-
تعداد ارسال ها
321 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط shirin_s
-
- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
- 38 پاسخ
-
- 2
-
-
- 38 پاسخ
-
- 2
-
-
- 38 پاسخ
-
- 2
-
-
آخریندیدارِمابسیارغمگینبودوتلخ اومرایادشنمیآمدولیمن ؟ بگذریم .
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
به یک تبسم اوکهکشان ازآن من است:)
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
با منِ دلنازکِ دلتنگ، لطفاً بد نباش درد من با بودنت، تنها مداوا میشود...
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
سر ذوق آمدم از خندهی تو، باز بخند بی تفاوت به جهان باش و فقط ناز بخند
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
شده هی گم بشوی در خودت و دم نزنی ؟ من غریبانه ترین حالت دردم به خدا
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
زل بزن در چشمم و شعری برای من بخوان تا کمی دیوانهات را شعر درمانی کنی!
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
با چشم سیاه آمده در شعر که جانی بشود تا عامل یک جنگ و نزاع همگانی بشود
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
تمام زندگیَم صرف شعر گفتن شد ، از آن زمان که شنیدم تو شعر میخوانی .
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
یک جهان شعر سرودم ك بفهمی تنها ؛ محضِ لبخند تو شاعر شدهام خوش انصاف .
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
بیمار چشم اویم و آن سنگدل مرا درمان که بگذریم، دعا هم نمی کند!
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
بیتومنماندهاموفعلِ « کِشیدن » بسیار قلبِمنتیر ، سرمسوت ، دهانمسیگار .
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
زل بزن در چشمم و شعری برای من بخوان تا کمی دیوانهات را شعر درمانی کنی!
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
نگاهم محو چشمانت برایت شعر میخوانم خودم اینجا، دلم اینجا، حواسم را نـمیدانم
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
خشم سراسر وجودش را فرا گرفته؛ پای کوبان از پلههای کوتاه و سنگی جلوی تخت بالا میرود. صدای پاشنه نازک کفش هایش در سالن میپیچد. بر تخت شاهانهاش تکیه زده و پا روی پا میاندازد. پسرش، همان ببر وحشی تحت امرش نیز زیر لب غرش میکرد؛ فضای متشنج دور و اطرافش غریزه جنگجوی او را نیز بیدار کرده بود. فرمانده سلحشور سپاهش آمادهی رزم و گوش به فرمان روبرویش ایستاده بود. چشمانش دو گوی قرمز شده بود و دندان های نیشش بیقراری میکردند. به شمشیر آهنین سردارش چشم دوخته و میغرد: _ همهشون مستحق مرگ هستن! آمادهی یک شکار بزرگ بشید. فرمانده شوک زده لب میزند: _ منظورتون اینه که به دهکده حمله کنیم؟ دمی از هوای گرفتهی اتاق تاریکش گرفته و کلافه میگوید: _ توقع بیشتری ازت داشتم فرمانده! نگاه تیزش را به او دوخته و با دندانهایی چفت شده ادامه میدهد: _ این قصر سنگی خیلی وقته که جشنی به خودش ندیده؛ به شبگردهای عزیزم بگو: وقت مهمونیه، یه مهمونی بزرگ به صرف خون تازهی آدمیزاد...! با پایان جمله اش لبخند شروری بر لبان کبودش مینشیند و نیشهای بلند و تیزش را به نمایش میگذارد.
-
- 38 پاسخ
-
- 4
-
-
- 38 پاسخ
-
- 4
-
-
- 38 پاسخ
-
- 4
-