-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
25
Alen آخرین بار در روز فروردین 6 برنده شده
Alen یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره Alen
- تاریخ تولد 03/01/1998
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های Alen
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** سایورا پسرا حسابی خوابشون گرفته بود. دیگه داشتن خودشون رو به سختی جلو میکشیدن. به اطراف یه نگاه انداختم، پر از درخت بود. آرتین دست روی زمین گذاشت و گفت: - دیگه نمیتونم، بیایید شده یک ساعت هم بخوابیم. زمین لرزید و از دل زمین یه مربع گلی بیرون اومد. لبخند زدم و تایید کردم: - آرتین راست میگه. صدرا فورا یه زیر انداز در اورد و کف اتاقک مربعی انداخت. هرسه فورا کف زمین دراز کشیدن که نادین سرش رو بالا اورد و نگران گفت: - سایورا من باید مراقب تو باش... به چشمهای سرخش از بیخوابی نگاه کردم و اخم کردم: - بخواب نادین با این وضعت نمیتونی هوای منو داشته باشی. پرشی زدم و بالا سقف گلی نشستم. پری کوچولو که اسمش باهر بود روی شونهام جابهجا شد و گفت: - نمیدونم چی میگی اما حس میکنم چقدر گروه محکمی دارید همه پشت هم. تایید کردم. چند کاغذ حاویه طلسم محافظ بیرون اوردم روی درختها گذاشتم تا افسونشون بخوابه حمله نکنند. درختهای افسون شده همین که پنج یا سه دقیقه زیرش بشینی زنده میشه و تو رو میبلعه. باهر آروم پرسید: - آرتین همسرته؟ شوکه شدم و نگاهش کردم. - نه اصلا، چرا این فکر رو کردی؟ پرواز کرد و رو به روم قرار گرفت. موهای قهوهایش رو پیشونیش ریخته بود و چشمهای خاکستری زردش درخشان شده بود و گفت: - روی پیشونیش، روی سینهاش بوی تو رو میده. آها منظورش رو فهمیدم و لبخند زدم. - نه همسرم نیست ولی از همسر برای من با ارزشتره. لبخند زد و دور من چرخید. - چه قشنگ از همسر عزیزتر! پس عاشقشی؟! خندیدم. - نه بابا عاشق چیه، برادرمه. مات شد و نگاهم کرد. - آها... آره، منطقیه! اون بوش شبیه تو میتونه برادر تو بودن باشه. آخه شبیه هم نبودید فکر کردم... جوابش رو ندادم. خوشم نمیاومد همه بدونند آرتین سلاح منه و تهدید بشه. پری کنارم اومد و گفت: - میتونی مامانم رو خوب کنی؟ با گیس موهای طلاییم بازی کردم و پاهام رو تکون دادم: - به شرطی که یه گوی ذخیره انرژی به من بدی. شوکه شد و جیغ زد: - برای چی گوی پری میخوای؟ پوفی کشیدم و جواب دادم: - دوستهایی تو آسمون دارم پری هستن. از تو قد بلندتری دارند. بزرگترینشون یه بیست و چهار سانت هست. داره نسلشون از بین میره. خشکش زد و لب زد: - پریهای آسمانی؟ تایید کردم. لبخند زد و گفت: - باشه مادرم رو خوب کنی یکی برات میسازم که بتونه صد سال انرژی ذخیره کنه. سر تکون دادم. - قبوله. یکم من من کرد و گفت: - من یکم بیاعتمادم، میشه... آهی کشید و کلافه ادامه داد: - میشه قسم بخوری مامانم رو خوب کنی؟ قسم؟! اصلا این کار رو نمیکنم. چون من از بعد خودم خبر ندارم نمیخوام مدیون کسی باشم. سر به منفی تکون دادم: - قسم نمیخورم، ولی میتونی بری مادرت رو پیش من بیاری تو میتونی تلپورت کنی درسته؟ پس از انرژی من استفاده کن مادرت رو بیار. عمیق نگاهم کرد. تو چشمهاش تردید مثل خوره موج میزد. به پسرا نگاه کردم؛ صدای نفسهای سنگینشون نشون میداد خوابیدن. روی پاهام فرود اومد و زمزمه کرد: - اگه اومدم و رفته باشی چی؟ به پسرا اشاره کردم. - میبینی خوابن، رفتن تو خیلی طول بکشه ده دقیقه یا بگو بیست دقیقه میشه، من حالا حالاها این جا هستم. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - باشه. بدنش نورانی شد و غیبش زد. بدبخت چقدر استرس داره، مطمئنم زودتر از ده یا بیست دقیقه میاد من یه وقت نرم. از روی سقف پایین پریدم و به پسرا نگاه کردم سردشون بود. باد لا به لای درختها میپیچید و زوزه میکشید. شاخ و برگ درختها تکون میخورد و شب رو مرموز تر میکرد. به باد فرمان دادم دست از وزیدن به سمت اتاقک رو برداره. شعلههای کوچیک بدون دود رو تو اتاقک فرستادم. آشینا: یکی پشت درختها داره نگاهت میکنه. تایید کردم. - میدونم. آشینا: پس چرا حتی بهش فکر نکردی؟ بیتفاوت جواب دادم: - چون هاله خونی نداره. آشینا: منطقی نیست. تایید کردم. برگشتم و به اطراف خیره شدم. صدای هووهووو هووو هوو جغد تو جنگل میپیچید. دورتر صدای زوزه و غرشهای حیوانات. به کسی که پشت درختها قایم شده بود و میتونستم نیروی حیاتش رو که به رنگ کهربایی بود رو تشخیص بدم گفتم: - چیزی میخوای داری این جوری نگاهم میکنی؟ حدس میزدم زبون منو متوجه نباشه. تکونی خورد و از پشت درختها فرار کرد. اهمیت ندادم. پایه آتشم رو از تو انگشترم که انبار نامحدود داشت بیرون اوردم. شعله آتش رو روش انداختم و یه قابلمه هم روش قرار دادم. آشینا: بیام بیرون من غذا درست کنم؟ از وقتی قلب آشینا جا قلب خودم تو سینهام قرار گرفت آشینا هرجا من باشم هستش. می تونه بیرون هم بیاد الان دو مکان میتونه باشه غار و تو بدن من. خیلی راحت بین غار و من رفت و آمد میکنه. خمیازه کشیدم و گفتم: - نه، نمیخوام کسی تو رو ببینه. غرغر کرد: - نمیذارم، بذار بیام. به دورم نگاه کردم و گفتم: - باشه بیا ببینم چی میخوای برای من درست کنی؟ فقط بیشتر باشه پسرا هم بخورن. غش غش خندید و ذوق کرده باشه گفت. از دل زمین یه پسر چشم کریستالی بیرون اومد و با اشاره سلام کرد. خندیدم و دست تکون دادم. یه صندلی ظاهر کرد و تو ذهنم گفت: - بخواب من هوای این جا رو تا صبح دارم. میتونم تا ابد بجنگم تا راحت بخوابی. نشستم و سر به منفی تکون دادم: - خوابم نمیاد، تو هم زیاد از بدنم بیرون بمونی مریض میشی. غمگین شد و تایید کرد. ولی خوشحال گفت: - اما همین هم نعمته بتونم یک ساعت بیرون باشم مگه نه؟ تو غار پوسیدم درسته اون غار بدن منه ولی واقعا ازش خسته شدم. میتونستم درکش کنم سه میلیارد و خورده سال فقط درون خودش بوده دنیا رو میدیده ولی نمیتونست لمس کنه مثل یه سنگ که تو دل طبیعته ولی نمیتونه کاری کنه بجاش طبیعت روش خزه میبنده و موجودات و حیوانات روی بدنش میشینند. دست به سینه چشمهام رو بستم. - سعی میکنم بیشتر بیرون بیارمت ولی با تایم کم. حس کردم خوشحال شد ولی به رو نیورد. باز دوباره همون هاله کهربایی برگشت و نگاهم کرد. آشینا با سرعت بالایی گرفتش و پرتش کرد جلو پاهای من. چشمهام رو باز کردم و چپ چپ به آشینا نگاه کردم. آشینا سریع از خودش دفاع کرد: - رو مخ بود. به موجودی که داشت منو نگاه میکرد خیره شدم. نور ماه از لا به لای درختها روی صورتش افتاده بود. گوشهای بلندی داشت و چشمهای کشیده. قدش به یک متر و سه چهار سانت میرسید. خم شدم و دست روی سر ترسیدهاش گذاشتم. تمام اطلاعاتش و خاطرهاش رو گرفتم. تو سه ثانیه همه وجودش رو برنداز کردم. وحشت کرده خواست از زیر دستم در بره به زبون خودش گفتم: - صبر کن. خشکش زد. یه بچه روح جنگلی بود. این جنگل هم مثل کف دستش میشناخت که حالا من هم میشناسم. با صدای رگدار خشک وحشت زده پرسید: - زبون من، میتونی؟ الهه یا ایزد؟ ابرو بالا انداختم و خم شدم پرسیدم: - تو چرا اون جوری نگاهم میکردی؟ چند بار پلک زد و با چشمهای جنگلی رنگش خیره من شد. ترسش کمتر شد اما از بین نرفت و گفت: - پسر، مو قرمز زیباست، اون پریزاد، آره؟ چرخیدم و به آرتین نگاه کردم. درسته آرتین پریزاد بود زیبایش هم برای همین عادی نبود. با این که قدرتهای پدرش رو داشت و میتونست عناصر رو کنترل کنه ولی شبیه مادرش که دورگه جن و پریزاد بوده شده اونم نه از نوع جنش از نوع پریزادش. با لبخند تایید کردم. - آره. سرش رو کج کرد و به نیم رخ آرتین نگاه کرد. - من برای اون میشه؟ اخم کردم و تیز نگاهش کردم. ترسید و تو خودش جمع شد. - من روح با پسر مو قرمز، قدرتم برای مو قرمز. خیلی گنگ حرف میزد چون بچه بود و درست زبون باز نکرده بود. با احساس خطر فورا بلند شدم. دورم پر از هالههای رنگی بود. لعنتی خانوادهاش اومده بودن! بچه بلند شد و دست تکون داد: - نه، نه، بابا ماما، نه نه... یه روح بلند قامت سمت من اومد و تهدید آمیز شعله صورتی تو دستش روشن کرد و گفت: - هورزاد این جا چکار میکنی؟ کنارشون رفتم که با آتشش خواست منو بزنه هورزاد بغلم کرد: - نه نه بابا. بشکنی زدم. آتش صورتی تکون شدیدی خورد، تو بغل باد روی دستم نشست. با لذت از گرمای آتش آه کشیدم و گفتم: - من کاری به فرزندنت ندارم. حیرت زده تکونی تو جای خودش خورد. همه ارواحهای جنگلی پشت درخت تکون سختی خوردن. پدر هورزاد مات پرسید: - زبان طبیعت بلدی؟ تایید کردم و آتش رو تو دستم خاموش کردم و موهای نرم هورزاد رو نوازش کردم. - بله میتونم. پسر شما میخواد با برادر من باشه میتونید بیشتر توضیح بدید؟ پدر هورزاد به پسرا تو اتاقک گلی نگاه کرد و روی موهای سرخ آرتین خشک شد و لب زد: - یه پریزاد! هورزاد محکمتر بغلم کرد و گفت: - بابا پسر مو قرمز من با اون. پدر هورزاد غرشی کرد که باد شدت گرفت. - خاموش هورزاد. اشک هورزاد در اومد و سرش رو به بدنم فشار داد. پدر هورزاد با اخم و خشم سعی کرد آروم با من حرف بزنه: - هورزاد بچهاست فقط سه سال و شش ماه سن داره، حرفهاش رو جدی نگیرید، هورزاد اولین باره پریزاد میبینه و جذبش شده. تایید کردم، من هم جدی نگرفته بودمش. موهای هورزاد رو نوازش کردم و گفتم: - برو پیش بابات هورزاد. ترسیده نگاهم کرد و لب زد: - بابا دعوا کرد. خندیدم. نشستم روی صندلیم و روی پاهام نشوندمش. خیلی سبک بود. گوشهای بلندش رو نوازش کردم. مادر هورزاد با تردید نزدیک من شد. هورزاد رو بغل کرد و عقب رفت. پا رو پا انداختم و به قابلمه روی گاز خیره شدم گفتم: - میتونید برید. با اشاره پدر هورزاد همه رفتن ولی خودش موند و نزدیکم شد. - هورزاد بچهاست ولی میتونه فورا تشخیض بده یه روح آلفا هستش. اگه دنبال روح میگردی من میتونم یکی دیگه به جای هورزاد رو پیشنهاد بدم؛ اما پسرم نه. نگاهش کردم و بی تفاوت جواب دادم: - من نیاز به روحی ندارم. جاخورد و نزدیکتر شد. - خیلی خاصی! جواهراتت میدرخشه و هر روح و پری رو جذب میکنه. بلند شدم و تو صورتش توپیدم: - میتونی بری، من تو رو دعوت به خط قرمزم نمیکنم. وحشت زده عقب رفت و دستش رو تکون داد. برای ارواح خط قرمزهایی هست که فقط به هورزاد بخاطر بچه بودنش اجازه دادم وارد بشه. دست سوختش رو تو دست دیگهاش گرفت و گفت: - این جنگل برای دختری مثل تو خطرناکه از این جا برو. تا این حرف رو زد غیبش زد. سرم رو چرخوندم و گفتم: - باهر میتونی بیای چقدر میخوای اونجا قایم بشی. باهر وحشت زده با مادرش که رنگ پریده و مریض بود اومد. - اونا ارواح جنگلی بودن! برای آرتین اومده بودن؟! تونست متوجه بشه! با مکث تایید کردم. مادرش رو کف دستم گذاشتم، کلاً شش سانتش بود. مادرش با وحشت به من خیره شده بود و صداش هم در نمی اومد. روی صندلی لم دادم و بدنش رو چک کردم. سم خداروشکر کل بدنش رو درگیر نکرده بود. بنیه خوبی هم داشت. پیر هم نبود! از نوک پاهاش قدرت خون افزاریم رو توی بدنش به کار بردم؛ سم رو از تمام رگ و پینهاش بالا کشیدم و از دهنش در اوردم. به سرفه افتاد و من به یه قطره سم سفید نگاه کردم گفتم: - سم فرشته؟ مادر باهر با سرفه جواب داد: - بله سم فرشتهست، من درمانگر و معجون ساز هستم. تونستم سم فرشته رو به سختی درست کنم ولی یهو گازش وارد دهنم شد. میخواستم به پادزهرش دست پیدا کنم ولی حالم دیگه امان نداد. باهر که تازه متوجه شده بود فریاد زد: - مامان دیگه هیچ وقت چیزی نساز. لبخند محو زدم و دست روی سرش گذاشتم. تمام دانش، اطلاعات و خاطراتش رو خوردم. حس سیری دلپذیری کردم. باورم نمیشه همین پری کف دستم این قدر جوون باشه و به رتبههای بالایی دست پیدا کرده. همه خاطراتش شاد، قوی و خوشمزه بود. از خاطرات غمناک خوشم نمیاومد. از تو انگشتر یه اکسیر خون ساز در اوردم کمتر از یه قطره تو دهنش چکوندم. یکمم نور بهش دادم که بالهاش جون گرفت و تند تند بال زد و از خوشحالی سجده کرد کف دستم رو بوسید: - ممنون ایزد مهربون. گردههای نقرهایش کف دستم با هربار بال زدن میریخت. درسته یه ملکه بود، مادرش هم میتونست گرده بسازه. باهر خوشحال دور سر مادرش چرخید و سر مادرش رو بوسید؛ بعد اومد و چشمهای منو هر جفت بوسید. - ممنون سایورا، ممنون... چشمهام تیری کشید. ملکه هم پرواز کنان دهنم رو بوسید. همه لب و دهنم داغ کرد و چشمهام گرد شد. مادر باهر که ملکه بود گفت: - به تو قدرت پریها رو دادم ممنون نجاتم دادی، من پاره تنم رو فرستادم تا پادزهر رو درست کنه ولی فرشته اورد برای من. بدنم گر گرفت و روی صندلی نفسنفس زنان افتادم. مادر باهر با غم گفت: - یه پسری شبیه تو هزاران سال خورده به مادر من کمک کرد، اسم مادرم رها. اشکش در اومد و هق زد: - مادرم همیشه از لطف اون مرد به اسم وارانشا میگفت. اما اون از ظاهر زیباش عصبی بود. از جواهراتش نفرت داشت. از این که دنیا اون رو به چشم هیولا میدید. هق هق کرد و من تو یاد و خاطراتم غرق شدم. اون روز غمانگیزی که تو این جنگل اومدم و با یه پری درختی آشنا شدم، التماسش کردم به من قدرتش رو بده تا بتونم ظاهرم رو عوض کنم. به من قدرتش رو داد ولی ظاهرم عوض نشد که هیچ بیشتر شور زیبایی قیافم در اومد. لبخند غمگین زدم. لعنت به سرنوشت که هی میکوبه تو صورتم من وارانشام. چرا باید تو این جنگل به این بزرگی دختر همون پری رو من خوب کنم؟ بدنم لرزید و چشمهام درخشان شد. بخاطر بوسه باهر که به چشمهام قدرت دید پریها رو داده بود چشمهام واکنش نشون داده بود و میدرخشید. من این قدرت رو داشتم پس فقط قویتر شده. درخشش چشمهام رفت و بدنم بجاش دوباره درخشید. مادر باهر با هقهق گفت: - مامانم راست میگه همچین چیزی تغییر داده نمیشه. آهی کشیدم و دست روی صورتم گذاشتم. تلخ و دورگه جواب دادم: - میتونید برید. باهر کف دستم ایستاد و مادرش رو تو بغل گرفت گفت: - سایورا ببخش غمگینت کردیم. بغضم رو قورت دادم و سکوت کردم. من هر کاری کنم گذشتهام، اصالتم، دنبالم میکنه. پسر بودم الان دخترم تو این تناسخ ولی چه فایده داره؟ وقتی سرنوشتم باز داره تکرار میشه؟ لبهام رو با بغض فشار دادم که چیز سردی کف دستم قرار گرفت. باهر با چشمهای براق از اشک گفت: - قولی که دادم مامانم رو خوب کنی. سنگ ذخیره گرده و انرژی و حتی قدرت پری. جا یکی دوتا میدم من باز میسازم. با انگشت صورتش رو نوازش کردم: - ممنون باهر. یه کیسه کوچولو هم داد و گفت: - گرده خواب آور همونی که باهاش اون سگخرسی ها رو بیهوش کردم. اشکش رو پاک کرد و مادرش نزدیک من اومد. دستش رو برید و تا بیام بفهمم می خواد چکار کنه خونش رو تو دهنم ریخت و گفت: - من... من با خونم نمیتونم سرنوشت تو رو عوض کنم ولی میتونم صورتت رو عوض کنم شبیه بابات نباشه. تا بخوام جلوش رو بگیرم شروع کرد قسم به آسمان و پرودگار خوردن جوری که صداش با باد همنواز شده بود. - پرودگار عالم از تو درخواست میکنم به روح پاک این دختر حرمت ببخشی و ظاهرش رو به زیبایی ماه کنی ولی شبیه پدرش نباشه، جواهراتش باعث خرابی زندگیش نشه. تو رو قسم میدم پروردگارم. باهر هم دستش رو پاره کرد و تو دهن من خونش رو ریخت. شوکه و دستپاچه شدم. خواستم جفتشون رو هول بدم که یکی انگار تو بدنم یه چیز عظیم رو منفجر کرد! تنها چیزی که فهمیدم این بود پسرا با وحشت بیدار شدن. از درد و شوک انفجار تو بدنم از هوش رفتم. - سایو...- 56 پاسخ
-
- 1
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** نادین با دقت همه جا رو نگاه کردم. خیلی تاریک بود ولی بخاطر گرگ بودنم میتونستم ببینم. صدرا هم گرگ بود و مشکلی نداشت. به آرتین نگاه کردم. سایورا رو پشت خودش گذاشته بود. تو دلم همش یه چیزی تکون میخورد. نمیدونم اسمش چیه حسادت، عشق، نمیدونم ولی از این که آرتین این جوری سایورا رو گرفته و سایورا انقدر باهاش راحته عصبیم میکنه. از تو کیفم یه پتو سبک در اوردم و روی سایورا انداختم. رو به آرتین پرسیدم: - اگه خسته شدی میخوای من بگیرمش؟ بیتفاوت جواب داد: - نه مثل پر سبکه وزنی نداره. صدرا حالت حمله گرفت و گفت: - مراقب باشید بوی تیزی حس میکنم. با دیدن چند جفت چشم درخشان که ما رو دوره کردن شوکه شدم. صدرا تبدیل به گرگ طلایی شد و پشت آرتین ایستاد. من هم کنار آرتین ایستادم تا بینمون فاصله نندازن. از پشت درختها تهدیدآمیز بیرون اومدن. تعدادشون زیاد بود! ما چهار نفر بودیم و اونها نه نفر! تا یکیشون خیز گرفت. آرتین مشتی از خاک درست کرد و تو سر نزدیکترین اونها کوبید! غریدم: از قدرتت استفاده نکن تو برای وقتی من و صدرا نتونستیم یکی رو شکست بدیم خوبی. به موجودات ترکیبی خرس و سگ خیره شدم. صدرا با یکیشون گلاویز شد و آرتین با تشر جواب داد: - تعداد زیاده پس من از پشت هوای شما رو دارم. تایید کردم. من هم به گرگ بزرگ قهوهای تبدیل شدم و پنجه و دندون کشیدم. تعدادشون زیاد بود وگرنه خودشون مالی نبودن. با فشردن گوشت سفتشون زیر دندون، خون تو دهنم پاشید. وحشیانهتر غرشهامون تو هم دیگه پیچید. لعتتی از من هیکلشون بزرگتر بود. با یه درخشش کوچیکی که سمت سایورا رفت حواسم پرت شد و پنجه ای به شکمم خورد. به درخت کوبیده شدم. با همه دردم به خودم اومدم. من یه شکارچی هستم. پرشی زدم. دو پنجه تو سرش رفتم، کوبیدمش به زمین و کاملا نفسش رو گرفتم. اون درخشش کوچولو که متوجه شدم همون پری قارچهست پشت کمر سایورا ایستاد و یکی یکی دورگههای سگ و گرگ رو از پا در اورد. از قدرتش حیرت کردم و با احتیاط سمتش رفتم. ترسید و با سرعت زیر پتو رفت. صدرا تبدیل شد و ناباور گفت: - پریه دخل همه رو اورد! من هم ناباور سر تکون دادم. سایورا از خواب بیدار شد و از روی کول آرتین پایین پرید. آرتین کش و قوس اومد گفت: - خوب خوابیدی؟ سایورا با چشمهای خواب آلود تایید کرد. به جنازههای روی زمین خیره شد و سر پری کوچولوی درخشان رو نوازش کرد گفت: - برای لطفی که بهش کردیم این کار رو کرده. پری سرخ شد. از بالهاش گرده روی دست سایورا ریخت. نزدیک موجودات شدم نبض گرفتم. نبضشون میزد! با اخم جواب دادم: - بیهوش شدن، بهتره از این جا بریم. سایورا هم تایید کرد و گفت: - درسته بریم، وقت شما رسیده بخوابید و من نگهبانی بدم. همه از اونجا رفتم و پری روی شونه سایورا نشست. فعلا جنگل اون روی خودش رو نشون نداده ولی مطمئنم به آرومی رمق ما رو در میاره.- 56 پاسخ
-
- 1
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** سایورا کیفم رو روی شونهام انداختم. تریستان تو اتاقم اومد. - ملکه من، بذار موهات رو ببندم تو دست و پا نباشه. موهام کیفم رو پوشونده بود، لعنتی قدش هم تا زیر زانوهام اومده! یعنی کوتاه هم کردم. یادم نمیره وقتی موهام تا زمین میرسید تریستان موهام رو کوتاه کرد، اشکش با همه سرد بودنش در اومد. هنوز که هنوزه موهای منو کنار خودش داره. کیفم رو در اوردم و کنارش ایستادم. موهام رو شونه زد و با لطافت شروع به گیس کردن کرد. آروم گفت: - ایزد تاریکی چی گفت؟ یاد ایزد تاریکی آکو افتادم. خیلی حرف زد و همجوشی هم کردم تک تک حرفهاش حقیقت بود و جواب دادم: - بعد از آزمونم و فارغالتحصیل شدنم به سرزمین ایزدان میریم. میرم جایگاهم رو بگیرم و جای ایزد نور روی تخت بشینم. موهام رو با کش بست و جواب داد: - بهترین تصمیم رو گرفتی ملکه من. خم شدم کیفم رو روی شونههام انداختم و رو به روی تریستان ایستادم، به چشمهای سبزش خیره شدم. یههویی پریدم و گردنش رو محکم بغل کردم و سرم رو تو گردنش کردم. - نگرانم نباش تریس، من میرم و با قبولی از اون جنگل ویکتور لعنتی بیرون میام. یادت نره تو هربار داری از من تو مبارزه شکست میخوری، من قویم... به هرکسی نمیبازم. دستش دور کمرم حلقه شد و شونهام رو بوسید: - بزرگ شدی. خندیدم. ازش فاصله گرفتم و چرخیدم. موهای بلندم مثل شلاق هوا رو تازیانه زد و گفتم: - بزرگتر هم میشم و کو... دنیا رو پاره میکنم. چشمهاش خندید. با سری گیجهای که از چرخیدن به وجود اومده بود، مثل یه مستها تلو تلو میخوردم و رد شدم. تاسیان و یونا به دیوار تکیه داده بودن. جفتشون غمگین و استرس داشتن. لبخندی بهشون زدم و به آرتین اشاره کردم و گفتم: - بریم؟ سر تکون داد و جواب داد: - آره، می خوامم یه چیزی خوشحال کننده بگم. میدونستم می خواد بگه تونسته تبدیل به سلاح روحیم بشه چون من حسش کردم تونست تبدیل بشه. هیجان زده ساختگی تایید کردم: - حتما؛ دل تو دل ندارم بدونم اون چیه؟! تاسیان با بغض گفت: - ملکه من مراقب خودت باش. یونا هم تایید کرد و جواب دادم: - حتما. از غار بیرون زدیم که آرتین ابرو بالا انداخت: - نچ نچ زمانش برسه میگم الان هی همه میخوان خداحافظی کنند. خندیدم و سر تکون دادم: - قبوله. از غار بیرون که زدیم چشم تو چشم تیوان شدم. لبخند محو زد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم و تایید کردم. جلو اومد و گونهام رو نوازش کرد. - مراقب خودت باش. دستش رو روی صورتم گرفتم: - مراقبم، تو هم زیاد با کار خودت رو خسته نکن. لبخند زد. - سعی میکنم. پیشونیم رو بوسید. - برو دیرت نشه. صفحه نور درست کردم روش قدم گذاشتم که آکو هم اومد. - سایورا؟ ایستادم و اخم کردم. جلو اومد. نگران خیره به من گفت: - اینو بگیر بهش شفای استخوان میگن وقتی شکستگی استخوان داشتی استفاده کن. دستی به گردنش کشید و زمزمهوار ادامه داد: - جنگل ویکتور خیلی بیرحمه موفق برگردی. لبم رو گاز گرفتم. خواستم ردش کنم ولی همچین چیزی نیاز بود نباید لجباری کنم. ازش گرفتم و ناز اومدم. - ممنو... منو محکم تو بغل گرفت. یههو دیدم آرتین هم تو بغلش گرفت و گفت: - میتونم بفهمم این پسر اسلحه روحی تو هستش. پس من الان یه دختر و یه پسر دارم. آرتین شوکه شد و من لبخند زدم. سرم رو تو گردن آکو کردم و آرتین با بغض دست دور کمر آکو گذاشت و گفت: - از محبت شما ممنونم ایزد تاریکی. آکو از ما فاصله گرفت و به آرتین گفت: - پدر صدام کن. تو دستش یه اکسیر بنفش ظاهر شد به آرتین داد: - بیا پسرم این هم برای تو اکسیر خون ساز هستش که باعث میشه زخمها هم سریعتر خوب بشه. آرتین تشکر کرد و آکو اجازه داد بریم. از کنارش گذشتم و روی صفحه نور نشستم. با اخم به دورم نگاه کردم. هوا بارونی و سرد شده بود. آرتین هم کنارم نشست و با لبخند گفت: - بابای مهربونی داری! با اخم جواب دادم: - نشنیدی؟ فقط بابای من نیست پس نگو «بابای» از الان بابای تو هم هست. چون منو تو با هم هستیم. وقتی بتونی به سلاح تبدیل بشی من میتونم تو رو وارد بدنم کنم. فورا گفت: - سایورا؟ نگاهش کردم. خندید. چشمهاش از شادی برق و امید میزد و گفت: - آخر تونستم، من تونستم سلاح بشم. سعی کردم خوشحالیم واقعی باشه. جیغ بلندی کشیدم. فورا جلوی دهنم رو گرفت: - هیش... جیغ نزن! با شادی دستش رو پس زدم و گفتم: - واقعا؟! سر تکون داد. بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. - آرتین خیلی خوشحالم کردی! تبدیل شو ببینمت. اخم کرد: - نه؛ الان نه... به آسمون نیم نگاهی کرد و سرخ شده ادامه داد: - سریع حالم بد میشه. بدنم به تغییر عادت نکرده. بذار سر فرصت تمرین کنم، حتما؛ هر روز برای تو تبدیل میشم. خوشحال و هیجانی «باشه» گفتم. با صفحه نور مستقیم از نگهبانی مدرسه رد شدم. همه داشتن گروه چهار نفره وارد دروازه میشدن. میکال با دیدنم نگران گفت: - چرا دیر اومدید؟ پریدم و آرتین هم کنارم فرود اومد. صفحه نور شد تو بدنم رفت و جواب دادم: - اومده بودن حافظی ول کن نبودن. میکال روی بازوی آرتین زد: - زود زود اسمهای شما سه دقیقه قبل خونده شد. نادین و صدرا دویدن و نگران داد زدن. صدرا کفری غرید: - فکر کردم نمیاید از استرس مردم. نادین دست منو کشید و گفت: - بیایید بریم تا دروازه رو نبسته مدیر. هر چهار نفرمون دستهامون گره خورد تو هم و بدون این که مدیر یه بار دیگه اسم ما رو بخونه وارد دروازه شدیم. گرمایی بدن ما رو گرفت و پرت شدیم تو جنگل شلوغ! همینکه گرما از دور ما رفت. روشا جیغ زد: - سایورا اومدی؟! لبخند زدم و تایید کردم. خوشحال گفت: - موفق باشی سایورا. داد زدم: - همچنین. قوانین اینه هرگروه جدا باشه و تو دست و پاهای هم نباشیم. به جنگل خیره شدم. خیلی انبوه و بزرگ بود! این جا رو میشناسم جنگل ویکتور پر از موجودات و روحهای ناشناخته هستش. همه قبل از این که به تاریکی بخوره دویدن تا سر پناه پیدا کنند، چون شبهاش مثل چی ترسناکه. تنها کسایی که موندن فقط ما بودیم. نادین از تو کیفش دوتا منور در اورد گفت: - مدیر به همه داد. اگه میخواستی انصراف بدی میزنیش طلسم جابهجایی توشه فورا به مدرسه تو رو بر میگردونه. منو و آرتین ازش گرفتیم. منور رو تو انگشتر آسمانم فرستادم و گفتم: - بیایید بریم. هر سه پشت سر من حرکت کردن. صدرا خیره یه جنگل که همش سبز و سبز بود پرسید: - بدویم بهتر نیست؟ نادین: فقط خودمون رو خسته میکنیم. آروم جواب دادم: - مهم نیست کجا بریم، همین که بتونیم تو جنگل زنده بمونیم کافیه. تازه این جنگل هرجاش بدتر از اونجاشه. یعنی هیچ جا نمینونی پناهگاه پیدا کنی چون باید تا صبح کشیک بدی و نوبتی بخوابیم. پس نتیجه میگیریم دویدن بی فایدهاست. فقط موجودات جنگل رو به خودت تحریک می کنی. همه هوم هوم کردن. فکر کنم کاملا فهمیدن. نادین کنجکاو پرسید: - تاحالا به این جنگل اومدی؟ میخواستم دروغ بگم نیومدم ولی راست و دروغ رو قاطی کردم. - با محافظم، برای که آموزشم بده اومدم. همشون خوشحال شدن. که حداقل من چیزی میدونم. خنجرم رو بیرون کشیدم. آروم چیزی گفتم که وحشت رو به دلشون انداخت. - به درختها هم اعتماد نکنید. پریهای تاریک میتونه تو یکی از این درختها باشه، یا اون درخت افسونشده باشه تو رو ببلعه. نادین حیرت زده گفت: - من شنیدم، بابام به من گفته که به زمین، آب، درخت هیچی نمیشه اعتماد کنید. تایید کردم. - به هیچی. آرتین خندید و جواب داد: - دیگه بگو یک راست ما رو تو دهن مرگ فرستادن. بیتفاوت جواب دادم: - همین هم هست عزیزم. صدرا اخم کرد. - پس خیلی باید مراقب باشیم! با خنجر تو دست به اطراف خیره شدم. اول این جنگل همیشه خوبه ولی بعد کم کم سبزی همه جا دلتو می زنه. الان ذوق داری اما چند ساعت بعد به علف هرزه ها هم شک میکنی. جنگل به تو یه فرصت سه ساعته میده که بری ولی وقتی نرفتی اون ذات واقعیش رو به تو نشون میده. بقیه میگن چند ساعت خیالت رو راحت می کنه همین که راحت کرد حمله میکنه. ولی من میگم اولی درسته چون تو این جنگل بودم. با صدای جیغ دختری سرم سمت چپ چرخید. صدرا شوکه شد: - فکر کنم یکی آسیب دیده بریم کمک؟ نادین با اخم جواب داد: - اصلا، توصیه مدیر رو گوش نکردی؟ تو این جنگل هرکی با گروه خودش باشه خودتون از پس کار خودتون بر بیایید. بعضی از صداها ممکنه تقلید صدای جنگل باشه نذار وسوسه بشی. صدرا نگران به قسمت چپ نگاه کرد. آرتین رو به من کرد و گفت: - سایورا تو چی فکر میکنی؟ به چپ نگاه کردم و یه پروانه نور درست کردم به چپ فرستادم. با دیدن یه موجود کریه که خیره من بود، یخ زدم و گفتم: - بهتره نریم تلهاست. رنگ همه پرید و به هم دیگه بیشتر چسبیدیم. جوری که بچهها متوجه نشن روی لباسهاشون یه تیکه نور چسبوندم. البته آرتین همیشه منو از هزاران کپی میتونه بشناسه چون روحهامون مرتبطه ولی صدرا و نادین نه. اگه نورم رو به صدرا و نادین بدم، آرتین اون دوتا هم میتونه پیدا کنه. صدای گریه نوزاد اومد! انقدر واقعی بود که ایستادم. همه ما شوکه شدیم و آرتین لب زد: - این نمیتونه توهم باشه! یهو صدرا فریادی زد و روی آرتین افتاد. صدرا وحشت زده به بالا درخت نگاه میکرد. سر من هم آروم چرخید و با دیدن هشت نوزاد آویزون رو درخت از شوک نزدیک بود فریاد بزنم. یه... یه بچه خوار این جا چکار میکنه؟! با دیدن صورت زنی که خیره ما بود دهنهامون باز موند. نادین با فک قفل شده گفت: - نترسید، این زن کوره. فقط... فقط با صدای گریه بچه تازه متولد شده واکنش نشون میده. سمت یه بچه رفت و با دست های لاغر و کشیده بچه رو پیش پیش کرد ساکت کنه. آشینا: ملکه من، اون میبینه الکی خودش رو به کوری زده اون زن دروغه اون شما رو میتونه نوزاد کنه، منتظره ببینه شما چه واکنش نشون میدید. با صدای خشخش برگشتم. با دیدن همون زن که داشت چهار دست و پا روی درخت نرم راه میرفت و میخواست آرتین رو بگیره، واکنش نشون دادم و با غرش نور دستش رو قطع کردم. جیغ زد و تبدیل به تریستان شد. - ملکه من چ... چرا؟ ناباور شدم. وقتی دیدم نتونست نقش تریستان رو قشنگ در بیاره سرد شدم و غریدم: - نقش تریستان رو قشنگ در بیار زنیکه هرزه. خنجرم تبدیل به شمشیر شد و گردنش رو قطع کردم. ته مونده جیغ تو حنجرش موند. خون سیاه رو سر و صورتم پاشید و نوزادهای روی درخت طلسمشون از بین رفت و تبدیل به آدمهای بزرگی شدن. نفسنفس زدم. خون رو از روی چشمم پاک کردم. آشینا نعره زد: - میون اونها یه خوناشامه مراقب با... به درخت کوبیده شدم و خوناشامی دندونهاش رو نشونم داد. خیره چشمهاش دستور دادم: - آروم باش. دست رو سرش گذاشتم و از خاطراتش تغذیه کردم. به زبون خودش لهجه دار زمزمه کردم: - آروم باش دختر، آروم. خرخر کرد و دیدم حیف این دختر نمیشه به حالت اول برش گردوند تاریکی مغزش رو پوک کرده و آروم نمیشه. روی پیشونیش با آرامشی که میدونستم سپرم نمیذاره منو گاز بگیره علامت خورندگی روش زدم و پچ زدم: - حالا تو غذای منی، هزار و خوردهای ساله غذای گوشتی نخوردم، حالا تو بیا تو معدم جشن بگیریم. هنوز خرخر میکرد و داشت تقلا میکرد از من خون بخوره. به آرومی شل شد و چشمهاش گشاد. گردههای جسم و روحش که به رنگ عنابی در اومده بود با ملایمت تو بینی و دهنم رفت. طعم گوشت که با خون نمکیتر شده بود، چاکراش وای... با ولع نفس کشیدم و بلعیدمش، از لذت طعمش خمار شدم. طعمش زبونم رو قلقلک داد و بیشتر خواستم. البته هیچی به خوشمزگی ایزد نوری که قبل از مرگم خورده بودم نیست. داشتم کیف میکردم که آرتین نزدیکم شد و به اون هفتتا آدم اشاره کرد و گفت: - چکارشون کنیم؟ خمار از سیری به اون هفت نفر خیره شدم و سرد جواب دادم: - ما نجاتشون دادیم دیگه ولشون میکنیم میریم. شوکه شد و لب زد: - سایورا؟! نادین هم با من هم نظر شد. به اون هفت نفر خیره شدم. تاریکی اون زن به اصطلاح کور هم شصت درصد مغز اینها رو خورده بود زیادهوشیاری ندارند. ممکنه تا شب تبدیل بشن و برای ما بد بود. نمیخواستم حقیقت رو بگم و با این دنیای تاریک آشناشون کنم. آرتین با اخم گفت: - باشه در هر صورت رفتار عادی ندارند. صدرا غرش کرد: - یعنی چی؟ اگه ولشون کنیم فردا یکی هم پیدا میشه ما رو ول میکنه. چقدر دوستداشتم یه مشت تو صورت صدرا بزنم. تمام لذت غذا خوردنم رو از من گرفت. هیچکس نفهمید اون خوناشام رو خوردم فکر کردن با قدرت نور نابودش کردم. گردههای وجودیت رو فقط من میدیدم. یا اگه یه آینه بود میتونستن همه منو ببینند. آرتین با اخم توپید: - صدرا تمامش کن، یه نگاه بهشون بکن، اصلا وضعیت عادی ندارن. نمیتونند بزاغ دهنشون رو کنترل کنند. نادین هم تایید کرد. - اصلا عادی نیستن. رهبر گروه سایوراست اون به این جنگل بیشتر از ما وارده، بیا با سایورا جلو بریم. صدرا نگاهم کرد و کفری گفت: - آخه... از اون هفت موجود فاصله گرفتم. حالا که رهبر گروه شدم باید حرکت کنم و جواب دادم: - پس بیایید بریم. آرتین مچ دست صدرا رو گرفت و با خودش کشید. صدرا یک ریز غر زد. - گناه دارند، بی رحم نباشید. درسته ما آزمون داریم ولی حداقل تا یه جا راهیشون کنیم. نادین کفری جواب داد: - اگه طعمهشون کنیم تا ما فرار کنیم، ابله تو این جنگل جا امن نداریم. صدرا غرش کرد: - ابله نیستم، انسانیت دارم. نادین توپید: - همین انسانیت به بادت میده. آرتین دو تا چپ راستی تو شکم نادین و صدرا زد: - خفه شید دوتا گرگ دارند از انسانیت حرف میزنند. خندیدم. به اطراف خیره شدم و با عنصر آب خونها رو از روی صورت و بدنم پاک کردم. داشتیم راه میرفتیم که به گروه «آواز رز»برخوردیم! رنگشون پریده بود. وقتی ما رو دیدن دست تکون دادن. یکی از دخترای گروه داشت گریه میکرد. سمتشون رفتم و با فاصله ایستادم پرسیدم: - چی شده؟ تیدا هق هق کرد و گفت: - این جنگل خیلی ترسناکه میخوام انصراف بدم. چیاکو غرید: - مسخره نباش تیدا ما باید چیزی که از گروه ما خواسته شده رو پیدا کنیم تا بتونیم برگردیم. پوفی کشیدم و به بقیه اشاره کردم بریم. کنجکاو پرسیدم: - مدیر از ما چی خواست پیدا کنیم؟ نادین جواب داد: - گروه ما باید گل استخونی رو پیدا کنه. شوکه شدم! عجب چیز مزخرفی هم از گروه ما برای قبولی فارغ التحصیلی خواستن! این جوری ما به مرز مرگ و کشتن میریم. گل استخونی تو درههای مه آلود در میاد. بگذریم، الان که میدونم چی می خوان از بیهدف چرخیدن بیرون میایم. چشمم به قارچ حاکم افتاد! چشمهام گرد شد همچین چیز نایابی دیدم. صبر کن! این درست نیست قارچ حاکم تو اوایل تابستون در میاد نه زمستون! همون لحظه هم صدرا گول خورد و خیز گرفت سمت قارچ و خوشحال داد زد: - واوو! قارچ... یهو انگار ذهنش چیزی رو مثل من فهمید و عقب رفت. سرد جواب داد: - تلهست. تایید کردم که آرتین پاهاش رو آروم به زمین کوبید و دیواری از زیر قارچ بیرون زد و گفت: - تله نیست، واقعا این قارچ در اومده! به دیوار گلی نگاه کردم که بالاش قارچ حاکم بود. نادین مشکوک پرسید: - میگم چرا زیر کلاهک قارچ حاکم سبزه؟ مگه نباید زرد باشه؟ تایید کردم و به زیرش خیره شدم. پرواز کردم و قارچ رو برداشتم که تو دستم لرزید. یه پری بود! دست رو سر قارچ گذاشتم خاطراتش رو بلعیدم. از وقتی حافظهام رو آکیلا داده بود مثل قبل اذیت نمیشدم. میدونستم چکار کنم. دیگه روحم با روحش یکی نمیشد. فقط خاطرات، اطلاعات گرفته میشد. الان هم این قارچ حاکم یه پری بود، اومده برای مادرش که مریضه دنبال شبنم شفاگری بگرده، ولی گَرده و جادوش تمام شده برای همین تبدیل به قارچ شده. به جواهراتم نزدیک ترش کردم تا بتونه انرژی جمع کنه. رو به بقیه گفتم: - چیز نگران کنندهای نیست یه پری گیاهیه. خیال همه راحت شد و آرتین دیوار رو از بین برد. پری لرزید و تبدیل به پری کوچیک هفت سانتی شد. با دیدنم جیغ زد و دست روی صورتش گذاشت. - واااااای یـــــا مادر اعظم! لبخند زدم، موهای قهوهایش رو نوازش کردم. بیشتر ترسید و خواست فرار کنه. آرتین هیجان زده گفت: - من پری تاحالا ندیدم! چقدر کوچولوی. یهو پری آروم شد به آرتین خیره شد و گفت: - چقدر خوشگله! آرتین خندید و شونه منو فشار داد. - سایورا ببین از دهنش صدا جرینگ جرینگ بیرون میاد. یهو چنان از حالت آرتین قهقهه زدم که پری سجده کرد و محکم سروگوشش رو گرفت و از ترس لرزید. با خنده گفتم: - جرینگ جرینگ نمیکنه داره حرف میزنه. به زبون پری ادامه دادم: - میتونی بری پسر. سرش بالا اومد و ناباور به چشمهام خیره شد. موشکافانه لب زد: - میتونی به زبون پریها حرف بزنی؟ تایید کردم و آرتین گفت: - چی میگه؟ صدرا و نادین هم نزدیک شدن و دور پری جمع شدن. پری وحشت کرده انگشتِ شست منو بغل کرد. بالهاش شکسته بود و نمیتونست پرواز کنه. آروم تر حرف زدم تا صدام آزارش نده. - نترس، هم گروهی من هستن. انگشتم رو جلو بردم و بال شکستش رو با جادوی درمانگری خوب کردم. تند تند بال زد و آرتین هیجان زده دوباره پرسید: - چی میگه؟ بگو دیگه. انگشتم رو لرزون محکمتر گرفت و بال زد وقتی دید بالهاش درمان شده انگشتم رو بوسید و گفت: - ممنون. به آرتین جواب دادم: - گفت تو خیلی خوشگلی. دهنش باز موند و اخم کرد. - پری هیز. از ما فاصله گرفت و گفت: - بریم دیگه. نادین لبخند زد. - جالبه اولین باره پری میبینم. صدرا هم تایید کرد. پری رو از انگشتم جدا کردم و روی شاخه درخت گذاشتمش گفتم: - مراقب خودت باش باز آسیب نبینی. آرتین حتی دیگه نگاهش هم نکرد. از پشت روی کمر آرتین پریدم و زیر گوشش پچ پچ کردم. - هی هی پسر خوشگله چرا غمباد گرفتی یکی به تو گفت خوشگلی؟ خندید ولی غمگین بود. دست دو طرف پاهای من گذاشت و منو کامل رو کول خودش انداخت. - چیزی نیست فقط خوشم نیومد اولین حرفی که زده از من بوده. سرم رو تو گردنش کردم و آروم نفس کشیدم. - واقعا زیبایی، آرتین نمیشه منکرش شد. آهی کشید: - از همین بدم میاد. نادین برگشت به پری نگاه کرد که تو جاش نبود و پچ زد: - میگم حس میکنم داره دنبال ما میاد. صدرا هم تایید کرد و گفت: - بوش رو حس میکنم داره دنبال ما میکنه. بی تفاوت با سری تو گردن آرتین که خوش ترین بوی دنیا رو داشت جواب دادم: - خطری نداره، ولش کن بذار راحت باشه. آرتین منو محکمتر گرفت و آروم مچ پاهای منو دور کمرش ماساژ داد و گفت: - یکم بخواب سایورا. سر تکون دادم و چشمهام رو بستم. انگار چشمهام منتظر همین حرف بود چون فورا خوابم رفت.- 56 پاسخ
-
- 1
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** آرتین ده سال بعد... امسال ده ساله که گذشته و من هر روز خوشحال تر از دیروزمم. تنها افسردگیم اینه ده ساله دارم آموزش میبینم ولی نمیتونم اصلا تبدیل به سلاح بشم از خودم داشتم نا امید میشدم. سایورا میگفت نگران نباشم یه روزی میشم. تو این ده سال، سایورا طعم واقعی زندگی رو به من بخشید. خودم گاهی میرم زمین، یا با تریستان، تاسیان گاهی هم یونا خرید میکنم. خیلی به من خوش میگذشت. روز به روز احترام سایورا برای من بالاتر میرفت. سایورا واقعا یه ایزده فوقالعادهاست. همه اهالی آسمان و زمین با سایورا راحت حرف میزنند و سایورا شبهای ماه کامل میره فلوت میزنه. فلوتی که میزد انقدر زیبا بود که برکت رو به همه میداد و گیاهان از آفات کمتری برخورد دار میشدن. بارونها دیگه سنگین نبود. تو درسهاش موفق بود. منو خودش رو کاری کرد جهشی بخونیم و وقت هدر ندیم. صدرا و نادین، همچنین روشا هم همین کار رو کردن. تیم ما هنوز به اسم تایم زده معرف بود. امسال سال آخر ما بود. من با سی سال سن و سایورا با بیست و نه سال سن، سال دیگه فارغالتحصیل جادو و موسیقی میشدیم. حتی آهنگ گروه تایم یخ زده روی زمین و آسمان پرفروش بود. هر سال یه آهنگ گروه ما بیرون میداد. به گذشته که نگاه میکنم، ناخداگاه لبخند میزنم. حس خوبی داشت حتی وقتی اجنهها حمله میکردن. من؛ خیلی وقته یه دلشوره خاص دارم. انگار یکی میخواد این لحظه خوش ما رو از ما بگیره. از تخت قرمزم پایین پریدم و با بالا تنه برهنه از اتاقم بیرون زدم که سایورا رو دیدم. یه کلاه لبه دار پوشیده بود و داشت با تریستان دعوا میکرد. - که چی؟ چرا بعد از ده سال پیداشون شده؟ تریستان سرد به دیوار غار پشت سایورا خیره شد و گفت: - ملکه من، بهتر نیست حرف بزنید؟ سایورا تیز شد. - حرفی برای گفتن ندارم. تریستان سر تکون داد: - امر امر شماست. از کنار سایورا رد شد و رفت. به من نگاه کرد و گفت: - ساک جمع کردی برای فردا آزمونت؟ شوکه سر تکون دادم: - آره؛ چی شده سایورا عصبیه؟ اخم سرد کرد: - ایزدان برگشتن تا ببرنش. مات شدم و ترسیده لب زدم: - الان اون بیرون هستن؟ سر تکون داد و تو اتاقش رفت. برگشتم تو اتاقم یه پیرهن پوشیدم. چرا ایزدان برگشتن؟ نکنه باز دعوا بشه؟ دستی رو صورتم کشیدم. یه نخ سیگار روی لبم گذاشتم روشن کردم. از اتاق بیرون زدم و سمت اتاق سایورا رفتم. دود سیگارم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - سایورا؟ صداش بیتفاوت اومد. - بیا تو آرتین. وارد اتاق شدم که با دیدن وضعش فورا پشتم رو کردم. چیزی نپوشیده بود، داشت لباس عوض میکرد. قلبم تند تند زد! داشتم سکته میزدم از چیزی که دیدم. بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم و گفت: - کاری داشتی؟ چشمهام رو بستم و جواب دادم: - خواستم حالت رو بپرسم. رو شونهام زد. - برگرد پوشیدم. به موهای بلندش خیره شدم تا زیر زانوهاش اومده بود. لبخند بیاختیار زدم و گفتم: - خوبی؟ لبه تخت نشست. - آره خوبم؛ برای آزمون فردا آمادهای؟ باید بریم جنگل ویکتور. کنارش روی تخت نشستم. - آره آماده هستم. سایورا واقعا تو هم میای؟ مدیر گفت برای تو اجبار نیست. با اخم جواب داد: - گروه تایم یخ زده با هم هستن پس میام. این آخرین آزمون ما هست. کلافه جواب دادم: - زنده مردن ما تو این آزمون معلوم نیست. روی پاهام زد: - بس کن ادای پیرمردها رو در نیار ما کلی آزمون رد کردیم این دیگه چیزی نیست. میخواستم بگم دلشوره دارم ولی ساکت شدم. زنگ غار به صدا در اومد و سایورا کفری غرید: - چرا دست بر نمیدارند؟ بلند شدم و از اتاقش بیرون زد. من هم با سرعت همراهش از غار بیرون زدم. با دیدن یه ایزد مو مشکی با چشمهای تاریک هنگ کردم. سایورا هم متوجه شدم شوکه شده. مرد سایورا با ابهت به سایورا خیره شد و گفت: - سایورا؟ سایورا اومد عقب بره که مرد دستش رو گرفت کشید. - سایورا نرو. سایورا اخم کرد و مرد رو هول داد: - تو کی هستی؟! ولم کن... مرد محکم بازوش رو گرفت و محکم جواب داد: - پدرتم. من جا سایورا تکون خوردم و لب زدم: - پدر! تریستان دست منو کشید و با خودش برد. - بیا بریم بذار یکم تنها باشن. شوکه پرسیدم: - تو میدونستی؟ تایید کرد: - آره، خواستم بگم پدرشه اما تا اسم ایزدان رو اوردم هرچی میخواستم بگم، حرفم رو قطع میکرد. برگشتم و به سایورا که پدرش به دیوار چسبونده بودش و حرف میزد خیره شدم. خاطرات پدرم از مههای پشت ذهنم بیرون اومد. هنوز گاهی کابوسش رو میدیدم کابوس اذیتهاش! دیگه به هیچ پدری حس خوبی نداشتم. شنیدم پدرم قصرش رو دوباره ساخته ولی این بار کوچیکتر. ده ساله هیچ کدوم از خانوادهام رو ندیدم ولی شنیدم پدرم یه دختر گیرش اومده و الان یک سالشه. دلم برای اون دختر میسوزه امیدوارم وضع من گریبان گیرش نشه. نگران باز برگشتم به سایورا نگاه کردم. همش فکرم خراب بود. بازوم رو فشار دادم و تا تریستان رفت تو اتاقش من یواشکی برگشتم. قلبم تند تند میزد، حالم بد بود. از پشت دیوار غار به سایورا و پدرش نگاه کردم. پدرش: بهت میگم گوش کن چرا انقدر لجبازی؟ سایورا: چرا به حرفهات گوش کنم؟ آخرش به من میگن تو بچه وارانشایی، تو هم گفتی شبیهش هستم. اصلا این وارانشا کیه؟ پدرش کلافه گفت: - دنیا به تو نیاز داره، نور داره کم میشه برای تعادل نور برگرد نه برای من. تو دلم تکون خورد و بغض کردم. میتونستم عشق به فرزند رو تو چشمهای پدرش ببینم. چرا، چرا پدر من یک بار این جوری نگاهم نکرد؟ سایورا سر به منفی تکون داد: - نه من اگه بیام میگن... پدرش نعره زد: - غلط کرده هرکی بخواد بگه، دیگه ضایعهاست دختر منی. کدوم وامپگادی میتونه نور داشته باشه؟ تو نور ذوب میشن. وارانشا هم انقدر مغرور بود که به هیچ زنی اهمیت نمیداد اون میگفت اگه زن بگیره یه زن از نوع وامپگاد میگیره. تو اصلا یک درصد هم نمیتونی بچهاش باشی. نه خون خواری نه قدرت کیهانی جذب میکنی هیچ کاری که نشون بده وامپگادی نکردی. سایورا دهنش باز مونده گفت: - تاریکی هم انقدر مهربون میتونه باشه؟ بغضم رو قورت دادم و چشمهام رو بستم. ولی صدای پدرش رو شنیدم: - تاریکی هم دل داره، چرا فکر می کنی دل ندارند؟ بچه منی از رگ و ریشه منی چطور میتونم تو رو نخوام؟ چونهام لرزید و سرم رو به دیوار چسبوندم. چقدر حرفش واقعی بود. دستی به شونهام خورد. ده متر تو هوا پریدم از ترس و چنان وحشت کردم که میخواستم فریاد بزنم. تریستان دستش رو روی دهنم گذاشت و منو برد: - برای همین گفتم بیا بریم. تا نبینی یه تاریکی از پدر تو بهتره. حتی شیطان هم با بچههاش این کار رو نمیکنه که پدر تو با تو کرده. اشکهام روی دستهای تریستان ریخت و منو تو اتاقم برد. زیر پتو رفتم تا بیشتر مضحک نباشم و گفتم: - به سایورا نگو لطفا. روی تخت کنارم نشست. - گوجه فرنگی؟ شوکه سرم از زیر پتو بیرون اومد و با چشمها و صورت خیس از اشک به خودم اشاره کردم. - با منی؟ لبخند محو زد که از دیدن لبخندش مات شدم. تو این ده سال یک بار هم لبخندش رو ندیدم. موهام رو نوازش کرد. - گریه نکن. بیشتر شوکه شدم. الان خواست دل داریم بده؟ اصلا به کل موضوع بابام یادم رفت، حتی حسادتم به گفتگوی سایورا و پدرش! مات لب زدم: - دیگه بخوامم گریهام نمیاد. خم شد از روی میز کنار تختم یه نخ سیگار برداشت و روشن کرد. با صدا کشید و گفت: - این چه زهرماریه که میکشی؟ اخم کردم. باز شد همون کوه یخ طعنه زن. - خودت هم از این زهرماریها میکشی. دود رو سمت سقف فوت کرد. - چرا نمیتونی به سلاح تبدیل بشی؟ تنها راه اینه بکشمت تا از این جسمت جدا بشی. وحشت زده فریاد زدم: - نه! سر تکون داد و دود رو بیرون داد: - آره. عقب رفتم و وحشت زده نگاهش کردم. شمشیر بزرگش رو در اورد. نعره وحشت زده کشیدم. سرد گفت: - چند دقیقه بهت فرصت میدم تبدیل بشی نشدی میکشمت. شمشیر رو جوری با سیگار گوشه لبش بالا برد که با وحشت از تخت افتادم. ترس فلجم کرد. غرش کرد: - یالا تبدیل شو؛ همون جور که یادت دادم. چشمهام رو بستم و فاتحهام رو خوندم. فایده نداشت یعنی بدون تلاش بمیرم؟ زندگیم انقدر پوچ و بی معنی تمام بشه. چشمهام رو محکمتر بستم. تصور کردم، خودم رو، روح رو... لرزیدم بدجور لرزیدم. از مرگ میترسیدم. با صدای صوت شمشیری که داشت هوا رو میشکافت چشمهام رو محکمتر بستم و سرم رو تو گردنم فرو کردم. شکل یه شمشیر شعله ور از نور و تاریکی که با وجود خودم و سایورا ترکیب بود ظاهر شد. بدنم داغ داغ کرد. حس کردم دارم فرم میگیرم! مثل یه خمیر انگار داشتم کش میاومدم اون حرارت، اون داغی و سردی نمیگذاشت درد حس کنم ولی یه حس بد حالت تهوع گرفته بودم. وقتی چشم باز کردم صدای برخورد فلز به زمین تو گوشم پیچید. تریستان بالا سر من قرار گرفت و گفت: - فقط نیاز به انگیزه داشتی تا بتونی به شکل اسلحه روحی ملکه من در بیای. آفرین تونستی با روح ملکه من هماهنگ بشی، تاریکی و نور رو قشنگ تو خودت جا دادی. میخواستم نعره بزنم این انگیزه نبود تو رسماً داشتی میکشتیم! بالا سرم نشست و گفت: - نمیتونم بگیرمت تو دستم چون آسیب میبینم. یه آینه تو دستش ظاهر شد و رو به روی من گرفت. با دیدن خودم هنگ کردم. البته پشت پلکهام دیدم ولی بخاطر ترسم دقت نکردم. الان یه طرف تیغه نور بود و یه طرف دیگه تاریکی که تو یه پوشش شعله پر حرارت فرو رفته بود. یه دسته فیروزهای با جواهر سرخ پایین شمشیر هم ریشههای سرخ درخشان. روی بدنه شمشیر هم کلماتی عجیب نوشته شده بود. شبیه سلاحهای ممنوعه بودم که قدرتی ویران کننده داشتن! تو ذهنم تصویر یه عصا اومد! بدنم تو آینه کش اومد و تبدیل به یه عصای عجیب غریب شدم. انگار روحم تو سنگ وسط عصا بود! ظاهرم کاملاً شکل گرفت و من خودم رو دیدم— به شکل عصا. یه هلال ماه باریک که انگار از آسمون شب کنده شده! یه درخشش نقرهای شاید طلایی داشت. درون هلال ماه یه کریستال لوزی شکل بود که به هیچی اتصال نداشت و شناور بود. پایین هلال ماه یه گوی سیاه وجود داشت یه گوی مرموز و تاریک! بدنه عصا موجدار بود؛ انگار... انگار زنده بود. انتهای عصا که پایانش بود تیغه تیز و ظریفی داشت. تریستان دستی روی بدنه من کشید. لرزیدم و با سرعت تبدیل به خودم شدم و نفس نفس زدم. یه حس عجیب و خاص داشتم. تریستان نگاهم کرد و گفت: - بد نبود. اخم کردم. این همه زور زدم فقط میگه بد نبود؟ نفسهای کشیده و عمیق کشیدم. یهو یه چیزی زیر گلوم زد و دویدم سرویس بهداشتی و بالا اوردم. اوه لعنتی! اون کش اومدن بدن و روحم، ترس و استرس همراه هیجان کاری به من کرد باعث شد بالا بیارم. سرم گیج رفت و تریستان از پشت بغلم کرد: - هی بچه! بنظرم بهتره استراحت کنی. دیگه رمق نداشتم یه چیز درشت بارش کنم. دست و صورتم رو شست. منو از اونجا بیرون اورد و روی تخت قرار داد. خم شد دستمال برداشت با سیگار گوشه لبش صورتم رو خشک کرد. سریع چشمهام رو بستم نگاهش نکنم. خودم رو با همه بی رمقی چرخوندم و روی شکم رفتم صورتمم تو تخت فرو کردم. دست تو موهام کرد و زمزمه کرد: - آرتین؟ خفه «هوم» گفتم. تو موهام بازی کرد و عقب رفت. یکم سرم رو چرخوندم نگاهش کردم. داشت سیگارش رو خاموش میکرد. ترسناک و سرد بود. وقتی برگشت سریع باز سرم رو تو تخت فرو کردم و گفت: - انقدر تمرین و تکرار کن تا توش حرفهای بشی. چرخیدم و تو صورتش خیره شدم. - هنوزم میخوای منو بکشی؟ دوباره دست تو موهام کرد، چشمهام رو بستم. خیلی حس خوبی داشت یهذره هم از لمسش حس بد نمیگرفتم یه جور آرامش انگار برادر بزرگمه. - نه، تونستی تبدیل بشی. گفتم نمیخواستم بکشمت من اجازه کشتن تو رو ندارم، باید اول ملکه اجازه بده. بلند شد. دوست داشتم هنوز با موهام بازی کنه. حرفی نداشتم جوابش رو بدم. یعنی راحت نبودم حرف بزنم و رفتش. پوفی کشیدم و لب زدم: - چی میشد بیشتر سر منو نوازش کنی؟ لبخند زدم. خوشحال بودم تونستم آخر بعد از ده سال تمرین بالاخره تبدیل به سلاح روحی سایورا بشم. سلاحی که انعکاس روح سایوراست نه من. من باید چیزی میشدم که روح من نیست و روح اربابمه، این سختش میکرد خیلی سخت. دست پشت گردنم گذاشتم و تو آرامشم فرو رفتم.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** سایورا لبه تخت نشستم و به آکیلا با اون چشمهای سرخش خیره شدم. از وقتی تو اتاقم اومده داره نوشیدنی میخوره و هیچی نمیگه. پوف کلافه کشیدم و آروم پرسیدم: - وارانشا پدرمه؟ خندید. - نه. کفری جواب دادم: - چرا نمیگی خانواده من کیه؟ خمار نگاهم کرد. - بگم جنگ میشه. موهام رو کشیدم و داد زدم: - خواهش میکنم، این جا کسی نیست بشنوه جنگ بشه. تلخ نگاهم کرد و جواب داد: - نمیتونم. غمگین نگاهش کردم و لب زدم: - واقعا وارانشا پدرم نیست؟ من خیلی شبیهش هستم. حتی وقتی فلوت میزدم یه رویا ازش دیدم. تا اینو گفتم، جام شراب تو دستش شوکه تکون خورد و نگاهم کرد. جام رو روی میز گذاشت و نزدیکم شد. دو انگشتش رو روی پیشونیم گذاشت. دستهاش گرم بود. وقتی دستش روی ماه من قرار گرفت، همه جواهراتم از بین رفت. مور مور شدم و ترسیدم. اخم کرد و گفت: - انقدر خاطره نخور سایورا، اعتیاد پیدا میکنی. حرفش که تمام شد، چیزهای الکی به آرومی از ذهنم پاک شد و فقط خوبهاش موند. سرم سبکتر شد. شوکه نشدم میدونه همجوشی میکنم. کنارم با فاصله نشست و یه دکمه پیرهنش رو باز کرد: - بهتره دنبال گذشتت نری سایورا میفهمی؟ هیچی نمیفهمیدم چون... چشمهای سرخش، آبی شده بود! دهنم باز موند و مات چشمهاش شدم. قلبم تند تند زد. یه چیزی رو کاملاً مطمئنم شدم. حیرت زده شونهاش رو گرفتم و داد زدم: - تو منو به دنیای انسانها بردی؟ سرش رو بالا که اورد چشمهاش باز سرخ شده بود و خسته جواب داد: - آره. آره؟ صداش تو سرم اکو شد و سرم گیج رفت. آکی... آکیلا منو به دنیای انسانها برد! آکیلا اون جوری با تریستان حرف زد! پس همش آکیلا بود و بعد با نقشه اومد. همه کارهاش نقشه بود من نفهمم! با بغض لب زدم: - چرا؟ کلافه دستی رو صورتش کشید: - باید نجاتت میدادم، هرجور شده. با بغض گفتم: - من هیولام؟ شوکه نگاهم کرد و خندید! - دیونه کی گفته تو هیولایی؟ سرم و موهام رو کلافه کشیدم: - چرا هیچی نمیگی؟ خب؛ بگو... بگو بگو... بسه انقدر تو بلاتکلیفی موندم. بلند شد. با یه نفس عمیق جواب داد: - تو خود وارانشایی، نه بچهاشی نه کسی دیگهش تو خود وارانشا هستی. جا خوردم. لحظهای حس کردم مردم! برگشت و تو چشمهام خیره شد و گفت: - جا خوردی؟ باید هم بخوری. من رفتم التماس ایزد مردگان رو کردم تا توی عوضی برگردی. عاشق یه دختر کثافت شدی که زندگیت رو تباه کرد. آخرش چی شد؟ هم تو و هم اون مردید. ناباور بلند شدم و زمزمه کردم: - من وارانشا هستم؟! مسخرم میکنی؟ اخم کرد. - برای همین الان وقتش نبود بگم. چون نمیفهمی، درک نمیکنی. من تو رو از ایزد مردگان گرفتم. اون میدونست تو گناهی نداری، پس تو رو در وجود یه نوزاد تازه متولد شده گذاشت. و درسته اون شخص همون پرنسس آرزو و ایزد تاریکی بود. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - ولی تو انقدر قوی هستی که جسم دختر ایزد تاریکی رو تغییر دادی و شبیه خودت شدی؛ دوباره... مات لب زدم: - یعنی من وارانشام! دنبال دروغ تو چشمهاش بودم بگه شوخی کردم؛ اما... نبود. لبهام لرزید: - ایزد دنیای زیرین و تو منو از مرگ بیرون اوردید؟! به طور عجیبی حرفهاش رو باور کردم. نفسهام سخت میرفت و میاومد. دست روی صورتم گذاشتم. - وارانشام! خنده هیستریکی زدم. گیج لب زدم: - پس... پس تو کیه من هستی؟ جام کوفتیش رو تکون داد و جواب داد: - ایزد سرنوشت هستم. کسی که با توی عوضی دوست بوده. کفری بلند شدم و غریدم: - چرا هی به من میگی عوضی؟ خندید و حرصم رو در اورد. - چون هستی، با این که هیچی یادت نمیاد بازم عوضی هستی. من میخواستم یه زندگی آروم تو دنیای انسانها داشته باشی ولی عین سگ بو کش باز راه خودت رو باز کردی اومدی تو این جا که حکم جهنم تو رو داره. تمام تلاشم رو بی ثمر کردی. باید باز بشینم و مرگت رو با چشم ببینم. یه قدم نزدیکش شدم و پرسیدم: - تو... تو و من چی بودیم؟ خندید و لبه میز آینه نشست نگاهم کرد و گفت: - زود حرفم رو پذیرفتی! الان هم راجعبه رابطه من و خودت کنجکاوی؟ یه قدم دیگه نامطمئن سمتش برداشتم. همه حرفهاش رو به طور عجیبی باور داشتم. تک تک حرف هاش بوی حقیقت میداد. - میخوام بدونم آکیلا؛ راجع خودم، خودت و زندگیم. بذار بدونم، بفهمم، از گیجی درم بیار. چشمهاش به آرومی از سرخی در اورد و آبی زلال شد و گفت: - منو تو اول دشمن بودیم، کم کم دشمنی ما به دوستی عجیب تبدیل شد. هنوز همو میزدیم، میجنگیدیم ولی به هیچ کس حق نمیدادیم راجع اون یکی چیزی بگه. آهی کشید و کلافه به من خیره شد و خندید: - اصلا این جوری بودنت تو کتم نمیره با این ظاهر ظریف دخترونت خیلی کثافت میزنی. نمیدونم چرا خندیدم و مشتی آروم تو شونهاش زدم. - نکبت هی فحش خورم نکن. مات من و شونهاش شد. سرش رو بالا اورد و غمگین تو چشمهام خیره شد و لب زد: - دلم برات تنگ شده وارانشا، اما میترسم برگردی از این جا برو... برو به جایی که نخوان آزارت بدن. گیج به مشتم نگاه کردم. چرا من الان این جوری کردم؟ مگه از آکیلا نمیترسم؟ چرا الان ترس ندارم؟ چرا یه بغض عجیب کهنه تو گلومه که هیچ قصد شکستن نداره؟ بالهام رو دور خودم تاب دادم و زمزمه کردم: - هرجای دنیا هم برم، با این ظاهر پر از جواهرم کی قبولم میکنه؟ به هم دیگه خیره شدیم و گفت: - پس بذار حافظهات رو بدم، ولی به وارانشا بودن خودت برنگرد، تلاش کن این بار برای زندگی کردن. خودت رو جا کن میون قلب همه. بذار فکر کنند پدر تو ایزد تاریکیه و مادرت پرنسس آرزو. من با دقت سرنوشت رو نوشتم پس خرابش نکن؛ فقط این بار لطفا... با بغض دستی تو موهاش کشید و تلخ ادامه داد: - من و ایزد مردگان هوای تو رو داریم. دیدیش دنیل همون ایزد چهار بال سفید و چشم نقرهای. همون که اون قطب نما رو به تو داد. سرم رو پایین انداختم. حافظهام رو بده؟ اگه بگم نه نمیفهمم کی بودم. اگه بده، بعد چی میشم؟ بخوام یا نخوام؟ رشته بلند و نورانی تو دستش ظاهر شد. - وارانشا این آخرین باره با این اسم صدات میزنم. پس تو هم از هر چی که قبلا بودی دست بکش و با این بدن جدیدت زندگی کن. از الان ایزد نور و تاریکی باش. ایزد وامپگادها دیگه نباش. به رشته بلند نورانی نگاه کردم و دستم رو روش کشیدم. موجی مثل یه رود آروم و آشنا تو تو ذهنم شناور شد و چشمهام بسته شد. صداها، خندهها، سکوت. تو سرم مثل حالتی بود که انگار یه دریا خشک شده و حالا آب های اون دریا به جایگاهش برگشته. نه گیج شدم، نه درد گرفتم ولی یه چیز عجیب وجودم رو گرفت، یه بغض که همیشه داشتمش حالا معنی گرفت. من از خودم بغض داشتم. از خودم و تولدم دلگیر بودم. درسته من یه وامپگادم ولی وامپگاد هیولایی نبودم. برای همین ایزدها قبولم داشتن. دعوام با نیارا! فهمیدم نیارا گولم زده تا منو بکشه، انقدر نزدیکم شده تا عاشقش بشم منو بکشه. من از نقشهاش مطلع شدم و تو بازیش شرکت کردم. وقتی متوجه شد من میدونم و من هم داشتم بازیش میدادم خشمگین میشه. با هم دعوا میکنیم و بعد جفتمون همزمان هم دیگه رو میکشیم.البته در حق من نامردی شد. ولی من هم نیارا رو قبل از مرگ خوردم تا دیگه همچین زن رقتانگیزی متولد نشه. قدرتهای نورش با من یکی شد ولی من دیگه زنده نموندم. شوکه شدم چشمهام رو باز کردم و به آکیلا خیره شدم. آکیلایی که دشمن هم دیگه بودیم؛ بعدها دشمنیمون به دوستی عجیب تبدیل شد! جنگیدنهامون سرگرمی ما شد و نمیگذاشتیم کسی به حریف مقابل چیزی بگه. آکیلا از من دفاع میکرد و من از آکیلا! مادرم یه دورگه وامپگاد و الف بود و پدرم ایزد اژدهایان برای همین من این جوری متولد شدم. یه وامپگاد عجیب خلقه که نه میشد گفت وامپگاده نه ایزده. برای همین نسلم رو قایم کردم و گفتم من ایزد وامپگادها هستم. اعتیاد به خون خوردن داشتم و تنها رفیقهای من دنیل بود و آکیلا. با بغض سنگین چشمهام رو بستم و لب زدم: - فهمیدم، من از الان سایورا هستم. وارانشا مُرد و من سایورام زاده نور و تاریکی. آکیلا لبخند زد و دست به سینه شد. - خوش اومدی به این سرزمین سایورا. خندیدم و دستی تو موهام کشیدم. - حاضرم هرکی خوشامد بگه جز تو. اومدم برم از پشت بغلم کرد. - دلت بخواد من بشم قاصد خوشامدگویی تو. دستش رو دور شکمم گرفتم و خون تو گونههام سر خورد. - تو قاصد مرگمی نه خوشامد گویی جناب سرنوشت. چونهاش رو روی شونه ظریف دخترانم فشار داد که دردم اومد، خواستم بزنم زیر گوشش که گفت: - هنوز خون میخوری؟ خشکم زد. خون؟ ذرهای از دستش رو زخم کرد و جلوی بینی من گرفت. بوی تیز آهن بینیم رو پر کرد و اخم کردم. - نمیخورم. دستش رو لمس کردم و زخمش رو خوب کردم. خودم رو ازش کندم و سرخ شده روی تخت دراز کشیدم. - من دخترم دیگه پسر نیستم این جوری به من میچسبی. قهقهه زد و روی تختم دراز کشید. - عه؟ راست میگی دختر خانمی. با بالم تو صورتش زدم. بانمک بالم رو از روی صورتش فقط تا قسمت چشمهاش، پایین اورد و گفتم: - درسته بنده سایورا سانترو هستم. به فلوتم اشاره کرد. - قول دادی یه روز بزنی، پس بزن. یکم خودم رو کشیدم و فلوت رو برداشتم گفتم: - چرا فلوتم دست پرنسس آرزو بود؟ با نیش باز جواب داد: - خیلی اتفاقی تو دستش افتاده بود. با فلوت تو شکمش زد: - آکیلا، الکی دست کسی فلوت من نمیره یکی داده که اون هم تو بودی. سر تکون داد. - من فقط فلوت رو ما بین ابزار موسیقی گذاشتم روح پرنسس آرزو قبولش کرد. بعدها هم از شانس خوب تو با یکم جرقه سرنوشت من پرنسس آرزو و ایزد تاریکی ریختن روی هم من هم جسم نوزاد رو با نوزاد مرده تعویض کردم. دنیای انسانها هم چون یه قمر داره زمان کند میگذره پس کسی متوجه نشد. دهنم باز موند. این همه کار برای من کرده بود؟ حتی تو سرنوشت ناخنک زده بود! مات لب زد: - خیلی بی رحمی! دست زیر سرش گذاشت و پرسید: - این که نجاتت دادم بیرحمم میکنه؟ به فلوتم که از اول هم برای من بود با بغض خیره شدم و جواب ندادم. نشستم و پشت بهش آروم فلوت رو به صدا در اوردم. صدای خش خش اومد و سرش رو از پشت روی کمرم گذاشت. زدنم رو قطع نکردم و بغضم رو به فلوتم دادم. نورهای سفید مثل گردههای ریز درخشان تو کل اتاقم و بیرون اتاقم نفوذ پیدا کرد. الان چی؟ الان که میدونم چی هستم و کی هستم؛ از کجا اومدم و چطور اومدم. میتونم مثل قبل زندگی کنم؟ یا میتونم دنیای جدیدی بسازم که همه منو این جوری که هستم بپذیرند؟ فلوتم رو پایین اوردم و به نفسهای گرم آکیلا پشت کمرم گوش کردم. نفسهاش به بالهام، گرم و داغ می خورد. نفسم رو بالا کشیدم و رهاش کردم. - آکیلا؟ پدرم و مادرم هنوز زنده هستن؟ روی بالهام رو نوازش کرد و خشدار صداش به گوش رسید: - اگه منظورت مادر و پدر خود این جسمت سایورا که نه دیگه مادرت آرزو مرده، فقط پدرت زندهاست. اگه پدر مادر وارانشا منظورته، آره جفتشون زنده هستن. مادرت با این که وامپگاده ولی بخاطر دو رگه بودنش و ناقص بودنش کسی متوجه نمیشه وامپگاده. البته اون اژدهای عوضی هم نمی ذاره کسی متوجه بشه. منظورش اژدهای عوضی پدرم در زمان وارانشا بودنم بود. لپهام رو پر باد کردم و به فلوت خیره شدم. - آکیلا؟ پوفی کشید: - دیگه چیه؟ خنده تلخی کردم: - الان چی؟ الان که دخترم، سایورام هنوز دوستم یا دشمن تو؟ منو کشید و تو بغل خودش گرفت. شوکه شدم و تو چشمهای سرخ یاقوتیش خیره شدم که تو انبوه مژههای سفیدش بود. نفس عمیق کشیدم و گفت: - تو؛ باید فکر کنم میدونی دیگه وارانشا نیستی خیلی لطیفتر میزنی بخوام خشن باشم. باید یکم بگذره تا بفهمم چی میتونم برای تو باشم و تو چی منو میبینی. دستم رو لرزون روی صورتش گذاشتم. - ممنون نجاتم دادی. چشمهاش رو بست و زمزمه کرد: - برابر شدیم یه روز هم تو نجاتم دادی یادته؟ یاد گذشته افتادم و چشمهام بسته شد. آره یه روز آکیلا بچه بود اون روز سه چهار سالش بود و تو دشت یه یوزپلنگ سیاه بهش حمله کرده بود. با برادرش آکیرا بود. آکیرا زخمی داشت نفسهای آخرش رو میکشید و آکیلا با دست شکسته بی جون داشت یوزپلنگ رو دور میکرد. اون روز نجاتش دادم و خوبشون کردم. آکیرا فکر کرد من یه از ما بهترون والا مقامم، فقط خیره من بود و از من چشم بر نمیداشت، آکیلا ولی عجیبتر بود. لبخند ضعیفی زدم و چشمهام رو باز کردم که چشم تو چشم هم شدیم و لب زدم: - یادم جوجه وحشی. قهقهه زد و تو پیشونیم زد. الان من از تو بزرگترم پس دیگه جوجه نیستم. آهی کشیدم و تایید کردم. - آره نیستی، الان من جوجهام با روح بالغ. بلند شد و لباسش رو درست کرد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - من دیگه میرم، از خاطراتت به نحوه احسنت استفاده کن، الان تمام سیستم آسمان رو میدونی ولی همه فکر میکنند تو خامی و یه بچه نوزده ساله هستی. جایگاه ایزد نور رو بگیر سایورا من دیگه این بار نمیتونم نجاتت بدم. نشستم و تایید کردم. - باشه، بازم میای؟ اخم کرد: - نه؛ من رفت و اومدم زیاد بشه شکها هم زیاد میشه. از من و دنیل تا جای ممکن دور باشی بهتره. درست میگفت؛ باید روابط جدید بسازم. فلوت رو تو کشو انداختم و بلند شدم. عمیق نگاهش کردم و گفتم: - مطمئن باش لطف تو رو جبران میکنم آکیلا. ابرو بالا انداخت و چشمک زد: - با زنده موندنت جبران کن. تخت رو دور زدم و رو به روش ایستادم. محکم خیره تو چشمهاش با غرور جواب دادم: - زنده میمونم و اسمم رو ورد زبون همه میکنم. بینیم رو کشید. - من هم ناظر سرنوشتت میمونم چون سرنوشت تو تنها سرنوشتیه که قلمم جوهرش توش خشک میشه و هیچ وقت نمینویسه. تو چشمهام تلخ و نمدار نگاه کرد. تمام وجودم با دیدن نگاه نمناکش لرزید و ادامه داد: - من با خون خودم اسم تورو تو دفتر سرنوشت وارد کردم؛ چون جوهرم اجازه نمیداد مرده رو به زندگی برگردونم اون هم شخصی مثل تو. مات شدم و چشمهام میخ نگاهش بود. زبونم قاصر به حرف نبود هنوز. غمگینتر گفت: - از حالا تو راه خودت رو تعیین میکنی و من با همه ایزد سرنوشت بودنم فقط نگاه میکنم. چون دخالت من باعث مرگ من میشه، پیمان و قسم خوردم. یه قدم برداشتم و پیشونیم رو به سینهاش چسبوندم. - باشه عقاب سرنوشت، نمیذارم خون تو حروم بره؛ این بار برای بدست اوردن جایگاه واقعیم میجنگم. سر منو بوسید و با سرعت مرگباری غیبش زد. دست روی سرم گذاشتم و دهنم باز موند. - الدنگ! الان کله منو بوسیدی؟ ولی نبود بشنوه! فقط صدای جیغ پر ابهت عقابش بیرون از غار شنیده شد که داشت دور می شد. دست روی سرم کشیدم و مات لب زدم: - جدا سر منو بوسید! نه که عجیب باشه یا راز بزرگ باشه نه اصلا ولی من همیشه سر آکیلا رو بعد دعوا و جنگمون میبوسیدم. الان یه حس مزخرف جامون عوض شده داشتم. اون شده رأس قدرت و من کف قدرت. خشمگین غرش کردم و پاهام رو تو هوا لگد زدم. - عوضی. چشمم به خودم تو آینه خورد. - دختر بودن هم بد نیستها؟! نه چرا بده. جدا بده هر ماه هفت روز خونریزی دارم و نمیمیرم. بعد تو دوساعت خونریزی من توی جنگ با نیارا مردم! لعنتی این اوج بیرحمیه؟! کی سیستم دختر و پسر رو ساخته؟ با تاسف سر تکون دادم و بعد یه دوش گرفتم دوشی که انگار چشمهام باز شده و نقطه به نقطه خودم رو نگاه می کردم از کنجکاوی که تو این بیست سال نداشتم؛ روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. بیهیچ فکر و خیال. ذهنمم از بیخوابی خاموش شده بود. ... با تکونهای دستی چشمهام رو خسته باز کردم. چشم تو چشم تریستان شدم. - چی؟ - مدرسه داری. - نمیرم. چشمهام گرم شد و باز تکون داده شدم. چشم بسته هوم کردم. تریستان: پاشو دیرت شده. - خوابم میاد. منو نشوند و جوری تکونم داد که تمام استخونهام صدا داد و خواب از سرم پرید. شوکه داد زدم: - تریستان؟! با لبخند جواب داد: - تاسیانم ملکه من. دهنم باز موند و با یه لگد خیلی خوشگل جوری زدمش چسبید به دیوار غار و گفتم: - تاسیانم و زهر! سر خورد و گوشه غار افتاد و با درد خندید. - دیگه من بیدارت نمیکنم. با موهای خیس خوابیده بودم، سر و گردن درد گرفته بودم. لباسهای مدرسهام رو پوشیدم. یونا صبحانه منو اورد و گفتم: - لقمه کن یونا حال ندارم خودم بخورم. چشمی گفت. جلو آینه رفتم و موهام رو مثل یه حلزون گرد بالا سرم بستم و تو موهام یه کانزاشی دم پریدریایی زدم که یه ریشه زنجبر بهش وصل بود. یه سمت دُم ساده بود و یه سمت الماسی. یکی از دکمههای پیرهنم رو باز گذاشتم. یونا شوکه نزدیکم شد و لقمه دستم داد و گفت: - ملکه سایورا انگار رفتارتون یه جورایی خیلی تغییر کرده؟! لبخند کج زدم: - جدا؟ بد شده یا خوب؟ شوکه لب زد: - جسور تر و مغرور تر شده. لبم رو روبه پایین کج کردم. - جدا؟ این که خوبه. وحشت کرد و عقب رفت. - ب... بله خوبه، هالهاتون هم خیلی غلیظ و بو دار شده. سرم رو کج کردم و قدمهای آروم سمتش برداشتم. - واقعا؟ این بو بده؟! مات و تته پته کنان گفت: - خو... خوبه، مح... محسور کنندهست. قهقهه زدم. یه گاز به لقمهام زدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم که یونا روی تخت افتاد. از اتاق بیرون زدم که آرتین رو تکیه به دیوار دیدم. با دیدنم خشکش زد. - اوه! تغییر کردی یا من حس میکنم؟ یعنی یه برگشت خاطراتم انقدر منو تغییر داده؟ هالهام بو گرفته؟ مگه هاله هم بو میگیره؟ لبخند مصنوعی زدم: - رفتم حمام فکر کردی تغییر کردم. بیا بریم دیرمون شد. تاسیان دوید و گفت: - ملکه من میبرمت. ایستادم و چپ چپ نگاهش کردم. - مگه خودم نمیتونم برم؟ شوکه شد و گفت: - اوم... خب تریستان و امپراتور رفتن شما رو به من سپردن. فکر نمیکردم یه روزی پسرای آکیرا محافظ من بشن. لبخند بیاختیاری بهش زدم و جواب دادم: - خودم میرم نگران نباش. به آرتین اشاره کردم و از غار بیرون زدم. با نور یه صفحه ساختم و آرتین رو کشیدم سمت خودم روی صفحه تا قرار گرفت پرواز کردم. آرتین شوکه فریاد زد: - خیلی سریعه! بشکنی زنگ دار زدم و به باد فرمان دادم از سر راهم کنار بره. دیگه باد به صورت من و آرتین نخورد. آرتین هیجان زده خندید و گفت: - اولین باره بدون کالسکه دارم میرم مدرسه! روی صفحه نشستم. - از این به بعد هم تنها میریم. آرتین هم کنارم نشست و حیرت زده به همه جا خیره شد. صخرههایی که روشون خونه بود، بوی رطوبت آسمون با لذت بو کشیدم. بچهای هیجان زده برای من دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. با چاکرام یه شکلات از تو کیفم سمتش فرستادم. جیغ خوشحال زد و گفت: - ناریا هســــــــتم. من هم جیغ زدم: - ســـایورا هســـــتم. قهقهه زد و آرتین هم خندید. - دیونه! نیشخند زدم. یه عمر عاقل بودم به جایی نرسیدم بذار ببینم با دیوونگی به کجا میرسم. آرتین خم شد تو صورتم نگاه کرد. - به جون خودم خیلی تغییر کردی؟! با لبخند پاهام رو تکون دادم و از زنده موندنم لذت بردم گفتم: - درسته چون فهمیدم کی هستم. من سایورا هستم دختر ایزد تاریکی و پرنسس آرزو. من سایورا ایزد نور و تاریکی هستم. با اخم جواب داد: - ولی نمیشه سن تو با سن مرگ اون ها یکی نیست. تو صورتش خیره شدم. - اینو مثل یه راز نگه دار. خشکش زد و سر تکون داد. با لبخند پچ زدم: - چون منو تو دنیای انسانها که فقط یک قمر داره و یه خورشید کوچیک و دور فرستاده بودن اونجا زمان کند میگذره. فورا رنگش پرید و لب زد: - انساها وجود دارند؟ سر تکون دادم و پچ پچ کردم: - آره ولی این باید راز بمونه. من اینو به تو گفتم چون اسلحه من هستی. دستش رو روی لبش کشید و یه قفل زد: - امن امن میمونه! به مدرسه رسیدیم و از روی صفحه پریدم: - آفرین. آرتین هم از صفحه پرید و نور صفحه به بدن خودم برگشت. آرتین حرف رو عوض کرد و با خنده گفت: - راستی یونا خیلی باحاله! آقا کیف منو پر از خوراکی کرده میگم چخبره کی میتونه همه اینها رو بخوره؟! لبخند زدم: - کیف من هم دست کمی از تو نداره، چون خودش اژدهاس این چیزها رو کم میبینه. خمیازهای خسته کشیدم.- 56 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** آرتین امپراتور عصبی از کاری که کرده بود، بیحواس سایورا رو با خودش به اتاق برد. آشالان پادشاه آسمان خیره نگاهم کرد و پرسید: - پسر شاه عناصری؟ تایید کردم و گفتم: - بله درسته. ابرو بالا انداخت. - شبیه پدرت نیستی، خیلی زیبایی؟! اخم کردم. خواستم بگم چه بهتر به اون عوضی ظاهرم نرفته ولی سکوت کردم. امپراتور کلافه اومد و روی مبل نشست. اخمکرده گفت: - من حالا یادم نبود آشالان؛ تو چی، حواست نبود بگی؟ آشالان هول کرد و جواب داد: - خیلی یهویی شد اومدنت من هم یادم رفت. امپراتور به من نگاه کرد. ترسیدم بگه تو یادت نبود؟ واقعیتش من هم یادم رفته بود، آخه یه جوری سایورا زیر گوش ایزدی که می خواست بکشتش زد که من جاش سکته کردم. ولی واقعا خندهام میگیره! چرا سایورا رو فکر کردن وامپگاد هستش؟ اونها گوشهای تیز و بلند ندارند، بالهاشون چرمیه، درسته بدنهاشون جواهر داره ولی مثل سایورا نیست، تازه شاخ هم دارند. هیچ چیزی هم نمیتونند بخورند، بجز حیات آسمان و زمین. من با چشمهام دیدم سایورا غذا میخوره. حتی خودم تو دهنش میوه میگذاشتم. از همه اینها بگذرم اولین بار بود یه ایزد میدیدم. خیلی قدرتمند بودن. وای اون مرد عقابی از همه ترسناک تر بود. یادش میافتادم چهار ستون بدنم میلرزید. حتی ایزدها هم بهش احترام گذاشتن. سرم رو بالا اوردم و به آشالان که رفت خیره شدم. حدود یک ساعته تو سکوت نشستم و سایورا هم سه ساعته بیهوشه. هوفی کشیدم که محافظی جلو اومد گفت: - امپراتور بزرگ، پادشاه عناصر همراه همسرشون تشریف اوردن. خشکم زد و از ترس تو خودم جمع شدم. به پلهها نگاه کردم شاید که سایورا بیاد. دستهام و سر انگشتهام یخ زد. امپراتور بی حوصله گفت: - ملکه بیهوشه اومدنشون بیفایدهست، ردشون کن برن. سرباز چشمی گفت و خواست بره صدای قدمهایی اومد. به پلهها نگاه کردم که سایورا رنگ پریده تکیه به تریستان محافظش داده بود. داشت به آرومی پایین میاومد که لبهاش تکون خورد: - بگو بیان. امپراتور به خدمه اشاره زد که خدمه دواندوان رفت یه پارچه زیبا درون سینی رو اورد روی مبل پهن کرد. سایورا با کمک تریستان نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. از ترس بدنم بیحس شده بود. به سختی بلند شدم. بغض گلوم رو فشار داد، سرم داشت از استرس و وحشت میلرزید. صدای فریادهام، التماسهام و دردهام تو گوشم هی میپیچید. تلو تلو خوردم و خودم رو کنار سایورا انداختم. دستهای گرمش رو روی دستهای یخزدم گذاشت. ولی ذهن من روی کارهای بابام بود. بستنم به تخت با زنجیرهای ضد جادو که نخوام آسیبی بزنم. بدنم لرزید و چشمهام رو محکم بستم. با صدای قدمهای پاهاش که دیگه از هزار کیلومتری هم میشناختم ترسوندم. خیلی ترسوندم. دست سایورا رو بیاراده با دستهای لرزونم فشردم. امپراتور عجیب نگاهم کرد. مطمئنم رنگم مثل گچ پریده بود. نمیخواستم آبروم بره، نمیخواستم کسی بفهمه من دستمالی شده پدر مادرمم. بغضم رو قورت دادم، نمیدونم چرا به سایورا اعتماد کردم شاید چون مطمئنم منو از این لجن بیرون میکشه. قلبم با درد میزد و نفسهام سخت میرفت میاومد. با ورودِ کامل پدرم خواستم بلند بشم احترام بذارم ولی سایورا نگداشت. ترسیده به چشمهای بابام نگاه کردم. با دیدن من که پیشونی بند روی پیشونیم بود. مات شد. نگاهش پدرانه نبود و کثیف بود. دستم روی دکمه پیرهنم رفت که بسته بودم، تا انقدر نشان روی سینهام تو دید نباشه. مادرم با دیدنم لبخندش بزرگ شد. بغضم تلختر گلوم رو فشرد. بابام به همه احترام گذاشت. نیمنگاهی شاهانه به همهجا انداخت و نشست. تریستان با غرور برای سایورا نوشیدنی ریخت و دستش داد: - ملکه من یکم بنوشید. سایورا بدون گرفتن لیوان از دست تریستان یه جرعه نوشیدنی خورد و خونسرد گفت: - پادشاه عناصر، ذهین درخشان؟ بابا خوشحال چشمهاش درخشید: - درست گفتید ذهین درخشان هستم. سایورا پا رو پا انداخت و چشم ریز کرد برای پدرم و پرسید: - سربازهای شما گفتن آرتین رو برای خودم کردم؟ پدرم اخم کرد. جدی شد که من یه دور مرگ رو تجربه کردم. - بله گفتن، میخوام دلیل حرف شما رو در حضور امپراتور و پادشاهان بدونم. دستهای سردم رو روی لبهام گذاشتم. دستهام می لرزید. سایورا لبخند دلروبا زد که پدرم تو جاش خشکش زد. مادرم از حسادت نزدیک بود منفجر بشه. سایورا طناز پرسید: - ذهین خان؟ آرتین دیگه ولیعهد نیست، اون برای منه، درخواست دارم تا مدارک آرتینم رو بیاری و مهم تر از اون قصر رو که آرتین اونجا به دنیا اومده رو آتیش بزنید. میخوام تولدش کنار من باشه. جا خوردم؛ به صورت سایورا نگاه کردم. یعنی چی؟! اون قصر ابااجدادی ما هستش فقط بازسازی میشه ولی خرابش کسی نمیکنه! مادرم جیغ زد: - این امکان نداره! من پسرم رو از سر راه نیوردم، حق نداری پسر... سایورا دستش رو بالا اورد. - یک سنگ حیات معادل خرید پنج قصر همراه سربازانش؟ پدرم شوکه شد و به من نگاه کرد. چشمهاش ناباور درخشید و گفت: - پسر عزیزم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. سایورا لبخندی زد. به من خیره شد و به پدرم جواب داد: - تشکر بابت این حرف، من نمیخواستم پسر شما رو بخرم، خواستم از من راضی باشید. آرتینم از تمام ثروت دنیا با ارزشتره، حالا که دیدم شما چقدر شریف هستید. از حرف من ناراحت شدید من پیشنهادم رو پس میگیرم. بابا افتضاح تر از قبل شوکه شد. فکر نمیکرد سایورا انقدر سریع موضوع رو جدی بگیره. یک سنک حیات! باورم نمیشه. پدرم بلند شد و گفت: - با احترامی که نسبت به شما بزرگان دارم ولی من پسرم رو نمیدم. وحشت زده به سایورا خیره شدم که خونسرد بود. - میتونی ببرش ذهین خان! سایورا بلند شد. با قدمهای شمرده نزدیک پدرم رفت و چیزی در گوشش گفت. رنگ پدرم به یه آن پرید و چشمهاش از ترس لرزید. با خنده مصنوعی و ترسیده به همه نگاه کرد. گفت: - ملکه آسمانها شما خیلی شوخ هستید! سایورا نیشخند ترسناکی گوشه لبش نشست که من توجای خودم مات موندم. صداش گوش و سرم رو تکون داد: - میتونم جدی هم بشم. بابام خندید. خندهاش بوی ترس داشت! یعنی سایورا چی بهش گفته؟ حتی به من هم نگاه نمیکرد. با صدای لرزونی گفت: - مدارکش رو همراه دارم. هر جا بخواید هم امضا میزنم که تماما رضایت دارم. تریستان نزدیک شد. - قرار داد جادویی، با امضاش دیگه پسری به نام آرتین ندارید. بابا بازم نگاهم کرد. مامان جیغ زد: - یعنی چی؟ من راضی نیس... بابا غرش خشمگین کرد: - خاموش باش. گیج به همه و بعد به بابام خیره شدم. با دست لرزونش قرار داد رو گرفت، تند تند نگاه کرد و گفت: - میشه قصر رو نسوزونم؟ اون قصر برای اجداد منه؟ سایورا سرد جواب داد: - نمیخوام شاهدی باشه حتی غیر زنده که بگه آرتین متعلق به این جاست. بابام با تردید پرسید: - اون... اون یه سنگ حیات که گفتید؟ سایورا سرد تر جواب داد: - چون ناراحت شدید دیگه تکرارش نمیکنم. دستهام لرزون شد. بابام با خشم برگهها رو امضا کرد و مادرمم به سختی با تهدید پدرم امضا کرد. مدارکم تحویل سایورا داده شد. با... باورم نمیشه! بابام انقدر راحت رضایت داد؟ سایورا رو به تریستان کرد و گفت: - میدونی چکار کنی؟ برو و قصرعناصر رو خاکستر کن. تریستان مشت به سینه کوبید: - امر امر شماست ملکه من. پدرم مات پرسید: - مدارکم! اسنادم! این نمیشه؟! سایورا سرد گفت: - تریستان هنوز ایستادی؟ تریستان با سرعت دود شد. پدرم فریاد زد: - نه...! سایورا پوزخند زد و پچ زد: - مجازات شکستن حرمت بین پدر و پسره. من اجازه دادم پادشاه باشی، اجازه دادم آبروت نره ولی از نوع خودت رو بساز. به تو یه شانس دوباره میدم، فقط یک بار پاهات کج بره... تا ابد زنده زنده شکنجهات میکنم. بابام نابود شد و من هنوز مات بودم. سایورا ترسناک بود! به موقعهاش خیلی ترسناک بود. امپراتور تیوان نزدیکم شد و گفت: - بیا این برگهها رو امضا کن تا قانونی برای ملکه سایورا باشی. مات قلم رو گرفتم، دستم اونقدر بیحسِ بود، حتی یه خودکار رو درست تو دست نمیتونستم بگیرم. به خودم دل داری دادم، این امضا آزادیمه، امضا تکوندن لجن و کثافتها از روی منه، امضای گرفتن نگاه ناپاک پدر و مادرم روی منه... اشکم روی قرار داد افتاد و امضا کردم. یه امضای ساده ولی با کلی معنی. قطره اشک دومم ریخت. خوشحال، غمگین نمیدونم کدومش ولی بودم. حس سبکی روی شونههام بود. با بغض و چشمهای پر از اشک به پدرم نگاه کردم که داشت خود خوری میکرد که دیگه قصری نداره، زندگی درستی نداره. همه جراتم رو جمع کردم و گفتم: - هیچ... هیچ وقت شما رو نمیبخشم جناب درخشان. همچنین شما خانم. مامانم با گریه جیغ زد. بابام مات نگاهم کرد. فکر کردم به خودش اومده که با غرش نفرینم کرد: - من همه وجودم رو برای تو گذاشتم، هرچی خواستی گرفتم ولی تو به خاک سیاه نشوندیم الهی خبر مرگت بیاد که بجز ظاهر زیبات هیچ ارزشی نداشتی. صدای شکستن خودم به وضوح تو گوشم پیچید. ناباور به گلهای روی میز خیره شدم. صدای سایورا تو سرم پیچید: - دیگه میتونید تشریف ببرید، بسلامت. سربازها اومدن و پدر و مادرم رو بیرون فرستادن. صداش هی تو گوشم زنگ خورد. خبر مرگت بیاد، خبر مرگت بیاد... هیچ ارزشی نداری، نداری، نداری، نداری! سایورا برگشت سمت من و بغلم کرد: - ارزش تو رو من تعیین می کنم. تو با ارزشترین یاقوت سرخی هستی که دیدم، از هزاران سنگ حیات با ارزش تری. دستهام دور کمرش تاب خورد و بدنم سبک شد. حرفها و نفرینها از سرم دور شد و بهجاش یه نقطه پر رنگ اومد و اون هم تعریف سایورا از من بود. یاقوت سرخ؟ تا الان کسی به من نگفته بود. لبخند زدم. سعی کردم گریه نکنم که یهوقت بگه یه سلاح روحی گرفتم مثل بچه زیر گریه میزنه. ازش فاصله گرفتم و معذب نشستم گفتم: - ممنون ملکه من. لبخند زد و سر تکون داد: - خواهش می کنم. امپراتور با اخم پرسید: - چرا قصر اجدادیش رو گفتی آتیش بزنه؟ آشالان هم تایید کرد و جواب داد: - درسته، این خیلی زیادی بود. سایورا اخم کرد و با قدمهای با وقار سمت پنجره رفت گفت: - خیلی حرفها بهتره باز نشه، کسی نیستم از مقامم استفاده کنم زور بگم پس لطفا از این موضوع کوتاه بیای... نمیخواستم وجهه سایورا خراب بشه برای همین یه چیزی گفتم تا خودشون تا آخرش رو برن. - پدرم به من هرشب و هرشب تعرض میکرد و مادرمم دست کمی از اون نداشت. فضا یخ کرد و سر امپراتور مات سمت من چرخید. شوکه خیره چشمهام شد و آشالان دست مشت شدهاش به پاهاش خورد و نعره زد: - ننگ بهش! امپراتور مات لبهاش از هم باز شد و لب زد: - از کی؟ دستهام رو تو هم گره زدم و جواب دادم: - از وقتی عقلم کار کرد؛ تونستم راه برم و بفهمم. بیشتر خشکش زد و لب زد: - پسرم، تو باید میاومدی به من میگفتی این همه درد نکشی؟! سر به منفی تکون دادم: - من چند بار نامه کمک فرستادم ولی پدرم فهمید، کتک خوردم و حبس شدم. بجز قصر هم نمیتونستم پا بیرون بذارم. پارسال همه مدرسه میرفتن و من نه، دلم میخواست مدرسه بیام ولی گفت از کجا معلوم مدرسه بری و بگی بابام چقدر دوستم داره؟ بغض کردم و سرم رو فشار دادم. ادامه دادم: - می گفت کارش درسته، برای دوست داشتنه، اگه کسی بفهمه ممکنه دلش بخواد. امسال دیگه التماس مامانم و بابام رو کردم گفتم به هیچکسی نمیگم، قصدمم بود نگم ولی انگار خدا دوستم داشت که سایورا فهمید من هم نگذاشتم شانسی که گیرم اومده از دست بره. امپراتور تیوان دستش مشت شد و غرش کرد: - این مرد و زن باید سنگسار بشن! با ورود دو زن سایورا اخم کرد و گفت: - من دیگه میرم، آرتین پاشو بریم. بلند شدم. خواستم دنبالش برم که زنی به سایورا گفت: - سایه ما قصر رو سنگین کرد؟ سایورا تلخ نگاهشون کرد و لبخند محو زد: - بهتره با فکرهای بیمورد باعث تشنج جو نشید من صنمی ندارم که حضور شما باعث سبک یا سنگینی بشه. دهنم باز موند و جفت زن ها چشمهاشون گرد شد. یه جور با ادبی نیش میزد. امپراتور بیتفاوت به اون دو زن گفت: - سایورا، امشب پیش من باش. زن چشم سبزی که شباهت کمی به تریستان داشت غرش کرد: - یکی از پسرام کم نبود برات که تاسیانمم گرفتی؟ سایورا لبخندی به امپراتور زد: - تشکر باید برم، وگرنه توسط دو نفر با افکارشون خورده میشم. امپراتور و آشالان قهقهه زدن و من هم لبخند زدم. چقدر راحت حرف میزد! جواب زن هم داد: - اگه بچه دیگه داری بگو تا اون هم حمایت کنم. زن سرخ شد و سایورا دست منو گرفت. نور طلایی دورتا دورم چرخید و نتونستم هیچی ببینم. همین که نور از بین رفت، خودم رو وسط یه غار خیلی زیبا با موزیک آب دیدم! انگار یکی زد پس گردنم انقدر که این غار زیبا و عجیب بود! یه غار سیاه با طراحیهای درخشان! سقف پر از بلور کریستالی، بیشتر دقت که کردم فهمیدم پر از سنگ حیات بود! درخشان و رنگهای متفاوت. سبز، آبی، قرمز، سفید، طلایی! نور سنگها باعث شده بود غار روشن بمونه، یه روشنی عجیب. سایورا قدمهای آروم برداشت و گفت: - این غار محل آرامشه منه، امیدوارم آرامش تو هم این جا پیدا بشه. شگفت زده همه جا رو نگاه کردم. کیف مدرسهام رو محکمتر گرفتم. من همین الان توش آرامش گرفتم تا مغز و استخونم آرامش گرفت. صداش پیچید: - این جا حمام داره و با یه خونه هیچ فرقی نداره. لطفا توی تالاب نرو میتونی بری ببینیش ولی درون آبش نرو. شگفت زده روی طرحهای دیوار دست کشیدم و سر تکون دادم. - نمیرم. رسیدیم به تصویر سایورا و شوکه شدم! سایورا خیلی زیبا با چهار بال طلایی نورانی و شاخهای بلند روی سرش... تصویرش... اون رو دیوار بود! سایورا خندید و گفت: - آه این... آره من شاخ دارم. میتونی تو واقعیت هم ببینی چون من تو خونهام به همین شکل میگردم. برگشتم نگاهش کردم. چهار بال طلایی با لکههای سیاه که بلندیش روی زمین رسیده بود. به سرش خیره شدم دو شاخ بلند سیاه، با رنگهای طلایی که روی نوکش خیلی طلایی بود. نمیدونم چی بگم خیلی زیبا یا خیلی ترسناک؟! سرخ شد و بالهاش رو دور خودش جمع کرد. - ترسناکم؟ شیفتهاش شدم؟! ترسناک چیه! خب دروغم نگم واقعا ترسناکه ولی یه ترسناک ناشناخته وگرنه زیباست، چون ذهنم آشنا نیست ترسناک دیده میشه. از فکرهای گیجم بیرون اومدم و لب زدم: - نه نیستی! ولی واقعا وامپگادی؟ بالهاش رو کنار زد. با تردید تایید کرد: - آره وامپگادم... بازم نمیدونم. صدایی از پشت سر اومد: - دیر اومدی سایورا؟ منتظرت بودم. با دیدن همون مرد عقابی که اسمش آکیلا بود وحشت کردم. سایورا هم شوکه نگاهش کرد و گفت: - آکیلا کی اومدی؟ به غار تکیه داد: - همین الان. آکیلا به من نگاه کرد و ادامه داد: - سلاح قشنگی داری، ولی انگار نمیدونه و نمیدونی چه سلاحی میتونه باشه! لبخند ترسیده زدم و جواب دادم: - نمیدونم... اگه میشه یادم بدید. خندید و دستی تو موهاش کرد. - تریستان میتونه یادت بده چون اون اژدهای عوضی خیلی حالیشه. تریستان؟! از اون اژدهای ترسناک یاد بگیرم! با ورود شخصی نگاهم سر خورد. پسری مو خاکستری با چشمهای طوسی_آبی که صورت محکمی داشت و یه شاخ سیاه روی سرش بود. به سایورا احترام گذاشت و گفت: - ملکه خوش اومدید، جناب آکیلا شما هم همینطور. سایورا خیره به آکیلا به من اشاره زد و جواب داد: - یونا، آرتین رو به اتاقش ببر چیزی نیاز داشت فعلا رسیدگی کن تا با این جا آشنا بشه. یونا چشم گفت. همراهش قدم برداشتم و کیفم رو روی شونهام درست کردم. لبخند زد و گفت: - سلاح ملکه هستی؟ تایید کردم و خندید: - چه سلاح زیبایی! اگه به اربابم بگی یادت میده، البته به کسی آموزش نمیده ولی چون شما سلاح ملکه سایورا هستی حتما یادت میده. یونا حرف میزد اما من تو خودم فرو رفته بودم. یعنی میتونم با این همه قدرتی که این جا موج میزنه برای سایورا مفید باشم؟ لعنتی باید قوی بشم، سایورا منو از جهنم بیرون کشید، حداقل باید براش مفید باشم. سمت یه حفره اشاره کرد: - اتاقت، این جا اتاقها در نداره بجز اتاق ملکه که پرده داره میتونی راحت پیداش کنی. بعنی چی؟ خب در نظر میگیرم چون غاره در نداره. با تردید وارد حفره شدم. همین که پا درونش گذاشتم و فضای کلی اتاق رو دیدم حیرت زده شدم. چقدر زیبا بود! یه دایره که روش تخت من بود با پارچههای قرمز و یه حجله حریر سرخ! آینه قدی و یه رگال بزرگ کشو دار که پر از لباس به سایز من بود. روی زمین طرحهای آبی و قرمز داشت. یونا لبخند زد و گفت: - چطوره؟ اتاقت رو دوست داری؟ لبخند ناباور زدم و خندیدم: - رویایی! یونا به یه حفره تو اتاقم اشاره کرد و گفت: - سرویس بهداشتی این جاست. عاشق اتاقم شدم! با لذت و کنجکاوی همهجا رو کاویدم جوری که همه اتفاقات لحظهای غیب شدن. یونا به یه یخچال کوچیک اشاره کرد و گفت: - تنقلات اینجاست، برای ملکه غذا درست میکنم پس از الان بیشترش میکنم. با لبخند تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتش که با سرعت پریدم تو حمام. خیلی راحت بودم. عاشق و دیونه اتاقم شدم.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. تیوان مات و مبهوت جواب داد: - این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ نفسهام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. تریستان داره باهاشون مبارزه میکنه. آرتین چشمهاش گشاد شد و لب زد: - ایزد؟! واقعا ایزد! تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانیها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن، برم پیش ایزدها کیها میان؟ آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو میگردن. خشکم زد و بلند شدم گفتم: - نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. امپراتور گیج پرسید: - با کی حرف میزنی؟ دستی رو صورتم کشیدم و نمیدونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم. با صدای برخورده شمشیرها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه میکردن! یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. از خشم زیاد ناخنهام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. دست از مبارزه با تریستان کشیدن. کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. باد موهام رو به بازی گرفت، بیاهمیت و خشمگین به ایزدها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشمهای آبی بالهایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. نفسهای کشدار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. یه مرد مو بلند قهوهای با چشمهای دو رنگ طلایی و آبی بالهاش هم سفید بود. رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. تیغه بالهاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. تنها چیزی که حس میکردم. خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم میزد. یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. - خفه شو. برگشتم و تو چشمهاش خیره شدم. دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشتهام رو جمع کردم. مردی مو نقرهای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش میاومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. مشتم رو برعکس کردم و سرد لبزدم: - به درونم بیا. غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گردههای نورانی رنگ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. نفسهای وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم: - چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ مرد مو نقرهای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد: - چقدر شبیه وارانشا هستی! خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم: - وا... وارانشا؟ دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. - وای من! فقط شاخهات و بالهات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون میشدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچهاش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق میکرد. این اسم کاری به وجودم کرد میخواستم جیغ بزنم. یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم: - وارانشا کیه؟ خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد: - وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگادها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی میتونه تو یه چشم به هم زدن دهها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار میکنه! تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. من... من واقعا هیولام؟! به آسمان نگاه کردم و لب زدم: - ایزد وامپگادها! ایزد چهار بال دستم رو از روی یقهاش کنار زد و پوزخند زد: - متاسفانه ایزد وامپگادها به همراه الههنور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. تصویر وقتی فلوت میزدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشمهاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشمهای طلایی با نفرت نگاهم کرد. - نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. میکشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشمهاش! ایزد چهار بال نقرهای داد زد: - نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد: - این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. میخوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. دنیل همون ایزد چهار بال نقرهای تیز به نیهاد خیره شد و گفت: - تمامش کن. نیهاد شمشیر رو محکمتر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد: - من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده میکشنش. مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. تریستان تبدیل شده به آدم با قدمهای محکم و سرد جلو اومد و گفت: - میتونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ بدن تریستان لرزید و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت: - پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگینهایی که نور سلطنتی میزدن بود. صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... به... آکیلا شد. ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت: - تریستان عقب بکش. تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخونهام به لرزه افتاد و گفت: - چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد: - چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش میکنه. هول کرد و جواب داد: - خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت: - امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ نیهاد غرش کرد: - آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. قلبم مثل بچه میزد. تنها یه صدا تو گوشم میپیچید: «سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.» یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ به دستهام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم. - من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. دستهام رو از هم بازکردم. چهار بالهای طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. با بغض جواب دادم. - زمانی که منو به همراه مادرم میخواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟ آکیلا از دروغم چشمهاش قهقهه زد. لبهام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم: - من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شماها میخورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو میخوره؟ پس چرا من نمیخورم؟ چون شبیه اون مردی که میگید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد: - شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. دنیل مات لب زد: - تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ با بغض سر تکون دادم. فلوتم رو در اوردم و گفتم: - من برای اثباتش میتونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. نیهاد نعره زد: - دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم. جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. روحم با روحش هم جوشی کرد. هر دردش دردم شد، هر خندهاش خندام شد. شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. چشمهام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم: - میدونم دلت خواهرت رو میخواد ولی با کشتن من بر میگرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ دستش رو صورتش اومد. به نگاههای متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشمهام خیره شد. آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت: - باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمیتونی پنهان کنی. رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم: - دلت میخواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. حیرت زده لب زد: - امکان نداره! آکیلا منو عقب کشید و گفت: - از این جا برید. دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شدهاش نگاه میکرد کشید و جواب داد: - آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت: - لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوستهای هم بودیم. هرکسیش که میخوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولدها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. به قطب نما نگاه کردم. بیحال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم. - بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. داشتم سقوط میکردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. دنیل مات شد و لب زد: - تیوان! زندهای؟ امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد: - زندم؛ و میبینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود میشدم این طور نیست؟ نیهاد خشک و متحیر سر تکون داد. نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. - ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمیتونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم: - از این جا برید. تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم. آشالان پسر تیوان شوکه پرسید: - بابا چی شده؟ امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. با مخ روی زمین خوردم. از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. - ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. میخواستم از خنده بترکم ولی چشمهام بسته شد و از هوش رفتم.- 56 پاسخ
-
- 3
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
آشینا: محافظهای مخفی، مدیر مدرسه برای تو قرار داده؛ اسمشون گولبیا هست. استاد گالیکاس با جدیت پرسید: - خانم سانترو؛ باچاکرا برای یکی از همکلاسیهات یه تیکه کاغذ یا پاککن بفرست فعلا از وسایل خطرناک دوری کنید. تایید کردم و برای سارا، نورا و روشا با کاغذ پروانه درست کردم و فرستادم سمتشون، پروانههای کاغذی پرواز کنان روی سر سارا، نورا و روشا مثل گیر سر نشستن. از خوشحالی خندیدن و دست روی سرهاشون گذاشتن و پروانه رو لمس کردن. استاد گالیکاس دست زد و گفت: - خانم سانترو رو تشویق کنید؛ کاغذ رو وادار به فرم دهی کرد. همه برای من دست زدن و آرتین سوت زد. لبخند محو زدم و آرتین هم با چاکرا چند تا توپ درست کرد و تو سر صدرا و دو تا پسر دیگه زد. استاد خندید و گفت: - راضیم، ولی قرار نیست برای آزار و اذیت استفاده بشه آرتین. آرتین شاد و لوده چشمک زد: - چشم یاد میگیرم گل درست کنم مخ بزنم باهاش. همه از خنده منفجر شدن و استاد هم وادار به خندیدن کرد. استاد دستش رو بالا اورد و گفت: - خب بذارید تجاهمی هم نشونتون بدم بریم حیاط انجمن؟ همه تایید کردن. بلند شدم و وسایلم رو تو کیفم ریختم. دامنم رو درست کردم که دیدم جورابم بالای زانوم کج شده. اخم کردم و خواستم درستش کنم. آرتین کنار پاهام نشست و نگاهم کرد. نیم نگاهی بهش کردم. جورابم رو درست کردم. - چیزی شده؟ با چشمهای گیج خندید. - چطوری باید رفتار کنم؟ بلند شدم. دستم رو سمتش دراز کردم. دستم رو گرفت و بلندش کردم جواب دادم: - مثل همیشه؛ من نمیخوام تغییر کنی... خودت بودن قشنگه. روی هلال ماهش زدم درخشید و از کنارش گذشتم. روشا و نادین هم پشت سرم حرکت کردن. بدبخت هنگ کرد ولی نه آرتین مثل همیشه قابل فکر نبود و قهقهه زد: - باشه، خودم میمونم. برای تو... ابروهام بالاپرید و لبخند زدم. درسته آرتین باید شاد باشه من شادیش رو میخوام. نگرفتمش تغییرش بدم یا اسیر خودم کنمش، سلاح خودم کردمش تا از اون پدر عوضیش نجاتش بدم. وارد محوطه شدم و نسیم عطردار روحم رو جلا داد. با لذت پلهها رو پایین اومدم. با دیدن سه تا گولبیا که داشتن تو محوطه پرسه میزدن ایستادم. همشون مراقب من بودن! استاد گالیکاس همراه دو تا از دانش آموزها که سیبل دستشون بود اومد. استاد یک دونه از سیبلها رو شناور کرد گفت: - اسم میخودم یکی یکی بیاید، اول... آسیم. آسیم دستی تو موهای روشنش کرد و با غرور پرسید: - استاد چکار کنم؟ استاد: هدف بگیر بزن با هرچی. آسیم به اطراف خیره شد و یه سنگ کوچیک برداشت با چاکرا هدایتش کرد و پرتاب کرد. ولی کجا رفت خدا میدونه! با دهن باز به سنگی که بهجای اینکه به سیبل بخور رفت تو هوا خیره شدیم. استاد با جدیت جواب دادم: بد نبود، بعدی... روشا. هیچکس مسخره نکرد چون میدونستن خودشون هم بدتر از آسیم گند میزنند. روشا با دقت به سیبل خیره شد و سنگی پرتاب کرد. وسط قسمت زرد نخورد اما به سیبل زد. یکم دیگه میتونست. استاد لبخند زد: آفرین دخترم عالی بودی. نفر بعدی... صدرا بعدش سارا. روشا جیغ زد: - ایول. صدرا جلو اومد. یه سنگ برداشت و تو خال زد! استاد تشویقش کرد من هم دست زدم. سارا هم زد ولی تو باقالیها رفت. نوبت آرتین شد. با خنده گفت: - دیدید با توپ چطور تو سرتون زدم حالا این جا رو تماشا کنید بینندگان. دستی رو روی صورتش کشید. دستهاش رو مثل اسلحه گرفت و هدف گرفت. بدون هیچ شئ چاکراش تیز شد و به سیبل زد. سیبلبا همه قدرت تکون خورد و سوراخ شد. دقیقه خود خالش مثل روزنه شد. لبخند زدم. دختر بعدی هم زد نتونست. اسم نادین رو استاد خوند. نادین اخم کرد و کف دستش رو بالا اورد و سیبل رو جوری زد ما نفهمیدیم. فقط فهمیدیم سیبل نابود شد. عقب رفت و با رضایت لبخند زد. استاد با خوشحالی گفت: - بیشتر کلاس عالی هستن! سایورا نوبت تو هستش. جلو رفتم و بازوم رو فشار دادم. چشمهام رو بستم. با تفنگ شکاری بابا یادم داده بود ولی... ولی با جادو نمیدونم. تو جنگل وقتی میرفتیم گیاه دارویی جمع کنیم همیشه برای حیوانات وحشی همراه خودمون اسلحه شکاری داشتیم. مسابقه تیرندازی، اسب سواری، چوب زنی و غیره هر ماه بر پا بود. با یاد آوری اون روزهای ساده و خوش، اون روزهای بدون جادو و زیبا واقعا دل آدم رو میگیره که برگردی به اون زمان. بزگردی به روزی که ارباب رو لعنت کنی که چرا دست روی من گذاشتی با چهارتا زن که بابام سکته کنه. چرا حقیقت رو گفتی من دختر بابام نیستم تا بابام رو، روستام رو از دست بدم؟ با بغض به سیبل نگاه کردم. صدای بابا مثل لالایی تو گوشم پیچید. « آروم نفس بکش، هدف بگیر، از پرش اسلحه نترس...» بغضم سنگین تر شد. این جا جادویه هیچ پرشی نداره. دستم رو بالا اوردم و هدف رو گرفتم و بعد چاکرام رو رها کردم. چاکرام زوزه کشان هوا رو کنار زد و خال سیبل رو سوراخ کرد و از بین رفت. استاد لبخندی به من زد و به بقیه هم گفت بیان که آسیم بغ کرده گفت: - استاد یه بار دیگه بزنم؟ حق داشت همه خوب زدن بجز آسیم که فرستاد ناکجا آباد. استاد تایید کرد که میتونه. رفتم روی صندلی حیاط نشستم و چشمهام رو خسته از فکرهام بستم. فکرهایی که همش دنیای انسانها رو با این جا مقایسه میکردم. به آسمونی که هم رنگ حتی آسمون انسانها نبود خیره شدم. این جا سه قمر داشت و آسمونی مه آلودتر بود و ابرهاش پر بار تر، آسمونش رنگیتر و ماهش کمی هاله آبی داشت و خورشیدش داغتر بود. یه خورشید که هاله بنفش و قرمز داشت. روشا کنارم نشست و پرسید: - چیزی شده؟ خیلی تو خودتی؟ خمیازه کشیدم و جواب دادم: - نه؛ فقط کارهام زیاده دارم فکر میکنم رفتم خونه چطور برنامه ریزیش کنم انجام بدم. لبخند زد و سرش رو روی شونه من گذاشت: - تو میتونی و راحت از پسش برمیای. استاد با صدای بلند گفت: - از آموزشگاه یه بخش نامه اومده من باید پنج تا ده نفر رو معرفی کنم برای آزمون. یه مسابقهاست تو جنگل بهش میگن زنده موندن در جنگل. هر دوازده مدرسه از سراسر آسمان هم شرکت میکنند. تیم برنده هم برای مدرسهاش و هم برای خودش کسب مقام میکنه. از شما میخوام خوب تمرین کنید چون تا ماه دیگه شما نصف جادوهای اولیه رو با این پشتکارتون یاد میگیرید. سارا پرسید: - استاد برای کیه این مسابقه؟ استاد دست تو جیب کرد و گفت: - ماه دیگه که همه آموزشهای اولیه برای زنده موندن رو گذرونده باشن. مطمئنم مدیر نمیذاره من به این مسابقه پا بذارم پس خودم رو خوشحالش نکردم. همه بچهها رو سر استاد ریخته بودن و سوال پیچش میکردن. انقدر که زنگ خورد و استاد خوش صدامون فرار کرد. صدرا پرید روی گردن آرتین و گفت: - بریم کافه یه چیز گرم و داغ بزنیم؟ آرتین لنگهای صدرا رو گرفت و رفت. نادین کنارم نشست و کنجکاو پرسید: - اون هلال ماه روی سینه آرتین چیه؟ شبیه هلال ماه رو پیشونی تو هستش ولی کوچیکتر؟ تایید کردم و جواب دادم: - آرتین دیگه مال منه. دهن نادین و روشا باز موند و نگاهم کردن. خندیدم و روشا گفت: - ازدواج کردید تو بیست دقیقه که تو اتاق بودید؟! شوکه شدم و یهو پقی زدم زیر خنده. یعنی نابود شدم چقدر منحرفه. زدم روی پاهاش و بریده بریده جواب دادم: - وای... دلم... خدا... نه دختر اشتباه فهمیدی، آرتین با روحم پیوند خورده برای همین گفتم مال منه. خشکشون زده بود و نمیتونستن حرف بزنند. آرومتر ادامه دادم: - نمیخوام وارد جزئیات بشم فقط تا این حد بدونید آرتین مال منه. از لحاظ احساسی نه؛ از لحاظ جسمی و روحی. روشا لب زد: - پدرش غوغا میکنه؟! تلخ و خشمگین شدم. - پدرش غلط کرده. نادین ناباور لب زد: - مال خودته؟! یعنی روحش با مُهر روح خودت زدی؟ دقیقا این جور که نادین میگفت نبود. ولی نمیخواستم بگم آرتین سلاح روحی منه میخوام خودش بگه نه من. پس شونه بالا انداختم و جواب دادم: - احتمالا. نادین دست روی صورتش کشید و لب زد: - چقدر این پسر خر شانسه! روشا هم تایید کرد. - تو شانس خوابوندنش نه تو شکم مادرش. خب داشتن خیلی واضح به آرتین حسادت میکردن. روی پاهای جفتشون زدم و گفتم: - تا از زندگی کسی خبر ندارید حسرتش رو نخورید. بلند شدم و کش و قوس اومدم. آروم شعری رو زمزمه کردم. - حسرت آن زندگیه پر شور را نخور غم حیران مانند فلک بر سرش بارها زدهاست. تو خودت را نگری کن، از خودت راضی باش زندگیهای پر زرق و برق هیچ تمنایی ندارند «آلن.ایزدقلم» به چشمهای جفتشون خیره شدم و وارد کلاس شدم. همون لحظه هم میکال و مدیر سمت من اومدن. ایستادم و کنجکاو نگاهشون کردم. مدیر فورا با اخم غلیظ گفت: - بریم جایگاه مخصوص تو حرف بزنیم. تایید کردم و سمت اتاقک شیشهای رفتم. با دیدن آرتین ابرو بالا انداختم. همه با هم وارد شدیم و روی مبل شزلون نشستم. همه نشستن و پرسیدم: - اگه موضوع در مورد آرتین هستش، با عرض شرمندگی من موظف به توضیح نیستم. مدیر شوکه گفت: - یعنی چی موظف نیستی؟ نشان ماه تو روی سینه آرتین افتاده. به سینه آرتین نگاه کردم و جواب دادم: - درسته زیباست. آرتین خندید و روش رو از من گرفت. میکال با اخم جواب داد: - با آرتین چکار کردی؟ نیشخند تاریک زدم که ترس به جون همه افتاد. - کاری که روز اول دیدنش باید میکردم. مدیر ترسید و حیرت زده صداش بالا رفت: - من چی جواب پدرش رو بدم؟ قهقهه عصبی زدم و جواب دادم: - بگو پسرش برای سایوراست؛ مطمئنم خوشحالش می کنه. آرتین عمیق نگاهم کرد و لبخند زد. بلند شدم و ادامه دادم: - مهم نیست شما چیزی بگید جناب کریثامن، خودم شخصا به همراه امپراتور و شاهان خدمت شاه عناصر، پدر آرتین میرم و از اون آرتین رو با تمام مدراکش و زندگیش میگیرم. از الان یا آرتین رو فرزند من بدونید یا جزئی از من. از اتاق بیرون زدم و آرتین هم با سرعت دوید سمت منو دستم رو گرفت. نیم نگاهیش کردم و شوکه پرسید: - فرزند تو؟ دختر من یک سال از تو بزرگترم! سرخ شدم و دست روی صورتم گذاشتم. - چه میدونم یهو از دهنم پرید. قهقهه زد و دستم انداخت. - مامانی، برای من بهبه بخر. خندیدم و دنبالش کردم. - بیا پسر مامانی اول باید یه چیزی یادت بدم. با خنده پا به فرار گذاشت و من هم دنبالش. چقدر سریع میدوید! هن هن کنان وارد کلاس شدم و گفتم: - وای وای... چرا انقدر سریعی؟! روی نیمکت لم داد و جواب داد: - تمرین زیاد داشتم. به کلاس نگاه کردم کسی نبود! عمیق نگاهم کرد و لب زد: - یعنی واقعا میتونم از اون قصر کوفتی برای همیشه بیرون بزنم؟ به خودم اشاره کردم و جواب دادم: - آره پیش من میای زندگی میکنی. خیر چشمهام شد و چشمهاش پر از اشک. - قول میدم سلاح خوبی برای تو باشم. اگه... اگه فقط از اون جهنم بیرون بیام. زنگ خورد و سر تکون دادم. - قول میدم جوری بگیرمت که پدرت حتی تو تنهاییهاش هم نگه پسری به اسم آرتین داشتم. دست روی چشمهاش گذاشت و زمزمهکرد: - یه چیزی باید بهت بگم من... من سیگاریم و الکل هم میخورم. دست به سینه غر زدم: - شانسمه دیگه تریستان هم همین جوریه. تلخ لب زد: - نمیخوای بگی نخورم؟ چند نفر با سر و صدا تو کلاس اومدن. با دیدن ما سکوت کردن و کنجکاو شدن. لبخند زدم و جواب دادم: - اصلا، خودت یه روز با میل خودت فاصله بگیر من هیچی رو به تو تحمیل نمیکنم. از روی نمیکت بلند شد و روی صندلیش نشست و لب زد: - ممنون. شنیدم با این که زیر لبی گفت ولی من کامل شنیدمش. نشستم پشت میز خودم. استاد کلاره خودش رو تو کلاس ما انداخت و گفت: - آه... استاد عالیسو مخ منو گرفته بود! رفت با سرعت روی صندلیش نشست. همه یکی یکی اومدن و شوکه به استادی که زود وارد کلاس شده بود نگاه کردن. استاد کلاره خیلی بانمک و بامزه بود. دستی تو موهای کوتاهش کرد و وقتی دید کامل شدیم گفت: - سلام دختر و پسرای خوشگلم. به آرتین نگاه کرد و لبخند زد. همه با انرژی سلام گفتیم و پرسید: - آرتین جواهر روی پیشونیت خیلی بهت میاد و قشنگترت کرده، فقط اون هلال ماه نگرانم کرده خیلی شبیه هلال ماه مخفی زیر جواهر پیشونی سایورا جونه. آرتین ماه روی سینهاش رو نوازش کرد و جواب داد: - میگم ولی نه الان، وقتی کامل رها شدم میگم این ماه زیبا که شبیه ماه سایوراست چیه. استاد کلاره کنجکاو «باشه» گفت و بلند درسش رو شروع کرد و گفت: - خب خب، همه شما تو نواختن عالی هستید. سازهای شما با روحهاتون یکیه. بجز روشا که میگفت یه ساز دیگه میزده ولی روحش ساز دیگه قبول کرده. روشا تایید کرد. استاد آرومتر گفت: - شما دو ماه منو جلو انداختید. پس من درس رو جلوتر میدم. شما رو به پنج گروه چهار نفره تقسیم میکنم. که هر قطعهای رو که میدم باید با هماهنگی بهترین صداش رو ازش در بیارید. همه به هم دیگه خیره شدیم و آرتین گفت: - این عالیه! استاد شروع کرد گروه بندی و نوبت به گروه ما رسید و گفت: - سایورا و آرتین دیدم چطوری با هم میزدید و عالی هم بودید پس شما رو با هم میذارم. خیلی دوست دارم صدرا هم بذارم تو گروه شما ولی باید دو دختر و دو پسر تو گروه بذاریم. صدرا اعتراض کرد و فریاد زد: - خب پنج نفر تو چهار گروه بذارید. آرتین هم تایید کرد. استاد کلاره با اخم بامزه جواب داد: - هوم، درست میگید ولی نمیشه، مدیر این اجازه رو نمیده. من فقط میتونم تعیین کنم کی با کی باشه دو پسر دو دختر. آرتین بلند شد و گفت: - خب باشه من و صدرا و سایورا حالا یه دختر لازم داریم. استاد کلاره لبخند زد و جواب داد: - روشا و نادین محافظهای درون مدرسه سایورا هستن آرتین تو هر گروهی یکیشون یا دوتاشون باید باشه. آرتین و صدرا به هم دیگه نگاه کردن. آرتین تایید کرد: - باشه کاریش نمیشه کرد. نادین با اخم گفت: - صدرا یه رزم کاره فوقالعاده هستش منو صدرا با هم با یه استاد آموزش دیدیم میتونیم بریم از مدیر این اجازه رو بگیریم که تو گروه باید دو دختر باشه ولی میشه صدرا رو جا یکی از دخترا بیاریم؟ صدرا بلند شد و تایید کرد: - استاد کلاره لطفا. استاد به در کلاس اشاره کرد و گفت: - برید و تلاش خودتون رو بکنید. صدرا بلند شد و از کلاس بیرون زد. نادین هم همراهیش کرد. روشا زیر گوشم پچ پچ کرد: - از خداشه من تو گروه نباشم. خندیدم و گفتم: - چرا؟ شونه بالا انداخت و لب زد: - مرض داره خاک تو سر انگار نه انگار خواهرشم میگه یکم بدون تو بودن یعنی اکسیژن اضافی. دهنم باز موند، نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. آرومتر گفت: - ولی میدونی بخوام خودم رو با صدرا مقایسه کنم، صدرا از من قویتره و ما برای محافظت از تو باید هرکاری کنیم. من خودمم راضی بودم، عقب کشیدم تا صدرا تو گروه موسیقی تو بیاد. چون من و نادین برای درس نیومدیم برای حفاظت از تو این جا هستیم. درس خوندن برای شکارچیها یه چیز وقت تلف کردنیه، ما آموزهای خودمون رو دیدیم. شوکه شدم ولی اون فقط لبخند زد. دستش رو فشار دادم و لب زدم: - تو یه دوست خوب هستی. شوکه شد و لب زد: - دو... دوست؟ سر تکون دادم. متعجب خودش رو جلوتر کشید. استاد کلاره هم رفت بیرون تا ببینه جریان چی شد. - سایورا واقعا منو دوست خودت میدونی؟ لبخند محو زدم و تایید کردم. - تو و نادین رو محافظم نمیبینم بلکه دوستهای خودم میبینم. چشمهاش پر اشک شد و دستم رو بیشتر فشار داد. با بغض لب زد: - این خیلی برای من با ارزشه سایورا، تو عمرم انقدر خوشحال نشدم. اشک تو چشمهاش با انگشت گرفت. نمیدونستم یه حرفم انقدر خوشحالش کرده، واقعا دوست خودم میدیدمش. با بغض سنگینتر ادامه داد: - شکارچیها زیاد با کسی دوست نمیشن، سختوسنگ بار میان تا بهتر بتونن شکار کنن و مبارزه کنند. خیلی باید براش سخت باشه. خندید و دست روی صورتش گذاشت. - لعنتی احساساتی شدم. برای همین نادین خوشش نمیاد دختر تو گروه باشه. اخم کردم و روی دستش زدم: - چرت نگو دیگه! همون لحظه نادین، صدرا و استاد کلاره اومدن. نادین کنار روشا نشست و محکم تو کمرش زد. - چته؟ داری مثل بچهها گریه میکنی؟ فقط تو گروه موسیقی نیستی وگرنه اتاق هامون هم تو خونه یکیه. روشا دلخور تو پاهاش زد و استاد گفت: - خب پس ما دو گروه متفاوت داریم که یکی دختراش بیشتره یکی پسراش. مدیر این اجازه رو داد که این اتفاق بیفته و حتی آقای نواسترای عزیز پا درمیونی کردن. گروهها شامل: آرتین، صدرا، نادین و سایورا. گروه بعدی: روشا، سارا، نورا، آسیم. صدرا لبخند زد و استاد کلاره پنج برگه در اورد و گفت: ـ اسم گروههاتون رو بگید بنویسم. برید پیش گروههاتون بشینید فقط ده دقیقه وقت دارید. کلاس پر از همهمه شد و هر کی رفت پیش هم گروهی خودش نشست. صدرا و آرتین کنارم اومدن و نادین هم که دست راستم مینشست. به هر سه نفرشون خیره شدم و گفتم: - اسم گروه چی باشه؟ صدرا فورا جواب داد: - نغمهی دلها. بنظرم خوب بود! اما آرتین صورتش رو کج کرد. - اصلاً، حالم به هم خورد. نادین هم تاییدش کرد و گفت: - سرود شکار دل چطوره؟ هومم! چه جالب بود! آرتین خندید: - خودت شکارچی هستی برای هفت پشتمون کافیه. نادین خندید و گفت: - خودت بگو ببینم هی همه چی رو رد میکنی؟ آرتین متفکر جواب داد: - بنظرم بذاریم... اوم... گروه s.a.n.s نادین و صدرا هر دو گفتن نه؛ آرتین حرص خورد و به من پرید: - تو چرا هیچی نمیگی؟ رفتی روی سایلنت؟ لبخند زدم و جواب دادم: - اخه هیچی تو ذهنم نمیاد بگم از نظر من هم هر سه اسمها خوب و قشنگ بودن. نادین رو میز ضربه آهنگ زد: - خوب یه چیزی بگو ما هم بدون فکر گفتیم. دست زیر چونهام گذاشتم. واقعا هیچی به ذهنم میرسید. همین جوری الکی جواب دادم: - گروه بارانتلخ یا روشنایی در دلتاریکی، کدوم؟ همشون یه جوری نگاهم کردن. نادین هنوز داشت روی میز ضرب میزد و گفت: - جفتش عالی بود. صدرا و آرتین هم تایید کردن که آرتین با اخم دست تو جیب کرد و سمت من خم شد گفت: - خودتو یکم دیگه تکون بده یه اسم سوم بگو. خندیدم و چشمهام رو بستم که استاد کلاره گفت: - زود وقت داره تمام میشه. اسمی تو سرم جرقه زد که با چشمهای گشاد فورا گفتم: - تایم یخ زده. چشمهای همشون گرد شد. یه سکوت عجیب بین ما پیچید. حتی نادین هم انگشتهاش از حرکت ایستاد و دیگه روی میز ضرب نزد. کمکم لبخند رضایت روی لب ما چهارتا اومد که استاد کلاره از ما پرسید: - اسم گروه شما چیه؟ همزمان یه اسم رو گفتیم: - تایمیخزده. استاد شوکه شد و ناباور پرسید: - چرا این اسم سنگین و مرموز؟ بلند شدم و جواب دادم: - چون کسی که آوای ما رو بشنوه خشکش میزنه و ساعت براش معنا نداره. آرتین هم با پوزخند گفت: - همینه ملکه نور من. نادین هم بلند شد و با افتخار تک خنده زد و جواب داد: - میخوایم همین باشه ساعتی که با ما یخ میزنه. صدرا خنده پر لذت کرد. - تایم یخ زده یعنی بشنو و خشک شو تو جای خودت. استاد کلاره خندید و گفت: - باشه همین رو اسم گروهتون میزنم. همه خیره ما شدن. و آرتین خودش رو کنار صدرا و نادین جا داد و نشست. استاد از گروه بعد پرسید. گروه اول: تایمیخزده گروه دوم: شعله گروه سوم: هرم در آب گروه چهارم: نغمه در سکوت گروه پنجم: آوا رُز استاد کلاره گروه بندیها رو درست کرد و گفت: - ببینید؛ من الان گروههای شما رو نوشتم و درست کردم. میتونید این گروه رو تو درسها و آموزهای دیگه هم ادامه بدید. میخواید من اسامی گروه رو به مدیر بدم که تا آخر تدریس با هم باشید؟ به گروهم که هر سه پسر بودن خیره شدم. یعنی تا ابد باید این سه تا رو تحمل کنم؟ ووایی! فکرش هم مو به تن آدم سیخ میکنه. هر سه به من که لرزیدم نگاه کردن و از خنده منفجر شدن! انگار فهمیدن من به چی فکر میکنم. بیشتر مورمور شدم و وحشت کردم. بیاراده غریدم: - زهرمار. خندهاشون شدت گرفت و نادین با خنده گفت: - بخدا حدس میزنم داشت فکر میکرد یعنی ما تا ابد یه گروهیم. آرتین هم با قهقههای که داشت سر میخورد زیر میز و پاهای درازش میاومد زیر پاهام پاشیده شده جواب داد: - وای... وای اصلا نگاهش حرف میزد. صدرا سرخ از خنده نالید: - حق داره. استاد کلاره و بچههای گروه هم خندیدن. نورا بلند و با خنده گفت: - من هم بودم سکته میزدم با شما سه تا تو یه گروه باشم. منو بگو کلا آب شده بودم از خجالت و سرم رو روی میزم فشار دادم. انقدر ضایع بود رفتارم! چرا خندهاشون رو تمام نمیکند؟ جوری میخندیدن که کل کلاس از خنده به اگزوز سوزی راه افتاده بود. همون موقعه هم زنگ خورد و من نفس راحتی کشیدم. استاد با خنده گفت: - خدا تحمل زیادی بهت بده بتونی هر سه تاشون رو تحمل کنی. دهنم باز موند! باز به اون سهتا که به زور داشت بلند می شدن نگاه کردم. آرتین گونههاش رو گرفته بود و با خنده گفت: - اخــــ... درد گرفت از بس خندیدم بدنم حس نداره. نادین هم با خنده هولش داد. - رو من خودتو نریز من از تو الان شل ترم. صدرا روی جفتشون افتاد و هر سه پخش میزشون شدن. عمیق فاجعه بود و لب زدم: - با وجودشون نیاز ندارم کسی منو بکشه. استاد کلاره قهقهه زد و رفت. به آرتین اشاره کردم و گفتم: - بیا بریم آرتین. خنده آرتین خشک شد و بلند شد گفت: - خداحافظ بچهها، صدرا فردا می بینمت. کنار من ایستاد و با قدمهای محکم راه رفت. انگار نه انگار اون موقعه داشت از خنده روی زمین پاشیده میشد. کنار هم قرار که گرفته بودیم از کنار هرکی که رد میشدیم زمزمه می کرد. - زوج هستن؟ - با هم هستن؟ - ببین دختره چقدر جواهر داره شنیدم کلاس هفده هستش مغرور و از خود راضیه و به همه دستور میده. اون پسر جیگره هم برای خودش کرده... با رفتنم صداشون دیگه به گوشم نرسید. از محوطه مدرسه بیرون زدیم و به دورم نگاه کردم. امپراتور دنبالم اومده بود. چندتا محافظ و سرباز از سرزمینعناصر ها دنبال آرتین اومدن. تا خواستن ببرنش گفتم: - به شاه عناصر بگو امروز به قصر امپراتور بیاد؛ آرتین هم با شما نمیاد. رنگ سربازها پرید و محافظی فورا گفت: - ملکه آسمان، ما همچین اجازهای نمیتونیم بدیم. ولیعهد رو باید ببریم به قصرشون این دستور به ما داده شده. سرد جواب دادم: - ولیعهد؟ این جا ولیعهدی نمیبینم. آرتین برای منه و اگه پدرش میخواد ببینه میتونه به قصر امپراتور بیاد. امپراتور تیوان پیش ما اومد و همه بهش احترام گذاشتن و گفت: - چی شده؟ با دیدن آرتین رنگش برید و لب زد: - سایورا؛ ولیعهد آسمان رو چکار کردی؟ چرا نشان تو روی بدنشه و روی سرش جواهر داره؟ لبخند زد و گفتم: - برای خودم کردمش از الان آرتین ماله من تکیهای از وجودمه. از کنار امپراتور گذاشتم و همراه آرتین که از ترس دستهاش یخ زده بود کنارم نشست و لب زدم: - نترس هیچی نمیشه. امپراتور به سربازها حرف زد و اومد پیش ما نشست. کالسکه حرکت کرد و گفت: - بگو چکار کردی سایورا؟ دستم رو روی پاهای آرتین گذاشتم و جواب دادم: - آرتین سلاح روحی منه. تیوان تو نتونستی شمشیر من باشی پس من شمشیرم رو کاملا و با رضایت خودم و خودش انتخاب کردم. آرتین از الان سلاح منه، کسی میتونه سلاح روحی کسی رو ازش بگیره؟ چشمهای تیوان گرد شد و لب زد: - آرتین یه فرد زنده هستش! امکان نداره سلاح تو بشه. شونه بالا انداختم. - حالا که شده. تیوان به آرتین خیره شد و ترسناک پرسید: - تو راضی هستی؟ واقعا زندگی ولیعهدیت رو ول کردی سلاح روحی بشی؟ تو در آینده شاه عناصر میشدی! آرتین دستش مشت شد. قلبش تند تند میزد و گفت: - میخوام سلاح ملکه آسمان باشم نه شاه و نه ولیعهد، من تمام سختیهای راه ملکه رو با تیغهام میشکافم با شعلهام میسوزنم. تیوان خنده ناباور کرد. - یه فرد زنده سلاح شده؟! اصلا امکان نداره! به من و آرتین خیره شد. اهمیت ندادم و به بیرون خیره شدم. تصمیم گرفته شده، به قول بابا وقتی تصمیمت رو بگیری خدا هم تو رو نمیتونه از تصمیمت منصرف کنه. آشینا: برای آرتین یه اتاق درست کردم. خوشحال شدم و تشکر کردم. دود آبی و سیاه رنگی تو کالسکه پیچید و تاسیان ظاهر شد. شوکه رو به من کرد و رنگ پریده گفت: - ایزدان دوباره دنبالت اومدن، میگن باید تو رو ببینند. دارند با تریستان میجنگن.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** سایورا خوابم میاومد خــــداااا، همش خستم با دعوا از خواب بیدار شدم. امپراتور تیوان انقدر اذیتم کرد و من داد و بیداد کردم تا خواب از سرم پرید. حالا هم پشت در کلاسم و دیر رسیدم، استرس گرفتم. میدونستم میکال کلاس درس رو با آشنا بودن ما قاطی نمیکنه. در رو آروم باز کردم که میکال بدون توقف درس اشاره کرد بشینم. خوشحال شدم و بدون خراب شدن نظم کلاس سمت صندلیم رفتم نشستم. همه استرسم پوچ هوا شد. یهو میکال پرسید: - خانم سانترو شما که خوب به درست گوش میدیدی بگو ببینم عدد چهل و نه رادیکالش چه عددی هست؟ دهنم باز موند و به چشمهای میکال خیره شدم. ببین چطور داره منو میترکونه! میخواد ضایعم کنه تا دیگه دیر نیام. لبخند زدم و گفتم: - استاد میشه هفت. خندید و آروم جواب داد: - درسته، ولی دیگه دیر نیا. سر تکون دادم: - چشم. روشا جلوی دهنش رو گرفت نخندم. تا آخر زنگ ریاضیها رو گفت و تکالیف تا زمان مرگمون داد. دو صفحه فقط باید حل می کردیم. وسایلم رو تو کیفم گذاشتم. روشا پرید جلوی منو و لودگی کرد: - ملکه من، قدم رنجه کردید؛ منت بر سر ما نهادید. لبخند دندون نماد زدم و گفتم: - آه... بگذار بگویم فرزندم که دیدگانم با تو روشن گردید. خندید و گازی به شکلاتش زد. نادین از پشت میزش بیرون اومد، مشتش رو سمت من گرفت. مشتم رو به مشتش زدم و بلند شدم. یه کش و قوس اومدم و خمیازه کشیدم. چند نفر تو کلاس اومدن، اسم آرتین رو صدا کردن و لودگی در اوردن، آرتین هم بیشتر از اونها در اورد. صورتش ولی خسته بود انگار نخوابیده. خواستم برم، دَم کلاس سه تا شنل پوش ظاهر شدن! سر همه کلاس سمتشون چرخید. شمشیرهای بلند تو دستش ظاهر شد. گیج نگاهشون کردم؛ چی هستن! قلبم تند تند زد و ناباور به بچههای کلاس نگاه کردم و بعد باز به شنل پوشها. با حس شمشیر که منو نشونه گرفته، دهنم باز موند. تاسیان از غیب به شکل مار ظاهر شد و تو دست من به شکل یه شمشیر بزرگ سیاه با جواهرات آبی شکل گرفت. با سرعت ضربه شمشیر شنل پوش رو گرفتم و لگدی تو سینهاش زدم. روشا و نادین هم ماهرانه حمله کردن. مگه این مدرسه بی در و پیکره انقدر راحت ورود و خروج میکنند؟ روشا با ضربه بدی به دیوار خورد! شوکه شدم و خشم عجیبی تو وجودم جوشوخروش کرد. چشمهام درخشان شد و به شنل پوشها حمله کردم. با شمشیرم ضربههای سنگین زدم. ولی اونها هم شمشیر زن خوبی بودن. تاسیان نمیگذاشت ضربهها دستم و مچ دستم رو خسته یا بلرزونه، خیلی سبک و نرم میشد باهاش مبارزه کرد. با اومدن مدیر و میکال شنل پوشها دورشون درخشان شد و تو زمین داشتن فرو میرفتن. من هم انقدر بی رحم بودم که سر یکیشون رو با سرعت بالایی قطع کردم. نگذاشتم از دستم در بره و با سر بریده همجوشی کردم. اطلاعات مثل باد تو سرم ریختن. کشتار، کشتار، کشتار سه شنل پوش یاغی و جادوگر هستن که با کشتار خرج خودشون و زندگیشون و در میارن. اومدم بیشتر چک کنم ولی نبود دیگه! فقط فرمان یکی مثل همیشه بدون صورت فرمان داده منو بکشن. بدنم لرزید و عقب رفتم. قدرتم فروکش کرد و تازه فهمیدم یکی رو من کشتم! ذهنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کرد. لرزیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم. من چکار کردم؟ من... من آدم کشتم! چشمهام گشاد شد. صدای جیغ دخترا و حیرت پسرا ترسم رو بیشتر کرده بود. روشا شونهام رو گرفت و گفت: - چی شده سایورا؟ لبهام ترسیده لرزید: - ی... یکی رو کشتم! میکال کنار سر رفت، توی صورت سر جا مونده نگاه کرد. خندید و با تحسین گفت: - آفرین دختر! خوب زدی ناکارش کردی. نفسهای بلند بلند کشیدم و یهو یه چیزی زیر دلم زد. با سرعت بلند شدم و دویدم. کنار سطل رفتم، هرچی خورده و نخوره بالا اوردم. لرزون زانو زدم و سرم رو گرفتم. روشا نگران پشت کمرم زد و گفت: - آروم باش سایورا، اومده بودن تو رو بکشن اصلا لایق نیستن بخوای حال خودت رو دربارهاشون بد کنی. چه بخواد ذهنت رو درگیر کنی! نفسهای سنگین کشیدم. نادین آب سمت من گرفت و یه آب به صورتم زد. آرتین با لودگی گفت: - بابا نه به اولش مثل یه الهه جنگیدی نه به الان حالت بده؟ تو اول میکشی بعد فکر میکنی؟ سرم رو فشار دادم و گیج بلند شدم. به دستهای لرزونم خیره شدم. انگار ذهنم اسلحه مرگ من شده بود. هی میگفت تو کشتی، تو کشتی، یه نفر رو کشتی. خودم رو بغل کردم و نالیدم. یهو چرخیده شدم و تو بغل امپراتور فرو رفتم. سر منو تو سینهاش فشار داد و زمزمه کرد: - آروم باش. پیرهنش رو تو مشتم چنگ زدم و با صدایی که برای خودم غریب به گوش میرسید نالیدم: - من... من کشتم! من یه نفر رو کشتم تیوان. حرف تریستان تو گوشم اومد. زنگ خورد! روز اولی که با تریستان آشنا شدم تو ذهنش فقط کشتن بود. « اون روز گفتم: - نه فقط کشتن راه حل همه چی نیست. الان میفهمم الان واضح حرفش رو تو بارون فهمیدم. - کشتن راه حل نیست؟ باورهای یه ذهن پاک! بالاخره میفهمی روزی باید بکشی تا کشته نشی.» چشمهام رو محکم بستم. همین شد من برای نجات جون خودم و بقیه کشتم. یکی رو واقعا کشتم. بغل تیوان حتی نتونست آرومم کنه. با صدای سرد تریستان شوکه شدم و ترسیدم: - سرورم فقط همین؟ گیج و ترسیده نگاهش کردم. به انگشترم تاسیان اشاره کرد و با اخم جواب داد: - انتظار داشتم هر سه رو بکشی فقط یکی؟ اگه دومی پشتت ظاهر میشد چی؟ اگه زیر پاهات قرار میگرفتن چی؟ تن صداش بالا رفت و لگدی زیر سر کوبید و جوری سر مثل توپ به دیوار خورد که دهنم باز موند. نعره خشمگین زد: - از امروز بیشتر باید تمرین کنی، خودم شخصا آموزشت دادم انتظار داشتم حداقل سه نفر رو راحت بتونی بکشی. تاسیان ظاهر شد و شوکه گفت: - تریستان آروم باش من ردشون رو گرفتم. تیوان با غرش گفت: - بس کن تریستان، از یه دختر بچه چه انتظار داری؟ صدای دعواشون تو گوشم پیچید و پیچید. چیزی که تو گلوم بود سنگینتر شد. تریستان ترسناک نگاهم کرد و غرش کرد: - ملکه آسمان و نوره، آخرین نسل از سانتروها. امروز دوتا ایزد اومدن دنبالش تا باخودشون ملکه منو ببرند. برای اینکه جایگاه خدایان اون بالای کوفتی ایزد نور نداریم، نظم جهان هزار و خوردهای ساله با مرگ بانو نیارا به هم ریخته. الان برای گردن زدن یکی این جوری کز کرده؟ از تریستان بیشتر از گشتن یکی ترسیدم. دستهام یخ کرد و زبونم یه تیکه چوب شد. تیوان هم غرش کرد: - که چی؟ این باعث نمیشه انقدر سخت بگیری. دارن سر من دعوا میکنند. به دیوار که خون سر بریده مثل رنگ پخش شده بود و سر تو دیوار فرو رفته بود خیره شدم. بغ کردم، من نمیخوام بیرحم باشم. ولی از تریستان الان بیشتر میترسم. به تریستان که چشمهاش درنده و وحشی بود نگاه کردم. از همیشه داشت ترسناکتر و وحشیانهتر میشد. قدمهای لرزونم رو سمتش برداشتم. بدون هیچ فکر اضافه دیگهای با همه ترسم محکم بغلش کردم و سرم رو تو سینهاش فرو کردم. تریستان برای من مثل حامی میمونه نمیخوام از من دل سرد بشه. مثل یه پدر، مثل دختری که نمیخواد پدرش ازش ناامید بشه. نفسش رو کفری بیرون داد. سرش رو روی موهام گذاشت و نفس کشید. خشمگین غرش کرد تو موهام. - گندش بزنند! آرومتر ولی هنوز ترسناک زمزمه کرد: - همین که سالمی خوبه. سرم رو بالا گرفتم و تو چشمهاش که یکم نرم شده بود نگاه کردم. از من فاصله گرفت و سمت سری که تو دیوار کوبیده بودش رفت برش داشت و سرد گفت: - بریم تاسیان. تاسیان لبخندی به من زد و همراه تریستان رفت. تیوان شونه منو فشار داد و گفت: - بریم خونه؟ با بغض سر به منفی تکون دادم: - میخوام مدرسه بمونم، تریستان عصبیه. صورتم رو نوازش کرد و گفت: - مراقب خودت باش. سر تکون دادم که جلو چشمم ناپدید شد. مدیر کریثامن نزدیک من اومد گفت: - خیالت راحت زمین هم پوشش محافظتی میزنم که جادوگری از زمین هم نفوذ نکنه. سر تکون دادم و تشکر کردم. پشت صندلیم نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. امروز تریستان اسم همون زنی که وقتی داشتم فلوت میزدم تو رویام دیدم رو اورد. ایزد نور، ایزد نور نیست و دنیا داره ترک بر میداره. سرم رو فشار دادم و تصویر اون مرد که کپی من بود تو ذهنم جود گرفت. کیه؟ پدرمه؟ نیارا مادرمه؟ ولی آشینا گفت هزار و خورده ساله که نیارا مرده. کلاس تو سکوت سنگینی فرو رفته بود. یا من همه چی رو سنگین میدیدم؟ بغضم رو قورت دادم. رو نداشتم به بقیه نگاه کنم. زندگیم داره پر از دردسر میشه. کاش تو روستا بودم کنار بابا، بابا هنوز زنده بود و برای من داستان میخوند. بغضم سنگینتر شد. دستهای لرزونم رو روی لبهام گذاشتم. تو روستا کارم یادگرفتن طبابت بود و با گیاهها همش سر کار داشتم. هر صبح بوی شلتوک روحت رو جلا میداد. ته گلوم یه هق خورد ولی اشکم در نیومد. فقط بغض داشت جون منو میگرفت. با اومدن استاد با تأخیر، همه باز واکنش نداد و تو سکوت بودن. استاد گارسیا هم کلافه درس رو شروع کرد و میخواست ما رو از جو به وجود اومده در بیاره. با نگاه سنگین کسی سرم رو بالا اوردم. چشم تو چشم آرتین شدم. نه لبخند زد و نه حتی رو گرفت. خیره تو چشمهای هم موندیم که صداش تو ذهنم پیچ و تاب خورد: - زنگ تفریح میخوام با تو تنها باشم. لعنتی اینو چطور بهش بگم؟ چرا هنوز نمیتونم از قدرت تماس ذهنی استفاده کنم؟ تلخ جواب دادم: - دارم میشنوم. جوری شوکه تکون خورد که همه کلاس بهش نگاه کردن. استاد گارسیا با اخم پرسید: - چیزی شده آرتین؟ آرتین هول کرده خندید: - نه یه لحظه چرت گرفتم شرمنده داشتید میگفتید گیاههای دونه مرواریدی... استاد گارسیا اخم کرد و ادامه داد. آرتین تو ذهنش شوکه گفت: - واقعا میشنوی؟ تایید کردم. تو ذهنش خندید و لب زد: - میخوام زنگ تفریح تنها باشیم. گوشه دفتر تصویر مرد جادوگری که سرش رو قطع کرده بودم کشیدم و جواب دادم: - همین الان بگو. پوفی کشید: - نمیتونم میریم بیرون بعد. تلخ جواب دادم: - هرجور راحتی. صداش تو سرم پیچید: - وقتی میجنگیدی تو دلبرو شده بودی. مدادم دستم، تو نقطه ایستاد! گیج نگاهش کردم. استاد غرش کرد: - دارید ذهنی حرف میزنید؟ سرم رو بالا اوردم و به استاد گارسیا خیره شدم. شوکه شد. تلخ گفتم: - نه، ما هنوز آموزش ارتباط با ذهن رو یاد نگرفتیم. یک سال هم نشده بلوغ خودمون رو تجربه کردیم پس هنوز به جادو آشنا نیستیم. زنگ خورد و بلند شدم؛ دفتر رو تو کیفم انداختم و خسته از کلاس بیرون زدم. استاد هنوز خشکش زده بود! آرتین کنار من قرار گرفت. به اتاقک مخصوصم اشاره زدم. روشا و نادین با فاصله پشتم اومدن. وارد اتاقک شدم و روی مبل شزلون سرخ_طلایی نشستم. آرتین هم روی مبل سفید نشست. به صورت روشا نگاه کردم. درد داشت، یاد اون موقعه که شنل پوش به دیوار کوبیدش افتادم. احتمالا کوفتگی باشه، روشا یه گرگینهست و با یه کوبیدن تو دیوار چیزیش نمیشه. آرتین دستی به گردنش کشید. انگار نمیدونست از کجا و چطوری حرف بزنه سخت گفت: - من میدونم کی داره برای تو این موجودات رو میفرسته بکشنت. خم شدم و ناباور نگاهش کردم. قلبم جوری زد انگار تو گوشمه و لب زدم: - می... میدونی؟! تایید کرد و دستی روی پیشونیش کشید گفت: - اون فرد یه اجنه هستش، من ولیعهد عناصر هستم. میتونم رد پای اجنه رو روی روح کسی که تسخیر میشه حس کنم. همه کسایی که اومدن تو رو بکشن فقط فرمان داشتن ولی؛ خودشون یادشون نمیاومد. تو چشمهام خیره شد. با اخم حقیقت رو تو چشمهام کوبید. - وقتی هم سر یکی از شنل پوشها رو زدی، اون دوتا به خودشون اومدن، دیدم گیج بودن و انگار نمیدونستن چطور امدن. اجنهها ذهن رو تسخیر میکنند. بلند شد و کلافه پوفی کشید. نمیتونستم تکون بخورم. این جوری که بده! بیگناه کشته میشن. البته اجنه روحهایی که کمی سیاه و یا سیاه شده رو میتونه تسخیر کنه. صدای آرتین تو گوشم پیچید و گفت: - از این به بعد اگه میتونی ورد ضد تسخیر شدگی رو بخون، یا با نور تو قلب یا پیشونیشون بزن. میتونی پشت گردن هم بزنی چون اجنه از این سه نقطه میتونه تسخیر کنه. نادین شوکه شد و گفت: - تو از کجا میدونی و انقدر مطمئنی؟ دستی روی لبم گذاشتم. آرتین جواب نادین رو داد: - چون مادرم دورگه جن و پریزاده. بخاطر همجوشی که قبلا کرده بودم میدونستم مادرش چیه، اما این مهم نیست ما یه قدم جلو برداشتیم. الان میدونیم کسی که میخواد منو بکشه یه اجنه هستش. سوال این جاست؛ چرا میخواد منو بکشه؟ پا رو پا انداختم و چشمهام رو بستم گفتم: - ممنون راجع این موضوع گفتی آرتین، این جوری میفهمم باید دنبال چه کسی باشیم. آرتین یه موز برداشت پوست گرفت. - همکلاسی هستیم، بتونم کمک کنم خوشحالم میکنه. لبخند محو زدم. کاش من هم میتونستم کمکش کنم. یهو آروم پرسید: - چرا دیشب گفتی میخوای از من ساز یاد بگیری؟ اوه! الان چی بگم؟ دستی تو موهام کردم، باید یه چیزی بگم شک نکنه من راجعبه خانوادهاش میدونم. برای همین به روشا و نادین اشاره زدم و گفتم: - میخوام شخصی حرف بزنم. سر تکون دادن و از اتاقک شیشهای بیرون رفتن. تا مطمئن شدم کسی نمیشنوه، اخم کردم و جواب دادم: - من ملکه نور و آسمانم پدرت سایه سیاه داره و حس کردم از جانب پدرت مورد آزار و اذیت هستی. خواستم... نمیدونم خواستم یه کاری کنم تا تو دور تر بشی. شوکه شد ولی تو ظاهرش نشون نداد. خندید، غمگین و تلخ! تو چشمهام نگاه کرد. بدون انکار پرسید: - اگه این جوری باشه چه کمکی میتونی به من بکنی؟ خودم رو کمی جلو کشیدم و جواب دادم: - هر جور تو بخوای، چون من نمیتونم بدون مدرک حرفی بزنم یا کاری کنم. بلند شد، ترسیده و رنگ پریده به اطراف نگاه کرد. کنار من نشست و گفت: - منو از قصر بیرون بیار، تو ملکه آسمانی و امپراتور به تو گوش میده پادشاهان به تو گوش میدن. من... منو از اون قصر لعنتی بیرون بکش. دستم رو روی دستش گذاشتم و لب زدم: - کمکم کن چطور بیرون بیارمت؟ من میتونم به قصر شما بیام. نمیخوام پدرت رو حساس کنم. سر تکون داد و با بغض نجوا کرد: - راست میگی، نمیشه سرسری کاری کرد. از بغضش جا خوردم. انقدر تو فشار بود که حتی حرف های من هم انکار نکرد. دستم رو فشار داد و تو چشمهام نگاه کرد. - شبها اذیتم میکنه، روزها همش خودم رو تو کوچه خیابون میندازم. دیشب درد بدی کشیدم، سه بار جون دادم. دست روی سرش گذاشتم و همجوشی کردم. تمام احساساتش رو با گوشت و خونم احساس کردم. درد، درد، درد، نفرت، زجه، التماس، وحشت، وحشت، بیخوابی، تا صبح سیگار کشیدن، صبح با مادرش دعوا کردن. و... پدرش! پیشنهادش! این که آرتین منو سمت خودش بکشونه چون من نفوذ بالایی دارم. دستم مشت شد. سعی کردم آروم باشم آسمون به هرج و مرج کشیده نشه. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - به پدرت بگو به من نزدیک شدی، بگو به تو پیشنهاد دادم... چشمهام رو بستم، چه پیشنهادی بگم؟ لعنتی از خشم زیاد هیچی تو ذهنم نبود. دستم رو فشار داد و لب زد: - بگم پیشنهاد دادی محافظت باشم، چون امروز تهدید شدی؟ تو چشمهاش خیره شدم و متعجب گفتم: - تو ولیعهدی؟! لبخند غمگین زد: - تو هم ملکه بزرگ هستی، نه یه ملکه معمولی یه ولیعهد میتونه مگه نه؟ چطور پادشاهان و حتی امپراتور از تو محافظت میکنند؟ نفسم رو خسته بیرون دادم و دستم رو از تو دستش بیرون اوردم. بلند شدم و تو اتاقک کلافه راه رفتم. آشینا آروم تو ذهنم گفت: - من یه پیشنهاد میدم خواستی قبول کن خواستی نه. شوکه شدم و تو ذهنم جواب دادم: - میشنوم. آشینا: آرتین رو شمشیر روحی خودت کن، چون آرتین ولیعهد عناصر هستی همچنین خاصه و رگ پریزادهای اصیل رو داره. این جوری هیچ وقت برای پدرش نیست. من حاضرم برای تو آرتین رو از پدرش بخرم. تکون سختی برداشتم و لب زدم: - آرتین سلاح روحی من بشه! انگار آرتین شنید. چون فریاد زد و با سرعت بالایی نزدیکم شد. - چی گفتی؟ مات تو چشمهاش خیره شدم و لب زدم: - سلاح روحی من میشی؟ رنگش پرید. لبهاش باز و بست شد و چشمهاش براق از اشک، با عجله بغلم کرد و شونهام خیس شد. - آره میشم، ولی... ولی تو حاضری یه سلاح دست مالی شده به دست پدر و مادرش رو داشته باشی؟ سرم رو روی شونههاش گذاشتم و زنگ خورد. - آره، سلاحم شو آرتین بذار کاملا از قصر بیرون بکشمت. بدنش داغ کرد و کمی از من فاصله گرفت به چشمهام خیره شد. به دستم اشاره زد و سرخ شده گفت: - همین الان این کار رو کن، لطفا. آشینا: برای این که صلاح روحی تو بشه هرچی میگم تکرار کن. شوکه با سر تکون دادم. زبونی روی لبم کشیدم و کلماتی که آشینا گفت رو تکرار کردم. - تیم کا سان هو یورام تیاروم اربوس وی هیستیا. آشینا: انگشت رو گاز بگیر و یه قطره خون تقدیمش کن. انگشتم رو گاز گرفتم، خون سرخم به آرومی مثل شبنم جمع شد و سمت لبهای آرتین گرفتم. احترامی به من گذاشت. اشکهاش از روی مژههای سرخش سر خورد و افتاد. قلبم آتیش گرفت. دستم رو گرفت و پیرهنش رو کنار زد روی قلبش ضرب در زد! آشینا شوکه نعره زد: - نه! اون همه خودش رو برای تو داد! این دیوونگیه! دیگه برگشت نداره! اگه روزی بخواد سلاح تو نباشه دیگه نمیتونه طلسم رو بشکنه چون میمیره و تا ابد یه فلز میشه. بدن آرتین آتیش گرفت و بغلم کرد. - من همه وجودم رو به تو دادم سایورا... مراقبم باش. نمیدونم از حرفش یا از قدرتش، بدنم لرزید و تو رگهام داغ شد! نه اونقدر که اذیت بشم شبیه سرم زدن بودن اما به جای خنکی تو رگهام داغی حس میشد. آرتین هم کاملا آتیش گرفته بود و من اصلا نمیسوختم، فقط یه گرمای لذت بخش روی پوستم حس میشد. نفس عمیق کشیدم و لب زدم: - دیونهای! آتیش بدنش فروکش کرد.یه چیز درخشان روی پیشونیش شروع کرد شکل گرفتن شوکه شدم. من دیدم روی پیشونی آرتین یه جواهر سرخ ظاهر شده! چشمهای نمدارش با اون جواهر درخشان، چقدر زیبا... روی سینهاش هم یه هلال ماه حک شده بود. خندید و از من فاصله گرفت. - بریم دیرمون شد. به سینهاش و پیشونیش اشاره کردم. از اتاقک شیشهای خودش رو نگاه کرد و قهقهه شادی زد: - پس سلاح یکی بودن این جوریه؟ یا برای تو فقط این جوریه؟ لبخند زدم و شونه بالا انداختم. چون من سر در نمیاوردم. آشینا خندید: فقط برای تو اینجوریه اصلا من مطمئن نبودم یه آدم زنده رو بشه سلاح کرد یه تیر تو تاریکی زدم. دیده بودم سلاح روح داره ولی ندیده بودم یه فرد زنده سلاح بشه یه سلاح کاملا زنده. استخون بدنم لرزید و این حرف آشینا رو با آرتین در میون نگذاشتم و از اتاق هنگ کرده بیرون اومدم. خشمگین تو ذهنم نعره زدم: - پس چرا گفتی؟ اگه اتفاقی براش میافتاد؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - نه بابا هیچیش نمیشد! من فقط یه آزمون گرفتم چون دیدم تاسیان و تریستان رو محافظ روحت کردی—گفتم ببینم می تونی یه زنده هم سلاح کنی که دیدم بــــــلــه؛ تونستی. چون یه وامپگاد میتونه از این غلطها کنه. صد در صد مطمئنم یه ریشه وامپگادی داری. دیگه بدون شک دارم میگم. از کنار روشا و نادین گذشتم. حالم دست خودم نبود! مهر تایید آشینا روی من خورد من وامپگادم نه کامل یه رگ وامپگاد دارم! راه میرفتم، صداهای ناباور روشا و نادین با دیدن آرتین رو میشنیدم، اما ذهنم تو مدار نبود. دست روی قلبم گذاشتم. وامپگاد؟ اون هیولا... من؟! پدر و مادرم کی بودن؟ اونها کی بودن خدا؟ وارد کلاس شدم و روی صندلی مثل جنازه متحرک نشستم. پشت بندم آرتین، روشا و نادین اومدن. همه با دیدن آرتین جیغ زدن و ضعف کردن از زیباییش که زیباتر از زیباییها شده بود. فقط یه جواهر سرخ روی پیشونیش بود و یه ماه روی سینهاش اما همین انگار یه دنیا تغییرش داده بود. نتونستم خوشحالی کنم. نتونستم چون همه فکرم و ذکرم اصل و نسبم بود. سرم رو فشار دادم و استاد گالیکاس وارد کلاس شد و غرش کرد: - چخبره؟ کلاس رو گذاشتید رو سرتون؟ فقط یه بار از شما تعریف کردم. وقتی چشمش به آرتین خورد شوکه شد و گفت: - آرتین؟ چرا به خودت جواهر وصل کردی؟ ما اجازه نداریم کسی به خودش جواهر وصل کنه زود باش در بیار. سعی کردم یکم از فکرهام فاصله بگیرم. با شنیدن صدام خودم وحشت کردم. سرد و سوزان به استاد گالیکاس جواب دادم: - من این اجازه رو میدم جواهر تقدیمی من روی پیشونی ولیعهد عناصر باشه، اعتراضی وجود داره؟ استاد گالیکاس خشکش زد و سری به" نه" تکون داد. چشمهام رو بستم و لب زدم: - خوبه، کلاس رو شروع کنید لطفا. تایید کرد و همه مودب و منظم نشستن. راجع چاکراها از ما پرسید تا ببینه جا افتاده بودیم درونش یا نه وقتی دید همه جا افتادن شروع کرد ادامه درس رو داد. فکر من دنبال چراها بود. نمیدونم چه زمان می خوام متوجهاش بشم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم یه موجود وحشتناک شدم! پشت پنجره خیره به من بود. آشینا: نترس، تو قدرت آرتین رو داری و الان قادری نادیدنیها رو ببینی، آرتین همیشه اینچیزها رو دیده و براش عادیه، اما تو تازه میخوای با این موجودات آشنا بشی؛ پس آروم باش عزیزم. به موجود عجیب پشمالو با دندونهای ترسناک که خیره من بود چشم دوختم و تو ذهنم گفتم: - این چیه؟- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** آرتین به اتاقم که همه چیز تمام بود خیره شدم. الان ساعت سهی شبه فردا صبح مدرسه دارم، حتی خوابم نمیره. بدنم از کار اون مردک کثافت درد میکرد. حتی لیاقت نداره بهش پدر بگم، کدوم پدری با بچهاش... آهی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. دست روی سرم گذاشتم. زندگی من عالی بود، همه چی داشتم. اتاق عالی، وسایلی ناب، هرچی بخوام برای من میخرن اما پدر مادر خوب ندارم من یه ولیعهدم که پدر مادر خوبی گیر من نیومده. چون یه پسر خوشگل گیرشون اومده جوگیر شدن و همه جوره با من و بدنم ور میرن. وقتی هم نعره میزنم این کار رو نکنند. میگن تو بچهمایی، گندشون بزنه. بیست سالمه، فقط بیست سالمه. موهای نم دارم رو تو مشتم گرفتم. لعنتی چرا خوابم نمیره؟ دستی روی صورتم کشیدم. از تو کشاب سیگارم رو بیرون اوردم، یه نخ روی لبم گذاشتم و کام عمیق و آرومی زدم. با صدا دود رو بیرون فرستادم. چرا امروز سایورا داشت بهونه میاورد به من نزدیک بشه؟ حس میکردم از اون دخترا نیست، اما خیلی عجیب شده بود. وقتی پدرم رو دید خشمگین شد ولی در ظاهر لبخند کنترل شده میزد. نمیخواستم به قصر ما بیاد نمیخواستم یه وقت پدر مادرم کاری کنند و کسی بفهمه من چقدر به دست پدر و مادرم به لجن کشیده شدم. نمیخواستم کسی متوجه بشه پشت زندگی شاهانه ما و زندگی ولیعهد من، پر از لحظات سیاه و نفرت انگیزه. سیگارم رو کفری پک زدم. دختره با نمکی بود، اقرار نباشه خوشگل بود من فقط نگران بودم چرا خانوادهاش انقدر بهش جواهر آویزون کردن؟ چون این جوری خیلی عروسکیتر، دست نیافتیتر، همچنین زیباتر شده بود. یکم عصبیم میکرد ظاهرش، فکر کنم نمیدونه دنیا چقدر می تونه بیرحم باشه. رفتارش یه طنازی خاصی داشت، شاید... فقط شاید اولین دختری باشه که دلم نمیاد زیاد سر به سرش بذارم. حتی با این که بهش طعنه میزدم خودش هم همراه بقیه میخندید. از یاد آوریش خندیدم. لعنت بهت دختر... وقتی رو پاهام نشسته بود چون صندلیها رو خاکستر میکرد. چی بگم خیلی سبک، انگار پر روی پاهام بود. هیچی داغونم نکرد، جز اون اشک تو چشمهاش که لیوان تو دستش خاکستر شد. نه فقط من، کل کلاس متوجه شدن چقدر خودش اذیته حتی دشمنهاش تو کلاس هم رام بغضش شدن. دستی تو موهام کشیدم و به ساعت نگاه کردم. شش صبح بود! کی شش شد؟ بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. تا بیرون اومدم مادرم رو با لباس افتضاحی دیدم. اخم کردم. حوصلهاش رو نداشتم. سرد گفتم: - برو بیرون. لبخند زد و پرسید: - چقدر سیگار کشیدی عزیزم؟! برای خودم شراب ریختم و تلختر از زهر جواب دادم: - فضولیش به تو نیومده. اخم کرد و دلخور پرسید: - آرتین، من مادرتم این جوری حرف نزن قلبم میشکنه! به رفتار مار صفتش نگاه کردم. زبونش هر بیگانهای رو رام میکرد و بعد نیش میزد. بلند شد و دست دور کمرم انداخت و ترقوهام رو بوسید. - نمیخوای صبحم رو انرژی بدی؟ محتوای درون لیوانم رو سر کشیدم و گفتم: - میخوام برم مدرسه، حال ندارم دیشب نخوابیدم. با گوشه رکابیم بازی کرد. - آرتین بد شدی؟ گفتی ذهین رو راضی کنم بری مدرسه منو... دست روی دهنش گذاشتم. بغض گلوم رو داشت پاره می کرد و خسته گفتم: - از خودت حرف در نیار، گفتم هرکاری بگی میکنم فقط راضیش کن برم. تو کلاس ما همه نوزده ساله هستن فقط منم که بیست سالمه، از کی یه بچه باید از پدر و مادرش خواهش کنه برای مدرسه رفتن؟ کدوم پدر و مادری بدن و ظاهر بچهاش رو می خواد؟ اخم کرد و فاصله گرفت، پرخاش کرد. - اومدم کنارت انرژی بگیرم صبحم رو خراب کردی آرتین، نه ماه تو شکمم نگهت داشتم، کلی عذاب سر تو کشیدم. حق ندارم تو رو بخوام؟ نفسهام به شمار افتاد. چقدر می تونه پست باشه؟ چقدر میتونه رذل باشه. نفهمیدم چطوری شیشه شراب رو برداشتم و زمین کوبیدم که به صد تکه نامساوی تقسیم؛ نعره پر از بغض و نفرت زدم: - لعنت به روزی که تو شکم تو متولد شدم، لعنت به روزی که به دنیام اوردی، لعنت به من که خدا هم منو نمیبره پیشش. ترسیده جیغ زد و روی تخت افتاد. پیرهن و کیفم رو روی میز چنگ زدم و از روی تخت بالا رفتم و پریدم از اتاقم بیرون زدم. پدرم منو دید و شوکه نگاهم کرد. - چی شده اول صبحی؟ ترسیدم، وحشت کل بدنم رو گرفت و عقب رفتم: - هی... هیچی! به ساعتش نگاه کرد و گفت: - یکم زود نمیری؟ دهنم تکون خورد ولی صدام در نیومد. لبخند زد و جلو اومد صورتم رو نوازش کرد: - درد داری؟ دیشب اذیت شدی؟ بغضم داشت بیرون میزد. آره درد داشتم، خیلی هم داشتم ولی درد قلبم بیشتر از خودم بود. لبهام لرزید و خفه گفتم: - با... بابا میخوام برم مدرسه. منو به خودش چسبوند و بغلم کرد. دستهاش روی بدنم فشار داده میشد. دوست نداشتم اصلا نداشتم ناپاک بود، پدرانه نبود. صداش تو گوشم پیچید: - به ملکه سایورا نزدیک شو، خام خودت بکنش؛ دیدم چطور گلوش پیش تو گیر کرده. همونجوری روی پاهات بنشونش میفهمی آرتین؟ داشتن ملکه سمت ما یعنی داشتن همهی شاه و ملکهها تو مشتمون. لرزیدم و ازش خواستم فاصله بگیرم، ولی ولم نکرد. داغ، پر حرارت ولی من... من پر از نفرت، پر از دلزدگی. ازش سریع فاصله گرفتم. پیرهنم رو با بغض پوشیدم و نفسهای عمیق با چشمهای تار از اشک کشیدم. کیفم رو روی شونهام انداختم و دویدم. دویدم برای چند ساعت رهایی مدرسه برای من حکم زندگی تو جهنم داشت.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
بلند شدم و سمت فلوت رفتم و همون نت موسیقی رو زدم. ولی هیچی نشد! نه تغییر، نه صدا، نه چیزی، خیلی معمولی بود. حتی تو گوششم صداش نچرخیده بود. فلوت رو پرت کردم روی تخت، چشمم به ساعت خورد. ساعت چهار و نیم بود. دیگه بند بساط این که کی هستم رو جمع کردم؛ چون دیر هم شده بود. کلافه گفتم: - من دارم میرم، با هم کلاسیهام دورهمی دارم. یه دوش گرفتم. شاخ و بالهام رو پنهان کردم. لباس زیبای حریر شفاف که فقط جایی که نباید دیده بشن رو پوشونده بود. همه لباسهام این بود. لباسهایی از جنس پرتوهای ستارگان بافته و منسجم شده. موهامم آشینا جلو اومد با قدرتش فر کرد و گفت: - الان عروسکتر شدی. به خودم ناراحت نگاه کردم. - همه مسخرم میکنند خیلی جواهر به خودم وصل کردم. چشمهام روی آشینا از درون آینه چرخید. - چکار کنم معلوم نباشند؟ آشینا با اخم ترسناک جواب داد: - خودت رو دوست داشته باش، مردم برای هر چیزی ایراد میگیرند؛ جواهراتت جزء بدنت هستن بکنیشون میمیری. دستم مشت و از میون لبهام آهی بیرون اومد. تو انبارم چند دست لباس، وسایل پزشکیم و چیزهایی که لازم و غیر لازمه ریختم. بلند شدم و پرده رو کنار زدم که تریستان رو دیدم. به موهای فر شدهام خیره شد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم. یه کیسه پر از پول دستم داد. - بیا بگیر. ازش گرفتم و تو انبار جادویی انگشترم گذاشتم. دود شد و روی دستم به شکل دستبند مار شد. تاسیان دستی تکون داد و پرسید: - بریم؟ سر تکون دادم. دست تو جیب مشکیش کرد و گفت: - برادرم از اون چیزی که فکر می کردم بهتره. میدونی دیگه حسادتی بهش ندارم. من عاشق برادرم شدم. حتی یادم داد خودم رو به شکلهای مختلف در بیارم. تونستم شمشیر هم بشم. خندید و نگاهم کرد. - اگه دوست داشته باشی تا وقتی شمشیر روحیت رو پیدا می کنی من شمشیر تو باشم. لبخند زدم و سر تکون دادم. - حتما؛ از این غار لذت میبری؟ سر تکون داد: - عالیه، یه اتاق هم برای خودم دارم. لبخند زدم و سوار کالسکه آسمانی شدم. از پنجره به بیرون خیره شدم. پرندهها و کالسکهها از این ور آسمان به اون ور آسمان میرفتن. خونهها روی سنگهای شناور بود! بعضیها روی زمینهاشون تو آسمون کشاورزی می کردن. بوی خوش آسمون، خیس و مرطوب مشامم رو گرفت. وقتی به زمین نگاه می کردم شهرهای زمینی بود. زندگی دو طبقه، به اسمهای آسمان نشینها و زمین نشینها. آسمانیها میتونستن پرواز کنند و به خاطر انرژیشون و قدرتشون نمیتونستن روی زمین بمونند. زمینیها هم بخاطر مشکلات پرواز نکردن و بقیه چیزها نمیتونستن. رو به روی یه کافه بزرگ که نوشته بود خورشید ایستادیم. خودم رو جمع و جور کردم. از کالسکه پایین اومدم که تاسیان تبدیل به مه سیاه با رگهای آبی شد و روی انگشتم به شکل یه مار زیبا با جواهر آبی روی پیشونیش شد. با لبخند سمت کافه رفتم. همه با دهن باز خیره من شدن. رو به روی نگهبانی ایستادم. سریع در کافه رو برای من باز کردن و احترام گذاشتن! عجب مگه منو میشناسن، احترام میذارند؟ با دیدن کافهی شلوغ شوکه شدم. گیج به اطراف زیر نگاههای سنگینشون چشم چرخوندم. تاسیان تو ذهنم گفت: - از پلهها برو بالا اون ها بالا هستن. آهان که این طور! به صداها که راجع من حرف میزدن، گوش نکردم. دستی تو موهای فرم کردم و پلهها رو قدم برداشتم. صدای خندهها و شادیها تو گوشم پیچید. بعد خودشون که نوزده نفری دور میزی نشسته بودن. با ورود من سکوت سنگین شد. دهن همه باز موند. درسته منو همیشه با لباس مدرسه میدیدن ولی الان با لباس آسمانی بودم که فقط ایزدان و افراد سلطنتی میپوشیدم اون هم خیلی در دسترس نبود. این لباس قیمت یه خونه، هر تیکه پارچهاشه. دستم رو سرخ شده و با خجالت بالا اوردم. - سلام. گونههام داغ کرد و آرتین ناباور بلند شد گفت: - اوه! تو واقعا یه الهه... نه یه ایزدی دختر! موهام رو بخاطر عادت بدم باز پشت گوشم انداختم. روشا جیغ زد و با سرعت نزدیک شدم و دورم چرخید: - چقدر ناز... وای وای وای! خیلی موهای فر بهت میاد. خندیدم که دستم رو کشید و منو روی صندلی خواست بنشونه، فورا عقب کشیدم و دستهام رو تو هم فشار دادم گفتم: - نمیتونم بشینم. ایستاد و ناراحت سر تکون داد و گفت: - اوه، آره راست میگی! آرتین دست منو گرفت کشید و روی پاهای خودش انداخت و نشوندم. نیشخند زد و پرسید: - این جا که میتونی بشینی؟ دهنم باز موند. همه سوت زدن و خندیدن. دیدم لباسهاش نابود نشد و لبخند زدم. - میخوای صندلی من بشی ولیعهد؟ قهقهه زد و نوشیدنیش رو تکون داد: - یه دخترجواهری که بیشتر تو کلاس نداریم. روشا بلند گفت: - هی آرتین، مراقب باش مخ کی رو میزنی! معذب خودم رو روی پاهای گرم آرتین درست کردم. کاری نکرد بیشتر معذب بشم. حتی دستش هم به من نخورد، مثل یه صندلی فقط روی پاهاش نشسته بودم. آرتین با پوزخند جواب روشا رو مثل خودش داد: - هی گرگینه مراقب باش با کی حرف میزنی؟ من ولیعهد سرزمین عناصر هستم. نادین به من خیره شد و لبخند زد گفت: - راحتی؟ باید به بابام بگم بجز لباس مدرسه یه دست لباس بیرونی هم سفارش بده که اگه صندلی نبود روی پاهای من بشینی. دختری با حسادت گفت: - عجب راه خوبی برای مخ زدن پسرها اختراع کردی سایورا جون! لبخند ناراحت زدم و جواب دادم: - میتونی ازش استفاده کنی. آرتین از خنده ترکید و یه قاچ میوه تو دهنش گذاشت. خم شدم میز رو گرفتم جوری که جواهرم به میز نخوره نابود بشه. یه چیز عجیب که چشمم رو گرفته بود برداشتم. خاک بر سرم رو پای پسر مردم نشستم تازه دارم یه چیزی بر میدارم بخورم. صدرا خم شد. از اون نوشیدنی ریخت دستم داد. تشکر کردم و هول کرده ازش گرفتم که لیوان خاکستر شد و سریع عقب کشیدم و دستهام رو تو هم قفل کردم. یه سایه تیره و اعصاب خوردکن وجودم رو گرفت. جدا یه حس بد و پر از بغض شدم. از پاهای آرتین بلند شدم و با بغض گفتم: - من... من میرم خونه. دویدم و از پلهها بدون گرفتن چیزی پایین رفتم. اشک تو چشمهام جمع شده بود و داشتم میمردم. صدای داد روشا و نادین بلند شد که دنبالم کردن. دستم کشیده شد و خواستم از پلهها بیفتم کمرم گرفته شد. آرتین با نفسهای تند گفت: - نرو. چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم. اشکهای طلسم شدهای که نمیریخت فقط تو چشمهام جمع می شد. نوزده ساله یک بار هم اشک از چشمهام نیفتاده. با بغض گفتم: - نباید میاومدم، من برای بیرون ساخته نشدم. من به قول تو یه دختر جواهری هستم که جام تو خونه یا گنجینههاست. مات خیره چشمهام شد و لب زد: - کاری میکنم دیگه این حس رو نداشته باشی پس نرو. بغضی به پلهها نگاه کردم. منو کشید و با خودش بالا برد. روشا ناراحت زیر گریه زد و گفت: - اگه میرفتی من هم میرفتم خونه. نادین با فاصله گفت: - ما درک میکنیم، برای این چیزها خودت رو عذاب نده. آرتین منو روی پاهای خودش نشوند و گفت: - خوبه دیگه بشینید و بیاید فراموشش کنیم. از این به بعد قرار تو جنگل یا باغ میذاریم هرکی هم با خودش یه چیزی میاره. همه راضی تایید کردن و باز خنده و شوخی رو از سر گرفتن. به انگشتر و دستبندم که تریستان و تاسیان بود خیره شدم. مطمئنم دیده بودن و شنیده بودن. با اومدن یه قاچ سیب سمت لبهام شوکه به آرتین نگاه کردم. چشمهای زیباش برق زد و گفت: - بخور. دهنم بی اراده باز شد. قاچ کوچیک رو تو دهنم کردم که آسیم پرسید: - سایورا چرا روی هرچی میشینی یا دست میزنی نابود میشه؟ سری به منفی تکون دادم و گفتم: - نمیدونم؛ فقط نمیتونم روی چیزهای مادی و مصنوعی بشینم، سریع از بین میرن. دختری مهربون با ناراحتی دست زیر چونش گذاشت و جواب داد: - این خیلی بده ولی جذاب هم هست. من شنیدم کسی که ایزده نمیتونه روی زمین و آسمان بیاد. جایی بالاتر از آسمان ها هستش. پسری با پوزخند گفت: - باز تو حرف زدی سارا؟ اگه سایورا ایزد بود همه ما نابود بودیم بدنش فقط روی وسایل این جوری میشه. اصلا توجه کردی میتونه یه چیزی تو دست بگیره اما نزدیک جواهرش میشه نابود میشن. آرتین یه تیکه سیب نزدیک جواهرم کرد. سیب پلاسیده شد و بعد خاکستر شد. یه سیب دیگه رو سمتی که جواهر نبود گذاشت باز خاکستر شد. خندید و گفت: - نه اشتباه از جواهر نیست. بدنش این جوریه تنها جایی که نابود نمیکنه دستهاشه که اون هم اگه چیزی از دستش بالاتر از مچش بیاد نابوده. سر تکون دادم و گفتههای آرتین رو تایید کردم و آب خوردم. دختری با چشمهای غمگین گفت: - سایورا روز اول که دیدمت، من بودم تو کیفت خاک و کرم و قورباغه ریختم ببخش بخاطر کار بچگانم همه تنبیه شدن. فکر کردم از این سلطنتیهای لوسی. دست تکون دادم و جواب دادم: - بخشیدم، محافظ من هم نباید این جوری عصبی میشد. لبخند زد و گفت: - من نورا هستم. خندیدم و به خودم اشاره کردم: - من هم که میدونی، خوشبختم. خندید و تایید کرد. یخم باز شده بود و با همه بگو بخند کردم. همون لحظه مردی گلو صاف کرد. آرتین تا سرش رو بالا اورد چون روی پاهاش نشسته بودم، به وضوح دیدم بدنش سفت شد. به مرد نگاه کردم که فهمیدم پادشاه عناصره همونی که از پسر خودش سو استفاده می کنه. پادشاه با اخم گفت: - نگرانت شدم پسرم. خونم به جوش اومد و آرتین خندید. ولی میدیدم قلبش تند تند میزنه و میترسه. - گرم حرف بودیم ساعت از دستم در رفت. همه بلند شدن و به پادشاه عناصر احترام گذاشتن. پادشاه خیره من شد و چشم ریز کرد کفت: - دوست دخترته؟ آرتین به من نگاه کرد و خواست بگه نه ولی من فورا جواب دادم: - بنده سایورا سانترو هستم. از روی پاهای آرتین بلند شدم. اون روی ملکهام بالا اومد و رو به روی شاه با وقار ایستادم. تریستان و تاسیان پشت سر من ظاهر شدن و قدرت عظیمی کل کافه رو گرفت. تریستان با اخم سردی گفت: - شما رو به روی ملکه آسمان و نور ایستادهاید زانو بزنید. پادشاه رنگ از رخش پرید و فورا احترام گذاشت. - ملکه آسمانها! با غرور جواب دادم: - من باعث دیر کردن ولیعهد شدم آیا مقصر میدونیدش؟ پادشاه با وحشت جواب داد: - نه، نه اصلا حالا که میبینم پسرم در رکاب ملکه بزرگ آسمان بوده خوشحال شدم. لبخند مغرور زدم و دست روی سر پادشاه عناصر گذاشتم و با روح کثیفش همجوشی کردم. حسادت، گناه، طمع، جنون، کودک آزار، مکار. تمام صفتهای بد روزگار تو وجودش بود. با دیدن واقعیت میخواستم بکشمش! عوضی بارها و بارها تن و بدن پسرش آرتین رو با تهدید به تعرض کشونده. کم کم گریههای آرتین و التماسهاش، به سکوت تبدیل شده بود تا پدرش هر غلطی می خواد بکنه چون میدونست نمیتونه جلوش رو بگیره. آرتین هم مظلومانه بیرون که میاومد میخندید کسی مشکلش رو نفهمه. دستم مشت شد. از این همه ظلم و شکنجهای که آرتین میشد حالم بد شده بود. نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - میتونی بایستی. پادشاه عناصر بلند شد. دوست داشتم بزنم زیر گوشش که همون لحظه امپراتور آسمان اومد. وقتی دیدم با نگرانی نزدیکم شد. - چی شده؟ آسمون به هرج و مرج کشیده شده؟ چی عصبیت کرده؟ یه قدم عقب رفتم و گفتم: - چیزی نیست. تریستان و تاسیان انگشتر و دستبند روی دستم شدن. آرتین نزدیکم شد و لب زد: - من رفتم خوشحال شدم اومدی. از کنارم گذاشت و رفت. تا اومد بره پدرش مچ دستش رو گرفت. به من و بعد به امپراتور نگاه کرد و محترمانه گفت: - سرورانم میتونم مرخص بشم؟ امپراتور بدون اهمیت دست تکون داد بره، حتی نگاهش نکرد. کلافه گفتم: - خوبم، باور کن. فقط می تونم گاهی به دیدن آرتین خونهاشون برم؟ آرتین شوکه سرش رو بالا اورد. امپراتور هم شوکه به آرتین بعد به من نگاه کرد گفت: - برای چی؟ خودم رو شاد نشون دادم و جواب دادم: - امروز تو مدرسه منو آرتین با هم ساز زدیم تونستیم چاکرا واردش کنیم ولی زود حالمون بد شد. میخوام بیشتر تمرین کنم میتونم برم؟ آرتین با چشمهای گشاد نگاهم کرد. یهو خندید و گفت: - چی میگی؟ تو که از من بهتر میزدی! من باید از تو یاد بگیرم. اخم کردم و سخت جواب دادم: - پس تو به خونه من بیا. شوکه تر شد و لب زد: - چرا بیمنطق حرف میزنی؟ امپراتور به آرتین نگاه کرد و گفت: - رائودین میتونه یادت بده. سر تکون دادم؛ دیگه نمیتونستم از این بیشتر تلاش کنم. دستی تو موهام کشیدم و از کنار پادشاه و آرتین گذشتم. امپراتور سریع دنبالم اومد و پلهها رو پایین اومد گفت: - میدونم نه دوستشداری و نه عاشقشی، دلیل این اصرارت چیه؟ لبهام رو به هم فشار دادم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. دستم رو گرفت. احساس سرما کردم، تا حس سرما رفت دیدم تو اتاقش هستم. از من فاصله گرفت و گفت: - میتونی به من بگی. پوفی کشیدم و روی تختش دراز کشیدم. اگه میگفتم، میگفت تو از کجا میدونی بعد لو میرفتم من قدرت همجوشی دارم. چشمهام رو بستم و پاهام رو آروم تکون دادم. - چرا اومدی کافه؟ صداش از دور به گوشم رسید: - آسمان پر از تکونهای غیر طبیعی شده بود. تو گوی آسمان تو رو دیدم و سریع پیشت اومدم. آها پس این جوری بوده! خمیاز کشیدم و خواب آلود گفتم: - از پادشاه عناصر خوشم نمیاد حس میکنم یه روباه مکار کثیفه. خندید. - راجعبه کسی که یک بار دیدیش این جوری نگو شاید مرد خوبی باشه. فعلا که برای سرزمینش پادشاه خوبی بوده و کسی مشکل نداشته. پوزخند زدم. آره برای مردمش خوبه ولی برای تنها پسرش مثل یه کثافت داره رفتار میکنه. تیوان روی میز نشست و برگههایی رو مینوشت، امضا میکرد و به کارهاش میرسید گفت: - کاش زودتر سواد یاد میگرفتی کمکم میکردی. امپراتور بودن خیلی سخته، باید روی تمام پادشاههان نظارت کنی. بلند شدم و کنارش ایستادم. هولش دادم و قلم رو برداشتم. چون با ذهنش همجوشی کردم میدونم باید چکار کنم. دست روی میز گذاشتم و شروع کردم اوراقهای مهم رو ثبت کردم و گفتم: - سواد دارم. شوکه شد و لب زد: - تو فقط نوزده سالته! جواب ندادم. خم شد و با حیرت به نوشتنم نگاه کرد. شوکه لب زد: - تو حتی بلدی کارهای آسمانی بکنی! لبخند زدم و با از هم جواب ندادم و گفتم: - مگه آرزو نداشتی سواد بلد باشم، کمک کنم؟ پس برو بذار به کارم برسم جناب امپراتور، وقت با ارزش ملکه آسمانها رو نگیر. قهقهه زد و دست پشت صندلیم گذاشت شقیقهام رو بوسید. - ممنون. لبخند زدم. از من فاصله گرفت گفت: - پس من بیرون برم؟ باید به جایی رسیدگی کنم هرچی زودتر برم زودتر هم تو قصر هستم. تایید کردم. - میتونی بری، من درسهام هنوز سنگین نشده. یکم تو اتاق چرخ خورد، لباس عوض کرد و رفت. من هم غرق شدم تو کاغذها و کارهای آسمانی تا از فکر آرتین بیرون بیام. نمیدونم بتونم کمکش کنم یا نه ولی مطمئنم یه روزی بدون این که کسی متوجه قدرتم بشه کمکش میکنم لب زدم: - یکم دیگه تحمل کن آرتین. ... دو تا برگه دیگه مونده بود. اون دوتا هم شروع کردم ثبت کردن که سایهای دیدم. سرم چرخید. سه تا پری میزی پر از خوراکی برای من اوردن. لبخند زدم و گفتم: - ممنون! سرخ و سفید شدن، دست روی لبهاشون گذاشتن و ریز ریز خندیدن. دوتا برگه هم ثبت کردم که رائودین با صدای آرومی گفت: - نمیخوای تمامش کنی؟ دو ساعته داری کار میکنی! شوکه شدم و بهش خیره شدم. چقدر زیبا بود! هر بار میدیدمش تو سرم هنگی میشد. موها، ابرو، مژه حتی چشمهاش درخشان و آبی بود. وسایل رو جمع کردم. درحال مرتب چیدن گفتم: - تمام شد. کش و قوسی اومدم. دمنوشی که پریها بری من درست کرده بودن رو اومدم بردارم خاکستر شد! اوه! احتیاط نکرده بودم، حس میکنم خیلی زود همه چی خاکستر میشه! قبلا این جوری نبود. حداقل میتونستم با دست چیزی رو بگیرم. همه چی شدیدتر شده از وقتی طلسمم رفته. اخم کردم که رائودین رو توی صورتم دیدم. یه قدم عقب رفتم و لب زد: - تو... تو ماکاسا نیستی؟ گیج نگاهش کردم. ماکاسا یعنی چی؟ نگاهم گیجم رو که دید با اخم جواب داد: - ماکاسا نژاد تاریخی هستش، صبر کن الان کتابش رو میارم، فقط من نسخهاش رو دارم. هیجان زده یه دونه انگور تو دهنم گذاشتم و سر تکون دادم و گفتم: - آره بیار ببینیم. با سرعت تو فانوس رفت. پریها یه بلوبری سمت لبم اوردن. بلوبری از دستهاشون بزرگتر بود. با لذت دهنم رو باز کردم و تو دهنم بلوبری رو گذاشتن و خوشحال دورم چرخیدن. یکی از پریها شونههای منو ماساژ داد و گفت: - تو خیلی زیبایی ملکه! جواهراتت ما پریها رو جذب خودش میکنه. یکی از پریها دست روی صورتم گذاشت و حیرت زده خندید. - چقدر انرژی زیر پوستت داری! برای همین همه چی خاکستر میشه. یه پری مجذوب شده، ماه روی پیشونیم رو بوسید. کل بدنم داغ کرد و بالهام بیاراده بیرون زد. پریها جیغ زدن و با خنده عقب رفتن. با خجالت بالهام رو دور خودم جمع کردم و نالیدم: - نکنید شیطونا! با شادی که هی یکی بهشون اضافه می شد و نزدیک هشتاد پری شدن بودن. هی منو ناز می کردن و پرهام رو نوازش میکردن. روی تخت نشستم که ملکهاشون الیکا بیرون اومد و گفت: - دخترا پسرا؟ دارید ملکه آسمان رو اذیت میکنید، میره و دیگه نمیاد. همه شوکه عقب رفتن. خندیدم و جواب دادم: - نه دیگه اون قدر هم نه. به بال هام که پرهاش رو مرتب کردن نگاه کردم. بدنم از گردههاشون درخشان شده بود. سرم رو برگردونم چرا رائودین نیومد؟ ملکه لبخند زد و گفت: - به ما سر بزن ملکه وقتی شما رو میبینیم حس و انرژی زیادی میگیریم. سر تکون دادم و با لبخند محو جواب دادم: - سعی میکنم. ولی چه انرژی از من میگیرید. اومد روی پاهای من نشست. با لذت گفت: - روز اول شما رو دیدیم خیلی کم از شما انرژی میگرفتیم. امروز این انرژی بیشتر شد. حالا این انرژی برای ما چیه؟ باهاش میتونیم گرده پری درست کنیم. من میتونم نُه گرده درست کنم. درمانی، پرواز کردنی، طلسمی و غیره... دست روی سرش گذاشتم و با بدنش همجوشی کردم. غم از دست داد، فشار کاری، رائودین رو مثل پدرش میدید، پریهاش رو بخاطر انرژی کمی که خودش میتونه تولید کنه داره از دست میده و میمیرند. از رائودین کمک میگیره ولی به اون اندازه زیاد رائودین هم نمیتونه چون دو رگه هستش و کاملا پری نیست. اما با این همه قدرتش یکم از ملکه پریان بیشتره. منبع انرژیشون شکسته و نمیتونند ذخیره داشته باشن. ساختش هم نیازه بیرون برن ولی بخاطر انرژی کمی که دارند همین که پا به بیرون بذارند میمیرند. غمگین شدم چقدر داره همه چی براشون سخت میگذره! با اومدن رائودین، دستم رو از روی سر ملکه برداشتم. کتابی کهنه و گردآلود تو دستش بود. بدون مقدمه گفت: - این… دربارهٔ ماکاساست. کتاب رو ازش گرفتم. بوی قدمت، بوی پوسیدگی، انگار با اولین دَم، تاریخش پاشید تو صورتم. کوچیک بود؛ مجبور شدم نزدیک صورتم بگیرمش. اولین جمله رو که خوندم یخ زدم: «ماکاسا؛ اگه یکی ازش دیدی جیغ نزن… فقط فرار کن.» دهنم نصفه باز موند. به رائودین نگاه کردم—اون فقط خندید و کف دستش رو گذاشت روی صورتش، انگار خودش هم از متن کتاب خجالت کشیده باشه. الیکا سریع به پریها اشاره کرد، فضا دورم خلوت شد. نفس عمیق کشیدم اما گلو خشکی میکرد. قلبم ضربهسنگی شده بود. از خودم… از حقیقت خودم هیجان داشتم اما ترسی که از ته شکمم بالا میاومد بیشتر بود. نگاهم به رائودین افتاد و اون، آهسته عقب رفت تا من موقع خوندن راحت باشم. کتاب تو دستم لرزید. ورق زدم؛ صفحه بعد با خط درشت شروع میشد: «قبل از دادن نشانی، میخوام بگم چرا گفتم اگه دیدید فرار کنید.» اخمم پرید. این لحن نویسنده نصفهطنز، نصفهضعیفالعصب کلافهم میکرد. شمارهبندی صفحات رو چک کردم؛ انگار یه بچهٔ شیطون نوشته باشه، نه یک موجود افسانهای. « صفحه اول: مقدمه صفحه دو: نشانه ظاهری صفحه چهار: تهدید. صفحه بیست و یک: قدرت صفحه سی: تغذیه صفحه پنجاه: کلام آخر» کلافه دست تو موهام کردم و ورق زدم. آدم میترسید برگهها رو تو دست بگیره انقدر پوسیده بود. صفحه نشانه ظاهر رو اوردم نخوام الکی بخونم. با اخم بخاطر کوچیک بود کتاب خوندم. «ماکاساها موهایی از جنس طبیعت دارند، چشمهایی سبز، بدنی کشیده با قدی دو تا سه متر.» تو افق محو شدم. من قدم خیلی خیلی خودم رو بکشم تا سینه تریستانه! نفس کفری کشیدم؛ نه من از نژاد ماکاسا نیستم. صفحه بیست و یک هم از قدرتش خوندم که رائودین فکر کرده بود من شاید ماکاسا هستم پسره عوضی. ماکاساها برای نشون دادن قدرتنمایی وسایل رو خاکستر میکنند، من عمدا این کار رو نمیکنم؛ خودش این جوری میشه. پوفی کشیدم و کتاب رو روی میز کنار تخت انداختم. - مزخرفه. دست روی سرم گذاشتم و خسته چشمهام رو بستم.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
فقط روشا ساز متفاوت داشت؛ بقیه همون ساز که قبلا میزدن. تو صورتهای همه استرس بود. آرتین بلند شد که صدرا هم باعجله خیز گرفت پشت آرتین ایستاد. کنجکاو بهشون خیره شدیم. با سه شماره شروع کردن ساز زدن وقتی به گوشم رسید بیاراده چشمهام زمان پلک زدن، چندثانیه بیشتر بسته موند. صدایی بهشتی از اسرار طبیعت رو به گوش ما پیچید. صدرا یه پن فلوت دستش بود. کمر به کمر آرتین چسبیده بود و انگار از بچگی با هم زده بودن و تمرین داشتن که انقدر هماهنگ پیش میرفتن. صداش محسورم کرد! انگار آرامش دنیا رو تو وجودم ریختن، سر آرتین از پشت روی شونه صدرا نشست و بدنهاشون فاصله گرفت. آرتین غرق بود و چشمهاش بسته. چقدر جذاب بود! قطره اشکی از چشم صدرا افتاد که نگاهم از آرتین گرفته شد و به صدرا دوخته شد. صدرا با این که زیبا بود، ولی آرتین شور زیبایی رو در اورده بود. برای همین صدرا زیاد به چشم نمیاومد. قد آرتین از صدرا بلندتر بود. چشم های صدرا مشکی_زیتونی، پوستش گندمی، به سفیدی آرتین نبود. آرتین ازش فاصله گرفت و چشمهاش رو باز کرد. اصلا به هیچکس نگاه نکرد و یهو شادش کرد! صدرا خنده تو گلو کرد و ریتم رو بدون خرابی عوض کرد. آرتین شونه ریزریز با ریتم بالا انداخت و رقصید. همه منظم دست زدن. استاد کلاره هم بلند شد و با نیش باز ویلون رو با صدای بهشتی قاطی کرد؛ اصلاً یه میکسِ ترکیبی ناب شد. نمیدونم چرا من هم خر شدم و از تو کیفم فلوتم رو در اوردم. ولی پشیمون شدم و تو کیف گذاشتم. سرم چرخید که چشم تو چشم آرتین شدم. اخم ریزی کرد و فهموند بیام بزنم اگه میتونم. چنگم رو تبدیل به کاخن کردم. روش با خیال راحت نشستم برای اینکه مطمئن بودم چیزیش نمیشه. چشمهای آرتین گرد شد و رتیم رو خراب کرد. ابرو بالا انداختم و چشمک زد. دستم رو روی کاخن حرکت دادم و ضربه زدم. صدرا و استاد کلاره هم دیگه نزدن و گفتم: - چرا نمیزنید؟ استاد قهقهه زد و گفت: - عه... پس یه ساز روحی امپراتورِآواها داری. لبخند زدم و تایید کردم. آرتین لاکوتا رو به صدا در اورد و رو به روی من قرار گرفت و زد. من هم جوابش رو با کاخن دادم. چشمهاش قهقهه زد و قویتر زد، من هم ریتمیتر... از سازهامون نورهای عجیب بیرون اومد. استاد کلاره با دقت به نورها نگاه کرد و اشاره کرد بزنیم. من خیره به گردهها کوبانتر و تو قلبتر زدم. کردههای طلایی دورم چرخید. همه از لذت لرزیدن و آهی کشیدن. - چقدر گرم و دلپذیره! آرتین هم گردههای سبز و عسلی از نواختن بیرون میریخت. یکم از گردهاش به من خورد. حس سر زندگی و انرژی کردم. انگار یکی موجی از قدرت درون من ریخت. گردهها با سرعت به سمت بدن من اومد و زدن رو متوقف کردم. آرتین رنگش پرید، خواست بیفته خیز گرفتم و گرفتمش. جوری که جواهرم به لباسش نخوره روی کاخن خودم نشوندمش. سرش رو گرفت و نالید: - حس کردم... یکی تمام انرژی درونم رو بلعید! خالی از انرژی شدم. بازوم رو با عذاب وجدان فشار دادم. ساز زدنم پر از قدرت و انرژی بود. دست روی سرش گذاشتم؛ خواستم حالش رو چک کنم، روحم با روحش همجوشی کرد. شوکه شدم! تا حالا با هرکی هم جوشی کردم ریلکس بودم، ولی آرتین! خشم، خشم، خشم، بحث با خانواده، خندههای الکی، سر خوشی الکی، خودکشیهای بی سرانجام، دردهای پشت هم، بخاطر خوشگلیش پدرش و مادرش ازش به روش های متفاوت سو استفاده میکنند، مصرف الکل، سیگار میکشید و... با بیست سال سن زندگیش مثل زهرماره. از تلخی زندگیش نابود شدم. بخاطر مدرسه التماس پدرش رو کرده، با این که پدرش شاه عناصره و خودش ولیعهده بازم... لرزیدم و دوست نداشتم جاش یه ثانیه هم باشم. سه ثانیه همجوشیم تمام شد. اخمکردم، عصبی شدم و گفتم: - حالت خوبه، یکم استراحت کنی انرژیت بر میگرده. سرش رو تو دستش گرفت، با خندی خسته و بیانرژی پرسید: - دکتری؟ مکث کردم و نگاهش کردم. چرا داره تظاهر به خوب بودن میکنه؟ تلخ جواب دادم: - شاید. زنگ خورده شد و استاد کلاره گفت: - آرتین محافظت دنبالت میاد؟ آرتین خسته جواب داد: - ولیعهد بدون محافظ هم میشه؟ همین الان سربازها ریختن پشت در تا من از مدرسه بیرون بیام. اخمهام بیشتر تو هم رفت. پدرش برای این که آرتین کار دست خودش نده کلی محافظ دورش ریختن. حالم از پدر و مادرش بهم خورد. دوستداشتم پدر و مادر آرتین رو بکشم. زیر پاهام سایه تیرهای بالا اومد. شوکه خودم رو کنترل کردم! نفسهای بلند کشیدم که آرتین به من هم نگاه کرد پرسید: - تو هم حالت بد شد؟ به دروغ تایید کردم، حال من از حال و زندگی بدش بد شد. بلند شد، کیفش رو از روی زمین بلند کرد. آروم گفت: - استراحت کن، اگه خوب شدی ساعت چهار عصر بیا کافه خورشید، همه اونجا دور هم هستیم. لبخند زدم و سر تکون دادم. از کنارم رد شد و رفت. من هم سازم رو کوچیک کردم تو انبارم انداختم. از اونجا بیرون اومدم. آرتین رو دیدم با کمک صدرا داشت میرفت. آروم آروم قدم برداشتم. تاسیان به شکل مار سیاه خزید و روی بدنم بالا اومد، روی شونهها و گردنم لم داد. زیر گوشم گفت: - چی شده ملکه؟ حسهای بدی از سمت تو برای من میاد! اون پسر مو قرمزه اذیتت کرده؟ خسته جواب دادم: - نه اتفاقا پسر خوبیه. روی شونه من آروم گرفت. از مدرسه بیرون زدم. روشا و نادین برای من دست تکون دادن. اصلا یادم رفته بودنشون! دستی براشون تکون دادم. روی آسمون آبی قدم برداشتم. با دیدن آکیلا خشکم زد. ایستادم! تاسیان هم ترسید و لب زد: - ع... عمو! زبونی روی لبم کشیدم. رو به روش قرار گرفتم و سلام کردم. به من و تاسیان روی شونهام نگاه کرد. ترسناک و مورمور کننده گفت: - تاسیان این جا چکار میکنی؟ تاسیان فورا تبدیل شد. - ملکهام... آکیلا تیز نگاهش کرد. - برو سوار کالسکه شو. تاسیان به من نگاه کرد و رفت. آکیلا رو به من گفت: - تاریکیت رو آزاد کردی؟ تایید کردم. سرد جواب داد: - تو هم برو سوار شو. یه قدم عقب رفتم و جواب دادم: - امپراتور دنبال من میاد. بدون هیچ تغییر تو صورت ترسناکش جواب داد: - دیگه تکرار نمیکنم. سرم چرخید و به آرتین نگاه کردم. سوار کالسکه شد. چقدر محافظ براش اومده بود! چشمهام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. سوار کالسکه سلطنتی شدم. تاسیان سرش رو پایین انداخته بود. پا رو پا انداختم و آکیلا هم کنار تاسیان نشست. با چشمهای سرخش خیره من شد. ترس مثل اژدها درونم غرش میکرد. چقدر آکیلا ترسناکه! با ناخنم بازی کردم، تو سکوت ترسناکِ کالسکه زیر نگاه ترسناکِ آکیلا تا روی زمین رفتیم. تنها سوال تو ذهنم یه چیز بود. چکار با من داره؟ نکنه تاسیان رو محافظم کردم بخواد منو بکشه؟ دست به سینه شدم و چشمهام رو بستم. بوی عطرش تو کالسکه پیچیده بود و من حس میکردم عطرش هم می خواد منو بکشه. تاسیا آروم گفت: - عمو من... آکیلا انگشت روی دهن خودش گذاشت و«هیشش» کرد. - نمیخوام صدات رو بشنوم، تا صدات رو قطع نکردم، ببند. ترسم با ترس تاسیان هزار برابر شد. کالسکه توقف کرد. خودش پیاده شد. من و تاسیان هم به هم خیره شدیم، ناچار پیاده شدیم. داخل قصر آکیلا بودیم. با قدمهای محکم درون قصر رفت. به کسایی که به آکیلا احترام گذاشتن نگاه کردم و من هم وارد قصر شدم. آکیلا کت مشکیش رو در اورد. پسری زیبا گفت: - خسته نباشی داداش. آکیلا سرد جواب داد: - راسان نذار کسی تو اتاقم بیاد. راسان به من نگاه کرد و خشک شد. یه ته چهره میکال تو صورتش بود. چشمهاش خاکستریتیره و موهاش سفید. - چشم داداش. آکیلا پلهها رو دو تا یکی بالا رفت. من و تاسیان هم پشتش. هر قدم بر میداشتم، انگار داشتم قبر خودم رو میکندم. با گرمی دستی روی دستم سرم رو بالا اوردم. تاسیان دستم رو تو دستش گرفت. لبخند محو زد و گفت: - نمیذارم چیزی بشه ملکه من. بی اراده لب خند زدم. خدایا! چقدر با تریستان فرق داره! تریستان خودش یه شبه ترس جداگانه بود، که کنار آکیلا شبیه طوفان سهمگینِ ترسناکی میشد. لبخندم پررنگتر شد و دستش رو فشار دادم. سمت راست پیچیدیم و رو به روی اتاقی ایستادیم. آکیلا در اتاق رو باز کرد و اشاره زد وارد بشیم. پشت سرش رفتیم. با بوی خوش بدنش تو اتاق مسخ شدم. اتاقش ماتم کده بود. یه تخت حجله دار بزرگ که خز یه موجود عجیب روش بود. با دیدن تریستان با بالا تنه برهنه که روی تخت خواب بود شوکه تر شدم! آکیلا کنارش روی تخت رفت و عمیق گردنش رو بوسید. - خوشگل من؟ بیدار شو دیگه. آکیلا با اخم به من نگاه کرد و ترسناک گفت: - از وقتی با برادر دو قلوش پیوند روح بستی، حالش بده. چرا هر پیوند روحی رو قبول میکنی؟ اصلا به تریستان اهمیت میدی؟ دو تا شوک همزمان به روحش زدی. اولی پیوند روحی با یه مرد دیگه، دوم فهمید برادر داره و چرا برادرش رو پدرش ازش جدا کرده. مات لب زدم: - دست من نبود، انگار یکی کنترلم کرده بود. هر... هر چیز تاریکی میبینم انگار یکی دیگه هستم. بعد حس کردم تاسیان با تریستان کامله. آکیلا غرش کرد: - تو غلط کردی برای خودت فکر کنی. تو بدنم یه چیزی جوش و خروش کرد؛ بال و شاخهام بیرون زد و غرش کردم: - غلط اضافه رو تو و پدرش کردید که درحال پنهان کاری هستید. کاری کردید برادر نسبت به برادرش نفرت و حسادت پیدا کنه. غلط رو تو کردی که گذاشتی تاسیان حس پس زده شدن و بی مصرفی بکنه چون نمیتونه اژدها بشه. بدنم پر از دوده سیاه شد و دستور دادم: - تریستان بلند شو و واقعیت رو با چشمهات ببین. تربستان رنگ پریده بلند شد و چشمهاش رو باز کرد. نگاهش اول روی من چرخید، چشمهاش ناباور شد. بعد روی تاسیان چرخید و چشمهاش غمگین شد. آکیلا شوکه به من و شاخهام حتی بالهام نگاه کرد. خشمم وحشیانه داشت همه وجودم رو می گرفت. نعره زدم: - تو حتی راجعبه خانواده من میدونی و دهنت رو بستی. بعد به خودت اجازه میدی یه من بگی غلط میکنی؟ غلط رو تو داری میکنی که با پنهان کاریت، خانواده رو از تنها خانوادهاش دور میکنی و بچهای رو از خانوادش پنهون. آکیلا چشمهاش گشاد تر شد و با یه حرکت سریع منو کوبید تو دیوار و مشتی تو صورتم زد. - هیچی نمیدونی دهن کوچیکت رو ببند حرفهای درشت ازش بیرون نیاد. لبخند ترسناک و خونی زدم، دست روی سرش گذاشتم با روحش همجوشی کردم. ولی... ولی نشد! انگار به یه سپر آهنی خوردم. اولین باره نتونستم همجوشی کنم. دستم سر خورد و ناامید همه خشمم فرو کش کرد. پیشونیم رو روی سینهاش گذاشتم. - من دارم هیولا میشم. منو به دیوار چسبوند و تو چشمهام خیره شد. - تو... هوفی کشید. دستی روی صورتش کشید از من فاصله گرفت. به تریستان نگاه کردم. تاسیان کنارش نشسته بود. انگار رو به روی یه آینه نامریی بودن. انقدر شبیه هم دیگه بودن. اشک درشتی از چشمهای تاسیان افتاد و لب زد: - تو برادرمی؟ چقدر شبیه منی! فقط قدرتهامون شبیه هم نیست مگه نه؟ تریستان سرد نگاهش کرد و بلند شد. سمت من خواست بیاد ولی اول پیرهن تن خودش کرد و بدون این که دکمههاش رو ببینده. رو به روی آکیلا ایستاد و گفت: - بهت گفتم کسی حق نداره روی ملکهام دست بلند کنه؟ آکیلا پوزخند زد که تریستان بیبرگشت مشت محکمی به صورت آکیلا زد. با پنجهاش تو موهای آکیلا غرش کرد، که حس کردم کل قصر از غرشش الان نابود میشه. - یه بار دیگه انگشتت به ملکهام بخوره زندگیت رو روی دود ببین. آکیلا لبخند زد و خون گوشه لبش رو لیس زد: - وحشی. تریستان ولش کرد. اومد پیش من دستم رو گرفت و پشت خودش کشید و در اتاق رو باز کرد. یه لحظه ایستاد بدون این که برگرده گفت: - تاسیا بود اسمت؟ بهتره بیای به غار ملکه، کنارش زندگی کنی و محافظش باشی. تاسیان با سرعت بالایی تبدیل به مار شد و روی بدن تریستان خزید. دور گردنش جا خوش کرد! برگشتم به آکیلا نگاه کردم. چشمک ترسناکی زد و دستی برای من تکون داد. دهنم باز موند. مه سیاهی دورم تاب خورد و وقتی دود از بین رفت من تو غار و تو اتاق خودم بودم. تریستان منو روی تخت نشوند. خودش هم کنارم نشست به صورتم که آکیلا زدم خیره شد. اخم کرد و لب زد: - چرا گذاشتی تو رو بزنه؟ این همه چی یادت میدم که از پس گرفتن یه مشت بر نیومدی؟ چشمهام رو بستم و لب زدم: - ببخشید تریستان. چشمهام رو باز کردم، به چشمهای سبزش خیره شدم. دست روی سرش گذاشتم، همجوشی کردم؛ دیدم چه عذابی کشید. وقتی من با تاسیان پیوند روحی کردم تریستان داشت خون بالا میاورد. چون تاسیان روی تریستان سنگینی داشت. دو تا روح یکی نصفه و یکی کامل داشتن با هم مبارزه میکردن. تریستان با اخم گفت: - قبولم میکنی؟ همهی روحم رو، میتونی مثل برادرم قبول کردی برای من هم قبول کنی؟ ناباور به چشمهاش که حسود شده بود خیره شدم. خندیدم و سر تکون دادم. - آره. خیالش راحت شد و نفس عمیق کشید. پیشونیش رو روی پیشونیم که زیر جواهراتم نماد یه ماه بود گذاشت. شونههام رو تو دستهای بزرگش گرفت و قدرتش رو درون من ریخت. بدنم مثل جهنم داغ کرد ولی جای سوختن لذت بردم. انگار یه چیزی داشت روحم رو ارضا میکرد. نفسهای داغش روی صورتم پخش میشد. لرزیدم و آهی کشیدم. بیشتر و بیشتر از روحس میخواستم. پیشونیم رو محکمتر به بیشونیش چسبوندم. نفسهاش داغ تر شد و من لرزونتر! چقدر قویبود! چقدر زیاد بود. من فکر کردم تاسیان سیاه تر و تاریک تره ولی تریستان عظیمتره خیلی عظیم. از سر خوشی زیاد، دود آرومی از دهنم بیرون اومد. انگار روحم داشت میسوخت یا سونا میگرفت. یه جوری از درون داشتم جلا پیدا میکردم. تریستان نگران خواست از من فاصله بگیره نگذاشتم و با لذت نالیدم: - بده، همه خودت رو بده، انقدر نترس که نتونم داشته باشمت بی رحم شو و همه خودت رو بده. داشتم از قدرتش به جنون میافتادم. بالهام دورش چنبره زد. شونهام رو محکم گرفت، ذره ذره دیگه نداد و کامل خودش رو درون روح من جا داد و با روحم یکی شد. جیغی از درد و لذت کشیدم. زمزمه کرد: - کافیه ملکه من، آسیب میبینی. دو رگه و خش دار غریدم: - گفتم همش تریستان. پوفی کشید و لج کرد و همه خودش رو کامل با روحم یکی کرد. نفسم تو سینه حبس شد و چشمهام گشاد. کفری منو تو بغلش گرفت و گفت: - چرا انقدر لجبازی؟ یه ایزد هم میخواد یه اژدها رو محافظ خودش کن یک هفته تا دو هفته زمان میبره. از شوک بیرون اومدم. یه حس سر خوشی گرفته بودم و خیره چشمهاش گفتم: - من هر ایزدی نیستم، من ملکه تو هستم و اگه نتونم تو و اژدهات رو داشته باشم اون وقت چطور بذارم به من ملکه بگی؟ چطور دستوراتم رو بی چون و چرا قبول کنی؟ چشمهاش خندید و لب زد: - همیشه برای خودت دلیل و برهان میاری. بلند شد و گفت: - استراحت کن. اومد بره با تاسیان روی شونهش، فورا گفتم: - ساعت چهار با هم کلاسیهام کافه خورشید قرار دارم. خشکش زد و برگشت تو چشمهام خیره شد. مات لب زد: - خطرناکه... نگاهم رو که دید، پوفی کشید و گفت: - ساعت چهار؟ باشه میبرمت. لبخند زدم و از قدرت زیادی که داشت تو بدنم گز گز میکرد روی تخت دراز کشیدم. از اتاق رفتش. تو وجودم تاریکی داشت مثل گرد باد میچرخید انگاری طوفان شده تو بدنم. حس خوب ولم نمیکرد، لعنتی. بدنم به هر سمی ایمن شده بود، قدرتم افزایش پیدا کرده بود، میتونستم از مه و تاریکی، ورود و جادو و نفس اژدها استفاده کنم. البته خودم نمیتونستم اژدها بشم. بلند شدم و تلو تلو خوران جلوی میز آینه ایستادم. با دیدن خودم مات شدم. تمام لذت و قدرت تو بدنم مثل باد خوابید. من دیگه انگار خودم نبود! یا منه اول این جوری بوده؟ با رفتن طلسم از بدنم شاخهای عجبب در اوردم. شاخهای سیاه با رگهای طلایی و نوکی کاملا طلایی. بلند و ترسناک بود. منو از انسانیت دور کرده بود. چهار بال طلایی با خرابیهای سیاه! من چی هستم؟ من سایورا نور و تاریکی، از چه نژاد شومی؟ شیطانم؟ فرشتهام؟ ایزدم یا که الهه؟ اژدهام یا چی؟ چه موجودی مثل منه؟ خسته از خودم رو گرفتم، جریان سرنوشت منو کجا میخواد ببره؟ چرا منو پشت اسم سانتروها قایم کردن؟ کی میشه از حقیقت خودم با خبر بشم؟ زیپ کیفم رو باز کردم و فلوت پرنسس آرزو رو در اوردم. روی تختم نشستم و فلوت رو لمس کردم. نفسم رو لرزون بیرون دادم که چشمهای آبی کریستالی از فلوت بیرون زد. وحشت زده جیغ زدم و فلوت رو پرت کردم. آشینا ظاهر شد و فلوت رو تو دستش گرفت خندید. - سلام ملکه کوچولوی من. عصبی سرش داد زدم: - چرا این جوری میای؟ همیشه باید تست سکته دادن منو رد کنی؟ قهقهه زد و با فلوت من پیشونیش رو خاروند گفت: - عادت میکنی. کثافتی بهش گفتم و بغ کرده نشستم. خودش رو اندازه یه بچه سه ساله کرد و روی پاهای من نشست و سرش رو روی سینهام گذاشت و گفت: - تبریک میگم طلسم رو شکستی، تا حالا از نوع تو توی سن سه میلیارد سالم ندیدم. شاید تو یه موجود خاص هستی که... که... میخواستن از تاریخ پاکش کنند چون درکش نمیکردن. مشابه تو چیزایی مثل وامپگاد هست. مثل تو هستن ولی خب... چهار بال ندارند دو بال چرمی دارند نه پر مانند. شاید ترکیبی از... اوم... ترکیبی از وامپگاد و یه موجود دیگه هستی. «وامپگاد: خوناشامهای نسل برتر آسمانی که از انرژی، ستارگان، پرتوهای کیهانی و خاطرات تغذیه میکنند. چون مردم ازشون وحشت داشتن و قابل درک نبودن، همه چی رو میدونستن و از چیزهای عجیب حرف میزدن نسلشون رو از بین بردن.» وامپگاد؟ چرا که نه! من متوجه شدم وقتی همجوشی میکنم سیر میشم و میل به غذا ندارم! امروز هم انرژی آرتین رو خوردم. چاکرای ایهاب که تو شکمش هم جمع شده بود خوردم. آشینا فلوتم رو چرخوند و با اخم بانمکی گفت: - قدرتهات هنوز فعال نیست، یعنی طلسم شکسته، اما قدرتهات آزاد نشده. شوکه جواب دادم: - ولی من میتونم از چاکرام استفاده کنم! تازه قدرتهای تریستان و تاسیان هم میتونم. خندید و از روی پاهام پایین پرید و بدنش بزرگ شد جواب داد: - اشتباه این جاست دورت بگردم. یک فرض میکنیم تو یه وامپگاد هستی که اصلا شبیه اون موجودات ترسناک نیستی؛ اما تغذیهات و شاخ هات خلاف اینو میرسونه و میگه تو ترکیب دو موجود برترزاده هستی. دوم: چرا وامپگادها رو کشتن؟ تو ذهنم دنبالش گشتم و گفتم: - چون از قدرتهای عجیبی استفاده میکردن و مسلما چاکرا و عناصر نبود. بجای چاکرای خودشون از قدرت اطراف استفاده میکردن. هوای اطراف رو کنترل میکردن و میتونستن شیره کیهان رو بمکن و نسل یه جهان رو نابود کنند. قهقهه زد و تایید کرد: - درسته، وامپگادها همینقدر کثیف، وحشی حتی غریب هستن، یکبار باهاشون رو به رو شدم و تو غار خودم اربابم رو قتل عام کردن. هیچ خویی از انسانیت ندارن و منطق خودشون منطق بود. چون هشیار بودن و اسرار دنیا رو میدونستن احترامی برای ما که بینش نداشتیم نداشتن. بگذریم از مسئله تو دور نشیم. دستش رو تکون داد و گفت: - تو میتونی یه چیزی ما بین دامپگاد و ایزد باشی. یا دامپگاد و... چشمهاش گشاد و لب زد: - دامپگاد و نژاد سانترو؟ تند تند سر تکون داد: - نه نمیتونی باشی! گوش هات، بالهات خلافشه. اصلا نمیشه، نه نه نمیشه... درسته این خیلی دارک میشه. باز فکر کرد و تو اتاق راه رفت که من بیشتر استرس گرفتم. زیر لب زمزمه کرد: - یعنی میشه یه چیزی فراموش تر شده باشی؟ یه چیزی خیلی خیلی کهنتر؟ بالهات چهار بال خیلی خاصه و تک و تیک ایزدان سلطنتی دارند. اصیل زادگان دارند ولی گوش هات؟ حتی همچین گوش به الف هم نمیخوره. بیشتر به یه نژاد خاص مثل... کمی خم شدم و تو دهنش نگاه کردم تا بگه. هوفی کشید و سر به منفی تکون داد. - نمیدونم جدا! خودم رو هول دادم و روی تخت دراز کشیدم. تخت آروم بدنم رو تکون داد. من چی هستم؟ از یه نژاد وحشتناک؟ فلوت رو از روی تخت برداشتم. آروم روی لبم گذاشتمش و به صدا درش اوردم. قلبم مچاله شد. صدای آشنایی که وقتی فلوت رو تو دستم میگرفتم تو گوشم نواخته میشد رو به صدا در اوردم. وقتی شروع کردم زدن صداها تو سرم پاشید. « ـ تو کی هستی؟ صدای قوی و جذاب پیچید: - یه غریبه که از نواختن تو خوشش اومده. میشه بزنی؟ قصد مزاحمت ندارم.» صدای فلوت دوباره شنیده شد و صدای فلوتی که خودمم داشتم میزدم تو گوشم پیچید! انگار همزمان تو دو دنیا بودم. به چشمهای مرد چشم طلایی با گوشهای بلند، بدنی پر از جواهرات روح و چهار بال نگاه کردم. موهای بلند طلاییش روی شونهاش ریخته بود. صدای لطیف دوباره تو سرم پیچید. این بار هر دو برهنه تو بغل هم بودن. « مرد زیبا: چرا نمیتونم تا ابد با تو باشم؟ صدای زن لطیف: چون من یه سانترو هستم و تو یه...» با تکونهای دستی به خودم اومدم و گیج به آشینا خیره شدم. رنگش پریده بود فلوت رو گرفت و پرت کرد. - خوبی؟ سایورا خوبی؟ محکم زیر گوشم زد. - سایورا لعنتی جواب بده! چشمهام رو باز و بست کردم و لب زدم: - چکار می کنی؟ آشینا منو کشید و جلو آینه برد. با دیدن خودم دهنم باز موند کل بدنم رگهای طلایی گرفته بود و جواهراتم ازشون پرتوهای ریز بیرون میزد. تصویر همون مرد مو طلایی با گوشهای خیلی بلند و چهاربال طلایی با بدنی که مثل من جواهر داشت افتاد. مثل یه دیوونه جنون زده کیفم رو باز کردم. دفتر و مدادم رو روی زمین ریختم و کشیدم. کشیدم و کشیدم. ... سه ساعت تمام شروع کردم کشیدن و در آخر تمام شد و لب زدم: - مامان و بابا؟ آشینا فورا کنارم نشست و نگاه کرد. تو این سه ساعت فقط داشت کلافه تو اتاق راه میرفت یا وقتی یونا میاومد تو دیوار می رفت. وقتی یونا میرفت برمیگشت. آشینا ناباور لب زد: - چقدر شبیه این مردی! این زن هم ایزد سانترو هستش ایزد نور اسمش نیارا میدونی امکان نداره مادرت نیارا باشه! چون ایزد نیارا هزار و خورده سال پیش مرده. این مرد خیلی شبیهشی، اصلا کپی همین مرد هستی، ولی دختر! خب نمیدونم چی بگم واقعا گیج شدم. به تصویر نگاه کردم بعد به فلوت و گفتم. - میخوام باز فلوتش رو بزنم.- 56 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
فاصله گرفتم و موهام رو پشت گوشم انداختم. برگشتم به استاد جادو نگاه کردم. با دیدن من تکون سختی برداشتی و چشمهاش گشاد شد. از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم. سرش سمت من چرخید. یه مرد نسبتاً جون بود. موهای نسکافهای و چشمهای بنفشِکمرنگ که رنگ دانه قهوهای داشت. چشه، چرا این جوری میکنه؟ دیگه نتونستم ساکت باشم و پرسیدم: - استاد چیزی شده؟ تکون خورد و دستی به صورتش کشید و تلخ گفت: - نه دخترم چیزی نیست. چشمهاش خیلی نجیب بود، اما از چیزی شوکه شده بود. پشت میز نشست، انگار نمیتونست دیگه روی پاهاش بایسته و شروع کرد حرف زدن. - بنده آقای گالیکاس هستم. متخصص جادو و جادو آموزی. امسال از همه استاتید شما شنیدم، کلاس هفده فوق العادهاست. همه ذوق کردن و مودبتر نشستن. آقای گالیکاس ادامه داد: - یه برنامه هست که ما قبل از وارد شدن به کلاس باید اسامی بچههای کلاس رو بدونیم همراه با تصویری از اون برای ما داده میشه، پس من همه شما رو شخصاً میشناسم. سه روزه از شروع مدارس میگذره. روز اول آشنایی با مدرسه و دوستان خودتون بودید؛ روز دوم گفتن اتفافی افتاده، الان روز سوم من در حضور شما هستم. پس با نام و یا خدا اگه سوالی ندارید کلاس رو شروع کنیم. چقدر مهربون بود! همه گفتن سوالی ندارند. صداش خیلی گیرا و آرامش بخش بود. ماژیک برداشت و پای تابلو یه بدن کشید و گفت: - میخوام امروز راجعبه چطور چاکرا درون بدن به گردش در میاد حرف بزنیم. به نقاشی اشاره کرد و خندهاش گرفت. - شرمنده من نقاشیم خوب نیست، شما فرض کنید این یه بدن هستش. لبخند زدم. روی سر، دست، نقطههای کمرنگ و پررنگ کشید و گفت: - جاهایی که پررنگ هستن نقطه، یا چاکرای اصلی نام دارند؛ کمرنگها بهش میگن چاکرای کارمند. خب ما می خوایم بفهمیم که یعنی چی، اصلا برای چی؟ ... انقدر راجع چاکراها و خروجی ورودی چاکرا گفت و هی ما چاکرا بیرون و درون کردیم از حال داشتیم میرفتیم. نفسی گرفت دوباره چیزی بگه زنگ خورد. با اینکه صدای خوبی داشت، ولی گاهی دوست داشتم خفهاش کنم. من غلط کردم گفتم خوبه! صورت همه رنگ پریده شده بود. تا رفتش همه هوف کشیدن و آسیم نالید: - از هرچی درس خوندنه متنفرم. کاش انسان بودم. آرتین خندید و داد زد: - از چیزی بگو که وجود داره خنگولکم مگه انسان هم داریم؟ صدرا دست تو جیب کرد و جواب داد: - آره که داریم، هر افسانهای از واقعیت میاد. شنیدم انسانها جادو ندارند. فقط میخورن، میخوابن. تازه شنیدم دویست سال یا صد تال زندگی میکنند. همه از خنده ترکیدن، سرم رو پایین انداختم. صدرا زهرماری به همه گفت و غرش کرد: - دروغ نمیگم، واقعا انسان داریم. آسیم با پوزخند جواب داد: - چی میزنی؟ گل پیپتا؟ همه باز از خنده منفجر شدن. خواستم بگم انسان وجود داره، یکیشون منو بزرگ کرد. و واقعا سن کوتاه دارند. از هفت سالگی بچهها درس میخونند. مثل ما از هجده یا نوزده سالگی درس نمیخونند. عمرشون کوتاه، جادو ندارند ولی با هوش خودشون زندگی رو میگردونند. خواستم بگم نوزده سال اونجا یه دختر یا پسر عاقل و بالغ هستش. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم. هی یکی این گفت یکی اون گفت، آخرم زنگ خورد. به خودم اومدم دیدم زنگ خورده، بعد اینها هنوز دارند هرهر و کرکر میکنند. آرتین با خنده و سرخ شده پیشنهاد داد: - وای... وای دلم درد گرفت. آقا کی میاد بریم کافه خورشید؟ چند نفر بدون فکر دست بلند کردن. کم کم دستهای بیشتر بلند شد، فقط من دست بالا نبردم. آرتین به من نگاه کرد و گفت: - جواهر خانم تو هم میای؟ یا میترسی بدزدنت؟ گونههام داغ کرد. چقدر این بشر پروئه؟ دوست داشتم من هم بیرون برم، با همه بیشتر آشنا بشم؛ اما من فقط یه دردسرم، اگه برم و بهشون حمله بشه چکار کنم؟ آرتین منتظر نگاهم کرد و جواب دادم: - من اگه بیام فقط دردسرم. یه وقت به من حمله میشه شما هم تو خطر میافتید. آرتین به روشا و نادین اشاره کرد و گفت: - هستن پس مشکل نیست بیا، میتونی محافظ وحشتناکت هم بیاری کوفتمون کنه. متفکر زمرمه کردم: - باشه میام. چشمک زد: - عالیه فقط یکم جواهراتت رو کم کن تو چشم نباشی. میدونیم خرپولی ولی کمش کن. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. جواهرا خود بدنم هستن و اصلا در نمیان نمیدونستم چطور بگم. با اومدن استاد نگاهها از روی من برداشته شد. واقعا زیاد بود نبود؟ پیشونی، گوشم، موهام، گردنم، دستم بازوم، مچ دستم، دور کمرم و مهره کمرم، ران پاهام و مچ پاهام همش پر از جواهر بود. زشت نبود، خیلی زیبا هم بود؛ فقط بیش از حد تو چشم بودم. مثل یه لوبیا سفید، تو یه سینی لوبیا قرمز بودم. تا انقدر درخشان و پر رزق و برق. آهی کشیدم. استاد کلاره یه زن مو کوتاه بود با چشمهای آبی و اندامی لاغر گفت: - بالاخره چشمم به جمال کلاس هفده باز شد. خب درس ما این جا برگزار نمیشه ولی قبلش حرف دارم. میدونید من کی هستم؟ همه بلند جواب دادن: - استاد کلاره هستید. معلوم زن محبوبیه! الحق ناز و با نمک بود. دست روی دهنش گذاشت و خندید. - درسته، من استاد موسیقی و هنر شما هستم. اول ببینم کی میتونه چه سازی رو به صدا در بیاره؟ همه کلاس دست بلند کردن بجز من، بلد بودم ولی نه از خودم، از ذهن آشینا بلد بودم. همه نوع ساز رو میدونستم، به قول خودش از سنگ هم صدا در میارم. استاد کلاره چشم غره رفت به همه که دست بلند کردن و به من با نیش باز خیره شد و گفت: - یکی هست آموزشش بدم. همه از خنده ترکیدن و ولو شدن. دیدم خیلی زن باحالیه خیلی راحت لبخند زدم. و گفتم: - بلدم. دهنش باز موند و دست به سینه گفت: - خب دقیقا منه استاد چی یادتون بدم؟ هر بیست نفر شما ساز میزنید! اولین باره میبینم یه کلاس هر بیست دانش آموزشش میتونه بزنه. آرتین با لبخند کج گفت: - مشکلی نیست تمرین حرفهای میکنیم یا سازی که نمیدونیم رو یاد میگیریم. کلاره دست زد: - همین عالیه، ولی دوست دارم این ساعت رو بذاریم ببینیم کی در چه حدی میزنه، چطوره؟ با موافقت همه ادامه داد: - پاشید بریم سالن سازها. خودش زودتر رفت. کیفم رو برداشتم و سمت بیرون رفتم. گلوم خشک شد یه جرعه آب خوردم که... طعم آب یه حالی بود! یهو وسط پیشونیم زدم. یادم رفت آب رو عوض کنم. الان من آب سمی خوردم؟ لپم رو پر باد کردم، آب رو تو کیفم گذاشتم. حدسم درست بود یکی آب منو مسموم کرده بود. همون لحظه سایهای رو دیدم رفت. پس منتظر بوده من از این آب بخورم تا بره. تو ذهنم تاسیان رو صدا کردم. - بله ملکه؟ - یه نفر آب منو مسموم کرده، سایهاش رو دیدم سمت غرب فرار کرد برای من بگیرش، فقط نکشش. چشمی گفت و یه مار سیاه دیدم با سرعت رفت. وارد سالن شدیم پر از ساز بود! از هر ساز بیستتا وجود داشت. چقدر ساز! استاد کلاره تا ما وارد شدیم شروع ویولن زدن و با صدای خوش خوند. - خوش اومدید گلهای من. من هنوز تو کف این همه ساز بودم. چرا این مدرسه انقدر پولداره؟ خودم جواب خودم رو دارم. بله دیگه وقتی ولیعهدها، الههها و بچههای مقام دار این جا درس میخونند همینه. بودجه مدرسه تا سقف تأمین شده. استاد کلاره ویولن رو تکون داد و گفت: - ساز اصلی من ویولن هستش، روح من توش جلا میاد. الان می خوام از شما؛ بگردید و ساز روح خودتون رو انتخاب کنید. مدیر مدرسه خودش این سازها رو با دست و قدرتش درست میکنه، هر کدوم اینسازها با بهترین چوبها ساخته شده، وقتی روح شما اون ساز رو قبول کنه با خودتون از این تالار بیرون میبرید. فقط مراقب باشید بعضی از این سازها خطرناک هستن و علیه شما ممکنه چاکرا رو بفرسته، یا حتی برای شما صداش در نیاد پس چرا میگم ساز روحی؟ دختری دست بالا برد و گفت: - چون با روح ما پیوند میخورند؛ وقتی میزنیم با چاکرای ما هم تراز میشن، ما میتونیم با ساز احساسات رو دست کاری کنیم. یا حتی برای درمان و طبیعت درمانی ازش استفاده کنیم. استاد کلاره لبخند زد: - آفرین رُز، بیشتر از اینها هم استفاده میشه. خب بهتره وقت شما رو نگیرم، انتخاب کنید ببینم روح شما کدوم ساز رو میبینه؟ به همه سازها یک به یک نگاه کردم. استاد کلاره نزدیک من شد و گفت: - سایورا جان تو این جا سازی نداری. شوکه شدم و نگاهش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ به همه که ساز تو دست گرفتن اشاره کرد. - ارتباط روح و ساز، یک دقیقه طول میکشه و سریع موج چاکرا گرفته میشه. ولی تو پنج دقیقهاس داری نگاه میکنی. غمگین شدم و لب زدم: - پس ساز ندارم؟ خندید. - اتفاقاً داری، تو و آرتین سازهاتون این جا پیدا نمیشه. آرتین پیش ما اومد. اخم کرده بود و گفت: - بریم طبقه بالا استاد؟ کلاره تایید کرد و آرتین خیره من شد. انگار میگفت تو هم سازت این جا پیدا نمیشه؟ استاد خبر داد میریم طبقه بالا، چیزی به هم نریزن. از وسط سازها رد شدیم انگار همشون یه تیکه چوب زشت بودن. هرکی سازهای ساده رو بر میداشت طرح روی گیتار میافتاد. یه نفر موجهای آب بود. یکی جنگلی بود سازش! همه داشتن با هیجان و شادی یه سازهاشون نگاه میکردن. استاد با کلیدی مخصوص در اتاقی رو باز کرد گفت: - این جا سازها قدرت بالایی دارند. مدیر گفت، احتمالا شما دوتا به این اتاق نیاز پیدا میکنید. چراغ ها روشن شد و من بوی غلیظ قدرت رو توش حس کردم! لرز تو بدنم افتاد که دیدم آرتین با سرعت دنبال یه ساز رفت و برداشت. گفت: - همین. استاد کلاره لبخند زد. - فکر نمیکردم ساز سرخ پوستی طبیعت رو انتخاب کنی! ولی چون کنترلگر عناصری منطقی هستش. سرم رو بالا اوردم به سازها خیره شدم. قدمهام سمت یه ساز رفت! نمیدونم چی بود؟! شکل نداشت فقط یه تکیه چوب بود. نه حفره، نه سوراخ، نه قیاقه هیچی نداشت. قدم بعدی رو برداشتم و تو دستم گرفتمش. تو گوشم صدایی از همهی صداها پیچید. نفسم رو لرزون بیرون دادم و تو دستم شروع کرد شکل گرفتن به انواع و اقسام سازها. لب زدم: تو همه صداها رو میتونی دربیاری، ارباب صدا؟ بالاخره روی یه ساز ایستاد. استاد نزدیکم شد و گفت: - سایورا چه سازی برداشتی؟ چرخیدم و با دیدن ساز تو دستم لبخند زد: - چه عالی، یه چنگ! لبخند زدم. میدونستم ساز من به همه سازها از کوچیک تا بزرگ میتونه تبدیل بشه، ولی فقط گفتم: - آره یه چنگ. آرتین سازش رو که شباهتی به فلوت ولی عجبب تر با ریشه و رشتههای خاص بود روی شونهاش گذاشت و گفت: - چنگ! پدرم چنگ نوازه. چنگم رو کوچیک کردم و جواب دادم: - این خیلی خوبه! لبخند زد و از اتاق بیرون اومدیم. همه کنجکاو ما رو نگاه کردن. آرتین سازش رو بالا اورد و سرخ پوستی گفت: - هووو هووو گومبا لاکوتا کوتا کوتا... غش غش خندیدم. دست کنار لبش گذاشت و زوزه کشید. از پشت خم شد، تو چشمهام خیره شد و چشمک زد. دهنم باز موند. چقدر نکبته! خندیدم و با تاسف سر تکون دادم. بچهها از خنده روده بر شده بودن. استاد کلاره پایین اومد. با نیش باز روی شونه آرتین زد وگفت: - بریم بزنیم، جناب گومبا گومبا تا ببینین کی رو وادار به رقص میکنی. آرتین سازش رو پشت گردنش گذاشت و جفت دستهاش رو چپ و راست سازش گذاشت. نگاهی پدرکش به همه کرد. خودش جذاب لعنتی بود؛ این حالتش هم گند رو بدتر بالا اورد. همه دخترای مدرسه براش ضعف کردن و پسرا ماتش شدن و گفت: - جون؛ کی می خواد با من قر بده؟ دخترا جیغ زدن و پسرا با قهقهه دست زدن. همه سمت کلاس ضد صدا رفتیم. به اتاق شیشهای تو سالن بود. با بیست صندلی. روی صندلی چوبی نشستم که به جور افتضاحی زمین خوردم و سرم به زمین خورد. از درد نالیدم. یادم رفت روی هر چیز مادی و زمینی بشینم نابود میشه. استاد کلاره جیغی زد و کنار من نشست گفت: - وای وای وای سایورا خوبی؟ به کپه خاکستر نابود شده صندلی نگاه کردم. - خوبم. بلند شدم و همه پچ پچ کردن. - چطوری صندلی خاکستر شد؟ - من دیدم تا نشست صندلی خاکستر شد. هرکی یه چیزی گفت و من از خجالت مردم. استاد کلاره دست زد و همه رو ساکت کرد. روی زمین نشست من هم کنار خودش نشوند و گفت: - من میخوام روی زمین بشینم هرکی میخواد بره روی صندلی. آرتین عجبب نگاهم کرد و روی زمین رو به روی من نشست. وقتی آرتین نشست کل کلاس روی زمین ولو شدن. چرا من یادم رفت نباید روی صندلی عادی نشینم؟ هنوز معذب بودم و استاد کلاره با انرژی گفت: - خوب شروع میکنیم؛ اول میپرسم کی سازش جدیده و با اون چیزی که میزده فرق داره؟ روشا دستش رو بالا اورد. یه گیتار روی پاهاش بود. گفت: - من پیانو میزدم.- 56 پاسخ
-
- 3
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشمهام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشمهام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بالهام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بالهام رو میدونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بالهام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمیدیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حملهای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچههایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله میدونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمیخوام از ملکه دور باشم. ملکه برادر من هم میشناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه میدونه. من هم میخوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمیدونه من وجود دارم؛ اصلا نمیدونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرتهاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بیرحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار میکنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانهای بود؛ اگه مدیر میدید از انضباطت کم میکرد. بلندتر رو به همه ادامه داد: - بر میگردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچهها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست میاومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم میکنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار میکنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکهای کرد: - هالهات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمیتونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشمهاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هالهام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هالهات به هیچ موجودی نمیخوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دستهام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله من با رنگ چشمهات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خندهنرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو میفرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم. روشا دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشقها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیکنیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. میخوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی میشیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده میکنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا میگین، چرا بخوام استفادهاش کنم؟ مگه دیوونهام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح میدید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ اینجوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت میذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشمهام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشمهام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفهاس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوستهاش باز دیدم. نمیدونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بیاراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خندهام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یهدفعه خندهم بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو میخوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم. دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشهاش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون میاومدم تاسیان یا نمیدونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمیکرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسهایها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمیزنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلیهای تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستارهها رو میبینند. چون میخواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام میگیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، میخوام برم پیشش با هم ستارهها رو ببینبم. روشا تو شونهام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشمهام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمیذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی میافتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی میخوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو میخوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد. - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمیکنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز میکنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی میکنند. خندهام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمیخواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشمهای نارنجی که ترکیبش با فیروزهای شده بود مثل این که آسمون میخواست با زور تو چشمهای نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشمهاش خوشگل بود! مژههاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینهاش گذاشتم. لبهاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همینجوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم میکنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش میکنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش میخورد. با چند نفر حرف میزد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت. - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینهام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینهاش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتینخان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید. - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینهاش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار میکنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینهاش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار میکنید؟- 56 پاسخ
-
- 3
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)