رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت شصت و هفت... بهار: - ولی اون تو رو خیلی دوست داشت، دنبال خونه بود که بعد ازدواج برین اونجا، ولی تو چه می‌فهمی زندگی چیه. گفتم: - بهار بس کن، من چطور می‌تونم با کسی که دوست ندارم زندگی کنم. بهار: - اگه یکم بهش توجه می‌کردی ازش خوشت می‌اومد من مطمئنم، چون دیدم دلت لرزید ولی انقد مغروری که نخواستی قبول کنی. گفتم: - بسه بهار، من هرگز نمی‌تونم از سهراب بگذرم. گوشیش زنگ خورد با تعجب گفت : - دختر سهرابه. سمتش رفتم و گوشی را از دستش گرفتم و جواب دادم با صدای بغض آلود گفت: - زنگ زدم به گوشیت، جواب ندادی مجبور شدم به بهار زنگ بزنم. گفتم: - گوشیم افتاد و شکست، چیزی شده؟ با ناراحتی گفت: - تو از سهراب خبر داری؟ من: - نه ندارم چطور؟ لیانا: - هیچی، مزاحمت نمیشم پس. گفتم: - لیانا داری نگرانم می‌کنی خب بگو چیشده؟ لیانا: - به شایان پیام داده بود که یک ساعت دیگه میرسه خونه، ولی الان دوساعت گذشته و ازش خبری نیست. من: - خب شاید تو ترافیک گیر کرده. لیانا: - گوشیش رو جواب نمیده خیلی نگرانم. من: - انشاالله که خیره، نگران نباش میاد. بعد خداحافظی قطع کردم بهار گفت : - اتفاقی افتاده؟ گفتم: - سهراب قرار بوده یک ساعت پیش بره خونه، ولی ازش خبری نیست. بهار: - خب چرا باید سراغش رو از تو بگیره؟ من: - نگرانن، به همه دوست و آشنا زنگ میزنن. خیلی حساس شده بود داشت به همه چی گیر می‌داد غذا خوردیم و امیر به دنبالش آمد و برای خرید جهیزیه و لباس و بقيه لوازم رفتن. منم کاری جز خوابیدن نداشتم البته که خیلی هم خسته بودم....
  2. #پارت شصت و شش... ... مهتا... تو مسیر، فرامرز به داروخانه رفت و لوازم برای عوض کردن پانسمان پای مجروحم را گرفت به سمت خانه رفتیم. فرامرز گفت: - کسی رو داری که ازت مراقبت کنه؟ گفتم: - نه من تنها زندگی می‌کنم. فرامرز: - یعنی هیچکی نیست که بیاد پیشت؟ گفتم: - دوستم هست ولی خب نمی‌تونم بهش بگم چون درگیر کارای ازدواجشه. فرامرز: - نباید خودت رو اذیت کنی باید استراحت کنی تا پات خوب بشه و اگه مدام بخوای راه بری و خودت رو خسته کنی پات دوباره به خون ریزی می‌افته. من: - مواظبم. از ماشین پیاده شدیم و با کمک دیوار سه طبقه را بالا رفتم در خونه را باز کردم و وارد شدیم، فرامرز گفت: - حالا که اومدی دیگه نباید بری پایین، تا پات خوب بشه. روی زمین نشستم، لوازم را آورد و پانسمان پام را باز کرد و ضدعفونی کرد و با گاز و باند جدید بست و بعد از شستن دستهایش رفت. گشنه بودم سراغ یخچال رفتم طبق معمول چیزی برای خوردن نبود نان‌ها هم خشک شده بودن. طبقه پایین رفتم و زنگ همسایه را زدم از او گوشی خواستم اجازه داد زنگ بزنم شماره بهار را گرفتم و بعد از اینکه جواب داد گفتم: - بهار میشه بیای پیشم؟ با نگرانی گفت: - اتفاقی افتاده؟ گفتم: - نه چیزی نشده، راستش تو خونه هیچی برای خوردن ندارم پام آسیب دیده نمی‌تونم برم خرید، گفتم اگه میشه تو برام نون بخری. گفت که سریع میاد به خانه برگشتم ، پام خیلی درد می‌کرد یکساعت طول کشید تا آمد در را برایش باز کردم و با دست پر آمد کلی وسیله خریده بود پلاستیک‌ها را داخل آشپزخانه گذاشت و گفت: -چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟ نمی‌خواستم واقعیت را بگم گفتم: - چاقو بریده، نمی‌تونم راه برم. برام صبحانه آورد و خوردم گفت: - بریم خونه ما. گفتم: - نه تو به اندازه کافی درگیری، نمی‌خوام زحمتت بدم. بهار: - زحمتی نیست، من نیستم مامانم اینا که هستن مواظب تو هستن و منم خیالم راحته. با لبخند گفتم: - نه قربونت، همینجا راحتم. بهار: - آخه دختر چیکار می‌کردی که اینجوری شدی؟ به دروغ گفتم: - هیچی بابا داشتم میوه پوست می‌کندم چاقو از دستم افتاد پام و برید. مشکوک گفت: - بیخیال بابا، یه چاقو میوه خوری تو رو به این روز انداخته؟ جواب نداشتم آخه خیلی دروغ بزرگی بود گفتم: - گیر نده دیگه، اصلا فکر کن شکسته، اتفاقه دیگه می‌افته. بهار ماند و برایم ناهار درست کرد و کلی از امیر و خرید رفتن‌هایشان تعریف کرد بحث به کوروش رسید، گفت: - مامانِ کوروش می‌خواد از دختر همسایه‌شون خواستگاری کنه من ندیدمش ولی میگن خیلی خوشگل و مؤدبه. نمی‌دانم چرا حسودیم شد گفتم: - به سلامتی، مبارکه. بهار: - یعنی برات مهم نیست که کوروش رو از دست بدی؟ مهتا اون پسر خیلی حیفه، یه کاری بکن. من: - چیکار کنم؟ من دوستش ندارم.
  3. #پارت شصت و پنج... می‌خواست گریه کنه از ناراحتی، منو برد خونه، ولی من لال شده بودم نمی‌تونستم حرف بزنم تا صبحش که زبونم باز شد و بهش واقعیت رو گفتم با هم اومدیم خونه، هیچکی نبود فقط تو بودی که وسط حیاط افتاده بودی، بابابزرگ انقد ازت ناراحت بود که برات اشک نریخت، ناراحتی نکرد رفت خونه هر سرنخی که مربوط به قتل و من بود رو جمع کرد زنگ زد به پلیس، وقتی اومدن بهشون گفت: - سهراب پیش من بود الان آوردم تحویل پدرش بدم که دیدم خودکشی کرده. حق با اون بود پلیسا هیچی که نشون بده این یه قتل بوده رو پیدا نکردن رفتن، تو رو دفنت کردیم من و بابابزرگ و صدی، دیگه هیچکی نبود، هیچ‌کدوم‌مون ناراحت نبودیم برعکس خوشحال بودیم که تو مردی. سهراب بعد از یک سکوت طولانی گفت: - بابابزرگ منع کرده بود که این خاطره رو برای کسی تعریف کنم من قولم رو شکستم، امشب و پیشت می‌مونم تا حرفای تو رو بشنوم ولی حقت مرگ نبود باید اون صدی لعنتی جای تو می‌مرد چون اون، تو رو به این روز انداخت. ساعتها گذشت سهراب کنار قبر پدرش به درخت تکیه داده بود و در سکوت فقط به روبرو خیره شده بود و به صدای زنگ گوشیش اهمیت نمی‌داد یک پیرمرد ریش سفیدِ خمیده که در آن نزدیکی‌ها نشسته بود گفت: - جوون این گوشیت خودش رو کشت جواب بده نگرانتن. گوشیش را از جیبش درآورد و نگاه کرد کلی تماس از دست رفته از شایان، لیانا، خانه و شماره ناشناس بود برای شایان نوشت: - یک ساعت دیگه خونه‌ام. صدایش را قطع کرد و دوباره در جیبش گذاشت، ناگهان به خودش آمد که زنده‌ها را ول کرده و پیش مرده‌ها نشسته!. سریع از جاش بلند شد و به سمت خونه رفت، تصمیم گرفت بعد از تعویض لباس‌هایش به دنبال مادرش برود. نزدیک خانه بود گوشیش را برداشت تا به شایان زنگ بزند یک چشمش به راه بود و آن یکی به گوشی که ناگهان با یک موتوری تصادف کرد، مرد بیچاره پخش زمین شد، سهراب به سرعت پیاده شد و به سراغ مرد رفت و کلاه کاسکتش را برداشت همان لحظه کسی تفنگی را روی سرش گذاشت و وادارش کرد که همراهش برود سهراب خواست تفنگ را بگیرد که مرد موتوری هم تفنگش را جلو صورت سهراب گرفت و دیگر کاری از شهراب برنمی‌آمد گفت: - شما کی هستین؟ چی می‌خواین؟ مرد گفت: - بلند شو تا یه گلوله حرومت نکردم. سهراب خواست مقاومت کند ولی دستهایش را گرفتند و با زور بردنش به سمت ماشین مشکی رنگی که پشت ماشین خودش بود سوارش کردن. راننده ماشین را روشن کرد و راه افتاد سهراب دوباره پرسید: - شما از طرف کی اومدین؟ مردی که کنار سهراب بود گفت: - دهنتو ببند به وقتش معلوم میشه. سهراب مسرانه گفت: - یعنی من حق ندارم بدونم کی منو گروگان گرفته؟ مرد داد زد: - خفه شو. سهراب سکوت کرد از شهر خارج می‌شدن سهراب با کنجکاوی نگاه می‌کرد می‌خواست بداند چه کسی پشت این ماجراست....
  4. #پارت شصت و چهار... سهراب زمانی که به تهران رسید به قبرستان رفت و کنار قبر هوشنگ نشست و گفت: - دیدی به آرزوت نرسیدی، مادرم رو پیدا کردم زنده، سالم، هه! بازم می‌خوای مخفی کنی آره؟ گوش کن هوشنگ خان همتی تو نه همسر خوبی برای مادرم بودی نه پدر خوبی برای من، ولی ازت می‌گذرم چون عزیزم رو پیدا کردم، زمانی که گفتی مرده، منم مردم ولی الان دوباره متولد شدم می‌خوام برم پیشش بگم که چقد دوستش دارم بگم که می‌خوام همه‌ی زندگیم رو ببخشم و برم پیشش، ولی قبلش می‌خوام گناهم و اعتراف کنم شاید یکم سبک شم. نفس عمیق کشید و گفت: - یادته زمانی که مامانم رو آتش زدی و منو بردی خونه‌ی اون دوستِ کثافت‌ تر از خودت؟ اونم مثل تو دست بزن داشت زمانی که می‌رفتی پی الواتی و نشئگیت، منو به جرم اینکه تو خونه‌اش مزاحمم میزد، به جرم اینکه دختر کوچولو داره و من هیزی نکنم داغم می‌کرد، آخه بچه شش ساله چه می‌فهمه هیزی چیه! یک روز که می‌خواست بره روی پشت بوم تا با کفتراش بازی کنه انقد نردبون رو تکان دادم که افتاد، سرش شکست دست و پاهاش فلج شد زبونش و گاز گرفت دیگه بعد از اون نتونست حرف بزنه، نتونست بهم تهمت بزنه، حتی نتونست به کسی بگه که کار من بوده، رفتم سراغ دخترش تا می‌تونستم زدمش به جرم اینکه به پدرش دروغ می‌گفت که من هیزی کردم، به جرم اینکه کتک خوردن منو با لذت تماشا می‌کرد، به جرم اینکه دختر احمد قپونی بود. با یاد آوری گذشته نیشخندی زد و ادامه داد: - منو بردی خونه عمه صدیقه که مثلا بشه مادرم، اون لیاقت مادر شدن نداشت منو میزد فقط بخاطر اینکه بهش نمی‌گفتم مامان، ازش متنفر بودم دیگه حتی بهش عمه هم نمی‌گفتم، بهش چی می‌گفتم؟ آهان! انقد عصبیم می‌کرد که صِدی صداش می‌کردم با کمربند می‌افتاد دنبالم تا جا داشتم منو میزد انقدر روی مخ هم راه رفتیم که نتونست تحملم کنه از خونه بیرونم انداخت، بعدش کجا رفتیم؟ آهان رفتیم تو يه خونه چهل متری اجاره‌ای، خونه رو کرده بودی پاتوق، یادته نس‌ناس؟ هر شب کلی آدم جور واجور می‌اومدن و می‌خوردن و می‌ریختن و می‌رفتن، کار من چی بود؟ آفرین! حمالی اون آشغالا، آخه یه بچه‌ی شش ساله از پذیرایی و کارای خونه چی حالیشه؟ کار تو چی بود؟ کتک زدن من، برای اینکه آبروت رو بردم و نتونستم چای بیارم، یادته تولدم بود، زمستون بود، برف می‌بارید،هوا سرد بود، تنبیه‌ام کردی که برم تو کوچه وایستم، لباس گرم تنم نبود داشتم یخ میزدم همسایه طبقه پایینی از خونه اومد بیرون از فرصت استفاده کردم و اومدم داخل، وایستاده بودی کنار بخاری و برای خودت مواد میزدی و از خوشی آهنگ می‌خوندی خون جلوی چشمام و گرفت، وقتی پنجره رو باز کردی تا بیرون رو نگاه کنی، اومدم نزدیک تمام توانم رو جمع کردم و اون گلیم زیر پات رو کشیدم از پنجره پرت شدی پایین سرت شکست، داشت ازت خون می‌رفت با اینکه بهم بدی کرده بودی بازم اومدم رو سرت و التماست کردم تا بلند شی تا دوباره نفس بکشی ولی تو مردی، از ترس رفتم خونه بابابزرگ، خونه بابافرهاد، آدرسش رو یاد داشتم، دروغ چرا؟ زمانی که پیش صدی بودم می‌اومد و منو می‌برد خونه‌اش، آدرسش رو هم بهم گفته بود که اگه یه وقت کاری داشتم بهش بگم وقتی منو با اون حال دید
  5. #پارت شصت و سه... لیانا گفت: - شما خیلی مهربونی. رعنای غمزده گفت: - چه فایده وقتی سهراب منو نمی‌خواد، حالا نوبت شماست تعریف کنین. لیانا براش توضیح داد که چه اتفاقی برای مادرش افتاده یا چه طور شد که فرزند خوانده‌ی سهراب شده رعنا تمام حرف‌هایش را شنید و گفت: - الهی من بمیرم برات که انقد سختی کشیدی ولی دیگه غصه نخوریاا من جای مامانت، سهرابم که پدرته، تو یه خانواده داری الان. لیانا با لبخند گفت: - بهترین خانواده‌ی دنیا رو دارم. شایان یالله گفت و وارد شد و به من و لیانا گفت: - سهراب زنگ زده بود گفت آماده شیم و بریم سر جاده و یه ماشین بگیریم و بریم. رعنا سریع از جا بلند شد و روبروی شایان ایستاد و گفت: - چی میگی آقا شایان؟ سهراب الان کجاست؟ شایان گفت: - سهراب رفته تهران و از ما خواست که بریم. رعنا روی زمین نشست و گفت: - اون منو نمی‌خواد. لیانا نزدیک رفت و بغلش کرد و گفت: - مامان جون، سهراب فقط ناراحته، درکش کنین بالاخره می‌فهمه که شما تمام تلاشتون رو کردین. اشک‌های رعنا جاری شد و گفت: - من تو زندگیم فقط از خدا می‌خواستم جونم رو بگیره تا پیش پسرم باشم ولی حالا که اون زنده است نمی‌خواد منو ببینه. شایان نشست و گفت- خاله رعنا انقد خودت و اذیت نکن ما با سهراب حرف میزنیم قانعش می‌کنیم که برگرده پیشتون، اون فقط ناراحته، همین. رعنا از جا بلند شد و به اشپزخونه رفت و ظرف، قاشق و لیوان‌ها را آماده گذاشت. شایان گفت: - زحمت نکشین ما دیگه می‌خوایم بریم. رعنا همین‌طور که مشغول کار بود گفت: - این وقت شب از اینجا ماشین رد نمیشه مهتابم که پاش آسیب دیده است نمی‌تونین جایی برین غذا بخورین زنگ میزنم فرامرز بیاد و ببرتتون. شایان: - ما نمی‌خوایم زحمت بدیم به ایشون، میریم سر جاده منتظر می‌مونیم تا یکی بیاد. رعنا بی اهمیت به حرف شایان گوشی را برداشت و زنگ زد و از یکی خواست تا به خانه بیاید. پنج دقیقه بعد فرامرز آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با بقیه، نشست. رعنا گفت که ما می‌خواهیم برویم. آقا فرامرز گفت: - بعد از غذا خوردم می‌رسونمتون تهران. شایان هر چقدر تعارف کرد ولی آن‌ها حرف‌شان را دوتا نکردن بعد از آن که غذا خوردیم از خانه خارج شدیم، روبروی در حیاط یک ماشین نقره‌ای رنگ پارک بود که سوارش شدیم رعنا هم آمد. فرامرز گفت: - تو کجا میای؟ بمون همین‌جا فردا مریض میاد. رعنا گفت: - پسرم الان اولویت داره، می‌خوام خونه و زندگیش رو ببینم. فرامرز مخالفت نکرد و به سمت تهران حرکت کردیم نزدیک صبح به خانه‌ی سهراب رسیدیم، شایان و لیانا پیاده شدن و از ما هم دعوت کردن که داخل برویم. رعنا گفت: - همین که از دور خونه‌شو می‌بینم برام کافیه، نمی‌خوام ناراحتش کنم. فرامرز گفت: - رعنا نمی‌خوای برای آخرین بار بری سراغش! نمی‌خوام بعدا حسرتش به دلت بمونه که تا دم در خونه‌اش رفتی و داخل نرفتی. رعنا با شرم گفت: - می‌ترسم منو از خونه‌اش بیرون کنه دلش رو ندارم می‌میرم. فرامرز اصرارش نکرد درعوض لیانا گفت: - مامان رعنا! میشه بیای بریم داخل؟ سهراب مهمونش رو بیرون نمی‌کنه، خواهش می‌کنم بخاطر من.
  6. #پارت شصت و دو... سر تکان دادم و گفتم: - نه، فقط بخاطر لیانا دنبالم اومد واگرنه منو نمی‌خواد. رعنا: - تو چی؟ تو پسرم رو می‌خوای یا نه؟ از تایید کردنش خجالت می‌کشیدم قبل از اینکه جواب بدهم گوشی رعنا زنگ خورد جواب داد: - سلام جانم. - ........ - آره همه به جز سهراب اینجان. - ....... - نمی‌دونم تا حرفام رو شنید رفت، حتی یه کلمه هم حرف نزد. - ........ - می‌ترسم از اینکه منو نخواد حالا که پیداش کردم تحمل دوری و بی خبریش رو ندارم. - ......... - میشه ازت خواهش کنم بری خونه‌ی کدخدا یا مش‌حسن، دلم نمی‌خواد بچه‌ها غریبی کنن. - ......... - مرسی که درک می‌کنی خداحافظ. گفتم: - کسی قرار بود بیاد اینجا؟ رعنا گفت: - فرامرز رو که امروز دیدین اون می‌خواست بیاد حالا امشب بره جای دیگه هم مشکلی نداره. لیانا: - چرا باید بیاد خونه‌ی شما. رعنا خندید و گفت: - چون شوهرمه. با تعجب گفتم: - آقا فرامرز شوهرتونه؟ رعنا گفت: - آره عزیزم واگرنه چرا باید کارش رو ول می‌کرد و بخاطر من می‌اومد اینجا. گفتم: - ما نمی‌خواستیم مزاحم بشیم، زنگ بزنین آقا مرامرز بیان خونه، ما میریم. رعنا: - کجا میرین این موقع شب، ایشالا سهرابم هم میاد امشب رو اینجا می‌مونین. لیانا: - رعنا خانم. رعنا: - می‌تونی مامان صدام کنی تو دیگه دختر من محسوب میشی. لیانا نخودی خندید و گفت: - مامان‌رعنا، چیشد که شما دکتر شدی یا چطور با آقا فرامرز ازدواج کردی؟ رعنا: - برای سیر کردن شکمم هرکار تونستم انجام دادم یه مدت تو خیاطی کار کردم، یه مدت تو آموزشگاه موسیقی آبدارچی شدم و مغازه داری کردم یه روز اتفاقی فرامرز اومد تو مغازه‌ای که من شاگردی می‌کردم چند دست لباس خرید و رفت، از اون به بعد هر هفته می‌اومد یه تیکه لباس می‌خرید چند وقتی همین روال ادامه داشت تا اینکه اومد جلو و ازم خواستگاری کرد اولش قبول نکردم چون امید داشتم که هوشنگ از خر شیطون پیاده میشه و سهرابم رو بهم برمی‌گردونه هیچ وقت باور نکردم که بچه‌ام مرده دیگه از همه جا ناامید شدم تو مغازه بودم که فرامرز دوباره اومد وقتی غمم رو دید خواست بهم کمک کنه خودش دکتر بود منو برد تو مطب خودش و من شدم منشیش، یکی دو هفته که گذشت خواستم به منم آموزش بده قبول کرد من شروع کردم درس خوندن و فرامرز همه جوره هوام و داشت هم برام کتاب می‌آورد، هم کمک می‌کرد بفهمم‌شون، هم اجازه داد تو مطبش شبا رو بمونم، کنکور دادم و قبول شدم تو همون حین با فرامرز ازدواج کردم و دانشگاه رفتم و الان شدم دکتر اطفال، می‌خواستم به بچه‌هایی که مثل سهرابم مریض بودن کمک کنم، اینجا یه خونه قدیمی و کهنه بود که با کمک فرامرز و اهالی تعمیرش کردیم و بهداریش کردیم فقط بخاطر اینکه نزدیک سهرابم باشم.
  7. #پارت شصت و یک... انقد سر وصدا راه انداختم تا همسایه‌ها نجاتم دادن بخاطر سوختگی‌های بدنم یک ماه بیمارستان بستری بودم وقتی مرخص شدم برگشتم، خونه‌ام خاکستر شده بود هیچی نمونده بود ازش، سراغ هرکی که می‌شناختم رفتم تا خبری ازت بگیرم ولی هیچکی از هوشنگ و بچه‌ام خبر نداشتن دو ماه گذشت اتفاقی تو خیابون هوشنگ رو دیدم هرچی التماسش کردم جوابم رو نداد تعقیبش کردم ولی جای مشخصی نداشت هر دفعه یه جا می‌رفت انقد رو مخش راه رفتم تا قبول کرد جات رو بهم نشون بده منو آورد تو این روستا، پشت بهداری یه قبرستون قدیمی هست یه تله خاک نشونم داد و گفت اینم سهرابت، باورم نشد انقد اصرار کردم تا گفت مریضی ناعلاج گرفتی و طاقت نیاوردی اون عوضی هم بخاطر اینکه دست من بهت نرسه آورده تو این روستای دور افتاده دفنت کرده، تا امروز من بخاطر تو اینجا موندم تا نزدیکت باشم، سهراب من ازت نگذشتم همیشه به یادت بودم تنها دلخوشیم این بود که نزدیکتم. سهراب سر به زیر نشسته بود و فقط گوش می‌داد شایان چاییش تو دستش مانده بود و با دهن باز به رعنا نگاه می‌کرد لیانا آرام اشک می‌ریخت من هم که با بهت و ناباوری نگاه می‌کردم سهراب سوئیچ را از کنار شایان برداشت و بیرون رفت، هیچ‌کی هیچ‌کاری نمی‌کرد انگار شنیدن این حرف‌ها برای همه گرون بود صدا از سنگ درمی‌آمد ولی از ما نه. شب شد ولی از سهراب خبری نبود نگران بودیم که نکند بخواهد بلایی سر خودش بیاورد رعنا طفلی با حال داغونش، داشت شام درست می‌کرد و آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت شایان در حیاط نشسته بود و مدام به سهراب زنگ میزد ولی او جواب نمی‌داد لیانا به آشپزخانه رفت و رعنا را بغل کرد و گفت: -شما خیلی سختی کشیدین ولی می‌خوام بهتون بگم سهراب هم از شما دست نکشید تمام این مدت دنبال شما بود حتی گاهی می‌رفت قبرستون و التماس یه مرده رو می‌کرد تا بگه شما رو کجا دفن کرده اون هم پسر خوبی برای شماست هم پدر خوبی برای من. رعنا ازش جدا شد و بالاخره لبخند زد و گفت: - درکش می‌کنم خیلی سخته بیست و یکی دو سال چشم انتظاری، نمی‌خوای بگی چیشد که دخترخونده‌ی سهرابم شدی؟ لیانا با ناراحتی گفت: - خب قضیه‌اش مفصله، الان به اندازه‌ی کافی غمگین هستین نمی‌خوام بیشتر ناراحتتون کنم. رعنا بغلش کرد و گفت: - هرچی که مربوط به سهرابم باشه منو ناراحت نمی‌کنه، بگو لطفا، می‌خوام بدونم چی سر پسرم اومده تو این همه سال. لیانا گفت: - میگم، به شرط اینکه بریم بشینیم شما به اندازه‌ی کافی خسته شدین نیازی به غذا نبود یه چیز حاضری می‌خوردیم. رعنا گفت: - دیگه کارم تموم شد برو بشین من شربت درست کنم و بیام. لیانا دستش را کشید به داخل پذیرایی و گفت: - شربت نمی‌خوایم، بیاین یکم استراحت کنین. رو زمین نشستن، رعنا گفت: - تو چیزی نمی‌خوام عروس قشنگم؟ گفتم: - رعنا خانم من نمی‌خوام ناراحتتون کنم ولی پسرتون چون فکر کرد شما عمه‌شین، بخاطر حرفای که بهش گفته بود می‌خواست حرصش بده گفت من همسرشم، واگرنه منو پسرتون فقط با هم همکلاسیم. چهره‌اش غمگین شد. گفت: - چقد خوشحال بودم از اینکه عروس و نوه‌مو دارم، درک می‌کنم پسرم انقد سختی کشیده که حالا گفتن یکی دوتا دروغ حقشه، ولی مطمئنم که خیلی خاطرت رو می‌خواد که بخاطرت خودش رو تو دردسر انداخته.
  8. #پارت شصت... رعنا با صمیمیت دستش را فشرد و گفت: - خوشوقتم دخترم. لیانا: - شما مادربزرگ من محسوب میشین؟ سهراب ضدحال گفت: - زود تر حرفاتو بزن . شایان با تعجب گفت: - سهراب، این خانم مادرته؟ رعنا با ذوق گفت: - بله من مادرشم و مادربزرگ این خوشگل خانم. لیانا از این حرف کلی ذوق کرد و گفت: - من فقط مادر بزرگِ پدریم رو دیده بودم خیلی زن خوبی بود ولی خب ازش خبر ندارم الان خیلی خوشحالم که یه مادربزرگ دیگه پیدا کردم. رعنا دست لیانا را کشید لیانا هم مقاومت نکرد و کنارش نشست و شروع کردن باهم صحبت کردن شایان گفت: - بهتره ما بریم شما باید مادر و پسری حرف بزنین ما نمی‌خوایم مزاحم بشیم. رعنا گفت: - نه مزاحم نیستین شما که دوست سهرابی، این خانم خوشگله هم که دخترشه، مهتا هم که عروس گلمه. چای پرید تو گلوی شایان و به سرفه افتاد و گفت: - چی؟ سهراب بلند شد و گفت: - انگار قصد حرف زدن نداری بهتره ما بریم. رعنا گفت‌: - من فقط سیزده سالم بود که با هوشنگ ازدواج کردم با اینکه موافق نبودم. سهراب دوباره نشست، رعنا ادامه داد: - سال اول همه چیز خوب بود منو هوشنگ تو یه خونه‌ی 100 متری زندگی می‌کردیم سال بعدش خدا تو رو بهم داد، بازم همه چی خوب بود حالا گاهی بحث داشتیم که اون هم طبیعی بود، چهار سالت بود بابات شبا دیر می‌اومد خونه، حالت طبیعی نداشت هر وقت می‌خواستم باهاش صحبت کنم سروصدا راه می‌انداخت دعوا می‌کرد کتک میزد و اگه ادامه می‌دادم می‌اومد سراغ تو، دیگه باهاش بحث نکردم تا از تو مراقبت کنم بعد‌ا فهمیدم معتاد شده تمام دعواهاش از سر خماری بوده کم‌کم سر و کله‌ی عمه‌ات پیدا شد که بعد از ده سال طرد شدن از طرف پدرش برگشته بود خیلی مهربون و دلسوز بود هرموقع با هوشنگ دعوام میشد خودش رو سپر بلا می‌کرد خیلی طول کشید فهمیدم که اینا همش نقشه بوده دلسوزی کردنش فقط نمایش بوده که خودش رو تو خانواده‌مون جا بده، خودش بچه نداشت یعنی نمی‌تونست بچه دار بشه بخاطر همین از شوهرش جدا شده بود، انقد زیر پای هوشنگ نشست تا تو رو از من بگیره، پدر ساده‌ی تو هم که کل زندگیش رو پای منقل گذاشته بود قبول کرد و یه شب که من خواب بودم تو رو برداشت و برد، پدربزرگت رو خدا از آسمون برام فرستاد تا جلوی هوشنگ رو بگیره کلی باهم دعوا کردن پدربزرگت گفت اگه سهراب رو به صدیقه بده، اون رو هم طردش می‌کنه حتی راضی شد خودش تو رو و ببره و بزرگ کنه ولی من قبول نکردم و گفتم من هرجا باشم بچه‌ام هم اونجا می‌مونه، از ما خواست بریم خونه‌اش و همه با هم زندگی کنیم، ولی هوشنگ که کله‌اش باد داشت قبول نکرد و گفت نمی‌خوام زیر دین پدرم باشم چند هفته‌ای گذشت ولی از هوشنگ خبری نبود خیلی سخت می‌گذشت، یه شب اومد خونه خیلی آشفته بود، صدیقه‌ی لعنتی انقد قرض دارش کرده بود که کل زندگیش رو باید می‌داد پای بدهی، اعصابش بهم ریخته بود سه وعده خوراک منو تو شده بود کتک؛ یه روز که خیلی خسته شدم تو رو برداشتم و از خونه فرار کردم یکی دو هفته تو مسجد، اتوبوس، مترو و هرجایی که بشه یکم خوابید، موندیم؛ خانواده‌ای هم نداشتم که برم پیش‌شون، آدرس خونه‌ی پدربزرگت رو هم نداشتم، نمی‌دونم‌ هوشنگ چطوری پیدامون کرد تو خونه زندانیم کرد و اونجا رو آتش زد می‌گفت ترجیح میده من رو با دستای خودش بکشه ولی نذاره تو خیابون بمونم اتاق چوبی داشت روی سرم آوار میشد بدنم آتش گرفته بود.
  9. #پارت پنجاه و نه... فرامرز پایم را پانسمان کرد و خون را از دستم کشید و رویش چسب زد لیانا وارد اتاق شد و تا من را دید شروع کرد به گریه کردن، نزدیک که آمد بغلش کردم همش معذرت خواهی می‌کرد سعی کردم آرامش کنم ولی او خیلی ناراحت‌ تر از این حرف‌ها بود. سهراب گفت: - بسه لیانا، بسه، انقد گریه نکن چیزی نشده که. لیانا آب دماغش را بالا کشید و گفت: - همش تقصير من بود اگه نمی‌رفتم دنبال اون مردکِ عوضی، مهتا تو دردسر نمی‌افتاد. شایان گفت: - بسه دختر، ما اگه دیر رسیده بودیم که الان تو هم وضعت مثل دوستت بود. با تعجب گفتم: - چی؟ سرش را پایین انداخت و گفت: - اون عوضی می‌خواست من رو هم مثل تو به یکی دیگه بده. او به دختر خودش هم رحم نکرد واقعا که خیلی بیشرف بود سهراب نزدیک لیانا شد و گفت: - هنوز هم ازم بدت میاد؟ لیانا سر تکان داد و گفت: - من هیچ وقت ازت بدم نمی‌اومد فقط ازت ناراحت بودم که چرا محدودم کردی ولی الان که فهمیدم خیلی دوستت دارم تو منو نجات دادی. بعد با اشتیاق به سمت پدرش رفت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد و سرش را روی سینه‌اش گذاشت، سهراب انگار که چیز عجیبی دیده باشد لحظه‌ای خشکش زد، اما طولی نکشید که دستانش را دور دخترکش چرخاند. کمی بعد شایان گفت: - این لحظه رمانتیک رو تمومش کنین باید بریم خونه، خاله عزیز سکته کرد تاحالا. سهراب گفت: - آره بهتره بریم. رعنا گفت: - نه! حالا که بعد از این همه مدت پیدات کردم نمی‌ذارم بری. شایان و لیانا با تعجب نگاه می‌کردن سهراب گفت: - دلیلی برای موندم ندارم. رعنا غمگین گفت: - یعنی انقد ارزش ندارم که بخاطر من چند ساعت بمونی. سهراب گفت: - بریم بچه‌ها. رعنا جلو در را گرفت و گفت: - خواهش می‌کنم سهراب، لطفا حرفای منو گوش کن اگه قانع نشدی بعد هرجا خواستی برو. سهراب گفت: - فقط دو ساعت بهت وقت میدم که صحبت کنی. دوساعت زمان زیادی بود و نشان می‌داد سهراب هم به مادرش نیاز دارد و غرورش اجازه کاری را به او نمی‌دهد رعنا گل از گلش شکفت و گفت: - خونه‌ی من نزدیکه، بریم اونجا حرف می‌زنیم. فرامرز گفت: - من میرم روستای بالا، هنوز ویزیت چند نفری مونده. رعنا گفت: - خیلی بهم لطف کردی که اومدی، برات جبران می‌کنم. فرامرز خداحافظی کرد و رفت. با کمک رعنا و لیانا از بهداری خارج شدم و به خانه‌اش که در روستا قرار داشت رفتیم. یک خانه‌ی سفید با در و پنجره‌های آبی که وسط یک حیاط سرسبز و قشنگ بنا شده بود، داخل رفتیم و روی صندلی نشستم، رعنا برای چای گذاشتن به آشپزخانه رفت لیانا که کنارم روی زمین نشسته بود آرام گفت: - این کیه؟ پدرم رو از کجا می‌شناسه؟ نمی‌دانستم واقعیت را بگویم یا نه؟ ولی خب اول و آخرش که می‌فهمید آرام گفتم: - این مادر سهرابِ. با چشم‌های گرد شده گفت: - دروغ میگی! سهراب گفت مادرش مرده. شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: - خودش گفت من مادرتم، اسمشم رعناست. رعنا خانم لباس‌هایش را عوض کرد دوباره به آشپزخانه برگشت لیانا نگاهش کرد و گفت: - باورم نمیشه. رعنا خانم با سینی چای آمد و بعد از تعارف کردن نشست و گفت: - دوستات رو بهم معرفی نمی‌کنی سهراب جان؟ سهراب بی‌میل به شایان و لیانا اشاره کرد و گفت: - شایان دوستم لیانا دخترم. رعنا با تعجب گفت: - دخترت؟ لیانا با ذوق دستش را به سمت رعنا دراز کرد و گفت: - من دختر خونده‌ی سهرابم.
  10. #پارت پنجاه و هشت... یکی وارد ساختمان شد رعنا هم فهمید و دستکش‌هایش را درآورد و به سمت در رفت، ولی دیر شد چون وارد اتاق شد از دیدنش خوشحال بودم سهراب بدون اینکه به مادرش نگاه کند به من گفت: - لیانا و شایان اومدن دنبالمون، باید بریم. رعنا گفت : - پسرم، چرا با من این‌جوری رفتار می‌کنی؟ من مگه چیکار کردم؟ فرامرز حواسش به جراحیش بود و اهمیت نمی‌داد سهراب که دید من حرکت نکردم داد زد: - مگه با تو نیستم بلند شو بریم. فرامرز گفت: - چرا داد میزنی جوون؟ مگه نمی‌بینی دارم جراحی می‌کنم. سهراب نزدیک آمد و گفت: - با اجازه کی داری این کار رو می‌کنی؟ ازتون شکایت می‌کنم. رعنا جلویش ایستاد و گفت: - من خواستم اینجا جراحیش کنیم، الهی قربونت برم آروم باش الان دیگه تموم میشه بعد با هم صحبت می‌کنیم. سهراب: - حرفی نمونده که بزنیم بعد از این همه سال می‌خوای نقش مامان دلسوز رو بازی کنی؟ نیازی نیست، این مسخره بازیا رو جمع کنین می‌خوایم بریم. فرامرز: - این مسخره بازی نیست جوون، این بازی با جون یک انسانه، آروم باش ممکنه دستم بلغزه و اتفاق بدی بیفته، تو که نمی‌خوای زن و بچه تو از دست بدی؟ رعنا معترضانه گفت: - این چه حرفیه میزنی؟ خدانکنه. باز رو به سهراب گفت: - پسرم، عزیزم، بیا بشین حالت خوب نیست رنگت پریده، خدای نکرده از پا می‌افتیاا. سهراب زیر لب به جهنمی گفت و ادامه داد: - کارت کی تموم میشه؟ فرامرز: - دیگه آخرشه، می‌خوام بخیه بزنم. با دلسوزی گفتم: - پات درد نمی‌کنه. رعنا با ناراحتی گفت: - چیشده پات؟ نکنه تو هم تیر خوردی؟ بعد پاهای سهراب را بررسی کرد، لعنتی چنان با اخم نگاه می‌کرد که انگار حرف بدی زدم رعنای طفلی جلو پای سهراب نشست و پاچه‌هایش را بالا داد تا دقیق ببیند، سهراب با ناراحتی گفت: - ولم کن چیزی نشده. بعد روی صندلی نشست در اتاق را زدن رعنا در را نیمه باز کرد و گفت: - بله. صدای شایان بود که گفت: - ببخشید خانم، من با آقای همتی کار داشتم. سهراب گفت: - منتظر باش می‌آیم. رعنا به شایان اجازه‌ی ورود نمی‌داد. شایان گفت: - این دختره‌ی سرتق صبر نداره می‌خواد بیاد اینجا. سهراب رو به فرامرز گفت: - بخیه زدنت تموم نشد؟ فرامرز بی‌حوصله گفت: - چرا تموم شد دارم پانسمانش می‌کنم. سهراب با عصبانیت خطاب به مادرش گفت: - میشه در و باز کنی؟ رعنا از جلو در کنار رفت و گفت: - آره قربونت برم ناراحت نباش. شایان وارد شد من را که دید گفت: - حالت خوبه دخترِ شجاعِ فداکار. گفتم: - خوبم. انگار خیالش راحت شد گفت: - لیانا گفت قهرمان بازی درآوردی خیلی نگرانته، الانم تو ماشینه، از دیروز تاحالا نصف انگشتاش رو خورده فکر کنم. خندیدم. شایان رو به سهراب گفت: - بهش بگم بیاد ببینتش از نگرانیش کم شه! گناه داره دختره طفل معصوم. سهراب قبول کرد و شایان رفت رعنا گفت: - دیدی دوستت نگران بوده تو بیخود قضاوت کردی. بهش لبخند زد گناه داشت زن طفلی به اندازه‌ی کافی از پسرش کم لطفی دیده بود.
  11. #پارت پنجاه و هفت... مادر سهراب گفت: - خب نظرت چیه؟ می‌تونی جراحی کنی یا نه؟ مرد گفت: - شدنش که میشه ولی وسیله می‌خواد، بهتر نیست بره بیمارستان! اونجا مطمئن‌ تره. مادر سهراب گفت: - نه، نمی‌خوام پسرم تو دردسر بیفته، خواهش می‌کنم فرامرز، اگه می‌تونی همینجا انجام بده. مرد گفت: - آخه رعنا نمی‌خوام پاش عفونت کنه این وسیله‌ها ضد عفونی نیستن. رعنا: - من ضد عفونیشون می‌کنم، دیگه چی؟ مرد: - ریسکش بالاست. رعنا: - تو زندگی تاحالا هیچی ازت نخواستم، فقط همین یه بار ازت خواهش می‌کنم. مرد لبخندی زد و گفت: - خیلی خب وسیله‌ها رو آماده کن. رعنا لبخند زد و گفت: - خیلی ممنونم ازت. بعد یک سری وسیله از کیف فرامرز درآورد و از اتاق خارج شد و من فقط نگاه می‌کردم فرامرز گفت: - اینجا تجهیزات لازم نیست باید به صورت سنتی کار کنیم، نمی‌تونم بیهوشت کنم، باید پات رو بی‌حس کنم زیاد طولش نمی‌دیم فقط با ما همکاری کن. گفتم: - من یکم می‌ترسم. فرامرز: - ترس نداره چشماتو ببند دعا بخون. بعد نزدیک آمد و آرام گفت: - مادرشوهرت رو فحش بده تا کارم تموم بشه. تو این وضعیت داشت مسخره بازی درمی‌آورد رعنا داخل آمد فرامرز میز را نزدیک کشید و رعنا وسیله‌ها را که بین پارچه گرفته بود با پارچه روی میز گذاشت، کلی تیغ و قیچی وحشتناک بود رعنا کنارم ایستاد و گفت: - نترس عزیزم زود تمومش می‌کنیم. فرامرز آمپول بی حسی را زد و کمی بعد پای راستم فلج شد نمی‌دانستم چیکار می‌کردند ولی یک حس قلقلکی به من می‌داد رعنا نگاهم کرد و گفت: - تعریف کن از خودت بگو، از پسرم بگو بذار حواست پرت بشه. ولی من فقط می‌ترسیدم. گفتم: - خیلی مونده تا تموم شه؟ فرامرز گفت: - چقد عجولی تو، هنوز تازه شروع کردیم، صحبت کن تا زمان برات زودتر بگذره بگو چطور این اتفاق برات افتاد. گفتم: - نمی‌دونستم تاوان فداکاری انقد زیاده، واگرنه هرگز خودم و تو دردسر نمی‌انداختم و همون اول زنگ به سهراب زنگ میزدم. رعنا گفت: - خودت رو فدای کی کردی که انقد پشیمونی؟ گقتم: - دوستم، حتی الان نمی‌دونم کجاست؟ اصلا از این همه بلا که سرم اومده خبر داره؟ اصلا ناراحت هست یا نه؟ رعنا : - سهراب با تو بود؟ با ناراحتی گفتم: - اون لعنتی حتی اهمیت نداد که چه اتفاقی برام افتاده سرش تو کار خودش بود. فرامرز گفت: - پسرت به کی رفته رعنا که انقد بیخیاله. رعنا با ناراحتی گفت: - سهرابِ من بیخیال نیست، پسرم فقط ترسیده خواسته خودش رو به بیخیالی بزنه. نیشخندی زدم و گفتم: - ترس؟! تفنگ رو گذاشتن روی سرش، چنان بی اهمیت بود انگار که قراره بعد از مرگ دوباره برگرده تو همون موقعیت قبلی، اصلا ترس براش مفهمومی نداره. رعنا با اینکه روی پای من کار می‌کرد هر از گاهی با نگرانی نگاه می‌کرد گفت: - سهرابم چیکاره است؟ گفتم: - دانشجوی معماری. رعنا گفت: - بچه که بود آرزو داشت پلیس بشه همیشه یه تفنگ دستش بود نمی‌دونم چرا نظرش رو عوض کرده، بچه‌ام خیلی سختی کشیده اون هوشنگ لعنتی نذاشته درس بخونه، واگرنه چرا الان باید دانشگاه بره با بیست و هشت سال سن.
  12. #پارت پنجاه و شش... سهراب هیچی نگفت فقط نگاه می‌کرد تا اینکه عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد با تعجب رفتارشان را نگاه می‌کردم. دکتر به در تکیه داد و گفت: - باورم نمیشه پسرم رو دیدم. اشک‌هایش جاری شد لنگان لنگان به سمت میزش رفتم و از پارچ برایش آب ریختم و نزدیکش رفتم با دقت نگاهم می‌کرد. گفت: - امروز بهترین روز زندگیمه هم پسرم و دیدم هم عروسم و هم نوه‌ام رو. همراه با اشک لبخند زد و آب را از دستم گرفت و گفت: - بشین عزیزم، سر پا موندن برات خوب نیست. کمکم کرد تا روی تخت بشینم. نمی‌خواستم دروغ بگویم که عروسش هستم از طرفی هم نمی‌خواستم با برملا کردن حقیقت، سهراب را ناراحت کنم از طرفی هم خوشم می‌آمد که نقش زنش را بازی کنم. دکتر صندلی را نزدیک تخت آورد و نشست، گفت: - حرف بزن برام، از سهرابم بگو، بگو چیکار می‌کنه؟ کجا زندگی می‌کنه؟ اصلا چطور باهم آشنا شدین؟ کی ازدواج کردین؟ کی بچه دار شدین؟. نمی‌دانستم چه بگویم من که نمی‌شناختمش، ازدواج هم نکرده بودیم که بخواهم خاطرات تعریف کنم گفتم: - کجا رفت؟ با هیجانی که داشت گفت: - نگران نباش دخترم اون برمی‌گرده، زن و بچش اینجان. گفتم: - چرا ترکش کردین؟ لبخند رو لبش ماسید و گفت: - من ترکش نکردم اون منو ترک کرد، قضیه‌اش مفصل و طولانیه تو یه موقعیت مناسب برات میگم. گفتم: - باورم نمیشه که عمه‌اش انقد بی‌رحم باشه. آهی کشید و گفت: - اون گرگ تو پوست میش بود، اون زندگی همه رو آتش زد و خودش هم یک گوشه افتاده هیچکی نیست که یک لیوان آب دستش بده. دستش را رو شکمم گذاشت و گفت: - بچه‌ی سهرابِ من اینجاست! از خجالت دستش را برداشتم نگاهم را از او گرفتم خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: - اسمت چیه؟ اسمم را که گفتم تکرار کرد و گفت‌: - بچه دختره یا پسر؟ لب گزیدم و اشک‌هایم جاری شد و گفتم: - پام خیلی درد می‌کنه از دیروز تا حالا کلی خون ازم رفته، شما واقعا نمی‌تونین کمکم کنین؟ با ناراحتی نگاهم می‌کرد گفت: - کی بهت شلیک کرده؟ چرا این اتفاق افتاد؟ گفتم: - نمی‌تونم بگم، لطفا کمکم کن من نمی‌خوام بمیرم. بلند شد اشک‌هایم را پاک کرد و بغلم کرد و گفت: - من نمی‌ذارم بمیری، تو عزیز پسرمی، تو مادر نوه‌ی منی، مگه من بمیرم که بذارم اتفاقی برات بیفته. بعد از اینکه فشارم را گرفت گفت: - همینجا بمون، زود برمی‌گردم. از اتاق خارج شد و بیست دقیقه بعد که برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت برگشت و گفت: - گروه خونیت چیه؟ جوابش را دادم و دوباره رفت ولی زود برگشت و گفت: - تو خیلی خوش شانسی که گروه خونیت رو داشتم. از من خواست دراز بکشم کاری که خواسته بود را انجام دادم. یک بسته خون به یک دستم و یک بسته سُرم را به دست دیگرم زد و گفت: - تحمل کن، قول میدم مادر شوهر خوبی باشم و زیاد عروسم رو اذیت نکنم. از طعنه‌اش خنده‌ام گرفت یک آقایی وارد اتاق شد و بعد از سلام گفت: - خب ببینم چیکار کردی با خودت دختر. بعد معاینه کردن یک چیز را روی زخمم گذاشت که ناله‌ام درآمد گفت: - قوی باش دختر، اتفاقی که نیوفتاده فقط گلوله از بغل پات رد شده و یکم سوزونده، همین.
  13. آن دو چشم متعلق به باربارا بود که با لبخندی پر از شرارت به پدر نگاه میکرد، انگار قصد داشت پدر را به کام مرگ بکشاند ولی چرا؟ به چه جرمی؟.
  14. آن دو چشم متعلق به باربارا بود که با لبخندی پر از شرارت به پدر نگاه میکرد، انگار قصد داشت پدر را به کام مرگ بکشاند ولی چرا؟ به چه جرمی؟.
  15. #پارت پنجاه و پنج... بعد از جایش بلند شد و نزدیک رفت. گفت: - امکان نداره. دستش را نزدیک صورت سهراب برد تا لمسش کند ولی سهراب صورتش را چرخاند. دست‌های دکتر در هوا خشک شد، سهراب گفت: - شما منو می‌شناسین. دکتر: - تو پسر هوشنگی! سهراب بعد از کلی نگاه کردن و فکر کردن گفت: - عمه صدیقه؟ دکتر: - نه من م؛ آره عمه صدیقه‌ام. سهراب نیشخندی زد و گفت: - فکر می‌کردم مردی، چیشده حالا بعد این همه سال قیافم برات آشنا اومد؟ دکتر: - من فکر می‌کردم تو رو از دست دادم هوشنگ بهم گفت دور از جونت مردی. سهراب: - دروغ نگفته من مردم فقط جسمم اینجاست. دکتر: - این چه حرفیه میزنی؟ خیلی خوشحالم که حالت خوبه، کلی دنبال یه اثری از زنده بودنت گشتم، بعد تو انقد بی‌انصافی. سهراب خنده عصبی کرد و گفت: - بیخیال بابا، همه می‌دونن که همه اتفاقات تقصیر تو بود، تو بودی که می‌خواستی منو بکشی، تو بودی که تمام مدت زیر پای اون هوشنگ دربه در نشستی تا زندگیم رو سیاه کنه، تو بودی که منو تو اون سرمای لعنتی از خونه بیرون کردی، یادته بهم چی گفتی؟ گفتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه پسرِ اون دختر خیابونی رو با دستای خودم دفن می‌کنم، بعد تو دنبالم بودی؟ دکتر خود را به نزدیک‌ترین صندلی رساند و روی آن نشست. رنگش پریده بود صدای نفسش یکی درمیان شنیده میشد سهراب با نیشخند نگاهش می‌کرد انگار خوشحال بود که حال عمه‌اش بد شده. دکتره گفت: - هوشنگ کجاست؟ نیشخند سهراب جمع شد و گفت: - انگار پیر شدی فراموشی گرفتی، یادت نیست اون مرد، خودت که اونجا بودی و دیدی. دکتر نفس عمیق کشید و خداروشکری گفت و ادامه داد: - خیلی خوشحالم که حالت خوبه، این خانم چیکارته؟ سهراب: - زنمه. دکتر نگاهم کرد باز سهراب گفت: - یادته بهم گفتی من هرگز نمی‌تونم ازدواج کنم؟ گفتی نفرینم می‌کنی که هیچ زنی دوستم نداشته باشه، گفتی حتی نمی‌تونی جنس مخالفت رو لمس کنی چه برسه به اینکه بخوای ازدواج کنی و بچه دار شی، ولی می‌خوام بهت بگم من ازدواج کردم با کسی که دوستم داشت، نمی‌دونم چقد از شنیدن این حرف ممکنه ناراحت بشی ولی باید بگم من دارم پدر میشم مهتا دوماهه بارداره. از شنیدن این حرف سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. باورم نمیشد برای این‌که عمه‌‌اش را حرص بدهد این کارها را می‌کرد. دکتر بلند شد و نزدیک من آمد و گفت: - این حرف حقیقت داره؟ تو عروس منی؟ تو می‌خوای بچه‌ی سهرابم رو به دنیا بیاری؟ از خجالت و تنفر نگاهش نکردم و جواب ندادم. سمت سهراب برگشت و گفت: - باورم نمیشه، این بهترین خبری بود که بعد این همه وقت شنیدم. سهراب را بغل کرد و گفت: - سهرابم، خیلی خوشحالم که زنده‌ام و دارم عروس و نوه‌‌ام رو می‌بینم و از همه مهم‌ تر پسر عزیزم رو، می‌دونی چند ساله تو حسرت اینکه پیدات کنم سوختم و ساختم کلی التماس اون صدیقه عوضی رو کردم کلی دم در خونه دوست و آشنا رو زدم ولی هیچکی جواب نداد آخرین باری که بابات رو دیدم التماسش کردم قسمش دادم ولی اون عوضی یه تله خاک پشت همین بهداری نشونم داد و گفت اینجا دفنت کرده ولی همیشه می‌دونستم که دروغ میگه من بخاطر تو اینجا اومدم ولی الان تو زنده‌ای، روبرومی. سهراب از خودش جداش کرد و گفت: - تو کی هستی؟ دکتر: - من مادرتم، یادت نیست مامان رعنا، سهراب بگو که منو یادت نرفته.
  16. #پارت پنجاه و چهار... در دل تاریکی، انبوه درختان و پای مجروح کلی راه رفتیم، وجود حیوانات خطرناک را هم که نگویم بهتر است. هوا کاملا روشن شده بود که به یک روستا رسیدیم، مردم بیدار شده بودن و از خونه‌هایشان بیرون زده بودن سهراب از آقایی پرسید: - آقا اینجا خونه‌ای پیدا میشه که ما بتونیم استراحت کنیم. مرد سر تا پایمان را نگاه کرد و گفت: - پای خانومت خون ریزی داره چی شده؟ سهراب گفت: - تو جنگل گم شدیم افتاد، پاش گرفت به یه سنگ و برید. مرد گفت: - اینجا یه بهداری هست بهتون کمک می‌کنه. سمت آدرسی که مرد داده بود رفتیم، یک بهداری کوچک خارج از روستا بود وارد شدیم کلی زن و مرد و بچه آنجا به انتظار نشسته بودن، وقتی حال ما را دیدن يک آقایی بلند شد و از من خواست بشینم من هم از خدا خواسته نشستم و منتظر ماندیم تا دکتر بیاید. دلم برای سهراب می‌سوخت که با آن پای مصدومش مجبور بود سرپا بماند. حدودا یک ربعی گذشت خانمی داخل سالن آمد و گفت: - ببخشید که منتظر موندین ماشین تو راه پنجر شد مجبور شدم پیاده بیام. نگاهش به من و سهراب افتاد، یک‌طوری نگاه کرد انگار که با خودش می‌گفت این غریبه‌ها چرا اینجان؟ نگاهش رو سهراب که نگاهش از پنجره بیرون بود قفل شد یهو گفت: - ببخشید آقا. سهراب اهمیتی نداد انگار نشنید دکتر دوباره گفت: - آقا با شمام. سهراب نگاه کرد و گفت: - من؟ دکتر لبخند زد و گفت: - اسم شما چیه؟ سهراب نگاهی به من انداخت و گفت: - چه اهمیتی داره، پای این خانم آسیب دیده، می‌تونی درمانش کنی!؟ دکتر که به ذوقش خورده بود گفت: - چه بداخلاق. و به اتاقش رفت و مردم یکی یکی داخل رفتن تا نوبت ما رسید با کمک سهراب وارد اتاق شدم و رو صندلی نشستم، دکتر گفت: - خب چه اتفاقی افتاده؟ می‌خواستم واقعیت را بگویم که سهراب پیش دستی کرد و گفت: - چاقو بریده. دکتر از من خواست تا روی تخت بشینم با زحمت بلند شدم و به حرفش عمل کردم وسیله‌هایش را آورد و شروع کرد به باز کردن پانسمان تا زخم را دید با تعجب گفت: - مطمئنی که با چاقو بریده؟ سهراب گفت: - بله خانم، شما کارتو انجام بده چیکار داری که چیشده؟ دکتر گفت: - ماهیچه و رگها بدجور پاره شدن کار من نیست باید ببرین شهر. پانسمان را بست و از جا بلند شد و گفت: - البته من بعید می‌دونم کار چاقو باشه، امیدوارم کارتون به پلیس نیفته چون باید براشون توضیح بدین که کجا و چطور گلوله خورده. سهراب نزدیک دکتر رفت و دستانش را روی میز گذاشت و گفت: - خانم، ما خیلی کار داریم لطفا یه کاری بکنین. دکتر گفت: - متاسفم کار من نیست باید جراحی بشه. سهراب گفت: - هزينه‌اش هر چقدر باشه تقدیمتون می‌کنم هر وسیله‌ای بخواین میارم فقط درمانش کنین. دکتر گفت: - آقا این کار خیلی خطرناکه، خارج از تخصص منه، باید بره بیمارستان. سهراب نگاهش به دکتر بود ولی خطاب به من گفت: - بلند شو بریم. بعد خودش زود تر رفت گفتم: - میریم بیمارستان؟ با بی‌رحمی گفت: - نه، بهتره پات رو از دست بدی ولی کارت به پلیس نیفته. قبل از اینکه از اتاق خارج شود دکتر گفت: - نمی‌خوای بهم اسمتو بگی آقای بداخلاق؟ سهراب نگاهش کرد و گفت: - دنبال چی می‌گردی؟ دکتر گفت: - قیافت برام آشناست انگار تو رو سال‌ها تو خیالم می‌بینم. سهراب: - سهراب همتی. دکتر هینی کشید و با چشمای گرد شده گفت: - سُ.. سُ سهراب؟
  17. #پارت پنجاه و سه... می‌ترسیدم ولی باید انجامش می‌دادم چادرم را در بغلم جمع کردم و مثل سهراب دستانم را به لبه‌ی دیوار گرفتم و پاهایم را آویزون کردم بعد یواش خودم را به سمت پایین هل دادم، پای دیوار را نگاه کردم سهراب آماده بود تا من را بگیرد گفت: - خب حالا دستات رو ول کن. چشم‌هایم را بستم و کاری که گفت را انجام دادم نامردی نکرد قبل از اینکه کامل به زمین برسم مرا گرفت، پای دیوار نشست و دوباره گوشیش را درآورد و زنگ زد و گفت که فرار کردیم. داشت قوزک پای راستش را ماساژ می‌داد، کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ دوباره بلند شد و گفت: - بریم. گفتم: - کجا؟ مگه آدرس اینجا رو ندادی؟ من دیگه نمی‌تونم راه برم. نیشخند زد و گفت: - نه این‌که از اون موقع خودت راه می‌رفتی؟ دوباره خم شد و دستم را گرفت و مجبورم کرد تا بلند شوم زیر بازویم را گرفت و با هم هم‌قدم شدیم ،کلی راه رفتیم همه جا درخت بود دقیقا همانند جنگل، تاحالا اینجا نیامده بودم گفتم: - اینجا کجاست؟ سهراب: - مازندران، الان دقیقا وسط جنگلیم. با تعجب گفتم: - چی میگی؟ داری شوخی می‌کنی؟ عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: - موقعی که آوردنت مگه تابلوها رو ندیدی؟ گفتم: - نه چشمام رو بسته بودن نمی‌دونم یه چیزی بهم خوروندن خواب بودم. می‌خواستیم از یک شیب تند بالا برویم سختم بود آرام قدم برمی‌داشتم، بعد از چند بار زمین خوردن و بلند شدن با هر زحمتی که بود بالا رفتیم و بعد از چند متر به یک کلبه‌ی قدیمی رسیدیم آنقدر کثیف بود که میشد فهمید کسی به آنجا سر نزده. سهراب من را ول کرد و روی زمین نشست و دوباره پایش را ماساژ می‌داد. دلم ضعف می‌رفت از صبح هیچی نخورده بودم گفتم: - گشنمه. پایش صدای وحشتناکی داد سهراب طفلی پخش زمین شد تازه فهمیدم که پایش در رفته بود در حالت دراز کش مانده بود کنارش نشستم و گفتم: - خوبی؟ آرام گفت: - گوشی‌مو بده. از داخل جورابش گوشس را برداشتم و دستش دادم، روشنش کرد و بلافاصله روی زمین گذاشت و گفت: - لعنتی آنتن نداره. کمی که حالش بهتر شد با کمک دیوار بلند شد و بیرون رفت، نمی‌توانستیم زنگ بزنیم تا کسی به کمک‌مان بیاید، گشنه بودیم، مصدوم بودیم، خیلی وضعیت بدی داشتیم. سهراب تو ایوان نشست و گفت: - امشب و باید اینجا بمونیم سعی کن خوب استراحت کنی تا فردا ببینیم چی میشه. همان‌جا دراز کشید گفتم: - می‌خوای بیرون بخوابی؟اینجا حیوون نداره مگه؟ هیچی نگفت دلم نمی‌آمد بیرون بماند اگه حیوون درنده‌ای بهش حمله می‌کرد؟ اگه ماری عقربی چیزی می‌آمد و نیشش میزد؟ ولی خب چاره‌ای نبود نمیشد که پیش من بیاید، درست است که الان محرمم بود ولی باز هم ناجور بود سرم را روی زمین گذاشتم و خوابیدم... یکی تکانم داد با ترس بیدار شدم سهراب بود سریع تو جام نشستم خیلی آرام گفت: - بلند شو باید بریم. منم آرام گفتم: - کجا؟ الان؟ سهراب: - پیدامون کردن اگه الان نریم گیر می‌افتیم. ترس وجودم را فرا گرفت سهراب کمک کرد تا بلند شوم و راه بروم، از پشت کلبه به سمت ناکجا آباد می‌رفتیم،سپیده دم بود ولی با وجود درختان تنومند،نوری به داخل جنگل نمی‌تابید، از پشت سر نور چراغ قوه‌هایشان را می‌دیدم.
  18. #پارت پنجاه و دو... گفتم: - منظورم از اینکه می‌خوام کنارت باشم این نبود که تو یه اتاق زندانی باشیم، من می‌خواستم... ادامه ندادم که گفت: - می‌خواستی مثل دوتا آدم عاشق زیر بارون راه بریم و با هم زندگی رمانتیکی شروع کنیم، اینطور نیست خانمی، زندگی با من یعنی خود دردسر. از حرفش خجالت کشیدم و جواب ندادم. بلند شد و سمت پنجره رفت و بازش کرد حفاظ داشت کمی تکانش داد ولی انگار خیلی سفت بود سمت در فلزی که از نیمه‌ به بالا شیشه‌ای بود و پشتش حفاظ داشت رفت، دستگیره را بالا و پایین کرد وقتی مطمئن شد باز نمی‌شود، خم شد و از جوراب دیگرش چاقو درآورد و سعی کرد با استفاده از آن قفل را باز کند، آدم وحشتناکی بود داخل جورابش گوشی داشت چاقو داشت دلم می‌خواست بدانم دیگر چه چیزی دارد. بعد از کمی دستکاری کردن، در صدای تیکی داد و سهراب ایولی گفت و در را باز کرد از اتاق بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت و برگشت. رو به من گفت‌: - اگه زحمتی نیست پاشو بریم. بلند شدم ولی خیلی اذیت بودم و با زحمت قدم برمی‌داشتم. جلو در رسیدم و گفتم: - نمی‌تونم راه برم خیلی درد دارم. گفت: - پس همین‌جا بمون. سمت خانه می‌رفت. گفتم: - کجا میری در خروجی این‌طرفه. سهراب: - فقط احمقان که میرن سمت در خروجی، مطمئن باش حداقل ده یا بیست نفر اونجا منتظر ما وایستادن. با زحمت و فاصله دنبالش می‌رفتم، وقتی دید خیلی ازش فاصله دارم برگشت و گفت: - چند کیلویی؟ با تعجب نگاهش می‌کردم ما الان دو قدمی مرگ بودیم و او دنبال وزن من بود! دوباره گفت‌: - هرچیز رو باید چند بار بپرسم؟ من: - 62 کیلو، چطور؟ هووفی کشید و گفت: - دعا می‌خونم فقط بگو قَبِلتُ. بعد شروع کرد به یه چیز عربی خواندن وقتی تموم شد گفت :حالا بگو. کلمه را گفتم دستش را زیر زانوهایم آورد و از زمین بلندم کرد و دست دیگرش را زیر کمرم برد هینی کشیدم و چشمانم را و بستم و گفتم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ منو بذار زمین. گفت: - متاسفم، به پای تو بخوایم راه بریم گیر می‌افتیم. محکم زدم به سینه‌اش و گفتم: -تو نامحرمی منو ولم کن. نیشخندی زد و گفت: - من الان محرمتم، خودت قبول کردی. با تعجب گفتم: - چی؟ من کی قبول کردم. جواب نداد طول کشید تا بفهمم که صیغه خوانده. با سرعت خود را به پشت خانه رساند. کلی بشکه و آشغال ریخته بودن مرا زمین گذاشت و بشکه‌ها را صاف گذاشت و بالا رفت و آن طرف دیوار را نگاه کرد و بعد دستش را سمتم دراز کرد و گفت: - بیا بالا امنه. دلم راضی نبود ولی یاد آن صیغه افتادم دستش را گرفتم و با کلی زحمت خودم را بالا کشیدم ، روی دیوار رفت و کمک کرد تا خودم را بالا بکشم ، درد پام هر لحظه بیشتر میشد آنطرف دیوار خیلی بلند بود گفت: - می‌تونی بپری؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم از سر بی‌حوصلگی هوفی کشید و خودش را آویزون کرد و بعد دستانش را رها کرد و پایین افتاد، حواسم به اطراف بود که کسی من را نبیند ولی انگار هیچ کس فکر نمی‌کرد ممکن است کسی از دیوار پشت خانه فرار کند. سهراب گفت: - کجا رو نگاه می‌کنی بیا پایین دیگه. گفتم: - نمی‌تونم، ارتفاع خیلی زیاده. گفت_ بپر می‌گیرمت. سر تکان دادم و گفتم: - نه! نه! نمی‌تونم. گفت: اگه نیای من میرم، حوصله‌ی یکی به دو کردن با تو رو ندارم.
  19. ‌#پارت پنجاه و یک... گفتم: - نه اصلا خوب نیستم ما اینجا گیر افتادیم. لیانا گفت: - نگران نباش ما کمکتون می‌کنیم الان زنگ میزنم پلیس بیاد. وکیلی تا گوشی را دید و داد زد: - اون تلفن لعنتی رو ازش بگیرین. یک آقایی سمتم آمد و تلفن را از دستم بیرون کشید و به زمین کوبید، گوشی خرد شد. باز بی‌اهمیت به من، با هم صحبت می‌کردن نمی‌دانم چی شنید که عصبی شد و داد زد: - تا من به خواستم نرسم شما هیچ جا نمیرین. رو به افرادش گفت: - آقای همتی و خانمش مهمان ما هستن ازشون خوب پذیرایی کنین. خودش به طبقه بالا رفت. مردهایی که آن‌جا بودن تفنگ‌هایشان را مصلح کردن و سمت ما نشانه رفتن دیگر کارمان تمام بود یک نفر سمتم آمد تا خواست دستم را بگیرد سهراب گفت: - هی یارو، چه غلطی می‌کنی؟ مرد خودش را جمع و جور کرد و درعوض کسی به نام ملیکا را صدا زد همان خانمی که پایم را پانسمان کرد، کمکم کرد تا بلند شم از پا درد نمی‌توانستم راه بروم به سختی از خانه بیرون رفتیم، سهراب و آن مردها هم دنبال‌مان بودن در گوشه‌ی حیاط پشت درختان یک اتاق وجود داشت که واردش شدیم در اتاق چیزی جز یک تخت وجود نداشت ملیکا کمک کرد تا روی تخت بنشینم و بعد همه رفتند. از درد پام زجه میزدم و گریه می‌کردم سهراب روبرویم ایستاد و گفت: - خفه میشی یا خودم خفه‌ات کنم؟ دهنم را بستم و بی‌صدا اشک ریختم واقعا که خیلی بی‌رحم بود خودش که تاحالا گلوله نخورده بود که بفهمد چقد درد دارد. رو تخت نشست و دست‌هاش را روی سینه‌اش قفل کرد گفتم: - اینا کی‌ان؟ چی می‌خوان؟ نگاهش به روبرو بود گفت: - نباید می‌اومدی اینجا، گند زدی. گفتم: - من نمی‌خواستم بیام به زور آوردنم. سهراب: - عقل‌تو دادی دست یه بچه پانزده ساله؟ گفتم: - می‌ترسیدم اتفاقی براش بیفته. سهراب: - می‌تونستی به من بگی. من: - قسمم داد که حرف نزنم. سهراب: - همچی خراب شد. من: - چی میشه حالا؟ نگاهم کرد و گفت: - برای مردن آماده باش. ترس وجودم را گرفت گفتم: - نه! من نمی‌خوام بمیرم. نیشخند صداداری زد و گفت: - بهت گفتم دور و بر لیانا نباش، گوش نکردی حالا باید تقاص پس بدی. من: - آقای همتی چرا چیزی که می‌خوان رو بهشون نمیدی؟ سهراب: - تا اون دست منه ما در امانیم و اگه بهش برسن.... ادامه نداد ولی فهمیدم که منظورش مرگ است گفتم: - چی می‌خوان؟ جواب نداد بلند شد و از پنجره بيرون را نگاه کرد و دوباره نشست و از داخل جورابش گوشی دکمه‌ای را درآورد و شماره‌ای گرفت و گفت: - گوش کن زیاد وقت ندارم، من با یک خانم تو ویلای مصطفی وکیلی زندانی شدیم. - ............ - تنها خواستش دارایی و خانواده‌شه. - ............ - نه دارم وقت می‌خرم برای فرارمون. - ............ - باشه ولی زیاد وقت ندارم این خانم که همراهمه پاش تیر خورده. - ........... - باشه خودم یه کاری می‌کنم. قطع کرد و گوشی را در جورابش گذاشت گفتم: - تو گوشی داری، چرا زنگ نمی‌زنی پلیس؟ سهراب: - پلیس به ما کمکی نمی‌کنه باید فرار کنیم. با تعجب گفت: - آخه چجوری؟ بلند گفت: - خیلی حرف میزنی رو اعصابمی. منم مثل خودش بلند گفتم: - تو خیلی بی‌رحمی، من جای دختر تو مجازات میشم، می‌خواستن منو بی حیثیتم کنن، پام تیر خورده، هنوز تو ناراحتی؟ واقعا متاسفم برات، حالم ازت بهم می‌خوره. آروم گفت: - بهت گفتم ازم فاصله بگیر بهت گفتم اگه باهام باشی آسیب می‌ببنی ولی تو چی گفتی؟ گفتی می‌خوای از غمم کم کنی، گفتی می‌خوای کنارم باشی، حالا غر نزن و کنارم بمون.
  20. #پارت پنجاه... سهراب خندید و گفت: - کسی از مرگ می‌ترسه که زنده باشه نه کسی مثل من که سالهاست مرده، چیزی که می‌خوای دست من نیست البته که اگه بود هم بهت نمی‌دادم، حالا تو آزادی که منو بکشی ولی باید بذاری خانمم بره. تو بد وضعیتی بودیم ولی از اینکه سهراب به من گفت خانمم، قند تو دلم آب شد وکیلی گفت: - متاسفم خانمت جایی نمیره، تو که مُردی، پس به دردم نمی‌خوری به جات می‌تونم این خوشگله رو بکشم. دوباره سرش را تکان داد و مرد اسلحه به دست با تفنگش به سمت من نشانه رفت با ترس و التماس به سهراب نگاه می‌کردم ولی او نگاهش فقط به وکیلی بود ، سهراب گفت: - یهت یه فرصت میدم، می‌تونی جونت رو برداری و فرار کنی و دیگه برنگردی، یا می‌تونی اینجا بمیری، انتخابش با خودته. وکیلی بلند خندید و گفت: - تو خیلی بامزه‌ای، تفنگ رو سر شماست بعد منو تهدید می‌کنی؟ بهت یک ساعت وقت میدم تا همه چیز رو مثل قبلش کنی واگرنه این خانم خوشگله رو می‌فرستم اون دنیا. سهراب نگاهم کرد و گفت: - بیخود خودت رو خسته نکن تا یک ساعت دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته، الان بکشش. چشم‌هام پر از اشک شد باورم نمیشد که سهراب آنقدر از من متنفر باشد که بخواهد من را نابود کند حالم از او بهم می‌خورد وکیلی گفت: - یعنی انقد ازش متنفری که می‌خوای بکشمش. سهراب گفت: - برعکس، خیلی هم دوستش دارم فقط می‌خوام بگم که قرار نیست چیزی بهت تعلق بگیره خودت رو اذیت نکن مثل بچه‌ی آدم زندگیت رو بکن. از جا بلند شد و گفت‌: - حوصله‌ام داره سر میره من دیگه میرم اگه قرار نیست بکشیش پس با خودم می‌برمش. رو به من گفت: - یا بلند شو یا همین‌جا بمیر. بی تعلل بلند شدم سهراب به سمت در راه افتاد و من هم پشت سرش می‌رفتم هنوز به در نرسیده بودیم که صدای شلیک گلوله آمد که به پای راست من خورد، جیغ کشیدم و نشستم. از درد داشتم می‌مردم نگاه کردم وکیلی لعنتی تفنگش را سمت ما نشانه رفته بود گفت: - من بهتون اجازه رفتن ندادم حالا مثل بچه‌ی آدم بشینین سرجاتون، واگرنه گلوله بعدی تو مغزتونه. نفسم داشت بند می‌آمد فقط داد میزدم و گریه می‌کردم سهراب روبرویم نشست و پایم را نگاه کرد و گفت: - انقد داد نزن اعصابم رو بهم می‌ریزی چیزی نشده که فقط یه گلوله از کنار پات رد شده. بعد سمت وکیلی رفت، باورم نمیشد که آنقدر بیخیال باشد پایم درد می‌کرد حس می‌کردم هر لحظه ممکن است قطع شود بعد سهرابِ لعنتی با آرامش می‌گفت هیچی نیست. یک خانمی باند و بتادین آورد و پایم را بست و مُسکن داد ولی از درد پام کم نشد فقط اشک می‌ریختم خانم آروم گفت: - نباید می‌اومدی اینجا، باید بری واگرنه می‌کشنت. مثل خودش آرام گفتم: - چجوری برم؟ دیدی که داشتم می‌رفتم این بلا رو سرم آورد. سر تکان داد و گفت: - کاری ازم برنمیاد فقط دعا می‌کنم نجات پیدا کنی مواظب خودت باش. بلند شد و رفت از حرف‌هایش خیلی می‌ترسیدم، نکند بخواهند بلای دیگری هم سرم بیاورند! حواسم به سهراب و وکیلی بود که داشتن با هم حرف میزدن کاش به تفاهم می‌رسیدن تا ما از اینجا خلاص شویم روی زمین خودم را عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم گوشیم زنگ می‌خورد. نمی‌دانم چرا تا الان فراموشش کرده بودم و به پلیس زنگ نزده بودم. گوشی را از جیبم درآوردم و جواب دادم صدای نگران لیانا در گوشم پیچید که می‌گفت: - مهتا خوبی؟ سهراب اونجاست؟
  21. #پارت چهل و نه... از دیوار کمک گرفتم و بلند شدم و پشت سرش راه افتادم و با ترس از بین آن دو نفر گذشتم و خودم را به سهراب رساندم. هنگامی که از در می‌خواستیم خارج شویم، وکیلی گفت: - خب آقای همتیِ گل، خیالت راحت شد که زنت سالمه، حالا نوبت مذاکره است. سهراب گفت: - تا زمانی که اینجاست، من خیالم راحت نیست. به من نگاه نمی‌کرد ول مخاطبش من بودم گفت: - برو بیرون، شایان و لیانا منتظرن. خواستم بروم که وکیلی جلو راهم و گرفت و گفت‌: - این خانم هیچ جا نميره تا حساب من با تو تسویه نشده. به سهراب نگاه کردم که گفت: - همین که به خودت جرات دادی زن سهراب همتی رو بدزدی یعنی حسابمون تسویه شده. باز خطاب به من گفت: - بریم. وکیلی دوباره سد راهم شد و گفت: - آقای همتی، هنوز حسابم باهات صاف نشده تو کلی به من ضرر زدی، زندگیم رو نابود کردی حالا که با پای خودت اومدی من نمی‌ذارم به این راحتی از اینجا بری. سهراب گفت: - این قضیه بین منو توِ، وقتی زنم رفت بعد صحبت می‌کنیم. وکیلی خندید و گفت: - نه من نمی‌ذارم بره باید باشه و بشنوه که شوهرش چه آدم کثیفیه. بعد با سر به آن دو مرد اشاره کرد که نزدیک آمدن و یکی دست سهراب را گرفت و آن یکی نزدیک من شد و خواست دستم را بگیرد داد زدم: - به من دست نزن. سهراب عصبانی گفت: - دستت بهش بخوره، خردش کردم. مرد ایستاد وکیلی گفت: - بریم خونه، اونجا راحت‌ تر می‌تونیم صحبت کنیم. بعد خودش راه افتاد با ترس به سهراب نگاه کردم که دستش را از دست مرد درآورد و رو به من گفت‌: - بریم. سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم و گفتم‌: - من می‌ترسم. با اخم گفت: - غلط کردی اومدی اینجا که حالا بترسی، جلو تر برو حواسم بهت هست. دلم گرفت من به خواست خودم که این‌جا نیامده بودم که این‌جور می‌گفت، حالا خوب است که من دخترش را از این دیوانه خانه نجات دادم. راه افتادم ولی خیلی می‌ترسیدم و مدام پشت سرم را نگاه می‌کردم که ببینم سهراب هست یا نه. وقتی وارد خانه شدیم چند مرد قوی هیکل هر گوشه‌ی خانه ایستاده بودند و وکیلی روی مبل نشسته بود و از ما خواست بنشینیم، سهراب رو مبل روبرویش جا خوش کرد و از من خواست کنارش بشینم حس بدی داشتم حواسم به اطراف بود که یک وقت بلایی سرمان نیاورند ولی سهراب مثل همیشه آرام بود، وکیلی گفت: - خب تعریف کنین کجا و چطور باهم آشنا شدین؟ رو به من گفت: - اصلا چطور تونستی مخ آقای همتی رو بزنی؟ تا جایی که من می‌دونستم هیچ‌کی تو زندگیش نبود حالا یهو چجوری سر و کله شما پیدا شد، نمی‌دونم. سهراب گفت: - کار جاسوسات خوب نبوده آمار غلط بهت دادن، خب برو سر اصل مطلب، چی می‌خوای؟ وکیلی بی تامل گفت: - هر چی که ازم دزدیدی، پول، خونه، ماشین، خانواده‌ام. سهراب نیشخند صدا داری زد و گفت: - اشتهات هم بد نیست. وکیلی به یکی نگاه کرد و سرش را یک تکان کوچیک داد همان موقع یکی از قوی هیکل‌ها تفنگش را روی سر سهراب گذاشت، از ترس هینی کشیدم و دستانم و را روی دهنم گذاشتم، ولی سهراب انگار کار هر روزش بود که یک نفر تفنگ رو سرش بگذارد با آرامش نشسته بود. وکیلی گفت: - یا چیزایی که ازت خواستم رو بهم میدی یا می‌کشمت. سهراب به پشتی مبل تکیه داد و گفت: - خب بکش. وکیلی که از رفتار و آرامش سهراب جا خورده بود گفت: - تو خیلی شجاعی و انگار از مرگ نمی‌ترسی
  22. *بخش پنجم* #پارت چهل و هشت... ... مهتا... هوا رو به تاریکی می‌رفت داخل انبار تو یک ویلای خارج از شهر که مشخص بود خیلی وقت است کسی به آن سر نزده نشسته بودم، ناگهان در باز شد و رئيس یا همان آقای وکیلی وارد شد و گفت: - خب خانمی، نگفتی تو زن سهرابی یا فقط دوستِ دخترشی؟ یاد حرف‌های قبلش افتادم می‌ترسیدم بگویم زنش هستم و بی‌حیثیتم کند یا بگویم دوستِ لیانام و سربه نیستم کنند چاره‌ای جز سکوت نداشتم جلو آمد و داد زد: - مگه با تو نیستم بی پدر. از شنیدن کلمه بی‌پدر، یاد پدر مرحومم افتادم و غم دنیا در دلم سرازیر شد چشمانم پر از اشک شد باز هم نزدیک شد و گفت: - البته فرقی هم نمی‌کنه که کی هستی اگه زنش باشی که چه بهتر، داغتو می‌ذارم رو دل سهراب، اگه دوستِ دخترش هم باشی که داغ رو دل دخترش می‌مونه، خيلی وقته که دنبال یه بهانه‌ام تا نابودش کنم اون کثافت منو نابود کرد زندگیم رو به لجن کشوند حالا نوبت انتقامه، ولی خیلی پشیمونم که چرا دخترش رو نیاوردم. با حرص گفتم: - تو یه حیوونی، پست فطرت، حالم ازت بهم می‌خوره. آب دهنم را جمع کردم و با شدت تو صورتش پاشیدم دستش را بالا آورد تا سیلی بزند که یکی گفت: - آقا، یه آقایی به اسم همتی اومده باهاتون کار داره. دست وکیلی در هوا مشت شد و گفت: - انگار خیلی هم نگران زنش نیست که بعد این هم مدت اومده. به سمت در برگشت و گفت: - من میرم ولی چند نفر و می‌فرستم سراغت. نفسم بالا نمی‌آمد می‌خواستم جیغ بکشم ولی صدایم درنمی‌آمد، خواستم کمک بگیرم ولی لال شده بودم و نمی‌توانستم. بعد از این‌که وکیلی رفت دو تا مرد وارد انبار شدند، اشک می‌ریختم و در دل به خدا التماس می‌کردم که کمکم کند. دستم را کنار دیوار کشیدم و اولین چیزی که لمس کردم چوب بود برداشتم و به طرف مردها گرفتم تازه فهمیدم که بیل را برداشتم خیلی هم عالی بود ، این‌طور می‌توانستم خودم را نجات دهم گفتم: - نزدیک نیاین، واگرنه می‌زنمتون. یکی گفت: - تو خیلی سرسختی، ولی من رامت می‌کنم. دستش را سمتم دراز کرد و یک قدم جلو آمد با بیل روی دستش زدم که آخش در آمد و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: - کثافت لعنتی ، می‌دونم باهات چیکار کنم. باز نزدیک آمد و بیل را داخل دستش گرفت و کشید ولی مقاومت کردم و داد زدم: - ولش کن حیوون، دست از سرم بردار، اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ مردی که تاحالا فقط نگاه می‌کرد نزدیک آمد و گفت: - از دخترای شجاع خوشم میاد. بیل را از دستم کشید و دوتایی نزدیکم شدن گفتم: - به من دست نزنین، ازتون متنفرم. یکی دستش را نزدیک صورتم آورد، اشک داخل چشمانم حلقه زد داد زدم: - به من دست نزن بیشرف، ولم کنین. روی زمین نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم. دیگر هیچ امیدی نداشتم دست یکی را روی شانه‌ام حس کردم داد زدم: - به من دست نزن، گمشو بیرون کثافت نجس. هقهقم بلند شد تا اینکه رئیس گفت: - ولش کنین. از صدای پاهاشون فهمیدم عقب رفتن، سرم را بالا گرفتم، وکیلی و سهراب را دیدم که جلو در ایستاده بودن سهراب نزدیک آمد و به آن دو مرد سیلی زد و گفت: - بیشرفای کثافت، به چه جراتی به زن من نزدیک شدین؟ از شنیدن حرف‌هایش تعجب کردم چرا گفت زن من؟ رو به من گفت: - بلند شو، باید از اینجا بریم.
  23. #پارت چهل و هفت... لیانا خودش را بالا کشید و از روی شانه‌ی مرد، سهراب را دید که وارد خونه شد مرد که داخل بود گفت: - به‌به آقای همتی عزیز، شریک تجاری من، شما کجا؟ اینجا کجا؟ سهراب غرید: - گورتو گم کن بیشرف. مرد گفت: - این قضیه بین منو و منصورِ، تو دخالت نکن. شایان یقه‌اش رو گرفت و گفت: - اگه بین تو و منصورِ، به این دختر چیکار داری؟ مرد گفت: - دخترش رو خریدم، الان هم اومدم ببرمش،به تو ربطی نداره گورتو گم کن. سهراب عصبی شد و سراغش رفت و دست‌ شایان را آزاد کرد و مرد را کتک زد و گفت: - اون دختر منه بیشرف، تو می‌خوای دختر منو ببری؟ مرد متعجب پرسید: - ولی منصور که گفت دختره مال اونه. سهراب شناسنامه لیانا را باز کرد و جلویش گرفت و گفت: - چشمای کورت رو باز کن و خوب نگاه کن مگه از روی جنازه من رد شی که بتونی دخترم رو ببری عوضی. مرد از خونه بیرون رفت و منصور را صدا زد وقتی به آن رسید سیلی محکمی نثارش کرد و گفت: - مردک بی‌خاصیت تو بهم دروغ گفتی تو می‌خواستی رابطه من و آقای همتی رو خراب کنی. بی‌فوت وقت میزدش. لیانا که خیالش راحت شد که کسی با آن کاری ندارد وسط اتاق نشست، سهراب بغلش کرد و گفت: - دختر قشنگم خوبی؟ نترس من پیشتم، نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته. لیانا با ترس گفت: - من.... من.. من. سهراب گفت: - آروم باش دخترم، آروم باش پاشو بریم خونه. به لیانا کمک کرد تا بلند شود شایان گفت: - خوبی دختر ؟چرا انقد بی‌فکری، آخه نگفتی یه بلایی سرت میاد. ماهان که دوست سهراب و نگهبان خانه‌‌اش بود گفت: - داداشم الان که وقت این حرفا نیست، خداروشکر که حالش خوبه، شما برین من خودم هر کاری لازمه رو انجام میدم. سهراب، لیانا را به سمت ماشين برد و کنارش نشست و شایان هم پشت فرمان نشست و خواستن حرکت کنند که لیانا گفت: - کجا میریم؟ سهراب گفت: - میریم خونه تو باید استراحت کنی. لیانا سرش را از روی شانه سهراب برداشت و گفت: - نه، پس مهتا چی میشه؟ باید اون و نجاتش بدیم. سهراب گفت: - آروم باش اون به ما ربطی نداره، خانواده‌اش نجاتش میدن. لیانا با بغض گفت: - ولی اون کسی رو نداره، اون بخاطر من اومد، بخاطر نجات من گرفتار شد توروخدا بریم کمکش کنیم، نمی‌خوام از دستش بدم خواهش می‌کنم بریم کمکش. سهراب دوباره بغلش کرد و گفت: - باشه تو رو می‌بریم خونه، خودمون میریم دنبالش، خوبه؟ لیانا گفت: - منم میام، نمی‌خوام فکر کنه تنهاش گذاشتم. سهراب خواست اعتراض کند که لیانا گفت: - اگه منو نبری دیگه دوستت ندارم. سهراب سکوت کرد و شایان به سمت خانه وکیلی می‌رفت تو این مدت لیانا تمام اتفاقاتی که افتاده بود را توضیح داد...
  24. #پارت چهل و شش... چون کوچه بن بست بود تنها راه فرار همانجا بود ولی خب حیف که نمی‌توانست برود. به داخل خانه برگشت و آشغال‌ها را زیر و رو کرد تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کند ولی همش بی‌ارزش بود. گوشه‌ی حیاط انبار بود که به زیر زمین پله می‌خورد، لیانا وارد شد لامپ نداشت ولی پنجره کوچک که به طرف حیاط بود کمی روشنایی بخشیده بود، همه چیز را زیر و رو کرد تا تلفن را پیدا کرد و به خانه رفت و تلفن را به برق زد و بلافاصله شماره‌ی خانه را گرفت و با بوق دوم جواب دادن شایان گفت: - الو بفرمایید. لیانا زبانش گرفته بود دوباره شایان گفت: - فرمایید شما کی هستین؟ لیانا مِن مِن کنان گفت: - شا.. شایان.. منم.. لیانا. شایان گفت‌: - معلوم هست کجایی دختر؟ از دیروز همه جا رو دنبالت گشتیم. لیانا با ترس و نفس نفس زنان گفت: - اومدم خونه قدیمی‌مون، شایان کمکم کن، مهتا تو دردسر افتاده امروز سه نفر اومدن و بردنش. شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، میایم پیشت، تو می‌دونی کی بردتش؟ لیانا هقهق زد و گفت: - نمی‌دونم، اسم لعنتیش رو یادم نمیاد، فکر کنم مرده وَ.. وَکیل بود. شایان با ترس گفت: - منظورت آقای وکیلیه؟ گوشی از دست لیانا کشیده شد و بلافاصله قطع شد منصور گفت: - داری چه غلطی می‌کنی عوضی؟ چطور می‌تونی به بابات خیانت کنی و زنگ بزنی به اون آشغالِ کثافت. لیانا با بغض گفت: - چیکار کنم دوستم تو خطره، من همینجا بشینم؟ تو اسم خودت رو گذاشتی مرد؟ به خودت بابا میگی؟ لعنتی اگه یه اتفاقی براش بیفته من از چشم تو می‌بینم. منصور بخاطر بلبل زبونی دخترش یک سیلی مهمانش کرد و گفت: - خفه شو بی‌پدر و مادر، گمشو بيرون اومدن دنبالت. لیانا با تعجب گفت: - کی اومده؟ تو به دختر خودت هم رحم نمی‌کنی؟ منصور گفت: - سریع بیا بیرون من وقت ندارم. دست لیانا را گرفت و کشید، لیانا با دیدن دوتا مرد غریبه داخل حیاط جا خورد و فهمید که قراره باخت پدرش را با تن و بدنش تسویه کند قبل از اینکه از در خارج شوند، لیانا خودش را عقب کشید منصور بخاطر ضعف و بی‌حالی پخش زمین شد و لیانا در را بست و به آن تکیه داد منصور خودش را جمع و جور کرد و در را هل داد و دنیا را صدا زد ولی لیانا از جایش تکان نخورد و داد زد: - گورتو گم کن تو یه حیوون بی‌مصرفی، حالم ازت بهم می‌خوره. منصور محکم به در کوبید و گفت: - دنیا در و باز کن تا نشکستمش. یک ربعی گذشت ولی لیانا در صورتی که فقط گریه می‌کرد حاضر به باز کردن در نشد و پدرش هم بیخیال در زدن و التماس کردن نشد. پنج دقیقه دیگر هم گذشت منصور گفت: - بسیار خب من میرم، دیگه خودت می‌دونی و این آقایون. لیانا باورش نمیشد که پدرش آنقدر نامرد باشد که به دختر خودش هم رحم نکند. یکی پشت در آمد و گفت: - تا سه می‌شمرم اگه در و باز نکنی می‌شکنمش. لیانا داد زد: - برو به درک بیشرف. مرد خندید و گفت: - بیشرف که باباته، در و باز کن آشغال. لیانا داد زد: - گمشو برو به جهنم، من در و باز نمی‌کنم تو هم هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی. مرد با پاش محکم کوبید به در، تیغه‌ی در به کمر لیانا خورد و دردش گرفت ولی بلند نشد مرد دوباره کوبید لیانا از درد جلو خم شد و مردک توانست وارد شود. لیانا اشک ریخت و عقب رفت. مردی که در حیاط به انتظار ایستاده بود به داخل رفت و با یک لبخند چندش‌آور نزدیک لیانا شد و خواست لمسش کند صدای سهراب آمد که گفت: - چه غلطی می‌کنی حیوون؟
  25. #پارت چهل و پنج... رئیس عصبانی گفت: -منظورت چیه؟ مگه ما مسخره توییم که یه دفعه میگی هستی باز پشیمون میشی، البته به نفعته که زنش باشی واگرنه تا شب نشده گوشت تنت رو گرگ‌های بیابون تموم می‌کنن. رنگم پریده بود، نمی‌توانستم حرفی بزنم نمی‌توانستم کاری کنم، اگه زنش بودم من را بدنام می‌کردن و اگه نبودم مرا می‌کشتن! چه وضعی بود؟ مردی که کنارم بود گفت: - خب حالا زنشی یا نه؟. آب دهنم را جمع کردم و تو صورتش پرت کردم و بعد از این شیرین کاری، جایزه‌ام یک سیلی بود.... .... راوی... سهراب و شایان هر جایی که به ذهن‌شان رسیده بود را گشته بودن، از خانه‌ی دوستان تا خانه‌ی دشمنان، ولی هیچ خبری از لیانا نبود. داخل خانه کسی جرات حرف زدن نداشت، بوی غذا پیچیده بود ولی کسی میلی به خوردن نداشت، سهراب با نگرانی کل شب را در حیاط قدم میزد شایان سعی داشت آرامش کند ولی بی‌فایده بود نزدیک صبح بود شایان گفت: - امروز قرار بود برای بابای لیانا مواد ببرم می‌ترسم بیاد اینجا ببینه دخترش نیست.... سهراب سمت شایان حمله کرد و یقه‌اش را گرفت و داد زد: - اون عوضی بابای لیانا نیست باباش منم، فقط من، فهمیدی یا باز دوباره بگم؟ شایان گفت: - باشه باشه آروم باش، منظورم منصور سرمدی بود. سهراب آرام شد و نفس عمیق کشید و گفت: - برو سراغش، به بهانه‌ی مواد یه سر و گوشی هم آب بده، ولی وای به حالشه اگه لیانا اونجا باشه، جفتشون رو می‌کشم. ..... شایان بی‌خبر از تعقیب و گریز‌های پشت سرش به سراغ منصور رفت، داخل حیاط، انبار و اتاق‌ها را نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که لیانا آنجا نیست مواد را تحویل داد و پیش سهراب برگشت، جفت‌شان از نبود لیانا ناراحت بودن. دیگر ظهر شده بود و خانه بی لیانا سوت و کور بود گوشی خانه زنگ خورد همه با عجله به سمتش رفتن، سهراب خواست جواب بدهد ولی شایان اجازه نداد و زود تر گوشی را برداشت.... ..... لیانا که از دزدیده شدن مهتا ناراحت بود به خانه رفت تا شاید بتواند با پدرخوانده‌اش تماس بگیره ولی در خانه تلفن نبود به پدرش گفت: - تلفنت رو بده می‌خوام زنگ بزنم. پدرش گفت: - آخه پیرمردی مثل من، تلفن رو می‌خواد چیکار؟ لیانا می‌خواست از خانه خارج شود ولی پدرش اجازه نداد و گفت: - نگران نباش، خودم میرم دنبالش و پیداش می‌کنم. لیانا بلند گفت: - تو اگه می‌خواستی پیداش کنی که اصلا نمی‌ذاشتی ببرنش تو واقعا آدم مزخرفی هستی، از خودم خیلی عصبانی‌ام که دل پدرم رو شکستم و به حرفش گوش ندادم. منصور یک سیلی به گوش دخترکش زد و با فریاد گفت: - پدر تو منم، نه اون مردک پست فطرت، اون فقط یه دزده که تو رو از من گرفت. بعد از خانه بیرون رفت، لیانا هم پشت سرش رفت ولی منصور جلویش را گرفت و گفت: - برگرد تو خونه، من یه کار کوچیک دارم زود برمی‌گردم. لیانا از کنارش گذشت و گفت: - می‌خوام برم خونه‌ام، دیگه به تو هم کار ندارم. منصور دست لیانا را گرفت و مانع رفتنش شد و گفت: - میری خونه زبون به دهن می‌گیری تا بیام، واگرنه بلایی سرت میارم که تو هم مثل ننه‌ات، مرگ رو به زندگی ترجیح بدی و خودت رو آویزان کنی، شیر فهم شدی؟ داد زد: - گمشو تو. لیانا از ترس عقب عقب رفت و وارد خونه شد و بعد در را محکم کوبید و به خودش و این فکر احمقانه‌اش که مهتا را به دردسر انداخته بود فحش داد ولی به خودش آمد که باید دوستش را نجات دهد در را باز کرد سر کوچه منصور را دید که ایستاده و محتویات یک بطری کوچک را سر می‌کشید.
×
×
  • اضافه کردن...