به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
648 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
13
تمامی مطالب نوشته شده توسط Paradise
-
پارت گذاری هم در همون صفحه ای که خلاصه و مقدمه و ... رو نوشتید در قسمت.. پاسخ به این موضوع.. نوشته وارسال کنید.
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
توی تالار تایپ و شروع نویسندگی گزینه تایپ رمان رو انتخاب کنید. ایجاد موضوعجدید رو بزنید در قسمت عنوان اسم رمان و اسم نویسنده رو بزنید. مثلا رمان مخمور شب| نسترن اکبریان کاربر نودهشتیا و در قسمت محتوای موضوع اسم رمان نویسنده ژانر هدف ساعت پارت گذاری خلاصه مقدمه رو مینویسید و در آخر ارسال رو بزنید. پس از ارسال منتظر تایید مدیر مربوطه می مونید و بعد از تایید رمان رو پارت گذاری میکنید
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
حداقل از این طریق به درامد زایی بالا میرسم اما...
- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت_اول صدای زنگ مدرسه با جیغ و داد بچهها یکی شده و هر کدوم کوله به دست به سمت در هجوم میبرند. من و رویا هم بین جمعیت در حال له شدن بودیم که رویا دستم رو کشید و از حیاط مدرسه خارج شدیم. نفس راحتی کشیدم و مقنعه کج شدهام رو صاف کردم و کوله رو روی دوشم انداختم. رویا در حال راه رفتن روی لبه جوی آب بود و یک ریز حرف میزد: -شیدا میگم اصلا کاش بهش نگفته بودم. از وقتی فهمیده دوسش دارم کلا عوض شده.. دستهام رو از جیبم در آوردم و کیف رو محکمتر روی شونهام جابهجا کردم و گفتم: - این رفتارش از همون اول همینطوری نچسب و تفلون بود تو خر بودی نفهمیدی. رویا با کمی دلخوری نگاهم کرد که ادامه دادم: - خب خواهر من، من که از همون اول گفته بودم این فقط میخواد دو سه روزی دوست و رفیق باشین و بره تو قبول نکردی؛ از همون اول فاز عاشقی برداشتی. الان هم طوری نشده یکم خودت رو جمع و جور کن و به روی خودت نیار که چیزی گفته شده رفتارت رو هم سر سنگین کن ببین چی میشه. رویا آروم و بی صدا کنارم به راه رفتنش ادامه داد و منم به رویایی فکر میکردم که عاشق شده بود و حسش یه طرفه بود. ای کاش رویا به راحتی دل نمیداد و خودش رو گرفتار نمیکرد، یه جورایی هم دلم براش میسوخت که اینجور دلداده بود. به خودم فکر کردم که چرا من نمیتونم کسی رو اینطور دوست داشته باشم. نه اینکه احساسی نداشته باشم یا کسی رو دوست نداشته باشم اما احساس رویا رو هم درک نمیکردم. همیشه از خدا میخواستم که رویا احساسش دو طرفه باشه اما خب... به خونه رسیدیم و با رویا خداحافظی کردم و در رو با کلید باز کردم و با دیدن مش رحیم که داشت گلها رو آبیاری میکرد روح و روانم تازه شد. سلام بلندی بهش کردم که با لبخند جوابم رو داد. در سالن رو باز کردم و مامان در حال کتاب خوندن بود و اکرم خانوم هم داشت میز جلوی مامان رو مرتب میکرد. سلامی دادم و وارد اتاقم شدم؛ لباسهام رو عوض کردم و موبایلم رو چک کردم. پیامها رو جواب دادم و بعدش به سمت آشپزخونه رفتم تا ناهارم رو بخورم. رو به اکرم خانوم گفتم: - عزیزم ناهار چی داریم؟ اکرم خانوم همینطور که داشت میکشید گفت: - قیمه بادمجون. آخ جونی گفتم و سر میز نشستم. اکرم خانوم هم غذا رو جلوم گذاشت؛ تشکری کردم و مشغول شدم. بعد از ناهار مامان صدام زد. پیشش رفتم و کنارش نشستم. مامان کتابش رو کناری گذاشت و نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت: - امروز مدرسه چطور بود؟
-
کلمات بی معنی رو توی داستان جا بده😅 داستان ساز
Paradise پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
مامانم به من سپرد که برم مغازه خرید و شیر و سیر بخرم و برگردم اما توی مسیر برگشتن به خونه یه عروسک فیل خوشگل چشمم رو گرفت. تصمیم گرفتم بخرمش واسه همین کمی دیر یه خونه رسیدم که مامان حسابی بهم گیر داد. کلمات: جوجه تیغی، ابر، توت، سنگ، فرفره- 17 پاسخ
-
- 1
-