند آرومی روی لبش کشیده بود و سعی میکرد خونسرد به نظر برسه، اما چشمهاش داد میزد که به خونت تشنم. با صدایی که نه بلند بود، نه آروم گفتم: بله. ــ بیزحمت مارو با حضورتون دل گرم کنید، افسرها ازتون سوال دارن. پلکی زدم و اکسیژن راهرو رو با تمام وجودم به درون دمیدم. نبضم از استرس به شدت میکوبید. دستم رو باز و بسته کردم و پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم.- 118 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم با نالهی خفیف باز شدن در، بطری رو پایین آوردم. دو افسر پلیس پشت سر هم بیرون اومدن. یکیشون به سمت در خروجی رفت و دیگری به سمت ماکان و میرزایی. فرصت رو غنیمت شمردم و آروم از آرادین پرسیدم: اونا چیزی میدونن؟ قبل از اینکه آرادین فرصت حرف زدن پیدا کنه، غرش خشمگین، اما کنترل شدهی راینو بلند شد: اونا چیزی میدونن؟ وای خدایا... آریا هزار بار بهت گفتم اینکارو نکن، آخرش کردی و جسدم پیدا کردی! شیطونه میگه بزنم... کلافه دستی به موهاش کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. چشمهام رو ریز کردم. ــ تو چطور اصلا اومدی اینجا؟ رامتین دستی بلند کرد و گفت: چندبار بهت زنگ زدم خبری ازت نشد، منم به راینو زنگ زدم. ابرویی بالا انداختم: شاهکار کردی واقعا. لبم رو گزیدم و ادامه دادم: حالا اونا میدونن چیکار کردم؟ آرادین دستی به موهاش کشید. چشمهاش رو به زمین دوخت و گفت: خوب... ادامه نداد. دلم ریخت. ترسیده گفتم: بدبخت شدم رفت. راینو پوزخندی زد: نه تنها خودت رو غرق کردی، مارو هم با خودت کشیدی پایین. قلبم گرفت. اصلا دوست نداشتم تاوان کارهام پای کسی رو بگیره. آرادین بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت: اون زیاد مهم نیست... بهم بگو چه اتفاقی برای خودت افتاد؟ نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم صدای لرزونم رو کنترل کنم و گفتم: وقتی میرزایی به سمتم اومد رفتم اون تو. راینو با حرص گفت: توی اون اتاق نفرین شده؟- 118 پاسخ
-
- 3
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :