-
تعداد ارسال ها
238 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دوم زبونم رو توی دهنم چرخوندم تا جواب بدم که هوراد پیشدستی کرد. ــ نه. قاطع و بدون تردید... ابرویی بالا انداخته بود و نقابی از جدیت بر صورتش زده بود، اما نمیتونست شیطنت کمرنگ چشمهاش رو پنهون کنه. ماکان سر بلند کرد. ــ این چه نحوهی صحبت کردنه آقای آذرخش؟ سرم رو چرخوندم. چینهای روی صورت ماکان عمیقتر از همیشه به نظر میاومد. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم، اما کلمات ته گلوم گیر کرده بودن. هوراد قدمی به جلو برداشت. ــ خودتون رو اذیت نکنید خانم ماکان. توقع بیشتری نمیشه از دانشآموزهای این دوره داشت. سرش رو کمی کج کرد و پوزخندی روی لبهاش نشست. بعد از مکثی ادامه داد: بالاخره اگه اون شب برای شوخی با دبیرها وارد مدرسه نمیشد، هیچوقت اون جسد رو نمیدید، نه؟ مردمکهای چشمم بیاختیار روی ماکان چرخید. دستش رو مشت کرده بود، طوری که بندهای انگشتش به سفیدی میزد. آخه این چه حرف نحسی بود زدی، هوراد. میخوای به چی برسی باهاش. لبم رو تر کردم و گرفته، قبل از اینکه هوراد خرف اضافهای بزنه گفتم: بهتره که بریم اون کلاس رو نشونتون بدم، آقای قاسمی. از زیر ابروهام بهش نگاه کردم. ــ نمیخواید که وقتتون الکی هدر بره، نه؟ هوراد نزدیکتر شد. صدای قدمهاش در سکوت دفتر میچرخید. ــ البته. روی پاشنهی پاش چرخید و روبه ماکان گفت: من دیگه رفع زحمت میکنم. و از اتاق خارج شد. دستم رو باز و بسته کردم و برای بار آخر نگاهی به ماکان انداختم. چشمهاش رو ریز کرده بود و با خودکار توی دستش بازی میکرد.خاموش و تهدیدآمیز... بدون اینکه چیزی بگم فقط از اتاق خارج شدم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و یکم مرد موسیاهی روی یکی از صندلیها نشسته بود. پشتش به من بود، به همین دلیل نمیتونستم بفهمم کیه. قدمی به داخل گذاشتم و گوشهی لبم رو بالا بردم. همون لبخند تصنعی همیشگی... ــ خسته نباشید خانم ماکان. ماکان نیمنگاهی بهم انداخت و گفت: ایشون کارآگاه قاسمی هستن، آقای آذرخش. چند سوال راجب شبی که جسد رو پیدا کردین دارن و میخوان جایی رو که جسد رو پیدا کردید، نشونشون بدین. لبم رو تر کردم و با تردید پاسخ دادم: اما... من کلاس فیزیک دارم الان. ماکان ابرویی بالا انداخت و به پشت صندلیش تکیه داد. ــ نگران اون نباشید شما. روبه قاسمی کرد و ادامه داد: در اختیار شماست. قاسمی سرفهای کرد و گفت: ممنونم. چشمهام بیاختیار به سمتش چرخید. صداش بیش از اندازه آشنا بود، یه جورایی مثل... قاسمی روی پاشنهی پاش چرخید. دست در کت چرمش با اون چشمهای شیطنتآمیز سیاهش. چشمهام از تعجب گرد شد و انگشتهام به سمت کف دستم خم شدن. یعنی هوراد کاراگاه بود؟ بیاختیار لب زدم: تو.. هوراد لبخندش رو پشت لبش قایم کرد. ماکان نگاه کنجکاوش رو بین من و هوراد چرخوند و گفت: همدیگه رو میشناسین؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصتم دستهاش رو دو طرف کمرش روی کت و دامن طوسیاش گذاشته بود و با ابروهایی درهم و لبهای که برهم میفشرد به ما نگاه میکرد. بهمن سر خمیدهاش رو بلند کرد و با چشمش به دو نفر پشت اشاره کرد که عقب برن. روی پاشنهی پاش چرخید، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، یه نفر دیگه گفت: مشکل خاصی پیش نیومده خانم ماکان. همون پسری بود که اول دستش رو روی شونهام گذاشت. همون چشم قهوهای... ماکان چشمهاش رو ریز کرد و برای مدتی به اون دو نفر خیره موند. پس از چند ثانیه، به من رو کرد و گفت: بیاین دفترم آقای آذرخش یه نفر منتظرتونه. و به سمت اتاقش رفت. نگاه کوتاهی به بهمن انداختم. ابروهاش در هم رفته بود و آتش از چشمهاش میبارید. لبم رو به دندون گرفتم و سر به زیر به سمت دفتر ماکان رفتم. میتونستم نگاه سنگینش رو حس کنم که داد میزد هنوز کارم باهات تموم نشده. قبل از ورود به دفتر ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو باز و بسته کردم. امیدوارم از چاله در نیومده باشم افتاده باشم تو چاه. دو ضربهی کوتاه به در زدم و با صدای بفرمایید ماکان، آروم در رو باز کردم. ماکان روی صندلی چرمی خودش، پشت میز چوبی حکاکی شدهی وسط اتاق نشسته بود. نور خورشید از پنجرهی بزرگ اتاق به درون میخزید و با سایهی گلهای توی دفتر بازی میکرد.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم ــ خوب بگو ببینم... باید با تو چیکار کنم؟ چشماش سرد و خالی بود، مثل لیوانی بیرنگ... آب دهنم رو قورت دادم و تمام نیروم رو به صدام دادم. نباید میلرزید، نباید... ــ منظورتون رو نمیفهمم. دستش رو بلند کرد و آروم کنار گردنم گذاشت. گرم بود و آتشین... ــ فکر کنم یه کتک درستوحسابی نیاز داری. دست عبرت میشه برای بقیه، اینجوری پست منو زمین نزنن. مکث کرد. ــ میدونی، ممکن بود وسایلم خراب شه! فشار دستش بیشتر شد. ابروهام از درد در هم رفت. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم، هرچیزی... اما کلمات کنار هم نمینشستن. دهنم خشک بود و بدنم بیاختیار شروع به لرزش کرد. دو دست زبر دیگه از پشت روی شونهام نشست و محکم منو نگه داشت. انرژی بدنم کامل تخلیه شده بود، حتی نمیتونستم تکون بخورم. بهمن دستش رو برداشت. عقب رفت و مشت محکمی کرد. طوری که عضلههای دستش رو بیشاز پیش برجسته کرد. خون محکم به رگهام میکوبید، شاید که بتونه فرار کنه... که ناگاه صدای تند و جدی ماکان بلند شد. صدایی که برخلاف همیشه مثل فرشتهی نجات میموند. ــ اینجا چه خبره؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم پسر با دستای لرزونش کیفش رو باز کرد. نایلونی که درونش مادهای سفید بود، بیرون آورد و با دقت بررسیش کرد. بعد آب دهنش رو قورت و با لکنت گفت: سا... سال... مه. ــ نشنیدم. پسر چشماش رو بست، سینه به عقب داد و اینبار محکمتر گفت: سالمه! بهمن نایلون رو از زیر دستش کشید، نگاه کوتاهی بهش انداخت و زیرلب، ناموزون گفت: بهتره گم شی قبل از اینکه نفلهات کنم. پسر مکثی کرد، چشمای گشاد سیاهش رو برای لحظهای به بهمن دوخت و بعد مثل تندباد به بیرون دوید. بهمن کیسه رو به یکی از همراهاش داخت. دختری با بلوز و دامنی مشکی و آرایشی سیاه و وقیح بر صورت... دختر زبونش رو روی لبش کشوند و با ادا و اطوار، کیسه رو توی کیفش گذاشت. با نگاه سنگین بهمن دوباره به چشمای طوسیاش خیره شدم. دو قدم جلو اومد و همزمان صدای قدمهایی آروم از پشتم بلند شد. قلبم، خیانتکار تند میکوبید. پوزخندی روی لبش کشیده شد، مثل شکارچی که شکارش رو گیر آورده. خودش رو خم کرد تا همسطحم بشه. اونقدر نزدیک که نفس گرمش رو روی پوست سردم حس میکردم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم لبم رو به دندون گرفتم. استرس مثل موجی سرد از سر تا پام گذشت. شش نفر اطرافم رو گرفته بودن و من مثل بچهای بینشون اسیر بودم. ناگاه، دستی روی شونهام نشست و محکم فشار داد و درد مثل گرفتگی ویروسی توی بدنم چرخید. صدای ملایمتر اما تهدیدآمیزتری کنار گوشم زمزمه کرد: نمیخوای جواب آقا بهمن رو بدی؟ و فشار دستش همزمان بیشتر شد. دستم رو مشت کردم و آروم روی پاشنهی پام چرخیدم. پسری هم قد خودم با چشمای قهوهای تیره و پوزخندی مرموز شونهام رو گرفته بود. مردمک چشمام رو توی حدقه چرخوندم و خونسرد بهش خیره شدم. پوزخند روی لب پسر پررنگتر شد و چشماش مثل ماری تیز... ثانیهها گذشت و بعد دستش رو برداشت و چند قدم عقب رفت. بعد از مکثی نفسم رو با صدا بیرون دادم و به پسر ابرو زخمی نگاه کردم. همونکه احتمالا بهمن بود. کنارش، پسر لاغراندام سرش رو پایین انداخته بود و از ترس میلرزید. بهمن بدون اینکه چشم ازم برداره، سرد و با صدایی که نه بلند بود، نه آروم، گفت: وسایلم رو آوردی نه؟ پسر دستش رو محکمتر دور کوله پیچید و سر تکون داد. ــ در کیفت رو بازکن ببین این یابو خرابش نکرده. مشتم بیاختیار محکمتر شد و پسر تکون نخورد. بهمن، تهدیدآمیز سرش رو کمی عقب برد و از بالا غرید: بهت چی گفتم؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم سه نفر بودن. نفر وسط که جلوتر از دو نفر دیگه حرکت میکرد، بلندتر و عضلانیتر بود. تیشرت تنگی با شلوار شیش جیب گشاد پوشیده بود. معلوم نبود که میخواست توی کدوم دنیا خوشتیپ به نظر برسه. خط عمیق روی ابروش که مثل جای چاقو بود، با چشمای سرد طوسیاش تضاد عجیبی ساخته بودن... تضادی که بوی خون و دعوا میداد... لبم رو به هم فشردم و چند قدم عقب رفتم که صدای کلفت پسر مثل بوق ماشین سنگین در راهرو پیچید: کجا با این عجله؟ رودهام خودش رو دور معدهام پیچوند و دلهره تا مغزم دوید. ترجیح دادم چیزی نگم. روی پاشنهی پام چرخیدم تا دور شم که دو نفر دیگه جلوی راهم رو بستن. محکم و استوار... با پوزخندی سرد بر لب... نفسم توی سینهام حبس شد. جایی برای فرار نبود. نگاهی به بچههای دیگهی توی سالن انداختم. با چشمایی باز و ابروهایی برافراشته در لاک خودشون فرو رفته بودن. ــ هی، با توام! کری؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم آهی کشیدم و گوشیم رو توی جیبم انداختم. من هرکسی نبودم که کسی باهام این بازیها رو انجام بده. امشب که برگردم خونه پیش لبتاپ عزیزم، ته این مسخره بازیها رو درمیآوردم. فقط دوتا کد ساده نیاز بود که بفهمم کی پشت این بازیهاست. همینطور که از بین سایهها حرکت میکردم، محکم به کسی خوردم. درد تیز شونهام با صدای بلند برخورد طرف با زمین در راهرو همراه شد. چند قدم عقب رفتم و بیحرکت ایستادم. با دست راستم شانهی چپم رو مالیدم؛ از ضربه کمی میسوخت. پسر لاغر اندامی نقش زمین شده بود. تقریبا پوست و استخوون. دو دستش رو به عنوان تکیهگاه روی زمین گذاشته بود و با چشمایی باز و ترسیده به زمین خیره شده بود. نفس عمیقی کشیدم و کنارش زانو زدم. دستم رو روی شونهی استخوونیاش گذاشتم. سرش رو بلند کرد و با ابروهایی که بالا پریده بود، چشمای سیاهش رو بهم دوخت. به راحتی میتونستم ترس و استرس رو در اون ببینم. لبخند ملایمی زدم. ــ حالت خوبه؟ ببخشید... اصلاً حواسم نبود. پسر بدون هیچ اهمیتی به من، هولهولکی دنبال کیفش گشت. بندش رو سریع گرفت و از جاش بلند شد. طوری عجله داشت که انگار چیزی دنبالشه. به محض بلند شدن پسر، چند نفر بهمون نزدیک شدن.لبم رو تر کردم و پام رو روی زمین فشار دادم تا بلند شدم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم اوا محکم روی پای آرادین زد، طوری که ابروهاش در هم پیچید. ــ همینو بهم بگو. نفسم رو با صدا بیرون دادم و نگاهی به ساعت مچیام انداختم. تقریبا هشت بود و کلاس فیزیک من با بقیه فرق داشت، خارج از اون حوصلهی صدای جیغجیغی اوا رو هم نداشتم. با جهشی از روی نیمکت بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم. ــ من برم دیگه الاناست کلاسم شروع شه. رامتین سریع خودش رو جای من روی نیمکت انداخت و گفت: ما تازه رسیدیم که. کولهام رو روی پشتم انداختم. ــ واسه همین میخوام برم. رامتین چشمهاش رو ریز کرد. ــ برو شاید خدا کرد جسد دیگهای روبهروت سبز شد. با شنیدن اسم جسد و یادآوری اون پیام، لرز خفهای توی جونم افتاد، اما با یه خندهی ریز پنهونش کردم. ــ خداحافظ هنوز. چشمام رو روی هم فشردم و به سمت ساختمون مدرسه راه افتادم. باد سرد پاییزی که بوی باران رو با خودش میآورد، با موهای لختم در هوا بازی میکرد. با هر قدم، همهمهی پرانرژی بچههای سال اولی بلند میشد. پلهها رو یکیدوتا میکردم. لبم رو به دندون گرفتم و گوشیم رو درآوردم. اپ رو باز کردم و دوباره به اون پیام خیره شدم. دو پیام متفاوت... از یه نفر... ــ یعنی کی میتونه باشه؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم اوا با بلوز و دامن همیشگیش که باعث میشد چشمهای گربهایش بیشتر به چشم بیاد کنار رامتین ایستاده بود. آرادین نی شیرکاکائواش رو در اورد و بیخیال گفت: صبح بخیر. اوا دستهاش رو توی سینهاش جمع کرد و با ذوق گفت: وای باورتون نمیشه امروز از خواب بیدار شدم چه خبری رو شنیدم. راینو پایی رو هم انداخت. ــ راهکاری برای تغییر صدا؟ خندهام رو توی دهنم جمع کردم و گفتم: شایدم برای تغییر شخصیت؟ و به رامتین نگاه کردم. لبهاش رو محکم روی هم فشار میداد و لبهاش کاملا باد کرده بود. ابروهاش به نشونهی اخم درهم فرو رفته بود و مثل لبو قرمز شده بود. وضعی داشت. اوا چشماش رو گشاد کرد و با صدایی جیغمانند گفت: رامتین... رامتین دستش رو روی دهنش گذاشت. ــ دارم براتون بعدا... کلا از وقتی رامتین شیفتهی اوا شده مارو توی دستانداختن اون همراهی نمیکرد. البته ما هم کملطفی نمیکردیم و همیشه رامتین رو اذیت میکردیم. اوا قدمی برداشت و صدای کفشهای میخیاش توی حیاط پیچید. کنار آرادین نشست و گفت: قراره نقش اصلی رو توی نمایش رومئو و ژولیت بازی کنم، باورت میشه؟ آرادین بدون اینکه بهش نگاهی بندازه، گفت: اوهوم. به غیر از تو کی میتونست این نقش مهم رو بر عهده بگیره؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم چندبار پشت سرهم پلک زدم. ترس مثل ویروس توی بدنم پیچید. بوی تند و سنگینی ناگهانی در هوا پیچید، بدون منشا... و همراهش حس سنگینی نگاه چند نفر رو روی خودم حس کردم، انگار هزار چشم فقط به من خیره شده بود. برخورد خون با رگهای سرم رو حس میکردم، بیرحم... مثل تازیانه... بیاختیار سرم رو بلند کردم و با چشمایی گشاد مثل شترمرغ اطراف رو از نظر گذروندم، اما چیزی نبود... هیچی... با صدای نگران و متعجب راینو، همه چیز از بین رفت، انگار اصلا وجود نداشت. ــ کجا رو نگاه میکنی آریا؟ ابروش رو در هم برده بود و با چشمهای سبز لجنیاش بهم خیره بود. آب دهنم رو قورت دادم و چشمهای قهوهایم رو بهش دوختم. دستم رو محکمتر دور گوشیم فشار دادم و دهنم رو باز کردم که صدای شاد و سرزندهی اوا همهچیز رو شکست. ــ صبح همگی بخیر. چشم راینو بیتوجه روی گوشیم چرخید که ناخودآگاه، سریع خاموشش کردم و توی جیبم قرار دادم. چشمهاش ریزش رو با اخم بهم دوخت که دوباره اوا با صدای بلندتری گفت: گفتم صبحتون بخیر. به سمتش برگشتم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم ــ دونات منو نبر. بیخیال گازی به دونات زد و پا روی پا، به پشتی نیمکت تکیه داد. ــ من که میدونم آرادین اینو برات خریده، برای چی زور میزنی؟ ــ مگه تو دیروز مریض نبودی اصلا؟ واسه چی اومدی اوقات منو زهرمار کنی؟ ــ من ناخوش احوال بودم، که اونم به خاطر شب گذشتهاش بود که اومدم جنازهی جنابعالی رو از جلوی جنازهی بقیه برداشتم. لبم رو به دندون گرفتم که آرادین دستش رو بالا برد و با لحن تندی گفت: میشه دوتایی اول صبحی کم جر و بحث کنین؟ دونات دیگهای از کولهی قرمزش درآورد و گفت: بیا بگیر اینو کوفت کن. با ذوق جلد شکلاتیشو باز کردم و گفتم: زودتر میدادی بهمون خوب. گازی به دونات زدم و اجازه دادم مزه شیرین و تلخ شکلاتش زیر زبونم بازی کنه. آخ که چقدر گرسنهام بود. کسی چیزی نگفت و سکوت صبحگاهی فضای بینمون رو پر کرد. مدتی گذشت که با صدای تکهی آب گوشیم، لرزی به تنم افتاد. آب دهنم رو قورت دادم و با ترس، دستم رو به سمتم گوشیم بردم. یه پیام ناشناس دیگه... انگشت لرزونم رو تکون دادم و وارد اپ شدم. ــ هیچ نوری نمیتونه تاریکی رو از بین ببره و من سایهایام که در تاریکی شعلهور میشه... دقیقا همون شمارهی ناشناس دیروز...- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهام ابروم رو بالا دادم. ــ نر بیدم، ها؟ لبهاش رو توی هم جمع کرد و چشمهای عسلیش رو توی حدقه چرخوند. ــ شاید من یه کلمهشو حذف کردم. بیخیال به پشتی نیمکت تکیه دادم: چه خبر از اوا، نیومده؟ ــ منتظر رامتینه باهم بیان. نیشم بیاختیار باز شد و به سمت آرادین چرخیدم. ــ واقعا؟ ــ من میدونم اوا از رامتین خوشش میآد و رامتین هم از اوا، نمیدونم کی این دو نفر میخوان این مسخره بازیشونو تموم کنن. ــ شاید بالاخره زمانش رسیده... چشمام رو جمعتر کردم و گفتم: پنگوئن. خندهاش رو پشت لبش پنهان کرد و مشتی به بازوم زد. با دستم بازوم رو ماساژ دادم و گفتم: دیدی هنوز دارمش؟ لبهاش رو روی هم فشار داد و غرولندکنان به در خیره شد که راینو با پیرهن سبز و شلوار لی همیشگیاش وارد شد. این بشر هم انگار به جز این لباسها چیز دیگهای رو نمیشناسه. بدون هیچ سلامی خودش رو کنارم روی نیمکت ولو کرد. دونات رو برداشت و درحالی که به ولع و اشتیاق اونو باز میکرد، گفت: واو خدای من داشتم از گرسنگی میمردم. لبم رو تر کردم و چشم به دونات شکلاتی دوردونهام دوختم. ــ یه وقت خودتو با اون شکلاتها خفه نکنی خرس. از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و با لحن سردی گفت: میدونی آریا، آخرش میبینی یه روز کنترلم رو از دست میدم و میزنم له و لوردت میکنم به خاطر زبونت.