رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

بمب اتم کوچک

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    64
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط بمب اتم کوچک

  1. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

    ‌ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

    دانی که پس از عمر چه ماند باقی

    مهر است و محبت است و باقی، همه هیچ

     

    - دردودل های خانم‌شاید برای آقای دال‌ره:)

  2. #6 وقتی که توی قسمت روشن روبه‌روی ساختمون پا گذاشت. چشمش روی من نشست. نه به سروش نگاه می‌کرد و نه به شریکش! تقلا می‌کردم یجوری فرار کنم. هیچ ایده‌ای توی سرم نبود. به طرز فجیهی جز تسلیم شدن راهی نمی‌دیدم؛ چون حالا یک نفر من رو وارد ماجرای خودشون کرده بود و سعی داشت توجه بقیه‌ارو هم سمت من معطوف کنه: - معراج چرا؟ طرف حساب ما توی مفت‌خوری! همینو‌ میبریم جای طلب‌مون! حق نداری برای ما تعیین تکلیف کنی. پول که آوردی حرفاتو‌ میشنوم! من هیچ وقت توی عمرم هم زمان با چندتا مرد غریبه که از قضا جوان و بی‌قید و بند بودن، حرف هم نزده بودم! با این جثه‌، حتی نمی‌دونستم چطور از خودم دفاع کنم! سروش و نگهبانش و حتی اون طلبکار هم به من نگاه می‌کردن. نگهبان سروش بخاطر حرصش‌ با نیروی بیشتری دستم رو فشار داد. علی‌رغم همه مقاومتی که کردم تا جلوی اونا گریه نکنم، چند قطره که منتظر بودن تا بیرون بیان روی گونه‌ام چکیدن. فقط از خدا میخواستم نفهمن کاسه چشم‌هام لبالب‌ از اشک شده. حتی نمی‌تونستم درست و حسابی اون مرد هارو تشخیص بدم! منتظر فرصت بودم تا چشم‌هام رو خالی کنم. برای این بی‌پناهی و آوارگی‌ام، ساعت‌ها اشک بریزم! دعا دعا می‌کردم حس ترس و وحشتم‌ رو بو نکشن‌ وگرنه، بیشتر من رو اذیت می‌کردن. شریک اون طلبکار، معرکه‌ راه انداخته بود! من مثل طعمه زخمی که می‌دونه به آخر خط رسیده، بین اون همه شکارچی می‌لرزیدم. هیچکس نبود با خودش فکر کنه اون یه آدمه‌، جایز نیست جای طلب‌مون دست به دستش کنیم! جلوتر که اومد، پشت سرش دیدم مثل سروش اونم یه نوچه داشت، که سر تا پام رو وارسی می‌کرد و رد نگاهش از پایین تنه‌ام بالاتر نمیومد. سعی کردم حداقل یجوری از تیررأس نگاه خرابش‌ کنار برم. اون غول بیابونی! با جلوتر اومدن طلبکار دوم، من رو کنار خودش کشید. حس دستای زبرش‌ که دور مچم بودن آزارم می‌داد. سرم برگشت سمت سروش، اون هم نزدیکم من اومد. احساس خطر کرده بود؟ از همون اولین نگاهی که اون مرد بهم انداخت حس کردم جدی‌تر از شریکش میخواد زود این بحث رو تموم کنه و ضربه‌اش رو به سروش بزنه. برخلاف شریکش که گاهی از کوره در می‌رفت و شلوغ می‌کرد، اون آروم حرف می‌زد. هرکس رو میخواست تحقیر می‌کرد. هر تصمیمی می‌گرفت، کسی مخالفت نمی‌کرد: - هر روز، هر روزی که دیر کنی. جریمه میدی! مثلا میای میبینی کلیه‌‌اشو فروختیم! یا لالش‌ کردیم! اگه این حرفارو سروش زده بود من تا الان هرچی بلد بودم نثارش کرده بودم. اما اون با آدمای شبیه خودش هم شوخی نداشت. اینکه با شکستن حریم خصوصی‌ام تهدیدش‌ نکرد، برام قوت قلب بود، اما من که صبر نمی‌کردم کارایی که میگه رو عملی کنه! فرار می‌کردم! همین امشب. عجیب‌تر از حرف های این طلبکار، این بود که سروش بلبل‌زبون با اون زبون تیز و خلق‌وخوی‌ باز سرشبش، جوابش‌ رو نمی‌داد! نگهبانا‌ی سروش شیش دنگ حواس‌شون به من بود. جرات نداشتن با اون مرد گل‌آویز بشن، سر من و دستام‌ حرص‌شون رو خالی می‌کردن. از شرایط کلافه بودم، توان مخالفت هم نداشتم. هرکس آدمای اطرافم‌ رو می‌دید با وجود این کت و شلوار های مشکی و صورت های مردانه و ریش و محاسن کوتاه، با خودش فکر می‌کرد چقدر فرهیخته و محترم هستن. کسی نمی‌دونست اونها حاضرن برای مال دنیا ناموس کسی رو بگیرن و براشون مهم نباشه اون آرزو و آینده داره! انگار یه ببر میخکوب من بود و تصمیم داشت در آن واحد درسته قورتم‌ بده! حس میکردم الان آتیش و مذاب از کنار پلک‌هاش پایین میاد. هدفش از اینطور بررسی کردن من، چی بود؟ توی موقعیت جدیدم نیاز نبود سرم رو به عقب برگردونم تا حواسم بهش باشه، روبه‌روم با فاصله ایستاده بود و مردمکش از توی چشمام جایی نمی‌رفت! فکر می‌کرد من خودخواسته اینجام؟ یا از اینکه دارن به عنوان یک محصول قابل ارائه با آپشن‌های متفاوت دست‌به دستم میکنن، خوشحالم؟ من سر ندونم‌کاری‌های بچه‌گانه‌ام اینجا بودم و پذیرفته‌ بودم مقصر اصلی خودمم که گول درنا رو خوردم! حتی اگر من رو همین الان با یه گلوله وسط پیشونیم می‌کشتن، برام مهم نبود! من از بی‌آبرو شدن به دست این جماعت پست می‌ترسیدم، دلم برای بابابزرگم که چشم امیدش‌ من بودم، می‌سوخت. سرم رو انداختم پایین، شرمنده بابابزرگم بودم! توی افکار ضد و نقیض خودم دست و پا میزدم که...
  3. هرچیز که در خیال بگنجد واقع است!

    هرچیز

  4. ببخشید من اطلاعی‌ راجب این موضوع تگ و.. نداشتم @راویِ امید ممنون بابت توضیحات‌تون. درسته نویسنده‌ها به قول معروف تا ته خط داستان رو میدونن‌ و برای همینه‌ که یک‌سری مواردی که برای مخاطب نامفهومه‌ برای اونا واضح هست و یکم درک خواننده براشون سخت میشه.
  5. سلام و درود راستش نمیدونم در جواب نقد شما که هوشمندانه و با وسواس همین چندتا‌ پارت رو سنجیده دقیقا چطور بنویسم، ادبی یا صمیمانه! اما قبل از همه ازتون تشکر می‌کنم به دو دلیل، اول صداقت. خیلی مهمه آدما یاد بگیرن دشمن میتونه با تعریف های نابه‌جا توهم‌های مخرب توی ذهن درست کنه و برعکس دوست می‌تونه با انتقاد های سازنده زمینه پیشرفت فراهم کنه. هیچ‌وقت نویسنده نمی‌تونه از دید یک خواننده که به اندازه‌ی نویسنده‌ی داستان از دورنمای‌ اون خبر نداره، نوشته‌اش رو قضاوت کنه. و بعد اینکه شما وقت‌تون رو صرف خوندن، تحلیل کردن، نتیجه گیری و نوشتن نقد کردید، اونم رمانی که کلا ۵تا پارت داشت. من از اینکه [وقت] گذاشتید ازتون کمال تشکر رو به‌جا میارم. این رمان سالهاست‌ توی ذهنم چرخ خورده، هر خبر هر اسم هرمکانی‌ و هر شخصیتی‌ رو توی لایه‌لایه‌ خودش کشیده، طوری که طبیعی و واقعا اجتماعي باشه بدون اینکه خودم بخوام! شما ذکر کردید که اسم رمان اگر قراره عوض بشه مشتاق هستید ببینید‌ چی میشه، راستش قبلا اسم رمان (ناتنی) بود که به اندازه کافی بار احساسی داستان رو نمی‌تونست حمل کنه اینه که تغییر کرد و شد، سوگ‌سار. نمیدونم چقدر موفق بودم تا اینجا اما من هرلحظه توی اون مکان دیدم لمس کردم بو کردم چشیدم نفس کشیدم فکر کردم استرس رو تجربه کردم تا بتونم هرچیزی که اعصابم رو از طریق تخلیل تحریک کرد بنویسم. سر هر دیالوگ فکر کردم چطور بنویسم که احساسات دخترانه درش بکار نرفته باشه و مردانه و خشن باشن. سعی کردم توی‌ شخصیت هر کدوم از فراد داستان چندتا‌ اخلاق رو بولد‌ کنم که محوریت رفتار و سکنات اونارو شکل میده، البته که هنوز خیلی هاشون وارد داستان نشدن یا فقط اسم‌شون اومده. در مورد لحن، من عامیانه نوشتم البته با رعایت یک‌سری خط قرمز ها مثلا تکه‌ کلام‌هایی که هرکسی متوجه اونها نمیشه یا اصطلاحات غیرعامیانه رو وارد نکردم. مگر توی دیالوگ‌ها. فقط متوجه منظورتون نشدم که گفتید باید همینطوری ثابت بمونه، یعنی در ادامه از زبان شخصیت پسر اصلی ننویسم داستان رو؟ من تصمیم داشتم کمی از زبان دختر و کمی از زبان پسر روایت بشه. چون اینطوری توصیف احساسات و افکار اونها در لحظه، ملموس‌تر میشه. به نشانه‌ی تشکر هم شعر مورد علاقم از شاعر محبوبم رو براتون مینویسم که بعد چهارسال گشتن در دنیای دوبیتی ها و اشعار، هنوزم مناسب‌ترین و زیباترین‌ شعر از نظر منه:) تا در طلب گوهر کانی، کانی تا در هوس لقمه نانی، نانی این نکته رمز اگر بدانی، دانی هر چیز که در جستن آنی، آنی
  6. درود

    هانیه خانوم گل  من میتونم کاربر فعال باشم؟ توی نمایه ام عدد ۲۴۴هستش‌ یعنی تعداد ارسالی هام ۲۰۰تا شده؟ یا نه؟

     

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      قشنگم ارسالی‌هات ۴۸ تاست

      کاربر فعال باید حداقل ۲۰۰ ارسالی داشته باشه

    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      آهان فرق دارن پس😂🥲

  7. هنگامی که از چیزی می‌ترسی 

    خود را در آن بیفکن، زیرا گاهی ترس از آن چیز از خود آن سخت‌تر است.

    ‐نهج‌البلاغه 

  8. برترین انتقام، بهتر شدن خویش است.

    - نهج‌البلاغه 

  9. خاطراتی که آدم هایش رفته اند دردناکند!
    ولی خاطراتی که آدم هایش حضور دارند، اما شبیه گذشته نیستند به مراتب دردناک‌تراند...

  10. اگه کسی برای نگهداشتن
    تو نمیجنگه ، هیچوقت برای
    موندن کنارش، با خودت نجنگ
    ...

  11. به‌رقص‌مرگ‌میان‌تنت‌ادامه‌بده
    نفس‌بگیروبه‌جان‌کندنت‌ادامه‌بده
    نومیدنگردنزدیک‌است‌رسیدنت‌ادامه‌بده

  12. آرزوهای بلند،
    خواستن های طولانی
    . .
    آه
    ای انسانیت؛
    تو چرا کوتاه آمده‌ای؟

  13. خدایا از زندگی سیر شدم. دارم رودل میکنم بیا مارو وردار ببر. هوس زندگی دیگه به سرمون نزنه.

     

  14. یاالله 📿

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 29
    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      ببین همش بخاطر فصله‌

      من اینجوریم که بیدار میشم صبحونه میخورم

      بعد میبینم چقد میچسبه‌ برم دوباره بخوابم🤣😐

    3. سـانـاز

      سـانـاز

      من میل غذا دارم ولی حتی حال ندارم پاشم شکممو سیر کنم😂🫠

    4. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      وای خدا🤣

      تو عصری که مردم لایف استایل مخصوص خودشونو‌ دارن، ما گشادی مخصوص خودمونو داریم🌚😐

  15. درعصبانی‌ترین‌وناامید‌ترین‌حالت‌ممکن‌هم‌ازت‌ناراحت‌

    نیستم‌وازت‌دست‌نمی‌کشم!‌آقای‌دال‌ره 

  16. سلام گل بانو

    در خصوص زدن تایپیک چالش ۷۵ روز، میشه یکم راهنماییم کنی❤️❤️

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تو تالار چالش می‌تونید تاپیکشو بزنید

      بعد لینکشو برای همه بچه‌ها بفرستید تا ببینن و در صورت تمایل، اعلام آمادگی کنن. هدفشونو بگن و فلان

      بصورت روزانه یا ترجیحا هفتگی هم تمام کاربرای چالش رو تگ کنید تا صادقانه بگم تا کجا پیش رفتن، پسرفت یا پیشرفتی داشتن. تجربیاتشونو بنویسن

    2. بمب اتم کوچک

      بمب اتم کوچک

      عالیه

      یکم کارای خودم ریخته بهم، درست شون کردم تایپیک رو میزنم❤️

  17. عزیز جان لطف میکنی پایین هر پیامت یک اخلاق خوب و یک اخلاق بد بنویسی که تایپیک بسته نشه🎀 دور از جونت عزیزم. عادت خوب: زود بیدار شدن بهترین عادته😭 عادت بد: قوز کردن!
  18. به به تایپیک هنوز تاسیس نشده اولین داوطلبش‌ مشخص شد😌 اشکالی داره همین‌جا تگش کنم بپرسم؟ اخلاق خوب: آدمی که زود اعتماد نکنه اخلاق بد: آدم شکاک، اون کسی که بهش شک میکنی اگر واقعا بی‌گناه باشه خیلی اذیت میشه
  19. وای ننه منم برای دوستام همین بودم میدونم چی میگی😭🫂 اخلاق خوب: فضول نباشه! حرفم عجیبه اما به نظر کسی که سرش توی کار خودشه ادم پخته‌ایه‌ اخلاق بد: کسی که همه ی درد هاشو برای خودش نگه میداره و باکسی حرف نمیزنه
  20. آره اینجوری خودتو‌ زیاد آزار میدی یه سوال دارم، میتونم تایپیک جامع بزنم مثلا چالش ۷۵ روز سخت هرکس‌ هدف خودشو مشخص کنه با برنامه هاشو بعد باهم رقابت کنیم و یکم شور و هیجان بهاری ایجاد کنیم مثلا هرشب درصد پیشروی روزانه‌ مونو بگیم و... اهداف مون میتونه‌ متفاوت باشه حتی بچه ها می‌تونن توی فقط و فقط ۱۰ روز از ۷۵ روز شرکت کنن. به نظرت مدیرا‌ اجازه میدن؟ *خانم گل نظرت در مورد ایده‌ی بالا چیه؟ @هانیه پروین اخلاق خوب: ادمایی‌ که زود باهمه صمیمی می‌شن رو دیدید؟ اینا به همه مثبت نگاه میکن اخلاق بد: وابستگی زیاد به فناوری و تکنولوژی
  21. تغییر فصل خیلی رو بچه ها تاثیر گذاشته ۱۵ نفر از تایپیک بازدید کردن کلا یک نفر جواب داده🤣. به نظرم بازدید کنی اما نظر ندی هم اخلاق بدیه😒😂
  22. گیلاس خانوم اگه نقد ها بهت اجازه دادن یه سر بیا سرگرم شو😂🤭

     

     

     

  23. وای اره آدم انتقاد پذیر خیلی خوبه گلم ما کینه‌ای نیستیم‌ ما انتقام‌جو هستیم😌🤣 اخلاق خوب: کسی که زودباور نیست از نظر من یک اسطوره واقعیه! چون هر خبر کذبی رو باور نمیکنه اخلاق بد: کسی که تابع جامعه است! اونی که شهامت بروز انتخاب و اعتقاد خودشو‌ نداره
  24. سلام سلام روز بهاری‌تون بخیر بچه‌ها یک اخلاق/ عادت/رفتار خوب و یدونه هم بد از نظر خودتون بگید. اینطوری میشه برای توصیف‌های دقیق تر و بهتر، از این اخلاقا توی رمان هامون استفاده کنیم! . . . . خودمم شروع میکنم🤭: از نظر من یک اخلاق خوب اینه که آدم خونسرد باشه و زود جوش نیاره😂! و یه اخلاق بد هم حسادته نظر شما چیه؟
×
×
  • اضافه کردن...