-
تعداد ارسال ها
642 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
13
تمامی مطالب نوشته شده توسط Paradise
-
مرضیه ام ۲۵ ساله از اصفهان
- 41 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت ۴ داشتم پرونده مریضها رو چک میکردم و بالا سرشون میرفتم؛ فشارشون رو چک میکردم و نوار قلب جنین رو هم اونایی که داشتن چک میکردم و اونایی هم که درحال انجام بود باید منتظر میموندم تا آماده بشه. بالا سر یه نفرشون که رفتم پروندهاش رو باز کردم و با خوندنش بهش گفتم: - حالت خوبه؟ درد نداری؟ آروم گفت: - انگار داره درد هام زیاد میشه.. ولی منظم نیس انگار. از پرستارش خواستم نوار رو مجدد ازش بگیره هر وقت دردهاش منظم شد آمادهاش کنه که یکی از پرستارها اومد و گفت: - خانم سعادت یه نفر باید اورژانسی بره اتاق عمل. نبض جنین خیلی ضعیفه حال مادر هم بده. سریع پرونده مریض قبلی رو دست پرستارش دادم و با عوض کردن لباسهای بخش با اتاق عمل سریع خودم رو به اتاق عمل رسوندم. به اتاق که رسیدیم پرستار تند و تند شرح حال میداد که دکتر بیهوشی هم اومد. صدای نوزاد بود که توی گوشمون طنین انداز شد حس خوش زندگی بهم تزریق شد. مادر رو به ریکاوری بردن و دستبند مخصوص نوزاد رو روی دستش زدیم. بعد از اندازه گیری وزن و قد و اینا پوشک کوچولو رو به پاش بستیم و کلاه کوچولویی روی سرش گذاشتیم؛ پتو رو دورش پیچیدیم و بغل مامانش گذاشتیمش. بعدش دوباره به بهش برگشتم و مشغول رسیدگی به بیمارها شدم. حدود ساعت پنج صبح که اذان دادن بخش خلوتتر شده بود؛ نمازم رو خوندم و روی اولین تخت ولو شدم و کمی استراحت کردم. ساعت حدود شش و نیم بود که یکی از پرستارها صدام کرد. بین بیمارهایی که خواب بودن چرخی زدم و وقتی مطمئن شدم کاری نیس تعویض شیفت کردیم و به سمت خونه حرکت کردم.توی مسیر با چشمهای پف کرده به برگهایی که در حال زرد شدن بود نگاه کردم. من عاشق فصل پاییز بودم. پاییز فصل قشنگی بود و میشد تا ابد ازش حس خوب گرفت؛ البته نظر من این بود. به خونه که رسیدم کرایه تاکسی رو حساب کردم و مستقیم به اتاقش رفتم تا بخوابم.
- 7 پاسخ
-
- 7
-
-
زینب