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم روی نیمکت سرد فلزی منتظر بچهها نشسته بودم، خیره به پیام دیروز. خبر دیدن جسد و عکسالعمل من همهجا پیچیده بود، بنابراین خیلی راحت میتونست کار یه نفر برای ترسوندن من باشه، اما نمیدونم چرا دلم قبول نمیکرد. حتی اگر اون پیام الکی باشه، اون سوزش روی پوست و دو تیلهی طلایی دیشب امکان نداشت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و گوشی رو توی جیبم گذاشتم. صبح زود قبل از رویارویی دوباره با منیژه از خونه زدم بیرون. حتی منتظر رامتین هم نبودم. جالب اینجاست هوراد وقتی بیدار شدم نبودش، احتمالا بیشتر از من از دیدن مادرش نفرت داشت. با دیدن آرادین لبخندی روی لبم نشست. مثل همیشه موهاش رو دم اسبی بسته بود و چتریهاش رو روی صورتش انداخته بود. برعکس بقیه دخترها هیکل بزرگتر و قویتری داشت. با دیدنم شیر کاکائوی اضافهی دستش رو به نشونهی سلام تکون داد و به سمتم اومد. خودم رو جمعوجور کردم و گفتم: صبح بخیر. شیر کاکائو و دونات اضافی رو توی بغلم انداخت و کنارم نشست. نگاهش رو به برگهای درختی که توی باد میرقصید دوخت. ــ شک ندارم دوباره بدون صبحونه زدی بیرون. چشمکی زدم و گفتم: خوب منو میشناسی گوریل خانم. آهی کشید و چشمهاش رو به شیرکاکائوش دوخت. ــ میدونی چیه آریا، دیگه حرفات اثر خودش رو از دست داده... شونهای بالا انداخت و ادامه داد: نمیتونم از یه نر بیدم توقع بیشتری داشته باشم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم ابرویی بالا انداخت. ــ خودت ضرر میکنی. رامتین پوکی به سیگارش زد و گفت: میدونی الان اگه منیژه بیاد و مارو اینطور ببینه میگه رامتین پسر چهارشونهام رو سیگاری کرد، نمیگه کرم از خود آقازاده است. هوراد بیخیال شانهای بالا انداخت. ــ منیژه نمیآد پایین، اون چشم دیدنمو نداره فقط جلوی شما خویشتنداری میکنه. رامتین تهماندهی سیگارش رو از پنجره بیرون پرت کرد و با اشتیاق به سمت هوراد برگشت. ــ دقیقا چه اتفاقی بین تو و هومن و مامانت افتاده، هوراد؟ گوشام رو تیز کردم. هوراد پس از مکثی نگاهی بهم انداخت. بعد بیخیال به حرف رامتین به من گفت: اون جسده که دیدی چطور بود آریا؟ ابروهام بالا پرید. این از کجا فهمیده بود. قبل از اینکه چیزی بگم، رامتین دلسرد شونهای بالا انداخت و گفت: خودتو به نشنیدن بزن. هوراد که سیگارش تموم شده بود، به رسم رامتین اونو به بیرون پرت کرد و گفت: تو هششش... خوب آریا نگفتی. نفسم رو با صدا بیرون دادم. ــ مثل بقیه جسدها، چی میخوای باشه؟ کلافه سری تکون داد: هیچی... به طور معمول یکی تو سن تو جسد میبینه یکم به داستان آب و لعاب میده. به قسمتی خیره شد و بعد نیشش باز شد. ــ البته با توجه فرار کردنت احتمالا ترسیدی و از حال رفتی. خندهی ناگهانی رامتین باعث شد آب دهنش توی حلقش گیر کنه و به سرفه بیافته. سر تا پاش رو از نظر گذروندم و گفتم: به پا یه وقت خفه نشی از خنده. مابین سرفههاش گفت: یاد قیافهات افتادم وقتی توی مدرسه دیدمت خیلی خز بود. و دوباره شروع به خندیدن کرد. لبخند کوچکی زدم و از جام بلند شدم. لامپ اتاق رو خاموش کردم و گفتم: بگیر بتمرگ تا بیشتر خفه نشدی... و هوراد امیدوارم خوب بخوابی. هوراد پوزخندی زد و گفت: نیازی نیست اینقدرها با من خشک باشی، من منیژه نیستم. بعد از مکثی به سمتم تختم رفتم و خودم رو روی تشک نرم و گرمم ولو کردم. صدای پچپچ رامتین و هوراد توی ذهنم راه میرفت، اما قبل از اینکه بدونم چی شد، بدنم تسلیم تاریکی ذهنم شد. ــــــــــــــ- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم روبه پدرش کرد و پا بر زمین کوبید. ــ چرا دوست رامتین میتونه پیشش میمونه اما من نه؟ اشکان دستش رو روی شونهی رزیتا گذاشت و بهش گفت: بیا هنوز بریم بالا بابا. نیلا هم یه روز دیگه میآد. رزیتا دستهاش رو توی سینهاش جمع کرد و با ابروهایی در هم به سمت پلهها رفت. صدای قدمهایی که محکم به زمین میزد توی سکوت شب طنین میانداخت. اشکان بعد از مکثی گفت: خوب دیگه تو هم برو تو آریا سرده. شب بخیر. سری تکون دادم و دور شدنش رو نگاه کردم. بعد از چند دقیقه، به سمت اتاقم راه افتادم. کمی لای پنجره رو باز کرده بودن. ابرویی بالا انداختم و در رو باز کردم.کفشهام رو توی جا کفشی گذاشتم و با اولین قدمی که به درون اتاق برداشتم، بوی تلخ و گند سیگار مشامم رو پر کرد. رامتین و هوراد، کنار پنجره نشسته بودن و سیگار دود میکردن. سه نوشابه هم جلوی دست هر کدومشون بود. تازه اگه فقط یه نقاب برای پنهون کردن مواد داخلش نبوده باشه. پوزخندی زدم و روی صندلی گیمینگ قشنگم نشستم. برآمدگی پشتی صندلی فرورفتگی کمرم رو پوشوند و مثل پادزهری برای زهرش عمل کرد. هوراد از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و جعبهی سیگارش رو به سمتم گرفت و گفت: میکشی؟ دستم رو پشت گردنم گذاشتم و گفتم: نه ممنون.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و ششم بدونتوجه بهش لبخند کمجونی زدم و به اشکان گفتم: نه عمو جان، مشکلی نیست. هوراد از تاریکی بیرون اومد. نور کمجون لامپهای خونه نیمی از صورتش رو روشن کرد: منم اگه اشکالی نداره پیش رامتین و آریا میمونم دایی. اشکان سرش رو چرخوند و نگاهش رو در چشمای مشکی هوراد دوخت: اذیت نمیشین سهتایی؟ رامتین جلو اومد، دست هوراد رو گرفت و به سمت اتاق کشوندش. درحالی که به سمت اتاق میرفتن گفت: نه اذیت نمیشیم بابا... سرم رو پایین انداختم و لبخندی زدم. یکی از پاهام رو روی سنگفرش زمین تکون دادم. واضح بود که رامتین و هوراد بچگی خیلی بهم نزدیک بودن، حتی شنیدم تنها کسی که تو این ده سال از هوراد خبر داشته رامتینه، اما چیزی راجبش به کسی نگفته، حتی من. صدای اشکان باعث شد سرم رو بلند کنم. لبخندش چال گونهاش رو که زیر ریشش پنهان شده بود، آشکار میکرد. ــ مایهی مزاحمتت شدن آریا. گوشهی لبم رو بالا بردم و دستم رو توی هوا تکون دادم. ــ چه مزاحمتی عمو جان، شب بخیر. سرش رو تکون داد و به سمت منیژه و مهتاب گفت: بریم بالا. منیژه بادی به غبغب انداخت و سرش رو بالا گرفت. بدون اینکه چیزی بگه رفت بالا. مهتاب شب بخیری کرد و پشت سرش حرکت کرد. رزیتا خواهر رامتین لبهاش رو بهم فشرد و گفت: به رامتین بگو امیدوارم بهش خوشنگذره.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم ــــــــــــ توی حیاط به تنهی زبر درختی تکیه داده بودم. هوا سرد بود و باد بوی پرتغال و انار رو با خودش پخش میکرد. بالاخره بعد از گذر نیمهشب این جماعت هم تصمیم گرفتن که رفع زحمت کنن. هرچند اگه میذاشتیشون تا فردا هم به حرف زدنهای مسخرهشون ادامه میدادن. هرچندهوراد و منیژه قراره امشب رو خونهی اشکان سر کنن. یه جورایی حدس میزدم به این دلیل باشه که اشکان تنها داداش منیژهاس که کمتر راجب گذشتهی هوراد یا کارش توی شهر میپرسه، هرچند خودم از شدت فضولی به مرز جنون رسیده بودم. با شنیدن صدای بسته شدن در، آهی کشیدم و کمر گرفتهام رو از درخت گرفتم. پلکهام سنگینی میکردن و پاهام هرلحظه نزدیک بود وا برن. با اینکه توی چهل و هشت ساعت اخیر فقط سه ساعت چشم رو هم گذاشته بودم، اما اصلا خوابم نمیاومد، شاید خوردن اون قرص کافئین چندان ایدهی خوبی نبود. اشکان جلو اومد و روبه منیژه گفت: خوب خواهر اتاق رامتین برای تو و هوراد، رامتین هم میآد اینجا پیش آریا میخوابه. بهم نگاهی انداخت و ادامه داد: مشکلی که نداره آریا؟ منیژه ابرویی بالا انداخت و پوزخند زد. شاید واقعا فکر میکرد که تاریکی میتونه پنهانش کنه، یا شایدم واقعا میخواست من ببینم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و چهارم به پشتی صندلی تکیه داد و تا خواست چیزی بگه، صدای نوچ نوچ خانم دارا که توی چارچوب در ایستاده بود بلند شد. با وجود پیراهن زرد بلند و موهایی که گوجهای بسته بود، جدی گرفتنش سخت بود. ابرویی بالا داد که چینهای صورتش رو عمیقتر میکرد. ــ ما داریم تو هال از گرسنگی میمیرم و اونوقت شما بچهها اینجا نشستین مشغول بازی؟ باراد پسر مسعود که پونزده سال بیشتر نداشت انگشت اشارهاش رو به سمت رامتین دراز کرد و گفت: رامتین گفت هنوز زوده بذار سماق بمکن. قبل از اینکه خندهام بروز کنه قورتش دادم. فکر کنم این عبارت رو تازه یاد گرفته بود. رامتین با چشمهای گشاد و دهن نیمهباز سرش رو بین خانم دارا و باراد میچرخوند. قبل از اینکه چیزی بگه با خنده به خانم دارا گفتم: الان غذا رو میآریم خالهجون شما برین استراحت کنین. بعد از چند ثانیه که با چشمهای ریز هممون رو از بر گذروند، زیرلب غرولندی کرد و رفت. درست توی همین ثانیه صدای لوس آترینا دختر فهیمه بلند شد: پاچهخوار. لبهام رو روی هم فشردم و بدون اینکه جوابش رو بدم به رامتین گفتم: زودباش اینارو سرصف کن تا سفره رو ببریم قبل از اینکه جنازه شی. اهل حرف زدن با آترینا نبودم، دختری به شدت لوس و خودشیفته بود. طوری که حتی شنیدن صداش حالم رو بهم میزد. رامتین دهنش رو بست و صندلیش رو به عقب فشار داد و بلند شد. منم پشت سرش بلند شدم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و سوم و اون پیغام توی ذهنم چرخید... ــ وارد مارپیچ شدن سادهاست، خارج شدن اما یه امر غیرممکنه، خوش اومدی به مارپیچ من آریا... پلکی زدم. اگه اون جسد و اون سوزش روی دستم نبود، میتونستم بگم همش یه شوخی سادهست اما... صدای رامتین مثل چکشی، شیشهی افکارم رو شکست: خوبی آریا؟ چشمهای خستهام رو به نگاه نگران عسلیاش دوختم. ــ آره فقط... کمی خستهام همین. ابرویی بالا انداخت. ــ حالا میرزایی خواست براش چیکار کنی؟ ــ دنبال یه حمال میگشت که نمونهی گرافیت براش درست کنه. جرعهای از آبش نوشید و گفت: یعنی میخوای بگی که پندهای اخلاقی بهت نداده؟ نگاه عاقل اندر سفیهای بهش انداختم و گفتم: یعنی به نظر تو معلمها به چیزی جز نصیحت زندهان؟ خندهاش رو قورت داد. ــ آرادین امروز احوالت رو میپرسید یه سره. ــ چرا؟ ــ مثل اینکه توقع داشته با دیدن اون جسد کابوس ببینی، یا از حال بری یا همچین چیزی، نمیدونم. مکثی کرد و ادامه داد: البته حالا از حال رفتی... چشمام رو ریز کردم و گفتم: خفه شو. سرم رو کمی نزدیکتر بردم و آهسته طوری که بقیه نشنون، ادامه دادم: میگم این جماعت چیزی راجب جسد و اینا نمیدونن که میدونن؟ لبش بالا رفت و برق عجیبی توی چشماش درخشید: اتفاقا تا حالا مشغول پاسخگویی بهشون بودم، چنان آب و تابی بهش دادم که نگو. ــ چی گفتی بهشون؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و دوم آرنیک که از همه کوتاهتر بود و موهاش از روشنی بیشتر به سفیدی میزد، یه سکه به هوا انداخت و گفت: نمیدونم با دیدنت کنار رامتین و آریا حس میکنم باید این افتخار رو به رزیتا داد. مشت محکم رزیتا با سکهش با هم به سمت آرنیک فرو آمدن. ــ اه خیلی حال بهم زن میشی وقتی هورادو میبینی آرنیک. آرنیک بادی به غبغب انداخت و گفت: من که چیزی نگفتم. رزیتا مردمکهای چشمش رو توی حدقه چرخوند و لبهاش رو به هم فشرد که رامتین قبل از اینکه بحث اوج بگیره گفت: تو نگران نباش رزیتا، اگه کسی کاری بهت داشت آریا رو میندازم جونش. و به سمت یخچال رفت. برق رضایتی توی چشمهای رزیتا از دفاع برادرش درخشید و دیگه چیزی نگفت. هوراد هم کنارشون روی سرامیکهای سرد زمین نشست و مشغول خوشوبش کردن با فامیلهاش شد. همینطور که مشغول دید زدن اونها بودم رامتین بطری آبی به سمتم پرت کرد و گفت: بگیر بخور تا هلاک نشدی. و روی صندلی جلوم نشست. آهی کشیدم و با دستهای عرق کردهام بطری رو گرفتم. سرماش مثل کولری وجود داغم رو گرم میکرد. آروم درش رو باز کردم و با نوشیدن قلبی تصویر اون سایه توی ذهنم تکرار شد و ترس مثل سرمایی ناگهانی توی وجودم نشست. بطری رو روی میز گذاشتم و بهش خیره شدم. برای ثانیهای همه چیز در سکوت رفت.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و یکم آشپزخونه، محیطی امن و جدا، ته هال قرار داشت که یه راهرو کوچیک، کنارش، مثل دکمهای هال و اتاقخوابها رو به هم وصل میکرد. وسط اون راهرو هم سرویس بهداشتی قرار داشت. صدای خندهها و حرفهای توی آشپزخونه تا اینجا بلند شده بود. قبل از اینکه وارد شم مکثی کردم و نفس تازهای گرفتم. هنوز مچ دستم کمی میسوخت و افکارم مشوش و بهم ریخته بود.بالاخره جان به جاننثار تقدیم کردم و وارد آشپزخونه شدم. هشت جفت چشم با شنیدن صدام به سمتم برگشتن. بدون توجه به غذا، روی سرامیکهای سیاه نشسته بودن و مشغول بازی جرئت حقیقت بودن. ایلیا پسر بزرگ سهراب، با حالت ذوق زدهای دستهاش رو به هم کوبید و گفت: به بالاخره آریا رسید. که درست توی همین لحظه رامتین و هوراد کنارم پدیدار شدن. قبل از اینکه مجبور شم با تکتک این هشت نفر ماچموچی کنم، یه سلام دست جمعی دادم و به سمت میز سیاه چهارنفره رفتم و خودم رو روی یکی از صندلیهاش ولو کردم. آی خدا، اصلا یادم رفته بود چقدر خستهام. یکی از ابروهای هوراد بالا رفت و لبخندی کج و معوجی روی لبش شکل گرفت. لبخندی که انگار برند انحصاری خودش بود. قدمی به سمت بقیه برداشت و گفت: میبینم جمعتون مثل گذشته داغه... سرش رو جلوتر برد و گفت: بگین ببینم اینبار کی رو سوسکخور کردین؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهلم لبخند آرومی روی لبش نشست: مشغول بودم دایی جان. سهراب به منیژه اشاره مرد و گفت: بعد از مرگ بابات گذاشتی و رفتی، منیژه هم که چیزی به ما نمیگفت کجایی. پوزخند روی لب هوراد پررنگتر شد. ــ مادر اگه صلاح بدونن میگه. منیژه خندهی مضطربی کرد و گفت: مشغول درس و دانشگاه بوده دیگه داداش. سهراب ابرویی بالا انداخت: خوب چی میخوندی؟ اینو که میتونی بگی دیگه. هوراد سرش رو کج کرد و مستقیم به چشمهای آبی سهراب خیره شد. قبل از اینکه منیژه حرفی بزنه، گفت: دوست دارم سوپرایز باشه. مسعود برادر کوچیکشون، دستی روی پای سهراب زد و گفت: بسه دیگه داداش، بعد قرنی هوراد اومده قرار نیست با سوال از خودمون برونیمش که. سهراب پورخندی زد و دیگه چیزی نگفت. اینبار فهمیه سر صحبت رو به دست گرفت: چه خبر از تو آریا؟ داداش گفت تنبیه شدی دیر اومدی خونه. البته، حالا نوبت منه. عجیب بود که از هوراد شروع کرده بودن. لبخند کمرنگی زدم و با لحن مودبی گفتم: سلامت باشید عمه جان، بله یکم جدیدا توی مدرسه مشکل پیش اومده. سهراب ابرویی بالا انداخت و دوباره وسط بحث پرید: مگه باهوش نبودی تو؟ دهنم رو باز کردم چیزی بگم که رامتین پیشدستی کرد. ــ مشکل آریا اینه گاهی یه ذره بیش از اندازه باهوشه. درست توی همین لحظه فرشتهی نجات، پدر رامتین گفت: شما سه تاهم پاشین برین تو آشپزخونه کمک بچهها. نیشم باز شد و از خداخواسته به سمت آشپزخونه راه افتادم. امروز به اندازه کافی جواب میرزایی رو دادم و نایی برای این اوباش توی وجودم نمونده بود.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و نهم خانم دارا، مهتاب، هم روی مبل تک نفره جا خوش کرده بود. زمزمه هوراد کنار گوشم بلند شد: هیچچیز تغییر نکرده. که یک دفعه عمه منیژه از دیدن پسرش ذوق زده جلو اومد و گفت: آه هوراد پسرم رسیدی... خوش اومدی مامان. منم که یه گاو بودم این وسط. هوراد لبخندی زد و با آغوشی باز به استقبال مادرش رفت و بعد با بقیه خوشوبش کرد. رامتین از زیر چشم، یکسره بهم اشاره میکرد، تو هم برو. آب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع یه نوک دست، با جماعت کرکسزده دادم. بعد بدون هیچ معطلی، رفتم کنار رامتین که گوشهی دیوار دور از جمع بود نشستم. هوراد هم مثل لکلک، تعارفهای تیکه پارهی همه رو رد کرد و اومد کنار من و رامتین نشست. با نشستنش سکوت معذبکنندهای محیط رو پر کرد. فکر نمیکردم این جمعیتهم حرف نزدن بلد باشه. صدای سیب جویدن عمه فهمیه، تنها چیزی بود که سکوت رو میشکست. معذب درحالی که به گل کوچیک فرش نگاه میکردم، زیر چشمی به هوراد و رامتین رو از نظر گذروندم. هوراد یه پاش رو کامل دراز کرده بود و سرش رو به پشتی تکیه داده بود و در هپروت سیر میکرد. رامتین هم لبهاش رو به هم میفشرد که جلوی خندهاش رو بگیره. نمیتونستم بفهمم دقیقا کجای اینجا خنده داره. بالاخره عمو، پدر رامتین سکوت رو مثل شیشه شکست: خوب هوراد جون دایی به سلامتی موندگاری دیگه توی مورکالیا؟ هوراد مردمک چشمش رو توی حدقه چرخوند و به اشکان خیره شد: اگه خدا بخواد یه مدت آره. اشکان: به سلامتی. قبل از اینکه سکوت دوباره بر فضا چیره شه، سهراب شروع به صحبت کرد: خوب دایی گفتی این ده سال کجا بودی؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و هشتم رامتین جلوتر از من و هوراد پلههای سنگی رو پشت سر میگذاشت. هوراد دو پله رو یکی کرد، خودش رو بهم رسوند و آهسته گفت: هی آریا... دقت کنی باهم بریم تو، اشتباه نکنی، ها؟ پوزخندی زدم: اینا همشون دایی، خاله جنابعالیان، چرا اینقدر استرس داری؟ نفسش رو با صدا بیرون داد: به خاطر فضولی... تو که ده سال پیش نبودی ببینی چی بودن و چقدر ازم متنفر بودن. خندهای کردم و سرم رو به دو طرف تکون دادم. خیلی دوست داشتم داستان هوراد رو بدونم، اما از یه طرفم دوست نداشتم بیشتر از این دیر برسم. همینطوریشم، مامان بابای رامتین خیلی بهم لطف داشتن. با رسیدن به در، لبم رو به دندون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. توی دلم انگار جایخی میشستن و پاهام از شدت خستگی سست شده بودن. رامتین در رو با نالهی خفیفی باز کرد و صدای جیغ بچهها با بوی ملس قرمهسبزی مخلوت شد. بیاختیار لبخندی روی لبم نشست. اصلا یادم رفته بود که چقدر گرسنمه. با پا گذاشتن روی سرامیک سرد،لبخند روی دهنم ماسید. فقط کممونده بود همسایهها رو هم دعوت کنن. سهراب به همراه آقای دارا، اشکان، و برادر کوچیکشون مسعود روی مبل سه نفرهی جلوی تلویزیون نشسته بودن. تنها داماد زندهشون هم روی مبل یکنفرهی کنار تلویزیون نشسته بود. مبل دو نفرهی کنارش هم که ویژهی دو خواهر آقای دارا یعنی فهیمه و منیژه بود.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :