به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
Trodi
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
357 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط Trodi
-
زندگی هنری مجید رضوی از همان دوران نوجوانی علاقه شدیدی به خوانندگی و موسیقی داشت و علاقه و استعداد فوق العاده ایشان باعث شد تا خوانندگی را از سن ۲۰ سالگی آغاز کنند و به همین دلیل جزو جوانترین و کم سن و سالترین خوانندههای موفق عرصه پاپ کشورمان محسوب میشوند.
-
ازدواج وی در تاریخ ۷ تیرماه سال ۱۴۰۲ ازدواج کرده و نام همسرشان نیلوفر نادری میباشد.
-
زندگی شخصی: مجید رضوی در ۲۸ اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۶ در کرمانشاه به دنیا آمد، ایشان هم اکنون ساکن تهران بوده و در این شهر زندگی میکنند.
-
مدرک تحصیلی: لیسانس موسیقی زمینه فعالیت: موسیقی سالهای فعالیت: ۱۳۹۹ تاکنون ژانر: پاپ شغل: خواننده، ترانه سرا، آهنگساز منتشر کننده: اکسیر نوین
-
خلاصه زندگینامه تولد: ۲۸ اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۶ (۲۷ سال) محل تولد: کرمانشاه، ایران قد: ۱۷۸ سانتی متر
-
بیوگرافی مجید رضوی مجید رضوی در حوزه موسیقی بسیار فعال و پرتلاش بوده و جالب است بدانید ایشان علاوه بر اینکه خواننده پرطرفداری هستند، ترانه سرا و آهنگساز بسیار موفقی نیز میباشند. ایشان در حوزه موسیقی پاپ ایرانی فعالیت کرده و در سال ۱۴۰۲ توانستند در کنار بهنام بانی عنوان بهترین خواننده پاپ ایران را در جشن حافظ از آن خود کنند.
-
آن دختر سارا که حالا اسمش را فهمیدم، به آن پسر که برادرش بود گفت یک دختر دیده اما آن پسر باور نکرد. سارا همهجا را گشت تا شاید آن دختری که دیده را پیدا کند اما چیزی دست گیرش نشد. سارا رفت و من منتظر ماندم یکم دیرتر بروم از اینجا. ساعاتی منتظر ماندم و بعد بهسختی از آن لانه (آکواریوم) درآمدم و تبدیل شدم. سرم را چرخاندم که بروم ولی با قامت سارا مواجه شدم که مات مرا نگاه میکرد. بهگمانم تبدیل شدنم را دیده است. سارا بر روی زمین افتاد، خواستم از فرصت استفاده کنم و بروم، اما وجدانم مانع شد. درست است که مرا گرفته و زندانی کرده، ولی آسیبی به من نرسانده. جنگی درونم در گرفت دلم میگفت: «بمانم و از حالش مطمئن بشم»، ولی مغزم میگفت: « تو نمیدانی انسانها چه قدرتهایی دارند، و چقدر میتوانند خطرناک باشند، پس همین الان فرار کن و از اینجا دورشو. دلم پیروز شد و من ماندم بالای سر سارا تا بهوش بیاید. بهوش که آمد، گیج اطرافش را نگاه کرد، مرا که دید چندین بار پلک زد و بعد با لکنت گفت: ـ تو مار بودی، بعد انسان شدی. تکتک کلماتش را با لکنت و ناباوری میگفت. میخواستم آرامش کنم ولی شروع کرد بهگریه کردن و جیغ کشیدن، مطمئناً آن پسر با شنیدن جیغهایش سریع اینجا میآمد، پس زود تبدیل شدم و از آنجا خارج شدم. هنوز صدای جیغهایش را میشنیدم. تبدیل به مار شدم و رفتم داخل یک چیزی شبیه بهکوزه ولی با این تفاوت که یک گیاه بزرگ و پر برگ داخلش بود همانجا مخفی شدم؛ بهخاطر آن حجم از برگها کسی قادر بهدیدنم نبود. صدایشان را میشنیدم. (سارا) با انگشتم جایی که آن دختر وایستاده بود را نشان دادم و گفتم: - ارشیا اون دقیقاً اینجا بود، اون یک هیولا و یا جادوگر بود، نمیدونم چی بود ولی تبدیل به یک دختر شد! ارشیا که بهخاطر گریههایم هُل کرده بود، گفت: ـ چی؟ کی تبدیل شد؟ درست بگو بدونم. نمیدانستم قضیه آن مار را بگم یا نه، پس گفتم: ـ اینجا کسی نبود یهو یک دختر ظاهر شد مثل همونی که ظهر دیدهبودم. دلم نمیخواست حتی یک دقیقهی دیگر هم اینجا بمانم، پس دست ارشیا را گرفتم و از زیرزمین بیرون آوردم. ارشیا: تو حالت خوبه سارا؟ چطور ممکنه آخه. مطمئنم توهّم و یا همچنین چیزی نزدم، او واقعی بود. من چه موجودی را آوردم؟ اگر آسیبی بهخانوادهام میزد چه؟ ـ ارشیا باور کن راست میگم اون موجود تو زیرزمین بود و من توهّم نزدم! از چهره ارشیا مشخص بود حرفم را باور نکرده. میترسیدم، خیلی هم میترسیدم که آن موجود آسیبی بهخانوادهام بزند، او هنوز در این خانهاست. ترسیده بهاتاقم پناه بردم و یک گوشه نشستم. با فکر اینکه چه بلایی میتوانست بر سر خانوادهام بیاورد اشکهایم سرازیر شد. شب که همه آمدند دوباره همان حرفها را گفتم ولی کسی باور نکرد. طوری نگاهم میکردند که انگار بهیک دیوانه نگاه میکنند.
-
همان ماری که آوردهبودم، جلوی چشمهایم تبدیل به یک دختر زیبا شد، همان دختری که ظهر دیدم ولی ارشیا گفت توهّم زدم. این چه موجودی است؟ که جلویم تبدیل به یک دختر شد. مات ماندم و چشمهایم روی تن و بدن دختر در گردش بود. کمکم چشمهایم سیاهی رفت، نفهمیدم چه شد فقط یادم است افتادم. (لاریس) دنیای انسانها جالب و پر از رنگ است. صدای بچهها و پرندهها از هر طرف به گوش میرسید. کمی گشتوگذار کردم، برایم جالب بود بدانم انسانها چه موجوداتی هستند. چهرههای مختلفی دیدم که برایم تازگی داشت، در مارشیا هرگز چنین چهرههایی ندیدهبودم. البته من حق نداشتم با کسی جز افراد قصر در ارتباط باشم، و در بین مردم برم، دلیلش را نمیدانم ولی پادشاه (پدرم) اینطور خواسته بود. فقط چهره انسانی هارون برادرم و پادشاه را دیدهبودم. بعد گشتوگذار هر چه در ذهنم تصور کردم که داخل قصر و اتاق خودم هستم نشد، بارها تلاش کردم ولی نتیجه نداد. ولی من شنیده بودم اگر بخواهم میتوانم برگردم به دنیای خودم، یعنی چه؟! چرا نشد، حالا چه کنم؟ وای اگر پادشاه بفهمد من چنین حماقتی کردم چه میشود؟ نشدکهنشد آخر زیر یک بوته رفتم و داخل خودم جمع شدم. اعتراف میکنم میترسم و نباید میآمدم در این دنیای ناشناخته. دلم همان قصر را میخواهد، دلم برادرم هارون را میخواهد. کمی بعد خوابم برد. با برخورد چیزی به سرم از خواب بیدار شدم. آن چیزی که به سرم خورد یک گردوله بود. (توپ) کمی بعد یک دختر آمد و توپ را برداشت؛ انگار مرا هم دید که بعد از مکثی آمد و مرا در دست خود گرفت، بهسرعت سرم را بالا آوردم که آن دختر صورتش را برگرداند، دوباره مرا نگاه کرد و جیغی کشید و پرتابم کرد. من از آن ترسیده بودم و آن از من. کمی مکث کرد و آمد مرا بلند کرد. افراد دیگری هم آمدند، آنقدر زل زدند به تن و بدنم که دلم میخواست همهشان را نیش بزنم درجا بمیرند. اما حیف، حیف که اجازه نداشتم به انسانی آسیب برسانم. مرا برد پیش چند انسان دیگر و نشانم داد، میفهمیدم چه میگویند. گویا دخترک میخواهد مرا ببرد به خانهاش ولی آن دو انسان راضی نیستند. همانطور که آن دو انسان خواستند دخترک مرا رها کرد. خواستم از آنجا دور شوم که گیر کردم داخل چیزی، هر چه تلاش کردم نتوانستم خود را خلاص کنم. کمی بعد یک پسر آمد و آن گردوله که به سرم برخورد کرده بود را انداخت داخل چیزی من داخلش گیر کرده بودم. همراه آن چیزی که داخلش گیر کرده بودم مرا هم برد داخل یک اتاقک تاریک و کوچک(صندوق عقب ماشین) یعنی اینها برایم نقشه دارند؟ فهمیدند دختر پادشاه مارشیا هستم و میخواهند مرا به قتل برسانند؟ و یا مرا شکنجه کنند؟ این فکرها رهایم نمیکرد، کز کرده یک گوشه در خودم جمع شدم. بعد مدتی اتاقک از حرکت ایستاد. از بیرون صداهایی میآمد، صداها آرام شد. درِ اتاقک باز شد و یکی مرا همراه آن گردوله برداشت. همهجا تاریک بود، و من صورت آن فرد را ندیدم. چند قدم از آن اتاقک فاصله گرفت و بعد جیغی کشید، گردوله را پرت کرد، و من همراه آن گردوله روی زمین قل میخوردم. صدای جیغ آشنا بود برایم، کمی فکر کردم که یادم آمد این صدا متعلق به آن دخترک است. همهجا تاریک و روشن میشد. انگار یک نفر شمع هارا خاموش و روشن میکرد. دخترک آمد و مرا بلند کرد، و بعد مرا بهداخل خانهاش برد. مرا گذاشت داخل یک لانه شیشهای (آکواریوم) و بعد خودش رفت. همانجا خوابیدم و صبح تبدیل شدم. دخترک مرا دید و پرسید آنجا چه میکنم اما من خشکم زده بود، و قادر به حرکت نبودم. خدا را شکر یک پسر آمد، او مشغول صحبت با او شد و من زود تبدیل شدم و رفتم داخل آن لانه شیشهای
-
شاید سخت اما امیدی است به پایان زیبا..
-
ما پُر از دردو دلیم توان گفتن نیست:)
-
درِ خانه را باز کردم و وارد پذیرایی شدم، تنها بابا و عمویم نشسته بودند و خبری از بقیه نبود؛ آرام «سلام» کردم و رفتم به اتاق خودم؛ درب را هرچه هُل دادم باز نشد، انگار چیزی پشت درب بود که مانع میشد درب باز شود. کمی بعد صدای خوابآلود ارشیا آمد که میگفت: - آخ نکن با حرص گفتم: -تَن لشتو جمع کن! تو چیکار داری تو اتاق من؟ ارشیا که صدایش به خاطر خواب بم شده بود گفت: - خیر سرم اومدم بخوابم. - خوب چرا نرفتی اتاق خودت؟ ارشیا: من و آرش اومدیم اینجا بخوابیم چون اتاق خودمون اِشغاله! اتاق من نرگس و ترلان، اتاق آرش هم عمو و زنعمو قراره بخوابن ـ پس منه فلکزده کجا بخوابم؟ ارشیا: من چه میدونم برو یه قبرستونی بخواب دیگه اَه. بدون حرفی رفتم اتاقِ خودم که نرگس روی زمین، تُشک انداختهبود و یک تُشک هم کنارش پهن بود. ترلان هم روی تخت خوابیدهبود. روی تُشک دراز کشیدم و بعد کُلی فکر و خیال خوابم برد. صبح با صدایِ بقیه از خواب بیدار شدم. والله، من نمیدانم چرا اینقدر بلند حرف میزنند. بلند شدم و تُشک را جمع کردم خبری از ترلان و نرگس نبود. همه داشتند صبحانه میخوردند، مامانم که مرا دید گفت: ـ سارا بیا صبحانه بخور ـ باشه، صورتم رو بشورم میام. رفتم تو سینک ظرفشویی صورتم را شستم و کنار مامان نشستم. بعد صبحانه هرچقدر مامان اصرار کرد که عمو اینا بمانن ولی قبول نکردند. فرصت نشد برم و سری به اون مار بزنم. عمو اینا رفتند، بعد از اینکه ظرفها را شستم، به زیرزمین رفتم؛ ابتدا ملحفهها را مرتب کردم، سپس آکواریوم را تمیز کردم و مار را داخلش گذاشتم. به طبقهی بالا رفتم، اما جز عرشیا کسی در خانه نبود. رفتم آشپزخانه که صدای عرشیا آمد: ـ سارا گشنمه. ـ خودت مگه دست نداری؟ بیا درست کن بخور. سرم را چرخاندم و ارشیا را در چهارچوبِ در دیدم. هینی کشیدم که گفت: ـ کوفت. ـ چرا مثل روح میای؟ ارشیا: سارا گشنمه. ـ به من چه گراز. ارشیا: تو چی گفتی؟ آرامآرام بهسمتِ در رفتم و گفتم: ـ گفتم گراز وحشی. و بعد فرار کردم به سمت حیاط. راهی جز رفتن به زیرزمین نداشتم پس فرار کردم بهسمتِ زیرزمین رفتم و در را بستم. بهخاطرِ دویدن، نفسنفس میزدم. سرم را چرخاندم که یک دختر را دیدم، موهای سفید و بلندی داشت یک ملحفه هم دورش بود انگار جز همان چیزی برای پوشاندن تن خود نداشت. - تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ فقط زل زده بهم و تکانی نمیخورد، انگار خشک شده بود. صدایِ ارشیا میآمد که تهدیدم میکرد، اگر گیرم بیاورد چه بلایی به سرم میآورد. ـ لالی؟ چرا جواب نمیدی میگم تو خونهی ما چیکار میکنی ؟ باز هم جوابی نداد. رویم را بهسمتِ درِ زیرزمین چرخاندم که بازش کنم. شاید ارشیا بداند این دختر کیست؟ ارشیا: باکی حرف میزدی؟ به پشت سرم اشاره کردم و گفتم: ـ ببین این دخترو میشنا... . با دیدن جای خالی آن دختر حرفم نصفه ماند. ارشیا با یکم اخم گفت: کدوم دختر؟! اینجا جز منو تو کسی نیست! ـ ارشیا همین الان اینجا یک دختر بود. ارشیا: خُل شدی بابا اینجا کسی نیست. بیا بریم گشنمه یک چیزی درست کن بخورم. ارشیا رفت. ولی من خوب زیرزمین را گشتم اما کسی نبود، فقط آن ملحفه همانجا افتاده بود. مطمئنم توهّم نزدم، اما آن دختر کی بود؟ چرا غیب شد؟ رفتم طبقه بالا و نیمرو درست کردم برای ارشیا. هرچه گفتم که من آن دختر را دیدم، باور نکرد و گفت: «حتماً توهّم زدهام.» دیگر اصرار نکردم. و دوباره به زیرزمین رفتم. چیزی دیدم که حتی فراتر از تصوراتم بود.
-
وسایل را جمع کردیم، و گذاشتیم داخل صندوق عقب ماشین. خانوادهی عمه چون خانهشان دورتر بود رفتند، و ماهم همه وسایل را جمع کردیم. همه نشستهبودیم تو ماشین آرش رفت توپ را بیارد. ما پنج نفر تو ماشین ارشیا بودیم و بزرگترها تو ماشین عمو. بعد گذشت نیم ساعت رسیدیم، ارشیا ماشین را جلوی دربآهنگی نگهداشت. همه رفتند داخل خانه و وسایل را هم بردند، من ماندم که توپ را ببرم خانه، صندوق عقب را باز کردم و تور توپ را برداشتم، همزمان یک چیزی ازش آویزان شد ترسیدم و توپ را پرت کردم، همهجا تاریک بود فقط تیر برق بالای سرم روشن و خاموش میشد آرام رفتم نزدیک توپ یک چیزی برق میزد تو اون تاریکی با سر انگشت تور را بالا آوردم که بدن درخشان مار را دیدم، همون مار تو پارک بود،خوشحال از اینکه دوباره دیدمش بالا پایین پریدم مار یکم تقلا کرد که خلاص بشود، اما دمش توی تور گیر کرده بود، توپ را از تور در آوردم تا راحتتر آزادش کنم انگار فهمید قصد کمک دارم و دیگر تقلایی نکرد، مجبور بودم تور را یکم بِبُرم تا مار آزاد شود. همراه خودم شیٔ تیز نداشتم توپ را همانجا گذاشتم و داشبورد ماشین را نگاه کردم که یک چاقو جیبی کوچک توش بود، چاقو را برداشتم و تور را یکم بُریدم، مار را برداشتم و چاقو را گذاشتم سر جایش، قفل ماشین را زدم و توپ را هم برداشتم. مطمئنم باز میگویند این مار را رها کنم،ولی من ازش خوشم آمده و دلم نمیخواد رهایش کنم دوباره، یادم آمد زیرزمین یک آکواریوم دارم که میشود مار را آنجا نگه دارم. زود درب حیاط را باز کردم و به سمت زیرزمین رفتم. آرام با احتیاط از پلهها پایین رفتم و درب زیرزمین را باز کردم دستم را به دیوار کشیدم تا کلید برق را پیدا کنم. کلید را فشار دادم و همهجا روشن شد. ملحفهها را کنار زدم تا آکواریوم را پیدا کنم. روی همه وسایل ملحفه انداخته بود مامانم. همانطور که مشغول گشتن بودم صدای مامانم را شنیدم که میگفت: - سارا کجا موندی یه توپ آوردن اینقدر طول کشید؟! با صدای بلند گفتم: - الان میام مامان. بلاخره آکواریوم را پیدا کردم و برش داشتم خاکی بود، چون خیلی وقت بود ازش استفاده نکرده بودم. با همون ملحفه سر سری پاکش کردم و مار را گذاشتم داخلش، تا فردا بیایم و تمیزش کنم. آکواریوم را گذاشتم پشت بخاری و رویش ملحفه انداختم. تا اگر کسی آمد نبینتش. زیرزمین بهم ریختهبود و همه ملحفهها کنار رفته بود. الان نمیشد جمعشان کنم گذاشتم برای فردا. برق زیرزمین را خاموش کردم و زودی رفتم طبقه بالا تا دوباره صدای مامانم درنیاید.
-
چندین بار به خودم لعنت فرستادم که چرا انقدر محکم پرت کردم، هرچی اون اطراف را گشتم نبود که نبود، یکم دیگر جلو رفتم که یک چیزی شبیه توپ زیر بوته دیدم، دویدم همان سمت خم شدم و بوته را کنار زدم، توپ بود برش داشتم و خواستم برگردم که براقی چیزی توجهم را جلب کرد دوباره خم شدم و اون براقی دراز را برداشتم که به سرعت یک چیزی بالا آمد، صورتم را اونور کردم تا نخورد به صورتم. دوباره سرم را چرخاندم و نگاهش کردم ترسیدم جیغ کوتاهی کشیدم و پرتش کردم تو اون تاریکی بدنش مثل الماس میدرخشید. یکم که آروم شدم نزدیکش شدم و خوب نگاهش کردم یک مار بسیار خیرهکننده بود، نمیدانم چطور وصفش کنم بس که عجیب و زیبا بود! به خاطر ظاهر زیبایش جذبش شدم و برش داشتم. صدای آرش آمد که میگفت: - سارا، حالت خوبه؟! یکم بعد همهی بچهها دورم جمع شدن، مار هنوز در دستم بود. - چرا اومدین؟ من حالم خوبه، بریم. نرگس: صدای جیغت رو شنیدیم اومدیم، ببینم اون چیه دستت؟ مار را بالا آوردم، نرگس که نزدیک بهم ایستادهبود، هینی کشید و چند قدم ازم فاصله گرفت. مهناز درحالی که نگاهش به مار در دستم بود گفت: - این دیگه چجور ماریه؟ تاحالا همچین چیزی ندیدم. با ذوق گفتم: - خیلی خوشگله نه؟ سری تکان داد... همه اصرار کردن مار را همانجا رها کنم برود میگفتن خطرناکه، اما من ازش خوشم آمد و به حرفشان توجه نکردم. همه باهم رفتیم پیش مامان اینا تا مارم را نشانشان دهم. عمو و بابا به نوبت قلیون میکشیدند، مامان اینا هم درحال صحبت بودن، با ذوق رفتم طرف جمع و مارم را بالا آوردم و گفتم: - ببنید چی پیدا کردم خیلی خوشگله مگه نه؟ اول با گیجی نگاهم کردند و بعد که متوجه شدند آنی که در دستم است یک مار است؛ فوری مامان اخم کرد و سرزنشوار گفت: - سارا اونو بنداز زمین خطرناکه نیشت میزنه. بقیه هم حرفش را تأیید کردند، اما با لجبازی گفتم: - من این مار رو میخوام و ولش هم نمیکنم. ارشیا مداخله کرد و گفت: - تو گو*ه میخوری. اخمهایم را در هم کشیدم و گفتم: - درست با من صحبت کن ارشیا، نمیخوام بیاحترامی کنم بهت پس دخالت نکن. ارشیا خواست جوابم را بدهد که بابا با تحکم اسمش را صدا زد، این یعنی باید دهانش را ببندد. بابا رو کرد طرفم و گفت: - سارا؟ این مار رو از کجا پیدا کردی؟ با ذوق گفتم: - تو جنگل دیدمش. امیدوار بودم حدأقل بابا بذاره مار را ببرم به خانه، ولی با حرفش همهی امیدم ناامید شد. بابا: سارا این مار خطرناکه خودت یه مار تو خونه داری پس اینو ولش کن بره. - بابا توروخدا لطفاًلطفاً بذارین ببرمش خونه، درسته اون مار رو دارم ولی اینم میخوام. بابا مخاطب به مهناز گفت: - مهناز این چه نوع ماریه؟ سمیه؟ مهناز نگاهی به مار در دستم کرد و گفت: - نمیدونم دایی تاحالا همچین ماری ندیدم. هرچی خواهش کردم اهمیت ندادند و مجبورم کردن همانجا رهایش کنم. تا آخر شب عبوس یکجا نشستهبودم و هرچی بچهها میگفتند بیا بریم سوار وسایل پارک بشیم جوابم فقط «نه» بود. از جواب تکراریام خسته شدن و دیگر اصرار نکردند باهاشون برم.
-
رسیدیم به پارک، ارشیا ماشین را پارک کرد. چند دقیقه بعد مامان اینا هم رسیدند. من زیر انداز و توپ را برداشتم سبدها را هم ارشیا و آرش برداشتند. هوا آفتابی بود صدای پرندهها و صدای بازی بچههای کوچک، آدم را به وجد میآورد. زیر انداز را پهن کردم و چند تا بالشت که آوردهبودیم را هم گذاشتم مهران (پسر عمهام) قلیون را از ماشین آورد. ما چهار دختر همه باهم رفتیم پارک را بگردیم و سوار وسایل پارک شویم. به خواسته مهناز (دختر عمهام) اول رفتیم تاب سوارشیم بعد بریم ماشین بازی. داشتیم سمت تابهای آهنی پارک میرفتیم مهناز گفت: - سارا چیکارا میکنی کم پیدایی، هنوز اون مارتو داری؟ (مهناز دامپزشک بود، برعکس بقیه از مارم خوشش میامد) به سنگ ریز جلوی پایم ضربهای زدم و گفتم: - سلامتیت سرم گرمه درسامه، آره هنوز مارم رو دارم. سری تکان داد، ترلان که تاب هارا دید دوید سمتشان و سوار یکی از تابها شد؛ نرگس هم رفت تا هلش بدهد، تاب کناری خالی بود، برای همین من رفتم و سوارش شدم، مهناز هم مرا هل میداد. به نوبت سوار میشدیم و هم را هل میدادیم... از تابسواری خسته شدیم و رفتیم خوراکی بگیریم، من پفک، چیپس و لواشک برداشتم، بقیه هم خوراکی هایشان را گرفتند. بعد حساب کردنشان رفتیم پیش مامان اینا تا چند بسته تخمهای که گرفته بودیم را بهشان بدهیم... پسرا نبودند بزرگترها هم مشغول بگو بخند بودند تخمهها را دادیم بهشان و رفتیم ماشین سواری. خیلی وقت بود اینجوری دورهم نبودیم و بهمان خوش نگذشتهبود. *** شب بعد از خوردن شام که برنج و کباب بود بههمراه نوشابه سالاد... . با بچها تصمیم گرفتیم وسطی بازی کنیم، ما چهار دختر باهم بودیم و اون چهارتا هم باهم بودند، سنگ کاغد قیچی کردیم و از شانس خوبشان آنها رفتن وسط و ما باید آنها را با توپ میزدیم. ترنم و مهناز یه گوشه نشسته بودند تا منو نرگس هرکدام یک نفر را بزنیم و بعد آنها بیایند دونفر دیگر را بزنند. پسرا با نیش های باز رفتن وسط، اول از همه ارشیا را زدم که جاخالی داد، نرگس تا توپ رسید دستش سریع ارشیا را هدف گرفت ولی نتوانست بزند. همینطور ادامه میدادیم و ارشیا با زیرکی جاخالی میداد. نرگس حرصش گرفت و محکم توپ را پرت کرد که خورد به امیر، امیر هم که از قیافهاش معلوم بود دردش گرفته رفت کنار، توپ افتاد دست من خواستم مثل نرگس با حرص بزنم بلکه یکیشان باخت و رفت کنار. با تمام قدرت توپ را پرت کردم که متأسفانه به هیچکس نخورد و توپ به سمت جنگل رفت - اه لعنتی! نرگس با قیافه خندون گفت: - سارا باید خودت بری بیاریش من نمیرم میترسم. با حرص گفتم: - باشه بابا ترسو، خودم میرم. مهران گفت: - میترسی من برم بیارمش سارا؟ توپیدم بهش و گفتم: - لازم نکرده قهرمان بازی دربیاری خوردم میرم. میدانستم نباید اینطور جواب مهربانیاش را بدهم اما نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم.